117^
[ سری اوراق الحاقی به دفتر] برگ اول ^
به خدا قسم باور نمیکنم بتوانم قلم دستم بگیرم . نوشتن برایم یک آرزوی محال شده بود .از اینجا آمدنم حدودا یک هفته ای میگذرد . برای من که یک ماهی طول کشیده ، شاید هم بیشتر . خیلی خیلی بیشتر .اینجا آینه ندارد که بتوانم کبودی هایم را ببینم . موهای کوتاهم را ببینم که احتمالا از شدت درد سفید شده اند . یعنی واقعا سفید شده اند؟ منکه چنین حسی دارم .من در جهنم ساسانم .اینجا هیچ پنجره و لامپی ندارد ، هیچ نوری نیست . لباس ندارم ، پتو ندارم . زمین اینجا مثل سگ سرد است .التماسش کردم و به پایش افتادم برایم کاغذ بیاورد . فکر کرد میخواهم نامه پر کنم برای صلیب سرخ و بنویسم نامزد سابقم مرا دزدیده ، وحشیانه ترین تعدی و شکنجه ها را رویم تست میکند .ورقه ها را پرت کرد توی صورتم و گفت وصیت نامه ام را بنویسم . به دنده های کبودم لگد زد و گفت : برای آن معشوق عزیزت بنویس که تو برایش قدر ارزن ارزش نداری . چند تا فحش هم که لایق خودش بود نثار خورشید قشنگم کرد .برگه ها از خونم رنگ گرفت .ساسان وحشی تر شده . چون میداند من او را دوست دارم .وقتی چشم باز کردم و دوریالی ام افتاد که در جهنم دره ی ساسان گور به گور شده هستم ، بعد از یک تجاوز تمام عیار با مشت و لگد به جانم افتاد که چرا دور و بر دشمن خونی اش میپلکم . از این مردک اهریمن صفت بیزارم ! از دست درازی هایش هزاران بار بیشتر از کتک هایش متنفرم . من یک روسپی بودم ، هنوز هم میخواهم روسپیِ مهرم باشم ، ولی این موضوع تنفرم را نسبت به تجاوز عوض نمیکند . من یک انسانم و حق دارم بر بدنم مالکیت داشته باشم ، فارغ از اینکه من مثل پریچهر سادات مقدس دورانم یا خرابی که تمام شهر با او یک بار به بستر رفته اند . راهبه بودن یا فاحشه بودن ربطی به این موضوع ندارد ، هیچ زنی در دنیا تجاوز را نمیپسندد و این قابل توجیه نیست .وقتی التماسش میکردم مرا رها کند به من گفت یک هرزه ام . من از ترس کابل خوردن ساکت ماندم ولی اینجا روی ورق که میشود عقاید را فریاد کشید ؟ نمیشود ؟! من اگر بناست خراب هم باشم حق انتخاب دارم و ساسان ، هیچ وقت انتخابم نیست.التماسش کردم برایم پتو بیاورد . گفت که وقتی مرا دزدید تا به اشتوتگارت بیاورد هم لباس هایم نازک و کوتاه بوده اند . گفت اگر سرما را نمی خواهم با میل داغم کند .از شدت سرما و تاریکی ، به باریکه نوری ک از درز سقف هبوط میکرد پناه آوردم . نوازش انگشت سبابه آفتاب مرا به گریه وا داشت . دلم تنگ آغوش مردِ مهرم بود وهست .ساسان آمد و مرا زیر سایه ی محبت آفتاب دید . مسخره ام کرد ، طبق معمول تحقیر . گفتم :« من عاشقم .»کنار جسدم که از فرط درد نای تکان خوردن هم نداشت ، سرپا نشست . نیش اش باز شده بود . با آن دندان های چندش آورش ، هروئینی بدبخت . خیال خام داشت که او را میگویم . صد سال سیاه .گفت :« منم عاشقت بودم . من خیلی دوستت داشتم . ولی تو رفته بودی بیخ ریش اون پسره ی مادر فلان و هرچقدر بهت هشدار میدادم توجهی نداشتی . بجز این تو از من فرار کردی ، تو قرار بود زن من باشی.»خنده ام گرفت . گرمی افتاب استخوان هایم را داغ میکرد و مرا شجاع . گفتم :« ولی من عاشق تو نیستم .»ابروهایش درهم شد . گفت :« پس عاشق کی؟ » لبخند زدم . اگر حنا شجاع بود چون دوست پسرش میگفت ، من چه چیز از حنا کمتر داشتم که شجاع نباشم ؟گفتم :« عاشق یک مرد قد بلند ، موخرمایی ، چشم عسلی...» هنوز کلمه عسلی را کامل از میان لبان پر خونم بیرون نیاورده بودم که مرا زیر لگد هایش گرفت . دیگر حتی دقت نمیکرد به صورتم نزند . دماغم را شکست ، مچ پایم را . حالا دیگر فهمیده بود عاشق او هستم ، این کینه را داشت روی من خالی میکرد.خب خورشید نازنینم ؛ من بخاطرت کتک هم خوردم ، استخوان هایم هم شکست ، به انسانیت و زنانگی ام ، به حق انتخابم تجاوز شد ، حنا خانم از اینکارها برایت کرده که او را بیشتر از من دوست میداری؟
_ مینا ، نهم آوریل ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
[ سری اوراق الحاقی به دفتر] برگ اول ^
به خدا قسم باور نمیکنم بتوانم قلم دستم بگیرم . نوشتن برایم یک آرزوی محال شده بود .از اینجا آمدنم حدودا یک هفته ای میگذرد . برای من که یک ماهی طول کشیده ، شاید هم بیشتر . خیلی خیلی بیشتر .اینجا آینه ندارد که بتوانم کبودی هایم را ببینم . موهای کوتاهم را ببینم که احتمالا از شدت درد سفید شده اند . یعنی واقعا سفید شده اند؟ منکه چنین حسی دارم .من در جهنم ساسانم .اینجا هیچ پنجره و لامپی ندارد ، هیچ نوری نیست . لباس ندارم ، پتو ندارم . زمین اینجا مثل سگ سرد است .التماسش کردم و به پایش افتادم برایم کاغذ بیاورد . فکر کرد میخواهم نامه پر کنم برای صلیب سرخ و بنویسم نامزد سابقم مرا دزدیده ، وحشیانه ترین تعدی و شکنجه ها را رویم تست میکند .ورقه ها را پرت کرد توی صورتم و گفت وصیت نامه ام را بنویسم . به دنده های کبودم لگد زد و گفت : برای آن معشوق عزیزت بنویس که تو برایش قدر ارزن ارزش نداری . چند تا فحش هم که لایق خودش بود نثار خورشید قشنگم کرد .برگه ها از خونم رنگ گرفت .ساسان وحشی تر شده . چون میداند من او را دوست دارم .وقتی چشم باز کردم و دوریالی ام افتاد که در جهنم دره ی ساسان گور به گور شده هستم ، بعد از یک تجاوز تمام عیار با مشت و لگد به جانم افتاد که چرا دور و بر دشمن خونی اش میپلکم . از این مردک اهریمن صفت بیزارم ! از دست درازی هایش هزاران بار بیشتر از کتک هایش متنفرم . من یک روسپی بودم ، هنوز هم میخواهم روسپیِ مهرم باشم ، ولی این موضوع تنفرم را نسبت به تجاوز عوض نمیکند . من یک انسانم و حق دارم بر بدنم مالکیت داشته باشم ، فارغ از اینکه من مثل پریچهر سادات مقدس دورانم یا خرابی که تمام شهر با او یک بار به بستر رفته اند . راهبه بودن یا فاحشه بودن ربطی به این موضوع ندارد ، هیچ زنی در دنیا تجاوز را نمیپسندد و این قابل توجیه نیست .وقتی التماسش میکردم مرا رها کند به من گفت یک هرزه ام . من از ترس کابل خوردن ساکت ماندم ولی اینجا روی ورق که میشود عقاید را فریاد کشید ؟ نمیشود ؟! من اگر بناست خراب هم باشم حق انتخاب دارم و ساسان ، هیچ وقت انتخابم نیست.التماسش کردم برایم پتو بیاورد . گفت که وقتی مرا دزدید تا به اشتوتگارت بیاورد هم لباس هایم نازک و کوتاه بوده اند . گفت اگر سرما را نمی خواهم با میل داغم کند .از شدت سرما و تاریکی ، به باریکه نوری ک از درز سقف هبوط میکرد پناه آوردم . نوازش انگشت سبابه آفتاب مرا به گریه وا داشت . دلم تنگ آغوش مردِ مهرم بود وهست .ساسان آمد و مرا زیر سایه ی محبت آفتاب دید . مسخره ام کرد ، طبق معمول تحقیر . گفتم :« من عاشقم .»کنار جسدم که از فرط درد نای تکان خوردن هم نداشت ، سرپا نشست . نیش اش باز شده بود . با آن دندان های چندش آورش ، هروئینی بدبخت . خیال خام داشت که او را میگویم . صد سال سیاه .گفت :« منم عاشقت بودم . من خیلی دوستت داشتم . ولی تو رفته بودی بیخ ریش اون پسره ی مادر فلان و هرچقدر بهت هشدار میدادم توجهی نداشتی . بجز این تو از من فرار کردی ، تو قرار بود زن من باشی.»خنده ام گرفت . گرمی افتاب استخوان هایم را داغ میکرد و مرا شجاع . گفتم :« ولی من عاشق تو نیستم .»ابروهایش درهم شد . گفت :« پس عاشق کی؟ » لبخند زدم . اگر حنا شجاع بود چون دوست پسرش میگفت ، من چه چیز از حنا کمتر داشتم که شجاع نباشم ؟گفتم :« عاشق یک مرد قد بلند ، موخرمایی ، چشم عسلی...» هنوز کلمه عسلی را کامل از میان لبان پر خونم بیرون نیاورده بودم که مرا زیر لگد هایش گرفت . دیگر حتی دقت نمیکرد به صورتم نزند . دماغم را شکست ، مچ پایم را . حالا دیگر فهمیده بود عاشق او هستم ، این کینه را داشت روی من خالی میکرد.خب خورشید نازنینم ؛ من بخاطرت کتک هم خوردم ، استخوان هایم هم شکست ، به انسانیت و زنانگی ام ، به حق انتخابم تجاوز شد ، حنا خانم از اینکارها برایت کرده که او را بیشتر از من دوست میداری؟
_ مینا ، نهم آوریل ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
۶:۲۲
118^
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ دوم^
زن ایکبیر و پتیاره ی ساسان آمد به دیدنم . خاک دو عالم بر سر بی سلیقه اش با این خوک ماده ای که گرفته !پیکر بی جانم را زورکی گوشه دیوار جمع کردم . گفتم :« میشه برام پتو بیاری ؟ من سردمه .»گفت :« حنا هیچ وقت این رو نگفت . تو که خیلی وضعیتت بهتره .»صدای نحسش توی گوشهایم زنگ میزد . حنا ؟گفت :« الان آوریله . هوا که خیلی خوبه . اون موقع تا کمر برف میومد ، فکر کنم توی فوریه و اینا بود .»آن موقع ؟ کدام موقع ؟چشمان گشاد شده ام به خنده وارش کرد . اسمش افسون بود . قبلا نام یکی از شخصیت های یکی از کتابهایی که نوشته بودم افسون بوده ولی متاسفانه جزییات بیشتری به خاطرم نیست . هرچه بوده انقدر کریه المنظر و بد طینت نبوده !روی صندلی آهنی ، رو به رویم نشست و من مدام منتظر بودم دوباره اسم حنا را بیاورد . من که قرار بود به تداوم نسل خانواده محمودی ها کمک کنم و علی قول خود ساسان معشوقه اش بودم ( جان عمه اش) ولی... حنای بیچاره چه نسبتی با اینها داشت ؟عکسی را جلوی صورتم گرفت . زیر نور مزخرف مهتابی های پر سر و صدا ، که فقط وقتی در سلول تنها نبودم روشنشان میکردند ، عکس واضح نبود .بیشتر از یک دقیقه طول کشید تا بفهم این ها به قدری دیوانه اند که هر کسی را خفت و شکنجه میکنند و نه فقط مرا .حنا بود . چه بنویسم خدایا چه بنویسم ؟ حسادت همیشگی جایش را به ترحم و همدردی داده بود و میتوانستم برایش قدر دو دریا اشک بریزم . از رنگ موهای سرخ آن شرلی گونه اش فهمیدم که اوست ، هیچ چیز از چهره و بدنش باقی نمانده بود . جسد له شده اش بین برف ها افتاده بود . افسون گفت :« اون حتی یک بار هم نگفت سردمه . فقط اسم کسی که تو ادعای عاشقیش رو داری ، به زبون میاورد .» گفتم :« چیکارش کردین ؟»گفت :« این حناست . حنانه ، دانشجوی سال دوم شیمی داروی دانشگاه هومبولت برلین . هم دانشگاهی عزیز کرده ی کله شق تو ! کسی که اون ، درواقع عاشقش بود . چون میدونی که ، اون عاشق تو نبود و نیست ، همیشه عاشق حنا بوده .» بغض داشت خفه ام میکرد . نمیخواستم بشنوم . میخواستم ساسان بیاید و با آن کابل سیاه و کلفتش به جان استخوان های باریکم بیفتد ولی دیگر نشنوم .گفت :« بعد از اینکه شازده ی کم عقل شما ، پای دایی ات ، همون دایی که اگر نبود تو وجود نداشتی ، همون دایی که تا آرنجش رو توی عسل میکرد و دهن تو میگذاشت رو به دادگاه باز کرد . این پسر مادر فلان داییت رو بالای دار فرستاد . چیزی که هنوز داغش برای دایی زاده هات سرد نشده . بماند که تو نمک میخوری و نمکدون میشکنی ولی ما ، من ، ساسان ، خواهر و برادرش ، و هر کسی که اینجا از دست دایی تو لقمه ای گرفته و خورده ، ما هنوز در غم داییت میسوزیم و این آتیش جز با فلاکت تام این پسر سرد نمیشه .»دست هایم را به زحمت بالا آوردم تا صورتم را بپوشانم . میخواستم به قدری گریه کنم که با افسون در استخر اشکهایم خفه شویم و بمیریم .
_ مینا ، سیزدهم آوریل ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ دوم^
زن ایکبیر و پتیاره ی ساسان آمد به دیدنم . خاک دو عالم بر سر بی سلیقه اش با این خوک ماده ای که گرفته !پیکر بی جانم را زورکی گوشه دیوار جمع کردم . گفتم :« میشه برام پتو بیاری ؟ من سردمه .»گفت :« حنا هیچ وقت این رو نگفت . تو که خیلی وضعیتت بهتره .»صدای نحسش توی گوشهایم زنگ میزد . حنا ؟گفت :« الان آوریله . هوا که خیلی خوبه . اون موقع تا کمر برف میومد ، فکر کنم توی فوریه و اینا بود .»آن موقع ؟ کدام موقع ؟چشمان گشاد شده ام به خنده وارش کرد . اسمش افسون بود . قبلا نام یکی از شخصیت های یکی از کتابهایی که نوشته بودم افسون بوده ولی متاسفانه جزییات بیشتری به خاطرم نیست . هرچه بوده انقدر کریه المنظر و بد طینت نبوده !روی صندلی آهنی ، رو به رویم نشست و من مدام منتظر بودم دوباره اسم حنا را بیاورد . من که قرار بود به تداوم نسل خانواده محمودی ها کمک کنم و علی قول خود ساسان معشوقه اش بودم ( جان عمه اش) ولی... حنای بیچاره چه نسبتی با اینها داشت ؟عکسی را جلوی صورتم گرفت . زیر نور مزخرف مهتابی های پر سر و صدا ، که فقط وقتی در سلول تنها نبودم روشنشان میکردند ، عکس واضح نبود .بیشتر از یک دقیقه طول کشید تا بفهم این ها به قدری دیوانه اند که هر کسی را خفت و شکنجه میکنند و نه فقط مرا .حنا بود . چه بنویسم خدایا چه بنویسم ؟ حسادت همیشگی جایش را به ترحم و همدردی داده بود و میتوانستم برایش قدر دو دریا اشک بریزم . از رنگ موهای سرخ آن شرلی گونه اش فهمیدم که اوست ، هیچ چیز از چهره و بدنش باقی نمانده بود . جسد له شده اش بین برف ها افتاده بود . افسون گفت :« اون حتی یک بار هم نگفت سردمه . فقط اسم کسی که تو ادعای عاشقیش رو داری ، به زبون میاورد .» گفتم :« چیکارش کردین ؟»گفت :« این حناست . حنانه ، دانشجوی سال دوم شیمی داروی دانشگاه هومبولت برلین . هم دانشگاهی عزیز کرده ی کله شق تو ! کسی که اون ، درواقع عاشقش بود . چون میدونی که ، اون عاشق تو نبود و نیست ، همیشه عاشق حنا بوده .» بغض داشت خفه ام میکرد . نمیخواستم بشنوم . میخواستم ساسان بیاید و با آن کابل سیاه و کلفتش به جان استخوان های باریکم بیفتد ولی دیگر نشنوم .گفت :« بعد از اینکه شازده ی کم عقل شما ، پای دایی ات ، همون دایی که اگر نبود تو وجود نداشتی ، همون دایی که تا آرنجش رو توی عسل میکرد و دهن تو میگذاشت رو به دادگاه باز کرد . این پسر مادر فلان داییت رو بالای دار فرستاد . چیزی که هنوز داغش برای دایی زاده هات سرد نشده . بماند که تو نمک میخوری و نمکدون میشکنی ولی ما ، من ، ساسان ، خواهر و برادرش ، و هر کسی که اینجا از دست دایی تو لقمه ای گرفته و خورده ، ما هنوز در غم داییت میسوزیم و این آتیش جز با فلاکت تام این پسر سرد نمیشه .»دست هایم را به زحمت بالا آوردم تا صورتم را بپوشانم . میخواستم به قدری گریه کنم که با افسون در استخر اشکهایم خفه شویم و بمیریم .
