بله | کانال Seyed Art | سیّد آرت
عکس پروفایل Seyed Art | سیّد آرتS

Seyed Art | سیّد آرت

۵۵۱ عضو
thumbnail
عکس را از دلتنگی گذاشتم، امشب متنی ندارم.
شاید چهل شب بیشتر است که می‌خواهم مطلب خاصی از علی بنویسم، برخلاف مابقی موارد که معمولا همان شبِ تراوش در ذهن، در کانال قرار می‌دهم، این یکی را نگه داشتم برای وقتی مناسب! چون حیف است اگر خوب نوشته نشود و حتی خوب خوانده نشود؛ امشب هم از توانم خارج بود ولی ان‌شاءالله بزودی خواهم نوشت..خواهم گفت که یکی از کلیدهای شخصیتی او که بنظرم از مقدمات شهادتش هم شد چه بود.

۲۱:۵۴

شاید باورپذیر نباشهاما تقریباً هر عکسی که در کانال از سیدعلی میذارم خواسته‌ی خودشه! چند روز قبل از شهادت، عکس‌های منتخبش رو برام فرستاد و به شوخی گفت اینا رو داشته باش به کارت میاد بعد از شهادتم، اما فکر نمی‌کردم اینقدر زود باشه..

۲۱:۵۷

thumbnail
تلاش و جهاددیشب که اینجا نوشتم می‌خوام اون مطلب مهم رو بزودی قرار بدم اومدی پیشم، تا صبح چندین بار از خواب پریدم و باز وقتی خوابیدم تو کنارم بودی! اولین بار نبود که بعد شهادت پیش من میای ولی اولین بار بود اینقدر طولانی خواب یک از دست داده رو می‌بینم. خیلی از چیزایی که گفتیم رو یادم نمونده، بعضیاش رو هم که نمیخواد اینجا بگم اما یه چیزی رو چندبار گفتی، گفتی من هنوز زنده ام محمدحسین! و بعد که از خواب پریدم دائم این قسمت آیه که «بل احیاء عند ربهم یرزقون» در ذهنم تکرار میشد..اما اینکه چیشد تا تو زنده بودن حقیقی رو بدست آوردی؟ مهمترین مشغولیت فکر من در این روزهاست.. سابقا یکی دو موردی رو همینجا نوشتم، اما یک چیزی از اول بعنوان برجسته‌ترین ویژگی شخصیتت که به نظرم تو رو به اینجا رسوند توی ذهنم بود؛ البته اینا همش برداشت منه و من هم که پر از خطا..تو واقعا تلاش می‌کردی بنده‌ی خوبی برای خدا باشی! فکر میکنم این جمله بهترین توصیف زندگیت باشه؛ در تمام مراحل و لحظات زندگی که من و شاید بعضی دیگه اشتباه می‌کردیم و توی دلمون یا به خودت میگفتیم اینقدر هم سخت نگیر! خدا ارحم الراحمینه..، تو با اینکه یقین داشتی به بخشندگی خدا اما بازهم برای خدا، زیاد سختی کشیدی! خیلی جاها میشد خیلی کارا و راه‌های سخت رو نری، شاید هیچوقت هم به خاطرش از طرف خدای مهربان مواخذه نمیشدی، اما خودت انتخاب کرده بودی که بیشترین رعایت رو داشته باشی حتی اگر گاهی واجب هم نباشه.. این بنظرم اوج عاشقی تو رو نشون میداد که برای معشوقت حتی اگر نیاز هم نبود باز تلاشت رو میکردی بیشترین و بهترینت رو بذاری!مثلا یادمه وقتی می‌خواستی همین سال آخر خمس اموالت رو حساب کنی، با اینکه اصلا بنا بر نظر اکثر، نیاز نیست خمس اموالی که در شأن تو هستن ولی استفاده نکردی رو بدی، یک هفته حتی تک به تک کتابهایی که داشتی ولی نخونده بودی رو زیر و رو کردی و خمسشون رو حساب کردی دادی..یا مثلا توی گروه‌های مجازی که عضو بودیم اگر کسی طبق روال میومد و سلام می‌کرد توی پیامش، تو اولین نفری بودی که جواب سلامش رو میدادی! چون جواب سلام واجبه و تو میخواستی همه جا حرف خدا رو گوش کنی..گاهی توی حرف زدنات وقتی حتی بعد از اینکه یه چیز کوچیک رو میگفتی و حس میکردی ازش مطمئن نیستی، برمیگشتی عقب و میگفتی البته احتمالا! که یه وقت دروغ نگفته باشی..از ۱۴ سالگی وصیت نامه داشتی! که به وظیفت عمل کرده باشی و دائم هم بروزرسانی میکردی تا اگر حق الله و حق الناس و هرچیزی هست بنویسی و چیزی گردنت نمونه..چندین بار از هرکسی که فکر میکردی حقی به گردنت داره خودت حلالیت طلبیدی و باز به من هم سپردی که این کار رو بکنم..اگر احیانا نمازی ازت قضا میشد حتما همون روز میخوندی و تا چند روز اعصابت از این اتفاق بهم ریخته بود..میتونم تا صبح از این ریز رفتارا و خیلی خاطرات دیگه هم بگم تا به همه ثابت کنم تو عاشق خدا بودی و در تمام عمر سعی کردی بهترین بندگی رو براش کنی.. در نهایت خدا هم خوب خریدت پهلوون :)چون خودش توی قرآن وعده داده:
وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ (عنکبوت-٦٩)البته کسانی را که در راه ما تلاش می‌کنند، در پیمودن راه‌های کمال و سعادت کمک می‌کنیم. بله، خدا در کنار درستکاران است.
من نمی‌دونم بقیه چجوری شهادتشون رو گرفتن، ولی تو رو دیدم که برای رسیدن به این مقام زنده بودن همیشگی، که خودت چندبار دیشب بهم گفتی، چقدر تلاش کردی و سختی کشیدی! گوارای وجودت علی جانم، گوارای وجودت..این موارد جزئی هم که نقل شد، لزوما برای الگو برداری در موارد خاص نگفتم، گفتم تا بدونم و بدونیم که عاشق خدا بودن اینجوریه که تمام تلاشت رو بکنی هرچی گفته همونو انجام بدی.من که جا موندم و این جا موندن هم چیزی جز نتیجه اعمال خودمون نیست؛ اما خدای عزیزم! امید من به تو اندازه مهربونی خودته که حد نداره، نه اندازه معرفت خودم که اینقدر کمه.. ما تلاشمون رو می‌کنیم مثل سیدعلی و خیلی‌های دیگه بنده خوبت باشیم، تو ام یک روز ما رو بخر..

