بله | کانال {مـیـان}
عکس پروفایل {مـیـان}{

{مـیـان}

۵۱ عضو
thumbnail
تنها نبود
منتظر ایستاده بودم تا پسرک روی دوشِ دوستانش از راه برسد. بالای لبشان تازه سبز شده بود. هنوز جا داشت قدشان بلند‌تر شود. هنوز پشت نیمکت‌های چوبیِ مدرسه که می‌نشستند، زانویشان به جامیزی گیر نمی‌کرد. هنوز سَرِ قاپیدنِ قُلِ دیگرِ کیک‌دوقلو، بیست دقیقه‌ی زنگ تفریح را به جانِ هم می‌افتادند. شاید کُشتی‌های بی‌بَرَنده و بی‌موقع، بیشتر از کیک بهشان مزه می‌داد.خانمی که پاکت خرید‌های بازارش را توی یک دست داشت و با دست دیگر رویَش را گرفته بود، از من پرسید: «نمیدونی کجا شهید شده؟ چرا تنهاست؟» تنها نبود. هم‌کلاسی‌هایش دوروبرش بودند، اسپند و عود و پرچم می‌چرخاندند، مجلس می‌گرداندند. هنوز آنقدری مرد نشده بودند که از اشک ریختن خجالت بکشند؛ هرچند که مرد‌ترین مرد‌ها چه هق‌هق‌ها کرده‌اند در این بیست‌و‌اندی روز..گفتم: «دیگر تنها نیست. رفت پیشِ خانواده‌اش؛ چند روزِ پیش شهید شده بودند..»
“ تشییع شهید محمدحسینِ یازده‌ساله@miiyyan

۱۳:۲۷

thumbnail
مُبتلای رفتنت هستیم آغشته به غم..
{روزِ سی‌اُم}

۱۱:۲۲

یکی به جای سه‌تا
موهایش پریشان و رنگِ لباس سیاهش عوض شده است؛ شبیه‌ پیرهنِ گل‌مالی‌کرده‌ی مرد‌ها در روز‌های عاشورا. یک میکروفونِ یقه‌ای به لباسش وصل است و از میانِ آوار‌ها و تیرآهن‌های خمیده حرف می‌زند. اولین جمله‌اش روی صحنه‌ی پشت سرش نمی‌نشیند: «ببین اینجا خونه‌ی مسکونیه.»
نگاهش روی لنز دوربین ثابت نمی‌ماند و هی می‌چرخد به دور و اطراف. دست‌هایش توی هوا انگار دنبال چیزی می‌گردد. تنها کاری که این چند ساعت با دستانش کرده است، گشتن زیر خاک بوده. مرد، جلوی دوربین، فیلمْ پُر می‌کند: «خواهرم و دامادمون اصلاً نظامی نبودن، بسیجی هم نبودن..» مرد کنار خانه‌ی خواهرش که دیگر خانه نیست، ایستاده است و قصه‌ای تکراری را تعریف می‌کند: «اون‌ها براشون فرقی نداره، ایران رو می‌زنن..» مرد، بدیهیات را می‌گوید، خودش هم می‌داند.
مرد از یک جایی به بعد نگاهش توی لنز ثابت می‌ماند. انگار چیزی یادش آمده باشد: «هنوز نتونستیم به خواهرم بگیم…» مرد هنوز با دوربین حرف می‌زند اما انگار خودش دیگر آن‌جا نیست؛ آن‌جا یعنی میان ویرانه‌ها. رفته است کنار تخت خواهرش توی بیمارستان؛ خواهر‌زاده‌اش را هم با خود برده، تازه جراحتِ جسمش دوا شده و از بستر بلند شده. مرد می‌بیند که خواهر منتظر است و به در نگاه می‌کند. منتظرِ دو تکه‌ی دیگرِ قلبش، معین و مائده‌اش. اما کسی نمی‌آید توی اتاق. مرد دستِ تنها پسرِ خواهرش را گرفته و پیش خواهر آورده است. مرد نمی‌خواست به خواهر بگوید معین و مائده را خدا از ما گرفت؛ بلکه می‌خواست بگوید: «این تک‌پسر را خدا به ما برگردانده. یک تکه‌ی قلبت این‌جاست خواهرجان. نمی‌دانم چطور اما بیا و تحمل کن نبودنِ دوتای دیگر را..»
مرد هنوز توی لنز دوربین نگاه می‌کند و انگار مدت‌هاست این گزاره، دیگر برایش هیچ معنایی ندارد که "اشک‌های یک مرد را کسی نباید ببیند".
"معین و مائده؛ بچه‌های ششم فروردین‌ماه، شهدای بامدادِ هفتم فروردین‌_قم.@miiyyan

