بسته های سلامت روان در جنگ
سوال مخاطب: ما با مادر بزرگ و پدربزرگ هستیم. فهمیدیم خانواده مون تاب آوری پایینی داره در جنگ . چکار کنیم؟
دکتر سیامک طهماسبی ، روان شناس و عضو هیات علمی دانشگاه علوم توانبخشی و سلامت اجتماعی@salamatravanjang
۱۱:۳۲
بسته های سلامت روان در جنگ
سوال مخاطب: با نوجوان مون در جنگ ، در جنگیم! چه کنیم؟
دکتر سیامک طهماسبی ، روان شناس و عضو هیات علمی دانشگاه علوم توانبخشی و سلامت اجتماعی@salamatravanjang
۱۱:۴۰
سلام و عرض احترامعزاداری ها قبول باشد کلیپ های کانال فرم با کیفیت برای پخش تلویزیونی هم دارند، در صورت نیاز میتوانید برای گرفتن فایل ها اقدام بفرمایید
@ffadakar
ضمنا کانال ایتای این محتواها نیز با همین نام فعال می باشد:
https://eitaa.com/salamatravanjang
@ffadakar
ضمنا کانال ایتای این محتواها نیز با همین نام فعال می باشد:
https://eitaa.com/salamatravanjang
۵:۴۸
https://survey.porsline.ir/s/nzcqH9JP
سلام بر مشاوران و روانشناسانِ ایرانِ عزیزِ مقاوم
در این روزهایِ پر رنج و التهاب، ما مشاوران و روانشناسانِ این سرزمین، بیش از هر زمان دیگری آماده ی خدمت به مردم عزیز کشورمان هستیم.
برای تحقق رسالت انسانی و حرفه ای خود و انجام خدمات مشاوره ای داوطلبانه، لطفا اطلاعات خود را از طریق لینک زیر وارد نمایید. به زودی با شما تماس خواهیم گرفت.
در این روزهایِ پر رنج و التهاب، ما مشاوران و روانشناسانِ این سرزمین، بیش از هر زمان دیگری آماده ی خدمت به مردم عزیز کشورمان هستیم.
برای تحقق رسالت انسانی و حرفه ای خود و انجام خدمات مشاوره ای داوطلبانه، لطفا اطلاعات خود را از طریق لینک زیر وارد نمایید. به زودی با شما تماس خواهیم گرفت.
۱۸:۱۸
تجربه جنگ ۱۲ روزه نیاز به خدمات مختلف توسط همکاران را نشان داده است ممنون میشوم در صورتی به هر نحوی امکان کمک دارید، وارد لینک شده و اطلاعات را کامل بفرمایید تا امکان هماهنگی در ادامه وجود داشته باشد.
فهیمه فداکار هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی پیام را از طرف همکاران جهادی روانشناس ارسال می کنم
فهیمه فداکار هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی پیام را از طرف همکاران جهادی روانشناس ارسال می کنم
۱۸:۲۳
"پادکست های سلامت روان در جنگ"
در این کانال پادکست هایی آموزنده و مناسب سلامت روان در شرایط جنگ، توسط نیروهای داوطلب و جهادی تولید شده است.
برخی از این پادکست ها دقیقا متناسب با شرایط جنگ کنونی تولید شده و برخی بر اساس تجربیات واقعی افراد در جنگ 12 روزه، تدوین گشته است.
امید که در این ماه پر برکت این خدمت مورد قبول حضرت حق قرار بگیرد و بتواند در این لحظات به ملت بزرگ و مقاوم ایران کمک کند.
@padcastsalamatravanjang
در این کانال پادکست هایی آموزنده و مناسب سلامت روان در شرایط جنگ، توسط نیروهای داوطلب و جهادی تولید شده است.
برخی از این پادکست ها دقیقا متناسب با شرایط جنگ کنونی تولید شده و برخی بر اساس تجربیات واقعی افراد در جنگ 12 روزه، تدوین گشته است.
امید که در این ماه پر برکت این خدمت مورد قبول حضرت حق قرار بگیرد و بتواند در این لحظات به ملت بزرگ و مقاوم ایران کمک کند.
@padcastsalamatravanjang
۱۹:۴۷
بسته سلامت روان در جنگ
"در شرایط فعلی چگونه با کودکانمان برخورد کنیم؟" قسمت سوم
دکتر زهرا مهقانی روانشناس کودک و نوجوان
@salamatravanjang
@salamatravanjang
۱۸:۱۳
#گفتوگوهای_مشاورهایلیست سوالات پرتکرار مراجعین تلفنی به سامانه 4030 در اختیار اساتید قرار گرفته و به مرور پاسخ های مبسوط به این سوالات پر تکرار در این کانال قرار خواهد گرفت. همراه #سلامت_روان_در_جنگ باشید.
ترس از مرگ نوجوانان و راهکارهای رفع آن چیست؟
دکتر آسیه شریعت مدار، هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی
مراجع: امروزا حالم بده. حوصله هیچکسو ندارم و هیچ کاری نمیکنم. تپش قلب دارم و هر صدایی بیاد یهو خیس عرق میشم. خانوادهام اصلا درکم نمیکنن. همش میگن تو چرا یه سره هدفن تو گوشته و زندگیت شده موسیقی. من نمیخوام به مرگ فکر کنم. وحشت شدیدی از مرگ دارم. نمیدونم باش چه کار کنم. درسامو هم کلا ول کردم. فکر میکنم وقتی قراره بمیرم، دیگه چرا خودمو برای درس بکشم.
مشاور: بله متوجهم شما نگران زندگیت و زنده موندنت هستی. این اساسیترین حق و نیاز ما آدماس. اما هر کسی برای رفع نیازاش کارهایی میکنه. میخوام ببینم تو برای نیاز به زنده موندنت چه کار میکنی؟ (ارزیابی تصاویر، جهتگیری ورفتارها برای رفع نیاز و خواستهها).
مراجع: (مدتی سکوت) هیچ کاری. حتی حوصله غذا خوردن هم ندارم. خوابم که افتضاحه و حوصله حموم رفتن هم ندارم.
مشاور: پس تو نگران زندگیت هستی اما خودت داری زودتر سر خودتو میبری (مشاور این عبارتو با لبخند میگه).
مراجع: دکتر شما هم که حرفای پدر مادرمو میزنید.
مشاور: من میفهمم که اوضاع کشور تورو نگران کرده. میفهمم که مدام به مرگ فکر میکنی. اما آیا میخوای من به تو کمک کنم به زندگی امیدوار بشی و زندگی کنی یا باهات همدست بشم که خودت پیشدستی کنی و زندگیتو به خطر بندازی؟
مراجع: دکتر حالم بده نمیتونم کاری بکنم.
مشاور: درست گفتی تو نمیتونی تپش قلبتو تغییر بدی. نمیتونی بیحوصلگیتو تغییر بدی. چون رفتارایی رو که انتخاب کردی، به این نتایج میرسه. تو میتونی رفتاراتو تغییر بدی. ترس تو از مرگ نشون میده تو نگران زندگیت هستی. اما آیا رفتارات به تو برای زنده بودن کمک میکنه؟
مراجع: نه ولی اوضاع اینقدر وخیمه که امیدی به زندگی ندارم.
مشاور: بله این افکار و اون رفتار، تو رو تو تله انداختن. حالا تو فکر میکنی چه رفتارهایی میتونه تورو از این وضعیت بیرون بیاره و نیازت به زنده بودن رو برآورده کنه؟
مراجع: نه. ولی من کنترلی رو اونا ندارم.
مشاور: اگر تو روی خودت کنترل نداری، فکر میکنی دیگری باید تو رو کنترل کنه و از این حال دربیاره؟ قبلا گفتم درست میگی تو روی احساسات و فیزیولوژی بدنت کنترل نداری. چون اونا تحتتاثیر رفتار و افکار ما اتفاق میافتن. اما رفتار و افکار ما آدما تحت کنترل خودمونه. فقط باید بخوایم که اونارو تغییر بدیم.
مراجع: مثلا من چه کار باید بکنم؟
مشاور:به نظرت چه کارهایی زندگی تو رو تامین میکنه؟ این وحشت تو از مرگ نشون میده برای رفع نیازت به زندهموندن راههای درستی رو انتخاب نکردی.
مراجع: خب من اگر این چیزایی که گفتم انجام نمیدم رو انجام بدم، هنوز شر جنگ از سرم برداشته نمیشه.
مشاور: بله میفهمم شاید روزی در شهر پنج نوجوان یا حتی کمتر در اثر جنگ جونشونو از دست بدن. اما این اتفاق میتونه بدون جنگ هم در اثر بیماری، تصادف یا خیلی اتفاقات زیاد دیگه هم بیفته. ولی تو داری با این رفتارات احتمال این اتفاقو بیشتر میکنی.
مراجع: (سکوت میکنه و اشکش سرازیر میشه) باید بیشتر فکر کنم.
مشاور: بله خوبه. فکر شما دست خودته. یادت باشه رفتارهای کلی ما مثل ماشین چهار چرخ دارن. چرخای جلویی شامل عمل و فکر ما میشن که چرخای عقبی که احساس و فیزیولوژی بدن هستنو دنبال خودشون حرکت میدن.
مراجع: جالبه من اسم اینو میذارم ماشین زندگی. بابام که ماشینشو دستم نمیده. میگه گواهینامه ندارم. ولی فکر کنم فرمون ماشین زندگیمو باید دست خودم بگیرم. شما امروز به من گواهینامه رانندگی دادین. ممنون.
@salamatravanjangسلامت روان در جنگ
ترس از مرگ نوجوانان و راهکارهای رفع آن چیست؟
مراجع: امروزا حالم بده. حوصله هیچکسو ندارم و هیچ کاری نمیکنم. تپش قلب دارم و هر صدایی بیاد یهو خیس عرق میشم. خانوادهام اصلا درکم نمیکنن. همش میگن تو چرا یه سره هدفن تو گوشته و زندگیت شده موسیقی. من نمیخوام به مرگ فکر کنم. وحشت شدیدی از مرگ دارم. نمیدونم باش چه کار کنم. درسامو هم کلا ول کردم. فکر میکنم وقتی قراره بمیرم، دیگه چرا خودمو برای درس بکشم.
مشاور: بله متوجهم شما نگران زندگیت و زنده موندنت هستی. این اساسیترین حق و نیاز ما آدماس. اما هر کسی برای رفع نیازاش کارهایی میکنه. میخوام ببینم تو برای نیاز به زنده موندنت چه کار میکنی؟ (ارزیابی تصاویر، جهتگیری ورفتارها برای رفع نیاز و خواستهها).
مراجع: (مدتی سکوت) هیچ کاری. حتی حوصله غذا خوردن هم ندارم. خوابم که افتضاحه و حوصله حموم رفتن هم ندارم.
مشاور: پس تو نگران زندگیت هستی اما خودت داری زودتر سر خودتو میبری (مشاور این عبارتو با لبخند میگه).
مراجع: دکتر شما هم که حرفای پدر مادرمو میزنید.
مشاور: من میفهمم که اوضاع کشور تورو نگران کرده. میفهمم که مدام به مرگ فکر میکنی. اما آیا میخوای من به تو کمک کنم به زندگی امیدوار بشی و زندگی کنی یا باهات همدست بشم که خودت پیشدستی کنی و زندگیتو به خطر بندازی؟
مراجع: دکتر حالم بده نمیتونم کاری بکنم.
مشاور: درست گفتی تو نمیتونی تپش قلبتو تغییر بدی. نمیتونی بیحوصلگیتو تغییر بدی. چون رفتارایی رو که انتخاب کردی، به این نتایج میرسه. تو میتونی رفتاراتو تغییر بدی. ترس تو از مرگ نشون میده تو نگران زندگیت هستی. اما آیا رفتارات به تو برای زنده بودن کمک میکنه؟
مراجع: نه ولی اوضاع اینقدر وخیمه که امیدی به زندگی ندارم.
مشاور: بله این افکار و اون رفتار، تو رو تو تله انداختن. حالا تو فکر میکنی چه رفتارهایی میتونه تورو از این وضعیت بیرون بیاره و نیازت به زنده بودن رو برآورده کنه؟
مراجع: نه. ولی من کنترلی رو اونا ندارم.
مشاور: اگر تو روی خودت کنترل نداری، فکر میکنی دیگری باید تو رو کنترل کنه و از این حال دربیاره؟ قبلا گفتم درست میگی تو روی احساسات و فیزیولوژی بدنت کنترل نداری. چون اونا تحتتاثیر رفتار و افکار ما اتفاق میافتن. اما رفتار و افکار ما آدما تحت کنترل خودمونه. فقط باید بخوایم که اونارو تغییر بدیم.
مراجع: مثلا من چه کار باید بکنم؟
مشاور:به نظرت چه کارهایی زندگی تو رو تامین میکنه؟ این وحشت تو از مرگ نشون میده برای رفع نیازت به زندهموندن راههای درستی رو انتخاب نکردی.
مراجع: خب من اگر این چیزایی که گفتم انجام نمیدم رو انجام بدم، هنوز شر جنگ از سرم برداشته نمیشه.
مشاور: بله میفهمم شاید روزی در شهر پنج نوجوان یا حتی کمتر در اثر جنگ جونشونو از دست بدن. اما این اتفاق میتونه بدون جنگ هم در اثر بیماری، تصادف یا خیلی اتفاقات زیاد دیگه هم بیفته. ولی تو داری با این رفتارات احتمال این اتفاقو بیشتر میکنی.
مراجع: (سکوت میکنه و اشکش سرازیر میشه) باید بیشتر فکر کنم.
مشاور: بله خوبه. فکر شما دست خودته. یادت باشه رفتارهای کلی ما مثل ماشین چهار چرخ دارن. چرخای جلویی شامل عمل و فکر ما میشن که چرخای عقبی که احساس و فیزیولوژی بدن هستنو دنبال خودشون حرکت میدن.
مراجع: جالبه من اسم اینو میذارم ماشین زندگی. بابام که ماشینشو دستم نمیده. میگه گواهینامه ندارم. ولی فکر کنم فرمون ماشین زندگیمو باید دست خودم بگیرم. شما امروز به من گواهینامه رانندگی دادین. ممنون.
