بله | کانال ⏰️به وقت رمان📚
عکس پروفایل ⏰️به وقت رمان📚

⏰️به وقت رمان📚

۹۳۰ عضو
thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان وقت دلدادگیundefined
سریع از رختخواب پایین آمد و همزمان نازنین را صدا زد-نازنین ...نازنین زهرا....مادر ... سفره بنداز این دوتا شام نخوردننیما بلند شد و برای کمک بازوی مادر را گرفت.مادر و پدرش سن آنچنان بالایی هم نداشتند اما رفتن و مرگ نابهنگام نریمان در یک تصادف هولناک کمر شکن بود.مادر اکثر مواقع احساس مریضی می کرد.فاخته برای کمک بیرون رفت.سر سفره نشسته بودند و فقط صدای قاشق و چنگال و تعارفات مادر می آمد.کنار فاخته نشسته بود و دائم می گفت بخورد. در آخر نوبت نیما شد-کم غذا شدی مادر....یه ذره دیگه بکشدهانش پر بود و با دست اشاره کرد که نمی خورد. نگاه حسرت بار مادرش روی صورتش نشست-چقدر خوب میشد امشب اینجا بمونین.فاخته هم که چهارشنبه و پنجشنبه مدرسه ندارهلقمه در دهانش ماسید. برنامه فاخته را مادرش می دانست و او هیچ چیز بارش نبود.چقدر دل اینها خوش بود!!!کجا بمانند و کجا بخوابند.حتما اینها فکر می کردند نیما و فاخته خوشبخت کنار هم شب را صبح می کنند.لقمه اش را با زحمت قورت داد-من فردا کلی کار دارم....فاخته میخواد بمونه بمونهنگاه فاخته را روی خودش احساس کرد اما ترجیح داد نگاهش نکند.نه که دوست نداشته باشد ان حال خوبی که به او دست می داد را نمی خواست.مادر آرام اشکش را پاک کرد.نیما غر زد-حالا برا چی گریه می کنی.خب من خونه خودم راحت ترم.اومدیم یه سر بزنیم فقطبلند شد.-اینجا هم خونه خودته دیگه.گفتم بمونی پنجشنبه ای بریم سر خاک.چند وقته نرفتم نفسش را محکم بیرون فرستاد-باشه میمونیم. ..فقط خواهشا گریه نکنرفت و سرش را بوسید.کلا باید یک زوری بر سرش باشدانگار، وگرنه اموراتش نمی گذرد.فاخته به همراه نازنین به آشپزخانه رفتند .آقا جان پای اخبار بود. نیما مادر را کمک کرد به اتاقش برود.روی تخت نشست.دست مادرش روی گونه اش نشست-لاغر شدی نیما.پوزخند زد.اصلا چرا نگرانش بودند-با فاخته خوبی مادر دوباره پوزخند زد-گرفتی منو.....چه خوبی دلت خوشه.....آره در حد تحمل خوبه......یه چند ماهی تحملش می کنم حالامادر سرفه کرد و دستپاچه به پشت سرش نگاه کرد.فاخته با سینی چای همانجا خشکش زده بود. لعنت براین شانس که نیما داشت.یادش نبود در باز است-بیا مادر .. بیا.. فاخته جان از تو همون کمد برای خودتون رختخواب بردار بند ازین پایین تخت نیماکلافگی نیما را فاخته میدید.وقتی میگفت تحمل می کند .نیمای بی احساس نمیفهمید با همان یک کلمه چه آتشی به جان فاخته می اندازد.سینی را آرام روی پاتختی گذاشت .به سمت کمد رفت اما ایستاد و به چشمان مادر جان نگاه کرد.دلش آغوش مادرانه میخواست نه نیمایی که دائم او را به سطل آشغال قلبش می انداخت-مادر جان-جانم دختر قشنگم-میشه من پیش شما بخوابمنیما هم با حرف فاخته ایستاد و خشک شد.هر چه نگاهش کرد فاخته به سمت او بر نگشت.همان سهم کوچک از نگاهش را هم از نیما دریغ کرد.دمغ از نخوابیدن فاخته کنارش،روی تخت یک نفره اتاقش دراز کشید و به نقطه ای روی سقف سفید خیره شد.فاخته را میخواست و نمی خواست.نگاهش می کرد دلش برای ناز چشمانش پر می کشید اما مغزش به شدت او را پس می زد.از اینکه امشب اینجا نبود پنچر بود شاید اگر فاخته برخلاف خواسته او امشب را با او می گذراند بلکه فرجی می شد و جرقه ای پیش می آمد اما افسوس....فاخته هم تمایلی به او نشان نمی داد.به پهلو شد و جهنمی نثار افکارش کرد و چشمانش را بست.نمی دانست چند ساعت از شب می گذرد اما دستی محکم تکانش می داد.کلافه یکی از چشمانش را باز کرد.مادر گریان بالای سرش ایستاده بود .سریع روی تخت نشست-چی شده مامان.. چرا گریه می کنی-پاشو بیا مادر.. فاخته....بچه ام . پاشو بیا ...پاشو
مثل فشنگ از جا پرید و به اتاق مادر رفت.فاخته را دید.عروسکی خوابیده در کابوس.تمام تنش عرق کرده بود و می لرزید و نا مفهوم چیزهایی می گفت وحشتزده رفت و در کنارش نشست.آرام به گونه اش زد-فاخته....فاختهدست روی پیشانی تب دارش گذاشت.آه دلربای کوچکش در تب میسوخت .کمی محکمتر به گونه اش زد و دست به بازویش گرفت و تکانش داد و بلندتر و اینبار با ترس صدایش زد-فاخته...فاخته

