صبحتون بخیر
۸:۰۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
بازارسال شده از پوشاک حوراء
بهدنبال گلدوزیهای حجمی، برجسته و لوکس هستید؟
من با طراحی اختصاصی گلهای سهبعدی و سنگدوزی ظریف روی لباسهای مجلسی، مانتو و ستهای شیک، کار شما رو مزونی و متفاوت میکنم.
برای داشتن یک کار خاص و هنری، همین حالا پیام دهید!
لینک کانال:ble.ir/join/CpQba9sA7a
جهت سفارش و اطلاعات بیشتر با آیدی زی ارتباط بگیرید:https://ble.ir/mahsa_zarei72
۸:۰۹
گاهی فقط بیخیال باش ...وقتی قادر به تغییرِ بعضی چیزها نیستی ؛روزت را برایِ عذابِ داشتن ها و افسوسِ نداشتن ها خراب نکن !دنیا همین است ؛همه ی بادهای آن موافق ،همه ی اتفاقات آن دلنشین ،و همه ی روزهای آن خوب نیست !اینجا گاهی حتی آب هم ، سر بالا می رود ...پس تعجبی ندارد اگر آدم ها جوری باشند که تو دوست نداری !گاه گاهی در انتخاب هایت تجدید نظر کن .فراموش نکن ؛تو مجاز به انتخابِ آدم هایی ، نه تغییرِ آنها ...🫠
•●•●•●•●•●•●•●•●•●•🤍
🤍•●•●•●•●•●•●•●•●•●•لایک و معرفی به مجله یادتون نره عزیزای من🥹

@LandOfBooks
•●•●•●•●•●•●•●•●•●•🤍
@LandOfBooks
۹:۰۲
بازارسال شده از Pansay
این چنل پر سر سرکلیدی های کیوت و ترندهعروسک های شخصیت های انیمه و هر کارکتری رو بخوای میتونی اینجا سفارش بدی
>-.¸.·°¯°·.¸.·°¯°·.¸.·°`✩
𝒦𝒶𝓌𝒶𝒾𝒾𝓈𝒽
𝓅
✩`@kpop_kawaiishop@kpop_kawaiishop
۹:۳۸
لحظهای سکوت اتاق را فرا گرفت. سکوتی از ناامیدی و بهتزدگی.آنگاه بار دیگر قاضی با صدای آرام و صاف خود رشته کلام را در دست گرفت و گفت: "اکنون به مرحلهی بعدی در تحقیقات وارد میشویم. البته ابتدا من هم اطلاعات خودم را در میان میگذارم."این را گفت و نامهای از جیبش درآورد و روی میز انداخت و ادامه داد: "این نامه در ظاهر از یکی از دوستان قدیمیام بانو کُنستانس کالمینگتون ارسال شده است. چند سالی میشود که او را ندیدهام. او به شرق رفت. این نامه دقیقا مثل نامهی مبهمی است که او میتوانست بنویسد و مرا تشویق کند که در اینجا به او ملحق شوم و با عبارتهای بسیار مبهم و نامشخصی به آقا و خانم میزبان اشاره کند. میبینید که در نامهی من هم دقیقا از همان روش استفاده شده است.من فقط به این دلیل به این نامه اشاره کردم چون با شواهد دیگر همخوانی دارد و از همهی آنها یک نکته جالب به دست میآید و آن اینکه شخصی که ما را با فریب به اینجا کشانده است هر که باشد یا ما را میشناسد یا خود را به زحمت انداخته و اطلاعات زیادی دربارهی ما به دست آورده است. البته او هر که باشد از دوستی من و بانو کنستانس و سبک نامهنگاریاش آگاه بودهاست. او از همکاران دکتر آرمسترانگ و مکان فعلیشان اطلاع دارد. او از لقب دوست آقای مارستون و نوع تلگرامهایی که میفرستد آگاه است. او میداند دوشیزه برنت دو سال پیش تعطیلات خود را دقیقا کجا بوده است و با چه افرادی آشنا شده است. او همه چیز را در مورد رفقای قدیمی ژنرال مکآرتور میداند."قاضی درنگی کرد آنگاه ادامه داد: "میبینید، او اطلاعات زیادی دارد. و از روی شناختی که از ما داشته اتهامات خاصی را به ما وارد کرده است."بلافاصله همهمهای در اتاق ایجاد شد. ژنرال مکآرتور فریاد زد: "یک مشت دروغ و تهمت!"ویرا با صدای بلند گفت: "این کار بیرحمانه است!"