@salamatravanjangسلامت روان در جنگ
۶:۳۰
بسم اللهبرای دسترسی به پاسخ سوالات پرتکرار مراجعین تلفنی به سامانه 4030 از منظر متخصصین به کانال دیگر ما مراجعه نمایید:
@4030psychology
و برای خواندن دیالوگ های آموزشی بین مراجع و مشاور
همراه #سلامت_روان_در_جنگ باشید.
@salamatravanjang
@4030psychology
و برای خواندن دیالوگ های آموزشی بین مراجع و مشاور
همراه #سلامت_روان_در_جنگ باشید.
@salamatravanjang
۹:۲۱
#گفت_و_گو_های_مشاورهای
نگرانی والدین نسبت به واکنشهای خود و از دست دادن کنترل
دکتر آسیه شریعت مدار، عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی
#قسمت_اول
مراجع: من امروزا اینقدر تحتفشارم که احساس میکنم مثل یه ماشین خرابی شدم که دارم هول داده میشم و کنترلی بر خودم ندارم. زمان دست خودم نیست و نمیدونم چطور وقتا داره میگذره. از همه مهمتر میترسم موقع حمله و انفجار نتونم خودمو کنترل کنم و یه موقعی جلوی بچهها جیغ بزنم. چند روز پیش بعد اینکه حمله تموم شد، یه دفعه گریهم گرفته بود و خودمو کنترل کردم.
مشاور: اگر درست متوجه شده باشم، شما تحتفشار زیادی هستین که واکنشاتون رو بچهها نبینن و الگوی ترس برای بچهها نباشین.
مراجع: دقیقا. فکر میکنم اگه من کنترل خودمو از دست بدم، چطور به بچهها بگم که نترسن.
مشاور: چقدر خوبه که شما مراقب واکنشاتون هستین. اما بذارید دوباره حرفای اولتونو مرور کنم. گفتین از اینکه کنترلتونو از دست بدید نگرانید.
مراجع: بله دکتر همش حس میکنم الان ممکنه نتونم خودمو کنترل کنم.
مشاور: اما تو همون صحبتا گفتین که شما رو خودتون کنترل داشتین.
مراجع: واقعا! من گفتم؟
مشاور: بله. گفتید بعد حمله گریهتون گرفته بود و خودتونو کنترل کردید.
مراجع: بله درسته ولی موقع حمله ممکنه جیغ بزنم و نتونم کنترل کنم؟
مشاور: اوهوم. متوجهم. پس نگرانید که ممکنه موقع خطر نتونید خودتونو کنترل کنید. درسته؟
مراجع: دقیقا.
مشاور: پس شما الان مثل ماشین خراب نیستید. هنوز بر خودتون کنترل دارید. فکر کنم فلاشر اعلام خطر ماشینتون روشنه و داره هشدار میده و این نشونه اینه که هنوز سیستم کنترلتون روشنه.
مراجع: (مدتی در سکوت و بعد آهی میکشد) ولی هر لحظه ممکنه از کار بیفته. اصلا حتی بدون حمله هم گاهی دلم میخوام از عمق وجودم فریاد بزنم.
مشاور: بله میفهمم این روزا همه تحت این فشارا هستیم. ولی بذار یه سوالی بپرسم: اگه یه روز صبح بلند شی و ببینی دیگه این ترسو نداری. یعنی ترس از اینکه کنترلتو از دست بدی. اون موقع چه کار میکنی؟
مراجع: (مدتی به فکر فرو میره) از صبح بلند میشم موقع آماده کردن صبحانه برای ناهار فکری میکنم. صبحانه مطلوب بچههارو درست می کنم. مثلا نیمرو یا املت. بعد میرم یکی یکی با ناز و قربون صدقه بیدارشون میکنم تا صبحانه بخورن. چون اکثرا برای ناهار بیدار میشن. بعد صبحانه به مادرم زنگ میزنم. مشاور: میبینی تو برای زندگیت برنامه منظمی داری. فقط این فکرا باعث میشه برای اجراش محکم نباشی. خب حالا یه سوال دیگه. تا حالا شده روتین روزانهت طوری بوده باشه که این برنامههارو که گفتی، اجرا کرده باشی؟
مراجع: (مدتی سکوت) بله فکر کنم روز دوم فروردین خواهرشوهرم گفتن میخوان بیان دیدنمون. شوهر من پسر بزرگهس. من بلند شدم قشنگ خونه رو مرتب کردم و همه چی رو به راه شد.
مشاور: تو اون موقعیت چی فرق کرد؟
مراجع: فکر میکنم وقت نداشتم فکر کنم. فقط بلند شدم و کارامو کردم. همین.
مشاور: یعنی به این فکر نکردی که روی زندگیت کنترل نداری و نتیجه این شد که دیدی واقعا کنترل داری. خب این چیو به تو نشون میده؟
مراجع: ام.... فکر میکنم اینکه خود این فکرا منو ناتوان میکنه وگرنه من روی زندگیم میتونم کنترل داشته باشم.
مشاور: احسنت. امروز تو همین جلسه من در دو مورد دیدم تو رو زندگیت کنترل داری. اینم همه میدونیم که شرایط زندگی به خاطر وضعیت جنگی استرس زاس. اما تو به خوبی تا حالا تونستی اوضاع رو مدیریت کنی. حالا میخوام ببینم از نظر تو مهمترین موارد جلسه امروزمون چی بود؟
مراجع: اینکه من ماشین خراب نیستم و هنوز کار میکنم. اینکه این نگرانیهای من طبیعیه و فقط زنگ هشدار میده. فکر میکنم این زنگ هشدار باعث میشه من بیشتر از معمول مراقب رفتارم جلوی بچهها باشم و آخرم اینکه وقتی ضرورت ایجاب کنه من میتونم مدیریت خوبی داشته باشم. پس خوبه به این فکرای خودم مجال ندم چون اونا ماشینمو خراب میکنن
مشاور: چه عالی. و اینکه شما میدونی چه کارهایی باعث میشه روتین زندگیتو حفظ کنی و کنترل بیشتری رو زندگیت داشته باشی. جلسه آینده با هم تمرین میکنیم که در شرایط پراسترس چطور تسلط بیشتری بر واکنشهای خودمون داشته باشیم.
مراجع: بله ممنون. خسته نباشید.
دسترسی به پاسخ سوالات پرتکرار مراجعین تلفنی به سامانه 4030 از منظر متخصصین @4030psychology
مطالعه دیالوگ های آموزشی بین مراجع و مشاور @salamatravanjang
نگرانی والدین نسبت به واکنشهای خود و از دست دادن کنترل
#قسمت_اول
مراجع: من امروزا اینقدر تحتفشارم که احساس میکنم مثل یه ماشین خرابی شدم که دارم هول داده میشم و کنترلی بر خودم ندارم. زمان دست خودم نیست و نمیدونم چطور وقتا داره میگذره. از همه مهمتر میترسم موقع حمله و انفجار نتونم خودمو کنترل کنم و یه موقعی جلوی بچهها جیغ بزنم. چند روز پیش بعد اینکه حمله تموم شد، یه دفعه گریهم گرفته بود و خودمو کنترل کردم.
مشاور: اگر درست متوجه شده باشم، شما تحتفشار زیادی هستین که واکنشاتون رو بچهها نبینن و الگوی ترس برای بچهها نباشین.
مراجع: دقیقا. فکر میکنم اگه من کنترل خودمو از دست بدم، چطور به بچهها بگم که نترسن.
مشاور: چقدر خوبه که شما مراقب واکنشاتون هستین. اما بذارید دوباره حرفای اولتونو مرور کنم. گفتین از اینکه کنترلتونو از دست بدید نگرانید.
مراجع: بله دکتر همش حس میکنم الان ممکنه نتونم خودمو کنترل کنم.
مشاور: اما تو همون صحبتا گفتین که شما رو خودتون کنترل داشتین.
مراجع: واقعا! من گفتم؟
مشاور: بله. گفتید بعد حمله گریهتون گرفته بود و خودتونو کنترل کردید.
مراجع: بله درسته ولی موقع حمله ممکنه جیغ بزنم و نتونم کنترل کنم؟
مشاور: اوهوم. متوجهم. پس نگرانید که ممکنه موقع خطر نتونید خودتونو کنترل کنید. درسته؟
مراجع: دقیقا.
مشاور: پس شما الان مثل ماشین خراب نیستید. هنوز بر خودتون کنترل دارید. فکر کنم فلاشر اعلام خطر ماشینتون روشنه و داره هشدار میده و این نشونه اینه که هنوز سیستم کنترلتون روشنه.
مراجع: (مدتی در سکوت و بعد آهی میکشد) ولی هر لحظه ممکنه از کار بیفته. اصلا حتی بدون حمله هم گاهی دلم میخوام از عمق وجودم فریاد بزنم.
مشاور: بله میفهمم این روزا همه تحت این فشارا هستیم. ولی بذار یه سوالی بپرسم: اگه یه روز صبح بلند شی و ببینی دیگه این ترسو نداری. یعنی ترس از اینکه کنترلتو از دست بدی. اون موقع چه کار میکنی؟
مراجع: (مدتی به فکر فرو میره) از صبح بلند میشم موقع آماده کردن صبحانه برای ناهار فکری میکنم. صبحانه مطلوب بچههارو درست می کنم. مثلا نیمرو یا املت. بعد میرم یکی یکی با ناز و قربون صدقه بیدارشون میکنم تا صبحانه بخورن. چون اکثرا برای ناهار بیدار میشن. بعد صبحانه به مادرم زنگ میزنم. مشاور: میبینی تو برای زندگیت برنامه منظمی داری. فقط این فکرا باعث میشه برای اجراش محکم نباشی. خب حالا یه سوال دیگه. تا حالا شده روتین روزانهت طوری بوده باشه که این برنامههارو که گفتی، اجرا کرده باشی؟
مراجع: (مدتی سکوت) بله فکر کنم روز دوم فروردین خواهرشوهرم گفتن میخوان بیان دیدنمون. شوهر من پسر بزرگهس. من بلند شدم قشنگ خونه رو مرتب کردم و همه چی رو به راه شد.
مشاور: تو اون موقعیت چی فرق کرد؟
مراجع: فکر میکنم وقت نداشتم فکر کنم. فقط بلند شدم و کارامو کردم. همین.
مشاور: یعنی به این فکر نکردی که روی زندگیت کنترل نداری و نتیجه این شد که دیدی واقعا کنترل داری. خب این چیو به تو نشون میده؟
مراجع: ام.... فکر میکنم اینکه خود این فکرا منو ناتوان میکنه وگرنه من روی زندگیم میتونم کنترل داشته باشم.
مشاور: احسنت. امروز تو همین جلسه من در دو مورد دیدم تو رو زندگیت کنترل داری. اینم همه میدونیم که شرایط زندگی به خاطر وضعیت جنگی استرس زاس. اما تو به خوبی تا حالا تونستی اوضاع رو مدیریت کنی. حالا میخوام ببینم از نظر تو مهمترین موارد جلسه امروزمون چی بود؟
مراجع: اینکه من ماشین خراب نیستم و هنوز کار میکنم. اینکه این نگرانیهای من طبیعیه و فقط زنگ هشدار میده. فکر میکنم این زنگ هشدار باعث میشه من بیشتر از معمول مراقب رفتارم جلوی بچهها باشم و آخرم اینکه وقتی ضرورت ایجاب کنه من میتونم مدیریت خوبی داشته باشم. پس خوبه به این فکرای خودم مجال ندم چون اونا ماشینمو خراب میکنن
مشاور: چه عالی. و اینکه شما میدونی چه کارهایی باعث میشه روتین زندگیتو حفظ کنی و کنترل بیشتری رو زندگیت داشته باشی. جلسه آینده با هم تمرین میکنیم که در شرایط پراسترس چطور تسلط بیشتری بر واکنشهای خودمون داشته باشیم.
مراجع: بله ممنون. خسته نباشید.
۴:۵۵
#گفتگوهای_مشاورهای
نگرانی والدین نسبت به واکنشهای خود و از دست دادن کنترل (جلسه دوم)
دکتر آسیه شریعت مدار ، عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی
مشاور:سلام خوش آمدید. خب برام تعریف کنید اوضاع چطوره؟
مراجع: سلام ممنون. اگه یادتون باشه هفته پیش گفتم نگرانم جلوی بچهها موقع بمباران نتونم خودمو کنترل کنم و جیغ بزنم.
مشاور: بله یادمه و تو همون جلسه ما در دو مورد دیدیم کنترل داری.
مراجع: بله من فکر کردم و دیدم یکی از دلایل بیقراریم اینه که زندگیمون و به خصوص خواب من به هم ریخته و من در طول روز همش خسته و خوابآلو هستم.تو این هفته به بچهها گفتم اگر شبا دیر نخوابن، صبا صبحانه دلخواهشونو درست میکنم تا صبح بلند شن و تا ظهر نخوابن. این یه کم روال زندگیمونو بهتر کرد و من راضی بودم. اما هنوز فکر میکنم ترسم از نشون دادن واکنش، شدید هست و فرقی نکرده.
مشاور: پس با وجود اینکه چیزایی رو تو روال زندگیت تغییر دادی، ولی هنوز این نگرانی رو داری. خب من یه سوال دارم: نظرت در مورد اینکه بچهها بفهمن ترسیدی، چیه؟
مراجع: خب خیلی بده که بچهها بفهمن پدر مادرشون ترسو و ضعیفن.
مشاور: اوهوم پس میخوای در نظر بچهها قوی به نظر بیای.
مراجع: بله. خب نباید اینطور باشه؟
مشاور: چرا خوبه که بچهها والدینو به عنوان تکیهگاه و منبع قدرت بدونن. ولی میدونی دارم فکر میکنم که آیا تو در موقعیت خطر احساس ترس رو نشونه ضعف میدونی و خیلی به خودت فشار میاری که بچهها متوجه ترست نشن؟
مراجع: خب اگه من ترسمو نشون بدم، چطور میتونم به بچهها بگم نترسن؟
مشاور: بذار یه توضیحی در مورد واکنش ترس بدم. ترس در شرایط خطر طبیعیه. به نظرم حتی لازمه ما در موردش با بچهها حرف بزنیم و نخوایم که بچهها ترسشونو پنهان کنن. اتفاقا خوبه که ما با بچهها در مورد احساساتشون حرف بزنیم. من میفهمم که شما میخوای برای بچهها الگوی شجاعت باشین و این خوبه. اما اینجا یه نکته ظریف هست. بین احساس ترس و واکنش ما در مقابل ترس فرق داره. یکی وقتی میترسه، کنترلشو از دست میده و نمیتونه کار مفیدی انجام بده. اما یکی در موقعیت خطرناک میترسه ولی واکنشی نشون میده که خطرو براش کمتر کنه. حالا من میخوام بدونم که شما موقع شنیدن صدای جنگنده یا پدافند چه کار میکنی؟
مراجع: من اول میرم اتاق بچهها و میگم از پنجرهها فاصله بگیرن. البته چسب هم زدیم. خودم هم شروع میکنم آیه الکرسی خوندن.
