بله | کانال یادداشت‌های مش‌میتی (مهدی حیدری)
عکس پروفایل یادداشت‌های مش‌میتی (مهدی حیدری)ی

یادداشت‌های مش‌میتی (مهدی حیدری)

۳۰ عضو
thumbnail
قیام کن.... دنیا احترام کن....به جمهوری اسلامی ایران سلام کن 🫡
#دوازده_فروردین

۱۸:۳۱

thumbnail
صبح تا شب غرق بازی در کوچه‌ بودیم. توپ‌های پلاستیکی راه‌راه صورتی را دولایه می‌کردیم و می‌دویدیم دنبالش.دیوار خانه‌ها کوتاه بود و هر روز توپمان می‌افتاد حیاط یکی از همسایه‌ها؛ حسابی کلافه‌شان می‌کردیم!صبح، ظهر و شب، با پررویی زنگ خانه‌شان را می‌زدیم، سرمان را کج می‌کردیم و می‌گفتیم: «توپ! میشه لطفا توپمون رو بدید!؟». بعضی از همسایه‌ها توپ را همان‌طور سالم پس می‌دادند و بعضی پاره!
خانهٔ آقای عسگری تقریباً وسط کوچه بود. چه این طرف بازی می‌کردیم و چه آن طرف، توپ سر از حیاطشان در می‌آورد. بیشتر وقت ها آقای عسگری خانه نبود، اما خانم عسگری با رویی خوش سریع توپ را برمی‌گرداند. بدون هیچ غرولندی. ذره‌ای نارضایتی توی صورتش نمی دیدم. خانواده خوش‌اخلاق، اهل مدارا و در عین حال کم‌حرف و توداری بودند.
سال‌ها بعد با هم رفتیم مشهد. تازه فهمیدم آقای عسگری بیشتر لبنان بوده‌ تا ایران.در مواجهه با سختی‌ها عجیب صبور بودند؛ حتی با وجود درگذشت دامادشان، سعید جباری، خم به ابرو نیاوردند. صبر و شیوه‌ مدیریت غمشان زبانزد همه شده بود.
پس از شهادت سید حسن نصرالله و حاج عباس نیلفروشان، آقای عسگری مأمور شد دوباره به همان منطقه‌ای برود که وجب به وجب آن را بلد بود. خودش و همهٔ ما می‌دانستیم که دیگر قرار نیست مدت زیادی در دنیا بماند. جانشین کسانی شده بود که همه شهید شده بودند. بعد از حاج رمضان، حاج محسن و حاج بهنام تنهاتر هم شد. دوستانش یک به یک شهید می‌شدند. با سقوط سوریه پشتیبانی جغرافیایی لبنان قطع شد و کارش به مراتب سخت تر. اما آقای عسگری طی یک سال، آنقدر تلاش کرد و شبانه‌روز مایه گذاشت تا توانست حزب‌الله را احیا کند. آخرین بار که او را دیدم، با وجود اینکه سال‌ها پیرتر به نظر می‌رسید، اما خوشحال و راضی بود. مثل حاج رمضان انتقام خودش از اسرائیل را پیش‌پیش گرفته بود.
و اما چهل روز پیش، از همان خانه‌ای که در کودکی، توپمان را سالم پس می‌گرفتیم، پاره‌های نهج‌البلاغه به تمام خانه‌ها پخش شد. لحظه‌ای چشمم به درونِ خانهٔ بدون دیوارشان افتاد و دیدم که تنها نهج‌البلاغه‌شان نیست که ورق‌ورق شده...
دهه‌های هفتاد و هشتاد، کوچهٔ ما یک شهید داشت؛ پدر من که در بوسنی شهید شد.دههٔ نود، داعش در عراق، جلال را به این قافله اضافه کرد.اما چهل روز پیش ظرف چند دقیقه،حاج‌داوود و همسرش،دو پسر و دخترش،و نوه‌های پنج، هشت و ده ساله‌اش،به همراه نوه همسایه دیوار به دیوارشان،همه و همه با دو موشک اسرائیلی به این کاروان پیوستند.

۸:۱۵

thumbnail
در ادامه گرامیداشت خانواده شهید عسگری

۱۲:۵۶