۱:۱۰
۱:۱۰
.یادم آمد که مردها جور دیگری برای مادر عزا میگیرند.
۱:۱۰
.کتابهایی که توی آبان خوندم
۱- روزنامه پاکستان/ سید امیر سادات موسوی( متوجه شدین سیده یا بیشتر بگه؟)
روزنامه پاکستان، سفرنامهی همین آقای سید، به پاکستان است. فکر کنم هشتاد صفحه بیشتر نیست. این کتاب از یادگاریهای رویداد قلمه بود. از موقعی که گرفتمش دل توی دلم نبود که زودتر شروعش کنم. آخرش هم طاقت نیاوردم و توی راه شاهرود_سمنان خواندمش. پیرو اینکه قبلاً هم گفته بودم حافظهی افتضاحی دارم، باید اضافه کنم که الان هم چیزی از کتاب یادم نیست.بروید بخوانید خیلی قشنگ است. این کتاب، چراغ سفرنامهخوانی را در من روشن کرد. باعث شد این ماه سه تا سفرنامهی دیگر هم بخوانم.
۲- ابوی فدوی/ احمد ملکوتیخواه
این کتاب را هم به پیشنهاد آقای محسن فراهانی، خواندم.( کلاً قلمه پر از برکت بود.) ابوی فدوی، چند روایت کوتاه طنز پدر و پسری است. انگار گل پدر ایرانی را خدا یک جور سرشته. وگرنه این همه شباهت پدر این نویسنده بنده خدا به پدرم قابل درک نیست! این روایتها ضمن کتمان نکردن حقایق و نشان دادن چهرهی واقعی پدرها، احترامشان را هم حفظ کرده.
۳- نمایشنامه نجیب خانه روشن شهر/ برتولت برشت
با خودم قرار گذاشتهام ماهی یک نمایشنامه را بخوانم. این را از روی اسم نویسنده و حجم کمش انتخاب کردم. چون دوتا کتاب سخت خوان میخواندم و واقعاً به استراحت میانش محتاج بودم. خیلی خوشم نیامد. بعد با خودم گفتم ای کاش یک نمایشنامهی قطورتر ولی قشنگتر انتخاب میکردم. ماجرا دربارهی مردی بود که از یک خانهی خاکبرسری پرتش کردند بیرون. این هم لجش گرفت و توی همان خیابان یک موزهی آسیبهای خانههای خاکبرسری راه انداخت. حالا اینکه بقیهاش چه شد را میتوانید بخوانید یا نخوانید. من خیلی حال نکردم ولی پیام و مفهوم خوبی داشت.
۴- طنزنویسی از زبان طنزنویسان/ نسیم عرب امیری
این هم از یادگاریهای قلمهست. کتاب مفیدی بود با بخشهای مختلف مثل نثر طنز، شعر طنز، طنز کودک و نوجوان، طنز رادیویی و تلویزیونی و...راهنمای جامعیست برای کسی که طنزنویسی را دوست داشته باشد.
۵- جانستان کابلستان/ رضا امیرخانی
جانستان کابلستان دومین سفرنامهای بود که این ماه خواندم. دروغ چرا، دو تا سفرنامهی امیرخانی را بیشتر از دوتا رمانی که ازش خواندم؛ دوست دارم. جانستان کابلستان سفر یکهویی امیرخانی و خانوادهاش را به افغانستان روایت میکند. این باعث میشد از یک طرف محو مطالب جذاب کتاب شوم. از طرف دیگر هم خدا را شکر کردم شوهر من از این حرکات ضایع نمیزند و سفر یکهویی توی پاچهمان نمیکند. هیچ دید خاصی به افغانستان نداشتم که این کتاب عوضش کند. خواندمش و آن یک دیدگاه جذاب نوساز برایم آورد. خلاصه که خواص بسیار داشت این کتاب. حتماً بخوانید.
۶- کتاب صوتی ژرمینال/ امیل زولا
شاید بگویید که« مگه اسکلی چیزی هستی که این کتاب رو به جای خوندن گوش کردی؟!»هر چه دوست دارید بگویید. اما من هیچ وقت نمیتوانستم کتاب ژرمینال را تا ته بخوانم. همینطور هم که گوش میکردم، به خاطر توصیفات و توضیحات اوایل کتاب خیلی اذیت بودم. دوست داشتم یک کتاب از امیل زولا را مطالعه کرده باشم. نه اینکه فکر کنین خوشم نیامده. خیلی هم قشنگ و کامل بود منتها یک جاهایی زیادی کامل بود. داستان راجع به کارگران معدنی بود که روز به روز اوضاعشان افتضاحتر میشد. دیگر نان برای خوردن نداشتند که تصمیم به شورش و اعتصاب میگیرند. به این توضیح دم دستی و بیخود اکتفا نکنین حتماً بخوانید یا گوش کنید.
۷- رونوشت، بدون اصل/ نادر ابراهیمی
مجموعه داستان کوتاهی که حقیقتاً برایم شیرین بود. معمولاً وقتی مجموعه داستان میخوانی، فقط از یکی دو تا داستان خوشت میآید. این را بخوانید و از تک تک داستانهایش لذت ببرید.
۸- ترس و لرز/ غلامحسین ساعدی
اولین کتابی بود که از غلامحسین ساعدی خواندم. رفت توی فهرست کتابهای عجیب و غریبی که تا حالا خواندهام. داستان حول محور مردم یک ده توی جزیره بود.از خواندنش لذت بردم.
۹- کتاب صوتی آپارتمان پنج سویم/ مینه سوئوت
این کتاب را به پیشنهاد یک بلاگر کتاب خواندم. دو تا بلاگر یک ویدیو درست کرده بودند که بهترین کتابها و بدترین کتابهای هر انتشارات را معرفی کنند. اولش که یکیشان اظهار نفرت نسبت به کارهای نادر ابراهیمی کرد. با خودم گفتم سلیقه است دیگر حتماً که نباید همه یک چیز دوست داشته باشند. خلاصه که آن یکی دیگر از بین کتابهای نشر افق، آپارتمان پنج سویم را معرفی کرد. کارهای امیرخانی نه، رمانهای کلاسیک نه، آپارتمان پنج سویم. من هم گوشش کردم. انصافاً جذاب هم بود ولی از همه، ی کارهای انتشارلت افق بهتر نبود. رمان ترکی دربارهی یک آپارتمان پنج طبقهی مخوف و تسخیر شدهست یک جورهایی. قشنگ بود کوتاه و سرگرم کننده.
۱٠- خال سیاه عربی/ حامد عسگری
این هم که معروف است. سفرنامهی
۱- روزنامه پاکستان/ سید امیر سادات موسوی( متوجه شدین سیده یا بیشتر بگه؟)
روزنامه پاکستان، سفرنامهی همین آقای سید، به پاکستان است. فکر کنم هشتاد صفحه بیشتر نیست. این کتاب از یادگاریهای رویداد قلمه بود. از موقعی که گرفتمش دل توی دلم نبود که زودتر شروعش کنم. آخرش هم طاقت نیاوردم و توی راه شاهرود_سمنان خواندمش. پیرو اینکه قبلاً هم گفته بودم حافظهی افتضاحی دارم، باید اضافه کنم که الان هم چیزی از کتاب یادم نیست.بروید بخوانید خیلی قشنگ است. این کتاب، چراغ سفرنامهخوانی را در من روشن کرد. باعث شد این ماه سه تا سفرنامهی دیگر هم بخوانم.
۲- ابوی فدوی/ احمد ملکوتیخواه
این کتاب را هم به پیشنهاد آقای محسن فراهانی، خواندم.( کلاً قلمه پر از برکت بود.) ابوی فدوی، چند روایت کوتاه طنز پدر و پسری است. انگار گل پدر ایرانی را خدا یک جور سرشته. وگرنه این همه شباهت پدر این نویسنده بنده خدا به پدرم قابل درک نیست! این روایتها ضمن کتمان نکردن حقایق و نشان دادن چهرهی واقعی پدرها، احترامشان را هم حفظ کرده.
۳- نمایشنامه نجیب خانه روشن شهر/ برتولت برشت
با خودم قرار گذاشتهام ماهی یک نمایشنامه را بخوانم. این را از روی اسم نویسنده و حجم کمش انتخاب کردم. چون دوتا کتاب سخت خوان میخواندم و واقعاً به استراحت میانش محتاج بودم. خیلی خوشم نیامد. بعد با خودم گفتم ای کاش یک نمایشنامهی قطورتر ولی قشنگتر انتخاب میکردم. ماجرا دربارهی مردی بود که از یک خانهی خاکبرسری پرتش کردند بیرون. این هم لجش گرفت و توی همان خیابان یک موزهی آسیبهای خانههای خاکبرسری راه انداخت. حالا اینکه بقیهاش چه شد را میتوانید بخوانید یا نخوانید. من خیلی حال نکردم ولی پیام و مفهوم خوبی داشت.
۴- طنزنویسی از زبان طنزنویسان/ نسیم عرب امیری
این هم از یادگاریهای قلمهست. کتاب مفیدی بود با بخشهای مختلف مثل نثر طنز، شعر طنز، طنز کودک و نوجوان، طنز رادیویی و تلویزیونی و...راهنمای جامعیست برای کسی که طنزنویسی را دوست داشته باشد.
۵- جانستان کابلستان/ رضا امیرخانی
جانستان کابلستان دومین سفرنامهای بود که این ماه خواندم. دروغ چرا، دو تا سفرنامهی امیرخانی را بیشتر از دوتا رمانی که ازش خواندم؛ دوست دارم. جانستان کابلستان سفر یکهویی امیرخانی و خانوادهاش را به افغانستان روایت میکند. این باعث میشد از یک طرف محو مطالب جذاب کتاب شوم. از طرف دیگر هم خدا را شکر کردم شوهر من از این حرکات ضایع نمیزند و سفر یکهویی توی پاچهمان نمیکند. هیچ دید خاصی به افغانستان نداشتم که این کتاب عوضش کند. خواندمش و آن یک دیدگاه جذاب نوساز برایم آورد. خلاصه که خواص بسیار داشت این کتاب. حتماً بخوانید.
۶- کتاب صوتی ژرمینال/ امیل زولا
شاید بگویید که« مگه اسکلی چیزی هستی که این کتاب رو به جای خوندن گوش کردی؟!»هر چه دوست دارید بگویید. اما من هیچ وقت نمیتوانستم کتاب ژرمینال را تا ته بخوانم. همینطور هم که گوش میکردم، به خاطر توصیفات و توضیحات اوایل کتاب خیلی اذیت بودم. دوست داشتم یک کتاب از امیل زولا را مطالعه کرده باشم. نه اینکه فکر کنین خوشم نیامده. خیلی هم قشنگ و کامل بود منتها یک جاهایی زیادی کامل بود. داستان راجع به کارگران معدنی بود که روز به روز اوضاعشان افتضاحتر میشد. دیگر نان برای خوردن نداشتند که تصمیم به شورش و اعتصاب میگیرند. به این توضیح دم دستی و بیخود اکتفا نکنین حتماً بخوانید یا گوش کنید.