مشاور: این خیلی خوبه. یعنی در مقابل ترس احساس درماندگی نمیکنی. البته یه مورد دیگه هم میتونه مفید باشه. اینکه به جای کنترل ترس بخوای با بچهها حرف بزنی و بخوای اونا هم از ترساشون بگن. وقتی شما ترس رو به عنوان یه احساس طبیعی بدونی و در موردش حرف بزنی، کمتر خفهش میکنی و این باعث میشه شدتش کمتر بشه.
مراجع: درسته. فکر میکنم باید با همسرم صحبت کنم. اون همیشه میگه بچهها نباید ترس تورو ببینن. من واقعا خیلی ترسو نیستم. اما فکر کنم این حرف همسرم باعث شده نسبت به ترس حالت وسواسگونه پیدا کنم.
مشاور: پس خوبه با بچهها در مورد شنیدن صدای بمباران صحبت کنی و بپرسی تو اون موقعیت چه احساسی دارن و چه فکرایی میاد تو ذهنشون. این به بچهها نشون میده که شما شهامت روبهرو شدن با موقعیت ترسآورو داری و ازش فرار نمیکنی.
مراجع: بله حتما امتحان میکنم و با همسرم هم در این مورد حرف میزنم. خیلی ممنون. حالا که با شما در موردش حرف زدم، سبک شدم.
مشاور: خدارو شکر. جلسه آینده در مورد نتایج صحبتت با بچهها حرف میزنیم.
دسترسی به پاسخ سوالات پرتکرار مراجعین تلفنی به سامانه ۴۰۳۰ از منظر متخصصین: @4030psychology
مطالعه دیالوگ های آموزشی بین مراجع و مشاور @salamatravanjang
نگرانی والدین نسبت به واکنشهای خود و از دست دادن کنترل (جلسه دوم)
مشاور:سلام خوش آمدید. خب برام تعریف کنید اوضاع چطوره؟
مراجع: سلام ممنون. اگه یادتون باشه هفته پیش گفتم نگرانم جلوی بچهها موقع بمباران نتونم خودمو کنترل کنم و جیغ بزنم.
مشاور: بله یادمه و تو همون جلسه ما در دو مورد دیدیم کنترل داری.
مراجع: بله من فکر کردم و دیدم یکی از دلایل بیقراریم اینه که زندگیمون و به خصوص خواب من به هم ریخته و من در طول روز همش خسته و خوابآلو هستم.تو این هفته به بچهها گفتم اگر شبا دیر نخوابن، صبا صبحانه دلخواهشونو درست میکنم تا صبح بلند شن و تا ظهر نخوابن. این یه کم روال زندگیمونو بهتر کرد و من راضی بودم. اما هنوز فکر میکنم ترسم از نشون دادن واکنش، شدید هست و فرقی نکرده.
مشاور: پس با وجود اینکه چیزایی رو تو روال زندگیت تغییر دادی، ولی هنوز این نگرانی رو داری. خب من یه سوال دارم: نظرت در مورد اینکه بچهها بفهمن ترسیدی، چیه؟
مراجع: خب خیلی بده که بچهها بفهمن پدر مادرشون ترسو و ضعیفن.
مشاور: اوهوم پس میخوای در نظر بچهها قوی به نظر بیای.
مراجع: بله. خب نباید اینطور باشه؟
مشاور: چرا خوبه که بچهها والدینو به عنوان تکیهگاه و منبع قدرت بدونن. ولی میدونی دارم فکر میکنم که آیا تو در موقعیت خطر احساس ترس رو نشونه ضعف میدونی و خیلی به خودت فشار میاری که بچهها متوجه ترست نشن؟
مراجع: خب اگه من ترسمو نشون بدم، چطور میتونم به بچهها بگم نترسن؟
مشاور: بذار یه توضیحی در مورد واکنش ترس بدم. ترس در شرایط خطر طبیعیه. به نظرم حتی لازمه ما در موردش با بچهها حرف بزنیم و نخوایم که بچهها ترسشونو پنهان کنن. اتفاقا خوبه که ما با بچهها در مورد احساساتشون حرف بزنیم. من میفهمم که شما میخوای برای بچهها الگوی شجاعت باشین و این خوبه. اما اینجا یه نکته ظریف هست. بین احساس ترس و واکنش ما در مقابل ترس فرق داره. یکی وقتی میترسه، کنترلشو از دست میده و نمیتونه کار مفیدی انجام بده. اما یکی در موقعیت خطرناک میترسه ولی واکنشی نشون میده که خطرو براش کمتر کنه. حالا من میخوام بدونم که شما موقع شنیدن صدای جنگنده یا پدافند چه کار میکنی؟
مراجع: من اول میرم اتاق بچهها و میگم از پنجرهها فاصله بگیرن. البته چسب هم زدیم. خودم هم شروع میکنم آیه الکرسی خوندن.
مشاور: این خیلی خوبه. یعنی در مقابل ترس احساس درماندگی نمیکنی. البته یه مورد دیگه هم میتونه مفید باشه. اینکه به جای کنترل ترس بخوای با بچهها حرف بزنی و بخوای اونا هم از ترساشون بگن. وقتی شما ترس رو به عنوان یه احساس طبیعی بدونی و در موردش حرف بزنی، کمتر خفهش میکنی و این باعث میشه شدتش کمتر بشه.
مراجع: درسته. فکر میکنم باید با همسرم صحبت کنم. اون همیشه میگه بچهها نباید ترس تورو ببینن. من واقعا خیلی ترسو نیستم. اما فکر کنم این حرف همسرم باعث شده نسبت به ترس حالت وسواسگونه پیدا کنم.
مشاور: پس خوبه با بچهها در مورد شنیدن صدای بمباران صحبت کنی و بپرسی تو اون موقعیت چه احساسی دارن و چه فکرایی میاد تو ذهنشون. این به بچهها نشون میده که شما شهامت روبهرو شدن با موقعیت ترسآورو داری و ازش فرار نمیکنی.
مراجع: بله حتما امتحان میکنم و با همسرم هم در این مورد حرف میزنم. خیلی ممنون. حالا که با شما در موردش حرف زدم، سبک شدم.
مشاور: خدارو شکر. جلسه آینده در مورد نتایج صحبتت با بچهها حرف میزنیم.
۱۵:۴۵
کانال پاسخ متخصصین به سوالات پرتکرار سامانه ۴۰۳۰
پوشش سوالات پرتکرار در حیطه های #کودک#نوجوان#سالمند#زوج#اضطراب#سوگ
با ما همراه باشید@4030psychology
۱۵:۴۸
#گفتوگوهای_مشاورهایلیست سوالات پرتکرار مراجعین تلفنی به سامانه 4030 در اختیار اساتید قرار گرفته و به مرور پاسخ های مبسوط به این سوالات پر تکرار در این کانال قرار خواهد گرفت. همراه #سلامت_روان_در_جنگ باشید.
چطور عزیزان رو از لاک تنهایی بیرون بیاریم و کمک کنیم در بین جمع بیان؟
دکتر آسیه شریعت مدار، هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی
مراجع: خواهر من تو این روزای جنگ همش تو اتاقشه و اصلا بیرون نمیاد. حتی برای ناهارم تو جمعمون شرکت نمیکنه. ما نگرانش هستیم.
مشاور: میفهمم شما نگرانید که خواهرتون تو تنهایی خودش غرق شه و از انرژی جمع خانوادگی بیبهره بمونه.
مراجع: بله نگرانم افسرده شه.
مشاور: چقدر خوبه که مراقب اعضای خانوادهتون هستین. اما بذارید بررسی کنم خواهر شما نوجوونه (ارزیابی اولیه)؟
مراجع: بله دکتر ۱۴ سالشه.
مشاور: شما خودت چند سالته؟
مراجع: ۲۳ سال.
مشاور: خب میخوام برای درک رفتار خواهرت به نوجوونی خودت برگردی و بگی تو این سن چطور بودی؟
مراجع: دکتر منم همینطور بودم ولی نه به این شدت. خواهرم از بس تو تنهایی خودشه، خیلی عصبیه و حتی پرخاشگری میکنه.
مشاور: آیا قبل این شرایط هم همینطور بوده؟
مراجع: بله ولی الان بیشتر شده.
مشاور: میدونید تو اتاقش چه کار میکنه؟
مراجع: بله اتاقمون یکیه. همش در حال چت با دوستاشه و تا میرم از اتاق بیرون، با اونا تماس تلفنی میگیره.
مشاور: به نظرم تا اینجای مطلبی که گفتی مسئلهای غیرعادی نمیبینم. اگر یادت بیاد حتما شما هم در نوجوانی مقداری تو لاک خودت رفته بودی. البته احتمالا یه تفاوتی بینتون هست. اینکه شما تو اتاقت تنها بودی و خلوت داشتی. و البته مطابق پرونده فرزند اول بودی. فرزند اول بیشتر تمایل داره توجه و مقبولیت پدر مادرو به خودش جلب کنه. اینم توضیح بدم که تو نوجوونی مقداری از خودمحوری طبیعیه. نوجوون فکر میکنه اطرافیانش خیلی روش زوم میکنن و از طرفی احساس م کنه دیگران درکش نمیکنن. برای همین تو لاک خودش میره.
مراجع: بله منم همینطور بودم.
مشاور: البته یه فرض هم دارم. اینکه خواهرتون وقتی شما تو اتاق نیستی، فرصتی برای خلوت خودش پیدا میکنه. اون تو این شرایط بحرانی به چیزهای مهمی فکر میکنه. اینکه چرا دنیا اینطوریه؟ چرا باید جنگ باشه؟ چرا ظلم و ستم در دنیا هست؟ و اینکه دنیای بهتر چطور میتونست باشه؟
مراجع: دکتر دقیقا همینطوره. خواهرم حتی در مورد رفتارهای ما هم حساسه و همه چیو زیر ذره بین میذاره.
مشاور: بله اون با این افکار میخواد دنیای دیگری رو بر اساس ایدهآل هاش تصور کنه. دنیایی که درش به جای جنگ و ظلم، صلح و برابری برای همه مهیا شه. این افکار، اهداف و جهانبینی آیندهشو شکل میده.
مراجع: بله اتفاقا گاهی در این مورد که حرف میزنیم میاد با ما گرم بحث میشه.
مشاور: خوبه. پس چیزهای مشترکی دارید که درش مشارکت کنه. آخرین چیزی که میخوام بگم اینه که نوجوون به حمایت دوستاش خیلی نیاز داره و الان او احتمالا از دیدن دوستاش محرومه.
مراجع: بله اکثرا یا مسافرتن، یا خانوادهشون از ترس اتفاقاتی که امروزا گرفتارشیم، اجازه نمیدن بچههاشون بیرون بیان.
مشاور: بله میفهمم. خب یه جمعبندی بکنیم. ما امروز در مورد مسائل مختلفی صحبت کردیم. به نظر شما مهمترین مسائل جلسهمون چی بود؟
مراجع: (مهمترین مسائل جلسه را جمعبندی میکند)
یادداشت مشاور: اگر مراجع جلسه آینده مراجعه کرد، در مورد احتمال کنترلگری وی نسبت به خواهر نوجوانش بررسی خواهم کرد.)
@salamatravanjangسلامت روان در جنگ
چطور عزیزان رو از لاک تنهایی بیرون بیاریم و کمک کنیم در بین جمع بیان؟
مراجع: خواهر من تو این روزای جنگ همش تو اتاقشه و اصلا بیرون نمیاد. حتی برای ناهارم تو جمعمون شرکت نمیکنه. ما نگرانش هستیم.
مشاور: میفهمم شما نگرانید که خواهرتون تو تنهایی خودش غرق شه و از انرژی جمع خانوادگی بیبهره بمونه.
مراجع: بله نگرانم افسرده شه.
مشاور: چقدر خوبه که مراقب اعضای خانوادهتون هستین. اما بذارید بررسی کنم خواهر شما نوجوونه (ارزیابی اولیه)؟
مراجع: بله دکتر ۱۴ سالشه.
مشاور: شما خودت چند سالته؟
مراجع: ۲۳ سال.
مشاور: خب میخوام برای درک رفتار خواهرت به نوجوونی خودت برگردی و بگی تو این سن چطور بودی؟
مراجع: دکتر منم همینطور بودم ولی نه به این شدت. خواهرم از بس تو تنهایی خودشه، خیلی عصبیه و حتی پرخاشگری میکنه.
مشاور: آیا قبل این شرایط هم همینطور بوده؟
مراجع: بله ولی الان بیشتر شده.
مشاور: میدونید تو اتاقش چه کار میکنه؟
مراجع: بله اتاقمون یکیه. همش در حال چت با دوستاشه و تا میرم از اتاق بیرون، با اونا تماس تلفنی میگیره.
مشاور: به نظرم تا اینجای مطلبی که گفتی مسئلهای غیرعادی نمیبینم. اگر یادت بیاد حتما شما هم در نوجوانی مقداری تو لاک خودت رفته بودی. البته احتمالا یه تفاوتی بینتون هست. اینکه شما تو اتاقت تنها بودی و خلوت داشتی. و البته مطابق پرونده فرزند اول بودی. فرزند اول بیشتر تمایل داره توجه و مقبولیت پدر مادرو به خودش جلب کنه. اینم توضیح بدم که تو نوجوونی مقداری از خودمحوری طبیعیه. نوجوون فکر میکنه اطرافیانش خیلی روش زوم میکنن و از طرفی احساس م کنه دیگران درکش نمیکنن. برای همین تو لاک خودش میره.
مراجع: بله منم همینطور بودم.