۲۲:۵۶

thumbnail
الحمدللهامشب تو مهمان ارباب بودی و ما دلتنگ تو، در هیئتی که همیشه باهم سینه می‌زدیم و گریه می‌کردیم.. جای تو خالی بود! ولی جای ما پیش تو خیلی بیشتر..از اوایلی که هیئت برای ظهور رو راه انداختیم یادمه تقریبا هرماه هم خودت می‌اومدی هم بچه‌ها رو با ماشینت می‌آوردی.هم برای فیض روضه و استفاده از مراسم، هم برای اینکه دلگرمی برای من باشی و مجلس شلوغتر بشه.. هر کمکی هم که میتونستی می‌کردی داداش!امشب به چشم ظاهر نبودی، اما من حست می‌کردم، خودت دیدی که چه جمعیتی و چه مراسمی و برکتی بود.. حسینیه کامل پر شده بود و حتی چند نفر توی راه پله‌ها نشسته بودن سینه میزدن. اکثر بچه‌هامون هم خودشون با خانواده اومده بودن، تمام کارای هیئت هم انجام شد و کلی آدم پای کار بودن.الان داری بهم میگی: محمدحسین! درسته ظاهرا نیستم ولی هواتو دارما داداش.. صداتو با قلبم می‌شنوم و مطمئنم، چون تو رو میشناسم که توی برادری هیچوقت واسم کم نذاشتی، دم معرفتت گرم داداش!
امشب خیلی دلم برات تنگ شد.و الان که دوباره متنم رو خوندم دیدم چقدر توش نوشتم: «داداش». کاش بودی..

