قربونتون برم؟!
۱۷:۴۵
۱۷:۱۲
سهم من از تو ۲/My Share of you 2
بچه ها امروز رفته بودیم مسجد(دایی بابام فوت کرده فردا هفتمشه مراسم داریم)بعد من ی دختر عمو دارم اسمش هستی عه یکی دیگه هم باران این دختر عموهای من رو ی پسر موفرفری قد ۱۸۵ اینا باربی یعنی ها از اون خوشگلا کراش زدن اونم از نوع سگیش بعد مامان بزرگم مارو برد مغازه بستنی بخریم بخوریم از قضا رفیق این پسره کاپوت ماشینشو زده بود بالا داشت موتورشو چک میکرد بعد این پسره ی لحظه داشت از خیابون رد میشد بره پیش رفیقش باهم ببینن مشکل چیه بعد باران ی چیز سمی +۱۸ گفت قطعا از ی دختر کلاس سوم انتظار نمیره چیزای بد بدونه دیگه میوفتم دنبالش بزنم تو دهنش که این باران با کله میره تو سینه پسره باهم میوفتن زمین بارانم که تو بغلش صورتشونم خیلی نزدیک به هم یعنی ها الاناس که بح بححححح(پسره خیلی بلنده باران تا سینهش بعد باران یکم تپله و سنگین پسره هم نی قلیون و سبک خودتون تصور کنید دیگه)منم که دیدم اوضاع خیلی خیلی خیطه دو تا پا داشتم دوتا دیگه قرض کردم اومدم پیش هستی وایسادم بعد پسره عین اینایی که جن دیدن داشت بارانو نگاه میکرد باران هم سریع عذر خواهی کرد اومد سمت ما من داشتم از خنده غش میکردم هستی عین شمر نگاش میکرد بعد فقط باید میدیدین وقتی اومد سمت ما هستی چطوری بارانو عین سگ کتک میزد(چون رو اون پسره کراش بود نمیخواست باران بیوفته تو بغلش و ی صحنه رمانتیک درست بشه)بعد جیغ و داد هستی میگفت این چه گوهی بود خوردی بارانننننن چرا افتادی تو بغلش بارانم عین چی میگفت ببخشید گوه خوردم بعد پسره از اون ور شنید ی لحظه ماتش برد هستی چیمیگه خلاصه اینجوری شد پسره فهمید هستی روش کراشه ولی اون پسره رو من کراشه منم روش کراش نیستم خودم شوهر دارم علیرضا جونننن یاح یاحححححح #Arghavan
بچهههه هاااااا این رمان پارت ۲ هم دارههه که دیروز اتفاق افتاد بزارم چنل؟#Arghavanاگه آره پیوی ی قلب قهوهای بفرستید@pv_arghavan
۲۰:۲۳
سلام ادمین جدیدم
🤍
اسمم ماهی
۴ساله فن حامیمم
امیدوارم بهترین روزارو در کنار هم داشته باشیم
منو با
#rose بشناسید
اسمم ماهی
۴ساله فن حامیمم
امیدوارم بهترین روزارو در کنار هم داشته باشیم
منو با
#rose بشناسید
۲۲:۱۲
سهم من از تو ۲/My Share of you 2
