بله | کانال زنان جنگ (روایت‌های زنانه از جنگ)
عکس پروفایل زنان جنگ (روایت‌های زنانه از جنگ)ز

زنان جنگ (روایت‌های زنانه از جنگ)

۷۶۵ عضو
thumbnail
درون هر زن، نیرویی پنهان زندگی می‌کند؛نیرویی که وقتی جهان پشتش را خالی می‌کند،او را به خودش برمی‌گرداندو آرام و بی‌صدا قد می‌کشد و همه چیز را از نو می‌سازد.
صبح بخیر🪴با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای #زنان_جنگ باشید:@zananejang

۵:۵۷

thumbnail
من مدام در صحبت‌هایش دنبال یک اسم رمز می‌گردم؛ اسم رمزی که مرا به جایی وصل کند تا آرام شوم. اما انگار چیزی دستم را نمی‌گیرد. هنوز...
روایت سمیه حیدری، ۳۹ ساله، نویسنده، روایتگر، مادر و خانه‌دار را در #زنان_جنگ بخوانید:@ZananeJang

۱۵:۵۲

زنان جنگ (روایت‌های زنانه از جنگ)
undefined من مدام در صحبت‌هایش دنبال یک اسم رمز می‌گردم؛ اسم رمزی که مرا به جایی وصل کند تا آرام شوم. اما انگار چیزی دستم را نمی‌گیرد. هنوز... روایت سمیه حیدری، ۳۹ ساله، نویسنده، روایتگر، مادر و خانه‌دار را در #زنان_جنگ بخوانید: @ZananeJang
thumbnail
روایتی به قلم سمیه حیدری، ۳۹ ساله، نویسنده، روایتگر، مادر و خانه‌دار
شب از نیمه گذشته. بی‌خوابی دست از سرم برنمی‌دارد. یک بیت شعر از سرِ شب توی سرم رفت‌وآمد می‌کند. به قول دهه‌هشتادی‌ها «ذهنم قفلی زده روش».
صفحه‌ی گوشی را باز می‌کنم و شعر را توی موتور جستجو ذره‌بین و گردو می‌نویسم. از چرخ‌زدن در نتِ دست‌وپا‌بسته چیزی دستگیرم نمی‌شود. مخاطبین گوشی را بالا و پایین می‌کنم. به یکی از دوستان جنوبی‌ام پیام می‌دهم. بعد از سلام و احوال‌پرسی، بی‌مقدمه از او می‌پرسم: «می‌دانی چرا در جنوب می‌گویند: میناب گلستانه... گلستانه میناب؟»
صدای اذان از مسجد محل در اتاق می‌پیچد. گوشی را کنار می‌گذارم و پای سجاده می‌نشینم. بعد از نماز، تسبیح به دست می‌گیرم و مثل تمام این چهل‌و‌اندی شب، برای صبر دل پدران و مادران داغدار و پیروزی وطن، صلوات می‌فرستم.
صفحه‌ی گوشی روشن می‌شود. دوستم جواب داده. خوش‌صحبت است و به اقلیم جنوب اشراف کامل دارد. برایم دقیق توضیح می‌دهد که میناب برگرفته از «میان دو آب» است؛ قدمتی صد هزار ساله دارد؛ و در گذشته‌ای نه‌چندان دور، جایی بوده سرسبز، پر از باغ‌های انبه و مرکبات. از مردمش می‌گوید و رشادت‌هایشان از زمان استعمار پرتغال و انگلیس تا جنگ تحمیلی؛ از محرومیت و کم‌آبی‌های اخیرش. دوستم می‌گوید و می‌گوید...
من مدام در صحبت‌هایش دنبال یک اسم رمز می‌گردم؛ اسم رمزی که مرا به جایی وصل کند تا آرام شوم. اما انگار چیزی دستم را نمی‌گیرد. شعر هنوز در سرم رژه می‌رود: «میناب گلستانه... گلستانِ مینو».
در خیالم شهری که دورش پر از گل‌های سرخ است نقش می‌بندد و هم‌زمان ذهنم باز کلنجار می‌رود. این بار با خودم می‌گویم: کاش من یک سِمَت مهم داشتم؛ از آن سمت‌هایی که مثلاً نام اولین‌ها را می‌گذارند و هر وقت خواستند عوضش می‌کنند. مثلاً نام اولین ستاره، اولین دریا، اولین درخت و اولین گل.
بعد یک روز دستور می‌دادم برایم یک باغچه درست کنند و در آن صدوشصت‌وهشت گلِ شقایق بکارند. بعد از هر کشور یک مدافع حقوق کودک دعوت می‌کردم و کنار باغچه برایشان میز و صندلی می‌چیدم. بعد از پذیرایی، برایشان از صبح نهم اسفند سال هزار و چهارصد و چهار در میناب می‌گفتم. از مدرسه‌ای به نام شجره‌ی طیبه، از دختر‌بچه‌ها و پسر‌بچه‌های دانش‌آموز، از کوله‌پشتی‌هایشان، از نیمکت‌ها، از خوراکی‌هایی که مادرها به هوای ضعف و شکستنِ کله‌گنجشکی برایشان گذاشته بودند. جزئیات روزه، تشنگی، گرسنگی و کله‌گنجشکی را هم توضیح می‌دادم...
در انتها می‌رسیدم به موشک، به انفجار، به تکه‌های دست و پای دانش‌آموزان زیر آوار، به موهای دم‌اسبی و گیس‌بافت‌های خونی، به دفترها و کتاب‌هایی که همراه آرزوهای پدر و مادرهای دانش‌آموزان سوختند و دود هوا شدند. به پیکر ماهان نصیری که انگار فرشته‌ها روح و جسمش را با هم به بهشت بردند و هیچ اثری از او پیدا نشد که نشد...
داشتم می‌گفتم. در پایان صحبت‌هایم هم یک قرارداد می‌بستم. از همه‌ی حاضرین امضا و تعهد می‌گرفتم. بعد صدایم را تا آسمان هفتم بالا می‌بردم و می‌گفتم: «خوب، این صد و شصت‌ و هشت گلِ شقایق را نگاه کنید. نگاه کلی نه؛ برای تک‌تکشان جداگانه وقت بگذارید و از این به بعد به گل شقایق بگویید: گلِ میناب...»
در پایان هم، بلافاصله در تمام موتورهای جست‌وجو برایش معنی می‌ساختم: گلِ میناب؛ گلی که نماد بی‌گناهی، پاکی و شهادت است...
#زنان_جنگ#جنگ_آمریکا‌اسرائیل_با_ایران🤍undefined🤍undefined🤍undefinedundefined لطفا این مطلب را به مجله پیشنهاد بدهید!
با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید:@zananejang

