کتابخانه محتاج نهی نهبندان
داستان زندگی نادرشاه افشار- قسمت صد و بیست و هشتم سلام بر دوستان عزیزم. بچه ها این مدت خیلی جنگیدیم. خون و خون ریزی زیاد دیدیم بذارین امروز براتون از عروسی و وَصل و عِشق و عاشقی بگم. یکمی فَضا رو شاعرانه بکنیم هم بد نیست. نادر بعد از پیروزی بَر کُردها راه وَصل و رسیدن به محبوبِ عزیزش رو هَموار کرد. کُردهای شِکست خورده در برابرِ جَوونمردی نادر می خواستَن غِیرت به خَرج بِدَن. هِمَت کردن که گُذَشته ها رو جُبران بِکُنَن. هَمه این کِشمَکِش ها بَر سَرِ دخترِ سام بیکِ قوچانی شروع شده بود حالا واسه اینکه این قَضیه به خوبی و به خوشی خَتم به خیر بِشه سَعی کردن که هرچه زودتر این وَصلَت عَمَلی بِشه. سام بیک قوچانی که متوجه شد دخترش نه تنها آبروی اونو وخانواده اش بلکه همه کُردهای ساکِنِ قوچان رو حِفظ کرده. فَقط اون بوده که قول داده و قولِش رو نَشکسته خیلی خوشحال بود. ثُباتِ قَدَم و پایداری دُختَرِش رو مایه اِفتِخار می دونست اَز رفتارِ گذشته خودش پَشیمون بود. نِسبَت به پِسَرِ عاقِلِش که نگذاشته بود رِشته های مُحبتِ نادر و خواهرش گُسسته بشه خیلی محبت داشت. بچه ها نادر قبل از عَزیمَت به طَرَفِ نِیشابور به بَرادرِ دختر اشاره ای کرد و ازش خواست که هرچه زودتر وَسایلِ حرکتِ خواهرِ خودش رو آماده بکنه و اونو به مَشهد بِرِسونه. وقتی که برادرِ دختر این مَطلَب رو به پدر گفت و بقیه کُردها هم مُطَلِع شدن همگی مُتَفِق القول لزوم انجامِ فوری اونو تایید کردن. بچه ها دخترِ سام بیکِ قوچانی هنوز از نزدیک نادر رو ندیده بود حتی باهاش حرف نزده بود ولی از جُزء جُزء کارهایی که انجام داده بود، از جنگهایی که کرده بود ، اَز دِلاوَری هاش باخَبَر بود. اون وقتی که شنید نادر، هَمشَهری های کُردِش رو بخشیده. باوجودِ اینکه بر اونها پیروز شده ولی اونها رو آزاد کرده سَر از پا نمیشناخت. دخترِ سام بیکِ قوچانی می دونست که همه این گذشتها واسه خاطِرِ اون بوده. اون حِس می کرد که تا چه حَد نادر بِهِش علاقه داره. خُب بچه ها اونم نادر رو دوست داشت. از همون روزی که شنیده بود خواستگارش شده دل به اون باخته بود و حتی این وَقایع اتفاق افتاده باعث شده بود این محبت و عشق زیادتر بشه که کم نشده بود. اونم دلش می خواست هر چه زودتر نادرِ عزیزش رو از نزدیک ببینه. اونم دلش می خواست با نادرِ جَوونمرد از نزدیک آشنا بشه، صداش رو بِشنوه و از محبتهاش برخوردار بشه. خوشحال بود که در برابرِ خواهش باباش تَمکین نکرده و رفتن به حَرَمسرای شاه طَهماسب رو قَبول نکرده. پدرش بهش گفته بود تو لیاقت نداری؛ همه آرزو دارن کنیزِ حضرتِ ظِلُ الله بِشَن ولی تو دخترِ بی عَقل حاضر نیستی هَمسَرِش بشی. ای دخترَکِ بی شعور. قِبله عالَم تو رو می خواد تو لَگَد به اِقبال و بَختِ خودت میزنی؟! دخترِ سام بیکِ قوچانی از شنیدنِ حَرفای پدرش دو دِل شده بود.شاید. نمی دونم. شاید اونم بی مِیل نبود سوگُلی شاه طَهماسب بشه و بِره به حَرَمسَرای قِبله عالَم ولی خُب حَرفایی که شنیده بود به خاطِرِش اومد به اون گفته بودن که ظِلُ الله هر روز یه هَوَسی توی سَرِش داره. هر چند روز یه دختری رو انتخاب می کنه. چند صَباحی باهاش کِیف و لذت می کنه و بعد اونو به حالِ خودش رَها میکنه. شایدم دیگه هیچ وقت تا آخرِ عُمر سراغِش رو نگیره. رفتن به حَرَمسرای ظِلُ الله یعنی مَحبوس شدن، زندانی شدن یعنی به اِسارَت رفتن. برای اون که یه دخترِ ایلیاتی بود یه دخترِ آزاده بود زندانی شدن در حَرَم که گفته بودن مثلِ قَفَسه واقعا ناگوار بود. دخترِ سام بیکِ قوچانی همه حَرفای بابا رو شنیده بود ولی نمی دونِست برای چی و به چه جَهَت هَمسری نادر رو به هَمسری ظِلُ الله تَرجیح می داد. به اون گفته بودن نادر زن داره. شنیده بود سه تا بچه داره ولی با این حال حِس می کرد نادر رو دوستِش داره. قَلبِش خواستارِ نادر بود. شاید پیشِ خودش فکر می کرد میتونه این نادر رو برای خودش نگه داره. اون از برادرش راجع به مَردونگی و قدرتِ جَنگاوری نادر خیلی چیزا شنیده بود و توی عالَمِ خیال نادر قَهرمانِ زندگیش بود. با اون خوش بود. باهاش راز و نیاز می کرد. هَدایایی که از نادر می رسید رو می بویید و می بوسید و منتظر بود که هر چه زودتر به محبوبِ دلاورِ خودش برسه. کُردها که وسایلِ حرکت دادنِ دخترِ سام بیکِ قوچانی رو آماده کرده بودن می خواستن با تَجلیل و شُکوه این وَصلَت انجام بِشه. هَمَشون مِیل داشتن هدیه ای که به نادر داده میشه اَرزَنده باشه تا جُبرانِ ناسازگاری های گذشته رو بِکنه. بچه ها دخترِ سام بیکِ قوچانی دخترِ خیلی زیبایی بود. سعی شد قافِله ای که می بایست چنین گُلی رو حَمل بکنه از هر حِیث کامل باشه.
از نظرِ تَجهیزاتِ جَهاز بی نَظیر و لایقِ نادرِ بزرگ و جَوونمرد باشه تا در نَظَرِش جِلوه بکنه. بچه ها هر کدوم از کُردها که اَسیر شده بودن و آزاد شده بودن و زندگی دوباره داشتن و حالا خودشون رو مَدیونِ مُحَبَتِ نادر می دونِستَن، می خواستن در برابرِ این جونِ بازیافته به قَدرِ وُسعِ خودشون خِدمَت بِکُنَن. یک تَختِ روانی برای عروسِ زیبا تهیه کردن. حِجله ای بِهِش بَستن. بار و بُنه ی مُفَصَلی رو تهیه دیدن. یه دسته خُنیاگَر و خواننده آماده کردن. بچه ها یه کاروانِ شادی ای به راه افتاد که بیا و بِبین. در بینِ شادی و شَعَفِ مردمِ قوچان با اُبُهَت و جَلال این کاروان راهِ مشهد رو دَر پیش گرفت.شاد و سعادتمند باشید. تا قسمت دیگه ای داستان زندگی نادر شاه افشار منتظرم باشید.
۴:۲۸
کتابخانه محتاج نهی نهبندان
از نظرِ تَجهیزاتِ جَهاز بی نَظیر و لایقِ نادرِ بزرگ و جَوونمرد باشه تا در نَظَرِش جِلوه بکنه. بچه ها هر کدوم از کُردها که اَسیر شده بودن و آزاد شده بودن و زندگی دوباره داشتن و حالا خودشون رو مَدیونِ مُحَبَتِ نادر می دونِستَن، می خواستن در برابرِ این جونِ بازیافته به قَدرِ وُسعِ خودشون خِدمَت بِکُنَن. یک تَختِ روانی برای عروسِ زیبا تهیه کردن. حِجله ای بِهِش بَستن. بار و بُنه ی مُفَصَلی رو تهیه دیدن. یه دسته خُنیاگَر و خواننده آماده کردن. بچه ها یه کاروانِ شادی ای به راه افتاد که بیا و بِبین. در بینِ شادی و شَعَفِ مردمِ قوچان با اُبُهَت و جَلال این کاروان راهِ مشهد رو دَر پیش گرفت.شاد و سعادتمند باشید. تا قسمت دیگه ای داستان زندگی نادر شاه افشار منتظرم باشید.
داستان زندگی نادرشاه افشار- قسمت صد و بیست و نهمسلام بر دوستان جان. خُب بچه ها به نادر خَبَر دادن که مَحبوبِت رو دارَن میارَنِش. اون که آرزوی هَمچین روزی رو داشت سَر از پا نمیشناخت. قَرار و آروم نداشت. خواب و راحتی ازش صَلب شده بود. در آتیشِ شوقِ وَصل می سوخت. برای پَذیرایی اَز مَحبوبِش یه خونه قَشنگی تهیه دید. به برادرش دستور داد که بهترین وسایل خونه اونجا گِرد بیاد. خونه ای که لایقِ پَذیرایی اَز چنان دخترِ رَشیدی باشه. بچه ها ابراهیم خان توی تزئین کردن خونه مُنتهای سَعی و کوشش رو به خَرج داد. اتاقی که حِجله خونه مَحسوب میشد به بهترین وَجه تزیین شد. برای نَظم و ترتیب دادن و تهیه وسایل خونه زنهای سَردارای نادر و زنهای روستای ابراهیم خان دِخالَت کردن. خلاصه که همه تلاششون رو کردن که به بهترین نَحو اونجا تزیین بشه. نادر در برابرِ دیگران سَعی داشت خودشو خیلی خونسرد نشون بده. اون سِپَهسالار بود. بزرگترین سَردارِ سپاه ایران بود. با این حال هَمه متوجه میشدن که این روزا سَرحال و سَرِ کیفه. نادر مِیل نداشت که کسی اَز سِرِ درونش آگاه بِشه ولی خُب رفتارِ محبت آمیزش و اون نِشاطی که داشت کاملا آشکار بود. خودشو خیلی می خواست بی اِعتنا نِشون بده ولی همه اطرافیان به خصوص ابراهیم خان دَرک کرده بودن که تا چه حَد برای دیدنِ یارِش بی صبر و بی قَراره. خبر دادن که روزِ بعد کاروانِ شادی واردِ مشهد میشه. نادر برای اینکه گوهَرشاد رو راضی نِگه داره مُنتهای مُحبت رو بِهِش می کرد. بارها بِهِش گفته بود که اَز نَظَرِ مَصلِحَت و به خاطرِ جَلبِ کُردها دارم هَمچین وَصلتی رو انجام میم. آره تو گفتی و ما هم باور کردیم. ولی خُب بچه ها چون این گفته ها صحیح نبود و اَز دِل برنمیومد به دلِ گوهَرشاد هم نمی نِشَست. گوهرشاد دَر بَرابَرِ این دروغِ مَصلِحت آمیزی که نادر می گفت، مُحبتِ دروغی مَصلِحَت آمیز می کرد. هردو به هم دروغ می گفتن. هردو اِصرار داشتن خودشونو صادق نِشون بِدَن. صُبحِ زود نادر اَز خواب بیدار شد و برای وارد کردن مَحبوبِش به شَهر یه فِکری به ذِهنِش رسیده بود. برای اینکه فِکرِ خودشو عَمَلی بکنه ابراهیم خان برادرِ خودش رو اِحضار کرد. بِهِش گفت فکر می کنم قافِله ای که اَز قوچان حَرکَت کردن امروز ظهر واردِ شهر بِشَن. تو باید فورا حرکت کنی و بری یک فَرسَخی شهر یک چادری رو بَرپا کنی. مِیل دارم مَراسِمِ عَقد توی اون چادر باشه. بعد از اون طَرَف عصر واردِ شهر بِشَن. قبل اَز حَرکَت ترتیباتِ کار رو بده که اونجا هیچ نَقصی نباشه. شیخُ الاِسلام رو خودم خَبَر می کنم. بچه ها همه مردمِ شهر می دونستن عروسِ نادر داره وارد میشه. همه خوشحال بودن. مسیرِ عروس هَم مَعلوم بود. کسانی که سَرِ راه خونه یا دُکونی داشتن تزئین و چراغونی کرده بودن. گُل و گُلاب برای ریختن بَر سَرِ عروس، شَربَت و نُقل برای شیرین کردن دَهَن ها تهیه می شد. گاو و گوسفند زیادی برای قُربونی مُهیا بود. توی شهرِ مشهد جُنب و جوشی بَرپا بود اون سَرِش ناپیدا. هَمه راجع به عروس و داماد حَرف می زدن. ابراهیم خان توی یک فَرسَخی شهر چادر بزرگی برپا کرد. بَساطِ عَقدکنان رو اونجا آماده کرد. سَوارای نادر که بینِ شهرِ مشهد و این محل در رفت و آمد بودن کم و کَسری اَثاثیه رو اَز شَهر میاوردَن. نزدیکی های شهر کاروانِ شادی ای که عده ای از سَوارانِ نادر به اِستقبالِش رفته بودن از طَرَفی رسید دَر هَمین موقع هم نادر با عِده ای اَز سَردارانِش دَر حالی که شِیخُ الاِسلام دَر رِکابِش بود نزدیکِ چادرها شدند. دخترِ سام بیکِ قوچانی از پُشتِ پَرده های تَختِ روانِش بیرون رو تَماشا می کرد. خاله اش که با اون بود بَراش توضیحات می داد. بچه ها صدای زَنگهای قافله از طَرَفی، نَوای دِلکَش خُنیاگَران و مُطرِب ها از طَرَف دیگه یه وَجد و نِشاطی رو ایجاد کرده بود. نادر تَختِ رَوانِ حامِلِ عَروس رو دید، دِلِش تَپید. شاید توی این لَحظه به خاطِرِش رسید برای اینکه همچین روزی پیش بیاد چه زَحمت هایی کِشیده، چه خونهایی ریخته شده. نادر مایِل بود جلو بِدَو و پَرده های تَختِ رَوان رو اَز جا بِکَنه و عَزیزِ دِلِش رو بِبینه ولی خُب اون سِپَهسالار بود و باید سَنگین سَرِ جاش وایمیستاد. صبر می کرد. این رَفتارها از اُبُهَت و عَظِمَتِش کم می کرد.بچه ها فعلا خدانگهدار
۴:۲۶
کتابخانه محتاج نهی نهبندان