بچه ها امروز رفته بودیم مسجد(دایی بابام فوت کرده فردا هفتمشه مراسم داریم)بعد من ی دختر عمو دارم اسمش هستی عه یکی دیگه هم باران این دختر عموهای من رو ی پسر موفرفری قد ۱۸۵ اینا باربی یعنی ها از اون خوشگلا کراش زدن اونم از نوع سگیش بعد مامان بزرگم مارو برد مغازه بستنی بخریم بخوریم از قضا رفیق این پسره کاپوت ماشینشو زده بود بالا داشت موتورشو چک میکرد بعد این پسره ی لحظه داشت از خیابون رد میشد بره پیش رفیقش باهم ببینن مشکل چیه بعد باران ی چیز سمی +۱۸ گفت قطعا از ی دختر کلاس سوم انتظار نمیره چیزای بد بدونه دیگه میوفتم دنبالش بزنم تو دهنش که این باران با کله میره تو سینه پسره باهم میوفتن زمین بارانم که تو بغلش صورتشونم خیلی نزدیک به هم یعنی ها الاناس که بح بححححح(پسره خیلی بلنده باران تا سینهش بعد باران یکم تپله و سنگین پسره هم نی قلیون و سبک خودتون تصور کنید دیگه)منم که دیدم اوضاع خیلی خیلی خیطه دو تا پا داشتم دوتا دیگه قرض کردم اومدم پیش هستی وایسادم بعد پسره عین اینایی که جن دیدن داشت بارانو نگاه میکرد باران هم سریع عذر خواهی کرد اومد سمت ما من داشتم از خنده غش میکردم هستی عین شمر نگاش میکرد بعد فقط باید میدیدین وقتی اومد سمت ما هستی چطوری بارانو عین سگ کتک میزد(چون رو اون پسره کراش بود نمیخواست باران بیوفته تو بغلش و ی صحنه رمانتیک درست بشه)بعد جیغ و داد هستی میگفت این چه گوهی بود خوردی بارانننننن چرا افتادی تو بغلش بارانم عین چی میگفت ببخشید گوه خوردم بعد پسره از اون ور شنید ی لحظه ماتش برد هستی چیمیگه خلاصه اینجوری شد پسره فهمید هستی روش کراشه ولی اون پسره رو من کراشه منم روش کراش نیستم خودم شوهر دارم علیرضا جونننن یاح یاحححححح #Arghavan
#عشق_مسجدی
#eshge_masjedi
#پارت_۲
#Part_2
خب سیسی ها اسم درست و دقیق این شخصیتا رو
در اوردم
[پسر درازه=محمد جواد
دوستش که کاپوت ماشین رو زده بود بالا = سعید
من=فاطمه
دختر عمو جونم=هستی
دختر دوست مامانم که محجبه=اسما
دختر عمو اسما=اسرا
ی بنده خدا دیگه که پیشمون بود=زکیه]
دیروز ما رفتیم مسجد به مناسبت شب قدر و این
داستانا اول افطار کردیم.
بعد یکم گذشت سفره جمع شد و نماز و قرآن بسر
کردیم و آره بعد رفتیم طبقه بالا حسینیه چون پایین
جا نبود واسه شام شام رو خوردیم،موقع جمع کردن
سفره ی پسره دیدم ۲ سال و نیمش بود و زال بود
یعنی موهاش سفید بود بعد من ی عالمه باهاش
بازی کردم و اون و مامانش رفتن خونه بعدش از
مامانم پرسیدم تا کی مسجدیم گفت تا سحر
هستیم و ما فهمیدیم قراره تا سحر یعنی ۵ صبح
اینجا بمونیم(اکثرا رفته بودن خونه و اونایی که تا
صبح دعا خوندن پایین مسجد بودن و ما هم ۵
نفری(من،هستی،اسما،اسرا،زکیه)ی عالمه بازی
کردیم کت واک رفتیم و کلییی خوش گذشت بعدش
یکم استراحت کردیم هنوز ساعت ۱ بود.