مشاور: البته یه فرض هم دارم. اینکه خواهرتون وقتی شما تو اتاق نیستی، فرصتی برای خلوت خودش پیدا میکنه. اون تو این شرایط بحرانی به چیزهای مهمی فکر میکنه. اینکه چرا دنیا اینطوریه؟ چرا باید جنگ باشه؟ چرا ظلم و ستم در دنیا هست؟ و اینکه دنیای بهتر چطور میتونست باشه؟
مراجع: دکتر دقیقا همینطوره. خواهرم حتی در مورد رفتارهای ما هم حساسه و همه چیو زیر ذره بین میذاره.
مشاور: بله اون با این افکار میخواد دنیای دیگری رو بر اساس ایدهآل هاش تصور کنه. دنیایی که درش به جای جنگ و ظلم، صلح و برابری برای همه مهیا شه. این افکار، اهداف و جهانبینی آیندهشو شکل میده.
مراجع: بله اتفاقا گاهی در این مورد که حرف میزنیم میاد با ما گرم بحث میشه.
مشاور: خوبه. پس چیزهای مشترکی دارید که درش مشارکت کنه. آخرین چیزی که میخوام بگم اینه که نوجوون به حمایت دوستاش خیلی نیاز داره و الان او احتمالا از دیدن دوستاش محرومه.
مراجع: بله اکثرا یا مسافرتن، یا خانوادهشون از ترس اتفاقاتی که امروزا گرفتارشیم، اجازه نمیدن بچههاشون بیرون بیان.
مشاور: بله میفهمم. خب یه جمعبندی بکنیم. ما امروز در مورد مسائل مختلفی صحبت کردیم. به نظر شما مهمترین مسائل جلسهمون چی بود؟
مراجع: (مهمترین مسائل جلسه را جمعبندی میکند)
یادداشت مشاور: اگر مراجع جلسه آینده مراجعه کرد، در مورد احتمال کنترلگری وی نسبت به خواهر نوجوانش بررسی خواهم کرد.)
@salamatravanjangسلامت روان در جنگ
۱۸:۲۵
#گفتوگوهای_مشاورهایلیست سوالات پرتکرار مراجعین تلفنی به سامانه 4030 در اختیار اساتید قرار گرفته و به مرور پاسخ های مبسوط به این سوالات پر تکرار در این کانال قرار خواهد گرفت. همراه #سلامت_روان_در_جنگ باشید.
چیکار کنم مدام استرس نداشته باشم؟
دکتر آسیه شریعت مدار، هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی
مراجع: امروزا مدام با هر کس حرف میزنیم، اخبار نگرانکننده میشنویم. حتی اگر خودم سراغ اخبار نرم، هر کسی از راه میرسه یه چیزی میگه و دلهره میاندازه تو دل آدم. نمیدونم چه کاری برای آرامش خود میتونم انجام بدم که مدام استرس نداشته باشم؟
مشاور: من اینطور متوجه شدم که شما با وجود اینکه مراعات میکنید که سراغ اخبار منفی نرید، اما این روزا همه اینقدر در مورد خبرای ناگوار حرف میزنن که انگار گریزی از شنیدنشون نیست.
مراجع: بله، همه پای گوشین و اخباری رو که میخونن هی تعریف میکنن یا تلویزیون روشنه و اخبار از بمباران میگه.
مشاور: آهان پس مسئله اصلی شما اینه که چه کنی که وقتی خبر بدی میشنوی، به هم نریزی. خب ممکنه برام توضیح بدی که چه اخباری بیشتر تورو نگران و آشفته میکنه؟ (شروع مواجهه مراجع با عامل اضطرابآور)
مراجع: اگر بگم که حالم بد میشه.
مشاور: یعنی وقتی اخبارو گوش نمیکنی، نگرانیت برطرف میشه؟
مراجع: نه مدام در مورد ترسام فکر میکنم و صحنهها رو تصور میکنم.
مشاور: پس حتی وقتی خودتو از اخبار دور نگه میداری، افکار تو ذهنت هستن.
مراجع: بله. بهخصوص شبا که میخوام بخوابم.
مشاور: فکر میکنی چی میشه که شبا این افکار شدیدتر میشن؟
مراجع: (مدتی سکوت) چون میترسم اگه بهشون فکر کنم، نتونم بخوابم.
مشاور: آها پس وقتی شبا بیشتر نگرانی و میخوای از این تصاویر و افکار دور باشی، بیشتر سراغت میان. درست متوجه شدم؟مراجع: بله.
مشاور: خب حالا که این افکار هستن و تلاشت برای دور بودن از اونا، کمک نمیکنه که ازشون دور باشی، میخوای یه بار تمرین کنی و ازشون فرار نکنی؟
مراجع: مگه میشه؟ خب دکتر فکر میکنم این افکار دیوونهم میکنه. چطور ازشون فرار نکنم؟
مشاور: اگر راهی به شما بگم که تو رو از شر ترسات خلاصت کنه، انجام میدی؟
مراجع: بله، من واقعا کلافهم از این وضعیت.
مشاور: خب حالا برام میگی بیشترین چیزی که آشفتهت میکنه چیه؟
مراجع: اممم اخبار مربوط به آوارها و بیرون آوردن جنازهها.
مشاور: خب مثلا در مورد همین اخبار مربوط به آوارها و بیرون آوردن جنازهها فکر کن و ببین که چه چیزی بیشتر از همه ناراحتت میکنه؟
مراجع: نگران مردن عزیزانم هستم و اینکه تنها بدون اونا چطور زندگی کنم. یا نگران مردن خودم هستم. اینکه عزیزانم اگر بمونن چقدر ناراحت میشن (گریه).
مشاور: (مدتی سکوت) آیا در این مورد تصاویری تو ذهنت داری؟
مراجع: (شروع به گفتن روایتهایش میکند و عملا به جای فرار از ترسها با آنها مواجه می شود.)
(در این روش به جای همدستی با مراجع در اجتناب از هیجان ترس، به تدریج او را با ترسهایش مواجه میکنیم. در ضمن او را وا میداریم در مورد تصاویر ذهنی نگرانکننده حرف بزند. این کار قدرت برانگیختن هیجانات منفی این تصاویر را کم میکند. با تکرار این تمرین و مواجهه با افکار ترسآور، هم تخلیه هیجانی صورت میگیرد و هم قدرت افکار در برانگیختن ترس به مرور کمتر میشود)
مراجع: امروزا مدام با هر کس حرف میزنیم، اخبار نگرانکننده میشنویم. حتی اگر خودم سراغ اخبار نرم، هر کسی از راه میرسه یه چیزی میگه و دلهره میاندازه تو دل آدم. نمیدونم چه کاری برای آرامش خود میتونم انجام بدم که مدام استرس نداشته باشم؟
مشاور: من اینطور متوجه شدم که شما با وجود اینکه مراعات میکنید که سراغ اخبار منفی نرید، اما این روزا همه اینقدر در مورد خبرای ناگوار حرف میزنن که انگار گریزی از شنیدنشون نیست.
مراجع: بله، همه پای گوشین و اخباری رو که میخونن هی تعریف میکنن یا تلویزیون روشنه و اخبار از بمباران میگه.
مشاور: آهان پس مسئله اصلی شما اینه که چه کنی که وقتی خبر بدی میشنوی، به هم نریزی. خب ممکنه برام توضیح بدی که چه اخباری بیشتر تورو نگران و آشفته میکنه؟ (شروع مواجهه مراجع با عامل اضطرابآور)
مراجع: اگر بگم که حالم بد میشه.
مشاور: یعنی وقتی اخبارو گوش نمیکنی، نگرانیت برطرف میشه؟
مراجع: نه مدام در مورد ترسام فکر میکنم و صحنهها رو تصور میکنم.
مشاور: پس حتی وقتی خودتو از اخبار دور نگه میداری، افکار تو ذهنت هستن.
مراجع: بله. بهخصوص شبا که میخوام بخوابم.
مشاور: فکر میکنی چی میشه که شبا این افکار شدیدتر میشن؟
مراجع: (مدتی سکوت) چون میترسم اگه بهشون فکر کنم، نتونم بخوابم.
#ادامه_دارد
@salamatravanjangسلامت روان در جنگ
چیکار کنم مدام استرس نداشته باشم؟
مراجع: امروزا مدام با هر کس حرف میزنیم، اخبار نگرانکننده میشنویم. حتی اگر خودم سراغ اخبار نرم، هر کسی از راه میرسه یه چیزی میگه و دلهره میاندازه تو دل آدم. نمیدونم چه کاری برای آرامش خود میتونم انجام بدم که مدام استرس نداشته باشم؟
مشاور: من اینطور متوجه شدم که شما با وجود اینکه مراعات میکنید که سراغ اخبار منفی نرید، اما این روزا همه اینقدر در مورد خبرای ناگوار حرف میزنن که انگار گریزی از شنیدنشون نیست.
مراجع: بله، همه پای گوشین و اخباری رو که میخونن هی تعریف میکنن یا تلویزیون روشنه و اخبار از بمباران میگه.
مشاور: آهان پس مسئله اصلی شما اینه که چه کنی که وقتی خبر بدی میشنوی، به هم نریزی. خب ممکنه برام توضیح بدی که چه اخباری بیشتر تورو نگران و آشفته میکنه؟ (شروع مواجهه مراجع با عامل اضطرابآور)
مراجع: اگر بگم که حالم بد میشه.
مشاور: یعنی وقتی اخبارو گوش نمیکنی، نگرانیت برطرف میشه؟
مراجع: نه مدام در مورد ترسام فکر میکنم و صحنهها رو تصور میکنم.
مشاور: پس حتی وقتی خودتو از اخبار دور نگه میداری، افکار تو ذهنت هستن.
مراجع: بله. بهخصوص شبا که میخوام بخوابم.
مشاور: فکر میکنی چی میشه که شبا این افکار شدیدتر میشن؟
مراجع: (مدتی سکوت) چون میترسم اگه بهشون فکر کنم، نتونم بخوابم.
مشاور: آها پس وقتی شبا بیشتر نگرانی و میخوای از این تصاویر و افکار دور باشی، بیشتر سراغت میان. درست متوجه شدم؟مراجع: بله.
مشاور: خب حالا که این افکار هستن و تلاشت برای دور بودن از اونا، کمک نمیکنه که ازشون دور باشی، میخوای یه بار تمرین کنی و ازشون فرار نکنی؟
مراجع: مگه میشه؟ خب دکتر فکر میکنم این افکار دیوونهم میکنه. چطور ازشون فرار نکنم؟
مشاور: اگر راهی به شما بگم که تو رو از شر ترسات خلاصت کنه، انجام میدی؟
مراجع: بله، من واقعا کلافهم از این وضعیت.
مشاور: خب حالا برام میگی بیشترین چیزی که آشفتهت میکنه چیه؟
مراجع: اممم اخبار مربوط به آوارها و بیرون آوردن جنازهها.
مشاور: خب مثلا در مورد همین اخبار مربوط به آوارها و بیرون آوردن جنازهها فکر کن و ببین که چه چیزی بیشتر از همه ناراحتت میکنه؟
مراجع: نگران مردن عزیزانم هستم و اینکه تنها بدون اونا چطور زندگی کنم. یا نگران مردن خودم هستم. اینکه عزیزانم اگر بمونن چقدر ناراحت میشن (گریه).
مشاور: (مدتی سکوت) آیا در این مورد تصاویری تو ذهنت داری؟
مراجع: (شروع به گفتن روایتهایش میکند و عملا به جای فرار از ترسها با آنها مواجه می شود.)
(در این روش به جای همدستی با مراجع در اجتناب از هیجان ترس، به تدریج او را با ترسهایش مواجه میکنیم. در ضمن او را وا میداریم در مورد تصاویر ذهنی نگرانکننده حرف بزند. این کار قدرت برانگیختن هیجانات منفی این تصاویر را کم میکند. با تکرار این تمرین و مواجهه با افکار ترسآور، هم تخلیه هیجانی صورت میگیرد و هم قدرت افکار در برانگیختن ترس به مرور کمتر میشود)
مراجع: امروزا مدام با هر کس حرف میزنیم، اخبار نگرانکننده میشنویم. حتی اگر خودم سراغ اخبار نرم، هر کسی از راه میرسه یه چیزی میگه و دلهره میاندازه تو دل آدم. نمیدونم چه کاری برای آرامش خود میتونم انجام بدم که مدام استرس نداشته باشم؟
مشاور: من اینطور متوجه شدم که شما با وجود اینکه مراعات میکنید که سراغ اخبار منفی نرید، اما این روزا همه اینقدر در مورد خبرای ناگوار حرف میزنن که انگار گریزی از شنیدنشون نیست.
مراجع: بله، همه پای گوشین و اخباری رو که میخونن هی تعریف میکنن یا تلویزیون روشنه و اخبار از بمباران میگه.
مشاور: آهان پس مسئله اصلی شما اینه که چه کنی که وقتی خبر بدی میشنوی، به هم نریزی. خب ممکنه برام توضیح بدی که چه اخباری بیشتر تورو نگران و آشفته میکنه؟ (شروع مواجهه مراجع با عامل اضطرابآور)
مراجع: اگر بگم که حالم بد میشه.
مشاور: یعنی وقتی اخبارو گوش نمیکنی، نگرانیت برطرف میشه؟
مراجع: نه مدام در مورد ترسام فکر میکنم و صحنهها رو تصور میکنم.
مشاور: پس حتی وقتی خودتو از اخبار دور نگه میداری، افکار تو ذهنت هستن.
مراجع: بله. بهخصوص شبا که میخوام بخوابم.
مشاور: فکر میکنی چی میشه که شبا این افکار شدیدتر میشن؟
مراجع: (مدتی سکوت) چون میترسم اگه بهشون فکر کنم، نتونم بخوابم.
#ادامه_دارد
@salamatravanjangسلامت روان در جنگ
۲۰:۵۴
#گفتوگوهای_مشاورهایلیست سوالات پرتکرار مراجعین تلفنی به سامانه 4030 در اختیار اساتید قرار گرفته و به مرور پاسخ های مبسوط به این سوالات پر تکرار در این کانال قرار خواهد گرفت. همراه #سلامت_روان_در_جنگ باشید.