داستان زندگی نادرشاه افشار- قسمت صد و بیست و نهم سلام بر دوستان جان. خُب بچه ها به نادر خَبَر دادن که مَحبوبِت رو دارَن میارَنِش. اون که آرزوی هَمچین روزی رو داشت سَر از پا نمیشناخت. قَرار و آروم نداشت. خواب و راحتی ازش صَلب شده بود. در آتیشِ شوقِ وَصل می سوخت. برای پَذیرایی اَز مَحبوبِش یه خونه قَشنگی تهیه دید. به برادرش دستور داد که بهترین وسایل خونه اونجا گِرد بیاد. خونه ای که لایقِ پَذیرایی اَز چنان دخترِ رَشیدی باشه. بچه ها ابراهیم خان توی تزئین کردن خونه مُنتهای سَعی و کوشش رو به خَرج داد. اتاقی که حِجله خونه مَحسوب میشد به بهترین وَجه تزیین شد. برای نَظم و ترتیب دادن و تهیه وسایل خونه زنهای سَردارای نادر و زنهای روستای ابراهیم خان دِخالَت کردن. خلاصه که همه تلاششون رو کردن که به بهترین نَحو اونجا تزیین بشه. نادر در برابرِ دیگران سَعی داشت خودشو خیلی خونسرد نشون بده. اون سِپَهسالار بود. بزرگترین سَردارِ سپاه ایران بود. با این حال هَمه متوجه میشدن که این روزا سَرحال و سَرِ کیفه. نادر مِیل نداشت که کسی اَز سِرِ درونش آگاه بِشه ولی خُب رفتارِ محبت آمیزش و اون نِشاطی که داشت کاملا آشکار بود. خودشو خیلی می خواست بی اِعتنا نِشون بده ولی همه اطرافیان به خصوص ابراهیم خان دَرک کرده بودن که تا چه حَد برای دیدنِ یارِش بی صبر و بی قَراره. خبر دادن که روزِ بعد کاروانِ شادی واردِ مشهد میشه. نادر برای اینکه گوهَرشاد رو راضی نِگه داره مُنتهای مُحبت رو بِهِش می کرد. بارها بِهِش گفته بود که اَز نَظَرِ مَصلِحَت و به خاطرِ جَلبِ کُردها دارم هَمچین وَصلتی رو انجام میم. آره تو گفتی و ما هم باور کردیم. ولی خُب بچه ها چون این گفته ها صحیح نبود و اَز دِل برنمیومد به دلِ گوهَرشاد هم نمی نِشَست. گوهرشاد دَر بَرابَرِ این دروغِ مَصلِحت آمیزی که نادر می گفت، مُحبتِ دروغی مَصلِحَت آمیز می کرد. هردو به هم دروغ می گفتن. هردو اِصرار داشتن خودشونو صادق نِشون بِدَن. صُبحِ زود نادر اَز خواب بیدار شد و برای وارد کردن مَحبوبِش به شَهر یه فِکری به ذِهنِش رسیده بود. برای اینکه فِکرِ خودشو عَمَلی بکنه ابراهیم خان برادرِ خودش رو اِحضار کرد. بِهِش گفت فکر می کنم قافِله ای که اَز قوچان حَرکَت کردن امروز ظهر واردِ شهر بِشَن. تو باید فورا حرکت کنی و بری یک فَرسَخی شهر یک چادری رو بَرپا کنی. مِیل دارم مَراسِمِ عَقد توی اون چادر باشه. بعد از اون طَرَف عصر واردِ شهر بِشَن. قبل اَز حَرکَت ترتیباتِ کار رو بده که اونجا هیچ نَقصی نباشه. شیخُ الاِسلام رو خودم خَبَر می کنم. بچه ها همه مردمِ شهر می دونستن عروسِ نادر داره وارد میشه. همه خوشحال بودن. مسیرِ عروس هَم مَعلوم بود. کسانی که سَرِ راه خونه یا دُکونی داشتن تزئین و چراغونی کرده بودن. گُل و گُلاب برای ریختن بَر سَرِ عروس، شَربَت و نُقل برای شیرین کردن دَهَن ها تهیه می شد. گاو و گوسفند زیادی برای قُربونی مُهیا بود. توی شهرِ مشهد جُنب و جوشی بَرپا بود اون سَرِش ناپیدا. هَمه راجع به عروس و داماد حَرف می زدن. ابراهیم خان توی یک فَرسَخی شهر چادر بزرگی برپا کرد. بَساطِ عَقدکنان رو اونجا آماده کرد. سَوارای نادر که بینِ شهرِ مشهد و این محل در رفت و آمد بودن کم و کَسری اَثاثیه رو اَز شَهر میاوردَن. نزدیکی های شهر کاروانِ شادی ای که عده ای از سَوارانِ نادر به اِستقبالِش رفته بودن از طَرَفی رسید دَر هَمین موقع هم نادر با عِده ای اَز سَردارانِش دَر حالی که شِیخُ الاِسلام دَر رِکابِش بود نزدیکِ چادرها شدند. دخترِ سام بیکِ قوچانی از پُشتِ پَرده های تَختِ روانِش بیرون رو تَماشا می کرد. خاله اش که با اون بود بَراش توضیحات می داد. بچه ها صدای زَنگهای قافله از طَرَفی، نَوای دِلکَش خُنیاگَران و مُطرِب ها از طَرَف دیگه یه وَجد و نِشاطی رو ایجاد کرده بود. نادر تَختِ رَوانِ حامِلِ عَروس رو دید، دِلِش تَپید. شاید توی این لَحظه به خاطِرِش رسید برای اینکه همچین روزی پیش بیاد چه زَحمت هایی کِشیده، چه خونهایی ریخته شده. نادر مایِل بود جلو بِدَو و پَرده های تَختِ رَوان رو اَز جا بِکَنه و عَزیزِ دِلِش رو بِبینه ولی خُب اون سِپَهسالار بود و باید سَنگین سَرِ جاش وایمیستاد. صبر می کرد. این رَفتارها از اُبُهَت و عَظِمَتِش کم می کرد.بچه ها فعلا خدانگهدار
داستان زندگی نادرشاه افشار- قسمت صد و سی امسلام بر دوستان جان. بچه ها دخترِ سام بیکِ قوچانی اَز شِکافِ پَرده تَختِ رَوان نادر رو دید. اون هَم دِلِش تَپید. نادر در نَظَرِش زیباتر اَز اونچه که فِکر می کرد بود. چه شَبهایی که دَر آرزوی دیدنِ نادر و به اُمیدِ رسیدن به اون سَحَر کرده بود. با اینکه نادر رو قَبلا دیده بود ولی اون دیدارها اَز دور بود زودگُذَر بود.بچه ها اون نادری که دخترِ سام بیکِ قوچانی توی مُخَیله اش ساخته و پَرداخته بود با سِپَهسالارِ دِلاوری که به تَختِ رَوانِش نزدیک میشد خیلی فَرق داشت. نادرِ خیالیش هَرگِز به پای این نادر که دَربَرابرِش بود نمی رسید. اَز شوق و ذوق دَستهای خاله اش رو توی دَست گِرِفت و اونها رو فِشار داد. خاله که اسمِ نادر رو شنیده بود ولی شَمایِلِش رو ندیده بود مُرَتَب می گفت ماشاالله.ماشاالله. چه جَوونِ رَشیدی. من به عُمرم چنین یال و کوپالی ندیدم. بیخود نبود خاله می خواستیش. دِل به دِلِش داده بودی. خدا بِبَخشه. اِلهی پای هَم پیر بِشید. نادر اومد و اومد تا رسید جلوی تَختِ رَوان. اَسبِ نادر مثلِ اینکه اَز شادی راکِبِش خَبَر داشته باشه سَرِ جای خودش آروم و قَرار نداشت. سَرِ دَست بلند شد. سَر و گَردنِ خودشو به طَرزِ زیبایی نِگه داشته و کَف از دَهانِش می ریخت. خُب مَجموعه حَرَکاتِ اَسب بر اُبُهَتِ راکِب و مَرکوب اضافه کرده بود و دخترِ سام بیکِ قوچانی رو مَحو و مُتِحَیر کرده بود. نادر حَرف زد. خب بدونِ تَردید خیرِ مَقدمی به عروس خانم گفت ولی حَرفاش رو دخترِ سام بیکِ قوچانی نَشنید. کَلَماتِشَم تَشخیص نداد. مَعنیش رو هَم نَفَهمید ولی از شنیدن اون صِدای رَسا، اون صدایی که با تار و پودِ وجودش بازی می کرد لذت می بُرد. اون جَوابی نداشت که بگه. قدرتِ حَرف زدن نداشت. تَختِ رَوان رو جلوی چادری که مُتَصِل به چادرِ بُزرگ بود زَمین گذاشتن. زنهایی که از شهرِ مشهد اومده بودن از یه طَرَف، زنای سَردارانِ کُرد که با دخترِ سام بیکِ قوچانی از قوچان اومده بودن از طرفِ دیگه بینِ تَختِ رَوان و چادر یه کوچه ای مُرَتَب کردن. اَز وَسَطِ این کوچه عَروس خانم عبور کرد و واردِ چادر شد. نادر که سَوارِ بَر اسب بود قَد و بالای مَحبوبِش رو زیرِ چِشمی نگاه کرد. به نَظَرِش رَشید و بُلند بالا اومد این دختر.خیلی لذت بُرد. چند دقیقه بعد توی چادر بزرگ نادر و سَردارانِش جَمع شده بودن. توی چادرِ مُتَصِل به این چادر، عروس خانم با زنهایی که مُرَتَبا حرف می زدند و اِسپَند دود می کردن و شَربَت و شیرینی می خوردَن جمع شده بودن. عروس وَسَطِ چادر نِشَسته بود. کِل می کِشیدن. دَست می زَدَن و جیغ می کِشیدَن و شادی می کَردَن. شِیخُ الاِسلام با اجازه نادر خُطبه عَقد رو جاری کرد.برای گرفتنِ بله ،به چادرِ عَروس خانم نزدیک شد. طِبقِ رَسم و عادت جَریانِ عَقد کُنان تموم شد. مُطرب ها به نَواختن مَشغول شدن. زن ها توی چادرِ عروس هِنگامه ای به پا کرده بودن. مشغولِ پایکوبی و جشن بودن. جای ما خالی بچه ها. ابراهیم خان لحظه ای آروم و قَرار نداشت. برادرش خواسته بود وَسایلِ پذیرایی رو اینجا مُهیا بکنه. اونم چندتا آشپز از شهر آورده بود و با تَشکیلاتِ آشپزخونه که با اُردوی برادرش نادر به جَنگها می رفت به راه افتاده بود. به سرعت یک ناهارِ مُفَصَلی آماده شد. ساعتی از ظُهر گذشته بود که ناهار رو صَرف کردن همین که هَوا خُنَک شد و از شِدَتِ گرمای آفتاب کم شد؛ کاروانِ شادی راه افتاد تا قبل از غروبِ آفتاب واردِ شهرِ مشهد بشه. در تمامِ طولِ راه نادر و سَردارانِش با اُبُهَتِ خاصی در جُلوی کاروانِ شادی حَرکَت می کردن. دسته مُطربهایی که از قوچان اومده بودن جلوی تَختِ روان، نوازندگانِ نادر که از مشهد اومده بودن در عَقَبِ تَختِ رَوان عروس مُرَتبا می نَواختند.چه حالی داشته بچه ها.خب بقیه برای روزهای آتی به شرط بقا.فعلا
۴:۳۵
کتابخانه محتاج نهی نهبندان
داستان زندگی نادرشاه افشار- قسمت صد و سی ام سلام بر دوستان جان. بچه ها دخترِ سام بیکِ قوچانی اَز شِکافِ پَرده تَختِ رَوان نادر رو دید. اون هَم دِلِش تَپید. نادر در نَظَرِش زیباتر اَز اونچه که فِکر می کرد بود. چه شَبهایی که دَر آرزوی دیدنِ نادر و به اُمیدِ رسیدن به اون سَحَر کرده بود. با اینکه نادر رو قَبلا دیده بود ولی اون دیدارها اَز دور بود زودگُذَر بود.بچه ها اون نادری که دخترِ سام بیکِ قوچانی توی مُخَیله اش ساخته و پَرداخته بود با سِپَهسالارِ دِلاوری که به تَختِ رَوانِش نزدیک میشد خیلی فَرق داشت. نادرِ خیالیش هَرگِز به پای این نادر که دَربَرابرِش بود نمی رسید. اَز شوق و ذوق دَستهای خاله اش رو توی دَست گِرِفت و اونها رو فِشار داد. خاله که اسمِ نادر رو شنیده بود ولی شَمایِلِش رو ندیده بود مُرَتَب می گفت ماشاالله.ماشاالله. چه جَوونِ رَشیدی. من به عُمرم چنین یال و کوپالی ندیدم. بیخود نبود خاله می خواستیش. دِل به دِلِش داده بودی. خدا بِبَخشه. اِلهی پای هَم پیر بِشید. نادر اومد و اومد تا رسید جلوی تَختِ رَوان. اَسبِ نادر مثلِ اینکه اَز شادی راکِبِش خَبَر داشته باشه سَرِ جای خودش آروم و قَرار نداشت. سَرِ دَست بلند شد. سَر و گَردنِ خودشو به طَرزِ زیبایی نِگه داشته و کَف از دَهانِش می ریخت. خُب مَجموعه حَرَکاتِ اَسب بر اُبُهَتِ راکِب و مَرکوب اضافه کرده بود و دخترِ سام بیکِ قوچانی رو مَحو و مُتِحَیر کرده بود. نادر حَرف زد. خب بدونِ تَردید خیرِ مَقدمی به عروس خانم گفت ولی حَرفاش رو دخترِ سام بیکِ قوچانی نَشنید. کَلَماتِشَم تَشخیص نداد. مَعنیش رو هَم نَفَهمید ولی از شنیدن اون صِدای رَسا، اون صدایی که با تار و پودِ وجودش بازی می کرد لذت می بُرد. اون جَوابی نداشت که بگه. قدرتِ حَرف زدن نداشت. تَختِ رَوان رو جلوی چادری که مُتَصِل به چادرِ بُزرگ بود زَمین گذاشتن. زنهایی که از شهرِ مشهد اومده بودن از یه طَرَف، زنای سَردارانِ کُرد که با دخترِ سام بیکِ قوچانی از قوچان اومده بودن از طرفِ دیگه بینِ تَختِ رَوان و چادر یه کوچه ای مُرَتَب کردن. اَز وَسَطِ این کوچه عَروس خانم عبور کرد و واردِ چادر شد. نادر که سَوارِ بَر اسب بود قَد و بالای مَحبوبِش رو زیرِ چِشمی نگاه کرد. به نَظَرِش رَشید و بُلند بالا اومد این دختر.خیلی لذت بُرد. چند دقیقه بعد توی چادر بزرگ نادر و سَردارانِش جَمع شده بودن. توی چادرِ مُتَصِل به این چادر، عروس خانم با زنهایی که مُرَتَبا حرف می زدند و اِسپَند دود می کردن و شَربَت و شیرینی می خوردَن جمع شده بودن. عروس وَسَطِ چادر نِشَسته بود. کِل می کِشیدن. دَست می زَدَن و جیغ می کِشیدَن و شادی می کَردَن. شِیخُ الاِسلام با اجازه نادر خُطبه عَقد رو جاری کرد.برای گرفتنِ بله ،به چادرِ عَروس خانم نزدیک شد. طِبقِ رَسم و عادت جَریانِ عَقد کُنان تموم شد. مُطرب ها به نَواختن مَشغول شدن. زن ها توی چادرِ عروس هِنگامه ای به پا کرده بودن. مشغولِ پایکوبی و جشن بودن. جای ما خالی بچه ها. ابراهیم خان لحظه ای آروم و قَرار نداشت. برادرش خواسته بود وَسایلِ پذیرایی رو اینجا مُهیا بکنه. اونم چندتا آشپز از شهر آورده بود و با تَشکیلاتِ آشپزخونه که با اُردوی برادرش نادر به جَنگها می رفت به راه افتاده بود. به سرعت یک ناهارِ مُفَصَلی آماده شد. ساعتی از ظُهر گذشته بود که ناهار رو صَرف کردن همین که هَوا خُنَک شد و از شِدَتِ گرمای آفتاب کم شد؛ کاروانِ شادی راه افتاد تا قبل از غروبِ آفتاب واردِ شهرِ مشهد بشه. در تمامِ طولِ راه نادر و سَردارانِش با اُبُهَتِ خاصی در جُلوی کاروانِ شادی حَرکَت می کردن. دسته مُطربهایی که از قوچان اومده بودن جلوی تَختِ روان، نوازندگانِ نادر که از مشهد اومده بودن در عَقَبِ تَختِ رَوان عروس مُرَتبا می نَواختند.چه حالی داشته بچه ها.خب بقیه برای روزهای آتی به شرط بقا.فعلا