۱۵:۰۵

دوشنبه، ده فروردین ۱۴۰۵
گالریِ گوشی را بالا و پایین ‌کردم؛ کاش نمی‌کردم.عکس و فیلم‌ها را ورق ‌زدم؛ کاش نمی‌زدم.خیلی بالابالا‌ها رفتم؛ کاش نمی‌رفتم.به مهر ۱۴۰۳ رسیدم؛ کاش نمی‌رسیدم.روی عکس و فیلم‌های روزِ سیزدهم ایستادم؛ کاش نمی‌ایستادم.یکی از فیلم‌ها را باز کردم؛ کاش نمی‌کردم..

۱۵:۵۶

جمعه، سیزده مهر ۱۴۰۳
شبِ قبلش به بابا گفته بودم و گفته بود: «نمیشه حرفشم نزن.» می‌دانست که اگر حرفش را هم نزنم، می‌شود و می‌روم! تا سه صبح داشتم التماسِ خدا و حاج‌قاسم می‌کردم که بابا راضی شود و در همان حال وصیت‌نامه‌ام را می‌نوشتم. از کُلِ دانشگاه فقط یک اتوبوس می‌رفت تهران و اسمِ من در آخرین لحظه‌ها جاشده بود توی لیست مسافرانِ جمعه‌ی نصر. سرِ شب زنگ زدند که قطعی برای ساعت پنج‌ونیمِ صبح، دمِ مزار شهید گمنامِ دانشگاه هستی؟ و من بدون اینکه هنوز به مامان و بابا گفته باشم، قلبم لرزیده و آب دهانم خشک شده بود و توی سه ثانیه از خدا قول گرفتم حالا که تا اینجا را چیده بقیه‌اش را هم بچیند. با صدایی از ته چاهِ حلقومم گفته بودم: «پنج و نیم؟ آره آره میام.»
به رضیه پیام دادم: «میای فردا نمازِ آقا رو؟ با دانشگاه؟» دو دقیقه نشد که زنگ زد: «میام. ولی فقط نمی‌دونم بابام…» حتی سَدّ اجازه‌ی بابا هم نمی‌توانست مانعِ رفتن شود. با رضیه هم‌قطار شده بودیم. ساعت دوازده شب پیام دادم: «نمی‌دونم پنجِ صبحِ جمعه‌ای با چی و با کی بیام دانشگاه.» دوباره به دو دقیقه نکشیده، زنگ زد: «منم همینطور. اسنپ می‌گیریم باهم می‌ریم.»
یک‌ساعت بیشتر خوابم نبرد. چهارِ صبح، لباسْ‌پوشیده و آماده بودم و لقمه‌ی پنیرخیار برای صبحانه می‌پیچیدم. قبل از اینکه اسنپِ دومقصده را بزنم، رفتم بالای سرِ بابا: «بابا بیداری؟ من می‌رم بابا. چون باید برم. نمی‌شه نرم. قول می‌دم طوریم نمی‌شه.» بابا چیزی نگفت و من زود اسنپ را زدم و از خانه بیرون زدم. مثل بیشترِ اسنپی‌ها، دودی سیاهِ شیشه‌اش آدم را به دلهره می‌انداخت. راننده با خودش حرف می‌زد و من و رضیه در سکوت به‌هم نگاه می‌کردیم. پایش را تا تَه روی پدال گاز فشار می‌داد و چراغ‌قرمزِ خیابان‌های بی‌ماشینِ سحر جمعه را رد می‌کرد.
حراستِ دانشگاه، توی اتاقکِ نگهبانی خواب بود. با بوق‌های راننده بیدار شد: «کجا؟!» انتظار نداشت دوتا دختر، پنج صبح‌ جمعه با یک اسنپیِ ناجور سروکله‌شان‌ جلوی دانشگاه پیدا شود. کارت دانشجویی نشان دادیم: «مزار شهید گمنام! قرار داریم؛ برای جمعه‌ی نصر می‌ریم تهران.» راه را باز کرد. کسی زودتر از ما نرسیده بود. یک‌ساعت طول کشید تا همه جمع شدند و سوار اتوبوس شدیم و یک‌ساعت‌ونیمِ بعدش عوارضی تهران بودیم. رسیدم به شهری که آن روز دلم می‌خواست گوشه‌گوشه‌اش را تماشا کنم. دلم می‌خواست دستِ هرکس را که می‌بینم از حاشیه‌‌ی تهران بگیرم و بکشانم تا مصلی. دلم می‌خواست همه‌ و همه بیایند توی آن لوکیشن و از آن قرار، محروم نمانند.
از اتوبوس پیاده شدیم. غلغله‌ی ماشین و آدم بود توی خیابان‌های دوروبَرِ مصلی. یکی دو خیابان را بالا رفتیم و از کوچه‌هایی گذشتیم که اولین‌بار بود می‌دیدمشان. سر یکی از کوچه‌ها ایستادم؛ اسمِ کوچه، ‌”رهبر” بود. خدایا نمی‌دانستم چطور باید اشک‌های بی‌قرارم را سر جایشان بنشانم. از زمین، دلْ روییده بود و از دل، حُبّْ و از حُبّْ، سیّدعلی. این چه قراری بود که من را از سَدّ بابا و نگرانی‌ها گذرانده و حالا داشت از سرِ کوچه‌ی رهبر، گُذرمان می‌داد تا برسیم سرِ قرار با او. برسیم به آن لحظه که زیر آفتابِ صحن اصلیِ مصلی، مردم بلند شوند و اشک بریزند و بگویند: «این‌همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده». من هم اشک بریزم و بگویم: «والله که به عشق تو آمده‌ام. حتی اگر واقعا بخواهد مصلی را بزنند من آمده‌ام که نکند بدون تو زنده بمانم. غسل کرده‌ام و وصیت‌نامه نوشته‌ام، سبک آمده‌ام اما تمامِ دیشب را و تمامِ مسیر را صلوات و نذر برداشته‌ام و دل‌نگرانت بوده‌ام.»
هنوز داریم اشک می‌ریزیم و بلندبلند از عشقمان می‌گوییم که سخن آغاز می‌کند با «بسم الله الرحمن الرحیم» و با «خیلی ممنون، خیلی مچکر» و دل مـی‌بَرَد به یغما.. رضیه اشک می‌ریزد؛ اولین‌بارش است، اولین قرار. من هم اشک می‌ریزم، انگار اولین‌بارم است…
@miiyyan