چیکار کنم مدام استرس نداشته باشم؟ (#قسمت_دوم)
دکتر آسیه شریعت مدار، هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی
مشاور: آها پس وقتی شبا بیشتر نگرانی و میخوای از این تصاویر و افکار دور باشی، بیشتر سراغت میان. درست متوجه شدم؟مراجع: بله.
مشاور: خب حالا که این افکار هستن و تلاشت برای دور بودن از اونا، کمک نمیکنه که ازشون دور باشی، میخوای یه بار تمرین کنی و ازشون فرار نکنی؟
مراجع: مگه میشه؟ خب دکتر فکر میکنم این افکار دیوونهم میکنه. چطور ازشون فرار نکنم؟
مشاور: اگر راهی به شما بگم که تو رو از شر ترسات خلاصت کنه، انجام میدی؟
مراجع: بله، من واقعا کلافهم از این وضعیت.
مشاور: خب حالا برام میگی بیشترین چیزی که آشفتهت میکنه چیه؟
مراجع: اممم اخبار مربوط به آوارها و بیرون آوردن جنازهها.
مشاور: خب مثلا در مورد همین اخبار مربوط به آوارها و بیرون آوردن جنازهها فکر کن و ببین که چه چیزی بیشتر از همه ناراحتت میکنه؟
مراجع: نگران مردن عزیزانم هستم و اینکه تنها بدون اونا چطور زندگی کنم. یا نگران مردن خودم هستم. اینکه عزیزانم اگر بمونن چقدر ناراحت میشن (گریه).
مشاور: (مدتی سکوت) آیا در این مورد تصاویری تو ذهنت داری؟
مراجع: (شروع به گفتن روایتهایش میکند و عملا به جای فرار از ترسها با آنها مواجه می شود.)
(در این روش به جای همدستی با مراجع در اجتناب از هیجان ترس، به تدریج او را با ترسهایش مواجه میکنیم. در ضمن او را وا میداریم در مورد تصاویر ذهنی نگرانکننده حرف بزند. این کار قدرت برانگیختن هیجانات منفی این تصاویر را کم میکند. با تکرار این تمرین و مواجهه با افکار ترسآور، هم تخلیه هیجانی صورت میگیرد و هم قدرت افکار در برانگیختن ترس به مرور کمتر میشود)
@salamatravanjangسلامت روان در جنگ
چیکار کنم مدام استرس نداشته باشم؟ (#قسمت_دوم)
مشاور: آها پس وقتی شبا بیشتر نگرانی و میخوای از این تصاویر و افکار دور باشی، بیشتر سراغت میان. درست متوجه شدم؟مراجع: بله.
مشاور: خب حالا که این افکار هستن و تلاشت برای دور بودن از اونا، کمک نمیکنه که ازشون دور باشی، میخوای یه بار تمرین کنی و ازشون فرار نکنی؟
مراجع: مگه میشه؟ خب دکتر فکر میکنم این افکار دیوونهم میکنه. چطور ازشون فرار نکنم؟
مشاور: اگر راهی به شما بگم که تو رو از شر ترسات خلاصت کنه، انجام میدی؟
مراجع: بله، من واقعا کلافهم از این وضعیت.
مشاور: خب حالا برام میگی بیشترین چیزی که آشفتهت میکنه چیه؟
مراجع: اممم اخبار مربوط به آوارها و بیرون آوردن جنازهها.
مشاور: خب مثلا در مورد همین اخبار مربوط به آوارها و بیرون آوردن جنازهها فکر کن و ببین که چه چیزی بیشتر از همه ناراحتت میکنه؟
مراجع: نگران مردن عزیزانم هستم و اینکه تنها بدون اونا چطور زندگی کنم. یا نگران مردن خودم هستم. اینکه عزیزانم اگر بمونن چقدر ناراحت میشن (گریه).
مشاور: (مدتی سکوت) آیا در این مورد تصاویری تو ذهنت داری؟
مراجع: (شروع به گفتن روایتهایش میکند و عملا به جای فرار از ترسها با آنها مواجه می شود.)
(در این روش به جای همدستی با مراجع در اجتناب از هیجان ترس، به تدریج او را با ترسهایش مواجه میکنیم. در ضمن او را وا میداریم در مورد تصاویر ذهنی نگرانکننده حرف بزند. این کار قدرت برانگیختن هیجانات منفی این تصاویر را کم میکند. با تکرار این تمرین و مواجهه با افکار ترسآور، هم تخلیه هیجانی صورت میگیرد و هم قدرت افکار در برانگیختن ترس به مرور کمتر میشود)
@salamatravanjangسلامت روان در جنگ
۲۰:۵۴
#گفتوگوهای_مشاورهایلیست سوالات پرتکرار مراجعین تلفنی به سامانه 4030 در اختیار اساتید قرار گرفته و به مرور پاسخ های مبسوط به این سوالات پر تکرار در این کانال قرار خواهد گرفت. همراه #سلامت_روان_در_جنگ باشید.
با ابهام و احساس معلق بودن آتشبس چطور کنار بیاییم؟
دکتر آسیه شریعت مدار، هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی
مراجع: من تازه داشتم به زندگی در جنگ عادت میکردم و راه خودمو پیدا میکردم. ترسم نسبتاً کمتر شده بود اما الان من گیجم.
مشاور: بله متوجهم. نگرانی از شرایط جنگ، زندگی روزمره رو بههم ریخته بود. با اینحال شما به مرور خودتو پیدا کردی. اما در مورد گیجیت بیشتر بگو.
مراجع: میدونید نمیتونم تغییرات شدید این روزها رو هضم کنم. شبی که ترامپ اعلام کرده بود، ایرانو با خاک یکسان میکنم، اصلاً نمیتونستم بخوابم. بعد یهو نصف شب اعلام میکنن آتشبس شده. انگار هیچ کنترلی رو زندگیمون نداریم. من تو بهت و حیرتم.
مشاور: فکر میکنی تو زندگیت نقش زیادی نداری و چیزای دیگه داره جریان زندگیت رو تعیین میکنه.
مراجع: بله همینطوره. خب من به مرور سعی کردم با ترسام کنار بیام. با همون ترسام درس میخوندم، کلاسام رو میرفتم، رو مقالهم کار میکردم. اما الان احساس ناامنی میکنم. انگار بین زمین و آسمون معلقم.
مشاور: یعنی فکر میکنی اون شرایط تهدید برات بهتره؟
مراجع: میدونید؟ اون یه قطعیتی داشت. میدونستی که قراره تموم شه. ولی الان دوباره شرایط مبهمه و منتظر و نگران نتیجه هستیم.
مشاور: من متوجه نشدم. با وجود اینکه میگی قرار بود تموم بشه ولی شب نمیتونستی بخوابی؟
مراجع: واقعیتش یکی از درگیریهای ذهنی من همینه. مدام با خودم فکر میکنم من چرا اون شرایط رو ترجیح میدم.
مشاور: داری از من میپرسی؟
مراجع: خب فکر میکنم غیرمنطقیه و نباید من تسلیم مرگ بشم.
مشاور: من برای اینکه بتونم ذهن شما رو بفهمم، یه سوال میپرسم: ممکنه برام بگی اون وضعیت چه مزایایی داشت؟ البته تا اینجا به دو مورد اشاره کردی: یکی اینکه زندگیت رو روال افتاده بود و دومی اینکه یه وضعیتی بود که آخرش برات مشخص بود. اما با وجود این، تردید داری و از من میپرسی چرا من اون شرایطو باید ترجیح بدم. پس لازمه از خودت بپرسم که بیشتر فکر کنی و ببینی چی تو ذهنت در مورد این دو موقعیت میگذره.
مراجع: (مدتی سکوت) راستش گفتم تازه زندگیم رو روال افتاده بود و الان با این تعلیق وضعیت و نگرانی، نظم زندگیم به هم خورد و نمیتونم برم سر کارهام و انگار همهش منتظرم ببینم چی میشه.
مشاور: دیگه؟
مراجع: تازه یاد گرفته بودم که میزان مشغولیتم به اخبارو کنترل کنم، اما الان دوباره مدام تو کانالای خبری میگردم و از کار و زندگی افتادهم. مردم تو این مدت خیلی با هم متحد بودن، الان کانالا پر از جر و بحثه. نگرانم این جنگ رو بدتر کنه.
مشاور: پس تو قبلا ًبا کنترل وقت سرزدن به اخبار و نظم دادن به زندگیت، تونسته بودی از اون فشارا عبور کنی و طبیعتاً الان در این دو مورد بیشتر مهارت داری. حالا ادامه سوال قبلی: آیا اعلام آتشبس مزایایی هم برات داشت؟
مراجع: بله راستش لحظه اول خوشحال شدم. یه نفس راحت کشیدم و انگار بدنم شل شد. بعد هم گرفتم خوابیدم.
مشاور: من این طور متوجه شدم که فشار تهدید اینقدر زیاد بود که تو رفتی تو لاک انکار و سرکوب ترس و اضطراب. ذهن اینطوری گول میخوره و پیشبینیپذیری دنیا رو حتی اگر پیشبینی مرگ هم باشه، ترجیح میده. ولی یه سؤال تو واقعا دلت میخواست بمیری؟
مراجع: (اشکش سرازیر میشود). نه واقعیتش. شاید به خاطر اینکه با شرایط انفجار و تخریب و آوار روبهرو نشم، انگار ناخودآگاه خودمو گول زده بودم که میمیری و تموم میشه.
مشاور: خب و آیا مزایای دیگهای هم وجود داره؟
مراجع: اممم... باید فکر کنم. فکر می کنم تو همین دو روز یه کم استرسم کمتر شده. بدنم کمتر دیگه منقبضه. شاید اگر اینقدر رو ابهام تمکرکز نکنم، بیشتر بتونم از این فرصت استفاده کنم و در واقع تجدید قوا کنم.
مشاور: میبینی. اتفاقاً اونطرف برات اینقدر فشارآور بود که تو راه فرار رو انتخاب کردهبودی و واقعا آمادگی عواقب اون چیزی رو که پذیرفته بودی، نداشتی.
مراجع: خب ولی اگر شرایط آتشبس بدون نتیجه دوباره تموم بشه چی؟
مشاور: میفهمم. من فکر میکنم نگرانی تو از آتشبس دقیقاً همینه. و فکر میکنم میتونیم جلسه دیگه در مورد این با هم صحبت کنیم. موافقی؟
مراجع: بله حتماً وقت میگیرم. من زندگیمو دوست دارم و نمیخوام این زندگی خراب شه.
مشاور: بله انشاءالله با ادامه جلسات با هم کمک میکنیم برای حفظ شادابی و سلامت زندگیت.
@salamatravanjangسلامت روان در جنگ
با ابهام و احساس معلق بودن آتشبس چطور کنار بیاییم؟
مراجع: من تازه داشتم به زندگی در جنگ عادت میکردم و راه خودمو پیدا میکردم. ترسم نسبتاً کمتر شده بود اما الان من گیجم.
مشاور: بله متوجهم. نگرانی از شرایط جنگ، زندگی روزمره رو بههم ریخته بود. با اینحال شما به مرور خودتو پیدا کردی. اما در مورد گیجیت بیشتر بگو.
مراجع: میدونید نمیتونم تغییرات شدید این روزها رو هضم کنم. شبی که ترامپ اعلام کرده بود، ایرانو با خاک یکسان میکنم، اصلاً نمیتونستم بخوابم. بعد یهو نصف شب اعلام میکنن آتشبس شده. انگار هیچ کنترلی رو زندگیمون نداریم. من تو بهت و حیرتم.
مشاور: فکر میکنی تو زندگیت نقش زیادی نداری و چیزای دیگه داره جریان زندگیت رو تعیین میکنه.
مراجع: بله همینطوره. خب من به مرور سعی کردم با ترسام کنار بیام. با همون ترسام درس میخوندم، کلاسام رو میرفتم، رو مقالهم کار میکردم. اما الان احساس ناامنی میکنم. انگار بین زمین و آسمون معلقم.
مشاور: یعنی فکر میکنی اون شرایط تهدید برات بهتره؟
مراجع: میدونید؟ اون یه قطعیتی داشت. میدونستی که قراره تموم شه. ولی الان دوباره شرایط مبهمه و منتظر و نگران نتیجه هستیم.
مشاور: من متوجه نشدم. با وجود اینکه میگی قرار بود تموم بشه ولی شب نمیتونستی بخوابی؟
مراجع: واقعیتش یکی از درگیریهای ذهنی من همینه. مدام با خودم فکر میکنم من چرا اون شرایط رو ترجیح میدم.
مشاور: داری از من میپرسی؟
مراجع: خب فکر میکنم غیرمنطقیه و نباید من تسلیم مرگ بشم.
مشاور: من برای اینکه بتونم ذهن شما رو بفهمم، یه سوال میپرسم: ممکنه برام بگی اون وضعیت چه مزایایی داشت؟ البته تا اینجا به دو مورد اشاره کردی: یکی اینکه زندگیت رو روال افتاده بود و دومی اینکه یه وضعیتی بود که آخرش برات مشخص بود. اما با وجود این، تردید داری و از من میپرسی چرا من اون شرایطو باید ترجیح بدم. پس لازمه از خودت بپرسم که بیشتر فکر کنی و ببینی چی تو ذهنت در مورد این دو موقعیت میگذره.
مراجع: (مدتی سکوت) راستش گفتم تازه زندگیم رو روال افتاده بود و الان با این تعلیق وضعیت و نگرانی، نظم زندگیم به هم خورد و نمیتونم برم سر کارهام و انگار همهش منتظرم ببینم چی میشه.
مشاور: دیگه؟
مراجع: تازه یاد گرفته بودم که میزان مشغولیتم به اخبارو کنترل کنم، اما الان دوباره مدام تو کانالای خبری میگردم و از کار و زندگی افتادهم. مردم تو این مدت خیلی با هم متحد بودن، الان کانالا پر از جر و بحثه. نگرانم این جنگ رو بدتر کنه.
مشاور: پس تو قبلا ًبا کنترل وقت سرزدن به اخبار و نظم دادن به زندگیت، تونسته بودی از اون فشارا عبور کنی و طبیعتاً الان در این دو مورد بیشتر مهارت داری. حالا ادامه سوال قبلی: آیا اعلام آتشبس مزایایی هم برات داشت؟
مراجع: بله راستش لحظه اول خوشحال شدم. یه نفس راحت کشیدم و انگار بدنم شل شد. بعد هم گرفتم خوابیدم.