داستان زندگی نادرشاه افشار- قسمت صد و سی و یکمسلام بر دوستان جان. بچه ها، ابراهیم خان همین که از دادنِ ناهار فارِغ شد به طَرَفِ شهر حرکت کرد. به کمک چندتا از سَردارانِ سپاهِ نادر همه سَوارانِ نادر رو در یک صَف به فَواصِل مُعین در دو طَرَفِ راهی که کاروانِ شادی می بایستی عبور بکنه قَرار دادند تا از هُجوم و اِزدِحامِ مَردم جلوگیری بِشه. نزدیکی های غروب کاروانِ شادی به شهر رسید. یک غوغایی به راه بود. مردم با گُل و گُلاب راهِ عبورِ نادر رو فرش کرده بودن و آب پاشی می کردن. در سَرِ راهِش پایکوبی می کردن. شادباش می گفتن.هِلهِله ای می کردن. مُبارَک باد می گفتن. اِزدِحامِ مردم خیلی زیاد بود. نادر از مُحبتی که مردم نسبت بهش داشتن خیلی خوشحال بود. فکر می کرد باید به این مردم خِدمَت بکنم. باید وسایلِ رفاه و آسایشون رو فراهم بکنم. بین دَروازه شهر و خونه ای که برای عَروس در نَظَر گرفته شده بود فاصِله زیاد بود. یه مدتی طول کشید تا این مَسافَت تموم شد. سَرِ هر کوچه و مُحله سَرشِناس ها جَمع شده بودن و برای عَروس و دوماد قُربونی می کردن.اِسپَند و کُندُر بود که دود میشد. فریادهای قَدَمِ نوعَروس مُبارَک مُرَتَب توی فَضا طَنین اَنداز بود. عَروس از شادی توی پوستِ خودش نمی گُنجید. این همه شادی برای خاطِرِ اون و شوهَرِش نادر بود! از شِکاف های پَرده ی تَختِ رَوان شادی و حَرکاتِ مَردم رو می دید. صِداشون رو میشنید. از بوی گُلابی که به تَختِ رَوان پاشیده بودن مَست شده بود و کِیف می کرد. هَوا تاریک شده بود. با فانوس های رَنگارَنگ و مَشعَل ها راه رو مِثلِ روز روشن کرده بودن. ساعتی از شب گذشته کاروانِ شادی به سَرمَنزلِ مَقصود رسید. عَروس رو از تَختِ رَوان پیاده کردن. به حِجله خونه بُردن. نادر و مِهمان هاش توی پَنج دَری ها و تالار و فَضای خونه نِشَسته بودن. وَسطِ حیاط هم هِنگامه ای بود. شَربَت و شیرینی هم به راه بود. شام آوردند. خوردند. نیمه شب مهمونا بعد گفتنِ مُبارَک باد نادر رو تَرک کردن. عده ای هم که یارِ غارِ نادر بودن دِل نمیکَندَن. نادر می خواست هرچه زودتر این تَشریفات تموم بشه. مِهمونا بِرَن تا اون بتونه به دیدارِ مَحبوبِش بِره. همین که خونه خالی شد ابراهیم خان برای دوستهای نزدیکِ نادر دَستور داد که نوشیدنی بیارَن. ادامه تَفریح به اتاق ها کِشیده شد. نَوازَنده ها هم خوندند و شادی کردن. توی اتاق های اَندَرون هم زَن ها یک هِنگامه ای به پا کرده بودن. اونا هم شام خورده بودند و می کوبیدند و شادی می کردند. همشون در کَمالِ بی صَبری مُنتَظِر بودن نادر بیاد تا عَروس و دوماد رو دَست به دَست بِدَن. ایشا الله مُبارَک باد بِخونَن. از نُقل و اون پولی که بَر سَرِ عَروس ریخته میشه یه بَهره ای بَردارَن.همین که یارانِ نادر مَشغول شدن. نادر از جای خودش بُلند شد و به سَمتِ اَندَرون حَرکَت کرد. فانوس کِش ها جلو می دویدن و راه باز می کردن. نادر با هِیبَت و اُبُهَتِ خاص قَدَم به اَندَرون گذاشت. همین که زنها دیدن داماد داره میاد شروع کردن به کِل کِشیدن. عَروس که از این همه تَشریفات خَسته شده بود از شِنیدن این خَبَر قَلبِش تَپید. بعد مُدتها انتظار و مَرارَتهایی که کِشیده بود عَزیزِ دِلِش داشت بِهِش نزدیک میشد. به رَسمِ عادتی که بود با توری ها و پارچه های رَنگا وا رَنگی چِهره عَروس رو پوشونده بودن. خاله جان هم در پِی این بود که رونَما بِگیره بعد روی عَروس رو باز بکنه. (بچه ها این رَسم و رُسوم ها هنوز هم توی روستاها وجود داره.)
۴:۲۰
کتابخانه محتاج نهی نهبندان
داستان زندگی نادرشاه افشار- قسمت صد و سی و یکم سلام بر دوستان جان. بچه ها، ابراهیم خان همین که از دادنِ ناهار فارِغ شد به طَرَفِ شهر حرکت کرد. به کمک چندتا از سَردارانِ سپاهِ نادر همه سَوارانِ نادر رو در یک صَف به فَواصِل مُعین در دو طَرَفِ راهی که کاروانِ شادی می بایستی عبور بکنه قَرار دادند تا از هُجوم و اِزدِحامِ مَردم جلوگیری بِشه. نزدیکی های غروب کاروانِ شادی به شهر رسید. یک غوغایی به راه بود. مردم با گُل و گُلاب راهِ عبورِ نادر رو فرش کرده بودن و آب پاشی می کردن. در سَرِ راهِش پایکوبی می کردن. شادباش می گفتن.هِلهِله ای می کردن. مُبارَک باد می گفتن. اِزدِحامِ مردم خیلی زیاد بود. نادر از مُحبتی که مردم نسبت بهش داشتن خیلی خوشحال بود. فکر می کرد باید به این مردم خِدمَت بکنم. باید وسایلِ رفاه و آسایشون رو فراهم بکنم. بین دَروازه شهر و خونه ای که برای عَروس در نَظَر گرفته شده بود فاصِله زیاد بود. یه مدتی طول کشید تا این مَسافَت تموم شد. سَرِ هر کوچه و مُحله سَرشِناس ها جَمع شده بودن و برای عَروس و دوماد قُربونی می کردن.اِسپَند و کُندُر بود که دود میشد. فریادهای قَدَمِ نوعَروس مُبارَک مُرَتَب توی فَضا طَنین اَنداز بود. عَروس از شادی توی پوستِ خودش نمی گُنجید. این همه شادی برای خاطِرِ اون و شوهَرِش نادر بود! از شِکاف های پَرده ی تَختِ رَوان شادی و حَرکاتِ مَردم رو می دید. صِداشون رو میشنید. از بوی گُلابی که به تَختِ رَوان پاشیده بودن مَست شده بود و کِیف می کرد. هَوا تاریک شده بود. با فانوس های رَنگارَنگ و مَشعَل ها راه رو مِثلِ روز روشن کرده بودن. ساعتی از شب گذشته کاروانِ شادی به سَرمَنزلِ مَقصود رسید. عَروس رو از تَختِ رَوان پیاده کردن. به حِجله خونه بُردن. نادر و مِهمان هاش توی پَنج دَری ها و تالار و فَضای خونه نِشَسته بودن. وَسطِ حیاط هم هِنگامه ای بود. شَربَت و شیرینی هم به راه بود. شام آوردند. خوردند. نیمه شب مهمونا بعد گفتنِ مُبارَک باد نادر رو تَرک کردن. عده ای هم که یارِ غارِ نادر بودن دِل نمیکَندَن. نادر می خواست هرچه زودتر این تَشریفات تموم بشه. مِهمونا بِرَن تا اون بتونه به دیدارِ مَحبوبِش بِره. همین که خونه خالی شد ابراهیم خان برای دوستهای نزدیکِ نادر دَستور داد که نوشیدنی بیارَن. ادامه تَفریح به اتاق ها کِشیده شد. نَوازَنده ها هم خوندند و شادی کردن. توی اتاق های اَندَرون هم زَن ها یک هِنگامه ای به پا کرده بودن. اونا هم شام خورده بودند و می کوبیدند و شادی می کردند. همشون در کَمالِ بی صَبری مُنتَظِر بودن نادر بیاد تا عَروس و دوماد رو دَست به دَست بِدَن. ایشا الله مُبارَک باد بِخونَن. از نُقل و اون پولی که بَر سَرِ عَروس ریخته میشه یه بَهره ای بَردارَن.همین که یارانِ نادر مَشغول شدن. نادر از جای خودش بُلند شد و به سَمتِ اَندَرون حَرکَت کرد. فانوس کِش ها جلو می دویدن و راه باز می کردن. نادر با هِیبَت و اُبُهَتِ خاص قَدَم به اَندَرون گذاشت. همین که زنها دیدن داماد داره میاد شروع کردن به کِل کِشیدن. عَروس که از این همه تَشریفات خَسته شده بود از شِنیدن این خَبَر قَلبِش تَپید. بعد مُدتها انتظار و مَرارَتهایی که کِشیده بود عَزیزِ دِلِش داشت بِهِش نزدیک میشد. به رَسمِ عادتی که بود با توری ها و پارچه های رَنگا وا رَنگی چِهره عَروس رو پوشونده بودن. خاله جان هم در پِی این بود که رونَما بِگیره بعد روی عَروس رو باز بکنه. (بچه ها این رَسم و رُسوم ها هنوز هم توی روستاها وجود داره.)
ابراهیم خان که از صُبح تا این ساعت لَحظه ای آروم و قَرار نداشت و عَرَق ریخته بود تا جَشنِ دامادی برادرِ بهتر از جونِش به خوبی برگزار بِشه تنها مَردی بود که برای دَست به دَست دادنِ عَروس و داماد حَقِ ورود به حِجله خونه رو داشت. توی اَندَرونی غیر از نادر و ابراهیم خان و پدر و برادرِ عروس هیچ مَردِ دیگه ای نبود. وقتی که نادر واردِ حِجله خونه شد کِل کِشیدن، اِسپَند دود کردن، مُبارَک باد گُفتن، عروس وایستاده بود. برادرش جلو رفت. دستِ عروس رو گرفت و در دَستِ داماد گذاشت و برای اونها از خدا خوشی و سَلامَتی و سَعادَت خواست. نادر که مُتوجه زَحماتِ بَرادرش بود ازش تَشَکُر کرد. ابراهیم خان کیسه پُر از نُقل و پول رو از پَرِ شالِش دَرآورد. نُقل و پول بود که می ریخت. زن ها و بچه ها برای جَمع کردن نُقل و پولها اُفتاده بودن کَفِ زَمین. خاله خانم برای باز کردنِ روی عَروس رونَما خواست. نادر دَست به پَرِ شالِش بُرد. یه مُشت سِکه طَلا توی دَستهاش ریخت. زن ها کِل کِشیدن و شادی کردن. ابراهیم خان برای اینکه برادرش راحت باشه گفت: خانمها بیرون. خاله جان هم کمک کرد. خانمها برید بیرون و عَروس و داماد رو راحت بذارید. خُلاصه همه رفتن بیرون. دَرهای حِجله خونه بَسته شد ولی زن ها که دَست بَردار نَبودَن. توی اتاق های دیگه شادی و پایکوبی همچنان به راه بود. توی همچین شَبی که خواب مَعنی نداره! بچه ها اینو شِنیدین که میگن وَصفُ العِیش، نِصفُ العِیش.حال ماها هست بچه ها. خُب کَسایی که توی اتاق های دیگه جَمع شده بودن می خوردند و می نوشیدَن ولی فِکر و حَواسِشون در اطرافِ اتاقی که عَروس و داماد اونجا خَلوَت کرده بودن چَرخ می زَد.همه می خواستَن بدونن اونجا چه خَبَره. همه می خواستن بدونن نادری که توی مِیدونِ جَنگ فاتِح و پیروزه توی میدونِ عِشق چی از آب دَرمیاد؟ بچه ها نادر قبل اینکه به این حِجله خونه قَدَم بِذاره قَهرَمان دوتا حِجله خونه دیگه بود. توی وَصلَتِ اولِش با دخترِ بُزرگ بابا علی بیک خام بود، ندیده و نَشناخته دخترِ حاکِم رو گرفته بود . تازه کار بود نمی دونِست چی به چیه. ابراهیم خان برادرش هم بِهِش یه سِری توصیه هایی کرده بود از دوست های دیگه اش هم که مُتاهِل بودن هم یه چیزایی شنیده بود.خلاصه به هَر تَرتیب بود توفیق پیدا کرده بود و مَردونگی خودشو نِشون داده بود.توی حِجله خونه دوم با گوهرشاد حِساب غیر از این بود. اون گوهرشاد رو دیده بود. مدتها همدیگه رو دوست داشتن. قلبهاشون برای هم تَپیده بود. خواب و راحتی به هَردوی اونها حَروم شده بود. وقتی که به هم رسیدن توی اون لحظه ای که توی حِجله خونه تنها شُدَن مدتی بود که همدیگه رو میشناختن. عاشِق و مَعشوق بودن. مدتها در انتظارِ اون لحظه بودن ولی توی این حجله خونه نادر کُهنه کار بود. فُنونِ عِشق رو خیلی خوب میشناخت. درسهایی که از عروسی های گذشته کَسب کرده بود یه اطمینانِ خاطِری بهش می داد چون می دونست چی کار باید بکنه و چطور باید به مَقصود بِرِسه.حالا عَروس ازاین عَوالِم خَبَر نداشت. اولین باری بود که با یک مرد توی یک اتاق تنها میشد. خاله جونش یه سِری توصیه هایی بهش کرده بود. خودِ اونم نادر رو دوست داشت.از دوست داشتن گذشته بود و عاشق نادر بود. حاضر بود جونِش رو تقدیم نادر بکنه ولی نمی دونست که چرا و به چه جَهَت داره می لَرزه. از شوقِ دیدارِ شوهری که آرزوش رو داشت یا یه چیز دیگه نمی دونست.واسه خودش مَجهول بود که چرا ناراحته؟ نادر لَرزِشِ دَستِ عزیزِ دِلِش رو حِس می کرد.برای اینکه صورتش رو ببینه برای اینکه بفهمه زنِ مَحبوبِش که ندیده و نَشناخته اونقدر دوستش داشته که برای خاطِرِ اون این همه رَنج و مَشِقَت رو تَحَمل کرده چه شِکلیه با اطمینان خاطِر دَستِ لَرزانِ زَنِ عزیزش رو به لَب بُرد. از دیدنِ اون دَستِ لَطیف و ظَریف کِیف کرده بود. در حالی که اونو می بوسید فکر می کرد اگه دارنده این دَست صورتِ زیبایی هم داشته باشه دیگه اَحسَنُ الخالِقینه.نادر می خواست هرچه زودتر صورتِ مَحبوبِ خودش رو ببینه اما خُب انتظار هم لذتی داره بچه ها و نادر داشت از لذت انتظار حداکثر استفاده رو می بُرد. نادر برای اینکه مُنتهای مُحبت و عَلاقه خودشو نِشون بده گفت: خبر داری و می دونی برای رسیدن به تو چقدر تلاش کردم و رَنج کشیدم؟ دخترِ سام بیکِ قوچانی می خواست بگه تو هم می دونی من هم به نوبه خودم برای رسیدن به تو از خود گذشتگی نِشون دادم و فداکاری کردم؟ ولی خُب حُجب و حَیا و شَرم مانِع شد حرفی بزنه. نادر که می دونست اون دخترِ رشید چقدر ایستادگی و فَداکاری کرده خودش در جَوابِ خودش گفت: می دونم. تو هم وَفادار و صَمیمی بودی. دربرابرِ کَس و کار و پدر و مادرِ خودت اِستقامَت کردی.