۲۲:۲۶

thumbnail
(این ویدیو برشی از گزارش تصویری اردوی کوهنوری بود که خود علی ادیت زد، این قسمتش رو بدون تصویر گذاشتم برای جمله آخرش)
دنیاهرکاری هم هرکس بکنه، من با برادرم راحتم! این روزها و مخصوصا شب‌ها، زیاد به علی گله کردم و می‌کنم؛ البته خودم هم جواب خودم رو بعدش میدم که اگر عرضه داشتی و داری تو هم بدرد بخور باش و شهید شو!اما خودمونیم، راحت شدی از این دنیا.. ما هنوز درگیر مزخرفات فانی اینجاییم.. بخور و بخواب و بدو برای هیچ! کاش لااقل گاهی برای خدا هم باشیم.. راحت شدی از حرف و حدیث شنیدن از هزار جا! از دویدن و نرسیدن، از دلتنگی، از فشار و از هرآنچه در این دنیا خداوند متعال با محبتش برای امتحان ما قرار داده.. درسته تمام اینها هم نعمات خداست و ما نمی‌فهمیم، به قول آقای شهیدمون: هر بلایی کز تو آید رحمتی‌ست.. اما خلاصه تو از اینها راحت شدی و رفتی در آغوش پروردگار.میدونم که اینها رو میخونی حتی قبل از ارسال و همون موقعی که دارم می‌نویسم، میدونم که حواست هست. اصلا خودت به خواب چند نفر اومدی و برام حرف زدی که هواتو دارم، که غصه نخور غم تو غم منم هست.. خودت چندبار پیش خودم اومدی و خواستی دلم رو آروم کنی با خنده‌ها و بغلت و حرفات. اما مشتی! ما گیر افتادیم اینجا.. یادت نرفته که خودت قبل شهادتت سالها هر درد دلی داشتی پیش من می‌گفتی.. خب الانم من دارم برات میگم، دنیا نه اینکه خوبی نداشته باشه، اما واقعا بدرد دل بستن نمیخوره.. فرق من و تو اینه که تو این جمله رو زندگی کردی و من بی‌معرفت فقط حرفش رو میزنم.کاش برای نه فقط من، برای همه‌ی ما زندانی‌های این دنیا دعا کنی که لااقل اگر هم بناست فعلا اینجا باشیم، تهش مثل تو خوب بریم که این خستگی از تن ما دربیاد..به قول خودت: استراحت بعد شهادت می‌چسبه..
الإمام الباقر عليه السلام : كَتَبَ الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ عليه السلام إلى مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ عليه السلام مِن كَربَلاءَ : بِسمِ اللّه ِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ ، مِنَ الحُسَينِ بنِ عَلِي إلى مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ ومَن قِبَلَهُ مِن بَني هاشِمٍ ، أمّا بَعدُ ، فَكَأَنَّ الدُّنيا لَم تَكُن وكَأَنَّ الآخِرَةَ لَم تَزَل ، وَالسَّلامُ . [كامل الزيارات : ص ۱۵۸ ح ۱۹۶ عن ميسر بن عبد العزيز]امام باقر عليه السلام : حسين بن على عليهماالسلام از كربلا به محمّد بن على [ مقصود، محمّد بن حنفيّه است. ] نوشت: «به نام خداوند رحمتگر مهربان. از حسين بن على به محمّد بن على و ديگر فرزندان هاشم. امّا بعد : دنيا چنان است كه گويى هرگز نبوده است و آخرت ، چنان است كه گويى همواره بوده است! بدرود».

۲۲:۲۸

thumbnail
اردیبهشتامشب که داشتم وسایلمون رو نگاه می‌کردم یاد پارسال اردیبهشت افتادم! خب هردوتای ما معلم بودیم و روز معلم لطف بعضی بچه‌ها و مدارس با هدایاشون رو داشتیم، پارسال بعد از روز معلم و حدود سه چهار روز که خونه نبودم اومدم، علی هم از مدرسه اومد. هدایای روز معلم و چندتا هدیه تولدم که زحمت رفقا بود رو گذاشتم روی تخت، وقتی اومد گفت مگه تو فقط یه مدرسه نمیری؟ اینهمه هدیه بهت دادن؟!حدود ده بیست دقیقه سرکارش گذاشتم تا بالاخره فهمید اینا همش برای روز معلم نبوده. گفت حالا که اینجوریه باید باهم تقسیمشون کنیم! منم گفتم خب باشه، من دوتا هندزفری دارم، با اینکه تولد من بوده ولی یکیش مال تو! مال خودش هم بود، تا روزی که از توی جیبش بعد از شهادت درآوردن و بهم دادن..این خاطرات جلوی چشمام مرور شد و گذشت اما چیز قابل نوشتنی برای اینجا نبود. باز اومدم دراز کشیدم و رفتم توی گالری تا عکسا رو ببینم، این عکس رو دیدم. شاید باورتون نشه ولی هیچ جوره نمیدونم اینجا تولد من بود یا علی! اصلا مدل تولد گرفتن‌های ما اینجوری بود که تولد هرکدوممون فرق نداشت، یه کیک چهار نفری می‌گرفتیم و دور هم می‌خوردیم. همین دور هم بودن و یه کیک ساده خوردن بهترین خاطرات ما میشد، چون واقعا حالمون کنار هم خوب بود..این سال‌های آخر هم که معمولا حواسمون بود، تولد مامان و بابا و روز مادر و پدر رو، یا من یا علی کیک بگیریم برا خونه؛ تولدای همدیگه رو هم که مثلا یواشکی کیک میگرفتیم تا همو خوشحال کنیم که بگیم یادمون بود..
امسال تولد علی همزمان بود با ایام مجروحیت بابا از ۱۹ دی، ولی بازم کیک گرفتیم و دورهم خوردیم. اما انگار این آخرین کیک چهار نفره‌ی خانواده ما بود. شاید هم اصلا آخرین تولدی که لااقل برای من مهم بوده باشه..راستش رو بخواید اگر کسی الان از من بپرسه تولد علی کی میشه؟ قطعا میگم علی دهم اسفند ۱۴۰۴ موقع اذان ظهر متولد شد.. البته از این تولدایی که بعدا باهم کیک بخوریم نه! ایندفعه امضای عاقبت بخیری خودش رو گرفت و ما رو وسط این بازی‌های دنیا تنها گذاشت و رفت..چه خوش تولدی که کاش قسمت ما هم بشه.

