"مرا کیفیت چشم تو کافی ست!"
نیمی از آنها که دوستشان داشتم خُفته در خاکند و نیمی دیگر پِی جریان زندگی.کسی به فکر ما وسطی ها نیست آقا.ما جماعت وسطی که نه خفته در خاکیم و نه جاری در زندگی. شاید ذره ای معلق و دلتنگ میان آن دو.تکه هایی از وجودمان را توی بقچه ای از نسیم پیچیدیم، بدرقه کردیم و ذرات دیگرمان مُعلق و مبهم، یک گوشه ایستاده اند. به اطراف خو نگرفته اند هنوز آقا.مثل همسایه ای غریب که به زبان یا لهجه ی ساکنین ساختمان آشنا نیست، یک گوشه ساکن و ساکت مانده اند.لهجه ها که اهلی نمیشوند آقا. ما از نجوای ذرات معلقِ خود سر در نمی آوریم به خدا!لهجه های غریبی دارند. فرموده اید صداها و کلمه ها، نجواها حتی، پیش از آنکه به گوش خودمان برسد، شما شنیده اید!آقایی که لهجه ی ریزترین کِرم های کف اقیانوس ها را هم بلدی! آویزان توییم آقا.داریم اندوه های انباشته مان را به خیال تو تسکین میدهیم. خیال اجابت.که شما فرمودید به وقت ناامیدی از خلایق، زمان استجابت های بزرگ رسیده ان شالله...
پ.ن: تصویر حمله صهیونی به خیابان باهنر اصفهان _فروردین ۱۴۰۵
#هذا_یوم_الجمعه
بله | ایتا
۹:۳۱
حضرت حق می فرمایند:وَ إِن يُرِيدُوا أَن يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللَّهُ هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ.
ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺩﺭ ﺯﻣﻴﻨﻪ ﺻﻠﺢ ﻭ ﺁشتی ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻳﺒﻨﺪ، ﻳﻘﻴﻨﺎً ﺧﺪﺍ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ. ﺍﻭﺳﺖ کسی ﻛﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻳﺎﺭی ﺧﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻭﺳﻴﻠﻪ ﻣﺆﻣﻨﺎﻥ ﻧﻴﺮﻭﻣﻨﺪ ﺳﺎﺧﺖ. سورهٔ انفال، آیه ۶۲
صلح به روش خودشان
#عکس_نوشت #آیه_نوشت
بله | ایتا
۱۰:۵۸
ماکان و میشه اینجوریم خوند؛ ما کان یعنی آنچه که هست..
بعضی چیزها هست که همیشگیش بهتره. مثلا همون جای همیشگی که آدم میرههمون غذای همیشگی که سفارش میده همون اهنگ همیشگی که علامت ستاره داره تو پلی لیست موزیکهای گوشیش..هر کدومشون هم یه علتی داره. مثلا جایی که خنک باشه هواش خوب باشه یا خاطره خوبی برای ادم مونده باشه و ... گاهی هم علت همیشگی شدنها چیزهای قشنگ و خوبی نیست. میتونه یه موشک باشه یا یه صدای مهیب! تو همیشگی شدی ماکان، آنچه که هست! تو حتی فراتر رفتی و ابدی شدی. اما علت همیشگی شدنت تو ذهنها میمونه.
#مخاطب_نوشت#طلوعِسرو
بله | ایتا
۱۲:۳۵
باران ریزی می بارید. میخواستیم برگردیم اما چون پیاده بودیم، زیر سقفی ماندیم تا باران بند بیاید. از فرصت استفاده کردم و برگشتم سمت جمعیت. مثل هر شب، هر کس جای خودش را گوشه و کنار میدان پیدا کرده بود. بیشتر جمعیت به سخنان گرداننده مراسم گوش سپرده بودند، عده متحرکی هم مثل من، هر کدام مشغول کاری.بعضی شان بین موکب ها در رفت و آمد بودند، بچه ها از سازه وسط میدان بالا می رفتند و مادران را در هیجان و اضطرابِ سرانجام پرش یک متری خود نگه می داشتند، مادران دیگری کالسکه به دست، بچه ها را می خواباندند، بعضی هم بین موکب ها در رفت و آمد بودند.انقدر ضرباهنگ این نگاه ها، قدم ها، اشاره ها، نشستن و ایستادن ها را دیده بودم که حس می کردم میشناسمشان. این روزها همه چیز شبیه داستان بلندی ست که خواننده ماجرایش را فهمیده و دیگر نمی تواند کتاب را زمین بگذارد. مثل دیدن یک عکس در آلبومی قدیمی، قدم زدن در حیاط آشنای مدرسه یا آن لحظه ای در حرم امام رضا علیه السلام، که حس می کنی تک تک آینه کاری ها را میشناسی.