بعدش یهو هوای مسجد خیلییی گرم شد و ما
مجبور شدیم کشف حجاب کنیم(تو مسجد
باحجابیم)وقتی شالمونو در اوردیم من موهامو
گوجه ای بستم هد بند مشکی مو هم زدم و کت
روی آستین بلندمو در آوردم بعد موهای دختر عموم
هستی رو شروع کردم تیغ ماهی بافتن و هستی
هم موهای زکیه رو انگلیسی بافت و زکیه موهای
اسرا و اسما هم ی گوشه نشست سر لخت(فقط من
تیغ ماهی بافتم بقیه انگلیسی ساده بافتن)چون
حوصله هممون سر رفته بود حدود نصفشو بافته
بودیم که وسطای کار هممون هم که سر لخت
بودیم ی گله پسر زیر ۱۲ سال ریختن تو حسینیه و
محمد جواد که ۱۷ سالش بود اومد جمعشون کنه
ببره پایین که متاسفانه جمع نشدن بعد تو حسینیه
فقط هم ما دخترا بودیم دیگه هیچی یکی از اون
پسرا که اسمش علی اصغر بود برگشت گفت اینجا
که همه موهاشون دادن بیرون با خنده من و
هستی که جیغ های بنفش داره شروع کردیم جیغ و
داد که اینجا زنونهس شما غلط میکنین میاین اینجا
فرار کردن و محمد جواد هم باهاشون رفت پایین و
ما هم به کارمون رسیدیم ی چند دقیقه گذشت
و همچنان سر لخت بودیم که ۲ تا ۱۷ ساله(محمد
جواد و سعید)از راه پله اشپز خونه اومدن بالا چون
میخواستن بشمارن من رفتم پشت ستون که حالا
نبینن منو و فقط سرم بیرون بود که اون سعید گفت
بیا بیرون میخوام بشمرم آخه آدم حسابی من وقتی
سر دارم تن ندارم که میخوای بشماری؟هیچی دیگه
هستی سگ شد پرید بهشون(با اینکه رو محمد
جواد کراشه)و جیغ داد که شما غلط میکنین هر ۵
دقیقه ی بار ی چیزی رو بهونه میکنین میاین بالا
حسینیه زنونه در هم نمیزنین سرتونو عین گاو
میندازین پایین میاین دفعه دیگه که در نزدین و
اومدین اینجا من میدونم با شما حالا هم برین
پایین مردونه و درو محکم پشت سرشون کوبید
ولی قفل نکرد(نتونستن بشمارن و رفتن) هیچی
دیگه اینا رفتن پایین بعد چند دقیقه دوباره اومدن
پشت در هر دو سر به زیرشده بودن و ی عالمه در
زدن یالا یالا کردن همه که موهامون پوشوندیم
اومدن داخل مارو شمردن رفتن و اینگونه شد که
هستی جون جلوی ۲ تا پسر ۱۷ ساله وایساد و
ادبشون کرد
ادامه دارد...
#eshge_masjedi
#پارت_۲
#Part_2
خب سیسی ها اسم درست و دقیق این شخصیتا رو
در اوردم
[پسر درازه=محمد جواد
دوستش که کاپوت ماشین رو زده بود بالا = سعید
من=فاطمه
دختر عمو جونم=هستی
دختر دوست مامانم که محجبه=اسما
دختر عمو اسما=اسرا
ی بنده خدا دیگه که پیشمون بود=زکیه]
دیروز ما رفتیم مسجد به مناسبت شب قدر و این
داستانا اول افطار کردیم.
بعد یکم گذشت سفره جمع شد و نماز و قرآن بسر
کردیم و آره بعد رفتیم طبقه بالا حسینیه چون پایین
جا نبود واسه شام شام رو خوردیم،موقع جمع کردن
سفره ی پسره دیدم ۲ سال و نیمش بود و زال بود
یعنی موهاش سفید بود بعد من ی عالمه باهاش
بازی کردم و اون و مامانش رفتن خونه بعدش از
مامانم پرسیدم تا کی مسجدیم گفت تا سحر
هستیم و ما فهمیدیم قراره تا سحر یعنی ۵ صبح
اینجا بمونیم(اکثرا رفته بودن خونه و اونایی که تا
صبح دعا خوندن پایین مسجد بودن و ما هم ۵
نفری(من،هستی،اسما،اسرا،زکیه)ی عالمه بازی
کردیم کت واک رفتیم و کلییی خوش گذشت بعدش
یکم استراحت کردیم هنوز ساعت ۱ بود.