۷- رونوشت، بدون اصل/ نادر ابراهیمی
مجموعه داستان کوتاهی که حقیقتاً برایم شیرین بود. معمولاً وقتی مجموعه داستان میخوانی، فقط از یکی دو تا داستان خوشت میآید. این را بخوانید و از تک تک داستانهایش لذت ببرید.
۸- ترس و لرز/ غلامحسین ساعدی
اولین کتابی بود که از غلامحسین ساعدی خواندم. رفت توی فهرست کتابهای عجیب و غریبی که تا حالا خواندهام. داستان حول محور مردم یک ده توی جزیره بود.از خواندنش لذت بردم.
۹- کتاب صوتی آپارتمان پنج سویم/ مینه سوئوت
این کتاب را به پیشنهاد یک بلاگر کتاب خواندم. دو تا بلاگر یک ویدیو درست کرده بودند که بهترین کتابها و بدترین کتابهای هر انتشارات را معرفی کنند. اولش که یکیشان اظهار نفرت نسبت به کارهای نادر ابراهیمی کرد. با خودم گفتم سلیقه است دیگر حتماً که نباید همه یک چیز دوست داشته باشند. خلاصه که آن یکی دیگر از بین کتابهای نشر افق، آپارتمان پنج سویم را معرفی کرد. کارهای امیرخانی نه، رمانهای کلاسیک نه، آپارتمان پنج سویم. من هم گوشش کردم. انصافاً جذاب هم بود ولی از همه، ی کارهای انتشارلت افق بهتر نبود. رمان ترکی دربارهی یک آپارتمان پنج طبقهی مخوف و تسخیر شدهست یک جورهایی. قشنگ بود کوتاه و سرگرم کننده.
۱٠- خال سیاه عربی/ حامد عسگری
این هم که معروف است. سفرنامهی
۱۶:۳۳
حج یکهویی حامد عسگریست. پیشداوری کردم که... این کتاب الکی معروف شده ولی الحق و الانصاف خیلی دلنشین و زیبا بود.خواندنش را حتماً توصیه میکنم. هر چند که فکر میکنم من آخرین کسی بودم که آن را نخوانده بود.
۱۱- عزاداران بیل/ غلامحسین ساعدی
این را به پیشنهاد دوستم خواندم. قالب همان قالب ترس و لرز بود. اما اگر از من بپرسید، ترس و لرز قشنگتر بود.
۱۲- سباستین(سفرنامه باکو)/ منصور ضابطیان
هنوز تا نیمه نخوانده بودم که باز کتاب را قضاوت کردم و به نظرم آمد که چرت است. اشتباه کردم. واقعاً دوستش داشتم و پیشنهاد میکنم بخوانید کمتر کسی بلند میشود میرود باکو. دیگر از این سفرنامهها گیرتان نمیآید. هر کم و کاستی هم که باشد، خواندنش بهتر از نخواندنش است. این هم کم حجم است خیالتان راحت.
شوهرم از من پرسید کدومها بهتر بود. از بین سفرنامهها، جانستان کابلستاناز بین رمان و داستان هم ژرمینال را از بقیه دوستتر داشتم.
#ورق_به_ورق#ورق_کاهیآدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi

۱۱- عزاداران بیل/ غلامحسین ساعدی
این را به پیشنهاد دوستم خواندم. قالب همان قالب ترس و لرز بود. اما اگر از من بپرسید، ترس و لرز قشنگتر بود.
۱۲- سباستین(سفرنامه باکو)/ منصور ضابطیان
هنوز تا نیمه نخوانده بودم که باز کتاب را قضاوت کردم و به نظرم آمد که چرت است. اشتباه کردم. واقعاً دوستش داشتم و پیشنهاد میکنم بخوانید کمتر کسی بلند میشود میرود باکو. دیگر از این سفرنامهها گیرتان نمیآید. هر کم و کاستی هم که باشد، خواندنش بهتر از نخواندنش است. این هم کم حجم است خیالتان راحت.
شوهرم از من پرسید کدومها بهتر بود. از بین سفرنامهها، جانستان کابلستاناز بین رمان و داستان هم ژرمینال را از بقیه دوستتر داشتم.
#ورق_به_ورق#ورق_کاهیآدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi
۱۶:۳۵
.نمایش بهشت و جهنمبرقها را خاموش کردیم. شال سفید را روی شانه، های پسرداییم انداختیم، تماشاگرها را با تهدید ساکت کردیم. آمادهی اجرای نمایش شدیم. از تفریحات ناسالم من و دختر خاله و پسرداییم، اجرای نمایش اجباری برای بزرگترها بود. من همیشه نقش منفی و کارگردانی نمایش را به عهده داشتم. نقش اصلی برای دخترخالهام و فرعیجات و نقشهای بچه مثبت، برای پسر داییم بود. نمایش بهشت و جهنم هم ماحصل تماشای یک نمایش مذهبی در فاطمیه بود. بعد از آن، من و دخترخالهام احساس تکلیف کردیم. باید با یک نمایش تکاندهنده، اسلام و مسلمین را نجات میدادیم. من شیطان بودم. دخترخالهام بندهی در برزخ گیر کرده و پسردایی، فرشته مقرب. مسئولیت ساکت کردن جمع هم همیشه با من بود. بیاعصابترین عضو فامیل. کافی بود در آن تاریکی جیک کسی در بیاید، یا خدایی نکرده بهمان بخندد، آن وقت با پاشنه میرفتم توی طحالشان. نمایش شروع شد. ملیکا ( دختر خاله) در تاریکی و مه برزخ دنبال یک چکه آب میگشت. عین ماهی آب آب میکرد و الکی دور خودش میچرخید. اینجا، من یوهاهاها کنان و بال بالزنان وارد صحنه شدم. بیچاره بزرگترها، از بس جلوی خندهشان را گرفتند دچار شکم پارگی خفیف شدند. از جمعشان صدای سینهای تشدید دار و خخخ و تخخ و پوخخ به گوش میرسید. « یوهاهاهاها، تشنهای بدبخت؟ تشنهای مفلوک؟ تشنهای ملعون؟» «آری، آری، من خیلی تشنهام همی.» خدا خودش خانوادههایمان را از خطر جر خوردگی نجات داد. « الان یه یارویی میآد ازت میپرسه خالقت کیه. اگه بـگی شیطان، از اون چشمه سیرابت میکنم.» همانطور که من بال بالزنان میرفتم گوشهی صحنه، علی فرشته، آمد تو. « ای بنده، بگو خالق تو کیست؟ الله یا شیطان؟» (سوال در حد: مامانت رو بیشتر دوست داری یا شوهر عمهت رو..) در این هنگام، جهت ایجاد وسوسه، با یک لیوان آب، بندری میزدم.« بگو شیطان. شیطان،... شیطان یوهاهاهاهاهاهاها هاهاها و همین طور هاهاهای دیگر.» بندهی اسکل خدا هم گفت شیطان. الوعده وفا، آن یک لیوان را دادم بهش. نمیدانست آب نیست. گدازههای جهنمی را ریخت توی حلقش. صدای آه و نالهی ملیکا سوخته بلند شد. علی فرشته هم خاکبر سرت گویان از صحنه خارج شد. یوهاهاهاهاهاهاها با شلاق بندهی اسکل را به جهنم هدایت کردم. یوهاهاهاهاهاهاها داشت همهجایش برشته میشد که از خواب پرید. حتماً از این پایان نولان گونهای که نوشتم برگهایتان ریخته. بله، همهاش خواب بود. آخر نمایش، خودمان را برای ننه بابا هایمان، معرفی کردیم. به هرحال حجم گریم زیاد بود ممکن بود نشناسندمان. « به نام خدا، ملیکا مظفری هستم در نقش بندهی خطاکار.» « به نام خدا، علی مظفری هستم در نقش فرشته.» « به نام خدا، سعیده مظفری هستم در نقش شیطان. یوهاهاهاهاهاهاها» یکهو دیدم از گوشهی سالن نوری میآید. فکر کردم از طرف درگاه الهی کارمان مقبول افتاده و علی فرشتهای چیزی برایمان فرستاده. نه، شوهر خالهام از غفلت من سواستفاده کرده بود و داشت یواشکی وسط نمایش ما بیست و سی نگاه میکرد. همینجا روایتم را تمام میکنم. دهنم را بسته نگه میدارم و از جهنمی که واقعاً به پا کردم چیزی نمیگویم.#ورق_روایت#ورق_کاهیآدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi

۱۵:۴۶
.هشدار بیست آذربیستم آذر! و تو چه میدانی بیستم آذر چیست و چقدر به تو نزدیک است. شاخ و شانههایم را برای شوهرم از قبل کشیدهام. الان وظیفهی خودم میبینم که در جهت منافع خواهران دینیام و سلامت و بقای برادرانم، روز تولد حضرت مادر را یادآوری کنم. تا آنجایی که مربوط به حضرت زهراست که همهاش خیر و خوشیست؛ امان از وقتی که این روز با ما زنهای زمینی و معمولی پیوند میخورد! تازه آنجا خطر آغاز میشود. اما این حرفها به مردها نیامده. مردها همین که یک روز روی اعصاب نروند، حرف نزنند، راه نروند، نفس نکشند، ما زنها را کفایت است. البته یک راه ساده هم هست. اگر مثل بچهی آدم یک هدیه آماده کنید، هرچند کوچک، ما زنها خودمان اتوماتیکوار، شما را سوپرمن میبینیم. اخلاقهای گندتان را هم فدای یک تکه از آن کاغذ کادوی گل گلی میکنیم. همیشه از کسانی که هیچ چیز مورد علاقهای ندارند بدم میآید. اگر همسر و مادرتان این مدلیست یک چیزی بگیرید که لازم داشته باشد. اگر کیف خوشگل ندارد، کیف بگیرید. کفشش پاره شده کفش بگیرید. اما اگر عاشق لباس است برایش مجسمه نگیرید. اگر کتاب دوست دارد برایش روسری نخرید. اگر جواهرات و لوازم آرایشی دوست دارد برایش کتاب نگیرید. اگررررر شکمواند برایشان گل نخرید. گل خوردنی نیست. باتشکر#روز_زنآدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi

۱۲:۳۰
.فاطمهسوم مادرم بود. دلتنگ، توی حسینیه، بین حدود پانصد زن سیاهپوش نشسته بودم. خانم مداح هنوز روضه را شروع نکرده و میکروفون را جلوی دهنش گرفته بود« امشب، شب مادره...» یک چیزی عین زنگ در مغزم صدا کرد.« ای وای، فردا پنجشنبه روز مادره! روز تولد خانم فاطمه زهرا.»به خودم گفتم:« زهرا، نامردیه. به خدا نامردیه. مامانت یه عمر بهت یاد داده که باید تو غم ائمه ناراحت باشی و تو شادیهاشون شاد. درسته توی شب به این مبارکی ملت رو جمع کنیم و روضه بخونیم؟!» از خدا کمک خواستم. ولی چطور مجلس سیاهپوش عزاداری را میبردم سمت شادی؟ یکهو جان به پاهایم ریخت و به دعای مادرم قدرت گرفتم. از جا بلند شدم و میکروفون را از مداح گرفتم. از مادرم گفتم:« مامانم خدابیامرز، همیشه نماز اول وقت میخوند...» گفتم از اسراف نکردنهایش و مدارا کردنهایش با مردم.« همیشه میگفت که هیچوقت از کسی گله نکنین شاید اون هم از شما گلهای داشته باشه. بخشنده باشین...» حرفم تمام شد.« حالا، امشب شب تولد حضرت زهراست. به ناز قدمهاش یه دست بزنین.» بلافاصله محکم کف زدم. بعد از لحظهای مکث، کل جمعیت هم با من دست زدند.« فردا جشنه. روسریای مشکیتون رو دربیارین. اصلاً مادر من مشکی دوست نداشت. اگه عقد و مجلس شادی هم دارین، قشنگ برگزار کنین. نشه که کنسل کنین یا یواشکی برگزار کنین.» میکروفون را به مداح برگرداندم.« به جای روضه مولودی بخون بخون بیزحمت.» باورم نمیشد که با چه سرعتی عزای مادرم تبدیل شد به مجلس شادی اهل بیت. خدا را شکر کردم. فردا اولین شب جمعهی مادرم در عالم دیگر و اولین شب جمعهی ما بدون مادر بود. هیچکدام از ما ششتا خواهر مشکی نپوشیدیم. خواهرم توی نوبت خادمیاش در حرم مام رضا، همان شب، روسری سفید پوشید. به جای خرما و حلوا هم دونات خیرات کرد.