_ مینا ، سیزدهم آوریل ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
۶:۲۲
119^
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ سوم ^
ادامه داد :« با مرگ پدرش شروع شد . حادثه ای به ظاهر اتفاقی ، تصادف . اما کار ما بود . اونم مجبور شد بخاطر مراسم تدفین پدرش برگرده ایران و ما رفتیم سراغ عشقش .» ابرو هایش را بالا انداخت و دست هایش را هم مالید . به جای آنکه مرموز بشود شبیه مگس توالت شده بود . گفت :« تو میدونی که باباش چیکاره بوده ؟ پلیس بوده ! پلیس ها کم مزاحمن ؟ توله هاشون رو هم مزاحم تربیت میکنن ! اون پلیس مبارزه با قاچاق بوده ، توی پرونده هم حضور داشته ، حتی لحظه اعدام دایی رو هم داشته تماشا میکرده . اصلا براش دلسوزی نکن چون اصلا بی گناه نبوده .» سیگار برگ لای لبهایش گذاشت . فندک زد و بعد از اولین پک ، دودش را توی صورتم داد :« خب البته حنا یک جورایی بیگناه بود . افراد بعدی هم همینطور . هر کسی که جونش گرفته شد ، بطور مستقیم گناهی نداشت اما تو ، از همه گناهکار تری ! تو رو داییت به اینجا رسوند ! تو یک خائنی . یکبار به داییت خیانت کردی و یکبار هم به ساسان . تو ، بدترین مرگ رو خواهی داشت .»بجز نگریستنش کار دیگری از دستم بر نمی آمد . او هم کمی فلک زدگی ام را بررسی کرد و بلند شد که برود . زیر لب گفت :« چقدر منزجر کننده و چندشی !»انگار به خود آمده باشم ، گوشه شلوارش را گرفتم و ملتمسانه پرسیدم :« چیکارش کردی ؟ با حنا چیکار کردی ؟»گفت :« ترتیب حنا رو تمام و کمال دادیم . نه التماس میکرد نه هیچی ، فقط دوست پسر جون جونیش رو صدا میزد . ولش کردیم تو کوچه خلوت . چون خارجی بود پلیس پرونده رو سریع بست و خانواده اش بردنش ایران خاکش کردند . از ترس آبروشون و با وجود تابو ها ، گفتن تصادف کرده و مرده . عشقِ جنابعالی هم در همین حد میدونست تا اینکه حدود سه ماه پیش ، نسخه ای از این عکس رو براش با یک نوشته پست کردیم : اون بخاطر تو مرد . »یاد حرف سیما افتادم که گفت :« داداشم حالش خوب نیست.»در ذهنم تصویرش آمد که در را باز میکند و یک پاکت کوچک از پستچی میگیرد . بازش میکند و با نعش معشوقه اش رو به رو میشود .افسون انگار فکرم را خوانده باشد ، گفت :« حامله خاکش کردند ، درصورتیکه اون یک باکره بوده .»من اگر یزید هم میبودم ، حق نداشتم برای مظلومیت حنا گریه نکنم . خدا میداند چقدر وقت اسیر این ها بوده که فرصت بارداری پیدا کرده . او لیاقت زندگی بهتری داشت ، اما فدای مهر شد.
افسون رفت و مرا با گریه هایم تنها گذاشت . قضاوت اشتباهی کردم که خود را لایقتر به عشق مهر میدانستم . حنا حتی به خودش فکر هم نمیکرد ، شیدای واقعی برای آقای خورشید بود . خورشید من ! هنوز برنگشته ای خانه ؟ هنوز غایبی ؟ رفته ای پشت ابر ها چکار میکنی ؟ کی برمیگردی و ببینی که نویسنده مورد علاقه ات را هم دارند به سرنوشت حنایت دچار میکنند ؟ همان کسی که سرش را بوسیدی و نامه های شاملو به آیدایش دادی ، دارد به کام مرگ کشیده میشود .
_ مینا ، سیزدهم آوریل ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ سوم ^
ادامه داد :« با مرگ پدرش شروع شد . حادثه ای به ظاهر اتفاقی ، تصادف . اما کار ما بود . اونم مجبور شد بخاطر مراسم تدفین پدرش برگرده ایران و ما رفتیم سراغ عشقش .» ابرو هایش را بالا انداخت و دست هایش را هم مالید . به جای آنکه مرموز بشود شبیه مگس توالت شده بود . گفت :« تو میدونی که باباش چیکاره بوده ؟ پلیس بوده ! پلیس ها کم مزاحمن ؟ توله هاشون رو هم مزاحم تربیت میکنن ! اون پلیس مبارزه با قاچاق بوده ، توی پرونده هم حضور داشته ، حتی لحظه اعدام دایی رو هم داشته تماشا میکرده . اصلا براش دلسوزی نکن چون اصلا بی گناه نبوده .» سیگار برگ لای لبهایش گذاشت . فندک زد و بعد از اولین پک ، دودش را توی صورتم داد :« خب البته حنا یک جورایی بیگناه بود . افراد بعدی هم همینطور . هر کسی که جونش گرفته شد ، بطور مستقیم گناهی نداشت اما تو ، از همه گناهکار تری ! تو رو داییت به اینجا رسوند ! تو یک خائنی . یکبار به داییت خیانت کردی و یکبار هم به ساسان . تو ، بدترین مرگ رو خواهی داشت .»بجز نگریستنش کار دیگری از دستم بر نمی آمد . او هم کمی فلک زدگی ام را بررسی کرد و بلند شد که برود . زیر لب گفت :« چقدر منزجر کننده و چندشی !»انگار به خود آمده باشم ، گوشه شلوارش را گرفتم و ملتمسانه پرسیدم :« چیکارش کردی ؟ با حنا چیکار کردی ؟»گفت :« ترتیب حنا رو تمام و کمال دادیم . نه التماس میکرد نه هیچی ، فقط دوست پسر جون جونیش رو صدا میزد . ولش کردیم تو کوچه خلوت . چون خارجی بود پلیس پرونده رو سریع بست و خانواده اش بردنش ایران خاکش کردند . از ترس آبروشون و با وجود تابو ها ، گفتن تصادف کرده و مرده . عشقِ جنابعالی هم در همین حد میدونست تا اینکه حدود سه ماه پیش ، نسخه ای از این عکس رو براش با یک نوشته پست کردیم : اون بخاطر تو مرد . »یاد حرف سیما افتادم که گفت :« داداشم حالش خوب نیست.»در ذهنم تصویرش آمد که در را باز میکند و یک پاکت کوچک از پستچی میگیرد . بازش میکند و با نعش معشوقه اش رو به رو میشود .افسون انگار فکرم را خوانده باشد ، گفت :« حامله خاکش کردند ، درصورتیکه اون یک باکره بوده .»من اگر یزید هم میبودم ، حق نداشتم برای مظلومیت حنا گریه نکنم . خدا میداند چقدر وقت اسیر این ها بوده که فرصت بارداری پیدا کرده . او لیاقت زندگی بهتری داشت ، اما فدای مهر شد.
افسون رفت و مرا با گریه هایم تنها گذاشت . قضاوت اشتباهی کردم که خود را لایقتر به عشق مهر میدانستم . حنا حتی به خودش فکر هم نمیکرد ، شیدای واقعی برای آقای خورشید بود . خورشید من ! هنوز برنگشته ای خانه ؟ هنوز غایبی ؟ رفته ای پشت ابر ها چکار میکنی ؟ کی برمیگردی و ببینی که نویسنده مورد علاقه ات را هم دارند به سرنوشت حنایت دچار میکنند ؟ همان کسی که سرش را بوسیدی و نامه های شاملو به آیدایش دادی ، دارد به کام مرگ کشیده میشود .
_ مینا ، سیزدهم آوریل ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
۶:۲۳
120^
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ چهارم^
ورق قبلی را چند بار خوانده ام . فکر کنم دارم زیر کتک های ساسان حافظه و عقلم را از دست میدهم .میترسم همه چیز را فراموش کنم . پس مینویسم تا هر روز زیر این باریکه نور بخوانم و یادم نرود چه کسی هستم ، اینجا کجاست و چه بر سرم می آورند .من مینا هستم . سی و چهار ساله . نام خانوادگی واقعی ام لارمانوس و نام خانوادگی ام در کارت شناسایی محمودی ، به فامیل مادرم . پدرم گابروس لارمانوس و مادرم شیرین محمودی بوده اند ، میترسم نامشان را فراموش کنم . تا آخر عمرم علی رغم اینکه مرا در دنیای جهنمی به دنیا اوردند ، دوستشان خواهم داشت . ساسان نامزد سابق من است و از هیچ تعادل روانی برخوردار نیست . او مرا اینجا به کشتن میدهد و من حتی نمیدانم چرا شکنجه میشوم . میگوید من به او خیانت کردم ولی او هنوز مرا دوست دارد و این رفتار ها هیچ کجایش به دوست داشتن نمیماند . این مرد دیوانه ی مطلق است ، شیطان است که لباس آدمی تن کرده و هیچ کس ناله های مرا نمیشنود که نجاتم دهد .من خیلی برای نوشتن این خط فکر کردم اما ، نامش را به خاطر نمی آورم ! میخواستم بنویسم عاشق چه کسی هستم ولی انگار واقعا اسم مبارکش را زیر این ضربه های مرگبار از خاطر برده ام . اگر اسمت را به خاطر می آوردم ، آنقدر فریادش میکشیدم تا تار های صوتی ام پاره شوند . عاشقت هستم عزیزم ، هر جا که هستی . تا آخرین نفس دل تنگ تو ام و چهره ات را بطور محوی به خاطر دارم که در آخرین دیدار ، که سرم را بوسیدی و رفتی .
_ مینا ، نمیدانم چندم چه ماهی ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ چهارم^
ورق قبلی را چند بار خوانده ام . فکر کنم دارم زیر کتک های ساسان حافظه و عقلم را از دست میدهم .میترسم همه چیز را فراموش کنم . پس مینویسم تا هر روز زیر این باریکه نور بخوانم و یادم نرود چه کسی هستم ، اینجا کجاست و چه بر سرم می آورند .من مینا هستم . سی و چهار ساله . نام خانوادگی واقعی ام لارمانوس و نام خانوادگی ام در کارت شناسایی محمودی ، به فامیل مادرم . پدرم گابروس لارمانوس و مادرم شیرین محمودی بوده اند ، میترسم نامشان را فراموش کنم . تا آخر عمرم علی رغم اینکه مرا در دنیای جهنمی به دنیا اوردند ، دوستشان خواهم داشت . ساسان نامزد سابق من است و از هیچ تعادل روانی برخوردار نیست . او مرا اینجا به کشتن میدهد و من حتی نمیدانم چرا شکنجه میشوم . میگوید من به او خیانت کردم ولی او هنوز مرا دوست دارد و این رفتار ها هیچ کجایش به دوست داشتن نمیماند . این مرد دیوانه ی مطلق است ، شیطان است که لباس آدمی تن کرده و هیچ کس ناله های مرا نمیشنود که نجاتم دهد .من خیلی برای نوشتن این خط فکر کردم اما ، نامش را به خاطر نمی آورم ! میخواستم بنویسم عاشق چه کسی هستم ولی انگار واقعا اسم مبارکش را زیر این ضربه های مرگبار از خاطر برده ام . اگر اسمت را به خاطر می آوردم ، آنقدر فریادش میکشیدم تا تار های صوتی ام پاره شوند . عاشقت هستم عزیزم ، هر جا که هستی . تا آخرین نفس دل تنگ تو ام و چهره ات را بطور محوی به خاطر دارم که در آخرین دیدار ، که سرم را بوسیدی و رفتی .
_ مینا ، نمیدانم چندم چه ماهی ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
۶:۲۳
121^
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ پنجم ^
متوجه احساس نرمی و گرمی شدم . کمی بدنم را تکان دادم توانستم به زور چشم باز کنم . بگذارید جزییات را بنویسم :یک فضای گرم و مطبوع ، اتاقی که با موکت ضخیم فرض شده بود و کاغذ دیواری های کهنه داشت . چیزی در اتاق به چشم نمیخورد بجز یک گلدان دیفن باخیا که گوشه ی دیوار قرار داشت . من روی تخت افتاده بودم و یک پتوی گرم رویم افتاده بود . تشت ، پتو ، کاغذ های دیواری ، آفتابیِ بسته شده به سقف که نور کمی داشت ، کف پوش و گلدان ، همگی قدیمی و رنگ زردِ خردلی یا طوسی سنگین و دلگیری داشتند .دست و پایم را تکان میدادم و مبهوت ، بدن بانداژ شده ام را وارسی میکردم و صدایی شبیه به جیغ های خودم را به خاطر می آوردم . مغزم تهی بود . هیچ چیزی در ذهن نداشتم . حتی نامم را .زنی از راهرو گذر کرد و مرا دید که نیم خیز شده ام . سمتم آمد و پرسید :« سلام مینا جان . خوبی عزیزم ؟ بهتری ؟» بهتان مینگریستمش . خم شد و مقابلم زانو زد . آرام شانه های برهنه ام را نوازش کرد و دوباره نامم را صدا زد :« مینا ؟ عزیزم ؟» موهای کوتاه جوگندمی داشت ، نیم تنه سفید پوشیده بود ، عضلات بدنش مثل مردان بدن ساز ، ورزیده مینمود . پوستش آفتاب سوخته بود و جای زخم داشت. صدایم میزد :« مینا !؟» گوش هایم با صدایش سوت میکشید .کم کم به جای او ، زنی با موهای بلند سیاه را میدیدم که صدایم میزد ، مادرم . بعد چند تصویر از مادرم به یاد آوردم . مهران را . نامم مینا بود . کم کم شروع کردم به پردازش گذشته . یادم آمد مدرسه شبانه میرفتم ، یادم آمد که ناپدری ام با من چکار میکرد ، خیلی چیز های دیگر را تازه به خاطر می آوردم .زن گفت :« بهتر شدی عزیزم ؟ میتونی باهام حرف بزنی؟» با صدایی که از ته چاه در می آمد ، پرسیدم :« تو ، کی ، هس، تی؟» لکنت شدید داشتم ، زبانم سنگین بود . گلویم میسوخت ، صدایم گرفته بود ، جوری که انگار قبلا خیلی جیغ زده باشم . گفت :« مدیسا ام عزیزم . منو یادت نمیاد ؟» مدیسا . مدیسا ... به یاد آوردم که دستم را گرفت و گفت :« بدو فقط بدو . قبل از اینکه نامزدت بیدار شه فرار کن ! برو اولین بلیت فروشی و هر پروازی که گیرت اومد بگیر ! فقط فرار کن از این خراب شده ی ساسان و برو . » ساسان . بعد ساسان را به یاد آوردم . گل رز توی دستش را . دوستت دارم هایش را . بوسه های وحشیانه اش را . کتک هایش را . مدیسا ، یکی از ده ها افرادی بود که برای ساسان کار میکردند و از آنجا که من یتیم بودم و دلتنگ محبت مادر ، ساسان مدیسا را خدمت کار شخصی ام گذاشته بود . مدیسا ، مثل مادر برایم دلسوزی میکرد اما از آنجایی که در دستگاه ساسان بود ، آخرش نمیتوانست برایم مهین دخت بشود . مهین دخت را به خاطر آوردم ، بوی آش رشته اش را ، صدای آهنگینش را وقتی دعا میخواند ، مثل دعا خواندن های هایده . هر چیز ، دومینو وار چیزهای دیگری را به یادم می آورد . با این حال هنوز قطعه هایی از پازل خاطراتم خالی مانده بود . مدیسا بلند شد . انگار از من نا امید شده بود .مرد سیاه پوشی که توی خانه ام مرا گرفت و دستمال آغشته به ماده بیهوشی روی صورتم فشار داد ، زمین سرد سلولم در قصر شیطانی ساسان ، کتک هایی که میخوردم ، صدایش که مرا خائن خطاب میکرد ، فغان و التماس هایم را هم به یاد آوردم . در آخرین تصویری که در ذهن داشتم افرادی سیاه پوش با ماسک های خوفناکی ، شبیه به ماسک ضد گاز مرا احاطه کردند . احتمالا همان ها مرا به اینجا آورده بودند .با این حساب من دوباره از جهنم ساسان گریخته بودم . اینجایی که داخلش روی تخت افتاده بودم معلوم نبود کجاست اما هر جا که بود قطعا دور از قلمروی ساسان بود .