مشاور: من این طور متوجه شدم که فشار تهدید اینقدر زیاد بود که تو رفتی تو لاک انکار و سرکوب ترس و اضطراب. ذهن اینطوری گول میخوره و پیشبینیپذیری دنیا رو حتی اگر پیشبینی مرگ هم باشه، ترجیح میده. ولی یه سؤال تو واقعا دلت میخواست بمیری؟
مراجع: (اشکش سرازیر میشود). نه واقعیتش. شاید به خاطر اینکه با شرایط انفجار و تخریب و آوار روبهرو نشم، انگار ناخودآگاه خودمو گول زده بودم که میمیری و تموم میشه.
مشاور: خب و آیا مزایای دیگهای هم وجود داره؟
مراجع: اممم... باید فکر کنم. فکر می کنم تو همین دو روز یه کم استرسم کمتر شده. بدنم کمتر دیگه منقبضه. شاید اگر اینقدر رو ابهام تمکرکز نکنم، بیشتر بتونم از این فرصت استفاده کنم و در واقع تجدید قوا کنم.
مشاور: میبینی. اتفاقاً اونطرف برات اینقدر فشارآور بود که تو راه فرار رو انتخاب کردهبودی و واقعا آمادگی عواقب اون چیزی رو که پذیرفته بودی، نداشتی.
مراجع: خب ولی اگر شرایط آتشبس بدون نتیجه دوباره تموم بشه چی؟
مشاور: میفهمم. من فکر میکنم نگرانی تو از آتشبس دقیقاً همینه. و فکر میکنم میتونیم جلسه دیگه در مورد این با هم صحبت کنیم. موافقی؟
مراجع: بله حتماً وقت میگیرم. من زندگیمو دوست دارم و نمیخوام این زندگی خراب شه.
مشاور: بله انشاءالله با ادامه جلسات با هم کمک میکنیم برای حفظ شادابی و سلامت زندگیت.
@salamatravanjangسلامت روان در جنگ
۱۲:۵۶
#گفتوگوهای_مشاورهایلیست سوالات پرتکرار مراجعین تلفنی به سامانه 4030 در اختیار اساتید قرار گرفته و به مرور پاسخ های مبسوط به این سوالات پر تکرار در این کانال قرار خواهد گرفت. همراه #سلامت_روان_در_جنگ باشید.
در چگونه به مراجعان آسیب دیده از جنگ کمک کنیم به زندگی برگردند؟
دکتر آسیه شریعت مدار، هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی
مراجع: ما منزل کناریمون موشک خورده و میگن خونهمون غیر قابل سکونت شده. چون ترکای عمیقی برداشته و خطر داره. مجبور شدیم بریم خونه مادرم. من اونجا راحتم، اما همسرم سختشه و میگه گاهی بریم خونه مادرش. بچههام قبول نمیکنن و میگن ما اینجا آزادتریم و تازه حوصله نداریم هی از اینور به اونور بریم. به اندازه کافی کلافه هستیم. موندم وسط اونا. درسته خونه مادرمم، ولی انگار اوارهایم و بلاتکلیف.
مشاور: شرایط سختیه. شما هم زندگی و خونهتو از دست دادی و هم بین همسر و بچههات گیر کردی.
مراجع: (بغض میکند) انگار من این بلا رو سر زندگیمون آوردم. درک نمیکنن. چرا همه فشار باید روی من باشه؟ تازه خودم گاهی دلم برای یه جای خلوت لهله میزنه. اما تا بخوام برم تو اتاق تنها بشینم، مادرم با نگرانی میاد در اتاقو باز میکنه و میگه چرا تنها نشستی؟ البته بنده خدا دلنگران منه.
مشاور: پس تو احساس میکنی همه بار این شرایط رو دوش توه و حتی یه جوری مراقب مادرتم هستی و فرصت خلوت نداری.
مراجع: بله میدونین من دوست دارم موقع ناراحتی، تنها باشم. خب الان همه تو یه اتاقیم و وقتی هم مثلا میرم میشینم تو پذیرایی یا مادرم با نگرانی میاد یا بچهها.
مشاور: گفتی موقع ناراحتی یکی از راههای آروم شدنت خلوت کردنه. حالا میخوام سوال کنم که راه دیگهای غیر از خونه برای خلوت کردن داری؟ یا حتی راه دیگه برای آروم شدنت؟
مراجع: میدونید الان واقعیتش دل و دماغ کاریو ندارم و انگار نشستم که سرنوشتم معلوم شه.
مشاور: اوهوم الان شرایطت ابهام داره و سردرگمی. نمیدونی چی میشه.
مراجع: بله همسرم میگه ساختن خونه فقط با من نیست و طبقات دیگه باید جمع شیم و تصمیم بگیریم. بعضیاشون میگن پول نداریم بسازیم، فقط بازسازی کنیم. البته میگن دولت کمک میکنه ولی همسایهها میگن ممکنه هم برای وسایل و هم ساخت کمک نکنن و وسطش بمونیم.
مشاور: متوجهم پس حل مشکل فقط دست شما نیست و لازمه بین اهل ساختمون هماهنگی ایجاد بشه. اما یه سوال: اگر منتظر سرنوشتت بشینی، اتفاقی میافته؟ هر چه بگذره، اگر کاری نکنی، این شرایط وجود دارن.
مراجع: دکتر برای همین میگم کلافهم و حوصله کاری ندارم؟
مشاور: خب بذار سوالمو طور دیگهای بپرسم: الان انتظارت از مشاوره چیه؟
مراجع: یه کاری کنید حالم خوب شه.
مشاور: اوهوم تو شرایط زندگیت طوری شده که احساس میکنی کنترلتو بر زندگی از دست دادی و باید کسی برات کاری انجام بده، درست فهمیدم؟
مراجع: (به علامت تایید سر تکان میدهد)
مشاور: شاید لازم باشه یه توضیحی بدم. کار مشاور اینه که کمکت کنه خودت تلاشی بکنی و زندگیتو بهتر کنی. منتها اول لازمه از این حال بد بیای بیرون. گفتی خلوت کردن سخته. من پرسیدم که آیا راه دیگهای هست که حالتو خوب کنه؟
مراجع: (مدتی سکوت) وقتی سر خاک پدرم برم، خیلی حالم بهتر میشه. اتفاقا شب عید به خاطر جنگ و روزه نرفتیم. الان خیلی نیاز دارم برم باش درددل کنم (شاید بهتر باشه ابتدا از گزینه رفتن سر خاک پدرش شروع نکند).
مشاور: دیگه؟
مراجع: من بهارو دوست دارم. رفتن به باغ گل رو هم دوست دارم. راستی مادرم همیشه میگه کاش کسی مثل باباتون دوباره این خونه رو پر گل و سبزه کنه.
مشاور: چی شد این یادت افتاد؟
مراجع: فکر کردم برم باغ گل چند گلدون بگیرم، هم ببرم سر خاک پدرم و هم بیارم خونه پاسیوی خونه مامان خالی شده.
مشاور: (یاد پدر گویا در او انگیزه تزریق کرد) این کارو انجام میدی؟
مراجع: فکر میکنم بله. تو این موقع که وضعیتمون معلوم نیست، شاید سرگرمی خوبی باشه.
مشاور: میمونه اصل مسئلهای که گفتی. هماهنگی شما با همسر و بچهها. آیا همسرتون میان مشاوره؟
مراجع: ام... دکتر فکر کنم فعلا لازم نباشه. من چون خلقم خیلی تنگ بود (جالبه تغییر از همین الان شروع شده. میگه چون خلقم تنگ بود)، گاهی بش گیر میدادم که مثلا چرا جلوی مادرم سیگار میکشی، اونم کلافه شده بود. فکر کنم اگر توجهمو رو گلدونا بذارم و بش گیر ندم، اونم کمتر گیر بده.
مشاور: پس هفته دیگه میبینمت. حتما تو همین هفته تصمیمتو عملی کن.
مراجع: بله حتما سعیمو میکنم.
@salamatravanjangسلامت روان در جنگ
در چگونه به مراجعان آسیب دیده از جنگ کمک کنیم به زندگی برگردند؟
مراجع: ما منزل کناریمون موشک خورده و میگن خونهمون غیر قابل سکونت شده. چون ترکای عمیقی برداشته و خطر داره. مجبور شدیم بریم خونه مادرم. من اونجا راحتم، اما همسرم سختشه و میگه گاهی بریم خونه مادرش. بچههام قبول نمیکنن و میگن ما اینجا آزادتریم و تازه حوصله نداریم هی از اینور به اونور بریم. به اندازه کافی کلافه هستیم. موندم وسط اونا. درسته خونه مادرمم، ولی انگار اوارهایم و بلاتکلیف.
مشاور: شرایط سختیه. شما هم زندگی و خونهتو از دست دادی و هم بین همسر و بچههات گیر کردی.
مراجع: (بغض میکند) انگار من این بلا رو سر زندگیمون آوردم. درک نمیکنن. چرا همه فشار باید روی من باشه؟ تازه خودم گاهی دلم برای یه جای خلوت لهله میزنه. اما تا بخوام برم تو اتاق تنها بشینم، مادرم با نگرانی میاد در اتاقو باز میکنه و میگه چرا تنها نشستی؟ البته بنده خدا دلنگران منه.
مشاور: پس تو احساس میکنی همه بار این شرایط رو دوش توه و حتی یه جوری مراقب مادرتم هستی و فرصت خلوت نداری.
مراجع: بله میدونین من دوست دارم موقع ناراحتی، تنها باشم. خب الان همه تو یه اتاقیم و وقتی هم مثلا میرم میشینم تو پذیرایی یا مادرم با نگرانی میاد یا بچهها.
مشاور: گفتی موقع ناراحتی یکی از راههای آروم شدنت خلوت کردنه. حالا میخوام سوال کنم که راه دیگهای غیر از خونه برای خلوت کردن داری؟ یا حتی راه دیگه برای آروم شدنت؟
مراجع: میدونید الان واقعیتش دل و دماغ کاریو ندارم و انگار نشستم که سرنوشتم معلوم شه.
مشاور: اوهوم الان شرایطت ابهام داره و سردرگمی. نمیدونی چی میشه.
مراجع: بله همسرم میگه ساختن خونه فقط با من نیست و طبقات دیگه باید جمع شیم و تصمیم بگیریم. بعضیاشون میگن پول نداریم بسازیم، فقط بازسازی کنیم. البته میگن دولت کمک میکنه ولی همسایهها میگن ممکنه هم برای وسایل و هم ساخت کمک نکنن و وسطش بمونیم.
مشاور: متوجهم پس حل مشکل فقط دست شما نیست و لازمه بین اهل ساختمون هماهنگی ایجاد بشه. اما یه سوال: اگر منتظر سرنوشتت بشینی، اتفاقی میافته؟ هر چه بگذره، اگر کاری نکنی، این شرایط وجود دارن.
مراجع: دکتر برای همین میگم کلافهم و حوصله کاری ندارم؟
مشاور: خب بذار سوالمو طور دیگهای بپرسم: الان انتظارت از مشاوره چیه؟
مراجع: یه کاری کنید حالم خوب شه.
مشاور: اوهوم تو شرایط زندگیت طوری شده که احساس میکنی کنترلتو بر زندگی از دست دادی و باید کسی برات کاری انجام بده، درست فهمیدم؟
مراجع: (به علامت تایید سر تکان میدهد)
مشاور: شاید لازم باشه یه توضیحی بدم. کار مشاور اینه که کمکت کنه خودت تلاشی بکنی و زندگیتو بهتر کنی. منتها اول لازمه از این حال بد بیای بیرون. گفتی خلوت کردن سخته. من پرسیدم که آیا راه دیگهای هست که حالتو خوب کنه؟
مراجع: (مدتی سکوت) وقتی سر خاک پدرم برم، خیلی حالم بهتر میشه. اتفاقا شب عید به خاطر جنگ و روزه نرفتیم. الان خیلی نیاز دارم برم باش درددل کنم (شاید بهتر باشه ابتدا از گزینه رفتن سر خاک پدرش شروع نکند).
مشاور: دیگه؟
مراجع: من بهارو دوست دارم. رفتن به باغ گل رو هم دوست دارم. راستی مادرم همیشه میگه کاش کسی مثل باباتون دوباره این خونه رو پر گل و سبزه کنه.
مشاور: چی شد این یادت افتاد؟
مراجع: فکر کردم برم باغ گل چند گلدون بگیرم، هم ببرم سر خاک پدرم و هم بیارم خونه پاسیوی خونه مامان خالی شده.
مشاور: (یاد پدر گویا در او انگیزه تزریق کرد) این کارو انجام میدی؟
مراجع: فکر میکنم بله. تو این موقع که وضعیتمون معلوم نیست، شاید سرگرمی خوبی باشه.
مشاور: میمونه اصل مسئلهای که گفتی. هماهنگی شما با همسر و بچهها. آیا همسرتون میان مشاوره؟
مراجع: ام... دکتر فکر کنم فعلا لازم نباشه. من چون خلقم خیلی تنگ بود (جالبه تغییر از همین الان شروع شده. میگه چون خلقم تنگ بود)، گاهی بش گیر میدادم که مثلا چرا جلوی مادرم سیگار میکشی، اونم کلافه شده بود. فکر کنم اگر توجهمو رو گلدونا بذارم و بش گیر ندم، اونم کمتر گیر بده.
مشاور: پس هفته دیگه میبینمت. حتما تو همین هفته تصمیمتو عملی کن.
مراجع: بله حتما سعیمو میکنم.
@salamatravanjangسلامت روان در جنگ
۳:۳۰
#گفتوگوهای_مشاورهایلیست سوالات پرتکرار مراجعین تلفنی به سامانه 4030 در اختیار اساتید قرار گرفته و به مرور پاسخ های مبسوط به این سوالات پر تکرار در این کانال قرار خواهد گرفت. همراه #سلامت_روان_در_جنگ باشید.
گفتگوهای مشاورهای مداخله در بحران: چگونه به مراجعان آسیبدیده از جنگ کمک کنیم به زندگی برگردند؟ (جلسه دوم)
دکتر آسیه شریعت مدار، هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی
مشاور: سلام خوش آمدید. خب تعریف کنید حال و اوضاعتون چطوره؟
مراجع: (بیمقدمه بغضش میترکد و هقهق گریه میکند).