پینوشت: این خاطرهی مادربزرگ همسرم بود که مادرش تازگی فوت کرده. این خاطره رو از بین یک ساعت صدای ضبط شده دستچین کردم. من فقط سه تا یک ربع دیده بودمش و شناخت خاصی ازش نداشتم. اما مثل اینکه باقیات صالحات معنوی زیاد داشته.(مال و اموال و اینا نه ها) ولی از بین همهی باقیات و صالحاتش به نظرم همین بچههایی که از خودش به جا گذاشته، از همه بهتره. دختر من هم میشه تنها نبیرهش.یه فاتحه هم برای فاطمه بادیانی بخونین.
#ورق_روایت#ورق_کاهیآدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi

پینوشت: این خاطرهی مادربزرگ همسرم بود که مادرش تازگی فوت کرده. این خاطره رو از بین یک ساعت صدای ضبط شده دستچین کردم. من فقط سه تا یک ربع دیده بودمش و شناخت خاصی ازش نداشتم. اما مثل اینکه باقیات صالحات معنوی زیاد داشته.(مال و اموال و اینا نه ها) ولی از بین همهی باقیات و صالحاتش به نظرم همین بچههایی که از خودش به جا گذاشته، از همه بهتره. دختر من هم میشه تنها نبیرهش.یه فاتحه هم برای فاطمه بادیانی بخونین.
#ورق_روایت#ورق_کاهیآدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi
۱۹:۰۷
ترنسکشیاز وقتی که یادم میآید همیشه و همیشه با هویت خودم درگیر بودم و تلاش میکردم حقیقت خودم را بشناسم. به عنوان یک دهه هشتادی با هویت جنسیم هم بهطور ویژه درگیر بودم. درگیری وقتی بیشتر میشد که بقیه هم میشدند بنزین روی آتش. کسی دور و برم نبود که ازش نشنیده باشم « سعیده کپی پسراست.» من هم پذیرفتم که من شبیه پسرهاام. کلاس نهم بودم. با داییم توی ماشین جلوی مغازه لوازمالتحریر فرفر و پرپر منتظر بودیم. پسرداییم رفته بود تا وسایل مورد نیاز مدرسهاش را بگیرد را بگیرد. با اینکه زیاد با داییم صحبتهای فلسفی میکردیم اما همیشه پیش نمیآمد که فقط من و او تنها باشیم. گمانم وسط حرفهایمان از میلم به قوی و مستقل بودن گفته بودم بدون اینکه تعریف کامل و واضحی از آن داشته باشم. یکهو بحث کشید به کوچههای تنگ و باریک و تاریک.چون چند سالی گذشته فقط نقل به مضمون میکنم. « دخترایی که اخلاق و رفتار مردونه دارن یا پسرایی که مثل دختران میتونن برن پیش روانشناس و بعد از معاینه، گواهی بگیرن برای تغییر جنسیت. از دغدغههای ذهنیای که داری معلوم میشه که به درد چی میخوری. مثلا مردایی که اصلا دنبال کار و این چیزا نیستن خب مسئولیت خونه رو هم نمیتونن گردن بگیرن. یا زنی که شبیه مرداست چجور مادری میخواد بشه؟»آن موقع فقط سر تکان دادم. ولی توی مغزم سیل راه افتاده بود. در ذهنم میگذشت:« آره...منم خیلی دوست دارم که قوی باشم. اصلا دوست دارم خانواده به من تکیه کنه. دوست دارم کار کنم. من به درد مادری نمیخورم.»اما از یک طرف، من عاشق دختر بودنم بودم. هیچوقت ذرهای نارضایتی از مونث بودنم نداشتم. حجابم را دوست داشتم. توی بازیهایمان هم هیچوقت نتوانستم خودم را مرد جا بزنم. اگر قاتل بودم، یک قاتل زن بودم. اگر جبهه بازی هم میکردیم باز هم یک زن رزمنده بودم.هرگز مثل بعضی همکلاسیها و دخترهای دور و برم فکر نمیکردم ای کاش مرد بودم و مردها اوضاعشان بهتر است. این طرف دلم را که دیدم، حرفهای داییم به نظرم مسخره آمد. آن شب از خرید که برگشتیم برای مادرم تعریف کردم حرف برادرش را. آن شب برای مادرم با یک خفهشو و گمشوی گذرا تمام شد. ولی برای من تازه شروع ماجرا بود. یک عمر خودم را دختری میدیدم که دوست داشت از بقیهی دخترها قویتر باشد. آن وقت یکهو گندش درآمد که بقیه مرا جور دیگری میبینند.مادرم که قبول نداشت من پسرم، مرا به عنوان یک دختر هم به رسمیت نمیشناخت. « این خونه و زندگیه درست کردین؟! شلختهها، دخترین مثلاًها!» « انگار نه انگار توی این خونه دوتا دختر زندگی میکنن.» « بیا ببین دختر فلانی چطوری کار میکنه. مگه شما دختر نیستین؟» واقعاً دختر بودم؟ شکی درش نداشتم ولی باز یک جای کار میلنگید. چون همیشه موهایم را کوتاه کوتاه میکردم، چون عاشق بتمن و مرد عنکبوتی بودم، برای اینکه با لباس دامن دار و آستر دار سختم بود، چون یک مقداری ( خیلی زیاد) میل به خشونت داشتم، چون بوس و بغلی نبودم، یعنی خدا به خطا، مرا بهجای پسر، دختر خلق کرده؟!مثل دوستانم نمینشستم به تعریف از هیکل بازیگرهای مرد. هیچ کراشی نداشتم و اگر در جایی چشمم به مردی گیر میکرد، بعد از استغفرالله، یک فحش حوالهی تمامی اجناس مذکر روی کرهی خاکی میکردم و از کنارشان میگذشتم. یک مدتی همینطور بودم، یکباره انگار آتشی درونم روشن شد. « ای وای، همین رو کم داشتم نکنه از زنا خوشم میآد؟»واقعاً دنیا برایم تیره و تار شد. من همجنسگرایی را جز به عنوان مرض روانی به رسمیت نمیشناختم. اصلاً برای همین غصهام گرفته بود که اگر من هم آن مرض را گرفته باشم، چند وقت باید وقت صرف درمان کنم؟ اصلاً چطور به خانوادهام میگفتم که نیاز به درمان دارم؟ کلاس دهم بودم. حاج آقای دانشمند آمد سمنان. من نمیشناختم و اهمیت خاصی هم نمیدادم. اما مادرم مرا با خودش برد. انقدر شلوغ پلوغ بود که اصلاً نفهمیدیم چه گفت و چه شد. زودتر با مادرم زدیم بیرون. چون پدرم را هم نمیتوانستیم از پای منبر بکنیم، تصمیم گرفتیم تا خانه پیاده برویم. دو سه کیلومتر راه بود و وقت خوبی داشتم برای حرف زدن. خیالم راحت بود از امن بودن مادرم. یک راست رفتم سر اصل مطلب.
۸:۲۲
+« همجنسگرایی از کی اومده؟» -« همجنس... بازی، از زمان قوم لوط بوده دیگه.» +« قضیهی قوم لوط چیه؟» مادرم داستان قوم لوط را برایم تعریف کرد. گفت که چطور از فرمان صریح خدا سرپیچی کردند. آن هم به آن زشتی و کثیفی! گفت که حتی پیامبر خدا حاضر شده بود که دخترانش را به شکل حلال به عقد مردهای ده دربیاورد ولی آنها به طلب فرشتهها آمده بودند. یک صحبت سادهی آن شب مرا از چندین سال تباهی و فکر و خیال مسخره نجات داد. دیگر مطمئن شدم که از هرچه همجنسباز و همجنسبازیست حالم بهم میخورد. اصلاً از اول هم همین بودم فقط نیاز داشتم آن حرفها را از زبان کسی غیر از خودم بشنوم. از بس که در فضای مجازی ( آن موقع تلگرام و اینستاگرام) پر شده بود از حرفهای روشنفکری« باید به گرایشات احترام بذاریم. نگاه کنین چه گوگولین اصلا اصلش ازدواج با همجنسه...» احساس میکنم معنای روشنفکری را به گند کشیدهایم.من دختر مذهبی یک خانوادهی مذهبی در یک مدرسهی پاک و پر از خرخون و بچه مثبت، توی یک شهرستان عادی، یک زمانی دغدغهی ذهنیام هویت جنسیم بود. نوجوانها، مهم نیست در چه جایی و در چه فضایی، به خودشان فکر میکنند اما آن فضا و محیط میتواند خیلی راحت جهتشان را عوض کند. ببردشان سمت صراط مستقیم یا ته دره. من هنوزم همانم. هنوز هم گاهی لاتی حرف میزنم. مثل خانم، ها که هیچ مثل آدم هم نمیتوانم روی صندلی بنشینم. حوصلهی آرایش ندارم و هنوز هم یک مقداری( خیلی زیاد) خشنم. به جهنم. در عوض عاشق همسر و مادر بودنمام. اگر همان موقع با خودم به توافق نمیرسیدم، چند سال از عمرم را پای شناخت جنسیتم حرام میکردم؟ یک سال دیگر، دو سال دیگر یا ده سال؟
دو هفتهی پیش که دخترم را زورکی به مادرم امانت دادم، با شوهرم رفتیم مستند ترنسکشی را تماشا کردیم. تماشا کلمهی درستیست. واقعاً تماشایی بود. اگر در نوجوانیم آن را دیده بودم شاید یک ثانیه ام را هم به نوشخوار ذهنی نمیگذراندم. خواستم اول از آن مستند بنویسم اما هرچه نوشتم حق مطلب را ادا نکرد. شوهرم گفت:« چیکار داری میکنی؟ یارو سه سال وقت گذاشته مستند به این خفنی ساخته تو میخوای توی یه صفحه کلش رو بگی! با مقدمه و پایان قانع کننده؟» خودم قانع شدم. به جایش تجربهی خودم را نوشتم. خدا را صد هزار بار شکر که وقتی مستند را دیدم که برای بچههایم کار از کار نگذشته باشد.