بعدش یهو هوای مسجد خیلییی گرم شد و ما
مجبور شدیم کشف حجاب کنیم(تو مسجد
باحجابیم)وقتی شالمونو در اوردیم من موهامو
گوجه ای بستم هد بند مشکی مو هم زدم و کت
روی آستین بلندمو در آوردم بعد موهای دختر عموم
هستی رو شروع کردم تیغ ماهی بافتن و هستی
هم موهای زکیه رو انگلیسی بافت و زکیه موهای
اسرا و اسما هم ی گوشه نشست سر لخت(فقط من
تیغ ماهی بافتم بقیه انگلیسی ساده بافتن)چون
حوصله هممون سر رفته بود حدود نصفشو بافته
بودیم که وسطای کار هممون هم که سر لخت
بودیم ی گله پسر زیر ۱۲ سال ریختن تو حسینیه و
محمد جواد که ۱۷ سالش بود اومد جمعشون کنه
ببره پایین که متاسفانه جمع نشدن بعد تو حسینیه
فقط هم ما دخترا بودیم دیگه هیچی یکی از اون
پسرا که اسمش علی اصغر بود برگشت گفت اینجا
که همه موهاشون دادن بیرون با خنده من و
هستی که جیغ های بنفش داره شروع کردیم جیغ و
داد که اینجا زنونهس شما غلط میکنین میاین اینجا
فرار کردن و محمد جواد هم باهاشون رفت پایین و
ما هم به کارمون رسیدیم ی چند دقیقه گذشت
و همچنان سر لخت بودیم که ۲ تا ۱۷ ساله(محمد
جواد و سعید)از راه پله اشپز خونه اومدن بالا چون
میخواستن بشمارن من رفتم پشت ستون که حالا
نبینن منو و فقط سرم بیرون بود که اون سعید گفت
بیا بیرون میخوام بشمرم آخه آدم حسابی من وقتی
سر دارم تن ندارم که میخوای بشماری؟هیچی دیگه
هستی سگ شد پرید بهشون(با اینکه رو محمد
جواد کراشه)و جیغ داد که شما غلط میکنین هر ۵
دقیقه ی بار ی چیزی رو بهونه میکنین میاین بالا
حسینیه زنونه در هم نمیزنین سرتونو عین گاو
میندازین پایین میاین دفعه دیگه که در نزدین و
اومدین اینجا من میدونم با شما حالا هم برین
پایین مردونه و درو محکم پشت سرشون کوبید
ولی قفل نکرد(نتونستن بشمارن و رفتن) هیچی
دیگه اینا رفتن پایین بعد چند دقیقه دوباره اومدن
پشت در هر دو سر به زیرشده بودن و ی عالمه در
زدن یالا یالا کردن همه که موهامون پوشوندیم
اومدن داخل مارو شمردن رفتن و اینگونه شد که
هستی جون جلوی ۲ تا پسر ۱۷ ساله وایساد و
ادبشون کرد
ادامه دارد...
۷:۵۸
خدمت شوما،من که میدونم آخر این داستان ی عروسی داریم ولی هستی گردن نمیگیره
۷:۵۹
سهم من از تو ۲/My Share of you 2
#عشق_مسجدی #eshge_masjedi #پارت_۲ #Part_2 خب سیسی ها اسم درست و دقیق این شخصیتا رو در اوردم [پسر درازه=محمد جواد دوستش که کاپوت ماشین رو زده بود بالا = سعید من=فاطمه دختر عمو جونم=هستی دختر دوست مامانم که محجبه=اسما دختر عمو اسما=اسرا ی بنده خدا دیگه که پیشمون بود=زکیه] دیروز ما رفتیم مسجد به مناسبت شب قدر و این داستانا اول افطار کردیم. بعد یکم گذشت سفره جمع شد و نماز و قرآن بسر کردیم