مشاور: (مشاور یک دقیقه سکوت میکند، با نگاه به او توجه کامل دارد، صندلیاش را به او نزدیک میکند و دست بر شانهاش میگذارد. لمس مراجع در شرایط ویژه و حاد میتواند مفید باشد).
مراجع: ببخشید ناراحتتون کردم. امروز راستش حرفی ندارم بزنم. کاری رو که گفتم، انجام ندادم و اصلاً نمیدونم چرا اومدم.
مشاور: (به خاطر انجام ندادن تکالیف واکنشی نشان نمیدهد، چون جلسه گذشته مصمم بوده و حتماً اتفاقی افتاده. لازم است در این مواقع صبور باشیم.) حتماً اتفاقی افتاده که اینقدر ناراحتت کرده. میخوای در موردش حرف بزنی؟ فکر میکنم از انجام ندادن تکلیف، خودت هم ناراحتی. میخوام ازت بشنوم.
مراجع: (نفس عمیقی میکشد) هفته پیش واقعاً میخواستم که سر خاک پدرم برم. اما از اینجا که رفتم خونه، دیدم پسرم که سال آخر دبیرستانه خونه نیست. تا شبم نیومد. هیچ وقت بیخبر نمیرفت. وقتی اومد بوی سیگار میداد. پدرش که اومد کلی جر و بحث کردیم که به دعوای جدی منجر شد. من اونو مقصر میدونم. بعدم قهر کرد گذاشت رفت خونه مادرش. نمیدونم با پسرم چه کار کنم.
مشاور: شما نگران آینده پسرت هستی و رفتن همسرت هم بیشتر به همت ریخته. خب با این اوضاع تو این هفته چه کار کردی؟
مراجع: واقعیتش همهش گریه کردم و خوابیدم.
مشاور: میفهمم. انگار همه درا رو بسته میدیدی. میدونم شرایطت خیلی دشواره. اما یه سوال اگر تسلیم شرایط شی اوضاع بهتر میشه یا اگه سعی کنی راه حلی پیدا کنی؟
مراجع: دیگه چیزی به عقل من نمیرسه.
مشاور: متوجهم که خیلی سردرگمی، اما باید راه حلی پیدا کنیم. به من میگی دخترت این هفته چطور بود؟
مراجع: اون طفلی خیلی هوای منو داشت. هوای پدرشو هم داشت. دوبار خونه مادربزرگش رفت. به من گفت ناراحت نمیشی؟ گفتم نه باباتم گناه داره تو این شرایط ولش کنی. فکر کنم با برادرشم یه بار نشسته بود حرف زده بود.
مشاور: چه خوب که خودشو مدیریت کرده. ولی نگرانم به اون هم فشار بیاد. میخوام کمکت کنم سررشته زندگیتو دوباره دست بگیری. میتونی این هفته یه کم به خودت سخت بگیری تا از این حال بیرون بیای؟
مراجع: من میخوام حالم خوب شه ولی انگار الان یه هُل میخوام واقعاً نمیتونم. مادرمم این هفته کلاً رفته بود تو فاز سکوت، اصلاً با هم حرف نزدیم.
مشاور: بله حق دارید. تو خستهای و ناامید. برای همین فکر میکنم فعلاً دور خلوت کردنو خط بکشی و برنامهای رو که هفته گذشته گفتی با مادر و دخترت انجام بدی. هر اتفاقی میخوای بیفته، ابتدا باید بتونی خودت یاعلی بگی و بلند شی. نمیخوای که زندگیت فلج بمونه؟
مراجع: نمیدونم که میتونم یا نه.
مشاور: میخوای خودت در این مورد با دخترت حرف بزنی یا من الان بگم منشی شمارهشو بگیره باش صحبت کنم؟
مراجع: (مدتی سکوت) با پسرم چه کار کنم؟
مشاور: گفتم هر کاری میخوای بکنی اول باید تحملتو بالا ببری. چون اگر با این حس و حالت بخوای کاری بکنی، ممکنه اوضاع بدتر بشه. به نظرم اونم مثل تو تحت فشاره. سال آخرشه و کنکور داره. در حالی که اوضاع زندگی اینجوری پیش رفته. اون نوجوونه و نمیتونه مثل آدمهای بالغ تصمیم درستی بگیره (این جمله نوعی تلقین است؛ به این معنا که این شمای بالغی که باید تصمیم درستی بگیری و برای فرزندت الگو شوی.)
مراجع: باشه من با دخترم صحبت میکنم.
مشاور: فکر میکنم از پسش برمیای. هفته دیگه میبینمت. مواظب خودت باش. اگر اتفاق غیر مترقبهای افتاد میتونی یه وقت اورژانسی بگیری.
مراجع: بله حتما سعیمو میکنم که بیشتر مراقب این مسائل بشم. ممنون.
@salamatravanjangسلامت روان در جنگ
گفتگوهای مشاورهای مداخله در بحران: چگونه به مراجعان آسیبدیده از جنگ کمک کنیم به زندگی برگردند؟ (جلسه دوم)
مشاور: سلام خوش آمدید. خب تعریف کنید حال و اوضاعتون چطوره؟
مراجع: (بیمقدمه بغضش میترکد و هقهق گریه میکند).
مشاور: (مشاور یک دقیقه سکوت میکند، با نگاه به او توجه کامل دارد، صندلیاش را به او نزدیک میکند و دست بر شانهاش میگذارد. لمس مراجع در شرایط ویژه و حاد میتواند مفید باشد).
مراجع: ببخشید ناراحتتون کردم. امروز راستش حرفی ندارم بزنم. کاری رو که گفتم، انجام ندادم و اصلاً نمیدونم چرا اومدم.
مشاور: (به خاطر انجام ندادن تکالیف واکنشی نشان نمیدهد، چون جلسه گذشته مصمم بوده و حتماً اتفاقی افتاده. لازم است در این مواقع صبور باشیم.) حتماً اتفاقی افتاده که اینقدر ناراحتت کرده. میخوای در موردش حرف بزنی؟ فکر میکنم از انجام ندادن تکلیف، خودت هم ناراحتی. میخوام ازت بشنوم.
مراجع: (نفس عمیقی میکشد) هفته پیش واقعاً میخواستم که سر خاک پدرم برم. اما از اینجا که رفتم خونه، دیدم پسرم که سال آخر دبیرستانه خونه نیست. تا شبم نیومد. هیچ وقت بیخبر نمیرفت. وقتی اومد بوی سیگار میداد. پدرش که اومد کلی جر و بحث کردیم که به دعوای جدی منجر شد. من اونو مقصر میدونم. بعدم قهر کرد گذاشت رفت خونه مادرش. نمیدونم با پسرم چه کار کنم.
مشاور: شما نگران آینده پسرت هستی و رفتن همسرت هم بیشتر به همت ریخته. خب با این اوضاع تو این هفته چه کار کردی؟
مراجع: واقعیتش همهش گریه کردم و خوابیدم.
مشاور: میفهمم. انگار همه درا رو بسته میدیدی. میدونم شرایطت خیلی دشواره. اما یه سوال اگر تسلیم شرایط شی اوضاع بهتر میشه یا اگه سعی کنی راه حلی پیدا کنی؟
مراجع: دیگه چیزی به عقل من نمیرسه.
مشاور: متوجهم که خیلی سردرگمی، اما باید راه حلی پیدا کنیم. به من میگی دخترت این هفته چطور بود؟
مراجع: اون طفلی خیلی هوای منو داشت. هوای پدرشو هم داشت. دوبار خونه مادربزرگش رفت. به من گفت ناراحت نمیشی؟ گفتم نه باباتم گناه داره تو این شرایط ولش کنی. فکر کنم با برادرشم یه بار نشسته بود حرف زده بود.
مشاور: چه خوب که خودشو مدیریت کرده. ولی نگرانم به اون هم فشار بیاد. میخوام کمکت کنم سررشته زندگیتو دوباره دست بگیری. میتونی این هفته یه کم به خودت سخت بگیری تا از این حال بیرون بیای؟
مراجع: من میخوام حالم خوب شه ولی انگار الان یه هُل میخوام واقعاً نمیتونم. مادرمم این هفته کلاً رفته بود تو فاز سکوت، اصلاً با هم حرف نزدیم.
مشاور: بله حق دارید. تو خستهای و ناامید. برای همین فکر میکنم فعلاً دور خلوت کردنو خط بکشی و برنامهای رو که هفته گذشته گفتی با مادر و دخترت انجام بدی. هر اتفاقی میخوای بیفته، ابتدا باید بتونی خودت یاعلی بگی و بلند شی. نمیخوای که زندگیت فلج بمونه؟
مراجع: نمیدونم که میتونم یا نه.
مشاور: میخوای خودت در این مورد با دخترت حرف بزنی یا من الان بگم منشی شمارهشو بگیره باش صحبت کنم؟
مراجع: (مدتی سکوت) با پسرم چه کار کنم؟
مشاور: گفتم هر کاری میخوای بکنی اول باید تحملتو بالا ببری. چون اگر با این حس و حالت بخوای کاری بکنی، ممکنه اوضاع بدتر بشه. به نظرم اونم مثل تو تحت فشاره. سال آخرشه و کنکور داره. در حالی که اوضاع زندگی اینجوری پیش رفته. اون نوجوونه و نمیتونه مثل آدمهای بالغ تصمیم درستی بگیره (این جمله نوعی تلقین است؛ به این معنا که این شمای بالغی که باید تصمیم درستی بگیری و برای فرزندت الگو شوی.)
مراجع: باشه من با دخترم صحبت میکنم.
مشاور: فکر میکنم از پسش برمیای. هفته دیگه میبینمت. مواظب خودت باش. اگر اتفاق غیر مترقبهای افتاد میتونی یه وقت اورژانسی بگیری.
مراجع: بله حتما سعیمو میکنم که بیشتر مراقب این مسائل بشم. ممنون.
@salamatravanjangسلامت روان در جنگ
۱۱:۵۲
#گفتوگوهای_مشاورهایلیست سوالات پرتکرار مراجعین تلفنی به سامانه 4030 در اختیار اساتید قرار گرفته و به مرور پاسخ های مبسوط به این سوالات پر تکرار در این کانال قرار خواهد گرفت. همراه #سلامت_روان_در_جنگ باشید.
گفتگوهای مشاورهای مداخله در بحران: چگونه به مراجعان آسیبدیده از جنگ کمک کنیم به زندگی برگردند؟ (جلسه سوم)
دکتر آسیه شریعت مدار، هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی
مشاور: سلام خوش آمدید. اوضاع چطوره؟ امروز قبل شروع میخوام یه توضیحی بدم. دختر شما تو هفته گذشته با من وقت گرفته بود. البته ابتدا که نمیدونستم. اما وقتی فهمیدم، گفتم بهتره با هم بیاید و من در غیاب شما اطلاعاتی از خانوادهتون نگیرم. میبینم که امروز باهم اومدید. این خیلی خوبه.
مراجع: بله به من گفت. البته توضیح نداد که در مورد چی میخواد حرف بزنه. تنها گفت تاحدی مربوط به پسرم میشه.
دختر: خب من میخوام در مورد موضوعی حرف بزنم که ممکنه مامان ناراحت شن. اما مامان برای اولین بار ازت میخوام بذاری حرف دلمو بزنم هر قدر هم که شما با حرفام موافق نباشی. من این روزا خیلی تحتفشارم و واقعا با هیچکس نمیتونم حرف بزنم. هر کدومتون یه حالی دارین. حرفایی رو هم که میخوام بگم، دوست ندارم با دوستام در میون بذارم.
مراجع: خب اومدیم که حرف بزنیم. من که دیگه هیچ جای زندگیم در اختیارم نیست. حال اینم روش.
دختر: اتفاقا اینارو میخوام بگم که اختیار زندگیمونو دست خودمون بگیریم. خانم دکتر چیزایی که میگم تو خونه ما مثل یه رازه و تا به حال هیچوقت کسی در موردش صحبت نکرده. پدر و مادر من، دختر عمو پسر عموان. یعنی پدر بزرگامون برادرن. دوتاییشون سیگاری بودن. من در این مورد خیلی مطالعه کردم. فکر کنم ارثی آمادگیشو دارن.
مراجع: الان این حرفا چه ربطی به مشکلاتمون داره؟
مشاور: با شما موافقم. ظاهرا ممکنه ربط نداشته باشه. ولی به عنوان یه قانون تو جلسه، لطفا اجازه بدین حرف دخترتون تموم شه.
دختر: ربط داره. پدرِ مادرم تو کرونا فوت کردن. مادر بزرگم همیشه باشون سر سیگار کشیدن بحث داشتن. بعد فوتشون هم تقریبا با خانواده پدریم قطع ارتباط کردن. چون فکر میکردن فوتشون به خاطر وضعیت ریهشون بود.
مراجع: اینا چیه داری میگی؟
دختر: مامان لطفا. من اگر الان نگم دیگه هیچ وقت کاری با مسائل شما و بابا و وحید ندارم. پس لطفا صبر کنید. میگفتم من پدرم هیچ وقت سیگار نمیکشید. شاید هم من ندیده بودم. پدرشو هم ندیدم، ولی میکشید. تو این مدت که خونه پدربزرگم میرفتم یه چیزی فهمیدم. مادربزرگم اول ازدواج به پدر بزرگم گفته اگه سیگار خوبه، منم میخوام بات بکشم و اینقدر اصرار کرده که بعد چند سال پدربزرگم گفته اصلا بیخیال و ترک کرده. لطفا اگه زیاد دارم حرف میزنم بگین.
مشاور: (حضور اعضای خانواده مثل رگههای گنج و جواهرات در معدن میمونه که مشاورانو به سرچشمه معدن میرسونه. چه اطلاعات مفیدی داره میده و گویا اینقدر حرف زدن در خانواده منع شده که دختر فکر میکنه زیاده گویی میکنه. اما سعی میکنم اشتیاق زیادی نشون ندم که مادر احساس نکنه با دخترش ائتلاف کردم). نه من فکر نمیکنم زیاد حرف زدید.