۱۵:۵۳

thumbnail
زن، فقط از درد روایت نمی‌کند؛ او روایتگر امیدی است که از دل هر ویرانی رویش می‌کند.صبح بخیر🪴با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای #زنان_جنگ باشید:@zananejang

۶:۳۲

thumbnail
ذهنم پر می‌کشد به برنامه دورهمی. صدای مدیری توی سرم می‌پیچد: «احساس خوشبختی می‌کنی؟»
رو به رویش احسان علیخانی نشسته تصویری می‌سازد که می‌نشیند کج ذهنم در کنار تعریف خوشبختی: «بچه که بودیم برای شوخی سر دوستامون رو می‌کردیم زیر آب. وقتی حباب می‌زد می‌آوردیم بیرون. بعد نفس که می‌‌گرفت دوباره می‌کردیم تو آب. خوشبختی همین یه لحظه است فاصله بین دو تا رنج.»

روایت سارا شهرابی فراهانی، ۲۸ ساله، نویسنده، مدرس داستان نویسی نوجوان را در #زنان_جنگ بخوانید:@ZananeJang

۸:۰۴

thumbnail
روایتی به قلم سارا شهرابی فراهانی، ۲۸ ساله، نویسنده، مدرس داستان نویسی نوجوان
«زندگی همچنان جاری ست»
صبح با صدای انفجار برای نماز بلند شدم. شاید دشمن هم به اندازه خدا نمی‌خواست نمازم قضا شود! نگاهم را به پنجره دادم. پای کوه‌ها ستون دود خاکستری بالا می‌رفت. دیگر به اندازه قبل نترسیدم. آدمیزاد است دیگر به هر چیزی عادت می‌کند. باور نمی‌کردم به صدایی که ناقوس مرگ است، هم عادت کنم؛ اما اتفاق افتاد. کمی که گذشت ابرها دود‌های سیاه را پراکنده کردند. سپیده سر زد. کوه‌ها سپید پوش از برف بود. صدای جیک جیک گنجشک‌ها می‌آمد. باران شهر را آب و جارو کرده و باد شاخه‌های نورس بهاری را تکان می‌داد.
ذهنم پر می‌کشد به برنامه دورهمی. صدای مدیری توی سرم می‌پیچد: «احساس خوشبختی می‌کنی؟»رو به رویش احسان علیخانی نشسته تصویری می‌سازد که می‌نشیند کج ذهنم در کنار تعریف خوشبختی: «بچه که بودیم برای شوخی سر دوستامون رو می‌کردیم زیر آب. وقتی حباب می‌زد می‌آوردیم بیرون. بعد نفس که می‌‌گرفت دوباره می‌کردیم تو آب. خوشبختی همین یه لحظه است فاصله بین دو تا رنج.»
به بالکن رفتم تا لباس‌ها را پهن کنم. پیرمرد همسایه سرش را از پنجره بیرون آورده. شاید دنبال اثری از انفجار‌های دیشب می‌گشت. گیره را که به جوراب زدم، چشمم به پارک روبه رو خانه افتاد. مردی در حال دویدن بود. زمین فوتبال پارک را دور می‌زد و نفس نفس زنان می‌چرخید. با دیدنش جا خوردم همان طور که دیشب با دیدن مردی در مترو جا خوردم. مرد ساک ورزشی‌ به دست سوار پله برقی شد. سینه فراخش نشان می‌داد هیچ وقت باشگاهش قضا نمی‌شود، حتی در میانه جنگ. عجیب بود، تلاش برای حفظ سلامتی در این روزها.
حتی از خودم متعجبم. وقتی صدای مهیبی بلند شد و دود سیاه آسمان را پر کرد، روی دوچرخه بودم. دسته کبوتر‌ها که از ساختمان گریختند، لحظه‌ای ایستادم و سریع به سمت خانه رکاب زدم.
با گذشت بیشتر از یکماه از جنگ هنوز پیروزی هر باره زندگی شگفت زده‌ام می‌کند. هنوز هم نمی‌فهمم چه ‌طور خورشید هر روز از پس این غم‌ها طلوع می‌کند و شب را جا می‌گذارد؟ از خود می‌پرسم چرا امید همچنان جاری ست؟ و طبیعت راه خودش را می‌رود؟ هر چه قدر هم به آدم‌ها سخت بگذرد، خورشید طلوع می‌کند و صدای جیک جیک گنجشک‌ها سر زدن صبح را خبر می‌دهد. شاید طبیعت نمی‌فهمد. خالقش دستور داده و او هم اطاعت می‌کند، اما آدم‌ها چی؟ ما می‌فهمیم اشک‌ها را کنار می‌زنیم و زندگی را از سر می‌گیریم. بمب‌ها توان کشتن آدم‌ها را دارند؛ اما امیدها را نه. خون‌ها بر زمین می‌ریزد و جوانه می‌دهد. هر بار پر‌بارتر و ریشه‌دارتر.
شجاعت زیادی می‌خواهد زندگی کردن، وقتی مرگ نزدیک می‌شود. مثل زدن به دل آتش است، در قصه ابراهیم. نمی‌دانی گلستان است میان شعله‌های رقصنده. اما دل می‌دهی به دستور پروردگارت. باید زندگی کنم میان صدای دو انفجار. قهوه را می‌نوشم و لپ تاپ را برای نوشتن باز می‌کنم. احسان علیخانی راست می‌گفت: «خوشبختی؛ فاصله کوتاه میان دو رنج است.»
undefinedویدئوی پیوست از بهار و پرندگان را ببینید که چطور زندگی را جاری کردند.
#زنان_جنگ#جنگ_آمریکا‌اسرائیل_با_ایران🤍undefined🤍undefined🤍undefinedundefined لطفا این مطلب را به مجله پیشنهاد بدهید!
با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید:@zananejang