_ مینا ، شانزده می
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ پنجم ^
متوجه احساس نرمی و گرمی شدم . کمی بدنم را تکان دادم توانستم به زور چشم باز کنم . بگذارید جزییات را بنویسم :یک فضای گرم و مطبوع ، اتاقی که با موکت ضخیم فرض شده بود و کاغذ دیواری های کهنه داشت . چیزی در اتاق به چشم نمیخورد بجز یک گلدان دیفن باخیا که گوشه ی دیوار قرار داشت . من روی تخت افتاده بودم و یک پتوی گرم رویم افتاده بود . تشت ، پتو ، کاغذ های دیواری ، آفتابیِ بسته شده به سقف که نور کمی داشت ، کف پوش و گلدان ، همگی قدیمی و رنگ زردِ خردلی یا طوسی سنگین و دلگیری داشتند .دست و پایم را تکان میدادم و مبهوت ، بدن بانداژ شده ام را وارسی میکردم و صدایی شبیه به جیغ های خودم را به خاطر می آوردم . مغزم تهی بود . هیچ چیزی در ذهن نداشتم . حتی نامم را .زنی از راهرو گذر کرد و مرا دید که نیم خیز شده ام . سمتم آمد و پرسید :« سلام مینا جان . خوبی عزیزم ؟ بهتری ؟» بهتان مینگریستمش . خم شد و مقابلم زانو زد . آرام شانه های برهنه ام را نوازش کرد و دوباره نامم را صدا زد :« مینا ؟ عزیزم ؟» موهای کوتاه جوگندمی داشت ، نیم تنه سفید پوشیده بود ، عضلات بدنش مثل مردان بدن ساز ، ورزیده مینمود . پوستش آفتاب سوخته بود و جای زخم داشت. صدایم میزد :« مینا !؟» گوش هایم با صدایش سوت میکشید .کم کم به جای او ، زنی با موهای بلند سیاه را میدیدم که صدایم میزد ، مادرم . بعد چند تصویر از مادرم به یاد آوردم . مهران را . نامم مینا بود . کم کم شروع کردم به پردازش گذشته . یادم آمد مدرسه شبانه میرفتم ، یادم آمد که ناپدری ام با من چکار میکرد ، خیلی چیز های دیگر را تازه به خاطر می آوردم .زن گفت :« بهتر شدی عزیزم ؟ میتونی باهام حرف بزنی؟» با صدایی که از ته چاه در می آمد ، پرسیدم :« تو ، کی ، هس، تی؟» لکنت شدید داشتم ، زبانم سنگین بود . گلویم میسوخت ، صدایم گرفته بود ، جوری که انگار قبلا خیلی جیغ زده باشم . گفت :« مدیسا ام عزیزم . منو یادت نمیاد ؟» مدیسا . مدیسا ... به یاد آوردم که دستم را گرفت و گفت :« بدو فقط بدو . قبل از اینکه نامزدت بیدار شه فرار کن ! برو اولین بلیت فروشی و هر پروازی که گیرت اومد بگیر ! فقط فرار کن از این خراب شده ی ساسان و برو . » ساسان . بعد ساسان را به یاد آوردم . گل رز توی دستش را . دوستت دارم هایش را . بوسه های وحشیانه اش را . کتک هایش را . مدیسا ، یکی از ده ها افرادی بود که برای ساسان کار میکردند و از آنجا که من یتیم بودم و دلتنگ محبت مادر ، ساسان مدیسا را خدمت کار شخصی ام گذاشته بود . مدیسا ، مثل مادر برایم دلسوزی میکرد اما از آنجایی که در دستگاه ساسان بود ، آخرش نمیتوانست برایم مهین دخت بشود . مهین دخت را به خاطر آوردم ، بوی آش رشته اش را ، صدای آهنگینش را وقتی دعا میخواند ، مثل دعا خواندن های هایده . هر چیز ، دومینو وار چیزهای دیگری را به یادم می آورد . با این حال هنوز قطعه هایی از پازل خاطراتم خالی مانده بود . مدیسا بلند شد . انگار از من نا امید شده بود .مرد سیاه پوشی که توی خانه ام مرا گرفت و دستمال آغشته به ماده بیهوشی روی صورتم فشار داد ، زمین سرد سلولم در قصر شیطانی ساسان ، کتک هایی که میخوردم ، صدایش که مرا خائن خطاب میکرد ، فغان و التماس هایم را هم به یاد آوردم . در آخرین تصویری که در ذهن داشتم افرادی سیاه پوش با ماسک های خوفناکی ، شبیه به ماسک ضد گاز مرا احاطه کردند . احتمالا همان ها مرا به اینجا آورده بودند .با این حساب من دوباره از جهنم ساسان گریخته بودم . اینجایی که داخلش روی تخت افتاده بودم معلوم نبود کجاست اما هر جا که بود قطعا دور از قلمروی ساسان بود .
_ مینا ، شانزده می
۶:۲۳
122^
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ ششم ^
با اینکه حتی ماجرای دوباره به دام ساسان افتادنم را هم به یاد آورده بودم ، اما باز انگار جای چیزی در ذهنم خالی بود . مدیسا رفت و با یک نفر دیگر ، یک کتاب و کمی خوردنی بازگشت .کتاب را جلوی صورتم گرفت و پرسید :« میتونی از روش بخونی ؟» میتوانستم . اما نای صحبت نداشتم . مداد به دستم داد تا بنویسم . بالای صفحه ای که باز کرده بود ، با زحمت نوشتم :« میتوانم بخوانم و میفهمم ولی زبانم برای صحبت سنگینی میکند .» گفت :« خوبه . یه چیزی بخور .» کمی آب و نان دستم داد . با نگاه به زن بیست و اندی ساله ی کنارش اشاره کردم ، یعنی این کیست ؟ گفت :« دخترمه . آتریسا .» ابرو بالا انداختم یعنی آهان . آتریسا را به اسم میشناختم ، ساسان گروگانش گرفته بود . اکثر کسانی که برای ساسان کار میکردند ، مجبور بودند . جان و یا مال خود یا خانواده ی آنها اسیر ساسان بود . برای مدیسا ، آتریسا دخترش این گروگان بود.به زحمت پرسیدم :« شما ، دیگه ، با ، سا، سان ، نیس، تین ؟» لبخندی زد و سرم را نوازش کرد :« نه . ما دیگه از شرش راحت شدیم . داستانش طولانیه . تو هم سعی کن بیشتر حرف بزنی تا زبونت راه بیفته . اون اول که آوردیمت فقط جیغ میزدی و فکر میکردیم دیوونه شدی . نگران بودیم دیگه نتونی تا آخر عمرت حرف بزنی یا فکر کنی اما خداروشکر انگار هم حافظه ات داره بر میگرده ، هم قوه ادراکت برگشته و هم میتونی حرف بزنی .» وقتی دست به سرم کشید ، متوجه شدم چیزی در سر و صورتم طبیعی نیست .لقمه ای که در دهانم بود را پایین دادم و گفتم :« آی،نه . آین،ه .» مدیسا از دخترش خواست آینه بیاورد و در این فرصت کمی پرس و جو کرد . پرسید :« میتونی گذشته رو به خاطر بیاری ؟» با سر تایید کردم . گفت :« هویتت رو بخاطر میاری ؟» با سرم تایید کردم . من ، مینا ، عاشق رقص ، موسیقی ، وودکا و ویسکی ، عاشق سیگار و وید ، عاشق کتاب ، روسپی و نویسنده بودم . احساس میکردم گذشته را تا حدود قابل توجهی به خاطر دارم . اما مدام حس میکردم چیزی این وسط از خاطرم پاک شده و این آزارم میداد .یاد آوری موقعیت شغلی و نویسندگی ام ، مرا یاد تمام لحظاتی انداخت که مشغول نوشتن بودم . یادم افتاد داخل دفتر همیشه مینوشتم . فکر کنم خاطره مینوشتم یا چیزی شبیه به این . به یاد آوردم که ساسان کاغذ خواسته بودم . با صدایی بلند پرسیدم :« کاغذ، هام ؟ کاغذهام ، کج،است ؟!» مضطرب از فکر اینکه نکند هنگامی که مرا فراری میداده اند ، کاغذ های دست نوشته ام را جا گذاشته باشند ! مدیسا نوازشم کرد و گفت :« نگران نباش ! خودم برشون داشتم . بعدا میرم میارمشون .»آتریسا با آینه کوچکی برگشت . انگار آینه را از پالت سایه کنده بود . از او گرفتم و جیغم بلند شد .تصویری که از خودم در ذهنم بود ، یک زن مو مصری و زیبا بود اما چیزی که در آینه میدیدم ، به اجنه می مانست ! زیر چشمهایم اندازه ی دو بند انگشت تا روی گونه هایم ورم کرده بود و کبودِ کبود ! حس میکردی تمام خون بدنت آنجا لخته شده باشد ! پوست پیشانی و لب و چانه ام بخیه خورده بود و هیچ مویی کف سرم نداشتم ! از اینکه موهایم کجا رفته بودند وحشت کرده بودم . به یاد آوردم که جلوی آینه ، در حالی که سیگار گوشه لبم بود موهای شرابی ام را میچیدم . با این حال حداقل باید قدر یک پسر بچه به سرم مو می بود . به خاطر هم نمی آوردم که ساسان آنها را تراشیده باشد . مدیسا برای آرام کردنم مرا نوازش کرد و گفت :« برای موهای قشنگت متاسفم عزیزم . تو واقعا روانت رو از دست داده بودی ، از وقتی که آوردیمت فقط موهات رو میکشیدی و جیغ میزدی . مجبور شدم قبل از اینکه تمام موهات رو بِکَنی بتراشمشون . یعنی آقا گفت این کار رو بکنیم .»سری تکان برای شیر فهم شدن تکان دادم . نسبت به واژه ی « آقا » کنجکاو شده بودم اما سوالی نکردم . دراز کشیدم و پرسیدم :« برام برگه می ، آرید تا بنو ، یسم ؟ »آتریسا فورا رفت و با چند برگه تمیز برگشت . پرسیدم :« ام،روز ، چندمه ؟ چه ، ماه، ماهی ؟» مدیسا و دخترش ، بعد از اینکه اطمینان نسبی به ثبات حالم پیدا کردند ، مرا ترک کردند تا راحت باشم . کمی از نوشته های ابتدای برگ قبلی را کتابت میکردم که مردی از راهروی رو به رو رد شد . یعنی ، از قد و هیکلش میشد احساس کرد که مذکر باشد . مثل آتریسا لباس سیاه پوشیده بود ، از سر تا پا . موهای بلند جو گندمی اش تا کمرش می آمد . با یکی از همان ماسک های ضد گاز ، صورتش پوشیده شده بود . کمی مکث کرد ، شاید فقط یک ثانیه . مرا بر انداز کرد و بعد به راهش ادامه داد . پتو را روی خودم بالا تر کشیدم تا تنم را بپوشانم ، خجالت توام با ترس به وجودم رخنه کرد ، کمی هم احساسات زنانه . آن مرد که بود ؟ شاید منظور مدیسا از « آقا » ؟
_ مینا ، شانزده می
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ ششم ^
با اینکه حتی ماجرای دوباره به دام ساسان افتادنم را هم به یاد آورده بودم ، اما باز انگار جای چیزی در ذهنم خالی بود . مدیسا رفت و با یک نفر دیگر ، یک کتاب و کمی خوردنی بازگشت .کتاب را جلوی صورتم گرفت و پرسید :« میتونی از روش بخونی ؟» میتوانستم . اما نای صحبت نداشتم . مداد به دستم داد تا بنویسم . بالای صفحه ای که باز کرده بود ، با زحمت نوشتم :« میتوانم بخوانم و میفهمم ولی زبانم برای صحبت سنگینی میکند .» گفت :« خوبه . یه چیزی بخور .» کمی آب و نان دستم داد . با نگاه به زن بیست و اندی ساله ی کنارش اشاره کردم ، یعنی این کیست ؟ گفت :« دخترمه . آتریسا .» ابرو بالا انداختم یعنی آهان . آتریسا را به اسم میشناختم ، ساسان گروگانش گرفته بود . اکثر کسانی که برای ساسان کار میکردند ، مجبور بودند . جان و یا مال خود یا خانواده ی آنها اسیر ساسان بود . برای مدیسا ، آتریسا دخترش این گروگان بود.به زحمت پرسیدم :« شما ، دیگه ، با ، سا، سان ، نیس، تین ؟» لبخندی زد و سرم را نوازش کرد :« نه . ما دیگه از شرش راحت شدیم . داستانش طولانیه . تو هم سعی کن بیشتر حرف بزنی تا زبونت راه بیفته . اون اول که آوردیمت فقط جیغ میزدی و فکر میکردیم دیوونه شدی . نگران بودیم دیگه نتونی تا آخر عمرت حرف بزنی یا فکر کنی اما خداروشکر انگار هم حافظه ات داره بر میگرده ، هم قوه ادراکت برگشته و هم میتونی حرف بزنی .» وقتی دست به سرم کشید ، متوجه شدم چیزی در سر و صورتم طبیعی نیست .لقمه ای که در دهانم بود را پایین دادم و گفتم :« آی،نه . آین،ه .» مدیسا از دخترش خواست آینه بیاورد و در این فرصت کمی پرس و جو کرد . پرسید :« میتونی گذشته رو به خاطر بیاری ؟» با سر تایید کردم . گفت :« هویتت رو بخاطر میاری ؟» با سرم تایید کردم . من ، مینا ، عاشق رقص ، موسیقی ، وودکا و ویسکی ، عاشق سیگار و وید ، عاشق کتاب ، روسپی و نویسنده بودم . احساس میکردم گذشته را تا حدود قابل توجهی به خاطر دارم . اما مدام حس میکردم چیزی این وسط از خاطرم پاک شده و این آزارم میداد .یاد آوری موقعیت شغلی و نویسندگی ام ، مرا یاد تمام لحظاتی انداخت که مشغول نوشتن بودم . یادم افتاد داخل دفتر همیشه مینوشتم . فکر کنم خاطره مینوشتم یا چیزی شبیه به این . به یاد آوردم که ساسان کاغذ خواسته بودم . با صدایی بلند پرسیدم :« کاغذ، هام ؟ کاغذهام ، کج،است ؟!» مضطرب از فکر اینکه نکند هنگامی که مرا فراری میداده اند ، کاغذ های دست نوشته ام را جا گذاشته باشند ! مدیسا نوازشم کرد و گفت :« نگران نباش ! خودم برشون داشتم . بعدا میرم میارمشون .»آتریسا با آینه کوچکی برگشت . انگار آینه را از پالت سایه کنده بود . از او گرفتم و جیغم بلند شد .تصویری که از خودم در ذهنم بود ، یک زن مو مصری و زیبا بود اما چیزی که در آینه میدیدم ، به اجنه می مانست ! زیر چشمهایم اندازه ی دو بند انگشت تا روی گونه هایم ورم کرده بود و کبودِ کبود ! حس میکردی تمام خون بدنت آنجا لخته شده باشد ! پوست پیشانی و لب و چانه ام بخیه خورده بود و هیچ مویی کف سرم نداشتم ! از اینکه موهایم کجا رفته بودند وحشت کرده بودم . به یاد آوردم که جلوی آینه ، در حالی که سیگار گوشه لبم بود موهای شرابی ام را میچیدم . با این حال حداقل باید قدر یک پسر بچه به سرم مو می بود . به خاطر هم نمی آوردم که ساسان آنها را تراشیده باشد . مدیسا برای آرام کردنم مرا نوازش کرد و گفت :« برای موهای قشنگت متاسفم عزیزم . تو واقعا روانت رو از دست داده بودی ، از وقتی که آوردیمت فقط موهات رو میکشیدی و جیغ میزدی . مجبور شدم قبل از اینکه تمام موهات رو بِکَنی بتراشمشون . یعنی آقا گفت این کار رو بکنیم .»سری تکان برای شیر فهم شدن تکان دادم . نسبت به واژه ی « آقا » کنجکاو شده بودم اما سوالی نکردم . دراز کشیدم و پرسیدم :« برام برگه می ، آرید تا بنو ، یسم ؟ »آتریسا فورا رفت و با چند برگه تمیز برگشت . پرسیدم :« ام،روز ، چندمه ؟ چه ، ماه، ماهی ؟» مدیسا و دخترش ، بعد از اینکه اطمینان نسبی به ثبات حالم پیدا کردند ، مرا ترک کردند تا راحت باشم . کمی از نوشته های ابتدای برگ قبلی را کتابت میکردم که مردی از راهروی رو به رو رد شد . یعنی ، از قد و هیکلش میشد احساس کرد که مذکر باشد . مثل آتریسا لباس سیاه پوشیده بود ، از سر تا پا . موهای بلند جو گندمی اش تا کمرش می آمد . با یکی از همان ماسک های ضد گاز ، صورتش پوشیده شده بود . کمی مکث کرد ، شاید فقط یک ثانیه . مرا بر انداز کرد و بعد به راهش ادامه داد . پتو را روی خودم بالا تر کشیدم تا تنم را بپوشانم ، خجالت توام با ترس به وجودم رخنه کرد ، کمی هم احساسات زنانه . آن مرد که بود ؟ شاید منظور مدیسا از « آقا » ؟
_ مینا ، شانزده می
۶:۲۳
123^
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ هفتم ^
مدیسا و آتریسا هر از گاهی برایم غذا و دارو می آوردند و به زخم هایم رسیدگی میکردند . آتریسا در درمان کمی اطلاعات داشت ، مچ پایم را آتل بسته بود و دستم را هم جا انداخته بود . به زحمت کلمات را به طور منقطع ادا کرده و درباره ی احتمال بارداری سوال کردم ، آتریسا خیالم را راحت کرد که مشکلی پیش نیامده . حاضرم بمیرم و مادر تخم سگ های ساسان نباشم .فقط دو مورد مرا بسیار آزار میداد : اول از دست رفتن حافظه ام . به نظر نمیرسید چیزی در برگشت مموری مغزم جا مانده باشد اما عمیقا جای خالی چیزی را حس میکردم و نمیدانستم چیست . انگار بخشی از وجودم رفته بود و خبر نداشتم . انگار عضوی از بدنم را بریده بودند و من حتی نمیدانستم کجایم را باید میداشتم که نداشتم .دوم آن مرد سیاه پوش مسن . رنگ موهای بلندش نشان از سالخوردگی اش میداد اما بدنش مانند یک مرد جوان ورزیده بود . مدام میخواستم درباره اش از مدیسا سوال کنم اما هر چه جان میکندم زبانم نمی چرخید بر ادای کلمات . میخواستم درباره ی آقا هم سوال کنم . یک بار دیگر هم میان مکالماتشان ، مدیسا و آتریسا دستورات آقا را به هم گوشزد کردند و این کنجکاوی مرا بیشتر میکرد . این آقا که بود که این زنان بدون اجازه اش آب هم نمیخوردند ؟! یکجورهایی احساس علاقه خاصی به آن مرد مسن داشتم و این موضوع خودم را هم متعجب میکرد . چرا باید به یک پیرمرد سر تا پا پوشیده که فقط چند ثانیه او را دیده بودم علاقه مند میشدم ؟!!نیمه شب که تنها بودم تا استراحت کنم ، در تاریکی مطلق روی تختم وول میخوردم که سایه ای مردانه توجهم را جلب کرد و صدای چکمه هایش را روی موکت اتاق حس کردم .خودم را به خواب زدم . احساس وحشت تمام وجودم را گرفته بود . از ماسک روی صورتش میترسیدم . یک مرد آمده بود با این زن در نیمه شب چه کند ؟!نگران بودم صدای قالاپ و تلوپ قلبم را بشنود . چشم هایم را بسته بودم و بی حرکت ، وانمود میکردم در حال سلام و علیک با هفت پادشاه ام . سنگینی نگاه و وجودش را بالای سرم حس میکردم . تشکم فرو رفت و متوجه شدم لبه تختم نشست . همزمان هم از او میترسیدم ، و هم خوشم می آمد ! هم از حضورش خوشحال بودم و دوست نداشتم برود ، هم به شدت ترسیده بودم و میخواستم جیغ بزنم !نوک انگشتان زبرش را روی گونه و شقیقه ام حس کردم که به حالت نوازش کشید . قلبم به تپش دیوانه وار ، وادار شد اما نه از ترس ، از احساسی که ذوق و شوقم را غلغلک میداد . حس آرامش عمیق به تنم تزریق شد . احساس میکردم یک دختر بچه ی بابایی هستم که نیاز به آغوش پدرانه دارد . پتو را کنار بزن و مرا در آغوش بگیر .چند دقیقه ی بعد رفت و من از زیر پتو بیرون آمدم تا کلید لامپ ها را پیدا کنم ، مداد و کاغذ بردارم و بنویسم . فکر کنم ، که عاشقش شدم ؟؟!