۲۲:۲۴

thumbnail
فاطمه جانانشسته بود کنارم، قاب عکس رو دو دستی بالای سرش گرفته بود. خدا خدا می‌کردم که پدرش نباشه! آخه مراسم برای خانواده‌های شهدا بود و با یک پیرمرد و این قاب عکس اومده بود. دلم نیومد ازش بپرسم تا اینکه یک نفر دیگه از پدربزرگش پرسید شهید چه نسبتی باهاتون دارن؟ گفت پسر من بود و پدر این دختر.برگشتم بهش نگاه کردم گفتم اسمت چیه؟ گفت فاطمه جانا! +چند سالته فاطمه جانا خانوم؟ -۶ سالمه!اینو که گفت دستامو باز کردم، انگار که خودش هم منتظر بود و اومد توی بغلم نشست. برام از باباش تعریف کرد، خم به ابرو نمی‌آورد و با همون زبون شیرین و لبخند داشت می‌گفت. دائم هم سعی میکرد عکس باباش رو بالای سرش نگه داره و خسته نشه حتی موقع حرف زدن با من! هم دلم نمیخواست از پیشم بره و هم دیگه طاقت نداشتم چهره معصوم و شیرین زبونی‌هاش رو ببینم.این خانواده‌هایی که من این روزها توفیق داشتم دیدم، حقشون نیست که زود فراموش بشن! اینها همه امید و آرزوشون رو دادن.. شاید ظاهرشون نشون نده و فکر کنید دیگه گذشت و تموم شد! اما امان از همین روزهای تنهایی بعدِ از دست دادن..حیف که دلش رو نداشتم و الا از شیرین زبونی‌های فاطمه جانا براتون فیلم می‌گرفتم و می‌فرستادم.خدا به دل همه این خانواده‌ها صبر بده و ما رو هم یه روزی به شهدا ملحق کنه، ان‌شاءالله..

۲۱:۲۸

بازارسال شده از مجتمع آموزشی امام صادق علیه‌السلام
thumbnail
undefined شهادتتون مبارک آقای یوسفی، معلمِ خوبِ ما...
undefined دانش‌آموزان دبستان پسرانه

@sadiqIr"مجتمع آموزشی امام صادق علیه‌السلام"

۲۲:۱۶

thumbnail
عطراز روز شهادتت تقریباً لحظه‌ای نبوده که چیزی ازت کنارم نباشه، از قرآنت تا لباس‌هات و خیلی وسایل ریز و درشت دیگه. اتاقمون هم که همه جاش وسایل و جای خالی تو هست. توی این حدود دو ماه بعضی مواقع بوی عطر تو میاد، همون عطری که وقتی بودی اذیتت میکردم که کمتر بزن من سردرد میگیرم! حالا بعد از دو ماه هنوز روی لباسها و وسایلت مونده و دائم حس حضورت رو بهم میده.عادت داشتی همیشه عطر بزنی و عطر خوب هم بخری، اما بنظرم عطر زدن اخلاقی برگرفته از روش زندگیت بود! مهمتر از این بوی عطری که الان به مشام ما میخوره، عطر خوش وجودته! تو یک جوری زندگی کردی و حتی رفتی که اثر داشت و داره؛ دروغ نگم همیشه دعای خلوت من و آرزوم اینه که خدایا توفیق بده جوری زندگی کنم و برم که توی هردوتاش اثری از من برای راه حق باقی بمونه.. همیشه توی ذهنم شهدای بزرگی رو می‌آوردم که هم در دوران زندگی برکات زیادی داشتند، هم نوع رفتنشون باعث خیلی حرکت‌ها شد، و هم حتی بعد رفتنشون خیلی چیزها رو رقم زدند.. خوشبحالت که تو این توفیق رو بدست آوردی.خلاصه که عطر تو خیلی جاها هست علی! دمت گرم که هم زندگیت عطر ماندگاری داشت و هم خودت. به امید روزی که وقتی نام ما هم اومد همین رو بگن..

۱۹:۵۹

thumbnail
هرچه نوشتم، پاک کردم.یاد مشهدهامون و یادت بخیر..