#رمان #رمان_۸ #به_وقت_دلدادگی #پارت_۲۹

۱۲:۲۵

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedبه وقت دلدادگی undefined
مادر بر صورتش زد-یا ابا الفضل چش شد این بچهبلند شد و و به اتاقش رفت.سریع کاپشن و سوئیچ ماشین را برداشت و دو باره به اتاق مادر رفت.فاخته همانطور می لرزید و هذیان می گفت.-مامان میرم ماشینو روشن کنم.یه پتو آماده کن الان میام.
پاهایش را آرام از لگن برداشت و لگن را روی زمین گذاشت.مادرش آرام در را باز کرد.چادر نمازش هنوز به سرش بود-حالش چطوره مادرداشت پاهایش را آرام روی تخت دراز می کرد.نگاهی به چهره زرد و زارش انداخت و بعد به مادرش نگاه کرد-فعلا خنکه .تبش اومد پایین.حوله را هم از روی پیشانیش برداشت.دست روی پیشانیش گذاشت خنک بود.با چه حالی او را به درمانگاه برد. از ترس داشت میمرد. اصلا فکر اینکه فاخته را در این حال ببیند و روح از بدن خودش برود را نمیکرد.فاخته بدون اینکه خودش بداند گوشه ای در قلبش آرام نشسته بود.لگن را برداشت و از اتاق بیرون آمد.مادر لگن را از دستش گرفت و به چهره بیخواب پسرش نگاه کرد-دلشو نشکون مادر !!خدا رو خوش نمی یاد....به غیر ما هیچ کس رو نداره.یه محبت کوچولو چیزی ازت کم نمی کنه اما دلش بشکنه.... غمگین به مادرش چشم دوخت-من منظور بدی از حرفام نداشتم.اما زمان لازم دارم مامان....قبولش برام سختهدست به بازوی پسرش کشید-از مردونگی به دوره خون به دلش کنی با حرفات.یه کم بیشتر فکر کن.چشمی گفت و دوباره وارد اتاق شد.فاخته آرام خوابیده بود.رفت و آرام کنارش دراز کشید.به چشمان بسته اش خیره شد.چه کسی گفته صورت با آرایش زیباست ....کمی نور و کمی معصومیت چهره فوق العاده ای میساخت.او که دوست داشت بر خلاف معیار های مذهبی خانواده اش با دختری امروزی ازدواج کند حالا دراز کشیده بود و محو دختری بود که بدون آن معیارها ،بسیار افسون می کرد. همانطور که به پهلو دراز کشیده بود و تماشایش میکرد .انگشت دستش را که روی سینه اش گذاشته بود را آرام گرفت.دستان کوچک و انگشتان لاغرش در دستان مردانه اش جا گرفت.-فردا که چشماتو باز کنی،به من نگاه نکنی.....من احمق چی کار کنم.فقط یه جرات می خوام. ..جرات می خوام فاخته......طاق باز شد و آنقدر به دیوار خیره شد تا خوابش برد
چشمانش را باز کرد و وقتی به پهلو شد و نیما را دید که دمر در خوابی عمیق کنار او دراز کشیده ،بلند شد و نشست.همینجور داشت به ریتم آرام نفسهایش نگاه میکرد که در باز شد و مادر جان با یک سینی و لبخندی دلنشین وارد شد-سلام به روی ماهت عزیزم بهتریمتعجب نگاه کرد -بهترم؟؟؟با همان سینی نشست روبروی فاخته و سینی را روی پایش گذاشت.-دیشب تا صبح تو تب سوختی مادر....نیما بردت دکتر ....تا صبح فقط اینجا پاشویه ات کرد تا بالاخره تبت پایین اومد. همین الان خوابش برد بچه ام-الان فقط یه کم سرگیجه و ضعف دارم. این چیزا که میگین یادم نمیاد.پس حسابی درد سر ساز شدمدستش را در دستانش گرفت-سرت سلامت عزیزم....خستگی رو می خوابی رفع میشه. ...بخور تا یه کم جون بیاد تو تنتبلند شد و آرام از اتاق بیرون رفت و در را آرام بست.به چهره خوابیده نیما نگاه کرد.تا صبح بالا سرش نشسته بود....همان نیمایی که دیشب از بودنش به مادرش گله می کرد.مانده بود کدام روی نیما را بپذیرد ...شب زنده داریش..یا تنفر از فاخته.آه کشید...کاش کمی جرات پیدا می کرد به نیما بگوید به این زندگی مایل است.فاخته از همان اول هم از نیما خوشش آمده بود.همان اندازه که نیما برای او جذاب بود فاخته برای نیما نخواستنی ترین دختر روی زمین بود.نیما در جایش کمی تکان خورد و بالش را بیشتر در زیر سرش بالا آورد اما بیدار نشد.سینی را کناری گذاشت بلکه بیدار شود و یکبار هم شده با هم چیزی بخورند.هیچوقت یاد نداشت پدرشان با آنها غذا بخورد .فاخته و مادرش همیشه تنها بودند.در دفتر آبی خاطراتش همیشه آرزوی سفره ای پهن و یک شام عاشقانه را داشت.حالا در سیاهه زندگیش آرزو به دل یک غذا خوردن معمولی بود.خودش هم دوباره دراز کشید و خیره به مرد خوابیده در کنارش با رویاهای رنگارنگ در کنار نیما دوباره چشمانش را بست.