_ مینا ، هفده می
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ هفتم ^
مدیسا و آتریسا هر از گاهی برایم غذا و دارو می آوردند و به زخم هایم رسیدگی میکردند . آتریسا در درمان کمی اطلاعات داشت ، مچ پایم را آتل بسته بود و دستم را هم جا انداخته بود . به زحمت کلمات را به طور منقطع ادا کرده و درباره ی احتمال بارداری سوال کردم ، آتریسا خیالم را راحت کرد که مشکلی پیش نیامده . حاضرم بمیرم و مادر تخم سگ های ساسان نباشم .فقط دو مورد مرا بسیار آزار میداد : اول از دست رفتن حافظه ام . به نظر نمیرسید چیزی در برگشت مموری مغزم جا مانده باشد اما عمیقا جای خالی چیزی را حس میکردم و نمیدانستم چیست . انگار بخشی از وجودم رفته بود و خبر نداشتم . انگار عضوی از بدنم را بریده بودند و من حتی نمیدانستم کجایم را باید میداشتم که نداشتم .دوم آن مرد سیاه پوش مسن . رنگ موهای بلندش نشان از سالخوردگی اش میداد اما بدنش مانند یک مرد جوان ورزیده بود . مدام میخواستم درباره اش از مدیسا سوال کنم اما هر چه جان میکندم زبانم نمی چرخید بر ادای کلمات . میخواستم درباره ی آقا هم سوال کنم . یک بار دیگر هم میان مکالماتشان ، مدیسا و آتریسا دستورات آقا را به هم گوشزد کردند و این کنجکاوی مرا بیشتر میکرد . این آقا که بود که این زنان بدون اجازه اش آب هم نمیخوردند ؟! یکجورهایی احساس علاقه خاصی به آن مرد مسن داشتم و این موضوع خودم را هم متعجب میکرد . چرا باید به یک پیرمرد سر تا پا پوشیده که فقط چند ثانیه او را دیده بودم علاقه مند میشدم ؟!!نیمه شب که تنها بودم تا استراحت کنم ، در تاریکی مطلق روی تختم وول میخوردم که سایه ای مردانه توجهم را جلب کرد و صدای چکمه هایش را روی موکت اتاق حس کردم .خودم را به خواب زدم . احساس وحشت تمام وجودم را گرفته بود . از ماسک روی صورتش میترسیدم . یک مرد آمده بود با این زن در نیمه شب چه کند ؟!نگران بودم صدای قالاپ و تلوپ قلبم را بشنود . چشم هایم را بسته بودم و بی حرکت ، وانمود میکردم در حال سلام و علیک با هفت پادشاه ام . سنگینی نگاه و وجودش را بالای سرم حس میکردم . تشکم فرو رفت و متوجه شدم لبه تختم نشست . همزمان هم از او میترسیدم ، و هم خوشم می آمد ! هم از حضورش خوشحال بودم و دوست نداشتم برود ، هم به شدت ترسیده بودم و میخواستم جیغ بزنم !نوک انگشتان زبرش را روی گونه و شقیقه ام حس کردم که به حالت نوازش کشید . قلبم به تپش دیوانه وار ، وادار شد اما نه از ترس ، از احساسی که ذوق و شوقم را غلغلک میداد . حس آرامش عمیق به تنم تزریق شد . احساس میکردم یک دختر بچه ی بابایی هستم که نیاز به آغوش پدرانه دارد . پتو را کنار بزن و مرا در آغوش بگیر .چند دقیقه ی بعد رفت و من از زیر پتو بیرون آمدم تا کلید لامپ ها را پیدا کنم ، مداد و کاغذ بردارم و بنویسم . فکر کنم ، که عاشقش شدم ؟؟!
_ مینا ، هفده می
۶:۲۳
124^
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ هشتم ^
یک خواب بسیار عجیب دیدم . خواب دیدم که با مهین دخت در خانه نشسته بودم و از آقا خسرو ، همسر مرحومش میگفت که چقدر عاشقش بوده . عکسش را نشانم داد و من گفتم که من هم یکی دارم . بعد شروع کردم به توضیح دادن که از یک مرد خوشم می آید و عاشقش هستم و این حرف ها . سپس بیدار شدم .هنوز همه جا تاریک بود . احساس عذاب وجدان شدید سراغم آمد . من ، مینا ، عاشق یک نفر بودم . ولی حالا از آن مرد که گویا با اختلاف سنی قابل توجهی از من بزرگتر بود ، خوشم می آمد .احساس گناه میکردم .من حق نداشتم وقتی عاشق کسی هستم ، دوباره به فرد دیگری علاقه مند شوم .نیم خیز شدم و تلاش کردم کله ی پوکم را بکار بیاندازم تا معشوقم را به خاطر بیاورم . نمیدانم چقدر ، شاید نیم ساعت یا بیشتر فکر کردم اما هیچ چیزی به یاد نیاوردم . کلافه شدم . بغضم گرفت . دستانم را بالا آوردم تا موهایم را بگیرم اما ... مویی به سرم نداشتم . از ته ریه هایم جیغ کشیدم . مدیسا و آتریسا به اتاقم ریختند تا آرامم کنند . از فراز شانه های مدیسا ، مرد را میدیدم که به دست به سینه ، به چارچوب در تکیه زده بود . چیزی درباره او آشنا به نظر می آمد . حالت دست به سینه شدن و تکیه دادنش آشنا بود .مدیسا رد نگاهم را دنبال کرد و در حینی که آتریسا تلاش میکرد آب توی حلقم بریزد ، او را صدا زد :« آقا ...»پس او ، همان آقا بود . گفت :« مینا حالش خوبه آقا . فقط کابوس دیده . »آقا ، رفت . کاشکی می آمد اسمش را میپرسیدم . کاش حداقل آن ماسک کذایی ترسناک را برمیداشت تا او را ببینم . چیزی درباره ی او ، آشنا بود . اما نمیدانم چه چیزی .
_ مینا ، هفده می
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ هشتم ^
یک خواب بسیار عجیب دیدم . خواب دیدم که با مهین دخت در خانه نشسته بودم و از آقا خسرو ، همسر مرحومش میگفت که چقدر عاشقش بوده . عکسش را نشانم داد و من گفتم که من هم یکی دارم . بعد شروع کردم به توضیح دادن که از یک مرد خوشم می آید و عاشقش هستم و این حرف ها . سپس بیدار شدم .هنوز همه جا تاریک بود . احساس عذاب وجدان شدید سراغم آمد . من ، مینا ، عاشق یک نفر بودم . ولی حالا از آن مرد که گویا با اختلاف سنی قابل توجهی از من بزرگتر بود ، خوشم می آمد .احساس گناه میکردم .من حق نداشتم وقتی عاشق کسی هستم ، دوباره به فرد دیگری علاقه مند شوم .نیم خیز شدم و تلاش کردم کله ی پوکم را بکار بیاندازم تا معشوقم را به خاطر بیاورم . نمیدانم چقدر ، شاید نیم ساعت یا بیشتر فکر کردم اما هیچ چیزی به یاد نیاوردم . کلافه شدم . بغضم گرفت . دستانم را بالا آوردم تا موهایم را بگیرم اما ... مویی به سرم نداشتم . از ته ریه هایم جیغ کشیدم . مدیسا و آتریسا به اتاقم ریختند تا آرامم کنند . از فراز شانه های مدیسا ، مرد را میدیدم که به دست به سینه ، به چارچوب در تکیه زده بود . چیزی درباره او آشنا به نظر می آمد . حالت دست به سینه شدن و تکیه دادنش آشنا بود .مدیسا رد نگاهم را دنبال کرد و در حینی که آتریسا تلاش میکرد آب توی حلقم بریزد ، او را صدا زد :« آقا ...»پس او ، همان آقا بود . گفت :« مینا حالش خوبه آقا . فقط کابوس دیده . »آقا ، رفت . کاشکی می آمد اسمش را میپرسیدم . کاش حداقل آن ماسک کذایی ترسناک را برمیداشت تا او را ببینم . چیزی درباره ی او ، آشنا بود . اما نمیدانم چه چیزی .
_ مینا ، هفده می
۶:۲۴
125^
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ نهم^
خوابم نمیبُرد . منتظر بودم او دوباره بیاید . و آمد .لب تختم نشست . بی حرکت مانده بودم با چشمان بسته ، نوک انگشتان پینه بسته اش را تمنا میکردم . اما خبری از نوازش نشد .دقایق کِش می آمدند و داشت طاقتم طاق میشد . میخواستم بپرم در آغوشش . بجز تکه های گاز استریل و باند ، لباسی تنم نبود و بجز این ، احساس گناه شدیدی درباره معشوق پیشینم احساس میکردم .نمیدانم سابقاً درگیر عشق یک طرفه بوده ام یا دو طرفه ولی اگر معشوق میدانست آغوش مرد غریبه ای را تمنا میکنم از من متنفر میشد . شاید بخاطر این خیانت کشیده ای توی گوشم میزد و میرفت . معشوق گذشته ام را به خاطر نمی آوردم . نه چهره اش را نه صدایش را و نه هیچ چیز دیگر درمورد او را ، اما این واقعیت وجودش را عوض نمیکرد . او وجود داشت و من اجازه نداشتم با وجودش به مردی بجز او فکر کنم .در همین خیالات بودم که خش خش کش داری شنیدم و چند لحظه ی بعد از اتمامش ، لبهای گرمی را روی شقیقه ام حس کردم . او ، ماسکش را برداشته بود . لعنت به مدیسا ! لعنت به مدیسا که هیچ مویی برایم نگذاشته بود که بتوانم لای انها استتار کنم و کمی لای پلکم باز کنم ، چهره اش را ببینم . مرا ببوس . چون بوسه هم مرا راضی نمیکند . مرا نبوس . من نمیخواهم خیانت کنم .مدام منتظر بودم که برود یا خش خش کند و ماسکش را بگذارد ولی همانجا نشسته بود ، انگار ماسک مسخره ی خوفناک را بین دستانش روی پایش گذاشته بود و به من نگاه میکرد . سعی کردم با قوه ی تخیل قوی ام چهره اش را حدس بزنم اما نتوانستم . شاید فقط میتوانستم حدس بزنم ریش و سبیل بلندی دارد ، آن هم چون موقع بوسیدن سرم احساسش کرده بودم .این مرد خواب نداشت ؟ میخواست تا صبح بنشیند به بستر یک زن زشت و چلاق ؟با آن تن پر زخم و صورت زار و موی تراشیده ، هیچ جذابیتی برای هیچ مردی نداشتم . او ، قطعا مرا از قبل دوست داشت که صبر میکرد بخوابم و بیاید تا صبح کنارم ؛ نگاهم کند ، نوازشم کند و مرا ببوسد .او مرا میشناخت . شاید مدت زیادی بود که میشناخت ولی آیا من هم او را میشناختم ؟ ممکن بود مثل مدیسا و آتریسا از اعضای پیشین باند قاچاق ساسان باشد ؟ بعد مثلا بر علیه ساسان شوریده باشد و مدیسا و دخترش و شاید یکی دو نفر دیگر را هم شورانده باشد و ضد ساسان قیام کرده باشند ؟ انقدر فکر کردم که خوابم برد و تا اخرین لحظه هوشیاری ، او همانجا نشسته بود ، مراقب من .در خواب لباس پلنگی و شال گردن بافت قهوه ای سرم بود . رو به روی یک ساختمان چند طبقه ایستاده بودم . مردی با آستین کوتاه جذب مشکی و عضلات بیرون زده کنارم دست به سینه ایستاده بود . نگاهی به من انداخت و زنگ در را زد . ریش بزی و موهای جوگندمی بلند داشت .صدای دختر جوانی را شنیدیم . مرد چیزی گفت و دختر هم چیزی ولی مکالماتش خاطرم نیست . دختر گریه کرد و گوشی را گذاشت . در را برایمان باز نکرد . گفتم :« شما کی هستی ؟ چه نسبتی باهاش داری ؟» گفت :« من مربیش ام .»بیدار شدم . او کنارم نبود . چراغ های بیرون اتاق روشن بود و به نظر میرسید بقیه بیدار شده اند .او ، شبیه آن مرد توی خوابم بود . ولی نه . موهای او ، شلاقی و بلند سیاه ، که پر از دسته های باریک سفید لا به لایش بود . قد او بلند تر از آن مرد توی خوابم بود . شبیه هم بودند ولی یک نفر نبودند . بعد به « مربیش ام » فکر کردم . مربیِ چه کسی ؟ لعنتی ! چرا حافظه ام به این روز افتاده بود ؟ از بس کتک خورده بودم و به موج های پیاپی شوکر بسته شده بودم مغزم به این روز افتاده بود ؟ ساسان ! امیدوارم خدا وجود داشته باشد و یک میل داغ توی ماتهتت فرو کند .