نفسهایش تندتر شد و گفت: "شرورانه است!"آقای راجرز با صدای زمختی گفت: "دروغ است... یک دروغ شرورانه... ما هرگز کاری نکردهایم... هیچیک از ما..."آنتونی مارستون غرغرکنان گفت: "نمیدانیم هدف این احمق از این کار چیست!"قاضی وارگریو دستش را بالا برد و شورش را خواباند. در حالی که کلماتش را با دقت انتخاب میکرد گفت: "میخواهم این مطلب را بگویم که این دوستناشناس، مرا به قتل فردی به نام ادوارد سِتون متهم میکند. من سِتون را به خوبی به یاد دارم. او در ژوئن سال ۱۹۳۰ برای محاکمه در برابرم قرار گرفت. او متهم به قتل یک بانوی پیر بود. دفاع خوبی از او به عمل آمد و هنگامی که در جایگاه شهود قرار گرفت به خوبی هیئت منصفه را تحت تأثیر قرار داد. با وجود این، براساس شواهد او قطعا گناهکار بود. من براساس شواهد عمل کردم هیئت منصفه هم رأی به گناهکار بودنش داد. او با ادعای مدیریت نادرست جلسهی دادگاه، درخواست تجدید نظر کرد. تجدید نظر او رد شد و او کاملا بجا اعدام شد. میخواهم در برابر شما بگویم که وجدان من در مورد این مسأله کاملا راحت است. من وظیفهام را انجام دادم نه بیشتر. من در مورد قاتلی نظر خود را دادم که به درستی به قتل متهم شده بود."آرمسترانگ داشت چیزهایی به یاد میآورد. پرونده سِتون! رأی دادگاه همه را شگفتزده کردهبود. او در یکی از روزهای محاکمه، وکیل سِتون به نام مَتیوس (Matthews) را در یک رستوران ملاقات کرده بود. متیوس مطمئن بود که تردیدی در رأی دادگاه وجود ندارد. عملا تبرئه خواهد شد. و پس از آن توضیحاتش را شنیده بود که میگفت: "قاضی کاملا با سِتون مخالف بود و نظر هیئت منصفه را عوض کرد و همه او را گناهکار شناختند. البته این کار کاملا قانونی بود. قاضی وارگریوِ پیر، قانون را به خوبی میدانست. تقریبا به نظر میرسید قاضی خصومت شخصی با سِتون دارد."همه این خاطرات از ذهن دکتر گذشت. پیش از آنکه به منطقی بودن سؤالش فکر کند ناگهان پرسید: "آیا اصلا سِتون را میشناختید؟ منظورم قبل از پروندهی قتل است."چشمهای نیمه بسته قاضی با نگاه دکتر گره خورد. قاضی با لحن سرد و روشنی گفت: "من پیش از پرونده قتل، سِتون را نمیشناختم."آرمسترانگ با خودش گفت: "این مرد دروغ میگوید... میدانم که دروغ میگوید."
•●•●•●•●•●•●•●•●•●•🤍
@LandOfBooks
۹:۳۹
عکسهایی برای محیط کتاب "و آنگاه هیچکس نماند"
•●•●•●•●•●•●•●•●•●•🤍
🤍•●•●•●•●•●•●•●•●•●•لایک و معرفی به مجله یادتون نره عزیزای من🥹

@LandOfBooks
•●•●•●•●•●•●•●•●•●•🤍
@LandOfBooks
۱۰:۴۹
بازارسال شده از ♧ Once Upon the Time♤
کتابفروشی روزی روزگاری Once Upon the Time🩷
به خاطر طلسم ملکه دل ها همه کتاب های سرزمین عجایب گم شدند. دنیای کتاب ها فرو ریخت و شخصیت های آنها پا به دنیای ما گذاشتن برای یافتن سرپناهی ، برای ادامه پایان خوشی که در پی آن بودند . کای و پیدن زیبایش!زیدن و وایولت ویرانگرش ، بچه های کاراوال و صد البته که جکس شاهزاده دل ها همیشه با معامله های جذابش در صحنه خوش میدرخشد!کلاهدوز دیوانه برای یافتن آنها از میان کلاه خود سفر میکند و حالا او به اینجا آمده برای سرپرستی هرکدام از آنها توسط ما! بیا همراه خرگوش سرزمین عجایب زودتر از ملکه دل ها کتاب هارا به آغوشی گرم پناه دهیم!