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi

دو هفتهی پیش که دخترم را زورکی به مادرم امانت دادم، با شوهرم رفتیم مستند ترنسکشی را تماشا کردیم. تماشا کلمهی درستیست. واقعاً تماشایی بود. اگر در نوجوانیم آن را دیده بودم شاید یک ثانیه ام را هم به نوشخوار ذهنی نمیگذراندم. خواستم اول از آن مستند بنویسم اما هرچه نوشتم حق مطلب را ادا نکرد. شوهرم گفت:« چیکار داری میکنی؟ یارو سه سال وقت گذاشته مستند به این خفنی ساخته تو میخوای توی یه صفحه کلش رو بگی! با مقدمه و پایان قانع کننده؟» خودم قانع شدم. به جایش تجربهی خودم را نوشتم. خدا را صد هزار بار شکر که وقتی مستند را دیدم که برای بچههایم کار از کار نگذشته باشد.
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi
۸:۲۲
.کتابهایی که توی آذر خوندم
۱- کافه خیابان گوته/ حمید رضا شاهآبادی
مدتها قبل به خاطر شباهت اسم این کتاب با یکی از کتابهای استفن کینگ، میخواستم بخوانمش. بعداً فهمیدم هیچ شباهتی نداشتن. کتاب دربارهی یک مرد ایرانیست که یک کافهی ایرانی توی خیابان گوتهی یک جای آلمان پیدا میکند و چند دقیقه بعد از ورودش به کافه متوجه میشود که شرایط عادی نیست. از خواندن کتاب لذت بردم. اصلاً انتظار آن همه کشش را نداشتم. اطلاعات تاریخی نویسندههم خیلی بهجا در کتاب خرج شده بود و توی ذوق نمیزد. حتماً باید بخوانید.
۲- رها و ناهشیار مینویسم/ ادر لارا
این کتاب آموزشی، برای جستارنویسی را به توصیهی استادم خواندم. چیز خاصی دربارهاش ندارم بگویم جز اینکه آموزنده بود. اگر به جستار علاقه دارید بخوانید.
۳- نفس/ بهزاد دانشگر
خواندن این کتاب مثل این بود که با ناخنگیر پوست صورتم را ذره ذره بکنم. زجر کشیدم تا آن صد صفحه را تمام کنم. نثرش خوب بودها. موضوعش دربارهی یک تحول بود از همانهایی که در برنامهی از لاک جیغ تا خدا نشان میدهد. هیچ وقت از آن برنامه هم خوشم نیامد. اگر شما دوست دارید داستان یک تحول را بخوانید بروید بخوانید. به من هم هشدار بدهید نروم از آن کتابها بخوانم.
۳- پادشاهان پیاده/ بهزاد دانشگر
روایتهای کوتاه و جالب از اربعین. توضیح دیگری ندارم.
۴- جلد سوم آتش بدون دود/ نادر ابراهیمی
هرچه جلوتر میروم جذابتر میشود. البته به دلیل حجم استرس و حرصی که سر هر جلد میخورم، فعلاً قصد خواندن جلد چهارم را ندارم.
۵- موآ ( سفرنامه و عکسهای ویتنام)/ منصور ضابطیان
خلاصه کنم که با خواندن این کتاب فهمیدم ویتنام جای مسلمانها نیست واقعاً.
۶- سووشون/ سیمین دانشور
حوصلهی توضیح ماجرا را ندارم. قشنگ بود ولی گمان نمیکنم بیشتر از یک بار بخوانمش.
۷- کتاب صوتی جنایت و مکافات/ فئودور داستایوفسکی
چون با داستایوفسکی و کتابهایش حال نمیکنم نمیتوانستم این کتاب را بخوانم پس گوش کردم. ماجرا راجع به یک دانشجوی بدبخت است که میرود زرتی یک پیرزن محترم نزولخور را به تبر چهارقاچ میکند. خیلی جذاب بود ولی صد سال دیگر هم گمان نمیکنم بتوانم بخوانمش.
۸- کتاب صوتی مسکوی کوچک افغانستان
کتاب، خاطرات شفاهی مادر شهید مدافع حرم، احمد شکیب بود. محور کتاب خود مادر بود. خیلی دردآور بود واقعاً هرجای کتاب میرسیدم دوساعت فحش و لعنت نثار همه میکردم. اگر به افغانستان علاقه دارید به شدت این کتاب را پیشنهاد میکنم.
۹- ملکوت/ بهرام صادقی
موقع خواندن این کتاب شرایط جسمی خوبی نداشتم. برای همین یک کلمهاش را از اول تا آخر نفهمیدم. هرچند برایم سوال است که حال من واقعاً انقدر بد بوده یا کتاب خیلی چرت بوده. به هرحال از توی اینستاگرام این کتاب را برای خواندن انتخاب کردم.
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi

۱- کافه خیابان گوته/ حمید رضا شاهآبادی
مدتها قبل به خاطر شباهت اسم این کتاب با یکی از کتابهای استفن کینگ، میخواستم بخوانمش. بعداً فهمیدم هیچ شباهتی نداشتن. کتاب دربارهی یک مرد ایرانیست که یک کافهی ایرانی توی خیابان گوتهی یک جای آلمان پیدا میکند و چند دقیقه بعد از ورودش به کافه متوجه میشود که شرایط عادی نیست. از خواندن کتاب لذت بردم. اصلاً انتظار آن همه کشش را نداشتم. اطلاعات تاریخی نویسندههم خیلی بهجا در کتاب خرج شده بود و توی ذوق نمیزد. حتماً باید بخوانید.
۲- رها و ناهشیار مینویسم/ ادر لارا
این کتاب آموزشی، برای جستارنویسی را به توصیهی استادم خواندم. چیز خاصی دربارهاش ندارم بگویم جز اینکه آموزنده بود. اگر به جستار علاقه دارید بخوانید.
۳- نفس/ بهزاد دانشگر
خواندن این کتاب مثل این بود که با ناخنگیر پوست صورتم را ذره ذره بکنم. زجر کشیدم تا آن صد صفحه را تمام کنم. نثرش خوب بودها. موضوعش دربارهی یک تحول بود از همانهایی که در برنامهی از لاک جیغ تا خدا نشان میدهد. هیچ وقت از آن برنامه هم خوشم نیامد. اگر شما دوست دارید داستان یک تحول را بخوانید بروید بخوانید. به من هم هشدار بدهید نروم از آن کتابها بخوانم.
۳- پادشاهان پیاده/ بهزاد دانشگر
روایتهای کوتاه و جالب از اربعین. توضیح دیگری ندارم.
۴- جلد سوم آتش بدون دود/ نادر ابراهیمی
هرچه جلوتر میروم جذابتر میشود. البته به دلیل حجم استرس و حرصی که سر هر جلد میخورم، فعلاً قصد خواندن جلد چهارم را ندارم.
۵- موآ ( سفرنامه و عکسهای ویتنام)/ منصور ضابطیان
خلاصه کنم که با خواندن این کتاب فهمیدم ویتنام جای مسلمانها نیست واقعاً.
۶- سووشون/ سیمین دانشور
حوصلهی توضیح ماجرا را ندارم. قشنگ بود ولی گمان نمیکنم بیشتر از یک بار بخوانمش.
۷- کتاب صوتی جنایت و مکافات/ فئودور داستایوفسکی
چون با داستایوفسکی و کتابهایش حال نمیکنم نمیتوانستم این کتاب را بخوانم پس گوش کردم. ماجرا راجع به یک دانشجوی بدبخت است که میرود زرتی یک پیرزن محترم نزولخور را به تبر چهارقاچ میکند. خیلی جذاب بود ولی صد سال دیگر هم گمان نمیکنم بتوانم بخوانمش.
۸- کتاب صوتی مسکوی کوچک افغانستان
کتاب، خاطرات شفاهی مادر شهید مدافع حرم، احمد شکیب بود. محور کتاب خود مادر بود. خیلی دردآور بود واقعاً هرجای کتاب میرسیدم دوساعت فحش و لعنت نثار همه میکردم. اگر به افغانستان علاقه دارید به شدت این کتاب را پیشنهاد میکنم.
۹- ملکوت/ بهرام صادقی
موقع خواندن این کتاب شرایط جسمی خوبی نداشتم. برای همین یک کلمهاش را از اول تا آخر نفهمیدم. هرچند برایم سوال است که حال من واقعاً انقدر بد بوده یا کتاب خیلی چرت بوده. به هرحال از توی اینستاگرام این کتاب را برای خواندن انتخاب کردم.
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi
۷:۵۹
.پنج شنبه
پنجشنبه شب، دل قرص به خدا، محافظان امنیت و بلاهت براندازها، نشسته بودیم و فارغ از همه چیز سس خرسی را مسخره میکردیم. سریالها را یکی یکی درو کردیم تا ساعت هشت شد. برای بار هزارم، خوشحال، نشستیم به تماشای قسمت بعدی میکاییل. در دلم میگفتم:« سگ بیرون میاد با فراخوان این اسکل آخه؟! آره دیگه... میان.» آن وقت فقط شوهرم فهمید اینترنتها قطع شده. بعد از اینکه مشتی فحش و لعنت نثار اغتشاشگران کردیم؛ گوشیها را کنار گذاشتیم و منتظر ماندیم پایتخت شروع بشود. گمانم قسمت اول فصل چهار بود. دخترم با آهنگ تیتراژ نینای نای کرد و هر جور توانست برای من و پدرش دلبری کرد. بالاخره وقت خواب شد. دعایی خواندیم برای سلامتی مأموران و بیخبر از همه جا، راحت خوابیدیم. فقط نصف شب هر چند دقیقه صدای فحش شوهرم به اغتشاشگران بلند میشد. کار پایاننامهاش لنگ مثقالی اینترنت مانده بود. تا ظهر جمعه باز همانطور غافل شاد و خندان رفتیم طبقهی پایین خانه، مهمانی. تازه موقع ناهار فهمیدیم امام خامنهای سخنرانی داشتند. نشستیم پای اخبار و تازه آنجا فهمیدم که چقدر خوش خیال بودم. شوکه شدم. صدایم دوباره توی مغزم تکرار شد« سگ بیرون میاد با فراخوان این...» آمده بودند. دریدند و کشتند و سوزاندند. انتظار این همه وحشیگری را نداشتم. بازار رشت را، مساجد و امامزادهی سوخته را دیدم. بیست و پنج خانهی سوختهی مردم، خبر زنده زنده سوزاندن مدافعان امنیت و پرستار در حال خدمت را... چطور باور میکردم؟! بعد از جنگ دوازده روزه توقع این همه حماقت را نداشتم. بعد از فتنهی مهسا توقع نداشتم بسیجی و مأمورها را باز با ساچمه، گوشت جلوی توپ کنند. دردم آمد. همهی آن وقتی که ما خوشحال و راحت جلوی تلویزیون لم داده بودیم و میخندیدیم. داشتند کشورمان را به آشوب میکشاندند. حافظانمان را در خاک و خون میغلتاندند. آن وقتی که دخترم بغل من و پدرش میچرخید و زبان میریخت، وقتی خودش را لوس میکرد و ما را میبوسید، آن بچهی سه ساله را جلوی چشم مادر و پدرش، درست توی بغل مادربزرگش شهید کردند. اما کور خواندند. به قول آقا جان:«*همه بدانند، جمهوری اسلامی با خون چند صد هزار انسان شریف روی کار آمده در مقابل کسانی که تخریبگرند جمهوری اسلامی کوتاه نخواهد آمد. مزدوری بیگانگان را تحمل نمیکند. شما هر کسی میخواهی باش، مزدور بیگانه شدی، برای بیگانه که کار کردی ملت تو را مردود میداند، نظام اسلامی هم تو را مردود میداند.*» با این کارها خودشان را بیش از پیش رسوا میکنند. باشد که کسانی که در خواب عمیق اند بالاخره بیدار شوند. هر چند من دیگر چشمم آب نمیخورد. اینها خواب نیستند مردهاند.امید است که باز به اسم مماشات و کوفت و زهرمار، جاده صاف کن حرامیان نشوند برای کشتار بعدی.