#رمان #رمان_۸ #به_وقت_دلدادگی #پارت_۳۰

۱۲:۲۵

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedبه وقت دلدادگیundefined
با خوردن دستش به چیزی چشمانش را باز کرد.به قیافه با نمک فاخته دستش را زیر صورتش گذاشته بودو با دهانی باز خوابش برده بود لبخندی زد دست روی پیشانی اش گذاشت خنک بود.ناگهان چشمانش را باز کرد.چشمانش را باز کرد.نمی دانست اسم این بیماری قلبی چیست که در این مواقع دچار می شد.-خوبینگاهش را گرفت و بلند شد.نگاه از نیما گرفت.شکنجه کردن را خوب بلد بود.-من نفهمیدم اصلا دیشب چم شده بودبلند شد و نشست.اتفاق دیشب مهم نبود...پس لرزه های بعدش بیشتر مخرب بود.او هم بلند شد و نشست-فاخته....بابت دیشب.....در باز شد و حرفش نیمه ماند.نازنین داخل آمد-سلام خوبی...سکته دادی دیشب همه رولبخند زد.نیما بیشتر آب می شد.داشت تنبیه می کرد.او را با آخرین توانش تنبیه می کرد.از تخت پایین رفت تا آبی به صورتش بزند اما حواسش به صحبتهای آنها بود-راستی نازنین گفتی آرایشگری بلدی....موهای منو کوتاه می کنی
آنچنان سریع به سمت شان برگشت که صدای استخوان گردنش را شنید-باشه فقط موهاتو بشور .اول یه چیزی بخور منم برم شکم مهبد و مرسده رو سیر کنم بیامبا سر قبول کرد.از کنار نیما گذشت و از اتاق بیرون رفت.امکان نداشت اجازه بدهد.دوست داشت فریاد بزند و بگوید غلط کردم مجاز اتم این نباشه.نمی گذاشت ...نمی گذاشت فاخته اینجوری دلش را بگریاند.در را بست و سریع نشست روبروی فاخته.فاخته چشمانش را برای لحظه ای در صورت نیما ثابت کرد-حالت که خوبه فاخته.... زود یه چی  بخور ..  خیلی کار داریم باید بریمخودش  هم لقمه ای کند و خیره به چشمان متعجب  فاخته نان را در دهانش گذاشت
هنوز همینطور در حال خوردن بود که نیما از اتاق بیرون رفت و دوباره حاضر و آماده وارد اتاق شد و  ایستاد.در آن لحظه دلش نمی خواست برود نمی داند چرا ؟؟-خب برو کارت رو انجام بده منم اینجا کار دارم با نازنیناخمهایش در هم رفت-لازم نکرده من دوباره بیام دنبال تو این همه راه.پاشو بجنب خونه استراحت می کنیدست از خوردن کشید و بلند شد.اصلا دوست داشت زور بگوید و رو ترش کند.پس دیشب را چطور  بیدار مانده بود برای او.مانتو اش را پوشید. مقنعه اش را هم سر کرد یادش آمد موهایش باز است .دوباره موهایش را بست و مقنعه را سر کرد .برگشت ،نیما هنوز همانجا مات او ایستاده بود-من آماده امکوله اتو بر نمی داریباز هم اطاعت کرد و دنبال نیما از اتاق بیرون رفت.مادر جان آنها را دید اخم کرد-این بچه مریضه کجا بلندش کردی-کار داریم باید بریم-ناهار ندارین که بمونین بعد ناهار-نه مامان باید بریمدلیل این همه عجله را نمی فهمید.مادرش هم ناراحت رفت و روی مبل نشست-قرار بهشت زهرا داشتیمنیما رفت و کنار مادر دلشکسته اش نشست و گونه اش را بوسید-قربونت برم امروز چهارشنبه  ست. اصلا میریم دوباره شب می یام همینجا.ولی باقالی پلو با گوشت می خوام ها.گفته باشماشکش را پاک کرد.-فاخته رو نبر خبفاخته......اصلا داشت برای نجات موهای فاخته می رفت. -کار داریم....میام قول می دمسریع بلند شد و به فاخته هم اشاره کرد بروند.صدای نیما نیما کردن مادر از پشت سرشان می آمد .نیما به سمت صدا برگشت-مادر یادم رفت بگم.عروسی دعوت شدیم خونه عمه پریدستی برای مادرش تکان داد-شب میام حرف می زنیم .پشت فرمان نشست و به فاخته نگاه کرد.-سردت نیستبدون اینکه نگاهش کند جوابش را داد-چرااو حرف می زد به بهانه نگاه فاخته، او هم که ید طولایی در تنبیه نیما داشت.نیما در حالیکه بخاری ماشین را می  زد تشر زد-تو چرا زبون نداری دختر....بدتر نگاهش را به سمت پنجره داد و نیما را کلافه تر کرد.هنوز راه نیافتاده بود با صدای فاخته ایستاد-نیما برگشت و .نیم رخ فاخته به سمتش بود.مژه های بر گشته  بلندش حالت قشنگی به چشمانش داده بود-منم مثل خودت مجبور شدم.کلی کتک خوردم ، فقط یه فرقی بین ماست ؛تو هنوز پدر و مادرت رو داری که برات سر و دست می شکنن من همونم ندارم....نمی دونم چند ماه دیگه چه  تصمیمی  برای زندگیت می گیری. مسلما ازدواج می کنی ولی من.....یه خواهش ازت دارم .....میشه برام یه کار پیدا کنی داشت از خجالت آب میشد.حرفهایش یعنی قبول می کند جدا شوند اما فاخته بی کس و کار می ماند.کجا باید برود یک دختر شانزده ساله جوان مظلوم ،پایش به خیابان برسد تنش را می  درند.

#رمان #رمان_۸ #به_وقت_دلدادگی #پارت_۳۱

۱۲:۲۵

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedبه وقت دلدادگیundefined

دستی به صورتش کشید.از حرفهایش، رنجش را خیلی خوب حس می کرد-فاخته....بابت دیشب...من منظوری نداشتم یعنی.. چطور بگم اونی که تو برداشت کردی نبود....خب خیلی چیزا هست برای حرف زدن اما بعد از انجام دادن کارامون بزار فعلا این کارا رو انجام بدینبه روبرو نگاه می کرد و با سر تایید کرد.آنهم از آن آدمهایی بود که به گدا پول نمی دهند.نیما هم گدای محبت نگاه فاخته بود.صدایش را کمی بالاتر برد-فاخته باهات حرف می زنم به من نگاه کن .. فهمیدیشانه اش را بالا انداخت-ببخشیدا .....شکم خجالت بر نمی داره. ...چه کار داریم! بریم انجام بدیم من گشنمه لبخند بر لبانش آمد .این شد یک چیزی-میریم یک جای خوب ..... فاخته برگشت و منتظر حرف، نگاهش کرد.نیما اما فقط لبخند زد.فقط می خواست نگاهش کند همین.ماشین را به حرکت در آورد و به سمت مقصد مورد نظرش راند.