۴:۲۶
کتابخانه محتاج نهی نهبندان
ابراهیم خان که از صُبح تا این ساعت لَحظه ای آروم و قَرار نداشت و عَرَق ریخته بود تا جَشنِ دامادی برادرِ بهتر از جونِش به خوبی برگزار بِشه تنها مَردی بود که برای دَست به دَست دادنِ عَروس و داماد حَقِ ورود به حِجله خونه رو داشت. توی اَندَرونی غیر از نادر و ابراهیم خان و پدر و برادرِ عروس هیچ مَردِ دیگه ای نبود. وقتی که نادر واردِ حِجله خونه شد کِل کِشیدن، اِسپَند دود کردن، مُبارَک باد گُفتن، عروس وایستاده بود. برادرش جلو رفت. دستِ عروس رو گرفت و در دَستِ داماد گذاشت و برای اونها از خدا خوشی و سَلامَتی و سَعادَت خواست. نادر که مُتوجه زَحماتِ بَرادرش بود ازش تَشَکُر کرد. ابراهیم خان کیسه پُر از نُقل و پول رو از پَرِ شالِش دَرآورد. نُقل و پول بود که می ریخت. زن ها و بچه ها برای جَمع کردن نُقل و پولها اُفتاده بودن کَفِ زَمین. خاله خانم برای باز کردنِ روی عَروس رونَما خواست. نادر دَست به پَرِ شالِش بُرد. یه مُشت سِکه طَلا توی دَستهاش ریخت. زن ها کِل کِشیدن و شادی کردن. ابراهیم خان برای اینکه برادرش راحت باشه گفت: خانمها بیرون. خاله جان هم کمک کرد. خانمها برید بیرون و عَروس و داماد رو راحت بذارید. خُلاصه همه رفتن بیرون. دَرهای حِجله خونه بَسته شد ولی زن ها که دَست بَردار نَبودَن. توی اتاق های دیگه شادی و پایکوبی همچنان به راه بود. توی همچین شَبی که خواب مَعنی نداره! بچه ها اینو شِنیدین که میگن وَصفُ العِیش، نِصفُ العِیش.حال ماها هست بچه ها. خُب کَسایی که توی اتاق های دیگه جَمع شده بودن می خوردند و می نوشیدَن ولی فِکر و حَواسِشون در اطرافِ اتاقی که عَروس و داماد اونجا خَلوَت کرده بودن چَرخ می زَد.همه می خواستَن بدونن اونجا چه خَبَره. همه می خواستن بدونن نادری که توی مِیدونِ جَنگ فاتِح و پیروزه توی میدونِ عِشق چی از آب دَرمیاد؟ بچه ها نادر قبل اینکه به این حِجله خونه قَدَم بِذاره قَهرَمان دوتا حِجله خونه دیگه بود. توی وَصلَتِ اولِش با دخترِ بُزرگ بابا علی بیک خام بود، ندیده و نَشناخته دخترِ حاکِم رو گرفته بود . تازه کار بود نمی دونِست چی به چیه. ابراهیم خان برادرش هم بِهِش یه سِری توصیه هایی کرده بود از دوست های دیگه اش هم که مُتاهِل بودن هم یه چیزایی شنیده بود.خلاصه به هَر تَرتیب بود توفیق پیدا کرده بود و مَردونگی خودشو نِشون داده بود.توی حِجله خونه دوم با گوهرشاد حِساب غیر از این بود. اون گوهرشاد رو دیده بود. مدتها همدیگه رو دوست داشتن. قلبهاشون برای هم تَپیده بود. خواب و راحتی به هَردوی اونها حَروم شده بود. وقتی که به هم رسیدن توی اون لحظه ای که توی حِجله خونه تنها شُدَن مدتی بود که همدیگه رو میشناختن. عاشِق و مَعشوق بودن. مدتها در انتظارِ اون لحظه بودن ولی توی این حجله خونه نادر کُهنه کار بود. فُنونِ عِشق رو خیلی خوب میشناخت. درسهایی که از عروسی های گذشته کَسب کرده بود یه اطمینانِ خاطِری بهش می داد چون می دونست چی کار باید بکنه و چطور باید به مَقصود بِرِسه.حالا عَروس ازاین عَوالِم خَبَر نداشت. اولین باری بود که با یک مرد توی یک اتاق تنها میشد. خاله جونش یه سِری توصیه هایی بهش کرده بود. خودِ اونم نادر رو دوست داشت.از دوست داشتن گذشته بود و عاشق نادر بود. حاضر بود جونِش رو تقدیم نادر بکنه ولی نمی دونست که چرا و به چه جَهَت داره می لَرزه. از شوقِ دیدارِ شوهری که آرزوش رو داشت یا یه چیز دیگه نمی دونست.واسه خودش مَجهول بود که چرا ناراحته؟ نادر لَرزِشِ دَستِ عزیزِ دِلِش رو حِس می کرد.برای اینکه صورتش رو ببینه برای اینکه بفهمه زنِ مَحبوبِش که ندیده و نَشناخته اونقدر دوستش داشته که برای خاطِرِ اون این همه رَنج و مَشِقَت رو تَحَمل کرده چه شِکلیه با اطمینان خاطِر دَستِ لَرزانِ زَنِ عزیزش رو به لَب بُرد. از دیدنِ اون دَستِ لَطیف و ظَریف کِیف کرده بود. در حالی که اونو می بوسید فکر می کرد اگه دارنده این دَست صورتِ زیبایی هم داشته باشه دیگه اَحسَنُ الخالِقینه.نادر می خواست هرچه زودتر صورتِ مَحبوبِ خودش رو ببینه اما خُب انتظار هم لذتی داره بچه ها و نادر داشت از لذت انتظار حداکثر استفاده رو می بُرد. نادر برای اینکه مُنتهای مُحبت و عَلاقه خودشو نِشون بده گفت: خبر داری و می دونی برای رسیدن به تو چقدر تلاش کردم و رَنج کشیدم؟ دخترِ سام بیکِ قوچانی می خواست بگه تو هم می دونی من هم به نوبه خودم برای رسیدن به تو از خود گذشتگی نِشون دادم و فداکاری کردم؟ ولی خُب حُجب و حَیا و شَرم مانِع شد حرفی بزنه. نادر که می دونست اون دخترِ رشید چقدر ایستادگی و فَداکاری کرده خودش در جَوابِ خودش گفت: می دونم. تو هم وَفادار و صَمیمی بودی. دربرابرِ کَس و کار و پدر و مادرِ خودت اِستقامَت کردی.
عَروس از شنیدن این حرف که بوی گِله اَز فامیلِش میومد و نشون میداد نادر از اونها مُکَدَره نَتونِست ساکِت بِشینه. چون پدر و کَسانِ خودش رو خیلی دوست داشت برای دفاع از اونها گفت: اونها تَقصیری ندارن. به هیچ وَجه مایل نبودن ولی شاه طَهماسب اِصرار داشت. پدرم. برادرم. همه مُخالِف بودن. یادآوری گذشته نادر رو متوجه کرد که گُلی که ظِلُ الله می خواست بِچینه الان درکنارِ خودشه. از یادآوری این موضوع حِسِ غرورش تَحریک میشد. برای اینکه بدونه این گُل چه گُلی بوده که ظِلُ الله اینقدر اِصرار داشته اونو به چَنگ بیاره دَست بُرد و روسَری های دخترِ سام بیکِ قوچانی رو عَقَب زد. با دیدنِ اون قیافه زیبا، اون چهره جذاب، اون خَرمَن موها از خود بی خود شد.(دخترهای کُرد واقعا زیبا هستن)نادر گفت: تمام اینها رو می دونم. تو قشنگی، تو زیبایی. شاه طَهماسب حَق داشت که مَجذوبِ تو باشه. تو رو بِخواد. تو ماهی. تو از ماه هم قشنگتری. تو ماهِ زندگی من هستی. تو قَمَر طَلعَتی. تو روشنی زندگی من خواهی بود. دخترِ سام بیکِ قوچانی دربرابرِ اِظهارِ محبتِ نادر سَر اَز پا نمیشناخت. از شَرم و خِجالَت سَرِش رو پایین انداخت. نادر می خواست چشم های زیبای محبوبِش رو ببینه واسه همینم دَست زیرِ چونه عَروس بُرد. سَرِش رو بالا گِرِفت و گُفت: به من نگاه کن. بگو ببینم منو دوست داری؟ این سوال خیلی بیجا بود. مگه واسه همین دوست داشتن نبود که دَستِ رَد به سینه ظِلُ الله گذاشته بود. برای اینکه گِله کنه برای اینکه به نادر بگه این چه سوالیه که میکنی پِلک های خودش رو باز کرد و چِشمای خودشو به چِشمای نادر دوخت. توی این نگاه گِلِه ، ناز، کِرِشمه و مُنتهای عِشق و مُحبت خونده میشد. نادر بی تاب بود. در حالی که از شوق و لذت می لَرزید چشم های زیبا و صورت اون کسی که قَمَر طَلعَت نامیده بود رو می بویید و اونو در آغوش کشید. بعد از به بعد چی شد دیگه به من و شما رَبطی نداره. عاشِق و مَعشوق به هَم رسیدن. نادر و قَمَر طَلعَت بعد اون همه جَنگ و کُشت و کُشتار بالاخره در آغوش هم به آرامِش رسیدن.خب بالاخره عروسی تموم شد. امیدوارم که این عروسی بهتون خوش گذشته باشه. شیرینی و شَربَت نخوردیم. آقا قبول نیست. اینم مثلِ جلسات مجازی ما هست. آخه چه وَضعیه؟! براتون آرزوی سَعادَت دارم.
۴:۲۹
کتابخانه محتاج نهی نهبندان
عَروس از شنیدن این حرف که بوی گِله اَز فامیلِش میومد و نشون میداد نادر از اونها مُکَدَره نَتونِست ساکِت بِشینه. چون پدر و کَسانِ خودش رو خیلی دوست داشت برای دفاع از اونها گفت: اونها تَقصیری ندارن. به هیچ وَجه مایل نبودن ولی شاه طَهماسب اِصرار داشت. پدرم. برادرم. همه مُخالِف بودن. یادآوری گذشته نادر رو متوجه کرد که گُلی که ظِلُ الله می خواست بِچینه الان درکنارِ خودشه. از یادآوری این موضوع حِسِ غرورش تَحریک میشد. برای اینکه بدونه این گُل چه گُلی بوده که ظِلُ الله اینقدر اِصرار داشته اونو به چَنگ بیاره دَست بُرد و روسَری های دخترِ سام بیکِ قوچانی رو عَقَب زد. با دیدنِ اون قیافه زیبا، اون چهره جذاب، اون خَرمَن موها از خود بی خود شد.(دخترهای کُرد واقعا زیبا هستن)نادر گفت: تمام اینها رو می دونم. تو قشنگی، تو زیبایی. شاه طَهماسب حَق داشت که مَجذوبِ تو باشه. تو رو بِخواد. تو ماهی. تو از ماه هم قشنگتری. تو ماهِ زندگی من هستی. تو قَمَر طَلعَتی. تو روشنی زندگی من خواهی بود. دخترِ سام بیکِ قوچانی دربرابرِ اِظهارِ محبتِ نادر سَر اَز پا نمیشناخت. از شَرم و خِجالَت سَرِش رو پایین انداخت. نادر می خواست چشم های زیبای محبوبِش رو ببینه واسه همینم دَست زیرِ چونه عَروس بُرد. سَرِش رو بالا گِرِفت و گُفت: به من نگاه کن. بگو ببینم منو دوست داری؟ این سوال خیلی بیجا بود. مگه واسه همین دوست داشتن نبود که دَستِ رَد به سینه ظِلُ الله گذاشته بود. برای اینکه گِله کنه برای اینکه به نادر بگه این چه سوالیه که میکنی پِلک های خودش رو باز کرد و چِشمای خودشو به چِشمای نادر دوخت. توی این نگاه گِلِه ، ناز، کِرِشمه و مُنتهای عِشق و مُحبت خونده میشد. نادر بی تاب بود. در حالی که از شوق و لذت می لَرزید چشم های زیبا و صورت اون کسی که قَمَر طَلعَت نامیده بود رو می بویید و اونو در آغوش کشید. بعد از به بعد چی شد دیگه به من و شما رَبطی نداره. عاشِق و مَعشوق به هَم رسیدن. نادر و قَمَر طَلعَت بعد اون همه جَنگ و کُشت و کُشتار بالاخره در آغوش هم به آرامِش رسیدن.خب بالاخره عروسی تموم شد. امیدوارم که این عروسی بهتون خوش گذشته باشه. شیرینی و شَربَت نخوردیم. آقا قبول نیست. اینم مثلِ جلسات مجازی ما هست. آخه چه وَضعیه؟! براتون آرزوی سَعادَت دارم.