۱۶:۱۴

thumbnail
دوشنبه، ده فروردین ۱۴۰۵؛یکی از فیلم‌ها را باز کردم؛ کاش نمی‌کردم.تابه‌حال ندیده بودم‌اش. یادم نبود که آن لحظه، دکمه‌ی ضبطِ فیلم را زده‌ و گوشی را گرفته بودم توی همان دستم که بالا بود و سلام می‌داد.برای اولین‌بار، فیلم را پِلی کردم و کاش نمی‌کردم.بلندبلند وسطِ نبودنت زار می‌زنم؛ برای فیلمی که بی‌هوا ضبطش کرده‌ بودم و از حضورش توی گالریِ گوشی بی‌خبر بوده‌ام، برای «خیلی ممنون خیلی مچکر»، برای صدای محزونِ خش‌دار، برای صدایی که رضیه و منْ هم‌زمانْ روکردیم به‌هم و گفتیم: «چقدر شکسته شده..»، برای همه‌چیز یک‌جا ضجه می‌زنم.کاش همان‌جا هرطوری بود برایت مُرده بودم ..
@miiyyan

۱۶:۳۹

thumbnail
دنیای عزیز
عزیز از روی تختش بلند می‌شود و همین‌طور که چشمش به اخبار است، بدون عصا می‌رود به سمت صندلیِ چسبیده به تلویزیون. تصویر آقاسیّدمجتبی توی قاب تلویزیون است و اخبارگو پیامش را می‌خواند. عزیز دستش را می‌کشد روی صورتِ آقا و تبرک می‌کند و می‌بوسد. بعد دست‌هایش را می‌برد بالا و می‌گوید: «ای خدااا، زودتر به ما برسونش… ای خدا لعنت کنه اونایی که نمی‌خوان این آقا رهبرمون باشه.»
خبر عوض می‌شود و یک تکه از صحبت‌های آقای شهید را پخش می‌کند. عزیز می‌رود توی فکر. می‌گوید: «پس چرا خاکت نمی‌کنن، عزیزم؟..»
گیرنده‌های مغزم به هم می‌پیچند. نگاهم مانده روی تلویزیون؛ به تماشایش، روی صحنه‌هایی که با دیدنشان مغزم دیگر هیچ سیگنالی جز دل‌تنگی دریافت نمی‌کند و هیچ پاسخی جز اشک نمی‌یابد.
من روی مبل نشسته‌ام و روبه‌رویم قابی از دل‌تنگ‌ترین لحظه‌ها در جریان است؛ عزیز هم روی مبلِ همیشگی‌اش، کنار تلویزیون نشسته است. او سال‌هاست نتوانسته از خانه بیرون برود؛ زمستان و تابستان را توی این زیرزمین گذرانده و مهم‌ترین روزها را از قاب تلویزیونِ سی‌ودو اینچی‌اش تماشا کرده است.
عزیز همه‌ی دنیا را از آن‌جا، با گوش‌های سنگین و کهولتِ حواس و سنش، می‌بیند. با سوادِ سومِ ابتدایی‌اش نه، بلکه با قلب و معرفتش خوب تحلیل می‌کند. او روی آن مبلِ چسبیده به تلویزیون و از همان صفحه‌ی کوچک، بارها با رهبرِ شهید و رهبر جدید دیدار کرده و رویشان را بوسیده و گفتنی‌ها گفته است.
@miiyyan

۱۶:۱۳

مای عراقی