۸:۰۵

thumbnail
صبح از چشم‌های زنی شروع می‌شود که تصمیم می‌گیرد دنیا را دوباره بسازد...undefinedundefined
با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای #زنان_جنگ باشید:@zananejang

۶:۲۴

thumbnail
«ای لَوَند مکّاره!

تازه اولِ کاره…»

این را دایه‌گلاب می‌خواند؛ برای عروس‌های پا‌به‌ماه و زائوهای فامیل، وقتی خُرده‌دردهاشان شروع می‌شد، جیغ و ناله‌شان بالا می‌رفت و خانه را می‌گذاشتند روی سر.

روایت مریم قرائی زاده، ۳۷ ساله، داستان‌نویس و مادر را در #زنان_جنگ بخوانید:
@ZananeJang

۱۳:۱۴

thumbnail
روایتی به قلم مریم قرائی زاده، ۳۷ ساله، داستان‌نویس و مادر:
«ای لَوَند مکّاره!

تازه اولِ کاره…»

این را دایه‌گلاب می‌خواند؛ برای عروس‌های پا‌به‌ماه و زائوهای فامیل، وقتی خُرده‌دردهاشان شروع می‌شد، جیغ و ناله‌شان بالا می‌رفت و خانه را می‌گذاشتند روی سر.
دایه می‌خزید و نزدیک‌تر می‌شد. می‌رفت و وَرِ دلشان می‌نشست. ریز می‌خندید و دل و پهلوشان را روغن‌مالی می‌کرد. سر می‌بُرد بیخ گوششان؛ شب حجله را یادشان می‌آورد؛ آن قِر و قِیفه‌ها، شوخی و خنده‌ و درآغوش‌بودن‌ها. می‌گفت و می‌گفت تا به شکر خوردن بیفتند. باز اما ول‌کن نبود. غش‌غش می‌خندید. می‌گذاشت خوب بلرزند؛ خیسِ عرق شوند و نعره‌شان بالا برود. این‌بار دستمالی کلفت برمی‌داشت؛ می‌چپاند توی حلقشان، لای دندان‌ها. می‌گفت خوب زور بزنند که تازه وقت مزد است!بچه را که از زهدان می‌گرفت، یکی می‌خواباند پشتش؛ سفت و قایم! گریه‌اش که بالا می‌رفت، می‌چسباندش به سینه‌ی مادر و می‌گفت: «بیا، زاییدی… بزرگش کن!»
خدا بیامرزدش! من که او را ندیدم و وصفش را از این‌وآن شنیدم. این روزها اما خیلی یادش می‌کنم؛ وقتی غرش موشک و جنگنده‌ها سینه‌ی آسمان را می‌شکافد، انفجارهای پیاپی لرزه بر اندام شهر می‌اندازد و هُرمِ نفس‌های مرگ تنم را تب‌دار و خیس از عرق سرد می‌کند. این‌جاست که قهقهه‌ی دایه توی سرم می‌پیچد؛ انگار همین دوروبر است. آوازش می‌آید که می‌خواند: «ای لَوَند مکّاره! / تازه اولِ کاره…»
مغناطیس صداش می‌بَرَدَم تا دهه‌ی شصت؛ شوشتر، لب سدِّ گتوند. میرزا محمد سُلگی، فرمانده‌ی گردان حضرت اباالفضل(ع)، به سیاق هر شب، نیروها را وادار کرد به دل آب بزنند. زمستان بود و سرما استخوان می‌ترکاند. حرف اما حرفِ فرمانده بود. همه، ساعتی را توی آب مشقِ جنگ کردند؛ حتی معاون پشتیبانی گردان! طفلک، جثه‌ای نداشت. وقت بیرون‌آمدن از آب مثل بید می‌لرزید. فکش به هم می‌خورد و کم مانده بود دندان‌هاش خرد شود. یکی پتو پیچش کرد. یکی آتش آورد و آن یکی شانه‌هاش را مالید. بی‌فایده بود.
میرزا محمد جلو رفت. پنجه‌های ضخیمش را انداخت دو طرف صورتِ معاون و فکش را محکم گرفت. خنده‌ای سر داد و درآمد که: «حالا باز هم می‌گی مرگ بر آمریکا؟!»جوان سری تکان داد. همان‌طور لرزان و بریده گفت: «مَمـرررگ بـبـررر آمــریکـااا!»
حق با اوست؛ با دایه‌گلاب و میرزا محمد سلگی هم. ما هنوز اول راهیم و سوز به مغز استخوان‌ها نرسیده است. اصلاً بگذار برسد و تا آخرین ذره خاکستر شویم. چه باک؟! به خنده‌هایشان قسم که تازه وقت مزد است!
#زنان_جنگ#جنگ_آمریکا‌اسرائیل_با_ایران🤍undefined🤍undefined🤍undefinedundefined لطفا این مطلب را به مجله پیشنهاد بدهید!با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید:@zananejang