داستان زندگی نادرشاه افشار- قسمت صد و سی و دومسلام بر دوستان جان. خب توی قسمت قبل که عروسی بودیم. نادر با دختری که اسمش رو خودش گذاشت قَمَر طَلعَت، دخترِ کُردِ قوچان ازدواج کرد. دُشمنای نادر که شنیدن سِپَهسالار اَسیرِ کَمَندِ گیسویی شده و به نَبَرد توی حِجله خونه پایبَند شُده خوشحال شدن. فکر کردن الان موقعِ اِنتِقام کِشیدنه. از جمله کسایی که می خواستن از این موقعیت سوء اِستِفاده بِکُنَن مَلِک مَحمودِ سیستانی بود. اون شاهِد و ناظِر بود که با چه طَمطَراقی جَشن دامادی نادر بَرگُزار شد. مَلِک مَحمودِ سیستانی دید که در تَمام دوران سَلطَنتش و قَبل اَز اون به هَمچین لِذَتی نَرِسیده. فَهمیده بود که دخترِ سام بیکِ قوچانی خیلی قَشنگه. بِهِش گفته بودن ظِلُ الله برای این دختر با نادر به هَم زده. سَرِ این دختر باهم گَلاویز شده بودن. اون می دونِست که ظِلُ الله بعد اَز ناکامی تَسلیمِ نادر شُده و دَست اَز این زیبا صَنَم بَرداشته.مَلِک مَحمودِ سیستانی اَز دونِستَن هَمه این مَطالب خیلی رَنج می بُرد و حَسرَت می خورد. با خودش می گُفت: اگه یه روزی قُدرت رو به چَنگ بیارَم. نادروار اَز موقعیتم استفاده می کنم. ولی خب بچه ها تا نادر زنده هست و تا اون زِمامِ امور رو توی دَستاش داره از مَلِک مَحمودِ سیستانی کاری ساخته نیست. حالا برای اینکه نادر رو اَز بین بِبَره و برای اینکه جونِش رو بِگیره و خودش به جای اون بِنشینه با چندتا اَز خواص و دوستان نزدیکِش خَلوت کرد. از اونا خواست به سَمتِ مَرو حَرکت بِکُنَن و تاتارها رو برای حَمله کردن به مَشهد مُهیا کنن. بچه ها یه بار دیگه هم قبلا این کار رو فکر می کنم کرده بود. مَلِک مَحمودِ سیستانی گفت: هَمه متوجه شدید؟ خوب می بینید؟ نادر اِستِراحَت کردن و هَم نِشینی با زنِ تازه اش رو به جَنگیدن تَرجیح میده. موقع رو باید مُغتَنَم بِشمُریم. قبل اینکه این زن بَراش عادی بشه باید بِهِش بِتازیم و کارِش رو بِسازیم. بچه ها فِرستاده های مَلِک مَحمودِ سیستانی به مَرو رسیدن. اونا قوم تاتار رو فَریب دادن.اونا رو برای جَنگیدن با نادر بَراَنگیختن و آماده کردن. خَبَر به نادر رسید که سَوارای تاتار به تاخت و تاز پَرداختن ولی خُب نادر مِیل نداشت آغوش پُر اَز مِهر قَمَر طَلعَت رو رَها بِکُنه. دوست نَداشت بِره به مِیدونِ جَنگ . واسه هَمینَم به ابراهیم خان برادَرِش دَستور داد که بَرای جَنگ آماده باش. بَرق آسا کارِ تاتارها رو بِساز. هَرچِقَدر بیشتر میتونی اَسیر بِگیر و به مَشهَد بیار. بچه ها نادر توسطِ جاسوسهایی که داشت متوجه شد بینِ مَلِک مَحمودِ سیستانی و کَس و کارِش یه سِری رَفت و آمدهای مَشکوکی هَست. بِهِش گفتن که بعد این مُلاقات ها و رفت و آمدای مَشکوک چند نَفری رفتن مَرو. نادر متوجه بود که بعد از حَرکَت اونها تاتارها سَر به شورِش بَرداشتن. واسه هَمینَم دَستور داد مُراقِبِ مَلِک مَحمودِ سیستانی و کَس و کارِش باشَن که فَرار نَکنن. نادر نمی خواست قبل مُطمَئن شدن و دونِستَن حقیقت دَست به خونِ کسی دِراز بکنه. سَوارای تاتار تَصَور نمی کردن که به عنوان یه تازه داماد نادر تصمیم به قُشون کِشی هَم بِکُنه. سَوارای تاتار یِهویی با ابراهیم خان و سَوارای دَلیر کُرد و اَفشار مُواجِه شدن. حَمَلاتِ قُوای نادر شَدید بود. بچه ها توی این جَنگ وقتی میگم قُوای نادر در واقع مَنظورم به فَرماندهی ابراهیم خان هست. مُهاجِمین تاتار بَعد دادنِ تَلَفات تَسلیم شدن. طِبقِ دستوری که نادر داده بود کَت های اونها رو بَستن و پیاده اونها رو به طَرَفِ مَشهد به اِسارَت آوردن. نادر شَخصا به بازجویی اَز سَرانِ تاتار پَرداخت. قَسَم یاد کرد که اَگه مُحَرِکین رو مُعرفی بکنید می بَخشَمِتون. یکی دوتا اَز نَزدیکانِ مَلِک مَحمودِ سیستانی که بینِ اُسَرا بودن مُعَرفی شُدَن. اونا هَم اِقرار کردن که طِبقِ دَستورِ مَلِک مَحمودِ سیستانی دَست به همچین کاری زَدَن. بچه ها نادر اَز خَشم به خودش می لَرزید.
۴:۳۰
کتابخانه محتاج نهی نهبندان
داستان زندگی نادرشاه افشار- قسمت صد و سی و دوم سلام بر دوستان جان. خب توی قسمت قبل که عروسی بودیم. نادر با دختری که اسمش رو خودش گذاشت قَمَر طَلعَت، دخترِ کُردِ قوچان ازدواج کرد. دُشمنای نادر که شنیدن سِپَهسالار اَسیرِ کَمَندِ گیسویی شده و به نَبَرد توی حِجله خونه پایبَند شُده خوشحال شدن. فکر کردن الان موقعِ اِنتِقام کِشیدنه. از جمله کسایی که می خواستن از این موقعیت سوء اِستِفاده بِکُنَن مَلِک مَحمودِ سیستانی بود. اون شاهِد و ناظِر بود که با چه طَمطَراقی جَشن دامادی نادر بَرگُزار شد. مَلِک مَحمودِ سیستانی دید که در تَمام دوران سَلطَنتش و قَبل اَز اون به هَمچین لِذَتی نَرِسیده. فَهمیده بود که دخترِ سام بیکِ قوچانی خیلی قَشنگه. بِهِش گفته بودن ظِلُ الله برای این دختر با نادر به هَم زده. سَرِ این دختر باهم گَلاویز شده بودن. اون می دونِست که ظِلُ الله بعد اَز ناکامی تَسلیمِ نادر شُده و دَست اَز این زیبا صَنَم بَرداشته.مَلِک مَحمودِ سیستانی اَز دونِستَن هَمه این مَطالب خیلی رَنج می بُرد و حَسرَت می خورد. با خودش می گُفت: اگه یه روزی قُدرت رو به چَنگ بیارَم. نادروار اَز موقعیتم استفاده می کنم. ولی خب بچه ها تا نادر زنده هست و تا اون زِمامِ امور رو توی دَستاش داره از مَلِک مَحمودِ سیستانی کاری ساخته نیست. حالا برای اینکه نادر رو اَز بین بِبَره و برای اینکه جونِش رو بِگیره و خودش به جای اون بِنشینه با چندتا اَز خواص و دوستان نزدیکِش خَلوت کرد. از اونا خواست به سَمتِ مَرو حَرکت بِکُنَن و تاتارها رو برای حَمله کردن به مَشهد مُهیا کنن. بچه ها یه بار دیگه هم قبلا این کار رو فکر می کنم کرده بود. مَلِک مَحمودِ سیستانی گفت: هَمه متوجه شدید؟ خوب می بینید؟ نادر اِستِراحَت کردن و هَم نِشینی با زنِ تازه اش رو به جَنگیدن تَرجیح میده. موقع رو باید مُغتَنَم بِشمُریم. قبل اینکه این زن بَراش عادی بشه باید بِهِش بِتازیم و کارِش رو بِسازیم. بچه ها فِرستاده های مَلِک مَحمودِ سیستانی به مَرو رسیدن. اونا قوم تاتار رو فَریب دادن.اونا رو برای جَنگیدن با نادر بَراَنگیختن و آماده کردن. خَبَر به نادر رسید که سَوارای تاتار به تاخت و تاز پَرداختن ولی خُب نادر مِیل نداشت آغوش پُر اَز مِهر قَمَر طَلعَت رو رَها بِکُنه. دوست نَداشت بِره به مِیدونِ جَنگ . واسه هَمینَم به ابراهیم خان برادَرِش دَستور داد که بَرای جَنگ آماده باش. بَرق آسا کارِ تاتارها رو بِساز. هَرچِقَدر بیشتر میتونی اَسیر بِگیر و به مَشهَد بیار. بچه ها نادر توسطِ جاسوسهایی که داشت متوجه شد بینِ مَلِک مَحمودِ سیستانی و کَس و کارِش یه سِری رَفت و آمدهای مَشکوکی هَست. بِهِش گفتن که بعد این مُلاقات ها و رفت و آمدای مَشکوک چند نَفری رفتن مَرو. نادر متوجه بود که بعد از حَرکَت اونها تاتارها سَر به شورِش بَرداشتن. واسه هَمینَم دَستور داد مُراقِبِ مَلِک مَحمودِ سیستانی و کَس و کارِش باشَن که فَرار نَکنن. نادر نمی خواست قبل مُطمَئن شدن و دونِستَن حقیقت دَست به خونِ کسی دِراز بکنه. سَوارای تاتار تَصَور نمی کردن که به عنوان یه تازه داماد نادر تصمیم به قُشون کِشی هَم بِکُنه. سَوارای تاتار یِهویی با ابراهیم خان و سَوارای دَلیر کُرد و اَفشار مُواجِه شدن. حَمَلاتِ قُوای نادر شَدید بود. بچه ها توی این جَنگ وقتی میگم قُوای نادر در واقع مَنظورم به فَرماندهی ابراهیم خان هست. مُهاجِمین تاتار بَعد دادنِ تَلَفات تَسلیم شدن. طِبقِ دستوری که نادر داده بود کَت های اونها رو بَستن و پیاده اونها رو به طَرَفِ مَشهد به اِسارَت آوردن. نادر شَخصا به بازجویی اَز سَرانِ تاتار پَرداخت. قَسَم یاد کرد که اَگه مُحَرِکین رو مُعرفی بکنید می بَخشَمِتون. یکی دوتا اَز نَزدیکانِ مَلِک مَحمودِ سیستانی که بینِ اُسَرا بودن مُعَرفی شُدَن. اونا هَم اِقرار کردن که طِبقِ دَستورِ مَلِک مَحمودِ سیستانی دَست به همچین کاری زَدَن. بچه ها نادر اَز خَشم به خودش می لَرزید.
نادر دَستور داد که مَلِک مَحمود و مَلِک اِسحاق و کَس و کار اونها رو به حضور بیارَن تا شَخصا از اونها تَحقیقاتی بِکُنه. خیلی اَز اَشخاص بعد تَسَلُط نادر به مَلِک مَحمودِ سیستانی به نادر مُراجعه کرده بودن و اَز اون دادخواهی کرده بودن. اون آدما به اِلتِماس خواسته بودن که مَلِک مَحمودِ سیستانی شَقی به اونها سِپُرده بِشه تا قِصاص ظُلم و سِتَمی که بر اونها رَوا داشته رو بِکِشَن ولی نادر که بَر مَلِک محمود و کَسانِش رَحمَت آورده بود و اونا رو بَخشیده بودشون نمی خواست خَلافِ عَهدِ خودش رَفتار بِکنه.ولی اَلان که مَلِک مَحمودِ سیستانی پِیمان رو شِکَسته بود، راه و رَسمِ مَردونگی رو اَز یاد بُرده بود و بِهِش خیانَت کرده بود، دَستور داد مُحمَد خان که کَسانِش رو مَلِک مَحمودِ سیستانی به قَتل رِسونده بودن و بَهرام علی خان که بَرادَرِش فَتحعلی خانِ بَیات به دَستِ مَلِک مَحمودِ سیستانی شَربَتِ مَرگ چِشیده بودن حاضِر بِشَن. هَمین که مَلِک مَحمودِ سیستانی شنید قُوای تاتار شِکَست خوردن و گروه زیادی اَز اونا هَم به اِسارَت دَراومدن خیلی ناراحَت شد. می خواست فَرار بِکنه ولی متوجه شد که تَحتِ نَظَره. تَحتِ مُراقِبَته. واسه هَمینَم به فِکر اُفتاد که خونسَردی خودش رو حِفظ بکنه. اِنگار نه اِنگار. و بعدش بازم به نیروی زَبون بازی نادر رو اِغوا بکنه و فَریبِش بده بَلکه اینجوری بتونه تَنِ سالم به دَر بِبَره. خب بچه ها انشاالله شما هم تنتون سالم باشه.فعلا
۴:۳۴
کتابخانه محتاج نهی نهبندان
نادر دَستور داد که مَلِک مَحمود و مَلِک اِسحاق و کَس و کار اونها رو به حضور بیارَن تا شَخصا از اونها تَحقیقاتی بِکُنه. خیلی اَز اَشخاص بعد تَسَلُط نادر به مَلِک مَحمودِ سیستانی به نادر مُراجعه کرده بودن و اَز اون دادخواهی کرده بودن. اون آدما به اِلتِماس خواسته بودن که مَلِک مَحمودِ سیستانی شَقی به اونها سِپُرده بِشه تا قِصاص ظُلم و سِتَمی که بر اونها رَوا داشته رو بِکِشَن ولی نادر که بَر مَلِک محمود و کَسانِش رَحمَت آورده بود و اونا رو بَخشیده بودشون نمی خواست خَلافِ عَهدِ خودش رَفتار بِکنه.ولی اَلان که مَلِک مَحمودِ سیستانی پِیمان رو شِکَسته بود، راه و رَسمِ مَردونگی رو اَز یاد بُرده بود و بِهِش خیانَت کرده بود، دَستور داد مُحمَد خان که کَسانِش رو مَلِک مَحمودِ سیستانی به قَتل رِسونده بودن و بَهرام علی خان که بَرادَرِش فَتحعلی خانِ بَیات به دَستِ مَلِک مَحمودِ سیستانی شَربَتِ مَرگ چِشیده بودن حاضِر بِشَن. هَمین که مَلِک مَحمودِ سیستانی شنید قُوای تاتار شِکَست خوردن و گروه زیادی اَز اونا هَم به اِسارَت دَراومدن خیلی ناراحَت شد. می خواست فَرار بِکنه ولی متوجه شد که تَحتِ نَظَره. تَحتِ مُراقِبَته. واسه هَمینَم به فِکر اُفتاد که خونسَردی خودش رو حِفظ بکنه. اِنگار نه اِنگار. و بعدش بازم به نیروی زَبون بازی نادر رو اِغوا بکنه و فَریبِش بده بَلکه اینجوری بتونه تَنِ سالم به دَر بِبَره. خب بچه ها انشاالله شما هم تنتون سالم باشه.فعلا
۱۵:۳۵
کتابخانه محتاج نهی نهبندان