در پارکینگ یک مجتمع تجاری نگه داشت و پیاده شدند.در طول شانزده سال عمرش اولین بار بود خرید می آمد همیشه مادرش وقتی پول بیشتری در می آورد خودش سر را ه برایش چیزی می خرید و می اورد.آرام کنارش به راه افتاد اما به محض ورود به مجتمع و دیدن ازدحام جمعیت به نیما نزدیک شد و کاپشنش را گرفت.نیما متوجه فاخته شد-طوری شدهنگاه پرسشگرش را به نیما دوخت-برای چی اومدیم اینجاآرام دستش را گرفت.نیروی حرارت دستانش دستان سردش را گرما می بخشید.دیگر نیاز به دستکش نداشت ،پوست دستش از گرما جلز و ولز می کرد.نمی دانست چرااز گرمای دستان نیما از قلبش آتشفشان بیرون می زد.گرمای مخلوط شده با شرم نزدیکی به نیما حسابی دستپاچه اش کرده بود.مخصوصا که بودن در آن محیط شیک که همه به سر و وضع خودشان رسیده بودند خجالت زده اش کرد.دست نیما را کشید تا بایستد-نمیشه از اینجا بریممتعجب به او که خجالت زده زیر چشمی همه را نگاه می کرد چشم دوخت-چرا ؟؟....خرید کنیم می ریم دیگهسرش را پایین انداخت.-من ....من هیچی نمی خوام نیما تقریبا حدس می زد از حضور در آنجا معذب است .شاید برای نیما هم زمانی اهمیت داشت با چه کسی بیرون باشد اما حالا...با وجود فرشته کوچکی به نام فاخته برایش زیاد هم مهم نبود.درست است طرز لباس پوشیدنش را نمی پسندید اما در برابر جاذبه جادویی چهره اش کوچکترین اهمیتی برایش نداشت.لبخند دلگرم کننده ای به روی چهره خجالت زده اش زد-خب اضافه خرید می کنیم.هر چی دوست داشتی اینجا بخر.هر چی. ....دوست ندارم معذب باشی ...باشهبا سر قبول کرد و راه افتاد.هر چه به فکرش می رسید که فاخته لازم دارد و هر چیز که به نظرش برای فاخته و به سنش مناسب بود می خریدند.فاخته هیجان زده از دیدن خریدهایی که همه متعلق به او بود خجالت را که فراموش کرد هیچ در هر مغازه ای می ایستاد و کلی وارسی می کرد.حتی کش سر هم خرید .گل سر رنگ و وارنگ .هر چیز بی اهمیتی که برای او مثل آرزو بود.لوازم آرایش... با اینکه زیاد سر در نمی آورد با کمک فروشنده خرید.آنقدر ذوق زده بود که نیمای اخمو را هم سر حال آورده بود.روبروی یک مغازه لباس مجلسی ایستادند.پیرهن شیری رنگ کوتاه پشت ویترین را نگاه می کرد که زمزمه صدای نیما را کنار گوشش شنید-ازش خوشت می یادآرام سرش را تکان داد.با هم به مغازه رفتند تا لباس را پرو کنند. سایز کوچک بدنش هم دوست داشتنی بود لباس را پوشید و در اتاق پرو را باز کرد.با شادی کودکانه ای گوشه های دامن پیراهن را باز کرد.دختر بود دیگر؛ از دامن پر چین خوشش می آمد -اینو من بخرم نیماکمند موهای باز شده اش که بلا تکلیف دورش ریخته بود با آن پیراهن فقط متعلق به فرشته ای بود که نیما برای خودش می خواست-حالا چرا موهاتو باز کردییک لحظه از خنده ایستاد-زشت شدمدر اتاقک را بیشتر بست تا مبادا از بیرون دیده شود-نه...خیلی قشنگه سریع عوض کن بیا بیرون

#رمان #رمان_۸ #به_وقت_دلدادگی #پارت_۳۲

۱۲:۲۵

undefinedundefined۴پارت امروز هم از ساعت ۱۸ بعداز ظهر تا ۲۱ شب گذاشته خواهدundefined