۱۳:۱۸

thumbnail
آن روزها مدام با خودم فکر می‌کردم: برای من، که معمولاً با این مدل ترس‌ها غریبه‌ام، این همه استرس از کجا می‌آید؟ بعدها فهمیدم شاید ریشه‌اش در «بار شیشه‌ای» بود که از وجودش بی‌خبر بودم؛ باری که چند هفته بعد از جنگ دوازده‌روزه تازه فهمیدم در من بوده است.

روایت حورا اصفهانیان، ۳۲ ساله، خانه دار و شاعر را در #زنان_جنگ بخوانید:
@ZananeJang

۱۳:۱۷

thumbnail
روایتی به قلم حورا اصفهانیان، ۳۲ ساله، خانه دار و شاعر:
شیر-خطدارم ظرف‌ها را می‌شویم و هم‌زمان واژه‌ها را توی سرم بیدار می‌کنم، که چیزی از این روزها یادگار بماند. حواسم هم هست کاسه‌وکوزه‌ها آرام جابه‌جا شوند تا نوزادم بیدار نشود و بتوانم کارهای خانه را ادامه بدهم. صدای برخورد قاشق و بشقاب را هم کوتاه می‌کنم؛ مادر که می‌شوی، حتی صداها را هم آهسته‌تر زندگی می‌کنی.
انگار همین دیروز بود. در جنگِ دوازده‌روزه، برای اینکه سر به سر خاله‌هایم بگذارم، بهشان زنگ می‌زدم و با خنده می‌گفتم: «ترسیدم، می‌خوام بیام شهرستان!» بعد هم مکالمه را با شوخی ادامه می‌دادم. آن‌ها که خبر نداشتند ترس را لابه‌لای شوخی‌هایم چیده‌ام، حرفم را جدی می‌گرفتند و دلداری‌ام می‌دادند که: «ان‌شاءالله جنگ تموم می‌شه و نیازی نیست مهاجرت کنی به شهرستان.»
آن روزها مدام با خودم فکر می‌کردم: برای من، که معمولاً با این مدل ترس‌ها غریبه‌ام، این همه استرس از کجا می‌آید؟ بعدها فهمیدم شاید ریشه‌اش در «بار شیشه‌ای» بود که از وجودش بی‌خبر بودم؛ باری که چند هفته بعد از جنگ دوازده‌روزه تازه فهمیدم در من بوده است.
این استرس هم سرِ بزنگاه دوباره برگشت؛ بعد از نه ماه. نه فقط برای من، برای همه‌ی ما. اما حالا که فارغ شده بودم، انگار دیگر خبری از آن اضطراب قدیمی نیست. آن‌قدر درگیر دخترم، «آرزو»، هستم که جایی برایش نمی‌ماند. بچه‌داری است دیگر؛ نوزاد داشتن خودش داستان جداگانه‌ای در زندگی است. ابتدای کار آن‌قدر پیچیدگی دارد که نه به بمباران فکر می‌کنم، نه به مهاجرت، نه حتی به تعارف‌های گاه‌وبی‌گاه اقوام برای آمدنم.
شب‌ها که بیدار می‌شوم تا شیرش بدهم، گاهی یاد همان روزهای جنگ می‌افتم. آن موقع‌ها فکر می‌کردم ترس یعنی صدای آژیر و خبرهای داغ و چمدانی که نصفه‌باز گوشه‌ی خانه مانده. حالا می‌بینم ترس شکل‌های دیگری هم دارد؛ مثل همین دل‌آشوبی‌های مادرانه، وقتی صدای گریه‌ی نوزاد از اتاق می‌آید.
مثل سکه‌ای که مدام در خودش می‌چرخد، من هم توی «خط شیر» هستم؛ بین خواب و بیداری، بین شیر دادن و جمع‌وجور کردن خانه. آروغ بچه را می‌گیرم و گاهی هم لابه‌لای همین کارها، آروغِ روشن‌فکری می‌زنم. با خودم دعا می‌کنم همان‌طور که درگیر شیر دادن مانده‌ام، ذهنم درگیر حوادث و خبرهای داغ نشود.
با این حال، هر بار که به آرزو نگاه می‌کنم، یاد همان سکه می‌افتم؛ سکه‌ای که همیشه میان شیر و خط می‌چرخد. جنگ هم شبیه همین است؛ سکه‌ای در هوا. اما دلم می‌خواهد وقتی روی زمین می‌نشیند، سهم ما «شیر» باشد.
این‌که در شیر یا خطِ جنگ، «شیر» شویم؛ محکم‌تر از همیشه بایستیم برای خاکمان و برای فرزندان آینده‌مان؛ برای تمام "آرزوهایی" که حالا در بغل‌های مادرها، شیر می‌خورند و قد می‌کشند.
#زنان_جنگ#جنگ_آمریکا‌اسرائیل_با_ایران🤍undefined🤍undefined🤍undefinedundefined لطفا این مطلب را به مجله پیشنهاد بدهید!با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید:@zananejang