_مینا ، هفده می
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ نهم^
خوابم نمیبُرد . منتظر بودم او دوباره بیاید . و آمد .لب تختم نشست . بی حرکت مانده بودم با چشمان بسته ، نوک انگشتان پینه بسته اش را تمنا میکردم . اما خبری از نوازش نشد .دقایق کِش می آمدند و داشت طاقتم طاق میشد . میخواستم بپرم در آغوشش . بجز تکه های گاز استریل و باند ، لباسی تنم نبود و بجز این ، احساس گناه شدیدی درباره معشوق پیشینم احساس میکردم .نمیدانم سابقاً درگیر عشق یک طرفه بوده ام یا دو طرفه ولی اگر معشوق میدانست آغوش مرد غریبه ای را تمنا میکنم از من متنفر میشد . شاید بخاطر این خیانت کشیده ای توی گوشم میزد و میرفت . معشوق گذشته ام را به خاطر نمی آوردم . نه چهره اش را نه صدایش را و نه هیچ چیز دیگر درمورد او را ، اما این واقعیت وجودش را عوض نمیکرد . او وجود داشت و من اجازه نداشتم با وجودش به مردی بجز او فکر کنم .در همین خیالات بودم که خش خش کش داری شنیدم و چند لحظه ی بعد از اتمامش ، لبهای گرمی را روی شقیقه ام حس کردم . او ، ماسکش را برداشته بود . لعنت به مدیسا ! لعنت به مدیسا که هیچ مویی برایم نگذاشته بود که بتوانم لای انها استتار کنم و کمی لای پلکم باز کنم ، چهره اش را ببینم . مرا ببوس . چون بوسه هم مرا راضی نمیکند . مرا نبوس . من نمیخواهم خیانت کنم .مدام منتظر بودم که برود یا خش خش کند و ماسکش را بگذارد ولی همانجا نشسته بود ، انگار ماسک مسخره ی خوفناک را بین دستانش روی پایش گذاشته بود و به من نگاه میکرد . سعی کردم با قوه ی تخیل قوی ام چهره اش را حدس بزنم اما نتوانستم . شاید فقط میتوانستم حدس بزنم ریش و سبیل بلندی دارد ، آن هم چون موقع بوسیدن سرم احساسش کرده بودم .این مرد خواب نداشت ؟ میخواست تا صبح بنشیند به بستر یک زن زشت و چلاق ؟با آن تن پر زخم و صورت زار و موی تراشیده ، هیچ جذابیتی برای هیچ مردی نداشتم . او ، قطعا مرا از قبل دوست داشت که صبر میکرد بخوابم و بیاید تا صبح کنارم ؛ نگاهم کند ، نوازشم کند و مرا ببوسد .او مرا میشناخت . شاید مدت زیادی بود که میشناخت ولی آیا من هم او را میشناختم ؟ ممکن بود مثل مدیسا و آتریسا از اعضای پیشین باند قاچاق ساسان باشد ؟ بعد مثلا بر علیه ساسان شوریده باشد و مدیسا و دخترش و شاید یکی دو نفر دیگر را هم شورانده باشد و ضد ساسان قیام کرده باشند ؟ انقدر فکر کردم که خوابم برد و تا اخرین لحظه هوشیاری ، او همانجا نشسته بود ، مراقب من .در خواب لباس پلنگی و شال گردن بافت قهوه ای سرم بود . رو به روی یک ساختمان چند طبقه ایستاده بودم . مردی با آستین کوتاه جذب مشکی و عضلات بیرون زده کنارم دست به سینه ایستاده بود . نگاهی به من انداخت و زنگ در را زد . ریش بزی و موهای جوگندمی بلند داشت .صدای دختر جوانی را شنیدیم . مرد چیزی گفت و دختر هم چیزی ولی مکالماتش خاطرم نیست . دختر گریه کرد و گوشی را گذاشت . در را برایمان باز نکرد . گفتم :« شما کی هستی ؟ چه نسبتی باهاش داری ؟» گفت :« من مربیش ام .»بیدار شدم . او کنارم نبود . چراغ های بیرون اتاق روشن بود و به نظر میرسید بقیه بیدار شده اند .او ، شبیه آن مرد توی خوابم بود . ولی نه . موهای او ، شلاقی و بلند سیاه ، که پر از دسته های باریک سفید لا به لایش بود . قد او بلند تر از آن مرد توی خوابم بود . شبیه هم بودند ولی یک نفر نبودند . بعد به « مربیش ام » فکر کردم . مربیِ چه کسی ؟ لعنتی ! چرا حافظه ام به این روز افتاده بود ؟ از بس کتک خورده بودم و به موج های پیاپی شوکر بسته شده بودم مغزم به این روز افتاده بود ؟ ساسان ! امیدوارم خدا وجود داشته باشد و یک میل داغ توی ماتهتت فرو کند .
_مینا ، هفده می
۶:۲۴
126^
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ دهم^
مدیسا و آتریسا آمدند و نگذاشتند زیاد به کله ی پوکم فشار بیاورم . پانسمان هایم را عوض کردند و کمی غذا و دارو به خوردم دادند . در این دو روز ، پایم را از تخت بیرون نگذاشته بودم ، حتی برای قضای حاجت هم برایم لگن می آوردند ! مچ پایم شکسته بود و روی تن جای سالم نداشتم . یا سوختگی بود و یا زخم ، همگی عفونت کرده بودند و توان تحمل سنگینی نازک ترین لباس ها را هم نداشتم . نمیتوانستم راه بروم ولی میخواستم محوطه را بگردم . دوست داشتم بدانم کجا هستم و چه اتفاقاتی افتاده .مدیسا لقمه دهانم می گذاشت . زور زورکی پسش زدم و با هزار جان کندن ، به او حالی کردم که برایم کمی توضیح بدهد . سرم را با محبت مثل کودکی نوازش کرد و گفت :« داستانش خیلی مفصله مینا جان . ما الان توی حاشیه اشتوتگارت هستیم . بجز من و آتریسا ، سوسن و شوهرش کیارش هم فعلا اینجا هستند ، البته اونها طبقه ی بالا اند و حدس بزن چیه ! بچه شون هم کنارشونه !»سوسن و کیارش را بطور محوی به خاطر می آوردم . کودک خردسالشان را ساسان از آنها گرفته بود و از ترس کم شدن یک تار مو از سر این بچه ، از انها بیگاری میکشید .متوجه سوالی که در سر داشتم شد و جوابش داد :« آتریسا و بچه ی اونها رو ، آقا به ما برگردوند . برای همینه که ما الان اینجاییم . ما میخوایم لطف آقا رو جبران کنیم . اون به ما بچه هامون رو برگردوند و ما تا ابد تحت فرمانشیم . این بار دیگه اجباری در کار نیست ، ما آزادانه انتخاب میکنیم که اون اربابمون باشه . »نگاهی به چشمان مشتاق من کرد و با لبخندی پر علاقه ادامه داد :« من دیگه از نوکری برای ظالم خسته شده بودم . دیگه نمیخواستم بیش از این توی جرم های ساسان شریک باشم . خدا ، انگار راز دلم رو فهمیده بود و یک شب ارباب اومد سراغم و گفت درصورتیکه قول بدم از سازمان محمودی ها جدا بشم ، دخترم رو از زیر سنگ هم که شده پیدا میکنه و بهم برمیگردونه . آتریسا رو طبق قولش از مرکز کمک های داوطلبانه ی یک شهر دیگه پیدا کرد و کمکش کرد از اونجا خارج بشه . چون میدونی که ، هیچ داوطلب بودنی در کار نبود . ساسان دختر من رو به اونها داده بود تا بعد از اتمام مهلت قرار داد ، اون رو بکشن و اعضای بدنش رو استفاده کنند . درواقع ساسان خانواده های ما رو توی سلول زندانی نمیکرده بلکه اونها رو به سازمان های مجرم و قانون شکنی مثل خودش میداده ! مثلا برای آتریسای من ، ظاهرا کار رایگان برای بیمارستان و عدم حق خروج از اونجا بوده ولی در باطن یک قرار داد ده ساله بوده که چند ماه دیگه تموم میشده ! من خودم این رو نمیدونستم اما انگار آقا از این موضوع خبر داشته ! فکرش رو بکن اگر آقا آتریسا رو فراری نمیداد ، اون الان دیگه زنده نبود.»آتریسا که در حال گوش دادن روده درازی های مادرش بود ، سر برای تایید تکون داد و گفت :« بچه ی سوسن رو هم به یه روستا تبعید کرده بودند. این بچه بیچاره اونجا تحویل یک خانواده اجاق کور داده شده بود و ازش حسابی کار میکشیدند . اگه آقا نبود که افشین ، بچه ی شش ساله ی سوسن رو نجات بده ، این بچه زیر کتک های اون زوج ظالم و فشار سخت کاری میمرده ، البته اگر هم جون سالم بدر میبرد مهلت قراردادش تموم میشد و برای فروش اعضای بدنش می کشتنش !»مدیسا گفت :« برای خیلی ها دیگه دیر شده . مثلا یکی از نگهبان ها دخترش دست ساسان بوده و وقتی آقا برای پیدا کردنش اقدام میکنه ، متوجه میشه که سالهاست مهلت قرارداد کار اون دختر توی کارخونه کاغذ سازی تموم شده ، و سر به نیستش کردند . باباش حتی خبر نداشت و به امید زنده موندن دخترش براشون کار میکرد . هنوز هم با اینکه آقا بهش گفته که دخترش مرده ، حرف آقا رو قبول نمیکنه و توی سازمان مونده . مینا ، اعتماد به این مار هفت خط عمر همه آدمای توی سازمان رو تباه میکنه .»این تفاسیر مرا مشتاق تر میکرد تا ارباب جدید مدیسا را ببینم و بدانم کیست که چنین لطف بزرگی در حق آنها کرده و چرا ؟! چرا او اینکار ها را کرده بود ؟
_ مینا ، هفده می
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ دهم^
مدیسا و آتریسا آمدند و نگذاشتند زیاد به کله ی پوکم فشار بیاورم . پانسمان هایم را عوض کردند و کمی غذا و دارو به خوردم دادند . در این دو روز ، پایم را از تخت بیرون نگذاشته بودم ، حتی برای قضای حاجت هم برایم لگن می آوردند ! مچ پایم شکسته بود و روی تن جای سالم نداشتم . یا سوختگی بود و یا زخم ، همگی عفونت کرده بودند و توان تحمل سنگینی نازک ترین لباس ها را هم نداشتم . نمیتوانستم راه بروم ولی میخواستم محوطه را بگردم . دوست داشتم بدانم کجا هستم و چه اتفاقاتی افتاده .مدیسا لقمه دهانم می گذاشت . زور زورکی پسش زدم و با هزار جان کندن ، به او حالی کردم که برایم کمی توضیح بدهد . سرم را با محبت مثل کودکی نوازش کرد و گفت :« داستانش خیلی مفصله مینا جان . ما الان توی حاشیه اشتوتگارت هستیم . بجز من و آتریسا ، سوسن و شوهرش کیارش هم فعلا اینجا هستند ، البته اونها طبقه ی بالا اند و حدس بزن چیه ! بچه شون هم کنارشونه !»سوسن و کیارش را بطور محوی به خاطر می آوردم . کودک خردسالشان را ساسان از آنها گرفته بود و از ترس کم شدن یک تار مو از سر این بچه ، از انها بیگاری میکشید .متوجه سوالی که در سر داشتم شد و جوابش داد :« آتریسا و بچه ی اونها رو ، آقا به ما برگردوند . برای همینه که ما الان اینجاییم . ما میخوایم لطف آقا رو جبران کنیم . اون به ما بچه هامون رو برگردوند و ما تا ابد تحت فرمانشیم . این بار دیگه اجباری در کار نیست ، ما آزادانه انتخاب میکنیم که اون اربابمون باشه . »نگاهی به چشمان مشتاق من کرد و با لبخندی پر علاقه ادامه داد :« من دیگه از نوکری برای ظالم خسته شده بودم . دیگه نمیخواستم بیش از این توی جرم های ساسان شریک باشم . خدا ، انگار راز دلم رو فهمیده بود و یک شب ارباب اومد سراغم و گفت درصورتیکه قول بدم از سازمان محمودی ها جدا بشم ، دخترم رو از زیر سنگ هم که شده پیدا میکنه و بهم برمیگردونه . آتریسا رو طبق قولش از مرکز کمک های داوطلبانه ی یک شهر دیگه پیدا کرد و کمکش کرد از اونجا خارج بشه . چون میدونی که ، هیچ داوطلب بودنی در کار نبود . ساسان دختر من رو به اونها داده بود تا بعد از اتمام مهلت قرار داد ، اون رو بکشن و اعضای بدنش رو استفاده کنند . درواقع ساسان خانواده های ما رو توی سلول زندانی نمیکرده بلکه اونها رو به سازمان های مجرم و قانون شکنی مثل خودش میداده ! مثلا برای آتریسای من ، ظاهرا کار رایگان برای بیمارستان و عدم حق خروج از اونجا بوده ولی در باطن یک قرار داد ده ساله بوده که چند ماه دیگه تموم میشده ! من خودم این رو نمیدونستم اما انگار آقا از این موضوع خبر داشته ! فکرش رو بکن اگر آقا آتریسا رو فراری نمیداد ، اون الان دیگه زنده نبود.»آتریسا که در حال گوش دادن روده درازی های مادرش بود ، سر برای تایید تکون داد و گفت :« بچه ی سوسن رو هم به یه روستا تبعید کرده بودند. این بچه بیچاره اونجا تحویل یک خانواده اجاق کور داده شده بود و ازش حسابی کار میکشیدند . اگه آقا نبود که افشین ، بچه ی شش ساله ی سوسن رو نجات بده ، این بچه زیر کتک های اون زوج ظالم و فشار سخت کاری میمرده ، البته اگر هم جون سالم بدر میبرد مهلت قراردادش تموم میشد و برای فروش اعضای بدنش می کشتنش !»مدیسا گفت :« برای خیلی ها دیگه دیر شده . مثلا یکی از نگهبان ها دخترش دست ساسان بوده و وقتی آقا برای پیدا کردنش اقدام میکنه ، متوجه میشه که سالهاست مهلت قرارداد کار اون دختر توی کارخونه کاغذ سازی تموم شده ، و سر به نیستش کردند . باباش حتی خبر نداشت و به امید زنده موندن دخترش براشون کار میکرد . هنوز هم با اینکه آقا بهش گفته که دخترش مرده ، حرف آقا رو قبول نمیکنه و توی سازمان مونده . مینا ، اعتماد به این مار هفت خط عمر همه آدمای توی سازمان رو تباه میکنه .»این تفاسیر مرا مشتاق تر میکرد تا ارباب جدید مدیسا را ببینم و بدانم کیست که چنین لطف بزرگی در حق آنها کرده و چرا ؟! چرا او اینکار ها را کرده بود ؟
_ مینا ، هفده می
۶:۲۴
127^
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ دهم (آخرین برگ) ^
روی برگه برای مدیسا خواسته هایم را نوشتم . از او یک دفتر درست و حسابی و خودنویس خواستم تا مجبور به نوشتن روی ورق نباشم ، بتوانم روزمره ام را مثل آدم توی یک دفتر بنویسم .نوشتم که سیگار و همچنین اطلاعات بیشتری درمورد ارباب میخواهم .درباره ی ارباب گفت :« ما هم مثل تو نمی شناسیمش . گفته اسم نداره و هر چی دوست داریم صداش بزنیم . افشین بهش میگه عمو ولی ما آقا یا ارباب صداش میزنیم . هیچ چیزی در موردش نمیدونیم . صورتش رو به ما نشون نمیده . میگه یه بیماری پوستی ترسناک داره و چهره اش خیلی زشته . همیشه صورتش رو میپوشونه و حتی صداش رو هم نشنیدیم . میگه حنجره اش رو از دست داده و فقط با ایما و اشاره حرف میزنه یا روی کاغذ مینویسه . با این حال خیلی مرد خوبیه . واقعا همگی دوستش داریم ، از ته قلب . هدفش هم نابودی کامل سازمان ساسان و تمام سازمان های مثل اونه ، میخواد ریشه ی این فساد عمیق رو بِکَنه .»برایم عجیب بود که مردی با یک بیماری وحشتناک مرا بوسیده باشد . امیدوارم واگیر نداشته باشد چون به قدر کافی زشت هستم . شاید هم امیدوارم واگیر داشته باشد و اگر مثل خودش بشوم ، اینطوری میتوانم راضی اش کنم صورتش را نشانم بدهد . هرچه میخواهد میتواند زشت و ترسناک باشد ، من او را دوست خواهم داشت .مدیسا این عشق را در چشمانم دید و گفت :« متاسفانه ما خیلی دیر فهمیدیم که ساسان تو رو دزدیده و اگه دیر تر از این میفهمیدیم بخاطر عفونت میمردی . وقتی اومدیم دنبالت ، خیلی بدجور گیر افتادیم . تقریباً داشت دخلمون می اومد ولی تونستیم به موقع پیدات کنیم و فرار کنیم . آقا خودش تو رو بیرون آورد و خیلی مراقبت بود ، تو هم محکم بهش چسبیده بودی و حاضر نمیشدی رهاش کنی تا به خونریزی و زخم هات رسیدگی کنیم . من فکر کنم که اون خیلی تو رو دوست داره . »قبلا پیکر بی لباسم را به آغوش گرفته بود ، پس دوباره هم میتوانست . شب که دوباره سراغم آمد خودم به آغوشش فرار میکنم .آتریسا آمد و مادرش به او گفت برایم دفتر و خود نویس بگیرد . اضافه کردم :« و ، سیگ، آر . سیگار .»مدیسا خنده اش گرفت . گفت :« برات میارمش .»وقتی هر دو بیرون رفتند ، به هر زحمتی بود دست به دیوار گرفتم و زورکی تا دم در رفتم . راهرو از رو به روی در اتاقم به پله های پایین و بالا میرفت و در دو انتها دو در دیگر بود . سمت چپی را انتخاب کردم و جانم در آمد تا لنگ لنگان به انتهای راهرو رسیدم .یک آشپزخانه بود. مدیسا ، ایستاده بود و داشت با او حرف میزد . او ، نشسته بود پشت میز ، دستهایش روی میزی بود که روی آن پر از کاغذ بود ، همان کاغذ هایی که برایم آورده بودند و روی آنها مینوشتم . نقشه هایی با دست کشیده شده بود که به نظر میرسید قسمت هایی از شهر باشد . همچنین نان و سیب در سبد روی میز قرار داشت ، سیگار و فندک . جانم داشت برای سیگار و مرد پست میز در میرفت . او پشتش به من بود و مدیسا رو به رویش . وای که چقدر عاشق موهای شلخته ی شلاقی اش بودم که روی شانه ها و تکیه گاه صندلی ریخته بود . مدیسا گفت :« مینا حالش خوبه آقا . داره بهتر میشه . » آقا ، مداد برداشت تا سوالش را بنویسد . چپ دست بود ، چقدر آشنا. نوشته اش را ندیدم اما مدیسا به محض دیدن جواب داد :« داره بهتر میشه . میتونه حرف بزنه ولی هنوز زبونش روان نشده. بهتر میشه .»او ، سر تکان داد ، یعنی:« خوبه » . عزیزم ، نگران وضعیت تکلم منِ خاک بر سر بود . مدیسا سیگار و فندک از روی میز برداشت که احتمالا برای من بیاورد و نگاهش به من افتاد . به جای من خجالت کشید و به سمتم دوید . گفت :« مینا برای چی اومدی بیرون ؟!!! » من را در آغوش گرفت و تلاش کرد آبرویم را بخرد . برو بابا ! او قبلا یک بار همه چیز را دیده ، حالا هم دوباره ببیند طوری نمیشود ! گمشو آن طرف ، من آغوش او را میخواهم . عجیب بود که زنی مرد ستیز برای دومین بار عاشق مردی میشد . او هم سرش را چرخاند و نیم رخی از ماسک مسخره اش دیدم . بابا بردار این ماسماسک مرده شور برده را ! ( مینا یک شکلک کج و کوله به معنای گریه کردن کشیده)مدیسا مرا دور کرد و به اتاق برگرداند . گفت :« باید یک دست لباس درست و حسابی برات پیدا کنم . »بی اعتنا به حرفش جعبه سیگار را گرفتم . مدیسا فندک زد و بعد از مدت ها دوری از حضرت عشق ، جناب سیگار ، توانستم دود دل انگیزش را به ریه های غمزده ام بفرستم .