۱۲:۲۷

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedبه وقت دلدادگیundefined
با کلی وسیله از پله های آپارتمان بالا می رفتند که باز هم پسر مزخرف همسایه جلوی رویشان سبز شد.فاخته سریع دو پله بالاتر آمد و خودش را به نیما رساند و تقریبا پشتش سنگر گرفت.نیما نگاهی به او کرد و جواب سلام پدر پسرک را داد.نگاه پسر را روی فاخته فهمید اما سعی کرد در آن لحظه نادیده بگیرد.با هم از پله ها بالا رفتند و وارد آپارتمان شدند.ذهنش هنوز هم درگیر پسرک هیز همسایه بود اما دلش نمی خواست خوشی امروزش خراب شود.صدای فاخته را از آشپزخانه شنید-بیا دیگه پیتزاها رو گداشتم روی میزخریدها را همانجا در راهرو گذاشت و وارد آشپزخانه شد.فاخته خوشحال از خوردن پیتزا برای اولین بار،سریع پشت میز نشست و یکی از جعبه هارا برداشت.نیما هم نشست-ناهار الان مثلا دیگه .ساعت پنجه.یه دوش بگیرم یه کم استراحت .بریم خونه مامانبا دهان پر سرش را تکان داد.تمام آن پیتزا را خورد.نیما خوشحال از یک دل سیر نگاه کردن فاخته؛امروز را بهترین روزش دید.او که از خرید کردن خوشش نمی آمد حالا چندین ساعت با فاخته را فقط در خرید گذرانده بود.از پشت میز بلند شد-یه دوش بگیرم خستگیم در بره....یه چایی هم بزاری ممنونخوشحال به او نگاه کرد.اینبار چشمهایش هم می خندید.کمی محبت از فاخته دختری بالبخندی زیبا ساخته بود.یاد نصیحتهای مادرش افتاد"تا توانی دلی به دست آر "
دوش گرفته بود و حسابی سر حال بود .وارد هال شد و فاخته را دید، دلیل بیماری مزمن قلبی اش را.یکی ازلباسهایی را که امروز خریده بودند را پوشیده بود.کافی بود کمی لباسش قشنگ باشد ،کمی هم موهایش باز ،چشمانش هم که بخندد دیگر بهار از راه رسیده است.-خیلی بهت می یادسر از کتابش بلند کرد-خیلی ممنون ...چایی بریزم-چایی بریز بیا اینجا بشین کارت دارمبلند شد و بعد از چند دقیقه با دو لیوان چای داغ برگشت.روی مبل کناری اش نشست اما با اشاره نیما به کنارش،بلند شد و کنارش نشست.قلبش مثل طبل می کوبید. امروز نیما اصلا انگار متحول شده بود. با او بیرون رفته بود...دستش را گرفته بود... خرید کرده بودند و حالا اینجا دقیقا کنارش نشسته بود.موهای از حمام آمده نیما را دوست داشت.جعد موهایش با مزه اش می کرد.بعد می رفت سشوار می کشید و صاف می کرد،دلش می خواست به او بگوید آخر مگر مریضی موهای به این زیبایی را هی صاف می کنی. به دستانش نگاه می کرد.فاخته هم به همان دستها که امروز در دست او بود نگاه می کرد-من و تو....آشنایی خوبی نداشتیم.خب اگه از طرف تو هم به اجبار بوده باشه حال منو می فهمی.یهو می یان می گن بیا اینم زنت برو زندگی کن نیما دستانش را مشت کرد و جلوی دهانش گذاشت.به فکر فرو رفته بود بعد از مکثی نگاهش را به فاخته داد -می خوام بگم یعنی، این حرفی که الان می خوام بزنم رو بد برداشت نکنی اما... (نفس عمیقی کشید)تو ...چطور بگم. ..دوازده سال از من کوچیکتری....کم نیست فاخته دوازده سال.....یعنی می خوام رک بگم بهت، از تظر من برای ازدواج خیلی بچه ای....وقتی می گم خیلی یعنی خیلی .....هنوز شونزده سالته... من واقعا با ازدواج زود دخترا مخالفم ...ولی خب حریف بابام نشدم....بدون رو در بایستی بگم.... برای ازدواج با تو حاضر شد زمینم بزنه. ...ازش دل گیرم چون بخاطر به کرسی نشوندن حرفش تا خیلی جاها رفت ... تا بی اعتبار کردن من تو کارم. ....خواستم دلیل مخالفتم با تو رو بدونی.....اما .....یه تصمیم گرفتم دیشب... به همین روش باشیم......من واقعا از لحاظ عقلی نمی تونم پذیرای زنی به سن و سال تو باشم .....از من وظایف عجیب و غریب نخواه...من نمی تونم ،از من بر نمی یاد... اما می تونیم با هم دوست باشیم فعلا ... هان .. تا واقعا بتونم خودم رو وفق بدم .....تو هم همینطور.....می خواستم اینارو بهت بگم همین....

#رمان #رمان_۸ #به_وقت_دلدادگی #پارت_۳۳

۱۸:۱۱

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedبه وقت دلدادگیundefined

-اما دخترا از همون اول زن آفریده شدن....از نظر سن نمی گم .....اگر تعهد و وظیفه ای داشته باشن نگاهش کرد.از حرفهای نیما دمغ شده بود و انگار حال خوشش پریده بود اما نیما باید می گفت ....-اوف می دونم.....من فقط نظر خودم رو گفتم ....لب و لوچه اش آویزان شده بود.با آرنج سقلمه ای به پهلویش زد-حالا چرا لب و لوچت آویزون شد....شانه هایش را با بیتفاوتی بالا انداخت.او که اینطور حرف می زد فاخته چطور به او می گفت دوستش دارد.بحث را عوض کرد-کم کم حاضر شو بریملبخند دلنشینش را تکرار کرد و با ذوقی وصف ناشدنی بلند شد.-وای من برم یکی از لباس نو هام رو بپوشم با دو به اتاقش رفت و در را بست.هنوز در دنیای صورتی دخترانه اش سر می کرد.چطور دلش می آمد او را از این دنیا بیرون بکشد.آهی کشید و خودش هم به اتاق رفت تا حاضر شود.پنج دقیقه ای حاضر شد و دم اتاق فاخته رفت و در زد-حاضر نشدی هنوزدر باز شد.پالتوی کرم رنگ جدید ش را پوشیده بود.شال قهوه ای به صورتش می آمد. بدجنس کمی هم آرایش کرده بود.می خواست نیما را مغلوب کند دیگر.....بامزه بود خیلی. . . نمی دانست چرا نمی توانست او را بزرگ ببیند .....همین دخترا نه هایش را دوست داشت.لبخندی به روی ماه رویش زد-خیلی بهت می یادذوق زده از تعریف نیما جلوتر از او از در بیرون رفت.
در خانه حاج خانم مثلا شام می خوردند.آنقدر حاج خانم هر دوشان را زیر تظر گرفته بود نیما دیگر داشت خفه میشد. هر از گاهی هم هی لبخند به نیما می زد.سعی می کرد تا جایی که امکان دارد با پدرش هم کلام نشود اما خب گاهی اوقات نمی شد.کارت دعوتی هم به او دادند.هفته دیگر اصفهان عروسی دعوت داشتند و نیما باید می رفت.چون مسافت طولانی بود و پدرش نمی توانست زیاد رانندگی کند.نازنین هم قرار بود با آنها برود.شوهر بچه ننه اش هنوز بر نگشته بود.مادراز آشپزخانه بیرون آمد -فاخته مادر....بالشت هنوز روی تختهفاخته خوشحال بدون توجه به نیما به اتاق رفت.پوفی کشید و کلافه به صفحه تلویزیون چشم دوخت.پدرش هم خواندن قرآن را تمام کرد و بلند شد.روبروی نیما که رسید ایستاد-خودت بلند شو برو رختخوابها رو بنداز تو اتاق.لااقل با خودت رو راست باش بابا جانبلند شد و رو در روی پدر ایستاد-چون با خودم رو راستم وضعم اینه حاجی -قبل سفر بیا یه سر حجرهدست به سینه نگاهش کرد-میام حتما.باید بدونم این دختر چطور وسط زندگی من سبز شدهنیما با اجازه ای گفت و به سمت اتاق مادر رفت.فاخته در حال بافتن موهایش بود.اخم کرد و به طرف کمد رختخوابها رفت-جا رو بردم یه ربع دیگه اتاق من باشدهان باز مانده از تعجب فاخته خنده بر لبهایش آورد.حالا در اتاقش رختخواب انداخته بود و منتظر فاخته بود تا بیاید...او که هیچ چیز زندگیش با خواسته های خودش مطابقت نداشت...این یکی هم روش.دراز کشیده بود و در دل غوغایی داشت..در همین افکار بود که فاخته آرام در را باز کرد.وسریع روی تخت دراز کشید و به پهلو پشتش را به نیماکرد.پتو را روی سرش کشید و ارام شب بخیر گفت.نیما هم پشتش را به او کرد.بیست دقیقه ای گذشته بود فاخته در جایش فقط وول می خورد. آخر کلافه اش کرد.همانطور که پشتش به او بود نق زد-بگیر بخواب دیگه.....چقدر سر و صدا می کنیپتو را کنار زد و نشست-خوابم نمیبره خبکمی به طرفش برگشت-تا صد بشمار خوابت می بره -اوف. .کتابی چیزی نداری بخونمبا دست به گوشه ای از اتاق اشاره کرد-برو از تو اون قفسه بردار

