بیست و چهار ساعت نهایی
خانم محمدی، در یادداشتی اشاره کرد به بیست و چهار ساعت آخر شهید تنگسیری، به آخرینهای مردی که شهادت را پیش روی خود میدید.من یکی از همین مردان را از فاصلهای تقریبا نزدیک میشناختم، آقا سید عزیز، که باباجون صدایش میزدم، مردی که بی آنکه شناخته شود، در تمام لیستهای ترور بود، و بی آنکه ادعایی داشته باشد، تمام سازندگان لیستهای ترور را بیچاره کرده بود.میخواستم از بیست و چهار ساعت آخر این سردار گمنام بنویسم، که پاردوکس عجیبی بود، سخن گفتن از کسی که تمام عمر از دیده شدن فراری بود، اما حق این است که او نیازی به ابراز و بیان نداشت و ندارد، ما اما سخت محتاجیم به شنیدنش و خواندنش.
بیست و چهار ساعت نهایی، برای او به اندازه چندین ماه و چندین سال کش آمده بود، او نیت کرده بود زندگیاش جهاد باشد، و این نیت را در تمام ساحات زندگی جاری کرده بود، او در مبارزهای دائمی با نفسش بود، او افکاری بسیار وسیع داشت، ذهنی بسیار روشن و نبوغی که حیرت آور بود، نگاهی به دور دست، و شجاعتی مثال زدنی که باعث میشد مرد میدانهای سخت باشد، هر کس که او را میشناخت، میدانست که هر گاه کار به تنگنا میرسید، یا چیزی نشدنی بود، یا باری روی زمین بود که مرد میخواست بلند کردنش، سراغ او را میگرفتند.دوست دارم به خانم محمدی بگویم، او همیشه و مدام به ظهور فکر میکرد، بارها و بارها به ما که اطرافیانش بودیم، نوید نزدیک بودن ظهور را میداد، او نماد بارز امید بخشیدن بود، کلماتش و صدایش، و نگاهش همیشه پر بود از امید، او حتی در بن بستها هم ناامید نمیشد، او بسیار اهل زندگی بود، با اینکه دشمنان تمام تلاششان را کرده بودند که زندگی را برای او سخت کنند، معتقد بود زندگی باید جریان داشته باشد، من امروز یقین دارم که او از شهادتش مطمئن بود، چرا که دشمن را به نقطهای رسانده بود که چارهای جز حذفش نداشتند، با این حال، رنج یک جراحی پر دردسر را به جان خرید برای آنکه جسمی چابکتر برای دویدن و جهاد کردن داشته باشد، او دو روز قبل از شهادتش، به ما قول داده بود برای دو روز بعد از شهادتش که مهمان خانهمان باشد، و روز قبل از شهادتش، به دیدار پدر و مادرش رفته بود با تمام مشغلهاش، دیدارهایی که بخشی از برنامهی زندگیاش بود با وجود تمام محدودیتها.من به وضوح به خاطر دارم که او در شبهای سخت جنگ دوازده روزه هم نمازهای شبش را رها نکرده بود، و میدانم که با وجود تمام تلاشهایش، هیچگاه از توسل و توکل دست نمیکشید، همانطور که بعد از شهادتش، دستخطش را یافتیم که بابت موضوعی حضرت معصومه را واسطه کرده بود و برای حضرتش نذر کرده بود.من میفهمم که او ذهنم را در دست گرفته، چون بسیاری از چیزهایی که میخواستم در شروع بنویسم، حالا از یاد بردهام.خانم محمدی، من برای وصف آخرین ساعات او، باید ساعتها رو در روی شما بنشینم و از خودش مدد بگیرم که توان بیان داشته باشم، فقط همینقدر میدانم که او عاشق بود، و عشق را به زیباترین شکل زندگی کرد، میدانم که او همین حالا در آن سوی مرگ ایستاده به دور دستها نگاه میکند و طرح یک اتفاق نوی شگفت انگیز را میچیند.