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi

پنجشنبه شب، دل قرص به خدا، محافظان امنیت و بلاهت براندازها، نشسته بودیم و فارغ از همه چیز سس خرسی را مسخره میکردیم. سریالها را یکی یکی درو کردیم تا ساعت هشت شد. برای بار هزارم، خوشحال، نشستیم به تماشای قسمت بعدی میکاییل. در دلم میگفتم:« سگ بیرون میاد با فراخوان این اسکل آخه؟! آره دیگه... میان.» آن وقت فقط شوهرم فهمید اینترنتها قطع شده. بعد از اینکه مشتی فحش و لعنت نثار اغتشاشگران کردیم؛ گوشیها را کنار گذاشتیم و منتظر ماندیم پایتخت شروع بشود. گمانم قسمت اول فصل چهار بود. دخترم با آهنگ تیتراژ نینای نای کرد و هر جور توانست برای من و پدرش دلبری کرد. بالاخره وقت خواب شد. دعایی خواندیم برای سلامتی مأموران و بیخبر از همه جا، راحت خوابیدیم. فقط نصف شب هر چند دقیقه صدای فحش شوهرم به اغتشاشگران بلند میشد. کار پایاننامهاش لنگ مثقالی اینترنت مانده بود. تا ظهر جمعه باز همانطور غافل شاد و خندان رفتیم طبقهی پایین خانه، مهمانی. تازه موقع ناهار فهمیدیم امام خامنهای سخنرانی داشتند. نشستیم پای اخبار و تازه آنجا فهمیدم که چقدر خوش خیال بودم. شوکه شدم. صدایم دوباره توی مغزم تکرار شد« سگ بیرون میاد با فراخوان این...» آمده بودند. دریدند و کشتند و سوزاندند. انتظار این همه وحشیگری را نداشتم. بازار رشت را، مساجد و امامزادهی سوخته را دیدم. بیست و پنج خانهی سوختهی مردم، خبر زنده زنده سوزاندن مدافعان امنیت و پرستار در حال خدمت را... چطور باور میکردم؟! بعد از جنگ دوازده روزه توقع این همه حماقت را نداشتم. بعد از فتنهی مهسا توقع نداشتم بسیجی و مأمورها را باز با ساچمه، گوشت جلوی توپ کنند. دردم آمد. همهی آن وقتی که ما خوشحال و راحت جلوی تلویزیون لم داده بودیم و میخندیدیم. داشتند کشورمان را به آشوب میکشاندند. حافظانمان را در خاک و خون میغلتاندند. آن وقتی که دخترم بغل من و پدرش میچرخید و زبان میریخت، وقتی خودش را لوس میکرد و ما را میبوسید، آن بچهی سه ساله را جلوی چشم مادر و پدرش، درست توی بغل مادربزرگش شهید کردند. اما کور خواندند. به قول آقا جان:«*همه بدانند، جمهوری اسلامی با خون چند صد هزار انسان شریف روی کار آمده در مقابل کسانی که تخریبگرند جمهوری اسلامی کوتاه نخواهد آمد. مزدوری بیگانگان را تحمل نمیکند. شما هر کسی میخواهی باش، مزدور بیگانه شدی، برای بیگانه که کار کردی ملت تو را مردود میداند، نظام اسلامی هم تو را مردود میداند.*» با این کارها خودشان را بیش از پیش رسوا میکنند. باشد که کسانی که در خواب عمیق اند بالاخره بیدار شوند. هر چند من دیگر چشمم آب نمیخورد. اینها خواب نیستند مردهاند.امید است که باز به اسم مماشات و کوفت و زهرمار، جاده صاف کن حرامیان نشوند برای کشتار بعدی.
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi
۱۱:۵۳
.حجرهی سوختهپنجشنبه شب بود. ساک و وسایلم را جمع کردم برگردم شمال. آخر هفته که دیگر توی حوزه کلاس نداشتیم. پنجشنبه هم خیابان شلوغ پلوغ شده بود. تهران میماندم که چه بشود؟ صدای درگیری، فریاد، فحش، ضربه خیابان را پر کرده بود. از دم در حوزه صدا آمد! ده پانزده طلبهای که توی کل مدرسه مانده بودیم، جمع شدیم توی اتاق مانیتورها. دوربینها همه جای حوزه را نشان میداد. دم در دوتا یارو ایستاده بودند و با در ور میرفتند. یکیشان پیرمرد بود. خدا خدا کردیم نتوانند در را باز کنند. همان دوتا هم اگر مثل بیرونیها وحشی میبودند حوزه را شخم میزدند. در باز شد! کلی آدم سر تا پا سیاهپوش ریختند توی حیاط. هرکی یک چیزی دستش گرفته بود. دیگر جای ماندن نبود. یک عمامه را باز و از پنجره آویزان کردیم تا از طبقهی دوم برویم بیرون محوطهی حوزه. جایی که امن باشد. صدای کوبیدن و خرابکاریها نزدیک و نزدیکتر میشد. بچهها نوبتی از عمامه آویزان شدند و پایین رفتند. یکی قبل از من حین پایین رفتن عمامه را پاره کرد. من آخری ماندم بیهیچ راه نجاتی. سریع گشتم و دست انداختم به یک پتویی آن نزدیکی. بوی دود از داخل حوزه بلند شد. پتو را سفت چسبیدم و آویزان شدم. آویزان شدنم میان دو طبقهی زمین و هوا همانا و ول شدن پتو، همان. با سینه کوبیده شدم روی زمین. نفسم در نمیآمد.«خدا کنه دندههام نشکسته باشه.» باید خودم را به جای امنی میرساندم. رفتم خانهی همسایه. دل توی دلم نبود. معلوم نبود آن وحشیها چه بلایی سر تجهیزات حوزه و سایل آوردند. سینهام هنوز درد میکرد ولی نمیشد دست روی دست بگذارم. از همسایه یک دست لباس سرتاسر سیاه قرض گرفتم. صورتم را هم مثل اغتشاشگرها پوشاندم. زدم به خیابان و برگشتم داخل حوزه. بعضیهاشان توی حیاط بودند و دستشان به هرچه میرسید داغان میکردند. دیدمشان کامپیوترها را خراب میکردند. حجرهها را سوزاندند. لپتاپ بچهها را که بعضیها با کلی قسط و قرض خریده بودند و خروار خروار مقاله و تلخیص و کوفت و زهرمار تویش ریخته بودند را با خودشان بردند، خراب کردند. هر غلطی که دلشان میخواست، کردند. سریع رفتم توی حجرهی خودم خوشبختانه هنوز لپتاپ مرا نبرده بودند. اتاقک را از وسیله خالی کردم و بدو بدو بیرون رفتم.حوزهای را که خانهام بود و توی آتش آشوبگران میسوخت. آنجا که چیزی نبود. داشتند وطنم را میسوزاندند.
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi

آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi
۱۸:۱۰
.سنگی بر گوری
سنگی بر گوری یک جستار روایی دربارهی کوری اجاق جلال آل احمد است. معمولاً کتابهایی که زیادی به افکار شخصی نویسنده میپردازد را نصفه رها میکنم. سنگی بر گوری را ولی خیلی دوست داشتم. سال اول زندگیم هر جا میرفتم و میآمدم میگفتم از بچه بدم میآید و قصد بچهدار شدن ندارم. اینکه از بچهها خوشم نمیآمد درست بود اما قصد بچهدار شدن داشتم. خدا تصمیم نداشت به آن زودی به ما بچه بدهد. چقدر آن زمان سعی در پنهان کردن داشتم! به نظر خودم کارم درست بوده ولی اینکه نویسندهای یک کتاب دربارهی عقیم بودنش نوشته، برایم جالب است.طی مطالعهی کتاب، هرچه کردم نتوانستم قضاوتی راجعبه جلال کنم. به این نتیجه رسیدم که وقتی ترنسکشی را نوشتم کسی قضاوتی دربارهی من نکرده. جانم در آمد تا پستش کردم! شاید وقتی اثر و متنی ساخته و پرداخته میشود، دیگر خالق آن به چشم هیچکس نمیآید.یک بار به شاهین کلانتری گفتم که نگران این هستم که با نوشتههای ما از درونیات و شخصیاتمان ادبیات را رو به ابتذال ببریم. جوابش ساده بود و کوبنده« فکر کردی کیهستی؟ کی هستی که با نوشتههات ادبیات رو مبتذل کنی. تو هیچی نیستی. فقط بنویس.» البته نادر ابراهیمی باز چیز دیگری میگوید. شاید هم این برداشت اشتباه من از ( کتاب لوازم نویسندگی) باشد. ولی فحوای کلام این بود که نوشتن از مسائل شخصی و این جور چیزها حتی اگر نیمچه انگیزهی عمومی هم پشتش باشد به درد نمیخورد. از نویسندهاش هم هیچی در نمیآید. اینجاست که من گیج و ویج شدهام و هنوز به نتیجه نرسیدهام. آیا نوشتن کتابی مثل سنگی بر گوری بیهنری و ابتذال است؟
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi

سنگی بر گوری یک جستار روایی دربارهی کوری اجاق جلال آل احمد است. معمولاً کتابهایی که زیادی به افکار شخصی نویسنده میپردازد را نصفه رها میکنم. سنگی بر گوری را ولی خیلی دوست داشتم. سال اول زندگیم هر جا میرفتم و میآمدم میگفتم از بچه بدم میآید و قصد بچهدار شدن ندارم. اینکه از بچهها خوشم نمیآمد درست بود اما قصد بچهدار شدن داشتم. خدا تصمیم نداشت به آن زودی به ما بچه بدهد. چقدر آن زمان سعی در پنهان کردن داشتم! به نظر خودم کارم درست بوده ولی اینکه نویسندهای یک کتاب دربارهی عقیم بودنش نوشته، برایم جالب است.طی مطالعهی کتاب، هرچه کردم نتوانستم قضاوتی راجعبه جلال کنم. به این نتیجه رسیدم که وقتی ترنسکشی را نوشتم کسی قضاوتی دربارهی من نکرده. جانم در آمد تا پستش کردم! شاید وقتی اثر و متنی ساخته و پرداخته میشود، دیگر خالق آن به چشم هیچکس نمیآید.یک بار به شاهین کلانتری گفتم که نگران این هستم که با نوشتههای ما از درونیات و شخصیاتمان ادبیات را رو به ابتذال ببریم. جوابش ساده بود و کوبنده« فکر کردی کیهستی؟ کی هستی که با نوشتههات ادبیات رو مبتذل کنی. تو هیچی نیستی. فقط بنویس.» البته نادر ابراهیمی باز چیز دیگری میگوید. شاید هم این برداشت اشتباه من از ( کتاب لوازم نویسندگی) باشد. ولی فحوای کلام این بود که نوشتن از مسائل شخصی و این جور چیزها حتی اگر نیمچه انگیزهی عمومی هم پشتش باشد به درد نمیخورد. از نویسندهاش هم هیچی در نمیآید. اینجاست که من گیج و ویج شدهام و هنوز به نتیجه نرسیدهام. آیا نوشتن کتابی مثل سنگی بر گوری بیهنری و ابتذال است؟
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi
۱۹:۳۶
.کتابهایی که توی دی خوندم
۱- کتاب صوتی اجاره نشین خیابان الامین/ علی اصغر عزتی پاک
کتاب از زبان یک تاجر ایرانی نوشته شده. تاجری که یکهو مورد عنایت حضرت رقیه و حضرت زینب قرار میگیرد و دچار تحول میشود. داستان توی سوریه میگذرد. کتاب راحت و روانی بود. پیشنهاد میکنم. منتها از آن کتابهایی است که فقط یک بار میخوانیدش.