#رمان #رمان_۸ #به_وقت_دلدادگی #پارت_۳۴

۱۸:۱۱

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedرمان به وقت دلدادگیundefined
بلند شد و با کتابی برگشت.دوباره دراز کشید و در نور همان چراغ خواب کتاب را ورق می زد.نیما خوابش گرفته بود و صدای ورق زدنهای فاخته روی مخش بود.آخر سر طاقتش تمام شد برگشت و کتاب را از دستش کشید و گوشه ای پرت کرد-بگیر بخواب دیگه بچهاخمهایش را در هم کشید-من بچه نیستم کلافه نفس عمیقی کشید و دوباره به پهلوشد.چشمانش را بست تا بخوابد اما با صدای فاخته چشمانش را باز کرد-نیما-هوم-میگم چیزه، منم فردا بیام بهشت زهراخوابش گرفته بود و این بچه هی چرتش را پاره میکرد-نخیرانگار دستش را روی تشک کوبید-چرا با عصبانیت به طرفش برگشت-اوف فاخته.....عجب غلطی کرد ما.....نخیر نمی برمت.بهشت زهرا فرق می کنه خیلی سرده دوباره مریض میشی. الانم بگیر بخواب دیگه کفرم در اومدمعلوم نبود قیافه اش چقدر عصبانی است که فاخته سریع باشه ای گفت و پتو را روی سرش کشید.دیگر از جایش تکان نخورد*در اتاق را که باز کرد با یک عدد رفیق عبوس و اخموی رو ترش کرده رو برو شد که بازور بعد از چند روز جواب سلامش را داده بود.مثلا خیلی کار داشت و وقت نگاه کردن به نیما نداشت.خود کشی رویا هم از این مرد آدم دیگری ساخته بود.خوش چهره اما افسرده و دلتنگ.چشمان دریایی اش گاهی اوقات از اشک لبریز میشد و باز هم مقاومت می کرد.رفت و بالا سرش ایستاد.این سردی بین خودشان را دوست نداشت-خیلی خب بابا....خوب حرف نزدم باهات، ببخشیدیک نگاه به بالا انداخت و دو باره سرش را به نوشتن گرم کرد.از اینکه محلش نداد حرصش در آمد. دستش را روی برگه جلوی رویش گذاشت.از نوشتن ایستاد و با اخم نگاهش کرد-چه مرگته....دستتو بکش بینم-ازت معذرت خواهی کردم .....دستش را بلند کرد-خیلی خب باشه....برو مثل بچه آدم بشین سر جاتاینبار دیگر بیخیال شد-بمیر بابا ...بی لیاقتپوزخندی زد-همون تو لیاقت داری بسهجوابش را نداد.معلوم بود از دنده چپ بلند شده است.تلفنش زنگ می زد و هی قطع می کرد و زیر چشمی به نیما نگاه می کردآخر سر برداشت و فریاد زد-بابا خستم کردی زنیکه..چی از جون من می خوای بابا.اینهمه مرد برو آویزون یکی دیگه باش .....اه .. .همه رو برق می گیره ما رو.... الله اکبرقطع کرد و سرش را بین دستانش گرفتحس کنجکاوی چیره شد بر نیما-هوم.....کی بود رفیق ما رو می خواد اینقدر.حسودیم شد باباعصبانی شد و بلند گفت -خفه شو بابا....همه حسرت زندگی تو رو دارن اونوقت. ..یک خودکار به طرفش پرت کرد.جری ترش کرد-خفه بابا....زندگی من حسرت داره-داره و خودت نمی فهمی. ...وقتی مثل من بابات ولت می کرد و با زن بابا می رفت خارج و سراغ ازت نمی گرفت می فهمیدی زندگی به چند منه.خوشی زده زیر دلت، حالیت نیست.هر ماه حسابت پره اما نفهمی...من جای بابات بودم عمرا دیگه حمایتت می کردم.والا زن اجباریتم از سلیقه خودت و از اون عفریته خیلی خیلی بهتره...ولی نمیتمرگی زندگی تو بکنی....وای ببخشید اصلا به من ربطی نداره.....فرهود خر کی باشه واسه رفیقش نسخه بپیچه.....اگه مثل من به جرم چشم داشتن به زن پدرت از همه چی محروم میشدی. ...هر یه ذره خوشبختی رو هورت می کشیدی...اما بی لیاقتی ....بی لیاقت......خاک عالم بر اون سرت....وقتی مثل من نمی زاشتن با اونی که دلم می خواد باشم و همونی که عاشقش بودم خودشو خیلی راحت خلاص می کنه؛ اونوقت هر روز پای پدرت رو می بوسیدیبلند شد و دوباره رو برویش ایستاد.انگار امروز زندگی بدجور دست به گلویش گذاشته بود.-رفیقتم . نوکرتم هستم .. می فهمم درد داری. ... ولی به همون رفاقتی که بینمونه دیگه هرگز اسمی از فاخته نبر. ...حواست جمع باشه.
#رمان #رمان_۸ #به_وقت_دلدادگی #پارت_۳۵