و آره بعد رفتیم طبقه بالا حسینیه چون پایین جا نبود واسه شام شام رو خوردیم،موقع جمع کردن سفره ی پسره دیدم ۲ سال و نیمش بود و زال بود یعنی موهاش سفید بود بعد من ی عالمه باهاش بازی کردم و اون و مامانش رفتن خونه بعدش از مامانم پرسیدم تا کی مسجدیم گفت تا سحر هستیم و ما فهمیدیم قراره تا سحر یعنی ۵ صبح اینجا بمونیم(اکثرا رفته بودن خونه و اونایی که تا صبح دعا خوندن پایین مسجد بودن و ما هم ۵ نفری(من،هستی،اسما،اسرا،زکیه)ی عالمه بازی کردیم کت واک رفتیم و کلییی خوش گذشت بعدش یکم استراحت کردیم هنوز ساعت ۱ بود. بعدش یهو هوای مسجد خیلییی گرم شد و ما مجبور شدیم کشف حجاب کنیم(تو مسجد باحجابیم)وقتی شالمونو در اوردیم من موهامو گوجه ای بستم هد بند مشکی مو هم زدم و کت روی آستین بلندمو در آوردم بعد موهای دختر عموم هستی رو شروع کردم تیغ ماهی بافتن و هستی هم موهای زکیه رو انگلیسی بافت و زکیه موهای اسرا و اسما هم ی گوشه نشست سر لخت(فقط من تیغ ماهی بافتم بقیه انگلیسی ساده بافتن)چون حوصله هممون سر رفته بود حدود نصفشو بافته بودیم که وسطای کار هممون هم که سر لخت بودیم ی گله پسر زیر ۱۲ سال ریختن تو حسینیه و محمد جواد که ۱۷ سالش بود اومد جمعشون کنه ببره پایین که متاسفانه جمع نشدن بعد تو حسینیه فقط هم ما دخترا بودیم دیگه هیچی یکی از اون پسرا که اسمش علی اصغر بود برگشت گفت اینجا که همه موهاشون دادن بیرون با خنده من و هستی که جیغ های بنفش داره شروع کردیم جیغ و داد که اینجا زنونهس شما غلط میکنین میاین اینجا فرار کردن و محمد جواد هم باهاشون رفت پایین و ما هم به کارمون رسیدیم ی چند دقیقه گذشت و همچنان سر لخت بودیم که ۲ تا ۱۷ ساله(محمد جواد و سعید)از راه پله اشپز خونه اومدن بالا چون میخواستن بشمارن من رفتم پشت ستون که حالا نبینن منو و فقط سرم بیرون بود که اون سعید گفت بیا بیرون میخوام بشمرم آخه آدم حسابی من وقتی سر دارم تن ندارم که میخوای بشماری؟هیچی دیگه هستی سگ شد پرید بهشون(با اینکه رو محمد جواد کراشه)و جیغ داد که شما غلط میکنین هر ۵ دقیقه ی بار ی چیزی رو بهونه میکنین میاین بالا حسینیه زنونه در هم نمیزنین سرتونو عین گاو میندازین پایین میاین دفعه دیگه که در نزدین و اومدین اینجا من میدونم با شما حالا هم برین پایین مردونه و درو محکم پشت سرشون کوبید ولی قفل نکرد(نتونستن بشمارن و رفتن) هیچی دیگه اینا رفتن پایین بعد چند دقیقه دوباره اومدن پشت در هر دو سر به زیرشده بودن و ی عالمه در زدن یالا یالا کردن همه که موهامون پوشوندیم اومدن داخل مارو شمردن رفتن و اینگونه شد که هستی جون جلوی ۲ تا پسر ۱۷ ساله وایساد و ادبشون کرد ادامه دارد...