۱۳:۲۰

thumbnail
صبح که می‌رسد، انگار جهان دوباره می‌گوید که نور، بدون تاریکی فهمیده نمی‌شود و خوشبختی، پس از روزهای سخت جلوه پیدا می‌کند. امیدت را نگه دار؛ ردّ مهربانی خدا همیشه در زندگی دیده می‌شود.
صبح بخیر...undefined
undefinedتصویر از سایه‌ی نور، روی میز کارِ اهالی زنان جنگ است.با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای #زنان_جنگ باشید:@zananejang

۶:۱۴

thumbnail
مادر بغدادی با آرامش به بچه‌ها گفت:
«پسرم، این‌جوری گریه نکنید… مادرتون ناراحت میشه.»
هنوز دلداری‌ها تمام نشده بود که رقیه‌خانم آخرین پلان مادری‌اش را به زیباترین شکل بازی کرد. انگار...

روایت زهرا کبریایی زاده، ۴۷ ساله، خانه دار و راوی را در #زنان_جنگ بخوانید:@zananejang

۱۰:۳۱

زنان جنگ (روایت‌های زنانه از جنگ)
undefined مادر بغدادی با آرامش به بچه‌ها گفت: «پسرم، این‌جوری گریه نکنید… مادرتون ناراحت میشه.» هنوز دلداری‌ها تمام نشده بود که رقیه‌خانم آخرین پلان مادری‌اش را به زیباترین شکل بازی کرد. انگار... روایت زهرا کبریایی زاده، ۴۷ ساله، خانه دار و راوی را در #زنان_جنگ بخوانید: @zananejang
thumbnail
روایتی به قلم زهرا کبریایی زاده، ۴۷ ساله، خانه‌دار و راوی:
این نوبۀ جنگ، وداع شهدا متفاوت بود؛ از همان روزهای اول می‌شد فهمید حال‌وهوای معراج فرق کرده است.
جز یکی‌دو روز اول، که آقای خمسه بالای پیکر شهدا مداحی کرد و روضه خواند، بنا بر این شده بود وداع‌ها کوتاه باشد و تا جای ممکن در حسینیه تجمعی شکل نگیرد. اسرائیل و آمریکا افسار پاره کرده بودند و تأمین امنیت خانواده‌ها مهم بود.
مهمان حسینیه، کامل‌مردی بود همراه با دو پسر جوان؛ هر سه روی صندلی‌های سفیدِ معراج نشسته بودند و سکوت کرده بودند. پرسیدم:
«شهیدتون کیه؟»
مردی که همراه جوان‌ها بود گفت:
«رقیه ابراهیم‌آذر.»
پس امروز مهمانِ شهیده داشتیم.
شهیده رقیه ابراهیم‌آذر، متولد ۱۳۵۷، ۴۷ ساله، بانوی بسیجیِ حوزه ۱۰۳ جنت‌آباد؛ در حال آماده کردن افطاری برای دوستان و همراهانش بود که با شلیک موشک اسرائیل به ساختمان حوزه، به شهادت رسید و عاقبت‌به‌خیر شد.
حالا خانواده‌ی کوچکش آمده بودند برای بار آخر مادر را ببینند و چهره‌ی مهربانش را خوب تماشا کنند.پیکر شهیده را آوردند داخل اتاق وداع خصوصی. مادر بغدادی بندهای کفن را باز کرد. پارچه را از روی صورت رقیه‌خانم کنار زد. یکی از خادم‌ها گلاب پاشید اطراف پیکر. حالا مادر آماده بود برای دیدار عزیزانش.
خانواده را صدا زدند. پدر همراه یکی از پسرها زودتر وارد اتاقک وداع شد، اما پسر بزرگ‌تر هنوز پشت درِ اتاق وداع این پا و آن پا می‌کرد. تمام وجودش بغض بود. چند قدم رفت سمت اتاق، دوباره برگشت. شاید در همان چند دقیقه تمام زندگی‌اش با مادر را مرور کرده بود؛ قربان‌صدقه‌هایش، مهربانی‌هایش، حتی تشرهای مادرانه‌اش.
خادم‌ها دوباره صدایش کردند:
«وداع کوتاهه. بیا زودتر مادرتو ببین، می‌خوایم ببریمش.»