۲۲:۵۱

thumbnail
رضایت خدااین دست‌نوشته رو اخیرا یکی از شاگردهای سیدعلی برام فرستاد. سال ۱۴۰۲ که معلمشون بوده براش یادگاری نوشته؛ هرچقدر بیشتر فکر می‌کنم بیشتر می‌فهمم که خودش همینجوری زندگی کرد.اصلا اینقدر خوب نوشته که حیفم میاد حرف اضافه‌تری بزنم، اما یک چیز رو اینجا میخوام هم به خودش هم به شما بگم.علی جان! من اشتباه کردم.. اون روزهایی که باهم حرف می‌زدیم، درمورد اینکه چرا توی چند سال چندبار با مدارسی که می‌رفتی قطع همکاری کردی و رفتی جای دیگه، من بهت می‌گفتم باید تعاملت رو بالاتر ببری و شاید مشکل از اخلاق توعه! البته چون داداش هم بودیم و توی خلوت حرف میزدیم اینارو می‌گفتم نه اینکه جلوی بقیه بگم، اما تو داشتی این آیه و نکته‌ای که خودت نوشتی رو زندگی می‌کردی.. انگار برای تو هیچ چیز غیر از رضایت خدا مهم نبود! حتی اگر به قیمت سختی کشیدن خودت تموم بشه..میدونی! خیلی از این آیه‌ها و حرف‌ها رو من هم شاید بلد باشم و به بقیه بگم، اما تو بدون سر و صدا داشتی این‌ها رو زندگی می‌کردی.. و خوشا به سعادتت که وقتی با خدا معامله کردی اجرت رو هم از خودش گرفتی.حقا که خدا اجر هرکسی که در راهش سختی بکشه رو ضایع نمیکنه.. بلکه من بیدار بشم از این غفلت و گاهی ذره‌ای برای خدا حرکت کنم.

۲۲:۳۸

thumbnail
معلمبه بهانه‌ی روز معلم، برای بهترین معلم‌های دنیا می‌نویسم: پدر و مادر عزیز سیدعلی و من. این عکس رو توی حرم یواشکی ازشون گرفتیم قرار بود مثلا یک روزی که نوه دار شدند به نوه هاشون نشون بدیم و بگیم من و عمو هرچی داریم از مامان و بابا داریم، شما هم اگر الگوی خوب میخواید همینجا هستن..علی خیلی زیاد متاثر از بابا و مامان بود، یعنی اکثر ویژگی‌های خوبی که داشت رو یا از تربیت و حرف‌های اونها کسب کرده بود و یا با الگوبرداری ازشون. خودش از همه بهتر میدونه که اگر ما این دو عزیز و دو معلم رو نداشتیم، شاید هیچوقت عاقبتش ختم به این مسیر نمی‌شد..اما این متن رو شروع نکردم تا از دو فرشته‌ی عزیز زندگیمون تعریف کنم که قطعا نه کلمات میتونن به خوبی وصف کنن و نه به راحتی تموم میشه! خواستم بعنوان برادر کوچکتر بگم که ما بیشتر از اینکه از مامان و بابا بشنویم که باید چه کنیم، در رفتارهاشون دیدیم که باید چه کنیم.. الگو گرفتن در تمام بچه‌ها وجود داره و اگر یک روزی هرکسی بخواد اولاد صالحی داشته باشه ان‌شاءالله، قدم اول خوب زندگی کردن خودشه که این رو از مامان و بابا یاد گرفتم! و هنوز هم دارم یاد می‌گیرم..یادمه در اون لحظات سخت خاکسپاری شهیدمون، بابا و مامان عجیب و غریب بودن! بابا بعد از اینکه با علی وداع کرد و از قبر بیرون اومد، سرش رو به سمت آسمون بلند کرد و گفت: خدایا شکرت! شاید فکر کنید این راضی به رضای خدا بودن آسونه، اما نه در این شرایط.. مامان هم همون‌طور که علی ازش خواسته بود ذره‌ای بی‌تابی و گریه بلند نکرد تا حتی صدای داغدیده‌ش رو هم نامحرمی نشنوه..بماند از خیلی چیزهای دیگه که دیدم و یاد گرفتم ازشون چه قبل از شهادت علی و چه بعد از اون.
اما به بهانه روز معلم، چون میدونم هم مهمترین معلمان زندگیم یعنی مامان و بابا، هم کلی از اساتید معزز خودم اینجا حضور دارند، و حتی علی عزیزم هم حاضره که هم معلم تمام بچه‌های محل و مدرسه بود و هم معلم خود من در خیلی چیزها، خدمت همشون عرض کنم دست‌بوس و قدردان شما سروران خودم هستم و هرچه دارم گرچه اندکه و قابل نیست، اما به لطف خداوند متعال و اهل بیت علیهم‌السلام از زحمات شماست..روزتون مبارکundefined

۲۳:۲۵

فراخوان ارسال خاطره
ان‌شاءالله به مدد حضرت صاحب الزمان (عج) و نگاه سید علی شهیدمون، بنا داریم با کمک یکی از رفقای عزیز نویسنده، یک یا چند کتاب مخصوص گروه سنی‌های مختلف تولید و نوشته بشه، لذا از تمام عزیزانی که خاطره قابل بیان و موثری با سیدعلی دارید، درخواست می‌کنم به بنده پیام بدید:@Seyyedmhy
چند نکته:-حتما وقتی پیام دادید قبل از ارسال خاطره صبر کنید تا چند مورد قواعد کلی رو براتون بفرستم بعد زحمت بکشید تا کار نویسنده هم راحت تر باشه.-خاطرات کلیدی و موثر مدنظره، موارد کلی، کوتاه یا کلیشه‌ای کمکی به پیشرفت ماجرا نمی‌کنه.-اگر فرد دیگری رو می‌شناسید که خاطره دارن، لطفا این پیام رو براشون بفرستید.
پیشاپیش به دلیل حجم کارها از دیر پاسخ دادن احتمالی به پیام‌ها عذرخواهی می‌کنمundefined