-إشرب مای یا زائر!به چشم‌های مردِ عراقی خیره می‌شوم و از دستش مایِ عراقی را می‌گیرم.توی دستم، با جلدِ نرم و مکعبیِ مای، بازی می‌کنم. به آب لبخند می‌زنم و اشک را از گوشه‌ی چشمم پاک می‌کنم. پوستِ روی سقفِ مکعب را از گوشه‌اش می‌گیرم و بالا می‌کشم. لب می‌گذارم روی یکی از ضلع‌های مکعبِ پلاستیکی. چشم‌هایم را می‌بندم و آب را جرعه‌جرعه فرو‌ می‌برم..
چشم باز می‌کنم؛ اما در بیابان‌های تفتیده‌ی عراق نه. در یکی از خیابان‌های آشنای شهرمان هستم. بهار است، هوای قم هیچ شباهتی به هوای پنجاه‌وپنج درجه‌ی تابستانِ عراق ندارد. مکعبِ خالی‌شده‌ی مای را توی دستم نگه می‌دارم. باز در مشایه به راه می‌افتم؛ مشایه‌ای حوالیِ بیستم شَوال و اربعینی که خیابان‌های جنگ‌کشیده‌ی ایران را به موازاتِ مسیرِ نجف تا کربلا کشیده است.
@miiyyan

۶:۴۸

thumbnail
من درختم!
چهل روز طول کشید تا عکست را قاب کنم و بگذارم کُنجِ نگاهم. فکر کردم بعد از چهل روز، می‌توانم وقتِ انتخابِ یک عکس از تو، افسارِ اشک‌هایم را بگیرم و تو را قاب بگیرم. اما‌ نشد، بی‌اشک نشد..
بیست‌ویک روز از بهار گذشته اما هنوز شاخه‌هایم زمخت و خشک و بی‌برگ‌و‌بارند. چهل روز است که درخت‌های باغت، بی‌بهار‌ند، من هم. قربانِ قبای سبز و عبای مشکی و چفیه‌ی سفیدت؛ چهل روز است رفته‌ای و فکر درخت‌های باغ را نکرده‌ای؟ «من باغِ زمستان‌زده دارم تو نداری..»
من در خیال‌های کودکانه‌ام همیشه درخت بودم، چون سبز بودن را دوست داشتم. حالا در واقعیتِ عذاب‌آورِ بزرگسالی، باز هم درختم؛ درختی بی‌بهارم. من این عکسِ تو را انتخاب کردم، چون می‌خواهم درختِ تو باشم! می‌خواهم تو بکاری و سبزم کنی. درختم، چون تو با نهال‌ها خیلی قصه داشتی. خودت می‌کاشتی، خودت آبشان می‌دادی، خودت دست به برگ‌هایشان می‌کشیدی، خودت تناورشان می‌کردی، زیر سایه‌شان با رفیق‌های شهیدت قدم می‌زدی!.. از میوه‌هایشان به همه می‌دادی و البته شاید خودت اصلاً نمی‌خوردی..
حبیبِ درخت‌های شاخه‌شکسته، حبیبِ باغِ سوخته‌ی بیت، کجایی؟ با اینهمه درختِ خشکیده و سوخته، چه می‌خواهی کنی؟ می‌شود یکی از آن دست‌ها که بر سرِ نهال‌ها می‌کشیدی، بر تنِ من هم بکشی و یکی از آن نگاه‌ها، به من هم بیندازی؟ به این درختِ کوچک؟.. حبیب قلب من، فکری به حالِ درخت‌ها کُن، فکری به حالِ من.
@miiyyan