بالاخره پایش را کشاند سمت اتاق وداع و با پدر و برادرش دور مادر حلقه زدند. صورت مادر را که دید، بغضش شکست و هق‌هق گریه شانه‌هایش را لرزاند. پسر کوچک‌تر صورتش را نزدیک صورت مادر برد و آخرین نجواهایش را آرام‌آرام، با گریه، در گوشش گفت.
مادر بغدادی با آرامش به بچه‌ها گفت:«پسرم، این‌جوری گریه نکنید… مادرتون ناراحت میشه.»
هنوز دلداری‌ها تمام نشده بود که رقیه‌خانم آخرین پلان مادری‌اش را به زیباترین شکل بازی کرد. صدای مادر بغدادی نگاه همه را کشید سمت پیکر:
«ببین! اشک مادرتو درآوردی… گفتم انقد گریه نکن کنارش، می‌فهمه، ناراحت میشه… ببین! اشکش راه افتاد…»
صدای گریه‌ی بچه‌ها و همسر رقیه بلندتر شد و همان لحظه دیدیم اشک از گوشه‌ی چشم رقیه‌خانم آرام راه افتاده است. مادر است دیگر… طاقت دیدن اشک عزیزانش را نداشت.
شاید رقیه‌خانم روضه‌های مادرمان حضرت زهرا(س) را زیاد گوش می‌داد. شاید بارها تصور کرده بود که چطور می‌شود مادر، بعد از شهادت، بند کفنش باز شود، دست‌هایش بیرون بیاید و برای آخرین بار کودکانش را در آغوش بکشد… حالا آن لحظه دیدار رقیه‌خانم و بچه‌هایش برای ما شده بود روضه‌ی بازِ فاطمیه.
گریه امان همه را بریده بود و بی‌آنکه حرفی بزنیم، روی شانه‌ی هم به یاد مادر پهلوشکسته‌مان زار می‌زدیم.پسرها تکه‌ای از کفن مادر را به یادگار گرفتند؛ روی چشم‌هایشان کشیدند. دیگر وقت وداع آخر بود.پسر کوچک رقیه‌خانم گفت:«میشه یه روضه‌ی کوتاه برای مادرم پخش کنید؟»
پیکر رقیه‌خانم را گذاشتند وسط معراج. روضه که پخش شد، پرچم حضرت زینب(س) را روی پیکرش کشیدند. نشستیم پایین پای شهیده. خادم‌ها بی‌قرار بودند.صحنه‌ای که از رقیه‌خانم دیدیم، فقط معنای «بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون» را برایمان زنده‌تر کرد.هر کس نجوایی با شهیده داشت و من هم آرام نزدیک‌تر شدم. توی گوش رقیه‌خانم گفتم:
«شهیده‌خانم… می‌دونستی هم‌سن همدیگه‌ایم؟ هردومون بچه‌ی انقلابیم؟ هر دومون پنجاه‌وهفتی‌ایم؟ خانوم شهیده… تو که عاقبت‌به‌خیر شدی و رفتی. حالا که دستت بازه، سفارش ما رو هم بکن…»
بچه‌ها دلشان می‌خواست آخرین عکس یادگاری را با مادر بگیرند. عکس را که گرفتند، به پسر کوچک گفتم:
«عکس مادرتو داری تو گوشیت؟»گوشی را سریع از جیبش درآورد، از گالری عکسی را انتخاب کرد و نشانم داد.آخ رقیه‌خانم… صورتت توی عکس شبیه فرشته‌ها بود؛ مهربان، خوش‌رو، خندان.همین‌طور که عکس را نگاه می‌کردم، پسر رقیه تکه‌ی کفن مادر را گذاشت روی صورتش و بویش را با تمام وجود نفس کشید؛ انگار می‌خواست آخرین بوی مادر را برای همیشه نگه دارد...
رقیه‌خانم با چند نفر از دوستانش در حوزه ۱۰۳ جنت‌آباد، در پی حملات اسرائیل، به شهادت رسید.
برای شنیدنِ پادکستِ این روایت کلیک کنید.
#یک_زن_یک_روایت#زنان_جنگ🤍undefined🤍undefined🤍undefined
undefined لطفا این مطلب را به مجله پیشنهاد بدهید!
با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید:@zananejang