۱۰:۴۹

thumbnail
روز معلمامروز خیلی بیشتر جای خالیت حس میشد! ببین شاگردهات در جواب مصاحبه کننده چی میگن! ببین همشون امروز اومده بودن تا روزت رو بهت تبریک بگن.. به قول بابا همینکه این بچه‌ها و خانواده‌هاشون امروز اومدن پیشت یعنی تو موفق شدی همون‌جوری که می‌خواستی و خدا می‌خواست باشی.یادمه چقدر به خاطر اینکه دائم پیش بچه‌ها بودی از مدرسه تا مسجد، از خیلی‌ها حرف شنیدی.. میگفتن تو دکترا داری! برو یه کار سطح بالاتر انتخاب کن.. تو فلان قدر سن داری! به جای وقت گذاشتن برای بچه‌های مسجد واسه توسعه زندگیت تلاش کن.. اما تو غیر از خدا رو نمی‌دیدی، دنبال دنیا نبودی و حتی کلی هم توی این راه سختی کشیدی. کاری کردی که با رفتنت هم خیلی‌ها ازت درس گرفتن.. خجالت میکشم دیگه بخوام به خودم حتی بگم مربی یا معلم کوچک، وقتی معلمی مثل تو رو دیدم و میدونم که هیچ ندارم جز دست خالی در مقابل خدای متعال..خدا کنه یه روزی ما هم سربلند بشیم مثل تو علی جان! معلم عزیز همه‌‌ی ما..