میدان را با قدم هایی آهسته دور زدم. سرود که پخش شد، مردم با دیدن حرم آقا روی صفحه تلویزیون لبخند زدند. آن لبخندها، خاطره مشترک دیگری رقم میزد.سال بعد می شود یک نفر را گذاشت بین مردم تا خاطره بگوید. خاطره ای که هر کس گوشه ای از آن ایستاده است.از سحری که از شدت غم در خانه بند نشدیم،از شبی که وسط خیابان جوشن کبیر خواندیم، از آن موقع که قلبمان با شنیدن نام رهبر جدید آرام شد، از شبی که سفره افطار در جایی غیرمنتظره پهن شد،از لحظه تحویل سال، از پرچم گردانی ها و ابتکاراتش،از رفتن گاوی به سوی شیری گرسنه،از نماز استغاثه و دعای توسل،از...یادم افتاد به اولین کسی که از این جمعیت سخن گفت. او حتی پیش از رخ دادنش، آن را در ذهنمان به تصویر کشید.باران تقریبا بند آمد. راه افتادیم که برویم. کمی که از جمعیت دور شدیم، برگشتم و به پشت سر نگاه کردم. دو خانم لبخند به لب با پرچم هایشان از کنار جمعیت رد می شدند، انگار کسی همان موقع تک بیتی زیر گوششان زمزمه کرده بود.راستی از کدام شروع کنیم؟ خدا را چه دیدی، شاید همه روایت ها از کنار کعبه آغاز شوند...
بله | ایتا
۱۷:۰۱
وسایل عاقبت به خیر این روزها
خانم مسنی که روی چهارپایه نشسته بود، بعد از رفع خستگی بلند شد و چند قدمی جلوتر رفت و چهارپایه را به آقایی موگندمی داد و تشکر کرد و از جمعیت جلوی تجمع دور شد.
آن مرد میانسالِ موگندمی که قد بلندی هم داشت و پرچم ایرانِ عزیز را روی دوشش گذاشته بود، بلافاصله چهارپایه را به آقا و خانم مسن دیگری در کنارش تعارف زد و البته فراتر از تعارف، اصرار کرد که بنشینند.
آقا هم چهارپایه را به خانمش داد تا بنشیند و زانوانش برای ادامهی بودنشان بیشتر یاریاش کنند. کلی از آن مرد تشکر کردند و او هم که معتقد بود کاری نکرده سریع حواسش را از تشکرها پرت کرد و به مجریان و صحبتهایشان توجه کرد تا یک موقع گمان نکند کار بزرگی کرده؛ هرچند معلوم بود با تواضعی که دارد این گمان هم در ذهنش شکل نخواهد گرفت.
او مصممتر از قبل ایستاده بود تا غیر از آمدنش به تجمع، با تعارف زدن چهارپایهی بیکار افتادهی کنار خانهاش، کاری برای این کشور و مردم مبعوث شدهی این شبها کرده باشد و آن چهارپایه را هم عاقبت به خیر کند و البته در ذهنها این سوال مهم را شکل دهد که راستی، تو کدام وسیله را میتوانی از کنج خانه به میدان رزم بیاوری؟ تو برای همدلی با این مردم چه کاری بلدی؟
#مخاطب_نوشت#طلوعِسرو
بله | ایتا
۲۰:۰۵
ایرانی جان!تو بچه نیاور، هیکلت بهم میخورد.تو بچه نیاور، آرامشت را از دست میدهی.تو بچه نیاور، خرج و مخارجش طاقت فرساست!تو بچه نیاور، حیف استقلالت نیست؟تو بچه نیاور، آزادی ات را از دست می دهی!تو بچه نیاور، مگر تو کهنه شوری؟تو بچه نیاور، مگر زن فقط آفریده شده برای زاییدن؟تو بچه نیاور، مجبور نیستی، حق انتخاب داری!تو بچه نیاور، محدود می شوی دیوانه!