دختر: گفتم تا روزی که خونهمون موشک خورد، من ندیده بودم پدرم سیگار بکشه. اونروز که مددکارا تو خونه بغلی داشتن کارشونو میکردن، بابا تو خیابون ایستاده بود و سیگار میکشید. و البته ادامه داد. خب مادرِ مادرم هم حساسیت عجیبی داشت و این شد که مادرم شروع کرد با بابا جرو بحث کردن. اگر مامان ناراحت نشه، من فکر میکنم بابا شاهکار کرده که بین پدرش و عموش نرفته بوده سمت سیگار.مراجع: میکشید. تو ندیده بودی.
دختر: خب همینم هنره که ما اصلا نمیدونستیم. حالا یه چیزی رو میخوام به شما بگم مامان. اون شب که وحید دیر اومد خونه و شما ناراحت شدی، با دوستاش سیگار کشیده بود و ترسیده بود بیاد خونه. وایستاده بود شاید بوش بره. اگه اونجوری واکنش نشون نداده بودی، بابا هم نمیرفت. من میترسم وحیدم مثل دایی از خونه بره. مگه مادر بزرگ با دایی سر سیگار همین کارارو نکرده بود. ما الان چند ساله دایی رو ندیدیم؟ (به اینجا که میرسه بغض مادر و دختر میترکد).
مراجع: (در حال گریه) پس همه تقصیرا از منه؟
مشاور: (رو به هر دو) شما الان شرایط حساسی دارین و نمیشه انتظار داشت، همه یه رفتار صد درصد درست و منطقی داشته باشن. این مسائل پیش میاد. خب من فکر میکنم ما اینجا جمع نشدیم که مقصر پیدا کنیم. هدف شما و مامان هم از این جلسات، پیدا کردن راه حله مگه نه. فکر میکنم هر دوتون رو این مسئله توافق دارین که نمیخواین موضوع دایی تکرار بشه.
ادامه همین جلسه در پیام بعدی
@salamatravanjangسلامت روان در جنگ
گفتگوهای مشاورهای مداخله در بحران: چگونه به مراجعان آسیبدیده از جنگ کمک کنیم به زندگی برگردند؟ (جلسه سوم)
مشاور: سلام خوش آمدید. اوضاع چطوره؟ امروز قبل شروع میخوام یه توضیحی بدم. دختر شما تو هفته گذشته با من وقت گرفته بود. البته ابتدا که نمیدونستم. اما وقتی فهمیدم، گفتم بهتره با هم بیاید و من در غیاب شما اطلاعاتی از خانوادهتون نگیرم. میبینم که امروز باهم اومدید. این خیلی خوبه.
مراجع: بله به من گفت. البته توضیح نداد که در مورد چی میخواد حرف بزنه. تنها گفت تاحدی مربوط به پسرم میشه.
دختر: خب من میخوام در مورد موضوعی حرف بزنم که ممکنه مامان ناراحت شن. اما مامان برای اولین بار ازت میخوام بذاری حرف دلمو بزنم هر قدر هم که شما با حرفام موافق نباشی. من این روزا خیلی تحتفشارم و واقعا با هیچکس نمیتونم حرف بزنم. هر کدومتون یه حالی دارین. حرفایی رو هم که میخوام بگم، دوست ندارم با دوستام در میون بذارم.
مراجع: خب اومدیم که حرف بزنیم. من که دیگه هیچ جای زندگیم در اختیارم نیست. حال اینم روش.
دختر: اتفاقا اینارو میخوام بگم که اختیار زندگیمونو دست خودمون بگیریم. خانم دکتر چیزایی که میگم تو خونه ما مثل یه رازه و تا به حال هیچوقت کسی در موردش صحبت نکرده. پدر و مادر من، دختر عمو پسر عموان. یعنی پدر بزرگامون برادرن. دوتاییشون سیگاری بودن. من در این مورد خیلی مطالعه کردم. فکر کنم ارثی آمادگیشو دارن.
مراجع: الان این حرفا چه ربطی به مشکلاتمون داره؟
مشاور: با شما موافقم. ظاهرا ممکنه ربط نداشته باشه. ولی به عنوان یه قانون تو جلسه، لطفا اجازه بدین حرف دخترتون تموم شه.
دختر: ربط داره. پدرِ مادرم تو کرونا فوت کردن. مادر بزرگم همیشه باشون سر سیگار کشیدن بحث داشتن. بعد فوتشون هم تقریبا با خانواده پدریم قطع ارتباط کردن. چون فکر میکردن فوتشون به خاطر وضعیت ریهشون بود.
مراجع: اینا چیه داری میگی؟
دختر: مامان لطفا. من اگر الان نگم دیگه هیچ وقت کاری با مسائل شما و بابا و وحید ندارم. پس لطفا صبر کنید. میگفتم من پدرم هیچ وقت سیگار نمیکشید. شاید هم من ندیده بودم. پدرشو هم ندیدم، ولی میکشید. تو این مدت که خونه پدربزرگم میرفتم یه چیزی فهمیدم. مادربزرگم اول ازدواج به پدر بزرگم گفته اگه سیگار خوبه، منم میخوام بات بکشم و اینقدر اصرار کرده که بعد چند سال پدربزرگم گفته اصلا بیخیال و ترک کرده. لطفا اگه زیاد دارم حرف میزنم بگین.
مشاور: (حضور اعضای خانواده مثل رگههای گنج و جواهرات در معدن میمونه که مشاورانو به سرچشمه معدن میرسونه. چه اطلاعات مفیدی داره میده و گویا اینقدر حرف زدن در خانواده منع شده که دختر فکر میکنه زیاده گویی میکنه. اما سعی میکنم اشتیاق زیادی نشون ندم که مادر احساس نکنه با دخترش ائتلاف کردم). نه من فکر نمیکنم زیاد حرف زدید.
دختر: گفتم تا روزی که خونهمون موشک خورد، من ندیده بودم پدرم سیگار بکشه. اونروز که مددکارا تو خونه بغلی داشتن کارشونو میکردن، بابا تو خیابون ایستاده بود و سیگار میکشید. و البته ادامه داد. خب مادرِ مادرم هم حساسیت عجیبی داشت و این شد که مادرم شروع کرد با بابا جرو بحث کردن. اگر مامان ناراحت نشه، من فکر میکنم بابا شاهکار کرده که بین پدرش و عموش نرفته بوده سمت سیگار.مراجع: میکشید. تو ندیده بودی.
دختر: خب همینم هنره که ما اصلا نمیدونستیم. حالا یه چیزی رو میخوام به شما بگم مامان. اون شب که وحید دیر اومد خونه و شما ناراحت شدی، با دوستاش سیگار کشیده بود و ترسیده بود بیاد خونه. وایستاده بود شاید بوش بره. اگه اونجوری واکنش نشون نداده بودی، بابا هم نمیرفت. من میترسم وحیدم مثل دایی از خونه بره. مگه مادر بزرگ با دایی سر سیگار همین کارارو نکرده بود. ما الان چند ساله دایی رو ندیدیم؟ (به اینجا که میرسه بغض مادر و دختر میترکد).
مراجع: (در حال گریه) پس همه تقصیرا از منه؟
مشاور: (رو به هر دو) شما الان شرایط حساسی دارین و نمیشه انتظار داشت، همه یه رفتار صد درصد درست و منطقی داشته باشن. این مسائل پیش میاد. خب من فکر میکنم ما اینجا جمع نشدیم که مقصر پیدا کنیم. هدف شما و مامان هم از این جلسات، پیدا کردن راه حله مگه نه. فکر میکنم هر دوتون رو این مسئله توافق دارین که نمیخواین موضوع دایی تکرار بشه.
ادامه همین جلسه در پیام بعدی
@salamatravanjangسلامت روان در جنگ
۱۹:۵۸
#گفتوگوهای_مشاورهایلیست سوالات پرتکرار مراجعین تلفنی به سامانه 4030 در اختیار اساتید قرار گرفته و به مرور پاسخ های مبسوط به این سوالات پر تکرار در این کانال قرار خواهد گرفت. همراه #سلامت_روان_در_جنگ باشید.
گفتگوهای مشاورهای مداخله در بحران: چگونه به مراجعان آسیبدیده از جنگ کمک کنیم به زندگی برگردند؟ (بخش دوم جلسه سوم)
دختر: درسته. مامان معذرت میخوام. اخه به خدا الان یه ماهه تو فشارم و گاهی آدم نمیتونه خودشو کنترل کنه. بعد کار وحید، خاطره داییم بیشتر از خونه داره داغونم میکنه. حتی لحظاتی به خودکشی هم فکر کردم. اما فوری به خودم نهیب زدم که محکم باش و بزدل نشو. (مدتی سکوت در جلسه حاکم بود)
مراجع: من الان باید چه کار کنم. نمیفهمم چرا اینارو تعریف کردی. یعنی میخوای برم از بابات عذرخواهی کنم؟
مشاور: بذار برگردیم ببینیم چی شد؟ فکر کنم دخترتون منظورش این بود بابا الان خیلی تحتفشاره و تنها خواست شما رو هم که تحتفشارید و ممکنه به خاطر کلافگی وضعیت همسرتونو نتونید درک کنید، متوجه تابلوی بزرگتری از جریانات بکنه.
مراجع: من کاری که هفته پیش قرار بود بکنم رو انجام دادم و خوب بود. اما امروز شوکهم و دوباره احساس ناتوانی میکنم. اصلا انگار قضیه خونهمون یادم رفت.
دختر: مامان من دقیقا هدفم همین بود. ما هیچ وقت درست و حسابی با هم حرف نمیزنیم. همیشه هر مسئلهای پیش میاد، همه سکوت میکنن و هر کس یه جور فرار میکنه. ببخشید که ناراحتتون کردم ولی کار دایی هم فرار بود و خب من الان نگران وحیدم. من امروز اومدم که بگم ما از قبل موشک خوردن خونهمون مسائلی داشتیم که هیچ وقت در موردش حرف نزدیم. شاید این برامون یه موقعیت باشه که یادبگیریم به جای سکوت یا دعوا باهم حرف بزنیم.
مشاور: خب اولا ممنونم از شما که تو این شرایط خونوادگیتون اومدی و منو در جریان مسایلتون قرار دادی. این اقدامت شجاعانه بود و منم با خانوادهتون بیشتر آشنا شدم. با شما موافقم که این مسائل قابل حل هستن. اما ببینیم که تصمیم مامان چیه؟
مراجع: من الان گیج و شوکهم. باید فکر کنم.
مشاور: میفهمم. اصلا انتظار نداشتی که این مسائل مطرح شه. ولی قبول داری که به وحید مربوط بود و دخترتون هم خیلی تحت فشاره که این تصمیمو گرفته؟
مراجع: بله. اما به فرصت نیاز دارم احساس میکنم من هم بمباران شدم.
مشاور: بله حق دارید. من واقعا نمیخواستم اینقدر تحتفشار قرار بگیرید. پس کمی فرصت لازم داری. فکر کنم راههای مقابله با اضطراب، این روزا به دردت میخوره (مشاور در پایان جلسه تنفس عمیق و مراقبه را آموزش میدهد).
#پایان_جلسه_سوم
@salamatravanjangسلامت روان در جنگ
گفتگوهای مشاورهای مداخله در بحران: چگونه به مراجعان آسیبدیده از جنگ کمک کنیم به زندگی برگردند؟ (بخش دوم جلسه سوم)
دختر: درسته. مامان معذرت میخوام. اخه به خدا الان یه ماهه تو فشارم و گاهی آدم نمیتونه خودشو کنترل کنه. بعد کار وحید، خاطره داییم بیشتر از خونه داره داغونم میکنه. حتی لحظاتی به خودکشی هم فکر کردم. اما فوری به خودم نهیب زدم که محکم باش و بزدل نشو. (مدتی سکوت در جلسه حاکم بود)
مراجع: من الان باید چه کار کنم. نمیفهمم چرا اینارو تعریف کردی. یعنی میخوای برم از بابات عذرخواهی کنم؟
مشاور: بذار برگردیم ببینیم چی شد؟ فکر کنم دخترتون منظورش این بود بابا الان خیلی تحتفشاره و تنها خواست شما رو هم که تحتفشارید و ممکنه به خاطر کلافگی وضعیت همسرتونو نتونید درک کنید، متوجه تابلوی بزرگتری از جریانات بکنه.
مراجع: من کاری که هفته پیش قرار بود بکنم رو انجام دادم و خوب بود. اما امروز شوکهم و دوباره احساس ناتوانی میکنم. اصلا انگار قضیه خونهمون یادم رفت.
دختر: مامان من دقیقا هدفم همین بود. ما هیچ وقت درست و حسابی با هم حرف نمیزنیم. همیشه هر مسئلهای پیش میاد، همه سکوت میکنن و هر کس یه جور فرار میکنه. ببخشید که ناراحتتون کردم ولی کار دایی هم فرار بود و خب من الان نگران وحیدم. من امروز اومدم که بگم ما از قبل موشک خوردن خونهمون مسائلی داشتیم که هیچ وقت در موردش حرف نزدیم. شاید این برامون یه موقعیت باشه که یادبگیریم به جای سکوت یا دعوا باهم حرف بزنیم.
مشاور: خب اولا ممنونم از شما که تو این شرایط خونوادگیتون اومدی و منو در جریان مسایلتون قرار دادی. این اقدامت شجاعانه بود و منم با خانوادهتون بیشتر آشنا شدم. با شما موافقم که این مسائل قابل حل هستن. اما ببینیم که تصمیم مامان چیه؟
مراجع: من الان گیج و شوکهم. باید فکر کنم.
مشاور: میفهمم. اصلا انتظار نداشتی که این مسائل مطرح شه. ولی قبول داری که به وحید مربوط بود و دخترتون هم خیلی تحت فشاره که این تصمیمو گرفته؟
مراجع: بله. اما به فرصت نیاز دارم احساس میکنم من هم بمباران شدم.
مشاور: بله حق دارید. من واقعا نمیخواستم اینقدر تحتفشار قرار بگیرید. پس کمی فرصت لازم داری. فکر کنم راههای مقابله با اضطراب، این روزا به دردت میخوره (مشاور در پایان جلسه تنفس عمیق و مراقبه را آموزش میدهد).
#پایان_جلسه_سوم
@salamatravanjangسلامت روان در جنگ
۲۰:۰۱