۲- سنگی بر گوری/ جلال آل احمد
یک پست جداگانه برایش نوشتهام. برای من دوست داشتنی بود. خواندنش را پیشنهاد میکنم.
۳- کتاب صوتی همه سیزده سالگیم/ گلستان جعفریان
این کتاب خاطرات شفاهی مهدی طحانیان، اسیر سیزده سالهی دفاع مقدس است. وقایع داستان خیلی هیجان انگیز و البته ناراحت کننده بود. به شدت توصیه میکنم. از بین سه تا کاری که از این نویسنده خواندم، همه سیزده سالگیم، قشنگتر بود.
۴- دکتر ژیواگو/ بوریس پاسترناک
چند سالی بود که دلم میخواست دکتر ژیواگو را بخوانم ولی قطرش مرا میترساند. احساس میکردم هنوز برای خواندنش آماده نیستم. خوشحالم که بالاخره خواندمش. حتماً توصیه میکنم ولی در توانم نیست خلاصه را به طرز قابل فهمی بنویسم. به من اعتماد کنید و بروید بخوانید.
۵- خاطرات یک آدمکش/ کیم یونگ ها
این کتاب هم یک جور جاذبه داشت برایم و هم یک جور دافعه. آخرش چون کم قطر بود برای شست و شوی حجم دکتر ژیواگو خواندمش. داستانش مرا به یاد فیلم پدر انداخت. ماجرا دربارهی آدمکش هفتاد سالهایست که دیگر آلزایمر گرفته و عقل و هوشش سرجایش نیست ولی میخواهد آخرین کارش را تمام کند. برای یک بار خواندن خوب است.
۶- مجموعه داستان نادیا/ آنتوان چخوف
داستانهای چخوف خیلی حال مرا خوب میکند.( من خیلی با کلاسم) واقعاً نمیدانم چرا. شما هم هر چند وقت یک بار از چخوف یک چیزی بخوانید تا فشار زندگی کمتر اذیتتان کند.
۷- نیایش چرنوبیل/ سوتلانا الکسیوویچ
کتاب، مجموعهای از روایتهای آتشسوزی پایگاه هستهای نزدیک چرنوبیل بود. البته فکر کنم من آخرین آدمی بودم که این کتاب را نخوانده بود. اگر نخواندید بخوانید هر چند به نظرم یکم طولانیست.
۸- نمایشنامهی آی باکلاه آی بیکلاه/ غلامحسین ساعدی
این جوری بگویم که این نمایشنامه مرا یاد نمایشهای آشغالی انداخت که سالی صدتایشان اینور و آنور اجرا میشود. مرا از غلامحسین ساعدی ناامید کرد. پیشنهاد نمیکنم.
کتابهایی که نخوندم
۱- کوچک و سخت/ ریوکا گالچین
این کتاب جستار روایی راجعبه مادری کردن بود. چرا نصفه ولش کردم؟ چون دغدغههای یک مادر خارجی با من هیچ شباهتی نداشت اصلاً همذات پنداری نکردم.
۲- سر رشته/ مژده پور محمدی
این کتاب داستانهای کوتاهی بود که مثل روایت به نظر میآمد. این هم دربارهی دغدغههای مادرانی بود که بعد از بچهدار شدن آن طور که دلشان میخواست نتوانستند بنشینند پای روضه، زیارت، دعا، نماز شب و این طور اعمال عبادی. چرا این را نصفه ول کردم؟ چون باز هم دغدغه، هایمان مشترک نبود.
۳- گاو و فلفل/ علی بهاری
گاو و فلفل سفرنامهی طنزآمیز چندتا طلبهی ایرانی به هندوستانه. چرا ولش کردم؟ چون طنزش جالب نبود. شبیه طنز شوهر عمهای بود به نظرم. حرصم هم درآمد از طرز برخورد آن طلبهها. در واقع رگ زن شیخیام نگذاشت ادامه بدهم. اصلاً توصیه نمیکنم.
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi

۱- کتاب صوتی اجاره نشین خیابان الامین/ علی اصغر عزتی پاک
کتاب از زبان یک تاجر ایرانی نوشته شده. تاجری که یکهو مورد عنایت حضرت رقیه و حضرت زینب قرار میگیرد و دچار تحول میشود. داستان توی سوریه میگذرد. کتاب راحت و روانی بود. پیشنهاد میکنم. منتها از آن کتابهایی است که فقط یک بار میخوانیدش.
۲- سنگی بر گوری/ جلال آل احمد
یک پست جداگانه برایش نوشتهام. برای من دوست داشتنی بود. خواندنش را پیشنهاد میکنم.
۳- کتاب صوتی همه سیزده سالگیم/ گلستان جعفریان
این کتاب خاطرات شفاهی مهدی طحانیان، اسیر سیزده سالهی دفاع مقدس است. وقایع داستان خیلی هیجان انگیز و البته ناراحت کننده بود. به شدت توصیه میکنم. از بین سه تا کاری که از این نویسنده خواندم، همه سیزده سالگیم، قشنگتر بود.
۴- دکتر ژیواگو/ بوریس پاسترناک
چند سالی بود که دلم میخواست دکتر ژیواگو را بخوانم ولی قطرش مرا میترساند. احساس میکردم هنوز برای خواندنش آماده نیستم. خوشحالم که بالاخره خواندمش. حتماً توصیه میکنم ولی در توانم نیست خلاصه را به طرز قابل فهمی بنویسم. به من اعتماد کنید و بروید بخوانید.
۵- خاطرات یک آدمکش/ کیم یونگ ها
این کتاب هم یک جور جاذبه داشت برایم و هم یک جور دافعه. آخرش چون کم قطر بود برای شست و شوی حجم دکتر ژیواگو خواندمش. داستانش مرا به یاد فیلم پدر انداخت. ماجرا دربارهی آدمکش هفتاد سالهایست که دیگر آلزایمر گرفته و عقل و هوشش سرجایش نیست ولی میخواهد آخرین کارش را تمام کند. برای یک بار خواندن خوب است.
۶- مجموعه داستان نادیا/ آنتوان چخوف
داستانهای چخوف خیلی حال مرا خوب میکند.( من خیلی با کلاسم) واقعاً نمیدانم چرا. شما هم هر چند وقت یک بار از چخوف یک چیزی بخوانید تا فشار زندگی کمتر اذیتتان کند.
۷- نیایش چرنوبیل/ سوتلانا الکسیوویچ
کتاب، مجموعهای از روایتهای آتشسوزی پایگاه هستهای نزدیک چرنوبیل بود. البته فکر کنم من آخرین آدمی بودم که این کتاب را نخوانده بود. اگر نخواندید بخوانید هر چند به نظرم یکم طولانیست.
۸- نمایشنامهی آی باکلاه آی بیکلاه/ غلامحسین ساعدی
این جوری بگویم که این نمایشنامه مرا یاد نمایشهای آشغالی انداخت که سالی صدتایشان اینور و آنور اجرا میشود. مرا از غلامحسین ساعدی ناامید کرد. پیشنهاد نمیکنم.
کتابهایی که نخوندم
۱- کوچک و سخت/ ریوکا گالچین
این کتاب جستار روایی راجعبه مادری کردن بود. چرا نصفه ولش کردم؟ چون دغدغههای یک مادر خارجی با من هیچ شباهتی نداشت اصلاً همذات پنداری نکردم.
۲- سر رشته/ مژده پور محمدی
این کتاب داستانهای کوتاهی بود که مثل روایت به نظر میآمد. این هم دربارهی دغدغههای مادرانی بود که بعد از بچهدار شدن آن طور که دلشان میخواست نتوانستند بنشینند پای روضه، زیارت، دعا، نماز شب و این طور اعمال عبادی. چرا این را نصفه ول کردم؟ چون باز هم دغدغه، هایمان مشترک نبود.
۳- گاو و فلفل/ علی بهاری
گاو و فلفل سفرنامهی طنزآمیز چندتا طلبهی ایرانی به هندوستانه. چرا ولش کردم؟ چون طنزش جالب نبود. شبیه طنز شوهر عمهای بود به نظرم. حرصم هم درآمد از طرز برخورد آن طلبهها. در واقع رگ زن شیخیام نگذاشت ادامه بدهم. اصلاً توصیه نمیکنم.