۱۸:۱۳

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedبه وقت دلدادگیundefined

با دهان باز فقط او را نگاه می کرد .از بین تمام حرفهایش فقط تعریف او از فاخته را شنیده بود.آن حسادت از شنیدن نام فاخته را در چشمانش می دید.ناخودآگاه دلش گرم شد.نیما دل از کف داده بود و خودش را به نفهمی می زد .نیشش تا بنا گوشش باز شد .خندید -بدبخت عاشق.... !!!!در صندوق عقب را بست .فاخته هنوز هم همانجا با ذوق ایستاده بود .از حرکاتش تعجب می کرد ولی شاید اگر می دانست او تا به حال مسافرت نرفته است اینقدر حرکاتش برایش جای تعجب نداشت.-خب برو بشین دیگه -مادر جون و آقا جونم بیاندستانش را پشتش گرفته بود و خودش را تاب می داد.شماره فرهود را گرفت تا ببیند سر کار رفته است یا نه.باید یکی از قطعات را تحویل می دادند و بقیه پولشان را می گرفتند. برای شرکت نو پایی مثل شرکت انها سود خوبی بود.گوشی دم گوشش به شادی فاخته چشم دوخته بود.پدر و مادرش هم آمدند.خوشبختانه داماد عزیزشان هم تشریف فرما شده بودند.سهراب پسر بدی نبود اما نمی توانست تعادل را میان زندگی و دخالتهای مادرش بر قرار کند.تا جاییکه نازنین را از شهرستانی که با مادر شوهرش زندگی می کرد فراری داد.سهراب خان هم شدند داماد سرخانه و حقوق بگیر پدر .حساب و کتاب پدر را انجام می داد. هیچوقت نتوانست او را خیلی دوست داشته باشد.آنها هم داشتند سوار ماشین خودشان می شدند.دوباره شماره فرهود را گرفت که دید پدر و مادرش عقب نشستند.سرش را از شیشه دولا کرد-چرا نمیای جلو بابا-بشین بابا جان ...هر کس با زن خودش بشینهدیروز قبل از آمدن یک سر به حجره پدر رفت.پدر و پسری کلی با هم حرف زدند .دلش هنوز هم از پدر گله داشت اما از دیروز و شنیدن حرفهایش کمی دلش آرامتر شده بود.دنبال فاخته گشت در حیاط کنار بچه ها بود.اصلا دلش نمی خواست حتی اندازه سر سوزن، هم کلام سهراب باشد.از همانجا بلند داد زد-فاخته بیا دیگهصدای چشم بلندش را شنید .بدو بدو آمد و جلو کنار نیما نشست.به پشت برگشت-ببخشید پشتم به شماست-راحت باش مادر ...با نیما حرف بزنی خوابش نبرهخوشحال گفت-چشمنیما هم نشست و کمربندش را بست.رو به فاخته کرد-کمربندتو ببند-چشم قربان-شیشه رو هم بکش بالا-چشم نمایشی اخمی به چهره اش داد-چرا هی میگی چشم -چشم دیگه نمی گمخنده اش گرفت.دست خودش نبود.شادی خود جوشی داشت که نمی توانست پنهانش کند.مهمتر همسفر شدن با نیمایی بود که در این یک هفته بعد از صحبتهایشان .می شد گفت هفته بسیار خوبی را گذرانده بود.شادی اش را حتی دوستان مدرسه اش هم فهمیده بودند.روحیه اش فرق کرده بود.برایش دیگر زندگی جذاب بود.نیما جذاب بود.. خانه اش جذاب بود... مدرسه .. زندگی. . . .حتی خوابیدن در اتاق هم جذاب بود.هر چند دوباره در اتاق جدا می خوابیدند اما نیما توجیه اش کرد هنوز با خودش کنار نیامده.کنار آمده باشد یا نه ....صاحب همیشگی قلب فاخته کسی جز نیما نبود.دیگر داشتند راه می افتادند که نیما دوباره روی ترمز زد-فاخته کت و شلوار منو برداشتی -بله برداشتمدوباره راه افتاد.کل سفر آنقدر سوال پیچش کرده بود دیگر یک خط در میان توضیح می داد. اما خب خوبیش این بود که لحظه ای خواب به چشمش نیامد.دیگر رسیده بودند.شهر اصفهان و خیابانهایش.سی و سه پل آنقدر برایش دیدنی بود که محو در طبیعت شهری اصفهان شده بود.بالاخره رسیدندعمه اش و بقیه اهالی منزل به استقبال آمدند. نیما از سفرهای این مدلی که به خانه اقوام بیایند خوشش نمی آمد اما اینبار دیگر بخاطر پدر و مادرش قبول کرد.چاره ای نداشت.تا زمانیکه برادرش زنده بود اصلا از این کارها نمی کرد اما حالا وضعیت فرق می کرد.کنار فاخته قرار گرفت و دستانش را گرفت-فقط میشینی پیش خودم.....لبخند زد -میشه یه ذره نشستیم بریم بیرون.اخم کرد-خسته ام دختر .....بکوب رانندگی کردم
#رمان #رمان_۸ #به_وقت_دلدادگی #پارت_۳۶

۱۸:۱۳

thumbnail
دعا کنیم خوشی ببارد،
صلح باشد و عشق،
زمین جای قشنگی بشود برای زندگیundefined


✨🌙شبتون پرستاره 🌙✨

۱۸:۲۴

thumbnail
undefined بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيم undefined
undefined امروز چهارشنبه
undefined۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵undefined۲۴ ذی‌القعده ۱۴۴۷undefined۱۳ مه ۲۰۲۶
undefined مناسبت‌های روز:هیچ مناسبتی ثبت نشده است.

undefinedذکر روز چهارشنبه؛
undefined یا حَیُّ یا قَیّوم undefinedای زنده، ای پاینده
سلام روزتون بخیر و خوشی وامام رضاییundefinedundefinedundefined