۱۶:۰۱

Seyed Art | سیّد آرت
undefined وصیت‌نامه برادر شهیدم شهید سید علی یوسفی : بسم الله الرحمن الرحیم «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» سلام بر همه‌ی عزیزانم! کوچکتر از آن هستم که بخواهم به کسی پندی بدهم یا نصیحتی بکنم، اما در این دنیا تجربیاتی داشتم که دوست دارم آن را برای دیگران بیان کنم تا وظیفه‌ام را پس از سفر شهادتم در قبال خدای متعال انجام داده باشم؛ زندگی در دنیا خیلی جذاب است؛ البته غیر از آن روزها و ساعت‌ها و دقایقی که به نافرمانی خدا پرداخته شود که به جرئت و بدون هیچ مبالغه‌ای می‌گویم که آن لحظات نه لذتی برای انسان دارند و نه آرامشی؛ هر زمان که فرمانبرداری از پروردگار متعال را به معنای واقعی کلمه و با اخلاص و به دور از ریا انجام دادم واقعاً برکات و آرامشی در زندگی خود احساس کردم که با هیچ لذتی قابل مقایسه نبود، امّا امان از نفس امّاره و شیطان که انسان را از این بهترین لذت و آرامش منحرف و مغرور می‌کند به لذت‌هایی زودگذر که اتفاقاً بعد از گذشتن چند لحظه، هم جسماً و هم روحاً به یک عذاب بسیار سخت و رنجاننده تبدیل می‌شود. امیدوارم هیچ‌کس گرفتار این گونه لذت‌های رنجاننده نشود. خدا، خیلی خیلی خیلی... مهربان است. قدر این خدا را باید دانست امّا «... و ما قدروا الله حقّ قدره ...». در تمام زندگیم همیشه خداوند متعال، آغوشش را باز می‌کرد و می‌فرمود: «بیا»... خداوند عزیز، نسبت به همه‌ی بندگانش مهربان است... بنده که نتوانستم قدر خداوند را آن طور که باید بدانم، شما سعی کنید حداقل در شناخت قدر او از بنده موفق‌تر باشید. گرچه او یک موجود لا یتناهی است که شناخت قدر او در توان موجوداتی محدود مانند ما نیست اما حداقل می‌توانیم فرامین او را به نحو احسن انجام بدهیم تا به او کمی نزدیک‌تر شویم... پدر و مادر عزیزم! ممنونم از رنج‌ها و سختی‌هایی که در راه تربیت من متحمل شدید و ممنونم از اینکه با وجود ناسپاسی و قدر نشناسی من، هیچگاه محبت خود را از من دریغ نکردید و از جان‌های لطیف خود برای این حقیر مایه گذاشتید و همچون شمع، آب شدید تا من و محمدحسین به این سن رسیدیم. حلالم کنید اگر گاهی در حق شما دو بزرگوار اجحافی کردم و حق شما را رعایت نکردم؛ گرچه هرچه کنم پاسخ خوبی‌های شما را نمی‌توانم بدهم. خیلی دوستتان دارمundefined برادر عزیزم! در نبود من هوای بابا و مامان را داشته باش! وصیت‌هایم را هم انجام بده و حلالم کن اگر گاهی اذیتت کردم. کمی تربت سیدالشهداء (ع) هم در پاکت وصیت‌نامه هست. لطفاً آن را در قبر همراه من بگذار. البته اگر قبری برایم وجود داشت. عشق داداشundefined پیامی هم برای بچه‌های پایگاه، مسجد و دانش آموزانم دارم: عزیزان دلم! اکنون که حقیر در بین شما حضور ندارم، سنگر اسلام را حفظ کنید و برای گسترش اسلام و تقویت و جذب نیروهای امام زمان (عج) وقت بگذارید. نگذارید این پرچم بر زمین بیفتد. نکند یک وقت کارهای شخصی‌تان را بر کارهای اسلام ترجیح بدهید. اعتقادتان به خدای متعال را قوی کنید که اگر این اعتقاد، قوی شود دیگر نه بی احترامی به پدر و مادری پیش می‌آید و نه بی‌نمازی و نه بی‌حجابی و نه دروغگویی و نه نگاه حرام و نه غیبت دیگران و... همه‌ی اینها ریشه در اعتقاد آدمی دارد... علاوه بر تقوا، درس‌هایتان را خوب بخوانید تا برای مملکت امام زمان (عج) کارهای بزرگی بکنید؛ برای برپایی و پیشرفت این مملکت، خون شهدای زیادی ریخته شده است. مواظب باشید با اهمال و یا اعمال ناشایست، این خون‌ها را پامال نکنید. دوستتان دارم.undefined اما وصیت‌های مالی و غیرمالی شرعی: [در این بخش حساب‌های مالی درمورد مجموعه فرهنگی شهید، چند مورد نذر، طلب حلالیت و موارد دیگر بود که ان‌شاءالله انجام خواهد شد.] و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین (و عجل فرجهم) [شهید] سید علی یوسفی. undefinedمشاهده تصویر باکیفیت وصیت‌نامه undefinedمشاهده فایل باکیفیت وصیت‌نامه
thumbnail
عزیزان دلم! اکنون که حقیر در بین شما حضور ندارم، سنگر اسلام را حفظ کنید و برای گسترش اسلام و تقویت و جذب نیروهای امام زمان (عج) وقت بگذارید.نگذارید این پرچم بر زمین بیفتد. نکند یک وقت کارهای شخصی‌تان را بر کارهای اسلام ترجیح بدهید. اعتقادتان به خدای متعال را قوی کنید که اگر این اعتقاد، قوی شود دیگر نه بی احترامی به پدر و مادری پیش می‌آید و نه بی‌نمازی و نه بی‌حجابی و نه دروغگویی و نه نگاه حرام و نه غیبت دیگران و... همه‌ی اینها ریشه در اعتقاد آدمی دارد...علاوه بر تقوا، درس‌هایتان را خوب بخوانید تا برای مملکت امام زمان (عج) کارهای بزرگی بکنید؛ برای برپایی و پیشرفت این مملکت، خون شهدای زیادی ریخته شده است. مواظب باشید با اهمال و یا اعمال ناشایست، این خون‌ها را پامال نکنید. دوستتان دارم.undefined
بخشی از وصیت نامه برادرمطلبه و معلم بسیجیشهید سیدعلی یوسفی(به شهادت رسیده در جنگ رمضان)

۸:۰۶

thumbnail
امروز داشتم یه سری فایل قدیمی رو برای بچه‌های تیم می‌فرستادم استفاده کنن از مواردی که قبلاً زدم، بین فایل‌ها اتفاقی این رو دیدم. پارسال بود که با علی حرف می‌زدیم گفت خیلی دوست دارم یه مهر اسم خودمو داشته باشم یه جاهایی استفاده کنم، اوایل دی‌ماه اخیر تایپو اسمش رو زدم و فایلش رو نگه داشتم تا برای ۳۰ دی که تولدشه مهر سفارش بدم. دی شلوغی شد و خانواده درگیر مجروحیت بابا بود که یادم رفت و گذشت. منم دیگه یادم رفته بود تا امروز که دوباره اسمت رو دیدم..کاش لااقل بهت نشون میدادمش، حتما دوستش داشتی.. اگر نداشتی هم میدونم باز خوشحال میشدی:)