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi
۹:۳۸
گیف
۰۰:۱۵
.خانواده ارزشیخانهما پنج کیلومتر از سمنان و نقطهی شروع راهپیمایی فاصله دارد. این شد که تصمیم گرفتیم از شب قبل توی میدان سعدی بخوابیم تا از اولینها باشیم. البته اینکه خانهی مادرم وسط میدان سعدیست هم توی این تصمیم بیتأثیر نبود. مادرم از همان بچگیم هم عادت داشت با وعدهی شام و ناهار خوب ما را به راهپیمایی ببرد. من که برای حرف آقا و خود ایرانم میرفتم ولی دلیل نمیشود خودم را از تسهیلات مادرم محروم کنم. شام را سریع بر بدن زدیم. یک ربع مانده بود به بانگ الله اکبر. سعی کردم دخترم را آماده کنم.« مامان، داد بزن بگو الله اکبرررر.» او هم با ذوق میگفت:« الاهو اکرم.» نمیدانستم این آغاز بدبختیماست. چند دقیقهای مانده به نه، مادرم در یک اقدام شگرف، آبرو و حیثیتش را کرد سر چوب و رفت توی حیاط. شروع کرد به الله اکبر گفتن. به خواهرم گفتم:« الان همه میفهمن ساعت خونه ما خرابه.» ساعت نه، همه پریدیم توی حیاط. صدای الله اکبر ما سه زن توی نعرههای الله اکبر شوهرم گم میشد. احساس میکردم آنطور که باید و شاید صدایم نمیرسد آمریکا. صدایم را بالاتر بردم. نمیدانم شوهرم خواست رویم را کم کند یا صدای غاز گونهام را پوشش بدهد، بیشتر داد زد. نفسش گرفت و به سرفه افتاد. گفتم: « تیر غیب پهلوی خورد وسط گلوی آخوند.» نه دیگر سرفهاش بند نیامد که نیامد رفت توی خانه. « یکی از عرزشیها تلف شد. الان ماها هم خفه میشیم.» خوشبختانه خفه نشدیم و سالم بعد از دو دقیقه برگشتیم داخل. خوشبختانه الله اکبر گفتن به دهان دخترم مزه کرد و بدبختانه دیگر ولمان نمیکرد. « نی نی الاهو اکلم بیگه. بیلیم حیااااط» تا آن نی نی کچل ناقصش را نبرد الله اکبر بگوید، آرام نگرفت که نگرفت. خیلی سعی کردیم از سرش بیندازیم و بالاخره حوالی ساعت ده راضی شد توی گوش ما الله اکبر را داد بزند نه توی حیاط. آن شب هر چقدر تلاش کردم زود بخوابم دخترم نگذاشت. نشست تا ساعت دو صبح، خوب مرا به خاک سیاه نشاند تا بالاخره خوابید. جایش عوض شده بود، چشمش هم که خاله و مامانبزرگش افتاده بود. خواب را به من بدبخت حرام کرد. موقع نماز صبح خیلی آرام رفتیم و آمدیم اما باز دخترم عین اجل معلق بالای سرم نازل شد. این شد که نگذاشت تا موقع راهپیمایی چشم روی هم بگذارم. ساعت نه و نیم صبح خانوادگی ردیف شدیم وسط راهپیمایی.
۹:۵۷
دخترم به عنوان رشوهی شرکت توی راهپیمایی، از خالهاش شیر کاکائو و رنگارنگ تلکه کرد. همه را هم قبل از شروع کار گرفت که یک وقت خدایی نکرده کسی دبه نکند.خیلی زود من و شوهرم راهمان را از دخترم و مادرم و خواهرم جدا کردیم و رفتیم برای یک راهپیمایی زن و شوهری. انگار میخواستیم برویم دربند بلال بزنیم. دیگر د و قطره ساندیس که این حرفها را نداشت. « چرا لباس آخوندی نپوشیدی؟» یقهی لباسش را بهانه کرد. اما ته دلم میدانستم رویش نمیشود با من و لباس آخوندی یک جا دیده شود. نمیدانم چرا وقتی خوشحالم کرم درونم جفتک میاندازد!« کاش میپوشیدی اون وقت این پرچم ها رو میذاشتم توی عمامهت باحال میشد.» گفت:« جنبه نداری دیگه.» همان طور که راه میرفتیم و شعارها را ناقص و غلط غلوط تکرار میکردیم، شوهرم گفت:« چقدر شیخ! من چرا هیچکدومشون رو نمیشناسم؟» « کار خود نظامه دیگه یه تریلی آخوند خالی کردن بگن مثلا ما زیادیم.» این شوخیها را اگر با دوستان مذهبیام میکردم مرا در دم اعدام انقلابی میکردند. انقدر توی اینستاگرام فحشش دادهاند دیگر شوهرم خوب آب بندی شده. انقدر خوب کنار آمده که لقب جیره خور نظام را هم خوب پذیرفته. آخرهای مسیر دوباره به سه یار گم کردهمان رسیدیم. همان جا نزدیک میدان امام، مادرم برگشت که باج راهپیمایی را آماده کند.( لوبیا پلوی چرب) ما اما با قدرت به مسیر ادامه دادیم. نزدیک میدان، مردم دست به دست، پرچم دو متری را نگه داشته بودند و تکان میدادند. دخترم رقص پرچم را که دید از خود بیخود شد. پرید و گوشهی پرچم را گرفت. خدا را شکر کردیم که بچهمان اینطور خوشحال و البته ارزشیست. فقط مشکل این بود که نمیشد از پرچم جدایش کرد. در همان گیر و دار، یکهو حالم بد شد. بچهی دوممان هنوز پا به جهان نگذاشته، به خواهرش حسودی کرد. خواست خودی نشان بدهد، زد مرا به خاک سیاه نشاند. شوهرم مثل یک سرباز فداکار جسد من و پیکر پاک و مطهر دختر غرغرویمان را با خودش از میدان جنگ بیرون کشید. دخترمان به علت کم خوابی و خلوتی مسیر برگشتمان، به یک هاپوی کوچک مبدل شد و پاچهی من و شوهرم را جر واجر کرد. سینهام تنگ شده بود. نفسم در نمیآمد. فشارم هم افتاده بود. « ببین وقتی حرف میزنم خیلی حالم بدتر میشهها... ولی نمیتونم حرف نزنم.» « خب یه دقیقه ساکت شو تو رو خدا نمیر تا برسیم.» « نه از من نخواه حرف نزنم باید حرف بزنم.» هرچه میرفتیم راه کش میآمد. اما بالاخره خودمان را زنده و سالم رساندیم به لوبیا پلو. جای شما خالی.امسال هم خودمان را ثابت کردیم. از وقتی یادم میآید دغدغهام همین بوده که به یک شکلی یک جای کار کشورم را بگیرم. اما نمیدانستم چه کار کنم. تصمیم گرفتم مسیر مشخص را دنبال کنم. اینکه هرسال میروم راهپیمایی، اینکه خودم را برای کتاب میکشم و اینکه توی سن کم مادر شدم، همه برای این است که به صفر تا صد مسیری که سید علی خامنهای برای پیشرفت کشورم ترسیم کرده، اعتماد دارم. تا لحظهی مرگم هم همینی است که هست.
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi

آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi
۹:۵۷
.مهمانی کذایینمیدانم ما چندم بارداریم بود. چون ویار و ضعف شدید داشتم، همهاش یک جا نشین شده بودم. آنجایی که من دراز میکشیدم دیگر گود شده بود.فقط هرازگاهی برای جلوگیری از زخم بستر، از این پهلو به آن پهلو میشدم. نه میتوانستم آشپزی کنم و نه حتی یک لیوان بشورم. صبح تا شب عین خرس میخوابیدم. کل زمان هوشیاریم سه چهار ساعت در روز بود. خلاصه که مثل جسد باد کرده بودم روی دست شوهرم. مادرم برای چک کردن علایم حیاتی من و بچه و پیشگیری از جنون دامادش، آمدند خانهی ما. یکی دو روز گذشت. مادرم هم از تماشای پیکر ناپاک نامطهرم وسط هال خسته شد. هوس مهمانی به سرش زد. همان موقع زنگ زد به فامیل گرامیمان:« سلام من و مسلم اومدیم اینجا پیش سعیده.» منتظر واکنش شیمیایی جملهاش در خانم میزبان شد. بالاخره مادرم تلفن را قطع کرد. پرسیدم:« چیشد؟ دعوتمون کردن؟» « آره اما خیلی ناراحت بودن که تو که کوچکتری چرا دعوتشون نکردی.» « یاحسین! خب میگفتی من چقدر حالم بده... اصلاً من نمیام بابا. حالم هم بد میشه. اونجا بالا میارم حالشون بد میشه.» توی آن سه ماه بوی غذا که هیچ تصویرش در ذهنم هم باعث میشد استفراغ کنم.بالاخره با دعوا و پیگیری مادرم، راضی شدم بروم مهمانی. خزیدم جلوی کمد لباسها. بعد از کلی هن وهن و جان کندن حاضر شدم. مثل پیرزنها خم خم سوار ماشین شدم. با اینکه هنوز خیلی زود بود ولی یک حس خسران عجیب غریبی کل تنم را گرفت. « سعیده، گورت کندهست!»باران نرم نرم میبارید. طاها سعی میکرد آدرس را پیدا کند. ولی او از معدود کسانی است که راه را با مپ هم گم میکنند. متأسفانه من هم شوتتر از او، اصلاً اگر ما دوتا را به حال خودمان ول میکردند، مسیر خانه را هم گم میکردیم. آخرش گوشه،ی خیابان تلف میشدیم و باید منتظر میماندیم تا شهرداری ناشناس یک جایی چالمان کند. هرچه بیشتر دور خودمان میچرخیدیم، باران هم شدیدتر میشد. دلم درد گرفته بود و باز فشارم افتاد. زمان کمی داشتیم که زنده برسم به خانهی فامیلمان. ای کاش نمیرسیدم. بیحال و بیجان بعد از سلام و احوال پرسی با کلی آدم ناشناس، یک جایی توی پذیرایی نشستم. رو به رویم، مردها روی مبلها را پر کرده بودند. درست مقابل شوهرم نشستم تا درصورت لزوم برایش چشم و ابرو بیایم. حوصلهام هم که سر رفت، برایش زبان دربیاورم و چشمهایم را چپ کنم نشد برنامههایم را اجرا کنم. آقای صاحبخانه مرا از جایم بلند کرد.« بلند شو اونور بشین که راحت باشی و روبه روی مردها نباشی.» چاره داشتم چهار دست و پا میرفتم. بلند شدم و پشت به مردها نشستم. « سعیده خانم، چیکار میکنی روزا؟» یک نگاه به وضع و اوضاعم کردم. خواستم تواضع به خرج بدهم گفتم:« هیچی هستیم دیگه خداروشکر.» بندهی خدا نه گذاشت و نه برداشت گفت:« نمیشه که بیکار بگردی. خوب نیست آدم همینطوری الاف باشه.» چشمهایم از حدقه درآمد.« بابا لامصب بذار برسم... اصلاً خوب نیست تو کار آدمها دخالت کنیااا.» اینها را نگفتم وقتی دهنم عین کارتونیها وا مانده بود، چه میتوانستم بگویم؟ آقای صاحب خانه رفت. من ماندم و موجی از زنان فامیل که از آشپزخانه به هال ریختند.