_ مینا ، هفده می
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ دهم (آخرین برگ) ^
روی برگه برای مدیسا خواسته هایم را نوشتم . از او یک دفتر درست و حسابی و خودنویس خواستم تا مجبور به نوشتن روی ورق نباشم ، بتوانم روزمره ام را مثل آدم توی یک دفتر بنویسم .نوشتم که سیگار و همچنین اطلاعات بیشتری درمورد ارباب میخواهم .درباره ی ارباب گفت :« ما هم مثل تو نمی شناسیمش . گفته اسم نداره و هر چی دوست داریم صداش بزنیم . افشین بهش میگه عمو ولی ما آقا یا ارباب صداش میزنیم . هیچ چیزی در موردش نمیدونیم . صورتش رو به ما نشون نمیده . میگه یه بیماری پوستی ترسناک داره و چهره اش خیلی زشته . همیشه صورتش رو میپوشونه و حتی صداش رو هم نشنیدیم . میگه حنجره اش رو از دست داده و فقط با ایما و اشاره حرف میزنه یا روی کاغذ مینویسه . با این حال خیلی مرد خوبیه . واقعا همگی دوستش داریم ، از ته قلب . هدفش هم نابودی کامل سازمان ساسان و تمام سازمان های مثل اونه ، میخواد ریشه ی این فساد عمیق رو بِکَنه .»برایم عجیب بود که مردی با یک بیماری وحشتناک مرا بوسیده باشد . امیدوارم واگیر نداشته باشد چون به قدر کافی زشت هستم . شاید هم امیدوارم واگیر داشته باشد و اگر مثل خودش بشوم ، اینطوری میتوانم راضی اش کنم صورتش را نشانم بدهد . هرچه میخواهد میتواند زشت و ترسناک باشد ، من او را دوست خواهم داشت .مدیسا این عشق را در چشمانم دید و گفت :« متاسفانه ما خیلی دیر فهمیدیم که ساسان تو رو دزدیده و اگه دیر تر از این میفهمیدیم بخاطر عفونت میمردی . وقتی اومدیم دنبالت ، خیلی بدجور گیر افتادیم . تقریباً داشت دخلمون می اومد ولی تونستیم به موقع پیدات کنیم و فرار کنیم . آقا خودش تو رو بیرون آورد و خیلی مراقبت بود ، تو هم محکم بهش چسبیده بودی و حاضر نمیشدی رهاش کنی تا به خونریزی و زخم هات رسیدگی کنیم . من فکر کنم که اون خیلی تو رو دوست داره . »قبلا پیکر بی لباسم را به آغوش گرفته بود ، پس دوباره هم میتوانست . شب که دوباره سراغم آمد خودم به آغوشش فرار میکنم .آتریسا آمد و مادرش به او گفت برایم دفتر و خود نویس بگیرد . اضافه کردم :« و ، سیگ، آر . سیگار .»مدیسا خنده اش گرفت . گفت :« برات میارمش .»وقتی هر دو بیرون رفتند ، به هر زحمتی بود دست به دیوار گرفتم و زورکی تا دم در رفتم . راهرو از رو به روی در اتاقم به پله های پایین و بالا میرفت و در دو انتها دو در دیگر بود . سمت چپی را انتخاب کردم و جانم در آمد تا لنگ لنگان به انتهای راهرو رسیدم .یک آشپزخانه بود. مدیسا ، ایستاده بود و داشت با او حرف میزد . او ، نشسته بود پشت میز ، دستهایش روی میزی بود که روی آن پر از کاغذ بود ، همان کاغذ هایی که برایم آورده بودند و روی آنها مینوشتم . نقشه هایی با دست کشیده شده بود که به نظر میرسید قسمت هایی از شهر باشد . همچنین نان و سیب در سبد روی میز قرار داشت ، سیگار و فندک . جانم داشت برای سیگار و مرد پست میز در میرفت . او پشتش به من بود و مدیسا رو به رویش . وای که چقدر عاشق موهای شلخته ی شلاقی اش بودم که روی شانه ها و تکیه گاه صندلی ریخته بود . مدیسا گفت :« مینا حالش خوبه آقا . داره بهتر میشه . » آقا ، مداد برداشت تا سوالش را بنویسد . چپ دست بود ، چقدر آشنا. نوشته اش را ندیدم اما مدیسا به محض دیدن جواب داد :« داره بهتر میشه . میتونه حرف بزنه ولی هنوز زبونش روان نشده. بهتر میشه .»او ، سر تکان داد ، یعنی:« خوبه » . عزیزم ، نگران وضعیت تکلم منِ خاک بر سر بود . مدیسا سیگار و فندک از روی میز برداشت که احتمالا برای من بیاورد و نگاهش به من افتاد . به جای من خجالت کشید و به سمتم دوید . گفت :« مینا برای چی اومدی بیرون ؟!!! » من را در آغوش گرفت و تلاش کرد آبرویم را بخرد . برو بابا ! او قبلا یک بار همه چیز را دیده ، حالا هم دوباره ببیند طوری نمیشود ! گمشو آن طرف ، من آغوش او را میخواهم . عجیب بود که زنی مرد ستیز برای دومین بار عاشق مردی میشد . او هم سرش را چرخاند و نیم رخی از ماسک مسخره اش دیدم . بابا بردار این ماسماسک مرده شور برده را ! ( مینا یک شکلک کج و کوله به معنای گریه کردن کشیده)مدیسا مرا دور کرد و به اتاق برگرداند . گفت :« باید یک دست لباس درست و حسابی برات پیدا کنم . »بی اعتنا به حرفش جعبه سیگار را گرفتم . مدیسا فندک زد و بعد از مدت ها دوری از حضرت عشق ، جناب سیگار ، توانستم دود دل انگیزش را به ریه های غمزده ام بفرستم .
_ مینا ، هفده می
۶:۲۴
128^
آخ جان ! دفتر ! تشکر فراوان از آتریسای نازنین که دفتر و خودنویس خرید .(یک قلب کج و کوله . نقاشی مینا افتضاح است) برگه ها را اول دفتر گذاشتم . به مدیسا گفتم برگه هایی که در دوران اسارت پر کرده بوده ام را هم بیاورد تا کنارشان به ترتیب بگذارم . گفت می آورد ولی من حس میکنم دارد از زیرش در می رود ! مثلا میخواهد من یک سری چیز ها را به یاد نیاورم ولی تمام حافظه ی من دیشب برگشت .خیلی خب حالا بگذارید درباره ی دیشب بنویسم . تا شب خودم را با سیگار خفه کردم . هرگز فکر نمیکردم سیگار کشیدن هم روزی آرزویم شود . شب هنگام که وقت خفتن رسید همه رفتند و من از ذوق در پوستم نمی گنجیدم . منتظر بودم بیاید و بپرم ماسک لامصبش را در بیاورم !به زور خودم را بیدار نگه داشته بودم که سر و کله اش پیدا شد . مثل کودکی که برای اولین بار به سینما میرود و پاپ کورن به بغل ، روی صندلی های سرخ مینشیند به انتظار جادوی پرده ی بزرگ ، برای نشستنش لبه ی تختم ذوق و شوق داشتم .نشست . منتظر بودم که با اولین لمس وانمود کنم بیدار شده ام و مچش را بگیرم . همین که سر انگشتان و زمختی دست کش سیاهِ بدون انگشتش را حس کردم ، بدنم را تکانی دادم و نفس عمیقی کشیدم که مثلا بیدار شدم . هاها ! من از تو باهوش ترم . همیشه خانم ها باهوش ترند !میتوانستم دستپاچگی اش را احساس کنم . زل زده بودم به ماسک ضد گازش و منتظر واکنشی بودم . وقتی دیدم هاج و واج مانده و احتمالا به فرار فکر میکند ، نیم خیز شدم و بازویش را چسبیدم که یعنی مرا به آغوش بگیر .هر لمس او آشنا بود . خیلی آشنا . انگار لبه ی پرتگاه شناختنش بودم . دستانش را که به دورم حلقه کرد آهسته از درد « آخ» گفتم . این ساسان مادر عمومی کاری کرد آغوش به کامم زهر شود . محکم بغلش کردم و دست به سرم کشید . چقدر نوازش کردنش آشنا بود . چقدر آغوشش آشنا تر از همه وجوه آشنایش بود . چرا او را به یاد نمی آوردم ؟!بی تاب و رنجیده از این خنگی ، دستم را سمت بندهای ماسکش بردم . بس بود . باید او را میدیدم .دستم را گرفت . ملتمسانه گفتم :« می،خوا،م بب،ینمت .»سر تکان داد . گفتم :« تو، کی، هس،تی ؟ من باید، بد،و، ...نم ...» دیگر زبانم یاری نمیداد . حتی یک کلمه . میخواستم بگویم من باید بدانم چرا بدنم انقدر نسبت به یک غریبه واکنش های احساسی نشان میدهد اما حتی توانایی ادای یک هجا را هم نداشتم . سراپای وجودم تمنای دیدارش شده بود . کمی گریه لازم بود تا راضی شود ، پس اشکهایم جاری شدند .مرا روی تخت خواباند . داشت میرفت . گریه کنان دستم را سمتش دراز کردم . بی صدا لبهایم بهم خوردند :« لطفا . لطفا .»نزدیک در ایستاد . نور بیرون راهرو خیلی خیلی کم بود . دست پست سرش برد . صدای باز شدن یک یک بند ها را میشنیدم . ماسکش را برداشت ، بعد کلاه گیسش را ، بعد کلاه لاستیکی نازکی را از سرش باز کرد و موهایش تا نزدیک شانه هایش پایین ریخت . چند ثانیه ای چهره مبهوتم را نگریست و رفت . بدن خشک و فلجم را از تخت پایین انداختم تا سینه خیز ، درحالی که نامش را مثل ماهی هجی میکردم ، به دنبالش بروم .
_ مینا ، هجده می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
آخ جان ! دفتر ! تشکر فراوان از آتریسای نازنین که دفتر و خودنویس خرید .(یک قلب کج و کوله . نقاشی مینا افتضاح است) برگه ها را اول دفتر گذاشتم . به مدیسا گفتم برگه هایی که در دوران اسارت پر کرده بوده ام را هم بیاورد تا کنارشان به ترتیب بگذارم . گفت می آورد ولی من حس میکنم دارد از زیرش در می رود ! مثلا میخواهد من یک سری چیز ها را به یاد نیاورم ولی تمام حافظه ی من دیشب برگشت .خیلی خب حالا بگذارید درباره ی دیشب بنویسم . تا شب خودم را با سیگار خفه کردم . هرگز فکر نمیکردم سیگار کشیدن هم روزی آرزویم شود . شب هنگام که وقت خفتن رسید همه رفتند و من از ذوق در پوستم نمی گنجیدم . منتظر بودم بیاید و بپرم ماسک لامصبش را در بیاورم !به زور خودم را بیدار نگه داشته بودم که سر و کله اش پیدا شد . مثل کودکی که برای اولین بار به سینما میرود و پاپ کورن به بغل ، روی صندلی های سرخ مینشیند به انتظار جادوی پرده ی بزرگ ، برای نشستنش لبه ی تختم ذوق و شوق داشتم .نشست . منتظر بودم که با اولین لمس وانمود کنم بیدار شده ام و مچش را بگیرم . همین که سر انگشتان و زمختی دست کش سیاهِ بدون انگشتش را حس کردم ، بدنم را تکانی دادم و نفس عمیقی کشیدم که مثلا بیدار شدم . هاها ! من از تو باهوش ترم . همیشه خانم ها باهوش ترند !میتوانستم دستپاچگی اش را احساس کنم . زل زده بودم به ماسک ضد گازش و منتظر واکنشی بودم . وقتی دیدم هاج و واج مانده و احتمالا به فرار فکر میکند ، نیم خیز شدم و بازویش را چسبیدم که یعنی مرا به آغوش بگیر .هر لمس او آشنا بود . خیلی آشنا . انگار لبه ی پرتگاه شناختنش بودم . دستانش را که به دورم حلقه کرد آهسته از درد « آخ» گفتم . این ساسان مادر عمومی کاری کرد آغوش به کامم زهر شود . محکم بغلش کردم و دست به سرم کشید . چقدر نوازش کردنش آشنا بود . چقدر آغوشش آشنا تر از همه وجوه آشنایش بود . چرا او را به یاد نمی آوردم ؟!بی تاب و رنجیده از این خنگی ، دستم را سمت بندهای ماسکش بردم . بس بود . باید او را میدیدم .دستم را گرفت . ملتمسانه گفتم :« می،خوا،م بب،ینمت .»سر تکان داد . گفتم :« تو، کی، هس،تی ؟ من باید، بد،و، ...نم ...» دیگر زبانم یاری نمیداد . حتی یک کلمه . میخواستم بگویم من باید بدانم چرا بدنم انقدر نسبت به یک غریبه واکنش های احساسی نشان میدهد اما حتی توانایی ادای یک هجا را هم نداشتم . سراپای وجودم تمنای دیدارش شده بود . کمی گریه لازم بود تا راضی شود ، پس اشکهایم جاری شدند .مرا روی تخت خواباند . داشت میرفت . گریه کنان دستم را سمتش دراز کردم . بی صدا لبهایم بهم خوردند :« لطفا . لطفا .»نزدیک در ایستاد . نور بیرون راهرو خیلی خیلی کم بود . دست پست سرش برد . صدای باز شدن یک یک بند ها را میشنیدم . ماسکش را برداشت ، بعد کلاه گیسش را ، بعد کلاه لاستیکی نازکی را از سرش باز کرد و موهایش تا نزدیک شانه هایش پایین ریخت . چند ثانیه ای چهره مبهوتم را نگریست و رفت . بدن خشک و فلجم را از تخت پایین انداختم تا سینه خیز ، درحالی که نامش را مثل ماهی هجی میکردم ، به دنبالش بروم .
_ مینا ، هجده می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
۶:۲۵
129^
همان چند ثانیه ای که چشمانش را دیدم ، مغزم را اشباع از انبوه اطلاعات گمشده کرد . او ، مهر من بود .همه چیز از ابتدا ، از همان بیست و ششم سپتامبر چهار سالِ پیش برایم مرور شد :سیما که گفت :« مینا جون ، ایشون هم داداشمه .» و من دلم برای چشمانش رفت .شبی که در تراس خانه ی پدریشان سیگار تعارفش کردم و چون مرا رد کرد زخم زبانش زدم .کتاب قاشق های زنگ زده ای که دستم دید و گفت آن را خوانده ، فهمید من نویسنده هستم و من هم ذوق مرگ شدم.دیانایی که خواهر شیری و رضایی اش بود و من خیال میکردم دوست دختر یا زنش باشد ، مثل سگ چند روزی زار میزدم . اسباب کشی با او به یک خانه کوچک بدون حیاط ولی پر از خاطره .تک تک کتابهایی که بوسیدم و به او دادم .تک تک صفحات دفتر که برای او نوشتم ، برای مهر وجودم .چت با میکا درباره ی او .رفتن به شمال برای تعطیلات نوروزی و درگیری با امیرِ خدابیامرز ، اویی که در حمایت از امیر ایستاد و منی که برای چشمانش مردم .آریایی که عکسش را کنار دریا برایم گرفت و آورد . و این عکس سالها برایم همدمی کرد .رفتن به پیست اسب سواری و شنیدن راز دلش که دلیر از آن خبر داشت ، ساسان به دنبال او بود .تولدش ، و امیری که خونش را برای کادو روی دستانش به جا گذاشته بود.سیما که مدام چپ میرفت و راست میرفت ، از این دختر و آن دختر میگفت و مدام در فکر زن گرفتن برادرش بود ، و منی که قبل از عاشقی خودم را مردستیز و ترشیده نشان داده بودم ، هرگز قرار نبود در لیست خواستگاری سیما برای اخوی گرامی اش قرار بگیرم .اولین باری که به خانه ام آمد تا یخچال بی صاحبم را درست کند ، ذوقم برای بوسیدن جای لبانش روی استکان چای . و دستمالی که جا ماند چون من امضای سازمان ساسان روی جنازه ها ، یعنی شلیک دو گلوله به سینه و یکی به سر ، را بی دلیل به زبان آوردم .برگشتن برای یادگاری مادرش ، و مصادف شدن با حضور مدیسا . مدیسا مرا از راز او یعنی افشای جنایات دایی با خبر کرد و او ، کارد آشپزخانه را بیخ گوشم گذاشت ، چون فکر میکرد با ساسان دسیسه کرده ام .اولین تماسم با او ، و پچ پچ آرام دوستت دارم کنار شمعدانی های توی بالکن .دیدن آریسته و بعد مواجه ی او با خواهر جنس جلب اش ، میکا ؛ دعوایشان در خانه ی من و آقای خورشیدی که با لهجه فرانسوی و سیلی محکم در گوش آریسته ، او را آرام کرد .برگشتنم به دوبوک برای فراموش کردنش ، کشیدن زهرماری در بار و همراهی یک پیرسگ غریبه ، با توهم اینکه اوست . خیانت و شکاندن قولم ، قول بر این عهد که تا آخر عمر تنم فقط پذیرای حضور او باشد .دیدن زخم بالای لبش ، کبودی گوشه چشمش ، روی شقیقه اش و هر بار بهانه آوردن و پیچاندن ؛ درصورتی که حالا دلیل تمامش را میدانم .بی اعتماد بودن او نسبت به من ، نشان دادن جای زخم هایم در اثر کتک های ساسان و راضی کردنش برای اینکه مرا ترد نکند . راه افتادن خون ماهانه روی نیمکت نمناک و سرد ، گرفتن ژاکت نازنینش .نمایشگاه سیما که در آتش سوخت و من به او گفتم :« کار میکا و ویکتوره .»عروسی سیما و تیپ دلبرانه ی برادرش ، من که هیچ ، دختر های فامیل آریا و سیما هم در کف اش مانده بودند ! و سانازی که میخواست در رویا های کودکانه اش زنِ جوجو بشود .راضی کردنش برای خفت کردن میکا ، رفتن به پاریس و گرفتن زهره چشم از میکایی که بعدا افسون به من گفت ، با چک کردن دوربین های مدار بسته ما را شناخته بود و فهمیده بود که همه چیز را میدانیم ، از ترس پلیس خودش را کشته بود .ویکتور که برگشت کار ناتمامش را تمام کند و مهری که من را برای اولین بار در آغوش کشید و کلت اش مرا نجات داد .کلوچه خرمایی ، خوش ب حال زنت ، لوبیا پلو خوردن زیر نور کم ، تولد گرفتن برای من ، اجاره کردن خانه پری سادات ، مهین دخت ، هیمان ، نویسنده مورد علاقه ، مینای وجود ، موی شرابی ، زاییدن سیما ، حنا ، شیوا ، گریه های شبانه روزی بخاطر عاشق بودنش ، سکته کردن مهین دخت ، غیب شدن او ، دزدیده شدنم توسط ساسان و ... همه را به یاد آوردم ، آن هم فقط در چند ثانیه ، تمام چهار سال اخیر برایم مرور شد .گمشده ام او بود . مغزم او را گم کرده بود و حالا با دیدن چشمانش ، تمامِ او که تمامِ من بود را به یاد آوردم .