۱۸:۵۴

thumbnail
خادم امام رضا (ع)از نزدیکای پاییز پارسال قرار شد برای اردیبهشت باهم بریم خادمی چایخانه که از طرف یکی از رفقا هماهنگ شده بود، البته اولش گفت مدرسه دارم و شاید نتونم، بذار زمانش مشخص بشه، نهایت میام باهم با لباسِ تو نوبتی کار می‌کنیم. بدقولی هم نکرد! در تمام این چند روز کنار ما بود و حسش می‌کردم.. اتفاقا اونو خریدن و روی لباسش و پشت اسمش نوشته شد: «شهید»در تمام لحظه ها جلوی چشمم بود.. اگر علی الان بود حتما سخت ترین کار رو انتخاب می‌کرد! اگر بود حتما می‌رفت همون پشت ظرف می‌شست یا وقتایی که بقیه خسته میشدن جاشون رو پر می‌کرد.. خوشبحالش که هم شهید شد هم امام رضا خریدش و عنوان خادمی آقا بهش داده شد..علاوه بر علی، چایخانه ما یک شهید دیگر ۲۲ ساله هم داشت که از بچه‌های هوافضا بود، و شاید چندین شهید دیگه که ایندفعه بودن و دفعات بعد عاقبت بخیر شده باشن! ان‌شاءالله.. آرزو که عیب نیست! باشد که یک روزی ما هم در آغوش امام رضا علیه‌السلام نفس آخرمون رو بکشیم و بگیم: آخیش! پیش شما رو سفید شدیم..

۲۲:۲۱

thumbnail
undefinedundefinedدر ثواب عظیم آن شریک باشید undefinedundefined
🟥 « فراخوان ارسال خاطره » 🟥
🟨 هرکدام از عزیزان که خاطره‌ای از شهید جنگ رمضان «سیدعلی یوسفی» دارند با آی‌دی زیر در ارتباط باشند.undefined @seyyedmhy
🟧 باید زندگی شهدا را برای نسل جدید روایت کرد.

۱۲:۱۱

Seyed Art | سیّد آرت
undefined undefinedundefinedدر ثواب عظیم آن شریک باشید undefinedundefined 🟥 « فراخوان ارسال خاطره » 🟥 🟨 هرکدام از عزیزان که خاطره‌ای از شهید جنگ رمضان «سیدعلی یوسفی» دارند با آی‌دی زیر در ارتباط باشند. undefined @seyyedmhy 🟧 باید زندگی شهدا را برای نسل جدید روایت کرد.
ممنون میشم در هر گروه و کانال مرتبط و همچنین برای افرادی که عضو نیستند ارسال بفرمایید.

۱۲:۱۲

thumbnail
آخرین مشهداواخر پاییز بود تقریبا، توی اتاق نشسته بودیم یکدفعه گفت محمدحسین پاشو بریم مشهد! گفتم الان؟ به بلیط هواپیما اشاره کرد و گفت قیمتش خوبه دو سه روزم وقت داریم پاشو بریم. دلم پر کشید برای زیارت، اولش هم گفتم باشه، بعد که رفت توی مراحل خرید گفتم خب مامان و بابا تنها میشن الان هم که نمیتونن با ما بیان ۴تایی بریم، ببین اگر کسی هست از رفقا باهاش برو من میمونم خونه.رفت و یکی دو روزه هم برگشت.. این عکس هم از همون سفر باقی مونده. نمیدونم چی توی چند ساعتی که حرم بودی گذشت و چه کردی و چه خواستی، اما میدونم و مطمئنم که امضای عاقبت بخیری رو از امام رضا علیه‌السلام توی همین سفر گرفتی..البته که قرار بود اواخر ماه مبارک رمضان خانوادگی بریم مشهد که تو زودتر پرکشیدی و ما هم نرفتیم، تا این روزها که امام رئوف طلبید و چند روزی محضر ایشون بودیم. هرجای حرم رو این روزا نگاه می‌کردم تو بودی! یادته ۲۰-۳۰تا بچه‌ها رو می‌آوردیم توی حرم و باید مراقب می‌بودیم گم نشن؟ باید حواسمون بود یاد بگیرن، حتی همین جایی که الان جلوی امام رضا علیه‌السلام توی گوهرشاد نشستم و می‌نویسم هم باهم چندبار نشسته بودیم. ایوان مقصوره و نماز شب خوندنات توی حرم آقا.. گوشه کنارهای حرم که می‌نشستی و خیال میکردی کسی نمی‌بینه اما بارها دیده بودمت.. بست‌ها و صحن‌های مختلفی که باهم قرار میذاشتیم تا از حرم برگردیم و هرجایی که فکرش رو بکنی.بیشتر از هرچیز دوست دارم بدونم توی اون سفر آخر که من هم قرار بود باشم، چی و چجوری از امام رضا خواستی که الان تو پیش ایشونی و ما هنوز نه.. راستی ما دیگه داریم برمیگردیم. همینجوری وقتی بودی هم برگشتن از پیش امام رضا دل گرفتن داشت! الان که دیگه باز قراره از کنار محل آرامش قلبمون بریم.. تو از امام رضا بخواه برات کربلای ما رو هم بدن، راستش رو بخوای بعضی حرفام رو فقط گذاشتم پیش حضرت عباس علیه‌السلام بزنم.. تو دستت بازه، پیش امام رضا عاقبت بخیری ما رو هم بخواه همون‌جوری که توی سفر آخر برای خودت خواستی، بامعرفت.

۱۶:۱۷