@OnceUpontheTime
به خاطر طلسم ملکه دل ها همه کتاب های سرزمین عجایب گم شدند. دنیای کتاب ها فرو ریخت و شخصیت های آنها پا به دنیای ما گذاشتن برای یافتن سرپناهی ، برای ادامه پایان خوشی که در پی آن بودند . کای و پیدن زیبایش!زیدن و وایولت ویرانگرش ، بچه های کاراوال و صد البته که جکس شاهزاده دل ها همیشه با معامله های جذابش در صحنه خوش میدرخشد!کلاهدوز دیوانه برای یافتن آنها از میان کلاه خود سفر میکند و حالا او به اینجا آمده برای سرپرستی هرکدام از آنها توسط ما! بیا همراه خرگوش سرزمین عجایب زودتر از ملکه دل ها کتاب هارا به آغوشی گرم پناه دهیم!
@OnceUpontheTime
۱۱:۳۴
ویرا کلِیثورن با صدایی لرزان گفت: "میخواهم دربارهی آن کودک سیریل هَمیلتون... به شما بگویم. من پرستارش بودم. به او گفته شده بود که نباید در هنگام شنا زیاد دور شود. یک روز حواس من پرت شد و او شروع کرد به دور شدن. من پشت سرش شنا کردم... ولی نتوانستم به موقع برسم... اتفاق بدی بود... ولی تقصیر من نبود. در بازجوییها پلیس مرا تبرئه کرد و مادرش هم خیلی مهربان بود. او حتی مرا سرزنش نکرد، چرا باید سرزنش میکرد... چرا باید این اتهام به من وارد شود؟ عادلانه نیست نه عادلانه نیست..."این را گفت و به شدت گریه کرد. ژنرال مکآرتور روی شانهی ویرا زد و گفت: "ناراحت نباش! قطعا این اتهام درست نیست. این مرد، دیوانه است. یک دیوانه! ریگی به کفش دارد! ما را اشتباه گرفته است."صاف ایستاد و شانههایش را عقب داد و با صدای بلند گفت: "واقعا بهتر است پاسخی به این کار ندهیم. البته احساس میکنم این وظیفه را دارم که بگویم هیچکدام از چیزهایی که این مرد درباره آرتور ریچموند جوان گفت صحت ندارد. ریچموند یکی از افسران من بود. او را برای شناسایی به سمت نیروهای دشمن فرستادم و کشته شد. این چیزها در طول جنگ کاملا طبیعی است. میخواهم بگویم از اتهامی که به همسرم وارد شد به شدت خشمگین شدم. او بهترین زن در جهان بود."ژنرال مکآرتور نشست. با دست لرزانش به سبیل خود ور رفت. تلاش برای صحبت کردن، انرژی زیادی از او گرفته بود.لومبارد شروع به صحبت کرد و با نگاهی شاد گفت: "در مورد آن بومیان آفریقا..."مارستون گفت: "چه چیزی میخواهی دربارهی آنها بگویی؟"فیلیپ لومبارد نیشخند زد و گفت: "آن داستان کاملا حقیقت دارد! من آنها را رها کردم! برای اینکه خودم را نجات بدهم. ما در میان بوتهها گم شده بودیم. من و چند نفر دیگر همهی غذاها را برداشتیم و رفتیم."ژنرال مکآرتور با لحن خشن و انعطافناپذیری گفت: "تو افرادت را رها کردی تا از گرسنگی بمیرند؟"لومبارد گفت: "البته نمیتوان گفت من به آنها خیانت کردهام، آقا! ولی حفظ جان مهمترین وظیفهی هر انسان است. میدانید مُردن خیلی برای بومیام مهم نیست. آنها در این مورد چندان مانند اروپاییها فکر نمیکنند."ویرا سرش را بالا گرفت و گفت: "تو آنها را رها کردی تا بمیرند؟"لومبارد پاسخ داد: "آنها را رها کردم تا بمیرند."نگاه شاد لومبارد به نگاه وحشتزده ویرا افتاد.آنتونی مارستون با لحنی آرام و بهتزده گفت: "من داشتم به جان کومبز فکر میکردم. احتمالا بین بچههایی بودهاند که من در کمبریج با آنها تصادف کردم. بدشانسی بزرگی بود."قاضی وارگریو با لحن تلخی گفت: "بدشانسی برای آنها یا برای تو؟""خب! گمان میکنم برای من! البته حق با شماست، آقا، بدشانسی بزرگی برای آنها بود. البته کاملا یک اتفاق تصادفی بود. آنها به سرعت از یک کلبه بیرون پریدند. بعد از آن گواهینامهی رانندگیام یک سال تعلیق شد. دردسر بدی بود."دکتر آرمسترانگ با لحن ملایمی گفت: "رانندگی با سرعت زیاد کاملا اشتباه است... کاملا اشتباه! جوانهایی مانند شما برای جامعه، خطر محسوب میشوند."آنتونی شانههایش را بالا انداخت و گفت: "سرعت باید باشد، ولی نکته اینجاست که جادههای انگلستان خراب است و نمیتوان با سرعت بالا روی آنها رانندگی کرد."سپس عینکش را جستجو کرد، آن را از روی یک میز برداشت و به سمت نوشیدنیها رفت و از روی شانهاش گفت: "خب! به هر حال تقصیر من نبود و فقط یک تصادف بود!"