واییی بچه ها یکی گفت سن ها رو چرا ننوشتی بزار الان بگممحمد جواد=۱۷سعید=۱۷فاطمه=۱۳هستی=۱۱اسما=۱۱اسرا=۸زکیه=۱۰سوالی هس؟#Arghavan
۱۳:۲۶
حمایت شه🤍
#rose
#rose
۱۸:۳۵
میاین ناشناس؟
۲۰:۰۹
https://harfeto.timefriend.net/17558992881988
پرششششش کنیدددددد هرررر چییی خواستیدددد بپرسیدددد اگه کاری هم نداشتید ی چیز چرت بگید من خوشحال شم مرسی
پرششششش کنیدددددد هرررر چییی خواستیدددد بپرسیدددد اگه کاری هم نداشتید ی چیز چرت بگید من خوشحال شم مرسی
۲۰:۱۰
¹-به علت درس
²-...³-سلامتییی چک کرده بودم دیشب⁴-داستان که خیلییی زیاد داره دی و بهمن که با/سن تو با/سن امتحان داشتیم بعدش هم مشکلات درس و زندگی و این جور داستانا و چسناله نشد دیگه
۱۹:۰۲
¹-هر کی حال داشت بره آیدی این چنلو سرچ کنه من با/سن گشادم²-میدمممم بابا زنگگگگ نزنننن میدممممم(پارتو میگم،اون ذهن کثیفتم بشور)³-سیلااااااااااااااااممممممممممممم خوبمممم تو چطوریییییی
۱۹:۰۴
به ناܩ حاܩـے حاܩـےم «رܩانـ پــایـانـ عـشـقـ ܩا» [هیچوقت اون روزی که ساحل برای همیشه از پیشم رفت، رفت زیر خاک رو فراموش نمیکنم ] [سلام داداشی چطوری] [ساحل تصادف کرده...] [از کجا معلوم ساحل بوده] [خانوم کوچولو شما در زدن بلد نیستی؟
] [ امشب دوتا از رفیقای بابا با زنو بچه هاشون میان اینجا] [مامان گفت امشب تو و شروین حتما حتما خونه باشید
] [وای نه من امشب قرار بود با نگار برم شهربازی] [بیاین جرعت حقیقت بازی کنیم ] [ شماره منو از کجا اوردید
] 𝑙𝑖𝑛𝑘: ble.ir/join/CnxwvWyLDh با حضور حامی صالحی شروین حاجی پور چنلمووو بزار نیاز به حماایتت دارمم
۱۹:۰۵
¹-خیر
²-میاد ایشالا فعلا که مسجد تموم شد³-میدم⁴-سلاااام نفسممممن⁵-استغفرالله
۱۹:۱۰
دلم خواست پارت بزارم
۱۹:۱۵
سهم من از تو ۲/My Share of you 2
#عشق_مسجدی #eshge_masjedi #پارت_۲ #Part_2 خب سیسی ها اسم درست و دقیق این شخصیتا رو در اوردم [پسر درازه=محمد جواد دوستش که کاپوت ماشین رو زده بود بالا = سعید من=فاطمه دختر عمو جونم=هستی دختر دوست مامانم که محجبه=اسما دختر عمو اسما=اسرا ی بنده خدا دیگه که پیشمون بود=زکیه] دیروز ما رفتیم مسجد به مناسبت شب قدر و این داستانا اول افطار کردیم. بعد یکم گذشت سفره جمع شد و نماز و قرآن بسر کردیم و آره بعد رفتیم طبقه بالا حسینیه چون پایین جا نبود واسه شام شام رو خوردیم،موقع جمع کردن سفره ی پسره دیدم ۲ سال و نیمش بود و زال بود یعنی موهاش سفید بود بعد من ی عالمه باهاش بازی کردم و اون و مامانش رفتن خونه بعدش از مامانم پرسیدم تا کی مسجدیم گفت تا سحر هستیم و ما فهمیدیم قراره تا سحر یعنی ۵ صبح اینجا بمونیم(اکثرا رفته بودن خونه و اونایی که تا صبح دعا خوندن پایین مسجد بودن و ما هم ۵ نفری(من،هستی،اسما،اسرا،زکیه)ی عالمه بازی کردیم کت واک رفتیم و کلییی خوش گذشت بعدش یکم استراحت کردیم هنوز ساعت ۱ بود. بعدش یهو هوای مسجد خیلییی گرم شد و ما مجبور شدیم کشف حجاب کنیم(تو مسجد باحجابیم)وقتی شالمونو در اوردیم من موهامو گوجه ای بستم هد