نادر دَستور داد که مَلِک مَحمود و مَلِک اِسحاق و کَس و کار اونها رو به حضور بیارَن تا شَخصا از اونها تَحقیقاتی بِکُنه. خیلی اَز اَشخاص بعد تَسَلُط نادر به مَلِک مَحمودِ سیستانی به نادر مُراجعه کرده بودن و اَز اون دادخواهی کرده بودن. اون آدما به اِلتِماس خواسته بودن که مَلِک مَحمودِ سیستانی شَقی به اونها سِپُرده بِشه تا قِصاص ظُلم و سِتَمی که بر اونها رَوا داشته رو بِکِشَن ولی نادر که بَر مَلِک محمود و کَسانِش رَحمَت آورده بود و اونا رو بَخشیده بودشون نمی خواست خَلافِ عَهدِ خودش رَفتار بِکنه.ولی اَلان که مَلِک مَحمودِ سیستانی پِیمان رو شِکَسته بود، راه و رَسمِ مَردونگی رو اَز یاد بُرده بود و بِهِش خیانَت کرده بود، دَستور داد مُحمَد خان که کَسانِش رو مَلِک مَحمودِ سیستانی به قَتل رِسونده بودن و بَهرام علی خان که بَرادَرِش فَتحعلی خانِ بَیات به دَستِ مَلِک مَحمودِ سیستانی شَربَتِ مَرگ چِشیده بودن حاضِر بِشَن. هَمین که مَلِک مَحمودِ سیستانی شنید قُوای تاتار شِکَست خوردن و گروه زیادی اَز اونا هَم به اِسارَت دَراومدن خیلی ناراحَت شد. می خواست فَرار بِکنه ولی متوجه شد که تَحتِ نَظَره. تَحتِ مُراقِبَته. واسه هَمینَم به فِکر اُفتاد که خونسَردی خودش رو حِفظ بکنه. اِنگار نه اِنگار. و بعدش بازم به نیروی زَبون بازی نادر رو اِغوا بکنه و فَریبِش بده بَلکه اینجوری بتونه تَنِ سالم به دَر بِبَره. خب بچه ها انشاالله شما هم تنتون سالم باشه.فعلا
داستان زندگی نادرشاه افشار- قسمت صد و سی و سومسلام بر دوستان جان. خب بچه ها وقتی که سَوارانِ نادر برای بُردنِ مَلِک محمود سیستانی اومدن با کَمالِ خونسردی به راه اُفتاد. دَر حضورِ نادر که سعی داشت عَصَبانیت خودش رو قایم بکنه با قیافه گُشاده و نیشِ باز تَعظیم کرد. رَفتارِش اونقدر عادی بود که نادر مَشکوک شد.حتی نادر پیشِ خودش فِکر کرد نَکُنه علیه مَلِک محمود سیستانی توطئه ای دَر کار باشه. نادر با صدای موقَر و مَتینی گُفت: مَلِک مَحمود شِنیدم سَر از اِطاعتِ خدا پیچیدی! تو که گفتی می خوای عِبادَت بکنی. بَرخَلافِ عَهدی که بَستی راه و رَسمِ دیگه ای پیش گِرفتی. مَلِک مَحمودِ سیستانی خَندید: اَگه چنین خیالی دَر سَرَم بود فَرمانِ شاه طَهماسب رو به سِپَهسالار عَرضه نمی کردم. یادآوری این موضوع اَثَر خوبی روی نادر گذاشت. به خاطِر آورد که مَلِک مَحمودِ سیستانی اون موقع هَمچین جَوونمردی ای کرده واسه همَینَم برای دونِستنِ حَقیقَت سوالِ دیگه ای کرد. اون موقع عَهدِ خودت رو به یاد داشتی. ولی شنیدم که اون عَهد رو فَراموش کردی. تو و کَسانِت توطئه چیدین؟ فِرستاده های تو عِده ای تاتارِ ساکِنِ مَرو رو عَلیه ما بَرانگیختن. اگه این موضوع صَحیح باشه... بچه ها مَلِک مَحمود فهمید که نادر اَز هَمه چی خَبَر داره خیلی ناراحت شد ولی خودش رو نَباخت با خونسَردی گفت: ممکنه که دشمنان برعلیه من یک دَسیسه ای کرده باشن. نادر گفت: اگه همچین چیزی باشه وای به حالِ دَسیسه کننده ها. اما مَلِک مَحمود اگه خَلافِش ثابِت بشه چی؟ مَلِک محمود قبل اینکه نادر حرفِش رو تموم بکنه گفت: سِزای عَهد شِکن باید داده بشه. نادر فریاد زد: فِرستادگانِ مَلِک محمود رو بیارید. بچه ها وقتی که این فَرمان صادر شد سه تا از فِرستاده های مَلِک محمود رو آوردن. نادر که با چِشمهای تیز بینِ خودش حَرَکات و خُطوطِ چهره های مَلِک مَحمودِ سیستانی و فِرستادگانِش رو بررسی می کرد بعد یه چند لحظه ای سکوت با شِدت و غِیض و غَضَب فریاد زد: نَمَک به حَروم ها. مَلِک محمود مُدعیه که دَستوری به شماها نداده. شماها دارید بِهِش تُهمَت می زنید. با شنیدنِ این فریاد یکی از این سه نَفَر دست به جیبِ خودش بُرد. قُرآنِش رو بیرون کِشید. دَر حالی که روی زَمین زانو زَده بود قُرآن رو بوسید و گفت: به این کَلامُ الله مَجید قَسَم که ما رو مَلِک مَحمودِ سیستانی به مَرو فِرستاد. اون بود که به ما هَمچین دَستوری داد. نادر گفت: وقتی که این دستور رو به شما داد چه کَسایی حضور داشتن؟ جریان رو کامل توضیح بدید. شاید مَلِک مَحمودِ سیستانی یادِش رفته! مَلِک مَحمودِ سیستانی فریاد زد: اینا خدمتگزارهای من بودن. من اونا رو بیرون کرده بودم. حالا می خوان انتقام بگیرن. حرفشون رو نباید باور بکنید. نادر اشاره ای به مَلِک مَحمودِ سیستانی کرد که یعنی ساکت باشه.اونی که قرآن توی دَستِش داشت باز هَم قَسَم خورد و گفت: مَلِک مَحمودِ سیستانی و مَلِک اِسحاق و بَرادرش ما رو که 7 نفر بودیم بِهِمون ماموریت دادن که به جانِبِ مَرو بریم و اَمرشون رو به روسای تاتار اِبلاغ بکنیم. ما هم همچین کاری کردیم. مَلِک مَحمودِ سیستانی وَلی نِعمَتِ ما بود. اون به گَردَنِ ما حَق داشت. ما وظیفه داشتیم دَستورِش رو اِجرا کنیم. نادر گفت: اگه وَلی نِعمَتِ شما بود حَقِ حَیات به گَردَنِ شما داشت حالا چرا دارید بَرخَلافِ اون حَرف می زنید؟ بچه ها اونی که زانو زده بود گفت: دروغگو دشمنِ خداست. ما وظیفه خودمون رو نِسبَت به وَلی نِعمَتِ خودمون اَنجام دادیم ولی دروغ که نمی تونیم بگیم. کاری که کردیم رو با سَربُلَندی اِعترافِشَم می کنیم.بله. ما به دَستورِ اَربابِ خودمون به مَرو رفتیم و دستورش رو اجرا کردیم. 4 نفر از ما توی مِیدونِ جَنگ کُشته شدن ما سه نفر هم اگه کُشته بِشیم هیچ مانِعی نداره. مَرگ حَقه باید رَفت. ولی توی اون دنیا طاقَتِ تَحمُلِ عَواقِبِ دروغ رو نداریم. بچه ها گفته های فِرستاده های مَلِک مَحمودِ سیستانی اونقدر صادقانه بود که مَلِک مَحمودِ سیستانی به لَرزه دراومد و رَنگِش پَرید. نادر هَم فَهمید که چیزی که اون ها میگن صَحیحه. برای اطمینانِ بیشتر دستور داد مَلِک مَحمودِ سیستانی رو بیرون بِبَرَن. مَلِک اِسحاق رو آوردن. نادر شروع کرد به تَحقیق کردن. مَلِک اِسحاق اول اِنکار کرد ولی دربرابرِ گفته های فِرستاده ها یه کمی مُتِزَلزِل شد.
۴:۲۲
کتابخانه محتاج نهی نهبندان
داستان زندگی نادرشاه افشار- قسمت صد و سی و سوم سلام بر دوستان جان. خب بچه ها وقتی که سَوارانِ نادر برای بُردنِ مَلِک محمود سیستانی اومدن با کَمالِ خونسردی به راه اُفتاد. دَر حضورِ نادر که سعی داشت عَصَبانیت خودش رو قایم بکنه با قیافه گُشاده و نیشِ باز تَعظیم کرد. رَفتارِش اونقدر عادی بود که نادر مَشکوک شد.حتی نادر پیشِ خودش فِکر کرد نَکُنه علیه مَلِک محمود سیستانی توطئه ای دَر کار باشه. نادر با صدای موقَر و مَتینی گُفت: مَلِک مَحمود شِنیدم سَر از اِطاعتِ خدا پیچیدی! تو که گفتی می خوای عِبادَت بکنی. بَرخَلافِ عَهدی که بَستی راه و رَسمِ دیگه ای پیش گِرفتی. مَلِک مَحمودِ سیستانی خَندید: اَگه چنین خیالی دَر سَرَم بود فَرمانِ شاه طَهماسب رو به سِپَهسالار عَرضه نمی کردم. یادآوری این موضوع اَثَر خوبی روی نادر گذاشت. به خاطِر آورد که مَلِک مَحمودِ سیستانی اون موقع هَمچین جَوونمردی ای کرده واسه همَینَم برای دونِستنِ حَقیقَت سوالِ دیگه ای کرد. اون موقع عَهدِ خودت رو به یاد داشتی. ولی شنیدم که اون عَهد رو فَراموش کردی. تو و کَسانِت توطئه چیدین؟ فِرستاده های تو عِده ای تاتارِ ساکِنِ مَرو رو عَلیه ما بَرانگیختن. اگه این موضوع صَحیح باشه... بچه ها مَلِک مَحمود فهمید که نادر اَز هَمه چی خَبَر داره خیلی ناراحت شد ولی خودش رو نَباخت با خونسَردی گفت: ممکنه که دشمنان برعلیه من یک دَسیسه ای کرده باشن. نادر گفت: اگه همچین چیزی باشه وای به حالِ دَسیسه کننده ها. اما مَلِک مَحمود اگه خَلافِش ثابِت بشه چی؟ مَلِک محمود قبل اینکه نادر حرفِش رو تموم بکنه گفت: سِزای عَهد شِکن باید داده بشه. نادر فریاد زد: فِرستادگانِ مَلِک محمود رو بیارید. بچه ها وقتی که این فَرمان صادر شد سه تا از فِرستاده های مَلِک محمود رو آوردن. نادر که با چِشمهای تیز بینِ خودش حَرَکات و خُطوطِ چهره های مَلِک مَحمودِ سیستانی و فِرستادگانِش رو بررسی می کرد بعد یه چند لحظه ای سکوت با شِدت و غِیض و غَضَب فریاد زد: نَمَک به حَروم ها. مَلِک محمود مُدعیه که دَستوری به شماها نداده. شماها دارید بِهِش تُهمَت می زنید. با شنیدنِ این فریاد یکی از این سه نَفَر دست به جیبِ خودش بُرد. قُرآنِش رو بیرون کِشید. دَر حالی که روی زَمین زانو زَده بود قُرآن رو بوسید و گفت: به این کَلامُ الله مَجید قَسَم که ما رو مَلِک مَحمودِ سیستانی به مَرو فِرستاد. اون بود که به ما هَمچین دَستوری داد. نادر گفت: وقتی که این دستور رو به شما داد چه کَسایی حضور داشتن؟ جریان رو کامل توضیح بدید. شاید مَلِک مَحمودِ سیستانی یادِش رفته! مَلِک مَحمودِ سیستانی فریاد زد: اینا خدمتگزارهای من بودن. من اونا رو بیرون کرده بودم. حالا می خوان انتقام بگیرن. حرفشون رو نباید باور بکنید. نادر اشاره ای به مَلِک مَحمودِ سیستانی کرد که یعنی ساکت باشه.اونی که قرآن توی دَستِش داشت باز هَم قَسَم خورد و گفت: مَلِک مَحمودِ سیستانی و مَلِک اِسحاق و بَرادرش ما رو که 7 نفر بودیم بِهِمون ماموریت دادن که به جانِبِ مَرو بریم و اَمرشون رو به روسای تاتار اِبلاغ بکنیم. ما هم همچین کاری کردیم. مَلِک مَحمودِ سیستانی وَلی نِعمَتِ ما بود. اون به گَردَنِ ما حَق داشت. ما وظیفه داشتیم دَستورِش رو اِجرا کنیم. نادر گفت: اگه وَلی نِعمَتِ شما بود حَقِ حَیات به گَردَنِ شما داشت حالا چرا دارید بَرخَلافِ اون حَرف می زنید؟ بچه ها اونی که زانو زده بود گفت: دروغگو دشمنِ خداست. ما وظیفه خودمون رو نِسبَت به وَلی نِعمَتِ خودمون اَنجام دادیم ولی دروغ که نمی تونیم بگیم. کاری که کردیم رو با سَربُلَندی اِعترافِشَم می کنیم.بله. ما به دَستورِ اَربابِ خودمون به مَرو رفتیم و دستورش رو اجرا کردیم. 4 نفر از ما توی مِیدونِ جَنگ کُشته شدن ما سه نفر هم اگه کُشته بِشیم هیچ مانِعی نداره. مَرگ حَقه باید رَفت. ولی توی اون دنیا طاقَتِ تَحمُلِ عَواقِبِ دروغ رو نداریم. بچه ها گفته های فِرستاده های مَلِک مَحمودِ سیستانی اونقدر صادقانه بود که مَلِک مَحمودِ سیستانی به لَرزه دراومد و رَنگِش پَرید. نادر هَم فَهمید که چیزی که اون ها میگن صَحیحه. برای اطمینانِ بیشتر دستور داد مَلِک مَحمودِ سیستانی رو بیرون بِبَرَن. مَلِک اِسحاق رو آوردن. نادر شروع کرد به تَحقیق کردن. مَلِک اِسحاق اول اِنکار کرد ولی دربرابرِ گفته های فِرستاده ها یه کمی مُتِزَلزِل شد.
فکر کرد چرا اِستِقامَت کُنَم؟ نادر هَم که می خواست حَقیقَت رو بِفَهمه یه نِیرَنگی رو به کار بُرد. به مَلِک اِسحاق گُفت: اَحمَق. مَلِک مَحمودِ سیستانی اِعتراف کرده! تو هم اونجا بودی و شنیدی! حالا به چه جُراتی اِنکار می کنی؟ بچه ها نَفَسِ مَلِک اِسحاق به یک و دو اُفتاد. دَر بَرابَرِ این حَرف نمی دونِست که اَلان باید چی بگه. اَز تَغییر قیافه و اَز تَغییر لَحنِش اونچه که لازم بود نادر بِفَهمه رو فَهمید. نادر برای تموم شدنِ تَحقیقات برادرِ کوچیکِ مَلِک محمود سیستانی رو هم اِحضار کردن. مَلِک محمد علی جَوان بود و کَم تَجربه. اون در برابرِ اُبُهَتِ نادر خودشو گُم کرد. اَز چشم های نادر شَراره های غَضَب می بارید. مَلِک محمد علی که متوجه شده بود کار تمومه.اون که می دونِست نادر به دشمنانِ تَسلیم شده اش رَحم می کنه قبل اینکه نادر سوالی بکنه با عَجز و اِلتماس و گریه اُفتاد به پای نادر. درحالی که اَشک می ریخت گفت: من جَوون بودم. نمی دونستم. به جَوونی من رَحم کن. بله من توی اون مَجلِس بودم. همه چیز رو براتون میگم. ای نادرِ جَوونمرد به مَن رَحم کن. منو بِبَخش. تا عُمر دارم چاکِر و بَنده توام.خب بچه ها تا قسمتی دیگری از داستان زندگی نادرشاه افشار خدا یار و نگهدارتون.