۲۱:۵۰

thumbnail
دنیا را آن عاشقی بُرد که «دوستت دارم» را میانِ دل و زبان، بلاتکلیف نگه نداشت.
-دوسِت داشتم با
تمـومِ وجودم
عزیـزم هنـــوزم
تو رو دوسْــت دارم…..

۲۲:۴۵

thumbnail
پیامبران چنان برای پیروزی دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا کردند که هر زورگوی لج‌بازی ناامید شد.
-ابراهیم؛ آیه‌ی پانزدهم.

۱۰:۰۰

thumbnail
همه‌ی شهرْ همه‌ی آسمان
هفته‌ی پیش، توی ماشین به مامان گفتم من می‌ترسم! می‌ترسم از اینکه بعد از چهلم، سیاه‌ها را از شهر بِکَنند و عکس‌های آقا را جمع کنند. می‌ترسم از خانه که بیرون می‌آیم توی خیابان نگاهم به نگاهش نیفتد، دیگر روی ال‌ای‌دی‌های روشن، دستش را برایمان بالا نگرفته باشد. گفتم کاش هیچ‌وقت عکس‌ها را جمع نکنند و هیچ چیزی جز تصویر آقا روی تلویزیون‌های خیابان نباشد. می‌خواهم همیشه توی خیابان‌ها قدم‌به‌قدمْ چشم‌هایشْ را ببینم. من می‌ترسم که یک روز بیدار شوم و باور کنم او واقعا رفته است و نبودنش عادی شود.
چهل روز گذشته، توی ماشین‌ام. پیچِ رادیو را باز می‌کنم: «در راه توووو کی ارزشی دارد این جان ماااا..»
انعکاسِ عکسِ روی داشبورد، توی شیشه افتاده است. صورتش را روی آسمان می‌بینم؛ ما را تماشا می‌کند. توی دلم هزار پروانه پَر می‌زند. شبیه دختربچه‌ای می‌شوم با چادر گل‌گلی و اشک‌های پولکی و اکلیلی. دلم زیلو‌های سفیدآبیِ حسینیه را می‌خواهد برای رسیدن روی ابر‌ها. دلم بوسیدن عبای مخملی‌اش را می‌خواهد و بعد سر گذاشتن روی دستِ جانبازش، بعدش نوازشِ سرم که با دستِ سالمشْ روی چادرِ گل‌گلی‌ام بکشد.
نگاهم در خیابانْ می‌چرخد و هزارباره به نگاهش می‌افتد. توی دلم بودنش را جشن می‌گیرم. خوش‌حال می‌شوم که جایی نرفته. خوش‌حال می‌شوم که همه‌جای شهر هست..
پیچِ رادیو را زیادتر می‌چرخانم: «پااااینده بااااد خاک ایران ما.»
@miiyyan

۹:۳۰

thumbnail
سَعَدَ مَنْ والاکُمْ، وَهَلَکَ مَنْ عاداکُمْ، وَخابَ مَنْ جَحَدَکُمْ، وَضَلَّ مَنْ فارَقَکُمْ، وَفازَ مَنْ تَمَسَّکَ بِکُمْ، وَاَمِنَ مَنْ لَجَاَ اِلَیْکُمْ.undefined
- خوش‌بخت است هرکه با شما هست؛بی‌چاره آن‌که بی‌ شما مانده.«کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی»(: ‘undefined-زیارت‌ جامعه‌کبیره.