_ مینا ، هجده می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
همان چند ثانیه ای که چشمانش را دیدم ، مغزم را اشباع از انبوه اطلاعات گمشده کرد . او ، مهر من بود .همه چیز از ابتدا ، از همان بیست و ششم سپتامبر چهار سالِ پیش برایم مرور شد :سیما که گفت :« مینا جون ، ایشون هم داداشمه .» و من دلم برای چشمانش رفت .شبی که در تراس خانه ی پدریشان سیگار تعارفش کردم و چون مرا رد کرد زخم زبانش زدم .کتاب قاشق های زنگ زده ای که دستم دید و گفت آن را خوانده ، فهمید من نویسنده هستم و من هم ذوق مرگ شدم.دیانایی که خواهر شیری و رضایی اش بود و من خیال میکردم دوست دختر یا زنش باشد ، مثل سگ چند روزی زار میزدم . اسباب کشی با او به یک خانه کوچک بدون حیاط ولی پر از خاطره .تک تک کتابهایی که بوسیدم و به او دادم .تک تک صفحات دفتر که برای او نوشتم ، برای مهر وجودم .چت با میکا درباره ی او .رفتن به شمال برای تعطیلات نوروزی و درگیری با امیرِ خدابیامرز ، اویی که در حمایت از امیر ایستاد و منی که برای چشمانش مردم .آریایی که عکسش را کنار دریا برایم گرفت و آورد . و این عکس سالها برایم همدمی کرد .رفتن به پیست اسب سواری و شنیدن راز دلش که دلیر از آن خبر داشت ، ساسان به دنبال او بود .تولدش ، و امیری که خونش را برای کادو روی دستانش به جا گذاشته بود.سیما که مدام چپ میرفت و راست میرفت ، از این دختر و آن دختر میگفت و مدام در فکر زن گرفتن برادرش بود ، و منی که قبل از عاشقی خودم را مردستیز و ترشیده نشان داده بودم ، هرگز قرار نبود در لیست خواستگاری سیما برای اخوی گرامی اش قرار بگیرم .اولین باری که به خانه ام آمد تا یخچال بی صاحبم را درست کند ، ذوقم برای بوسیدن جای لبانش روی استکان چای . و دستمالی که جا ماند چون من امضای سازمان ساسان روی جنازه ها ، یعنی شلیک دو گلوله به سینه و یکی به سر ، را بی دلیل به زبان آوردم .برگشتن برای یادگاری مادرش ، و مصادف شدن با حضور مدیسا . مدیسا مرا از راز او یعنی افشای جنایات دایی با خبر کرد و او ، کارد آشپزخانه را بیخ گوشم گذاشت ، چون فکر میکرد با ساسان دسیسه کرده ام .اولین تماسم با او ، و پچ پچ آرام دوستت دارم کنار شمعدانی های توی بالکن .دیدن آریسته و بعد مواجه ی او با خواهر جنس جلب اش ، میکا ؛ دعوایشان در خانه ی من و آقای خورشیدی که با لهجه فرانسوی و سیلی محکم در گوش آریسته ، او را آرام کرد .برگشتنم به دوبوک برای فراموش کردنش ، کشیدن زهرماری در بار و همراهی یک پیرسگ غریبه ، با توهم اینکه اوست . خیانت و شکاندن قولم ، قول بر این عهد که تا آخر عمر تنم فقط پذیرای حضور او باشد .دیدن زخم بالای لبش ، کبودی گوشه چشمش ، روی شقیقه اش و هر بار بهانه آوردن و پیچاندن ؛ درصورتی که حالا دلیل تمامش را میدانم .بی اعتماد بودن او نسبت به من ، نشان دادن جای زخم هایم در اثر کتک های ساسان و راضی کردنش برای اینکه مرا ترد نکند . راه افتادن خون ماهانه روی نیمکت نمناک و سرد ، گرفتن ژاکت نازنینش .نمایشگاه سیما که در آتش سوخت و من به او گفتم :« کار میکا و ویکتوره .»عروسی سیما و تیپ دلبرانه ی برادرش ، من که هیچ ، دختر های فامیل آریا و سیما هم در کف اش مانده بودند ! و سانازی که میخواست در رویا های کودکانه اش زنِ جوجو بشود .راضی کردنش برای خفت کردن میکا ، رفتن به پاریس و گرفتن زهره چشم از میکایی که بعدا افسون به من گفت ، با چک کردن دوربین های مدار بسته ما را شناخته بود و فهمیده بود که همه چیز را میدانیم ، از ترس پلیس خودش را کشته بود .ویکتور که برگشت کار ناتمامش را تمام کند و مهری که من را برای اولین بار در آغوش کشید و کلت اش مرا نجات داد .کلوچه خرمایی ، خوش ب حال زنت ، لوبیا پلو خوردن زیر نور کم ، تولد گرفتن برای من ، اجاره کردن خانه پری سادات ، مهین دخت ، هیمان ، نویسنده مورد علاقه ، مینای وجود ، موی شرابی ، زاییدن سیما ، حنا ، شیوا ، گریه های شبانه روزی بخاطر عاشق بودنش ، سکته کردن مهین دخت ، غیب شدن او ، دزدیده شدنم توسط ساسان و ... همه را به یاد آوردم ، آن هم فقط در چند ثانیه ، تمام چهار سال اخیر برایم مرور شد .گمشده ام او بود . مغزم او را گم کرده بود و حالا با دیدن چشمانش ، تمامِ او که تمامِ من بود را به یاد آوردم .
_ مینا ، هجده می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
۶:۲۵
130^
زیر بغل هایم را گرفت و بلندم کرد . سر به شانه اش گذاشتم ، لای موها و ریش هایش گم شدم .از اتاق بیرون رفتیم . راهرو را به سمت پله های بالا طی کرد . وارد یک اتاق شدیم . پنجره داشت ، یک تخت ، بقیه اش را در تاریکی نمیدیدم ؛ توجه ام کمپلت روی او بود ، مدام سر از روی شانه اش بر میداشتم تا صورت نازنینش ببینم . حدسم درباره حضور «اقا» در سازمان ساسان اشتباه بود . آقا ، همان معشوق من بود که آمده بود مرا نجات دهد . من قبلا از برگشتن کامل حافظه ام ، مردَم را به خاطر نمی آوردم اما امکان نداشت با اولین نگاه به مردی که هیچ چیزش پیدا نبود ، به او احساس و علاقه پیدا کنم . اعضا و جوارحم او را میشناختند و به سمتش کشیده میشدند . او ، خورشید نازنین من بود .من را روی تخت نشاند و از اتاق بیرون رفت . دستم را سمتش دراز کردم و نای ندایی نداشتم . نرو گلِ شازده کوچولویی که نامش میناست .دست به دور خودم حلقه کردم . بجز چشمانش که آن هم گود رفته بود ، هیچ چیزش به مهر من نمیمانست . چقدر عوض شده بود !برگشت . برایم یک سیب آورده بود و سیگار . زیر نور ماه که از پنجره رویمان افتاده بود ، نگاهش کردم . احتمالا اینجا اتاق او بود . پتو به دورم پیچیدم و به دنبالش راه افتادم ، مثل جوجه غازی که به دنبال مادرش میرود .لب پنجره نشسته بود . یکی از لنگ هایش را از پنجره به سمت خیابان ، پایین انداخته بود . من هم سعی کردم از او تقلید کنم ، همچنان نقش پذیری جوجه غاز از مادر .نور، آنجا بیشتر بود . میتوانستم صورتش را کاملا زیر نور نقره فام ماه ببینم . خودم را سمت او کشیدم و بعد از دریافت یک آغوش دلپذیر سر به بازویش تکیه دادم . ریش هایش را برای اولین بار میدیدم ، موهایش که تا پایین گردنش بلند شده بودند ، گونه ها و استخوان ابرو و چشمش انگار با یک لایه پوست پوشانده شده بودند و هیچ گوشتی نداشتند ، لاغر و بی روح . حتی بدنش هم شباهتی با همیشگی اش نداشت ، سایه هیبتش بزرگتر به نظرم میرسید . دستانش را گرفتم . دستهایش هم همینطور . گوشت دور تک تک ناخن هایش ترکیده بود و زخم دلمه شده دور ناخن هایش را گرفته بود . کف انگشتانش کدر و زخمی مینمود . آنقدر سرگرم بررسی اش بودم که نگاهش را نمیدیدم . چشم از دستش گرفتم و چشمانش را نگریستم . چه نگاه مهربانی ! چقدر معصومانه و نگران . سیب را به دستم داد . میوه ی مورد علاقه ام . یاد عروسی سیما افتادم و نیم سیب پوست کنده ای که مزه ی عسل بهشتی میداد .نوازشم کرد . دوباره به مدیسا لعنت فرستادم . هیچ کس ، حتی خودش هم نمیدانست جانم را برای لمس انگشتانش لای موهایم میدهم .دوباره نگاهش کردم . به قدری تغییر کرده بود که اگر حافظه ام سر جایش بود و او را میدیدم هم قاعدتا نمیتوانستم به سرعت او را بشناسم . چیزی که باعث شناختنش شده بود عشقم بود که او را مثل نیروی مغناطیسی میکشید و می جست و ... و چشمانش .حتی چشمانش هم عوض شده بود ، بی روح شده بود . فِسرده شده بود . اما هنوز انجا مهرم را میدیدم . او هم انگار شکنجه دیده بود ، انگار به جای ساسان روزگار کتکش زده بود بود و پیرش کرده بود .پای آویزانم را بازی بازی تکان میدادم . هزاران چیز بود که میخواستم بگویم ، بپرسم و بدانم ؛ اما فقط میخواستم بگویم دوستش دارم . دست به ریش های خرمایی اش کشیدم . دوستت دارم . دوستت دارم . باید میگفتم . چشمانم که فریادش میکشیدند اما زبانم مثل تکه سنگی صامت مانده بود . سعی کردم نیرویم را در دهانم بریزم . سر به سینه اش گذاشتم و انگشتانم برای بازی کردن با زیپ ریز جیب روی لباسش به حرکت در آمدند . گفتم :« دوستت دارم .»
_ مینا ، هجدهم می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
زیر بغل هایم را گرفت و بلندم کرد . سر به شانه اش گذاشتم ، لای موها و ریش هایش گم شدم .از اتاق بیرون رفتیم . راهرو را به سمت پله های بالا طی کرد . وارد یک اتاق شدیم . پنجره داشت ، یک تخت ، بقیه اش را در تاریکی نمیدیدم ؛ توجه ام کمپلت روی او بود ، مدام سر از روی شانه اش بر میداشتم تا صورت نازنینش ببینم . حدسم درباره حضور «اقا» در سازمان ساسان اشتباه بود . آقا ، همان معشوق من بود که آمده بود مرا نجات دهد . من قبلا از برگشتن کامل حافظه ام ، مردَم را به خاطر نمی آوردم اما امکان نداشت با اولین نگاه به مردی که هیچ چیزش پیدا نبود ، به او احساس و علاقه پیدا کنم . اعضا و جوارحم او را میشناختند و به سمتش کشیده میشدند . او ، خورشید نازنین من بود .من را روی تخت نشاند و از اتاق بیرون رفت . دستم را سمتش دراز کردم و نای ندایی نداشتم . نرو گلِ شازده کوچولویی که نامش میناست .دست به دور خودم حلقه کردم . بجز چشمانش که آن هم گود رفته بود ، هیچ چیزش به مهر من نمیمانست . چقدر عوض شده بود !برگشت . برایم یک سیب آورده بود و سیگار . زیر نور ماه که از پنجره رویمان افتاده بود ، نگاهش کردم . احتمالا اینجا اتاق او بود . پتو به دورم پیچیدم و به دنبالش راه افتادم ، مثل جوجه غازی که به دنبال مادرش میرود .لب پنجره نشسته بود . یکی از لنگ هایش را از پنجره به سمت خیابان ، پایین انداخته بود . من هم سعی کردم از او تقلید کنم ، همچنان نقش پذیری جوجه غاز از مادر .نور، آنجا بیشتر بود . میتوانستم صورتش را کاملا زیر نور نقره فام ماه ببینم . خودم را سمت او کشیدم و بعد از دریافت یک آغوش دلپذیر سر به بازویش تکیه دادم . ریش هایش را برای اولین بار میدیدم ، موهایش که تا پایین گردنش بلند شده بودند ، گونه ها و استخوان ابرو و چشمش انگار با یک لایه پوست پوشانده شده بودند و هیچ گوشتی نداشتند ، لاغر و بی روح . حتی بدنش هم شباهتی با همیشگی اش نداشت ، سایه هیبتش بزرگتر به نظرم میرسید . دستانش را گرفتم . دستهایش هم همینطور . گوشت دور تک تک ناخن هایش ترکیده بود و زخم دلمه شده دور ناخن هایش را گرفته بود . کف انگشتانش کدر و زخمی مینمود . آنقدر سرگرم بررسی اش بودم که نگاهش را نمیدیدم . چشم از دستش گرفتم و چشمانش را نگریستم . چه نگاه مهربانی ! چقدر معصومانه و نگران . سیب را به دستم داد . میوه ی مورد علاقه ام . یاد عروسی سیما افتادم و نیم سیب پوست کنده ای که مزه ی عسل بهشتی میداد .نوازشم کرد . دوباره به مدیسا لعنت فرستادم . هیچ کس ، حتی خودش هم نمیدانست جانم را برای لمس انگشتانش لای موهایم میدهم .دوباره نگاهش کردم . به قدری تغییر کرده بود که اگر حافظه ام سر جایش بود و او را میدیدم هم قاعدتا نمیتوانستم به سرعت او را بشناسم . چیزی که باعث شناختنش شده بود عشقم بود که او را مثل نیروی مغناطیسی میکشید و می جست و ... و چشمانش .حتی چشمانش هم عوض شده بود ، بی روح شده بود . فِسرده شده بود . اما هنوز انجا مهرم را میدیدم . او هم انگار شکنجه دیده بود ، انگار به جای ساسان روزگار کتکش زده بود بود و پیرش کرده بود .پای آویزانم را بازی بازی تکان میدادم . هزاران چیز بود که میخواستم بگویم ، بپرسم و بدانم ؛ اما فقط میخواستم بگویم دوستش دارم . دست به ریش های خرمایی اش کشیدم . دوستت دارم . دوستت دارم . باید میگفتم . چشمانم که فریادش میکشیدند اما زبانم مثل تکه سنگی صامت مانده بود . سعی کردم نیرویم را در دهانم بریزم . سر به سینه اش گذاشتم و انگشتانم برای بازی کردن با زیپ ریز جیب روی لباسش به حرکت در آمدند . گفتم :« دوستت دارم .»