۱۰:۳۲

thumbnail
درون هر زن، رویایی هست که روزهای سخت توان خاموش‌کردنش را ندارند.کافی است سختی را تاب بیاورد و از آن عبور کند؛آن‌وقت هر قدمی که در مسیر آن رویا برمی‌دارد،به زیباترین و ماندنی‌ترین بخشِ زندگی‌اش تبدیل می‌شود.
صبح بخیرundefined
با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای #زنان_جنگ باشید:@zananejang

۵:۵۶

thumbnail
نگاهم میان خرابه‌ها می‌گشت که چشمم افتاد به چند جسم پوشانده‌شده با کاورهای مشکی. سرِ کاورها هنوز باز بود. کنار هم گذاشته بودندشان؛ منظم و بی‌صدا. مثل عروسک‌هایی که کسی آن‌ها را در گوشه‌ای انداخته باشد.
یک زن بود، یک کودک کوچک، شاید هم‌سنِ دختر همسایه‌مان، و مردی جوان.
انگار مرگ در انتخاب قربانیانش سلیقه داشت و همین‌طور گزینش کرده بود.

اما چیزی بیشتر از همه نگاهم را میخکوب کرد...

روایت روناک کوشکستانی، ۲۰ساله، نویسنده، شاعر و گوینده را در #زنان_جنگ بخوانید:@zananejang

۱۱:۲۴

زنان جنگ (روایت‌های زنانه از جنگ)
undefined نگاهم میان خرابه‌ها می‌گشت که چشمم افتاد به چند جسم پوشانده‌شده با کاورهای مشکی. سرِ کاورها هنوز باز بود. کنار هم گذاشته بودندشان؛ منظم و بی‌صدا. مثل عروسک‌هایی که کسی آن‌ها را در گوشه‌ای انداخته باشد. یک زن بود، یک کودک کوچک، شاید هم‌سنِ دختر همسایه‌مان، و مردی جوان. انگار مرگ در انتخاب قربانیانش سلیقه داشت و همین‌طور گزینش کرده بود. اما چیزی بیشتر از همه نگاهم را میخکوب کرد... روایت روناک کوشکستانی، ۲۰ساله، نویسنده، شاعر و گوینده را در #زنان_جنگ بخوانید: @zananejang
thumbnail
روایتی به قلم روناک کوشکستانی، ۲۰ساله، نویسنده، شاعر و گوینده:
نه… نه، این صحنه را نباید می‌دیدم! حتی در کابوس‌هایم هم این‌طور تصویرش نکرده بودم. اما دیدم؛ با همین چشم‌هایم. و آن صحنه چنان در ذهنم ماند که حس کردم تا همیشه در مغزم میخکوب می‌شود.
همان شبی بود که اصرار پشت اصرار تکرار می‌کردیم: «بلند شید بریم بیرون! وقت تنگه! بریم فلان‌جا! چیزی از خونه‌ها نمونده، بچه‌ها زیر آوارن، شاید بتونیم کاری کنیم.» آخرش پدر قانع شد و بدون اینکه درست لباس بپوشیم، راه افتادیم. هنوز چند ساعت بیشتر از حملات نگذشته بود و می‌گفتند خیلی‌ها زیر همان خانه‌هایی مانده‌اند که حالا تبدیل شده بود به تلی از خاک و آهن.
هوا سنگین بود. نه فقط از غبارِ آوار؛ از حس و حالی در فضا پخش شده بود… انگار هزاران چشم آنجا بودند و داشتند از دل خرابه‌ها به دنبال جسم بی‌جان عزیزانشان می‌گشتند. مأموران امداد با دستکش‌های سیاه و چهره‌های خسته میان آوار می‌چرخیدند. به ما، غریبه‌هایی که شاید با انگیزه‌های شخصی آمده بودیم، اجازه ورود نمی‌دادند.
کاش همان لحظه اول، صدای مخالفت درونم را جدی گرفته بودم. کاش آن آشناییِ دور، ما را به دل این گورستانِ خانه‌ها نمی‌کشاند.یکی از همراهانم گفت: «بیایید پشت همین ساختمان، بقیه اونجان.»
از کدام ساختمان حرف می‌زد؟ انگار چیزی از آن هیولای سابق باقی نمانده بود! جز مشتی آجر ریز و درشت و تکه‌های فلز کوتاه و بلند، چیزی دیده نمی‌شد. خجالت‌زده بودم از اینکه با هر قدم روی خاطره‌های یک زندگی راه می‌رفتم. این آوار دیگر فقط خاک نبود؛ خانه‌ای بود که تا چند ساعت پیش نفس می‌کشید.
نگاهم میان خرابه‌ها می‌گشت که چشمم افتاد به چند جسم پوشانده‌شده با کاورهای مشکی. سرِ کاورها هنوز باز بود. کنار هم گذاشته بودندشان؛ منظم و بی‌صدا. مثل عروسک‌هایی که کسی آن‌ها را در گوشه‌ای انداخته باشد.
یک زن بود، یک کودک کوچک، شاید هم‌سنِ دختر همسایه‌مان، و مردی جوان.انگار مرگ در انتخاب قربانیانش سلیقه داشت و همین‌طور گزینش کرده بود.
چهره‌ی مرد از شدت فشار و درد درهم مانده بود؛ گویا آخرین لحظه را هنوز با خودش حمل می‌کرد. اما چیزی که بیشتر از همه نگاهم را میخکوب کرد شکم برجسته‌ی زن بود. باردار بود. کاملاً می‌توانستی بفهمی... چند قدم آن‌طرف‌تر مردی ایستاده بود که زیر لب می‌گفت: «فقط چند روز مونده بود به زایمانش…»
همین جمله کافی بود.
نه ماه انتظار. نه ماه دل‌نگرانی و مراقبت. نه ماه حرف زدن با کودکی که هنوز نیامده بود و حالا همه‌چیز همین‌جا تمام شده بود؛ قبل از اولین گریه، قبل از آنکه مادر برای اولین بار فرزندش را به سینه بچسباند و بغل بگیرد...
در حال خودم بودم که مردی را دیدم. با قدم‌هایی لرزان چیزی را در آغوش گرفته بود و به سمت جمعیت می‌آمد. اول نفهمیدم چیست. بعد که نزدیک‌تر شد، دیدم نوزاد است.خیلی کوچک. شاید هنوز یک ماهش هم نشده بود.صورتش بی‌حرکت بود. زیر آوار مانده بود. جنگ، حتی به اندازه چند هفته هم به او فرصت نداده بود.
نمی‌دانم چطور شد که پاهایم سست شد و همان‌جا روی آوار نشستم. صدایی نمی‌شنیدم. فقط نگاه می‌کردم. به آن صورت کوچک. به آن دست‌های بی‌حرکت. به آغوشی که هیچ‌وقت گرمای مادر را تجربه نکرد.
تمام دنیا در آن لحظه برای من خلاصه شده بود در همان نوزاد. در همان آغوش ناتمام.
#زنان_جنگ#جنگ_آمریکا‌اسرائیل_با_ایران🤍undefined🤍undefined🤍undefinedundefined لطفا این مطلب را به مجله پیشنهاد بدهید!
با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید:@zananejang