۸:۰۶

thumbnail
مَبَر ز موی سپیدم گمان به عمرِ دراز
جوانْ ز حادثه‌ای پیر می‌شود گاهی

دخترک، ساعت‌ها روی فرشِ گُل‌سرخی می‌نشست روبه‌روی حرم. سرش را تکیه می‌داد به ایوان گوهرشاد و از هر دری برایت می‌گفت. دلش را سبک می‌کرد. حرف‌هایش که تمام می‌شد، می‌رفت پِی برگ‌ها! لابه‌لای گلدان‌ و باغچه‌های صحن را می‌گشت که برگ‌های افتاده روی خاک را بردارد و با خودش یادگاری ببرد.
سرنوشتِ برگ‌های یادگاری را دیدی به کجا رسید؟ چسبیدند روی قلبِ چهل‌تا کارت‌پستال‌، کنارِ عکسِ آقا..! روزِ چهلم هدیه دادیمشان دستِ چهل نفر.
از آخرین باری که آمدم مشهد، مگر چقدر می‌گذرد؟ دیگر شبیه آن دخترکِ قبل نیستم. اگر بیایم حرم، با چه دلی گلبرگِ یادگاری جمع کنم؛ درحالی که هنوز آن کارت‌پستال را باور نکرده‌ام‌، آن چهل روز و روز‌های بعدش را هم.. نمی‌دانم این‌بار با چقدر گریه‌کردن روی شانه‌ی گوهرشادت، سبک می‌شوم. باید بیایم؛ حرف‌ها و اشک‌ها دارم با حرم. یعنی تا آن‌وقت، آقا هم آمده..؟ می‌شود این‌بار، با آقا به حرم برسم؟
@miiyyan‌‌

۱۵:۰۸

thumbnail
دست بردیم سعدی را از قفسه گرفتیم تا به یادِ حضرتش غزلی بخوانیم.صفحه باز کردیم. چنین شد فالِ ما؛ در شبی که صبحش عازم منزلش بودیم..‘_۱۴۰۵/۲/۱۱

۲۱:۵۸

thumbnail
شبِ شعر
آلارمِ ساعت را برای هفت صبح می‌گذارم. حالِ غریبی دارم. کاش زمان چند ماه عقب‌تر ایستاده بود؛ مثلا روی هجدهمِ دی‌ماهِ هزاروچهارصدوچهار و بلیط قطارِ قم-تهرانِ من برای نوزدهم بود. مثلا یک‌ پاکتِ دعوتنامه برای نشستن روی زیلوهای سفیدآبی داشتم و بی‌تابی و تپیدنِ قلبمْ همه از شوقِ دیدار بود و‌ نه هیچ‌چیزِ دیگر.
چراغِ شب‌خواب را روشن می‌کنم. میان کتاب‌ها می‌گردم. می‌خواهم فردا برایش شعر بخوانم. می‌خواهم روبه‌رویش بنشینم و بی‌خجالت، بلند‌ْبلندْ برایش بخوانم. خوابِ مرا امشب کسی دزدیده است، شاید همان‌‌که قلبم را. آن‌قدر بیدار می‌مانم که اذان سَرمی‌زند. آن‌قدر شعر می‌خوانم که دریا می‌شوم.
«آقا به خنده و شوخی می‌گویند:کاش امشب همگی شعر بخوانند اینجابعد از آن تا سحری جمله بمانند اینجا»
@miiyyan