_ مینا ، هجدهم می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
۶:۲۵
131^
انگشتانش با حالت نوازش روی گونه و گوش و پشت گردنم ، به حرکت در آمدند .آرام ، خیره در چشمانم ، درحالی که با دست دیگرش سرم را از سینه اش جدا کرده و چانه ام را بالا گرفته بود تا نتوانم سرم را از خجالت پایین بیاندازم ، چشمانم را بدزدم ؛ گفت :« منم همینطور .»اشک در چشمانم حلقه زد . چی؟!سرم را به سینه اش چسباند و گفت :« مینا خانم ، شما اولین کسی هستی میبینم که در حال بروز تمام احساسات ، گریه میکنی .»به قربان صدایت . مدیسا میگفت لالی ، اگر این صدای خسته ی بهشتی را میشنید روح از جانش در می رفت .انگشت روی پوست سرخ سیبی که دو دستی گرفته بودم کشیدم ، زیر نور ماه و با چشمان اشکین ، سیاه مینمود .او ، گفت :« همیشه . و با همه حال . شادی ، غم ، ترس ، خشم ، نفرت ، عشق .»او گفت و صحنه هایش از جلوی چشمان من عبور کرد . راست میگفت . من همیشه گریان بودم !اما خب ، مگر گریه چیست ؟ مگر اوج احساس با گریه بروز نمی یابد ؟ مگر نه آنکه خودش هیچ وقت گریه نمیکرد و پس نمیدانست اوج احساسات را فقط با بهم چسبیدگی مژه ها ، خیس از اشک شور و با شور میشود لمس کرد ؟ وقتی قطراتش از سر مژگان میچکند ، یا روی گونه ها جای میشوند ، یا میروند کنار خط اتصال ابرو به بینی ، یا بچکد توی گوش ، یا هر یا ی دیگری .میشود روزی گریه ی خورشید را هم ببینم ؟ یعنی اشکهایش طلایی اند ؟کمی فاصله گرفتم تا صورت ماهش ببینم . گفتم :« پس ، حنا ، چی ؟»گفت :« کی بهت درباره اش گفته ؟ »به هزار جان کندن اسم افسون را اوردم و کمی توضیح دادم که چه چیز هایی میدانم . او ، خیلی سنگدل بود ! نگاهم میکرد و با نگاهش مجبورم میکرد ادامه بدهم ، ابداً با دیدن تقلا های من ، قصد آوردن ورق و مداد برای نوشتن نداشت . میخواست هر طور شده صحبت کنم و این ظالمانه و بی رحمانه بود !درباره خواب هایم چیزی نگفتم . وای خدایا ! همین طوری بخاطر لکنتم و همچنین جیغ هایی که در اوایل از فرط فشار روحی کشیده بودم ، فکر میکرد دیوانه ام ، اگر میگفتم خواب دوست دخترت را هم میدیده ام که بر دیوانگی ام یقین میکرد !سری تکان داد و گفت :« اوهوم .» اوهوم و شیره ی تریاک عزیزم . همین ؟!متوجه دلخوری ام شد . گفت :« این سیب رو بخور قند خونت رو تنظیم میکنه . سیگار هم برات اوردم ، ولی بیشتر از یکی دو نخ برات خوب نیست .»حرفهایش بوی رفتن میداد . منتظر بودم تنهایم بگذارد و برود که بحث سمت حنا برنگردد .به سیب گازی زدم ، همه ی سیب هایی که از میگرفتم شیرین بودند .همانطور که مشغول به دندان خاییدن سیب ترد بودم ، گفت :« اون بخاطر من مرد . من از وقتی فهمیدم ، دیگه حتی از نفس کشیدن هم حالم بهم میخورد . من تازه داشتم قبول میکردم که من و اون از اولش هم برای هم نبودیم و باید فکرش رو از سرم بیرون کنم که ...» چهره اش را در هم کشید و ادامه نداد . میدانستم . عکس جسد حنا را دیده بود با آن نوشته ی :she murdered because of you .اینکه گفت داشته با مرگ حنا کنار می آمده و بطور غیر مستقیم اشاره کرد که میخواسته دوباره عاشق بشود ، چه معنایی میداد ؟ یاد کتاب شاملو و بوسیدن موهایم افتادم .گفت :« ولی خب اون ... نمیدونم شاید فکر کنی دیوونه شدم ولی ، به خوابم اومد .»
_ مینا ، هجدهم می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
انگشتانش با حالت نوازش روی گونه و گوش و پشت گردنم ، به حرکت در آمدند .آرام ، خیره در چشمانم ، درحالی که با دست دیگرش سرم را از سینه اش جدا کرده و چانه ام را بالا گرفته بود تا نتوانم سرم را از خجالت پایین بیاندازم ، چشمانم را بدزدم ؛ گفت :« منم همینطور .»اشک در چشمانم حلقه زد . چی؟!سرم را به سینه اش چسباند و گفت :« مینا خانم ، شما اولین کسی هستی میبینم که در حال بروز تمام احساسات ، گریه میکنی .»به قربان صدایت . مدیسا میگفت لالی ، اگر این صدای خسته ی بهشتی را میشنید روح از جانش در می رفت .انگشت روی پوست سرخ سیبی که دو دستی گرفته بودم کشیدم ، زیر نور ماه و با چشمان اشکین ، سیاه مینمود .او ، گفت :« همیشه . و با همه حال . شادی ، غم ، ترس ، خشم ، نفرت ، عشق .»او گفت و صحنه هایش از جلوی چشمان من عبور کرد . راست میگفت . من همیشه گریان بودم !اما خب ، مگر گریه چیست ؟ مگر اوج احساس با گریه بروز نمی یابد ؟ مگر نه آنکه خودش هیچ وقت گریه نمیکرد و پس نمیدانست اوج احساسات را فقط با بهم چسبیدگی مژه ها ، خیس از اشک شور و با شور میشود لمس کرد ؟ وقتی قطراتش از سر مژگان میچکند ، یا روی گونه ها جای میشوند ، یا میروند کنار خط اتصال ابرو به بینی ، یا بچکد توی گوش ، یا هر یا ی دیگری .میشود روزی گریه ی خورشید را هم ببینم ؟ یعنی اشکهایش طلایی اند ؟کمی فاصله گرفتم تا صورت ماهش ببینم . گفتم :« پس ، حنا ، چی ؟»گفت :« کی بهت درباره اش گفته ؟ »به هزار جان کندن اسم افسون را اوردم و کمی توضیح دادم که چه چیز هایی میدانم . او ، خیلی سنگدل بود ! نگاهم میکرد و با نگاهش مجبورم میکرد ادامه بدهم ، ابداً با دیدن تقلا های من ، قصد آوردن ورق و مداد برای نوشتن نداشت . میخواست هر طور شده صحبت کنم و این ظالمانه و بی رحمانه بود !درباره خواب هایم چیزی نگفتم . وای خدایا ! همین طوری بخاطر لکنتم و همچنین جیغ هایی که در اوایل از فرط فشار روحی کشیده بودم ، فکر میکرد دیوانه ام ، اگر میگفتم خواب دوست دخترت را هم میدیده ام که بر دیوانگی ام یقین میکرد !سری تکان داد و گفت :« اوهوم .» اوهوم و شیره ی تریاک عزیزم . همین ؟!متوجه دلخوری ام شد . گفت :« این سیب رو بخور قند خونت رو تنظیم میکنه . سیگار هم برات اوردم ، ولی بیشتر از یکی دو نخ برات خوب نیست .»حرفهایش بوی رفتن میداد . منتظر بودم تنهایم بگذارد و برود که بحث سمت حنا برنگردد .به سیب گازی زدم ، همه ی سیب هایی که از میگرفتم شیرین بودند .همانطور که مشغول به دندان خاییدن سیب ترد بودم ، گفت :« اون بخاطر من مرد . من از وقتی فهمیدم ، دیگه حتی از نفس کشیدن هم حالم بهم میخورد . من تازه داشتم قبول میکردم که من و اون از اولش هم برای هم نبودیم و باید فکرش رو از سرم بیرون کنم که ...» چهره اش را در هم کشید و ادامه نداد . میدانستم . عکس جسد حنا را دیده بود با آن نوشته ی :she murdered because of you .اینکه گفت داشته با مرگ حنا کنار می آمده و بطور غیر مستقیم اشاره کرد که میخواسته دوباره عاشق بشود ، چه معنایی میداد ؟ یاد کتاب شاملو و بوسیدن موهایم افتادم .گفت :« ولی خب اون ... نمیدونم شاید فکر کنی دیوونه شدم ولی ، به خوابم اومد .»
_ مینا ، هجدهم می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
۶:۲۵
۸:۲۱
۱۳:۴۴
هَیمان...
۵:۲۸
132^
از جعبه سیگار یکی بیرون کشیدم . لای لبانم گذاشتم و او برایم فندک زد .در بازتاب نور فندک از چشمانش ، دوباره دو مهر طلایی را بعد از ماه ها حجران دیدم . او ، مهر عزیز من بود ، همان همیشگی .کام عمیق از سیگارم گرفتم . گفت :« من دیگه دلم نمیخواست زندگی کنم . اون برای من مرده بود ، من چطور باید زنده می موندم ؟» خاکستر سیگارم را از پنجره پایین تکاندم . یعنی حاضر میشد یک پک بزند ؟ گفت :« ولی خب حنا ، چند بار به خوابم اومد و اصرار داشت که اگر اون برای من مرده ، من هم باید برای اون زندگی کنم .»در چشم هم خیره شدیم .گفت :« فکر میکنی دیوونه ام ؟» نه عزیزم ، هرگز . مشکل از ما نیست . ما هر دو عقل هایمان پاره سنگ برنداشته ، این حناست که انگار به خواب زندگان آمدن جزو تفریحاتش به شمار میرود !گفت :« به هر حال ، اون خودش هم راضی تره . میدونی ، اینجوری گفت . خیلی مسخره است که توی خواب و اینا ، میدونم روانی شدم ...» نگذاشتم ادامه بدهد ، گفتم :« نه . منم دچار ، بودم . میفهمم . » گفت :« دچار چی ؟» گفتم :« دچار دیدن ، خواب اموات ، حنا . » این زورکی حرف کشیدن هایش از من افاقه درمانی کرده و لکنتم کمتر شده بود .با تعجب نگاهم کرد . فیلتر سیگار را لای درز آهنی له کردم . بعدی را هم او فندک زد و روشن کرد . هیچ نگفتم که این حرکت مورد علاقه ام هست ، همانطور که پنجه کشیدن لای موهایم یا در آغوش گرفتن را از عمق جان دوست می دارم .سیگارم را سمت لبهایش بردم. خیره در چشمانم آرام پکی زد و مثل لقمه در گلو پریده ها به سرفه افتاد . تابلو بود اولین باریست که لب به سیگار میزند . متوجه تمسخر من در میان خنده ام شد و دوباره تلاش کرد ، بلکه بتواند غرور همیشگی اش را حفظ کند .چه صحنه ی عجیب و جذابی ، با آن موها و ریش های بلند ، امتحان یک نیم نخ سیگار که من قبلا لب زده بودم .متوجه نگاهم شد و گفت :« خیلی از ریخت افتادم ؟»دست به ریش اش کشید . نه نه عزیزم شما همیشه در نظر مینا زیبایی . گفت :« خیلی وقته که رنگ بهداشت رو ندیدم . نه حمامی نه اصلاحی ...» پک به سیگار زد . بین انگشت شست و اشاره اش گرفته بود ، عزیزم! سیگار کشیدن یک غیر سیگاری چقدر بامزه است ! و البته جذاب . خب ، داشت سیگار دهنی مرا میکشید ، چرا غیر مستقیم لبهایمان روی هم بیاید ؟ چرا مستقیماً نه ؟!خودم را جلو کشیدم . پتو از شانه هایم افتاد و دعای چهار ساله ام مستجاب شد.لبهایش خشکیده بود . ترک خورده بود و خون لای زخمش خشکیده بود ، مثل انار رسیده . مهرم علاوه بر سیگار کشیدن ، بوسیدن را هم نمیدانست . آه عشق دنیا ندیده و لذت نچشیده ی طفلیِ من ! ابتدا تلاش کرد همراهی ام کند و سپس تصمیم گرفت خجالت بکشد و فرار !چنان تشنه به جان چشمه افتادم که ناچار شد جدایم کند . خجالت را در مهر های به زیر افتاده اش دیدم . گفتم :« بار اولت که نیست ؟ هوم ؟ مگه قبلا دوست دختر ، نداشتی ؟ » دست به دماغش گذاشت ، یعنی هیس . گفت :« نه . من فقط یک بار براش گل خریدم .»خندیدم . گفتم : « پاستوریزه . دروغ نگو . بوست کرد من می، میدونم .»نگاهم کرد . دست به گونه ام گذاشتم . گفتم : « اینجا رو .» گفت :« فقط همون یه بار بود . ولی تو از کجا میدونی ؟! » گفتم :« خواب .» گفت :« خدایا .» گفتم :« تو هم حتی بوسش کردی . نکردی ؟» گفت :« نه بابا! من حتی خجالت میکشیدم دستش رو بگیرم . این هم توی خوابت بود ؟ » گفتم :« نه ، حدس زدم . پس با این حساب ، من اولی ام ؟» سرش را کج کرد . گفت :«اوهوم . » دستش را گرفتم . با ذوق گفتم:« هی ! بیا با هم ازدواج کنیم !»
_ مینا ، هجدهم می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
از جعبه سیگار یکی بیرون کشیدم . لای لبانم گذاشتم و او برایم فندک زد .در بازتاب نور فندک از چشمانش ، دوباره دو مهر طلایی را بعد از ماه ها حجران دیدم . او ، مهر عزیز من بود ، همان همیشگی .کام عمیق از سیگارم گرفتم . گفت :« من دیگه دلم نمیخواست زندگی کنم . اون برای من مرده بود ، من چطور باید زنده می موندم ؟» خاکستر سیگارم را از پنجره پایین تکاندم . یعنی حاضر میشد یک پک بزند ؟ گفت :« ولی خب حنا ، چند بار به خوابم اومد و اصرار داشت که اگر اون برای من مرده ، من هم باید برای اون زندگی کنم .»در چشم هم خیره شدیم .گفت :« فکر میکنی دیوونه ام ؟» نه عزیزم ، هرگز . مشکل از ما نیست . ما هر دو عقل هایمان پاره سنگ برنداشته ، این حناست که انگار به خواب زندگان آمدن جزو تفریحاتش به شمار میرود !گفت :« به هر حال ، اون خودش هم راضی تره . میدونی ، اینجوری گفت . خیلی مسخره است که توی خواب و اینا ، میدونم روانی شدم ...» نگذاشتم ادامه بدهد ، گفتم :« نه . منم دچار ، بودم . میفهمم . » گفت :« دچار چی ؟» گفتم :« دچار دیدن ، خواب اموات ، حنا . » این زورکی حرف کشیدن هایش از من افاقه درمانی کرده و لکنتم کمتر شده بود .با تعجب نگاهم کرد . فیلتر سیگار را لای درز آهنی له کردم . بعدی را هم او فندک زد و روشن کرد . هیچ نگفتم که این حرکت مورد علاقه ام هست ، همانطور که پنجه کشیدن لای موهایم یا در آغوش گرفتن را از عمق جان دوست می دارم .سیگارم را سمت لبهایش بردم. خیره در چشمانم آرام پکی زد و مثل لقمه در گلو پریده ها به سرفه افتاد . تابلو بود اولین باریست که لب به سیگار میزند . متوجه تمسخر من در میان خنده ام شد و دوباره تلاش کرد ، بلکه بتواند غرور همیشگی اش را حفظ کند .چه صحنه ی عجیب و جذابی ، با آن موها و ریش های بلند ، امتحان یک نیم نخ سیگار که من قبلا لب زده بودم .متوجه نگاهم شد و گفت :« خیلی از ریخت افتادم ؟»دست به ریش اش کشید . نه نه عزیزم شما همیشه در نظر مینا زیبایی . گفت :« خیلی وقته که رنگ بهداشت رو ندیدم . نه حمامی نه اصلاحی ...» پک به سیگار زد . بین انگشت شست و اشاره اش گرفته بود ، عزیزم! سیگار کشیدن یک غیر سیگاری چقدر بامزه است ! و البته جذاب . خب ، داشت سیگار دهنی مرا میکشید ، چرا غیر مستقیم لبهایمان روی هم بیاید ؟ چرا مستقیماً نه ؟!خودم را جلو کشیدم . پتو از شانه هایم افتاد و دعای چهار ساله ام مستجاب شد.لبهایش خشکیده بود . ترک خورده بود و خون لای زخمش خشکیده بود ، مثل انار رسیده . مهرم علاوه بر سیگار کشیدن ، بوسیدن را هم نمیدانست . آه عشق دنیا ندیده و لذت نچشیده ی طفلیِ من ! ابتدا تلاش کرد همراهی ام کند و سپس تصمیم گرفت خجالت بکشد و فرار !چنان تشنه به جان چشمه افتادم که ناچار شد جدایم کند . خجالت را در مهر های به زیر افتاده اش دیدم . گفتم :« بار اولت که نیست ؟ هوم ؟ مگه قبلا دوست دختر ، نداشتی ؟ » دست به دماغش گذاشت ، یعنی هیس . گفت :« نه . من فقط یک بار براش گل خریدم .»خندیدم . گفتم : « پاستوریزه . دروغ نگو . بوست کرد من می، میدونم .»نگاهم کرد . دست به گونه ام گذاشتم . گفتم : « اینجا رو .» گفت :« فقط همون یه بار بود . ولی تو از کجا میدونی ؟! » گفتم :« خواب .» گفت :« خدایا .» گفتم :« تو هم حتی بوسش کردی . نکردی ؟» گفت :« نه بابا! من حتی خجالت میکشیدم دستش رو بگیرم . این هم توی خوابت بود ؟ » گفتم :« نه ، حدس زدم . پس با این حساب ، من اولی ام ؟» سرش را کج کرد . گفت :«اوهوم . » دستش را گرفتم . با ذوق گفتم:« هی ! بیا با هم ازدواج کنیم !»
_ مینا ، هجدهم می ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
۷:۲۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.