•●•●•●•●•●•●•●•●•●•🤍
@LandOfBooks
۱۱:۳۸
بازارسال شده از Aileen Company🐆
متریال توت فرنگی
مهره توت فرنگی صورتی :12آویز هلوکیتی:160آویز توت فرنگی صورتی :46
چنل : @aylin_kompany206
مهره توت فرنگی صورتی :12آویز هلوکیتی:160آویز توت فرنگی صورتی :46
چنل : @aylin_kompany206
۱۲:۲۲
بازارسال شده از Aileen Company🐆
۱۲:۲۲
بازارسال شده از Aileen Company🐆
۱۲:۲۲
مرد خدمتکار یعنی آقای راجرز که لبهایش را خیس میکرد و دستهایش را به هم میسایید، با صدای آهسته و مؤدبانهای گفت: "قربان! میتوانم چند کلمهای حرف بزنم."لومبارد گفت: "شروع کن، راجرز."راجرز گلویش را صاف کرد و زبانش را روی لبهای خشکش کشید و گفت: "اسم من و خانم راجرز هم برده شد. و اسم دوشیزه برِیدی. من و همسرم با او بودیم تا زمانی که از دنیا رفت. قربان، او همیشه بیمار بود، همیشه، از وقتی که ما پیشش آمدیم. آن شب طوفانی بود، قربان، شبی که حالش بد شد. تلفن خراب بود. نتوانستیم دکتر را بالای سرش بیاوریم. قربان، من پیاده رفتم تا دکتر را بیاورم، اما دکتر خیلی دیر رسید. قربان، ما هرکاری که ممکن بود برایش انجام دادیم. همه همین را میگویند هیچ حرفی علیه ما زده نشد. هیچ حرفی!"لومبارد با حالتی متفکرانه به چهرهی لرزان، لبهای خشک و چشمان وحشتزده راجرز نگاه کرد. او صدای افتادن سینی قهوه را به خاطر آورد. با خودش فکر کرد: "واقعا؟"اما چیزی نگفت.بلور با آن لحن ترساننده و رسمیاش شروع به صحبت کرد و گفت: "با مرگ خانم برِیدی چیزی هم به شما رسید؟ اینطور نیست؟"راجرز خود را جمع کرد و با قاطعیت گفت: "دوشیزه برِیدی به پاس خدمات صادقانهی ما برایمان ارثیهای تعیین کرد. چرا نباید این کار را میکرد؟"لومبارد گفت: "خود شما چطور، آقای بلور؟""من چه؟""اسم شما هم در فهرست بود."بلور سرخ شد و گفت: "منظورت لَندور است؟ آن یک سرقت از بانک بود، بانک لاندن اند کامرشال (London And Commercial) ."قاضی وارگریو هیجانزده شد و گفت: "به خاطر میآورم. البته من قاضیاش نبودم، ولی پرونده را به یاد دارم. لَندور با شواهدی که شما ارائه دادید مجرم شناخته شد. شما افسر پلیسی هستید که مسئول آن پرونده بود؟"بلور گفت: "بله."