۲:۰۶

thumbnail
با گُل به ملاقاتِ تو آمد دل من
دوبار در مترو ایستگاه‌ها را اشتباه رفتیم، پیاده شدیم و باز سوار شدیم؛ نه برای آنکه بلد نباشیم یا از روی نقشه ندیده باشیم. نقشه‌ها عوض شده بودند. روی زمینِ تهران، خیلی چیز‌ها دیگر سر جایشان نبودند. هنوز باور نکرده‌ام که او هم سرِ جایش، در کشوردوست نیست.. به خیالم دارم به یک دیدارِ واقعی می‌روم.
از روی نقشه نزدیک‌ترین گُل‌فروشی، دورِ میدان پاستور است. پیاده از میدان حُر به پاستور می‌رسیم. با وسواس، تمامِ سلیقه‌ام را به کار می‌بندم که چندشاخه گُل پسند کنم. نیم‌ساعت طول می‌کشد تا دو مریم و دو زنبق انتخاب ‌کنیم که بشوند خوشبخت‌ترین شاخه‌های آن گل‌فروشی. کاغذ پسته‌ای با تور سفید می‌بندیم دورشان. به زیباترین رسمِ دیدار، گل می‌بریم به خانه‌ی یار..
جمهوری را سخت بالا می‌روم. قدم‌هایم ‌سنگین است؛ انگار که به پاهایم وزنه‌ی ده‌کیلویی بسته باشند. موقع راه‌رفتن، قدم‌هایم به زور از روی آسفالت کنده می‌شود. وجب‌به‌وجب از دیوارنوشته‌های خیابان عکس می‌گیرم. گل در بغل دارم و بوی مریم را به سینه می‌کشم. همه‌ی عِطرِ خانه، به صاحب‌خانه است. مهمانْ کِی به دیدنِ خانه‌ی خالی از حضورِ صاحب‌خانه می‌رود..
با خودم تکرار می‌کنم که او به وعده‌ی کتابِ حق، حی و حاضر است. شاید آنجا دیگر خانه‌اش نباشد، اما در شریان‌های کشوردوستِ قلبمان، خانه دارد. او زنده است و من به دیدارِ زنده‌ترین عزیزِ جانِ ازدست‌رفته‌ام می‌روم..
«با گل به ملاقات تو آمد دل منگل نیز دلش برای تو تنگ شده است»
@miiyyan

۱۸:۴۰

thumbnail
خانه‌ی دوست کجاست؟
لوکیشن را روی گوشی باز می‌کنم. با انگشتم نقشه را حرکت می‌دهم و از جمهوری بالا می‌روم تا فلسطین، روی نقشه در محدوده‌ی حسینیه‌ی امام خمینی می‌چرخم؛ به کشوردوست می‌رسم.
با عروسکم روی صندلی عقب ماشین نشسته بودیم. مامان دستش به فرمان بود و چشمش به سمت چپ خیابان. برای سرزدن به دایی‌جان رفته بودیم تهران. مامان ایستاد. ماشین را کناری پارک کرد و پیاده شد. من هم پیاده شدم. سعی می‌کردم مقصد نگاهش را پیدا کنم: «مامانی کجاست اینجا؟» مامان داشت آیة‌الکرسی می‌خواند و صلوات می‌فرستاد و فوت می‌کرد به آن طرفِ خیابان: «کشوردوسته مامان؛ ته همین خیابون خونه‌ی آقاس.» خانه‌ی آقا..؟! گرهِ روسریِ‌ قواره‌کوچکم شُل شده بود و موهایم توی باد موج‌ می‌خورْد. فکر می‌کردم که مگر می‌شود خانه‌ی آقا اینجا باشد! شاید مامان یک آقای دیگر را می‌گفت. مامان داشت اشک را از گوشه‌ی چشمش می‌گرفت؛ هربار که تلویزیون آقا را نشان می‌داد، همین کار را می‌کرد. من در دنیای کودکی‌ام خیال می‌کردم آقا باید خانه‌اش میانِ ابر‌ها باشد، یا لااقل جایی که دستِ کسی به این راحتی‌ها به او نرسد.
در دسترس بود. همه‌ی دنیا می‌توانستند با یک سرچ ساده توی گوگل‌مپ اتاقش‌ را پیدا کنند. می‌توانستند به بیتش نامه بفرستند. به مناسبت‌های مختلف ببینندش. برای دیدار، در حسینیه‌ی خانه‌اش روی گلیم‌های سفیدآبی بنشینند و حرف‌هایش را گوش کنند. بعد از دیدار، خادم‌ها ناهار بدهند دستشان و ببرند خانه‌‌، دورِ سفره با خانواده بخورند و بگویند غذای آقاست.
ایستاده‌ام روبه‌روی تابلوی کشوردوست. کاش شبیه آن خاطره‌ی دور، من هم الان آیة‌الکرسی می‌خواندم و فوت می‌کردم به انتهای کوچه، به خانه‌اش. کاش مثل خیالِ خام کودکی‌ام، آقا خانه‌اش میان ابر‌ها بود یا لااقل جایی که دست هیچ‌کس به او نرسد.
«خانه‌ی دوست کجاست؟نرسیده به درختکوچه‌باغی است که از خواب خدا سبزتر استو در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی‌ست..»
آقا، سَرِ کوچه ایستاده است. برای ما دست بلند کرده و می‌گوید: «من تک‌تکِ مردم را دوست می‌دارم و برای همه دعا می‌کنم.» در خَمِ کشوردوست می‌پیچم؛ جایی که آقا خانه‌ای داشت مأمن و پناهِ همگان، خانه‌ای که مهمان‌دوست بود و آدمْ توی آن‌ْ باور می‌کرد که آنجا خانه‌ی خودش است و دلش نمی‌خواست از آنجا برگردد. خانه‌ای که وقتی صاحب‌خانه‌اش حرف می‌زد، همه‌ی دلشوره‌های جهان به ساحلش می‌رسیدند و آرام می‌گرفتند.
گفت: این جهان فقط یک علی داشت که همه‌ی این کارها را خودش می‌کرد. دیگر هم نخواهد داشت.
راست می‌گوید، می‌توانست. علی می‌توانست. می‌توانستی بروی جلوی دارالخلافه، بگویی آقا، من دلم گرفته، یک چیزی بگویید. بعد دستت را بگیرد ببرد توی نخلستان و قدم بزند و بگوید: «دانایی اندوه می‌آورد.» و تو کلماتش را عین یک کاسه فالوده‌ی خنک، لاجرعه بالا بروی.
-حانیه؛ حامد عسکری.
@miiyyan