۱۰:۰۱
انقدر حالم بد بود و مضطرب بودم که یادم نمانده چه گفتیم و چه شنیدیم. تازه شام را که آوردند، کمی هوشیاریم برگشت. شام قیمه بود. توی خورش گوشت داشت برای همین آبش هم به گوشت آلوده شده بود. لب به آن میزدم تا صبح بالا میآوردم. قبل از غذا کلی با خدا راز و نیاز کردم که آبرویم را نبرد. به قولی مرا آنجا دشمن شاد کن نکند. سالاد روی برنج ریختم و با یک کم خورش خوردم. ویندوزم بالا آمد. چهرهها را شفافتر دیدم و بالاخره صداها را با کیفیت ۳۲٠ شنیدم. بعد از غذا دیگر نمیتوانستم به کسی کمک کنم. فقط رفتم توی اتاق و دراز کشیدم. مادرم هم آمد پیشم. چند دقیقه بعد توی اتاق بیخ تا بیخ، خانمهای خانه نشسته بودند. باز دوباره بحث اینکه چرا دعوتشان نکردم پیش کشیده شد. نمیدانم چرا. انگار وضعیتم گویای شرایط نبود. « دارم میمیرم.» باز هم قانع نشدند ولی بزرگی کردند و بیخیال شدند. بحث به این سمت رفت که برای مهمانیها دیگر چه میکردهام. ای کاش خدا زبانم را لال میکرد و جواب نمیدادم. ابله بودم خواستم شوهرم را پیش بقیه بزرگ کنم به پاس تمام زحمتهایش. « طاها همهی زحمتها رو میکشه این چند وقت. مهمون نداریم معمولاً ولی اگه کسی بیاد میره از بیرون غذا میگیره. همهی ظرفها رو هم میشوره چون نمیتونم سر پا وایستم. الان هم که شام و ناهر رو یا از بیرون میگیره یا یه چیزی درست میکنه. آشپزی هم خیلی خوب بلد نیستم.» خدایا، چرامرا گاو نکردی که ماما کنم؟ جملهی آخر را انگار خیلی جدی گرفتند. یک باره بهمن نصیحتها سرم سرازیر شد. پیر و جوانشان شروع کردند به دل سوزاندن برای طاها. « گناه داره یه طلبه بیچاره مگه چقدر درمیاره؟» « الان به روت نمیاره دو روز دیگه عصبانی میشه طلاقت میده.» « جلوی مادرشوهرت خجالت نمیکشی؟» اصلاً باورم نمیشد... « دختر من از تو چند سال کوچیکتر بود که ازدواج کرد. زندگی جمع کن بودا. براش مهمون میومد چند روز...» « عروس من اینجور اون جور.» نگاهم به مادرم افتاد که با چهرهای متأسف حرفهایشان را گوش میداد و تایید می کرد. نمیدانم چرا انتظار داشتم از خودم و دستپختم دفاع کند. توی دلم گفتم:« آخهههههه جای خالیها الان اینطوریم قبلش از بهشت برامون طعام میفرستادن؟ یا عمهتون درست میکرد؟!» کم مانده بود گریهام بگیرد. به خودم آمدم دیدم نشستهاند و دارند دستور پخت دمی گوجه را یادم میدهند.« ببین، گوجه و پیاز رو تفت میدی...» به طاها پیام دادم زودتر بلند شود. دیگر حالم داشت از آن مهمانی کذایی بهم میخورد. توی راه برگشت، افتادم به جان مادرم. « تو چرا الکی تایید میکردی؟ چرا یه جوری حرف میزنین انگار من هیچ غلطی تو اون خونه نمیکنم؟» از عصبانیت داشتم منفجر میشدم. طاها آرامم کرد. پدر و مادرم که پیاده شدند یک دل سیر توی ماشین گریه کردم. تا آن شب فکر میکردم چقدر کار بزرگی میکنم که بچهای را توی وجودم پرورش میدادم. دیگر احساس پستی میکردم. « ای کاش ازدواج نمیکردم. ای کاش بچه دار نمیشدم. ای کاش خیلی قبلتر مرده بودم.» حرص میخوردم و دلم درد میگرفت دلم میخواست وسط هق هقهایم آخ بگویم. طاها گفت:« گریه نکن نابود کردی خودت رو. عجب غلطی کردیم بلند شدیم رفتیم. اصلاً گور باباشون تو این همه کار میکنی همین حالا هم که زمینگیر شدی از خیلیا جلوتری. اصلاً خودشون چین؟» فایده نداشت داشتم دق میکردم. قبل از خواب قرص اعصابم را خوردم و بعد از یک ساعت گریه خوابم برد. دقایق آخر داشتم به این فکر میکردم، با این همه حرصی که من خوردم، فردا که بیدار شوم بچهام زنده است؟
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi

آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi
۱۰:۰۲
.کتابهایی که توی بهمن خوندم
۱- متهم دادگاه اولد بیلی/ مرتضی قاضی
این کتاب، خاطرات شفاهی عبدالله نوریپور از اعضای گروه دستمال سرخهاست. متهم دادگاه اولد بیلی جذابترین کتابی بود که توی این سبک خواندم. خط روایت جذابش باعث شد از بقیهی خاطرات شفاهی دلنشینتر باشد.
۲- نجات از مرگ مصنوعی/ حبیبه جعفریان
این کتاب هم مجموعه جستارهای روایی نویسنده در موضوعات مختلف است. از بین جستارها، دوتای اولی و جستاری که دربارهی استانبول بود را بیشتر دوست داشتم. در مورد باقی جستارها: چون دیدگاه یکسانی با نویسنده نداشتم خیلی با آنها ارتباط نگرفتم. ولی اصلاً مهم نیست چون قلم خیره کنندهی نویسنده باعث نیشود این کتاب تا ابد راهنمای من برای نویسندگی باشد.
۳- کتاب صوتی آخرین شاهدان/ سوتلانا الکسیوویچ
این کتاب، مجموعه خاطرات و روایات کوتاه مردم روسیه از اشغال کشورشان توسط نازیهاست.همهی روایتها جذاب و دردناک بود. به نظرم کتاب چیز اضافهای نداشت. همه چیز اندازه بود.
۴- رمان تبریز مهآلود/ محمد سعید اردوبادی
هرچه دربارهی این کتاب بگویم حق مطلب ادا نمیشود. خلاصه کنم. تبریز مهآلود اثر نویسندهی آذربایجانی دربارهی یک شخص بانفوذ توی تبریز است که دارد خودش را برای انقلاب مشروطه به آب و آتش میزند. به نظرم این کتاب هیچی کم نداشت.با اینکه رمان قطوری بود اما بسیارراحتخوان و جذاب بود. شبیه رمانهای روسی بود. به خاطر حوادث مختلفی که طی خط اصلی داستان اتفاق میافتاد، کشش قصه هزار برابر میشد. بهترین کتابی بود که تاحالا خواندم.
۵- کتاب صوتی فردا شکل امروز نیست/ نادر ابراهیمی
مجموعه داستان کوتاه از نادر ابراهیمی و با موضوع آینده و تغییر نگرش و از این جور حرفها. داستان آخر را بیشتر دوست داشتم.
۶- کتاب صوتی ویالون زن روی پل/ خسرو باباخانی
این کتاب روایت خود نویسنده از سی سال اعتیادش است. وایلون زن روی پل خیلی خوب فلاکتها و سختیهای اعتیاد و ترک اعتیاد را نشان میدهد. پنجاه درصد اول کتاب را بیشتر دوست داشتم ولی در مجموع به شدت توصیه میکنمش. ۷- کتاب صوتی زمین نرم/ آیین نوروزی
این هم مجموعه داستان کوتاهی بود که اکثرشان پایان باز بودند ولی همهشان خیلی قشنگ بودند.
۸- نمایشنامه سه خواهر/ آنتوان چخوف
این هم معرفی خاصی نمیخواهد. ماجرای سه خواهر و یک برادر در یک خانه بود. مثل باقی آثار چخوف بود. و از لحاظ پایان بسیار به دایی وانیا شبیه بود.
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi

۱- متهم دادگاه اولد بیلی/ مرتضی قاضی
این کتاب، خاطرات شفاهی عبدالله نوریپور از اعضای گروه دستمال سرخهاست. متهم دادگاه اولد بیلی جذابترین کتابی بود که توی این سبک خواندم. خط روایت جذابش باعث شد از بقیهی خاطرات شفاهی دلنشینتر باشد.
۲- نجات از مرگ مصنوعی/ حبیبه جعفریان
این کتاب هم مجموعه جستارهای روایی نویسنده در موضوعات مختلف است. از بین جستارها، دوتای اولی و جستاری که دربارهی استانبول بود را بیشتر دوست داشتم. در مورد باقی جستارها: چون دیدگاه یکسانی با نویسنده نداشتم خیلی با آنها ارتباط نگرفتم. ولی اصلاً مهم نیست چون قلم خیره کنندهی نویسنده باعث نیشود این کتاب تا ابد راهنمای من برای نویسندگی باشد.
۳- کتاب صوتی آخرین شاهدان/ سوتلانا الکسیوویچ
این کتاب، مجموعه خاطرات و روایات کوتاه مردم روسیه از اشغال کشورشان توسط نازیهاست.همهی روایتها جذاب و دردناک بود. به نظرم کتاب چیز اضافهای نداشت. همه چیز اندازه بود.
۴- رمان تبریز مهآلود/ محمد سعید اردوبادی
هرچه دربارهی این کتاب بگویم حق مطلب ادا نمیشود. خلاصه کنم. تبریز مهآلود اثر نویسندهی آذربایجانی دربارهی یک شخص بانفوذ توی تبریز است که دارد خودش را برای انقلاب مشروطه به آب و آتش میزند. به نظرم این کتاب هیچی کم نداشت.با اینکه رمان قطوری بود اما بسیارراحتخوان و جذاب بود. شبیه رمانهای روسی بود. به خاطر حوادث مختلفی که طی خط اصلی داستان اتفاق میافتاد، کشش قصه هزار برابر میشد. بهترین کتابی بود که تاحالا خواندم.
۵- کتاب صوتی فردا شکل امروز نیست/ نادر ابراهیمی
مجموعه داستان کوتاه از نادر ابراهیمی و با موضوع آینده و تغییر نگرش و از این جور حرفها. داستان آخر را بیشتر دوست داشتم.
۶- کتاب صوتی ویالون زن روی پل/ خسرو باباخانی
این کتاب روایت خود نویسنده از سی سال اعتیادش است. وایلون زن روی پل خیلی خوب فلاکتها و سختیهای اعتیاد و ترک اعتیاد را نشان میدهد. پنجاه درصد اول کتاب را بیشتر دوست داشتم ولی در مجموع به شدت توصیه میکنمش. ۷- کتاب صوتی زمین نرم/ آیین نوروزی
این هم مجموعه داستان کوتاهی بود که اکثرشان پایان باز بودند ولی همهشان خیلی قشنگ بودند.
۸- نمایشنامه سه خواهر/ آنتوان چخوف
این هم معرفی خاصی نمیخواهد. ماجرای سه خواهر و یک برادر در یک خانه بود. مثل باقی آثار چخوف بود. و از لحاظ پایان بسیار به دایی وانیا شبیه بود.
آدرس ایتا: https://eitaa.com/saidehnoteآدرس بله: @varaghkahi
۹:۵۹