لطفامطالب کانال روبا لینک برای عزیزانتون ارسال کنید .🙏❤️🌺❤️💐

۷:۴۴

بازارسال شده از 🕋یک قدم تابندگی🤲
thumbnail
undefined دحوالارض undefined

undefined والْأَرْضَ بَعْدَ ذَٰلِكَ دَحَاهَا
undefinedو پس از آن زمین را بگسترانید

undefined ۲۵ ماه ذی القعدة الحرام روز دحوالارض می‌باشد.

undefined این روز را بسیار قدر بدانیمundefined


#دحوالارض

undefinedمداحی آل اللهundefined
undefinedیک قدم تا بندگیundefined

۸:۰۱

بازارسال شده از گسترده تبلیغاتی ترابایت
thumbnail
undefined فوری undefinedundefined

سلاح سری و وحشتناک رونمایی شدundefined
undefinedسلاح مخوف و آخرالزمانی ایرانundefined
دنیا در شوک سنگینی فرو رفتundefinedundefined@Selah_Makhfi
@Selah_Makhfi
باورم نمیشد ایران چنین قدرتی داشته باشهundefined

۸:۰۴

بازارسال شده از ❤️❤️مادرانه❤️❤️
اینترنشنال و BBC دیگه چه کوفتیه؟
خبرای مملکت اینجا غوغاس undefined@Mahramaneee
@Mahramaneee

undefined میگه تا جمعه احتمالا ...undefined

۸:۰۴

بازارسال شده از 🕋یک قدم تابندگی🤲
thumbnail
undefined روز روزه شصت ماهه

undefinedامام رضا علیه السلام :

✓ «في خَمسَةٍ وعِشرينَ مِن ذِي القَعدَةِ وَضَعَ اللَّهُ البَيتَ، وهُوَ أوَّلُ رَحمَةٍ وُضِعَت عَلى‌ وَجهِ الأَرضِ، فَجَعَلَهُ اللَّهُ عزّ و جلّ مَثابةً لِلنّاس وأمناً ، فَمَن صامَ ذلِكَ اليَومَ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ صِيامَ سِتّين شَهراً».

⁙ «در بيست و پنجم ذى قعده، خداوند، كعبه را بنا نهاد و آن، نخستين رحمتى بود كه بر روى زمين نهاده شد؛ زيرا خداوند، آن را مايه پاداش و امنيّت براى مردم قرار داد. بنا بر اين، هر كس اين روز را روزه بگيرد، خداوند، روزه شصت ماه برايش مى‌نويسد».

undefinedتهذيب الأحكام : ج٤ ص٣٠٤ ح٩١٩

#حدیث #امام_رضا(ع)#روزه#اعمال_مستحبی

undefinedمداحی آل اللهundefined
undefinedیک قدم تا بندگیundefined
‎‎‌‌‎‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌

۸:۳۴

بازارسال شده از 🕋یک قدم تابندگی🤲
thumbnail
اعمال شب و روز دحوالارض

دَحْوُ الْأرْض به معنای گستراندن زمین، روز بیرون آمدن زمین از زیر آب است. برخی آن را به گسترش دادن خشکی‌های زمین و بعضی به حرکت زمین معنا کرده‌اند. بنابر منابع روایی، گسترده شدن زمین در روز ۲۵ ذی‌القعده بوده‌است. همچنین براساس منابع حدیثی و تاریخی، نخستین جایی از زمین که از آب سر برآورد، مکه یا کعبه بود.

بنابر بعضی روایات در این روز وقایعی همچون فرود آمدن کشتی نوح بر کوه جودی، تولد حضرت ابراهیم علیه السلام  و حضرت عیسی (علیه السلام ) و نزول نخستین رحمت خدا بر حضرت آدم(علیه السلام) به وقوع پیوسته‌است.

‎‎‌‌‎‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌#دحوالارض #اعمال_مستحبی

undefinedمداحی آل اللهundefined
undefinedیک قدم تا بندگیundefined

۸:۳۴

بازارسال شده از تبلیغات مادرانه
thumbnail
الان خرید کن، بعدا پرداخت کن!
فرصت استثنایی خرید در فروشگاه
لباس کودک و نوجوان و سیسمونی

undefinedامکان خرید اعتباری، بدون نیاز به ضامن و بدون پرداخت سود در فروشگاه کودکسرا برای اعضای تارا فراهم شدundefined
تخفیف ویژه به عزیزانی که از سمت کانال بله خریدشون رو انجام بدهند.
undefinedآدرس : تهران ، جمهوری، فروشگاه کودکسراundefinedساعت کاری : همه روزه ۱۰ صبح الی ۹ شب
undefined روزانه ده ها محصول جدیدundefined پرداخت قسطی با تارا(حضوری و آنلاین)undefined پاسخگویی و ثبت سفارش آنلاین سریع و ارسال به سراسر کشور آیدی کانال :undefined ble.ir/join/6x9FbpwRJg undefinedادمین:@admin_koodaksara1

۱۲:۲۹

بازارسال شده از 🕋یک قدم تابندگی🤲
thumbnail
کبوتر وار می‌آیم
به آب و دانه‌ای دل خوش
عطش دیده‍ ، ترک خورده‍ ،
به سقا خانه‌ای دل خوش
دلم خورشید می‌خواهد،
هوای گنبدت کرده‍
دوباره برنَگشتـه‍ دل..
هوایِ مشهدت کرده:))🥺undefined

#چهارشنبه‌های‌امام‌رضایی
#امام_رضا(ع)#یارضاجانم#استوری

undefinedمداحی آل اللهundefined
undefinedیک قدم تا بندگیundefined

۱۴:۵۷

بازارسال شده از تبلیغات مادرانه
thumbnail
undefined دوست داری زبان اسپانیایی رو رایگان یاد بگیری؟undefined@lunashimهمین الان سریع عضو چنل شو! undefined هدیه ویژه برای 50 نفر اولی که جوین بشن!undefinedundefined
آموزش ها رو از اینجا شروع کنundefined@lunashimundefined@lunashimundefined@lunashim

۱۵:۱۱

بازارسال شده از ❤️❤️مادرانه❤️❤️
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱۵:۲۷