۲۰:۳۳

thumbnail
«همین‌جا بمونید، خونه‌ی خودتونه»
جلوی دیوار‌های بتنی متوقف می‌شوم. از آن‌جلوتر نمی‌شود رفت. درِ بزرگ گذاشته‌اند؛ راه را بسته‌اند. دلم بچه می‌شود؛ می‌دوَد وسطِ حسینیه روی زیلوهای سفیدآبی.
بیت‌الزهرا‌ی حاج قاسم در کرمان از سرِ همین زیلو‌ها داشت. گفتند حاجی گلیم‌های بیت‌ را از سر حسینیه‌ی امام خمینی گرفته که مردم یادِ آنجا بیفتند، که شبیه آنجا باشد. فکر می‌کردم به اینکه حاج قاسم چقدر دوستت دارد، حتی حواسش بوده زیلوهای بیت‌الزهرا، برای مردم تداعی‌کننده‌ی شما باشد. چقدر دست کشیدم روی زیلوها چقدر بوسیدم و بوییدم و سجده کردم رویشان.
مرد، بالاخره راضی می‌شود که قفلِ درِ کوچه را باز ‌کند: «فقط دو دقیقه.» زن می‌پرسد: «حسینیه کجاست؟» مرد به انتهای کوچه نگاه می‌کند: «کدوم حسینیه خانم..» به انتهای کوچه نگاه می‌کنیم. نگاه؛ چه ارتباطِ غریبی‌ست میانِ آنچه هست و آنچه نیست. آدم‌ها به جایی نگاه می‌کنند که باشد که وجود داشته باشد. ما به جایی نگاه می‌کنیم که می‌دانیم وجود داشته اما نمی‌بینیمش، نمی‌یابیمش، جایی که قبلا وجود داشت و حالا دیگر نه..
قرار نبود همه چیز را ببری. قرار نبود بیت را هم با همه‌ی لحظه‌های دیدار، با خود ببری. باید یک شانه می‌گذاشتی برای گریه‌های ما. باید یک خانه می‌گذاشتی برایمان که حرف‌ بزنیم با در و دیوار‌هایش که سال‌ها هم‌نشینت بوده‌اند و نفست بهشان خورده و بوی تو را گرفته ‌بودند. مگر نگفتی: «همین‌جا بمونید، خونه‌ی خودتونه.» به خنده گفتی و دل باورش شد آقا. حالا ما را پشتِ در‌ها رها کرده‌ای و سرمان را بی‌شانه ‌گذاشته‌ای؟ سر بر کوچه و خیابان گذاشته‌ایم. خیابان‌گردمان کرد‌ی؛ مثل امام حسین-علیه‌السلام- که بیابان‌گردمان کرد.
«اگر دنبال معشوق است دلْ دنبال سامان نیستبیابان گردمان کردی ولی زینب پشیمان نیست»
@miiyyan

۱۲:۲۵

thumbnail
‏یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو «شب به خیر» گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد؛ اما ماهی سرخ کوچولویی هر چقدر تلاش کرد، خوابش نبرد. شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود..
-ماهی‌سیاه کوچولو؛ صمد بهرنگی.
@miiyyan

۱۹:۴۱