بند مشکی مو هم زدم و کت روی آستین بلندمو در آوردم بعد موهای دختر عموم هستی رو شروع کردم تیغ ماهی بافتن و هستی هم موهای زکیه رو انگلیسی بافت و زکیه موهای اسرا و اسما هم ی گوشه نشست سر لخت(فقط من تیغ ماهی بافتم بقیه انگلیسی ساده بافتن)چون حوصله هممون سر رفته بود حدود نصفشو بافته بودیم که وسطای کار هممون هم که سر لخت بودیم ی گله پسر زیر ۱۲ سال ریختن تو حسینیه و محمد جواد که ۱۷ سالش بود اومد جمعشون کنه ببره پایین که متاسفانه جمع نشدن بعد تو حسینیه فقط هم ما دخترا بودیم دیگه هیچی یکی از اون پسرا که اسمش علی اصغر بود برگشت گفت اینجا که همه موهاشون دادن بیرون با خنده من و هستی که جیغ های بنفش داره شروع کردیم جیغ و داد که اینجا زنونهس شما غلط میکنین میاین اینجا فرار کردن و محمد جواد هم باهاشون رفت پایین و ما هم به کارمون رسیدیم ی چند دقیقه گذشت و همچنان سر لخت بودیم که ۲ تا ۱۷ ساله(محمد جواد و سعید)از راه پله اشپز خونه اومدن بالا چون میخواستن بشمارن من رفتم پشت ستون که حالا نبینن منو و فقط سرم بیرون بود که اون سعید گفت بیا بیرون میخوام بشمرم آخه آدم حسابی من وقتی سر دارم تن ندارم که میخوای بشماری؟هیچی دیگه هستی سگ شد پرید بهشون(با اینکه رو محمد جواد کراشه)و جیغ داد که شما غلط میکنین هر ۵ دقیقه ی بار ی چیزی رو بهونه میکنین میاین بالا حسینیه زنونه در هم نمیزنین سرتونو عین گاو میندازین پایین میاین دفعه دیگه که در نزدین و اومدین اینجا من میدونم با شما حالا هم برین پایین مردونه و درو محکم پشت سرشون کوبید ولی قفل نکرد(نتونستن بشمارن و رفتن) هیچی دیگه اینا رفتن پایین بعد چند دقیقه دوباره اومدن پشت در هر دو سر به زیرشده بودن و ی عالمه در زدن یالا یالا کردن همه که موهامون پوشوندیم اومدن داخل مارو شمردن رفتن و اینگونه شد که هستی جون جلوی ۲ تا پسر ۱۷ ساله وایساد و ادبشون کرد ادامه دارد...
بچههه هااااا سعیدم رو من کراشششهههه از محرممممم
۲۰:۰۳
یادمه امسال محرم که دختر عموم ۲ سال و نیمش بود بغلش کرده بودم تو حیاط نشسته بودم(روز بود)خیلییی نگام میکرد بعد یهو رفیقش محمد جواد ی چیزی در گوشش گفت خیلی رندوم اومد سمتم منم که تپش قلب این چی میخواد ازم که هیچی رندوم گفت میدی بغلش کنم اینو؟منم گفتم بغل کسی جز من نمیمونه هعی اصرار کرد که بدم بهش همین که دادم دستش(نا گفته نمونه این بهونه بود دستمو لمس کنه)هلیا(دختر عموم)شروع کرد جیغ و دادددد دستشو سمتم دراز کرده بود جوری که میخواست بغلش کنم و گریه میکرد آخر سعید گفت پشیمون شدم بیا برو بغلش
هیچی دیگه خلاصه قرار بود شیر شه بیب شد#Arghavan
۲۰:۰۴
¹-...²-اونایی که بالا بودن؟اهاخب ببین همهمون به اندازه خودمون خوشگل و خوشتیپیم ولی اسما و هستی و من خوشگل تریم(به خدا تعریف از خود نیس)و از اون طرف هم نظر منو بخوای سعید محمد جواد هر دو خوشتیپ هستن و من کسی رو انتخاب نمیکنم شایعه میشه که روشون کراشم یا نه ولی درکل نظری راجب اونا ندارم
۲۰:۳۰
تایم فداتونننن
#Arghavan
۲۰:۳۱