تقدیم به روح سرباز ولایت شهید سید یحیی، علمدار مبارزه با صهیونیسم
امضا: نرگس
خانم محمدی، در یادداشتی اشاره کرد به بیست و چهار ساعت آخر شهید تنگسیری، به آخرینهای مردی که شهادت را پیش روی خود میدید.من یکی از همین مردان را از فاصلهای تقریبا نزدیک میشناختم، آقا سید عزیز، که باباجون صدایش میزدم، مردی که بی آنکه شناخته شود، در تمام لیستهای ترور بود، و بی آنکه ادعایی داشته باشد، تمام سازندگان لیستهای ترور را بیچاره کرده بود.میخواستم از بیست و چهار ساعت آخر این سردار گمنام بنویسم، که پاردوکس عجیبی بود، سخن گفتن از کسی که تمام عمر از دیده شدن فراری بود، اما حق این است که او نیازی به ابراز و بیان نداشت و ندارد، ما اما سخت محتاجیم به شنیدنش و خواندنش.
بیست و چهار ساعت نهایی، برای او به اندازه چندین ماه و چندین سال کش آمده بود، او نیت کرده بود زندگیاش جهاد باشد، و این نیت را در تمام ساحات زندگی جاری کرده بود، او در مبارزهای دائمی با نفسش بود، او افکاری بسیار وسیع داشت، ذهنی بسیار روشن و نبوغی که حیرت آور بود، نگاهی به دور دست، و شجاعتی مثال زدنی که باعث میشد مرد میدانهای سخت باشد، هر کس که او را میشناخت، میدانست که هر گاه کار به تنگنا میرسید، یا چیزی نشدنی بود، یا باری روی زمین بود که مرد میخواست بلند کردنش، سراغ او را میگرفتند.دوست دارم به خانم محمدی بگویم، او همیشه و مدام به ظهور فکر میکرد، بارها و بارها به ما که اطرافیانش بودیم، نوید نزدیک بودن ظهور را میداد، او نماد بارز امید بخشیدن بود، کلماتش و صدایش، و نگاهش همیشه پر بود از امید، او حتی در بن بستها هم ناامید نمیشد، او بسیار اهل زندگی بود، با اینکه دشمنان تمام تلاششان را کرده بودند که زندگی را برای او سخت کنند، معتقد بود زندگی باید جریان داشته باشد، من امروز یقین دارم که او از شهادتش مطمئن بود، چرا که دشمن را به نقطهای رسانده بود که چارهای جز حذفش نداشتند، با این حال، رنج یک جراحی پر دردسر را به جان خرید برای آنکه جسمی چابکتر برای دویدن و جهاد کردن داشته باشد، او دو روز قبل از شهادتش، به ما قول داده بود برای دو روز بعد از شهادتش که مهمان خانهمان باشد، و روز قبل از شهادتش، به دیدار پدر و مادرش رفته بود با تمام مشغلهاش، دیدارهایی که بخشی از برنامهی زندگیاش بود با وجود تمام محدودیتها.من به وضوح به خاطر دارم که او در شبهای سخت جنگ دوازده روزه هم نمازهای شبش را رها نکرده بود، و میدانم که با وجود تمام تلاشهایش، هیچگاه از توسل و توکل دست نمیکشید، همانطور که بعد از شهادتش، دستخطش را یافتیم که بابت موضوعی حضرت معصومه را واسطه کرده بود و برای حضرتش نذر کرده بود.من میفهمم که او ذهنم را در دست گرفته، چون بسیاری از چیزهایی که میخواستم در شروع بنویسم، حالا از یاد بردهام.خانم محمدی، من برای وصف آخرین ساعات او، باید ساعتها رو در روی شما بنشینم و از خودش مدد بگیرم که توان بیان داشته باشم، فقط همینقدر میدانم که او عاشق بود، و عشق را به زیباترین شکل زندگی کرد، میدانم که او همین حالا در آن سوی مرگ ایستاده به دور دستها نگاه میکند و طرح یک اتفاق نوی شگفت انگیز را میچیند.
تقدیم به روح سرباز ولایت شهید سید یحیی، علمدار مبارزه با صهیونیسم
امضا: نرگس
۶:۰۱