۱۱:۲۴

thumbnail
نوری که پشت ابرها می‌درخشد، خورشیدی‌ست که دیر یا زود نمایان می‌شود... مانند امیدی که آرام اما مطمئن، راه را به روزی تازه می‌گشاید.صبح بخیرundefinedundefined

undefinedاین ویدئو را مهلای عزیز، از اعضاء تیم تحریریه‌ی زنان جنگ ضبط کرده‌است.
با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای #زنان_جنگ باشید:@zananejang

۶:۲۷

thumbnail
سخت‌ترین لحظه، شب‌هاست. وقتی پسرم خواب است و من به سقف خیره می‌شوم. آنجاست که تمام آن تحلیل‌های علمی، آن واژه‌های قلمبه‌سلمبه مثل «ترومای پس از فاجعه» یا «تاب‌آوری»، پشت درِ اتاق‌خواب می‌مانند.
روایتی از زهره ارشد، ۴۴ ساله، روانشناس، مادر، شاعر و نویسنده را در #زنان_جنگ بخوانید:@ZananeJang

۸:۴۳

thumbnail
روایتی به قلم زهره ارشد، ۴۴ ساله، روانشناس، مادر، شاعر و نویسنده
جنگ برای من دو جبهه دارد: یکی در اتاق مشاوره، جایی که باید آوارِ روان‌های درهم‌شکسته را آجر به آجر بردارم، و دیگری در خانه، وقتی که باید با قلبی لرزان، برای پسرم قصه‌ای بگویم که در آن هیچ دیوی پیروز نمی‌شود. من هر روز میان «واقعیتِ تلخِ بیرون» و «افسانه‌ی شیرینِ درون» پل می‌زنم.
سخت‌ترین لحظه، شب‌هاست. وقتی پسرم خواب است و من به سقف خیره می‌شوم. آنجاست که تمام آن تحلیل‌های علمی، آن واژه‌های قلمبه‌سلمبه مثل «ترومای پس از فاجعه» یا «تاب‌آوری»، پشت درِ اتاق‌خواب می‌مانند.
آنجا من دیگر نه با "فروید" سر و کار دارم و نه با "یالوم"؛ آنجا من فقط یک مادرم که به صدای نفس‌های منظم فرزندش گوش می‌دهد، دستش را آرام روی سینه‌ی او می‌گذارد تا لرزشِ احتمالیِ کابوس‌هایش را بگیرد و در تاریکی، تصویر آینده را می‌سازد.
در ذهنم، برای او مدرسه‌ای بدون پناهگاه، آسمانی بدون دود و کوچه‌ای بدون صدای جنگنده رسم می‌کنم.
من در همان حال که دعا می‌کنم فردا برای شروعی دوباره خورشید بالا بیاید، با تک‌تکِ واژه‌های امیدواری که در طول روز به مراجعانم بخشیده‌ام، برای پسرم زرهی از جنس نور می‌بافم.
شاید رسالت من همین است: «درمان زخم‌های دیگران در روز، و بافتنِ رویای صلح در شب.»#زنان_جنگ#جنگ_آمریکا‌اسرائیل_با_ایران🤍undefined🤍undefined🤍undefinedundefined لطفا این مطلب را به مجله پیشنهاد بدهید!
با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید:@zananejang

۸:۴۴