۴:۲۶
کتابخانه محتاج نهی نهبندان
فکر کرد چرا اِستِقامَت کُنَم؟ نادر هَم که می خواست حَقیقَت رو بِفَهمه یه نِیرَنگی رو به کار بُرد. به مَلِک اِسحاق گُفت: اَحمَق. مَلِک مَحمودِ سیستانی اِعتراف کرده! تو هم اونجا بودی و شنیدی! حالا به چه جُراتی اِنکار می کنی؟ بچه ها نَفَسِ مَلِک اِسحاق به یک و دو اُفتاد. دَر بَرابَرِ این حَرف نمی دونِست که اَلان باید چی بگه. اَز تَغییر قیافه و اَز تَغییر لَحنِش اونچه که لازم بود نادر بِفَهمه رو فَهمید. نادر برای تموم شدنِ تَحقیقات برادرِ کوچیکِ مَلِک محمود سیستانی رو هم اِحضار کردن. مَلِک محمد علی جَوان بود و کَم تَجربه. اون در برابرِ اُبُهَتِ نادر خودشو گُم کرد. اَز چشم های نادر شَراره های غَضَب می بارید. مَلِک محمد علی که متوجه شده بود کار تمومه.اون که می دونِست نادر به دشمنانِ تَسلیم شده اش رَحم می کنه قبل اینکه نادر سوالی بکنه با عَجز و اِلتماس و گریه اُفتاد به پای نادر. درحالی که اَشک می ریخت گفت: من جَوون بودم. نمی دونستم. به جَوونی من رَحم کن. بله من توی اون مَجلِس بودم. همه چیز رو براتون میگم. ای نادرِ جَوونمرد به مَن رَحم کن. منو بِبَخش. تا عُمر دارم چاکِر و بَنده توام.خب بچه ها تا قسمتی دیگری از داستان زندگی نادرشاه افشار خدا یار و نگهدارتون.
داستان زندگی نادرشاه افشار- قسمت صد و سی و چهارمسلام بر دوستان جان. خب نادر بعد اِقرار کردن مَلِک محمد علی با یه لَگَد پِسَر رو به یه گوشه ای پَرت کرد. ای بُزدلِ پَست فِطرَت. تو به برادر و پسرِ برادرِ خودت وفا نکردی. اونها رو لو دادی! حالا چطوری داری اِدعا می کنی نِسبَت به من وفادار باقی میمونی؟ بچه ها مَلِک محمد علی از ترس به خودش لَرزید. همون طور که روی خاک افتاده بود در جای خودش مَشغول به گریه شد. نادر فریاد کشید: مَلِک محمود و مَلِک اِسحاق رو بیارین. فَرمانِ نادر اِجرا شد. اون دوتا که وارد شدن و مَلِک محمد علی رو اون طور روی زمین در حالِ گریه دیدن فهمیدن که اَجَلِشون رسیده. نادر گفت: مَلِک محمود با اینکه بارها به من خیانت کردی ولی من تو رو در همه حال بَخشیدم. مِهمانِت بودم قَصدِ جونم رو کَردی. یادم رفت. فَراموش کردم. خیال کردی منو خام کردی و من نفهمیدم چرا فَرمانِ شاه رو به من نشون دادی؟ در حالی که خوب متوجه شدم فَرمانِ شاه رو از اون جَهَت به من نِشون دادی که من به جَنگ بِرَم. چون تو فکر کردی که از هر طرف کُشته بِشه سود تو هست. دروغ میگم؟ بچه ها بیانِ این موضوع که نادر در حالِ عَصَبانیت اِبرازِش می کرد چنان در مَلِک محمود اَثَر کرد که بی اختیار یه تَشَنُجی سَرتا پاش رو گرفت. شاید بچه ها نادر بدونِ قَصد و غَرض و بدونِ مُقدمه همچین چیزی رو گفت ولی تغییر حالتِ مَلِک محمود مُحرَز و مُسَلَم کرد که واقعا همچین قَصدی رو داشته و اینجوری با کِردارِ خودش رِذالَت و خیانتش رو عَلَنی کرد. نادر فهمید که واقعا اون رفتار هم از روی کمالِ ناجوونمردی و خُبثِ طینت بوده. درکِ این مَطلب نادر رو به حالِ عَجیبی گرفتار کرد. دیگه میل نداشت این سه تا موجودِ خَبیث و کَثیف رو در مُقابِلِ خودش ببینه. در حالی که فریاد می کشید دستور داد محمد خان و بَهرام علی خانِ بَیات رو به حضورش بیارن. از شنیدن این اسامی مَلِک محمود و مَلِک اسحاق و مَلِک محمد علی به اِستِقاثه افتادن(یعنی بچه ها طلب یاری و کمک از نادر کردن). اونا کِشون کِشون خودشونو به پای نادر انداختن. نادر دستور داد نگذارید این سه نفر به من نزدیک بشن. فَراش ها اَمرِشون رو اِطاعت کردن و اون سه نفر رو دور کردن. وقتی محمد خان و بَهرام علی خانِ بَیات وارد شدن و چِشم هاشون به قاتِلینِ کَس و کارشون توی اون حال افتاد برقِ شادی از چشم هاشون جَهید. به پای نادر افتادن و از شادی بوسه بر پاش زدن. نادر گفت: محمد خان بارها و بارها از من درخواست کردی که سَر و کارِ مَلِک محمود و مَلِک اسحاقِ شِقاوَت (یعنی بچه ها بدبخت) پیشه رو به تو واگذار کنم. چون قول داده بودم و بخشیده بودمشون به درخواستِ تو ترتیبِ اثر ندادم. ولی امروز که متوجه شدم این دوتا پلید پَست فِطرت عهد و پیمانِ خودشون رو شکستن دیگه قولِ من لغو شده. اونها رو به دستِ تو می سپارَم تا به خونخواهی کَسانِت از اونها انتقام بگیری. مَلِک محمد علی که گفته های نادر رو میشنید و متوجه شد که اسمی از اون بُرده نشده خوشحال شد. فکر کرد شاید نادر به جَوونیش رَحم کرده و اونو بخشیده. نادر به بَهرام علی خانِ بَیات نگاه کرد و گفت: بَهرام علی تو هم بارها از من تقاضا کردی قِصاصِ خونِ برادرت رو بگیری. چون قِصاصِ خونِ برادرت رو می خوای فکر می کنم سرنوشتِ مَلِک محمد علی رو بهتره به دستِ تو بِسپارَم. اگه می خوای ببخشِش و اگه نه می خوای نَبَخشِش . دستِ تو هست. با شنیدنِ فَرمانِ نادر مَلِک محمود و مَلِک اسحاق و مَلِک محمد علی از حال رفتن و مثلِ اَجساد بی روح نَقشِ بر زمین شدن. محمد خان و بَهرام علی خان که از ذوق توی پوست خودشون نمی گنجیدن مثلِ عُقاب به طَرَف طُعمه هایی که به اونها عِنایَت شده بود رو آوردن. نادر گفت: انتقامتون رو در برابرِ اُسَرای تاتار بگیرید تا سَرنوشتِ اِغوا کنندگانِ خودشون رو بدونن.براتون آرزوی سعادت و شادی می کنم.حق یارتون.
۴:۲۶
کتابخانه محتاج نهی نهبندان
داستان زندگی نادرشاه افشار- قسمت صد و سی و چهارم سلام بر دوستان جان. خب نادر بعد اِقرار کردن مَلِک محمد علی با یه لَگَد پِسَر رو به یه گوشه ای پَرت کرد. ای بُزدلِ پَست فِطرَت. تو به برادر و پسرِ برادرِ خودت وفا نکردی. اونها رو لو دادی! حالا چطوری داری اِدعا می کنی نِسبَت به من وفادار باقی میمونی؟ بچه ها مَلِک محمد علی از ترس به خودش لَرزید. همون طور که روی خاک افتاده بود در جای خودش مَشغول به گریه شد. نادر فریاد کشید: مَلِک محمود و مَلِک اِسحاق رو بیارین. فَرمانِ نادر اِجرا شد. اون دوتا که وارد شدن و مَلِک محمد علی رو اون طور روی زمین در حالِ گریه دیدن فهمیدن که اَجَلِشون رسیده. نادر گفت: مَلِک محمود با اینکه بارها به من خیانت کردی ولی من تو رو در همه حال بَخشیدم. مِهمانِت بودم قَصدِ جونم رو کَردی. یادم رفت. فَراموش کردم. خیال کردی منو خام کردی و من نفهمیدم چرا فَرمانِ شاه رو به من نشون دادی؟ در حالی که خوب متوجه شدم فَرمانِ شاه رو از اون جَهَت به من نِشون دادی که من به جَنگ بِرَم. چون تو فکر کردی که از هر طرف کُشته بِشه سود تو هست. دروغ میگم؟ بچه ها بیانِ این موضوع که نادر در حالِ عَصَبانیت اِبرازِش می کرد چنان در مَلِک محمود اَثَر کرد که بی اختیار یه تَشَنُجی سَرتا پاش رو گرفت. شاید بچه ها نادر بدونِ قَصد و غَرض و بدونِ مُقدمه همچین چیزی رو گفت ولی تغییر حالتِ مَلِک محمود مُحرَز و مُسَلَم کرد که واقعا همچین قَصدی رو داشته و اینجوری با کِردارِ خودش رِذالَت و خیانتش رو عَلَنی کرد. نادر فهمید که واقعا اون رفتار هم از روی کمالِ ناجوونمردی و خُبثِ طینت بوده. درکِ این مَطلب نادر رو به حالِ عَجیبی گرفتار کرد. دیگه میل نداشت این سه تا موجودِ خَبیث و کَثیف رو در مُقابِلِ خودش ببینه. در حالی که فریاد می کشید دستور داد محمد خان و بَهرام علی خانِ بَیات رو به حضورش بیارن. از شنیدن این اسامی مَلِک محمود و مَلِک اسحاق و مَلِک محمد علی به اِستِقاثه افتادن(یعنی بچه ها طلب یاری و کمک از نادر کردن). اونا کِشون کِشون خودشونو به پای نادر انداختن. نادر دستور داد نگذارید این سه نفر به من نزدیک بشن. فَراش ها اَمرِشون رو اِطاعت کردن و اون سه نفر رو دور کردن. وقتی محمد خان و بَهرام علی خانِ بَیات وارد شدن و چِشم هاشون به قاتِلینِ کَس و کارشون توی اون حال افتاد برقِ شادی از چشم هاشون جَهید. به پای نادر افتادن و از شادی بوسه بر پاش زدن. نادر گفت: محمد خان بارها و بارها از من درخواست کردی که سَر و کارِ مَلِک محمود و مَلِک اسحاقِ شِقاوَت (یعنی بچه ها بدبخت) پیشه رو به تو واگذار کنم. چون قول داده بودم و بخشیده بودمشون به درخواستِ تو ترتیبِ اثر ندادم. ولی امروز که متوجه شدم این دوتا پلید پَست فِطرت عهد و پیمانِ خودشون رو شکستن دیگه قولِ من لغو شده. اونها رو به دستِ تو می سپارَم تا به خونخواهی کَسانِت از اونها انتقام بگیری. مَلِک محمد علی که گفته های نادر رو میشنید و متوجه شد که اسمی از اون بُرده نشده خوشحال شد. فکر کرد شاید نادر به جَوونیش رَحم کرده و اونو بخشیده. نادر به بَهرام علی خانِ بَیات نگاه کرد و گفت: بَهرام علی تو هم بارها از من تقاضا کردی قِصاصِ خونِ برادرت رو بگیری. چون قِصاصِ خونِ برادرت رو می خوای فکر می کنم سرنوشتِ مَلِک محمد علی رو بهتره به دستِ تو بِسپارَم. اگه می خوای ببخشِش و اگه نه می خوای نَبَخشِش . دستِ تو هست. با شنیدنِ فَرمانِ نادر مَلِک محمود و مَلِک اسحاق و مَلِک محمد علی از حال رفتن و مثلِ اَجساد بی روح نَقشِ بر زمین شدن. محمد خان و بَهرام علی خان که از ذوق توی پوست خودشون نمی گنجیدن مثلِ عُقاب به طَرَف طُعمه هایی که به اونها عِنایَت شده بود رو آوردن. نادر گفت: انتقامتون رو در برابرِ اُسَرای تاتار بگیرید تا سَرنوشتِ اِغوا کنندگانِ خودشون رو بدونن.براتون آرزوی سعادت و شادی می کنم.حق یارتون.
داستان زندگی نادرشاه افشار- قسمت صد و سی و پنجمسلام بر دوستان عزیزم. بچه ها به دستورِ نادر توی میدونگاهِ جلوی دیوان خانه اُسَرا رو جَمع کردن. فِرستاده های مَلِک مَحمودِ سیستانی که نزدیک بود اَز تَرس جون بِدَن رو آوردن اونجا. محمد خان ، مَلِک مَحمودِ سیستانی و مَلِک اِسحاق، بَهرام علی خان هم مَلِک محمد علی رو جلو انداختن و به کمک مُحافِظین اونها رو به وَسَط میدون آوردن. همه سَرِ جای خودشون قَرار گرفتن و منتظر بودن که بِبینن چی میشه. نادر دستورِ اجرای حُکم رو صادر کرد. نادر به مِیدون اومد و چِشمِش به سه نفر فِرستاده مَلِک مَحمودِ سیستانی اُفتاد. رَفت جلو و گفت: حِیف از شما خِدمتگزارهای صِدیق که خِدمَتِ همچین اَشخاص پَست و پَلید و کَثیفی رو کردین. من به پاسِ صِداقت و راستگویی شما رو بَخشیدم. بَند از دَست و پای اونها بَردارید. سه نفر فِرستاده مَلِک مَحمودِ سیستانی که این جَوونمردی رو از نادر دیدن به پاش اُفتادَن. بوسه بر پاهاش می زدن. طَلَب عَفو و بَخشِش کردن. قول دادن که تا جون در بَدَن دارَن به نادر خدمت بکنن. به اِشاره نادر محمد خان که از شَعَف( یعنی بچه ها شادی) در پوستِ خودش نمی گُنجید، پُشتِ سَرِ مَلِک محمودِ سیستانی قَرار گرفت و لَگَدی به پُشتِ پای مَلِک محمود سیستانی زَد. مَلِک محمود به زانو دراومد. محمد خان با یه دَست مَحاسِنِ مَلِک محمود سیستانی رو گرفت و سَرِش رو بالا کشید. بقیه اش دیگه گفتن نداره. راستش توی کتاب دقیق شَرح داده ولی دیگه من دِلِش رو ندارم. خُب نادر که این مَنظَره انتقام کِشیدن رو دید سَرِش رو برگَردوند. اُسَرای تاتار از دیدنِ این مَنظَره می لَرزیدن. انتظار داشتن اون کُشتار ادامه داشته باشه. هر کدوم از اونا به نوبت سَرِشون از تَن جدا بِشه . جانِ شیرینِشون رو از دست بِدَن. مِثلِ گوسفَندهایی که به مَسلَخ ( بچه ها معنیش میشه کُشتارگاه) بُرده میشَن مُنتَظِرِ نوبَتِ خودشون بودن. هَمَشون مات و مَبهوت و خیره به اون صَحنه نِگاه می کردن. بعضی از اونا که سُست بُنیان بودن اختیار رو از کَف دادن. حتی بَچه ها یه خَرابی هم به بار آوردن یا نَقشِ بر زمین شدن. نادر متوجه وَضع و حال اونها بود. گفت: سِزای شما که اَسیرِ دَستِ قُوای من شدید مَرگه ولی چون به تَحریک و اِغوای این پَست فِطرَت ها که به سِزای خودشون رسیدن نافَرمانی کردید، می خوام بِهِتون یک اِرفاقی بکنم. اَز کُشتنِ شما صَرفِ نَظَر می کنم. بچه ها اَز شنیدنِ این حَرف یک وِلوِله ای ایجاد شد. روحِ تازه ای به بدنِ اسیرها دَمیده شد. در حالی که اَز لَبِ پَرتگاهِ مَرگ بَرگشته بودن. اَز مَرگِ حَتمی نِجات پیدا کرده بودن سَر از پا نمی شِناختن. نادر اونها رو نمی خواست بِکشه. زنده می موندن. عُمرِشون باقی بود به این دنیا. این نَوید و مُژده رو چطوری میشد پاسخ داد؟! باور نمی کردن. از خوشحالی سَر از پا نمی شِناختَن. بَعضیاشون به زانو دراومدن و برای نادر دُعا کردن. نادر به گفته خودش اینطور ادامه داد: مادر، خواهر، زن و بچه و پدر و بَرادر و کَس و کارِ شما مُنتَظِرِ شما هَستَن. مَن اَز کُشتنِ شما صَرفِ نَظَر کردم. بِهِتون آزادی میدم برید به خونه و زندگی خودتون برسید. برید. آزادید. سعی کنید در آینده فَریبِ اینجور آدمها رو نَخورید. بَند اَز پای اَسیران بَرداشتن. اون ها که حال و رَمَقی داشتن به دَست و پای نادر اُفتادَن. بعضیاشونم قَسَم خوردن که دَر رِکابِ نادر شَمشیر بِزَنن و جونِ خودشون رو فَداش کُنَن. خُب بَچه ها اینجوری شُد که کارِ مَلِک مَحمودِ سیستانی و مَلِک اِسحاق و مَلِک محمد علی که مُرَتَب عَلیه نادر توطئه می چیدن خاتمه پیدا کرد ولی خُب کَسانِ مَلِک مَحمودِ سیستانی اَز شِنیدَنِ این خَبَر لِباسِ عَزا پوشیدَن و برای گِرِفتَنِ اِنتِقامِ خونِ درگُذَشتگانِشون به فعالیت پرداختند. خب بچه های خوب براتون آرزوی سعادت می کنم. تا روزی دیگه با یه قسمت جدید از داستان زندگی نادرشاه افشار خدانگهدار.