ایرانی جان! تو بچه نیاور، ما خودمان می آوریم، زیاد زیاد،تو خودت را اذیت نکن، ما خودمان را به جای تو اذیت میکنیم، بارِ این رنج را خودمان به دوش میکشیم...نگران نباش!بعدها وقتی که پیر شدی و از کار افتاده،بچه های ما می آیند جمع و جورت میکنندخودت را، داراییات را، وطنت را...
#فیلم_نوشت
بله | ایتا
۶:۳۱
۹:۳۲
مجموعه ادبی روایتخانه
تصویر
557_101988013450801.mp3
۰۴:۰۸-۱۰.۱۴ مگابایت
پنج دقیقه دیگه حاضرم...پنج دقیقه دیگه میرسم...جملههای معمولیای که هر روز گفته میشهاما همین پنج دقیقهفاصلهی عاطفه و پروانه شدبین زندگی و آسمان.
#مخاطب_نوشت#طلوعِسرو
بله | ایتا
۹:۳۸
اُردی بهشت، همیشه توی چمدانش بوی گلبرگِ تازه داشت و ریحان و لبخند.اُردی بهشت امسال ولی از نیمه هم گذشت و هنوز طعم اشک و باران، مدام باهم قاطی میشوند.اسم شما که توی بلندگوی سر چهارراه ها می آید، فریاد گریه های مردم سرتاسر چمن های شهر، پخش میشود...
#عکس_نوشت
بله | ایتا
۱۱:۰۵
بابا به من گفته اند نمرده ای، شهید شده ای، شهید یعنی زنده...و من هزار سوال دارم.زنده بودنت چطوری است؟می توانی با من حرف بزنی؟نکند حرف زدنت جور دیگری شده است؟ مثلا نمی توانی بلند حرف بزنی ولی توی گوشم می توانی آرام و فقط چیزهای مهم را بگویی؟بگو، توی گوشم بگو...
باید بفهمم شهادت یعنی چه، زنده بودن تو یعنی چه؟لب هایت را می توانی باز کنی؟ یا حالا دیگر انقدر قوی شده ای که بدون لب حرف می زنی؟من می توانم بغلت کنم یا نه؟ تو می توانی بغلم کنی یا موهایم را شانه کنی؟بابا می توانی بخندی؟ راه بروی؟ غذا هم می خوری؟بابا بگو من چطور حرف بزنم که صدایم را بشنوی؟ بلند یا آرام یا مثل خودت با لب های بسته؟ گفته اند اگر توی دلم هم باهات حرف بزنم می شنوی. آره بابا؟ یعنی گوش هایت انقدر بزرگ و قوی شده است؟بابا برایم بگو حالا چه شکلی شده ای؟اگر صبر کنم بزرگ که شدم دوباره می توانم بغلت کنم؟
حالا که چیزی نمی شنوم، اما باشد صبر می کنم تا بزرگ شوم. فقط ای کاش یک بار مرا می بوسیدی تا بفهمم حرف هایم را شنیده ای. اصلا بگو بوسه ی شهیدها چطوری است؟
#فیلم_نوشت
بله | ایتا
۱۵:۳۲
هر کسی گوشه ای از کار را گرفته یکی برای پیروزی اسلام دعا و قرآن می خواند یکی برای در صحنه بودن و اقتدار ایران پرچم به دست می گیردیکی برای آگاهی مردم و مطالبه از مسئولین سخنرانی می کند بچه ها هم پای این مکتب بزرگ می شوند مکتب همراهی دین با سیاست
#عکس_نوشت
بله | ایتا
۱۷:۰۱
شاید اگر چند سال قبل کسی میگفت روزی پلاکارد مردمی میشود خط مقدم جنگ، مسخره اش میکردم...اما امروز پیوند قلبها را با همین پلاکارد ها می بینیم، شنیده شدن صدای مردم، واکنش قشنگ مسئولین، مثل موشک صورتی و آبی.چه روزگار قشنگی هر چند سخت و دلهره آور و ناپایدار ،اما زیبا و دیدنی و خواستنی.چه کسی باورش میشد که از دل جنگ و کودتا و همه ی زشتی هایش این همه زیبایی بیرون بیاید!
#عکس_نوشت
بله | ایتا
۱۹:۵۸
۱۹:۵۸