•●•●•●•●•●•●•●•●•●•🤍
@LandOfBooks
۱۲:۳۵
عکسهایی برای محیط کتاب "و آنگاه هیچکس نماند"
•●•●•●•●•●•●•●•🤍
🤍•●•●•●•●•●•●•●•لایک و معرفی به مجله یادتون نره عزیزای من🥹

@LandOfBooks
•●•●•●•●•●•●•●•🤍
@LandOfBooks
۱۳:۴۵
بازارسال شده از Ftm falahati
۱۷:۳۶
بازارسال شده از Rira_accessori1
جورابخونه؛یه گوشهی کوچیک برای جورابایی که فقط پوشیدنی نیستن، هر کدومشون یه حس نرم و رنگین وسط روزای شلوغ 
از گیلاسای ریز و چهارخونههای گرمتا گلایی که انگار از دفتر نقاشی اومدن
اینجا جورابا یه تیکه حال خوبن برای قدمای هر روزت.
برای دیدن و انتخاب، جورابخونه رو دنبال کن:ble.ir/join/7YLoXkZEEt
از گیلاسای ریز و چهارخونههای گرمتا گلایی که انگار از دفتر نقاشی اومدن
اینجا جورابا یه تیکه حال خوبن برای قدمای هر روزت.
برای دیدن و انتخاب، جورابخونه رو دنبال کن:ble.ir/join/7YLoXkZEEt
۱۷:۳۶
بازارسال شده از 🤍
به دنیای کریستالی آیناز خوش آومدین🥹🤌
اگه دنبالی اینی که هرکی میاد خونت از جذابیت خونت شوکه بشه جات ایناست

کلی کار های کریستالی جذاب
•انواع گلدون•انواع گل تیوی و جاکنترلی•انواع اکسسوری خاص•انواع کار های نمدی•انواع رو دری و جاکلیدی•انواع سینی حنا و دسته گل
|ایده از توکار از من|
ble.ir/join/5wwdShr4esزود عضو شو و خونتو خاص کن

اگه دنبالی اینی که هرکی میاد خونت از جذابیت خونت شوکه بشه جات ایناست
•انواع گلدون•انواع گل تیوی و جاکنترلی•انواع اکسسوری خاص•انواع کار های نمدی•انواع رو دری و جاکلیدی•انواع سینی حنا و دسته گل
|ایده از توکار از من|
۱۸:۰۶
بازارسال شده از Moloud Beheshti
اینجا طب سنتی، واقعیتر و باکیفیتتره؛
دیگه لازم نیست بین دهها محصول مختلف سردرگم بشی. ما بهترین و مطمئنترین انتخابها رو با دقت برات جمعآوری کردیم تا بدون نگرانی، از خواص طب سنتی بهرهمند بشی. سلامت، آرامش و رضایت شما اولویت ماست.
" />
برای اطلاعات بیشتر، فقط کافیه که وارد کانال بشی و مطالب رو بخونی و یا اینکه به من پیام بدی
@Moloudbeheshti
09115147223
دیگه لازم نیست بین دهها محصول مختلف سردرگم بشی. ما بهترین و مطمئنترین انتخابها رو با دقت برات جمعآوری کردیم تا بدون نگرانی، از خواص طب سنتی بهرهمند بشی. سلامت، آرامش و رضایت شما اولویت ماست.
۱۸:۰۷
بازارسال شده از نقاشی پارچه|گلدوزی|هنرکده رضوان
دوست داری لباسهات رو از سادگی در بیاری ولی نمیدونی چه جوری؟
🪡
دیدی یه لباس با تزئین کوچیک و ساده چقدر تفاوت قیمتی داره؟
من "رضوانم" یه پیج اینستاگرام ۱۰ کایی دارم و حالا کارم رو توی این فضا دوباره از سر گرفتم و تو کانالم بهت آموزش میدم خودت با هنر دستت لباسهات رو از سادگی در بیاری و از پوشیدنشون لذت ببری
🥰
بزن روی لینک و بیا خودت ببین
ble.ir/join/6L4ANmFFQm(واسه آموزش رایگان پیام پین شده کانال رو چک کن )
[
هنرکده رضوان🪡
]@rezvanarthome
دیدی یه لباس با تزئین کوچیک و ساده چقدر تفاوت قیمتی داره؟
من "رضوانم" یه پیج اینستاگرام ۱۰ کایی دارم و حالا کارم رو توی این فضا دوباره از سر گرفتم و تو کانالم بهت آموزش میدم خودت با هنر دستت لباسهات رو از سادگی در بیاری و از پوشیدنشون لذت ببری
بزن روی لینک و بیا خودت ببین
[
۱۸:۳۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.