۴:۲۶
کتابخانه محتاج نهی نهبندان
داستان زندگی نادرشاه افشار- قسمت صد و سی و پنجم سلام بر دوستان عزیزم. بچه ها به دستورِ نادر توی میدونگاهِ جلوی دیوان خانه اُسَرا رو جَمع کردن. فِرستاده های مَلِک مَحمودِ سیستانی که نزدیک بود اَز تَرس جون بِدَن رو آوردن اونجا. محمد خان ، مَلِک مَحمودِ سیستانی و مَلِک اِسحاق، بَهرام علی خان هم مَلِک محمد علی رو جلو انداختن و به کمک مُحافِظین اونها رو به وَسَط میدون آوردن. همه سَرِ جای خودشون قَرار گرفتن و منتظر بودن که بِبینن چی میشه. نادر دستورِ اجرای حُکم رو صادر کرد. نادر به مِیدون اومد و چِشمِش به سه نفر فِرستاده مَلِک مَحمودِ سیستانی اُفتاد. رَفت جلو و گفت: حِیف از شما خِدمتگزارهای صِدیق که خِدمَتِ همچین اَشخاص پَست و پَلید و کَثیفی رو کردین. من به پاسِ صِداقت و راستگویی شما رو بَخشیدم. بَند از دَست و پای اونها بَردارید. سه نفر فِرستاده مَلِک مَحمودِ سیستانی که این جَوونمردی رو از نادر دیدن به پاش اُفتادَن. بوسه بر پاهاش می زدن. طَلَب عَفو و بَخشِش کردن. قول دادن که تا جون در بَدَن دارَن به نادر خدمت بکنن. به اِشاره نادر محمد خان که از شَعَف( یعنی بچه ها شادی) در پوستِ خودش نمی گُنجید، پُشتِ سَرِ مَلِک محمودِ سیستانی قَرار گرفت و لَگَدی به پُشتِ پای مَلِک محمود سیستانی زَد. مَلِک محمود به زانو دراومد. محمد خان با یه دَست مَحاسِنِ مَلِک محمود سیستانی رو گرفت و سَرِش رو بالا کشید. بقیه اش دیگه گفتن نداره. راستش توی کتاب دقیق شَرح داده ولی دیگه من دِلِش رو ندارم. خُب نادر که این مَنظَره انتقام کِشیدن رو دید سَرِش رو برگَردوند. اُسَرای تاتار از دیدنِ این مَنظَره می لَرزیدن. انتظار داشتن اون کُشتار ادامه داشته باشه. هر کدوم از اونا به نوبت سَرِشون از تَن جدا بِشه . جانِ شیرینِشون رو از دست بِدَن. مِثلِ گوسفَندهایی که به مَسلَخ ( بچه ها معنیش میشه کُشتارگاه) بُرده میشَن مُنتَظِرِ نوبَتِ خودشون بودن. هَمَشون مات و مَبهوت و خیره به اون صَحنه نِگاه می کردن. بعضی از اونا که سُست بُنیان بودن اختیار رو از کَف دادن. حتی بَچه ها یه خَرابی هم به بار آوردن یا نَقشِ بر زمین شدن. نادر متوجه وَضع و حال اونها بود. گفت: سِزای شما که اَسیرِ دَستِ قُوای من شدید مَرگه ولی چون به تَحریک و اِغوای این پَست فِطرَت ها که به سِزای خودشون رسیدن نافَرمانی کردید، می خوام بِهِتون یک اِرفاقی بکنم. اَز کُشتنِ شما صَرفِ نَظَر می کنم. بچه ها اَز شنیدنِ این حَرف یک وِلوِله ای ایجاد شد. روحِ تازه ای به بدنِ اسیرها دَمیده شد. در حالی که اَز لَبِ پَرتگاهِ مَرگ بَرگشته بودن. اَز مَرگِ حَتمی نِجات پیدا کرده بودن سَر از پا نمی شِناختن. نادر اونها رو نمی خواست بِکشه. زنده می موندن. عُمرِشون باقی بود به این دنیا. این نَوید و مُژده رو چطوری میشد پاسخ داد؟! باور نمی کردن. از خوشحالی سَر از پا نمی شِناختَن. بَعضیاشون به زانو دراومدن و برای نادر دُعا کردن. نادر به گفته خودش اینطور ادامه داد: مادر، خواهر، زن و بچه و پدر و بَرادر و کَس و کارِ شما مُنتَظِرِ شما هَستَن. مَن اَز کُشتنِ شما صَرفِ نَظَر کردم. بِهِتون آزادی میدم برید به خونه و زندگی خودتون برسید. برید. آزادید. سعی کنید در آینده فَریبِ اینجور آدمها رو نَخورید. بَند اَز پای اَسیران بَرداشتن. اون ها که حال و رَمَقی داشتن به دَست و پای نادر اُفتادَن. بعضیاشونم قَسَم خوردن که دَر رِکابِ نادر شَمشیر بِزَنن و جونِ خودشون رو فَداش کُنَن. خُب بَچه ها اینجوری شُد که کارِ مَلِک مَحمودِ سیستانی و مَلِک اِسحاق و مَلِک محمد علی که مُرَتَب عَلیه نادر توطئه می چیدن خاتمه پیدا کرد ولی خُب کَسانِ مَلِک مَحمودِ سیستانی اَز شِنیدَنِ این خَبَر لِباسِ عَزا پوشیدَن و برای گِرِفتَنِ اِنتِقامِ خونِ درگُذَشتگانِشون به فعالیت پرداختند. خب بچه های خوب براتون آرزوی سعادت می کنم. تا روزی دیگه با یه قسمت جدید از داستان زندگی نادرشاه افشار خدانگهدار.
داستان نادرشاه افشار- قسمت صد و سی و ششمسلام بر دوستان عزیزم. خب بچه ها فهمیدین که مَلِک محمود سیستانی با مَلِک اِسحاق و مَلِک محمد علی چه سَرنوشتی داشتن. کَس و کارِشون عَزادار شدن. این خبر به حسین سُلطانِ قائنی که از بَستگانِ مَلِک مَحمودِ سیستانی بود رسید. کَس و کار و بَستِگانِش رو دَعوت کرد. یک مَشورتی کردن که چه کار کنیم؟ پسرِ مَلِک مَحمودِ سیستانی اِسمِش مَلِک کَلب علی بود. اَز مَرگِ باباش خیلی بی تاب بود. به خونِ نادر تِشنه بود. اون روزایی که مَلِک مَحمودِ سیستانی تاج شاهی بَر سَر داشت هَمه این اَشخاصی که امروز اینجا جَمع شده بودن صاحِبِ مَقام و مَنزِلَت بودن. اَلان سَردَسته اونا به قَتل رسیده بود خون توی رَگهاشون به جوش اومده بود. هَمه باهم قَسَم خوردن که عَلیه نادر قیام کنن. سِزاش رو بذارن کَفِ دَستِش. روزِ بعد یه سِری تَهیاتی دیدن. فَرماندار قائن که از مشهد و از طرفِ نادر به اونجا اومده بود رو گرفتن و از شَهر انداختنِش بیرون. بِهِش گفتن به زودی حِسابِ نادِرِت رو هم می رسیم. بعدشم مشغولِ جَمع آوری قُوا شدن.قَلعه قائن رو مُستَحکم کردن. آذوقه و خوار و بارِ لازم توی قَلعه جَمع کردن و از اَطراف کمک خواستن. فَرماندار قائن ،در حدود شَصت فَرسَخ فاصله بین قائن و مَشهد رو به سُرعَت پِیمود.طُغیانِ حسین سُلطان و فَک و فامیلِ مَلِک مَحمودِ سیستانی رو به عَرضِ نادر رِسوند. نادر یه دَسته ای از سِپاهیانِ خودش رو به سَمتِ قائن فِرستاد تا حسین سُلطان رو گوش مالی بده.چند روز بعد خبر رسید که این سِپاهیان شِکست خوردن و مُتَواری شدن. از اَطراف یه گوشه و کنایه هایی به گوش می رسید که نادر نَبَردِ عِشق رو بر نَبَرد توی مِیدونِ جَنگ تَرجیح میده. پیداست که دلش نمی خواد از زنش جدا بشه.جَسته و گُریخته به گوشِ نادر می رسید این حرفها. برای اینکه نِشون بده این شایعات صِحَت نَداره دستور داد که سِپاهیان برای حَمله آماده بِشَن. نادر متوجه بود که شاه طَهماسب دوم نِسبَت بِهِش صَمیمانه رَفتار نمیکنه. اَثراتِ شِکستی که شاه طَهماسب توی میدونِ عشق خورده بود، شکستی که توی میدونِ جَنگ نَصیبِش شده بود توی حافِظه و خاطره شاهِ جَوون مونده بود. چون نادر توسطِ جاسوس هایی که داشت از این عَوالِم باخبر بود مِیل نداشت که به تنهایی مَشهد رو تَرک بکنه . واسه همینم نادر رفت پیشِ شاه طَهماسب و اِستِدعا کرد توی این نَبَرد شِرکَت بکنه. این روز، روز 7 ذی الحَجه سالِ 1139 هجری قَمَری بود که شاه طَهماسب به اتفاقِ سِپَهسالارِش نادر در رَاسِ 8 هزار نفر سِپاهی به سَمتِ قائن حَرکت کردن.جاسوس های فَک و فامیلِ مَلِک مَحمودِ سیستانی خَبَر بُردند که نادر داره با قُوای اَنبوهی میاد. از شِنیدن این خَبَر پسرِ مَلِک مَحمودِ سیستانی یعنی مَلِک کَلب علی و بقیه خیلی تَرسیدن.فِکر کردن که نادر الانه که مثلِ اَجَلِ مُعَلَق از راه بِرِسه. پیشِ خودشون حِساب و کتاب کردن در برابرِ قُوای نادر که از حَد فُزونه اصلا تابِ مُقاوِمَت ندارن. چون اِطمینان داشتن اگه اسیر بِشَن حتما می میرن واسه همینم فکر کردن اگه به قُوای بزرگتری بِپِوَندن. اگه در پناهِ کسی که قُدرتی داره باشَن. اونوقت ممکنه که روزی از نادر بِتونن انتقام بِگیرَن. بچه ها اونها می دونِستَن که اَشرَفِ اَفغان توی اِصفهان مَقَر گِرِفته و الان شاهِ ایرانه. اونا خَبَر داشتن قُوای اَشَرَفِ اَفغان خیلی زیادَن و خیلی نیرومند. برای اینکه اونو عَلیه نادر بَراَنگیزَن. واسه اینکه به حِسابِ نادر بِرِسَن صَلاح رو در این دیدن که به طَرَفِ اِصفهان حرکت بکنن. یعنی بچه ها در واقِع فَرار بکنن. همین که حُسین سُلطان فهمید پِسَرِ مَلِک مَحمودِ سیستانی به سَمتِ اِصفهان رفته زودی قُوای خودش رو به قَلعه قائن کِشوند. بعدشم دَستور داد که توی خَندَق های اَطرافِ قَلعه آب بِندازَن. دَروازه ها رو بِبَندَن و بُرج و باروی شَهر رو مُحکم بکنن.قُوای شاه طَهماسب به شَهرِ قائن رسید. اَطرافِ شَهر رو مِثلِ نِگین اَنگُشتَر در میان گرفتن. توپها رو توی بُلَندی ها کار گذاشتن. به فَرمانِ نادر دیوارهای قَلعه رو زیرِ آتیشِ توپخونه گِرِفتَن. خُب قِسمَت هایی از حِصارِ شهر در برابرِ گلوله های توپ تابِ مُقاومت نیاورد و فرو ریخت و به این ترتیب برای عبورِ قُوای نادر راه باز شد. به همین راحتی.خب بیشترین از این وقتتون رو نمیگیرم.بقیه داستان برای روز دیگه ای باشه.حق یارتون.
۴:۲۹
بازارسال شده از Es kazeme
#مناسبتینصب بنر به مناسبت میلادحضرت علی (ع)درکتابخانه محتاج نهی نهبندان
ارسالی از عصمت کاظمی کتابدار
استان خراسان جنوبی نهبندان #کتابخانه_محتاج_نهی_نهبندان
@vnmplib
۱۱:۱۷
بازارسال شده از Es kazeme
۱۱:۱۷
بازارسال شده از فاطمه کاظمی
#مناسبتی
تزئین آرائی و نصب پرچم و بنر به مناسبت میلاد با سعادت حضرت مهدی (عج) و دهه مبارک فجر انقلاب اسلامی - ورودی اداره کتابخانه های عمومی شهرستان نهبندان و کتابخانه برکت محتاج نهی.
ارسالی از فاطمه کاظمی، مسئول کتابخانه
استان: خراسان جنوبی، شهرستان نهبندان#کتابخانه_عمومی_محتاج_نهی_نهبندان
@vnmplib
۹:۴۰
بازارسال شده از فاطمه کاظمی
۹:۴۰
بازارسال شده از فاطمه کاظمی
۹:۴۰
بازارسال شده از فاطمه کاظمی
۹:۴۰