بله | کانال رمان و سناریو BTS
عکس پروفایل رمان و سناریو BTSر

رمان و سناریو BTS

۱۳ عضو

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
تلخی عشق شیرین ♡
دیدم پدرم وارد خونه شد با حالت غر زدن کاراش رو انجام میداد=چند بار صدات کردم میدونی چقدر ابروم رفت بگم شاهزاده خانم نیومدن... +خواب بودم = میبینم دختر خوشگلم به خودش داره میرسه +اره دیگه باید با این ازدواج کنار بیام = پاشو برو بخواب فردا می خوای بری لباسهای عروسیتون رو بخریم +باشه،  کیک نمیخوری؟ = چرا نباید دست بخت دخترم رو بخورم در حال خوردن کیک بودم که پدرم گفت= حالا نظرت درباره شوهرتون چی؟  ازش خوشت اومد؟ یاد صبح اوفتادم که اصن تور رو از روی صورتم بر نداشت قیفش رو ندیدم ولی صداش خیلی خوب بود +نذاشت ببینمش.....  ولی صدای خیلی خوبی داشت انگار خدا حنجرش رو بوسیده پدرم خندش گرفت=  ولی چرا نمی خواست ببینتت؟ + اینو من خودم نمیدم
بعد دوساعت خندو تعریف کردن به اجبار پدرم رفتم برای فردا خوابیدم ساعته 10 قراره بریم تو این فکرا بودم که سیاهی
«فردا ساعت 10»»»»»»»»»»»»»»»»»
صبح بلند شدم باصدای گنجشک ها رفتم پدرم رو بیدار کردم سریع رفتم اماده شدم یه لباس کلاسیک فرستادم باید با این ازدواج کنار بیام پاشدم رفتم کفش هامو پام کردم رفتبم گرون ترین بازار این شهر،  رفتیم جلو تر کاتبرت و چند تا محافظ بودن رفتیم سمتشون ولی پادشاه نبود از کاتبرت پرسیدم +پادشاه کجاست؟ *گفت حال و حوصله ندارم لباس دارم خودش بره هرچی می خواد بخرع...  متاسفم خودم بهشون گفتم بیاید لطفا ولی داشت اعصبانی میشد + نه نه نه چیزی نیس «بغض» لباس،، دسته گل همرو گرفتم «عکساش هست» بعد رفتم خونه....  ادامه دارد
چطور بود؟ ☆#مالک

۲۰:۱۱

thumbnail

۲۰:۱۱

thumbnail

۲۰:۱۱

thumbnail

۲۰:۱۱

thumbnail
پوستان عکس فیک تغییر کرد حواستون باشه ♡تلخی عشق شیرین Pt 4وقتی رسیدم خونه بابام اومد سمتم با لبخندی روی لب:  "سلام دختر عروسم با اقا دام...." "نیومد"
ات... سریع رفتم سمت  اتاقم خسته بودم ساعت 5:12 دقیقه بود .وایـــــــــــــــــــــــــــــی یه چرت بزنم خوبه سر حال میشم خوودم رو روی تخت ولو کردم فردا باید برم مراسم عروسیم کی حال داره لباس عروسی بپوشه راستی از کاتبرت بپرسم ساعت چند مراسم  «ادمین: دوستان یه توضیح درباره "کاتبرت"بهتون بگو کاتبرت فامیلی جیمین تو داستان"جیمین کاتبرت"» که سیاهــــــــــــــــــــــــــی
تهیونگ... روی تخت دراز کشیده بودم کتابی رو میخوندم که اون روز باهم آشنا شده بودیم و باهم رفتیم کتاب خونه،  از اون موقع عاشقش شدم تقریبن خورشید داره غروب میکنه
تا دیر نشده برم خرید کت شلوار بخرم خوصله اون دختره نونورو نداشتم که باهاش برم خرید خودم تنهایی میرم: تهیونگ "جیمیــــــــنــــــــــ"  با عجله اومد سمتم:  جیمین "چیشد تهیونگ" تهیونگ"سریع کالسکه رو اماده کن که منو ببر به بازار" داشت میرفت که با چهره سوالی برگشت سمتم گفت: "پس چرا اون موقع نرفتی"مغرورانه نگاهش میکردم در جوابش : "دلیلش به خودم ربط داره"
سریع سمت در قصر میرفتم در های قصر رو برایم باز کردند و کلاهم رو به پایین دادم سواره کالسکه شدم "به سمت بازار شهر بزرگ برو"
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»» -15دقیقه بعد-از کالسکه پیاده شدم به سمت قسمتی که کت شلوار داره رفتم چشمم رو یه کت شلوار کرم گرفت خیلی خوب بود
بعد خرید کت شلوار باید برم حلقه ازدواج مون رو بخرم شرط میبندم نخریده ولی برای احتیاط بخرم،  یه حلقه ساده دیدم اونو گرفتمدیگه چی نیاز؟ "جیــــــمـــینـــــ" با ترس اومد سمتم "چیشده" "تو همراه دختر برا خرید رفته بودی؟" سر تکون داد به معنی "اره" "خبــــ..... میدونی چیا خرید" "اره....  لباسش و گرفت دسته گل... همین دوتا بود" " چی دیگه مونده بخرم.. هم برا خودم هم برا اون "با کمی مکث گفت: "تاج،  کفش هم برا خودتون هم برای خانم و.... همین"
رفتم سمت یکی از مغازه ها که تاج داشت همه شون خوشگل بود یکیش الماس داشت اونو برداشتمبعد کفش فروشی رفتم و دوتا کفش خوشگل گرفتم
*******ویو در قصر
رسیدم قصر،  تاج و کفش عروس رو به خدمت کارا دادم که فردا بهش بدن رفتم تو اتاقم لباسم رو اویزون کردم برای فردا رفتم رو تختم دراز کشیدم و سیــــــاهــــــــــــــیشب براتون پارت بعدی رو میزارم اگه حمایت ها زیاد باشه دوتا پارت میزارم بای ♡تاج ا.تحلقه ازدواج کفش ا.تکفش تهیونگ کت شلوار کرم تهیونگلباسی که باهاش رفت خرید#مالک

۹:۳۰

thumbnail

۹:۳۰

thumbnail

۹:۳۰

thumbnail

۹:۳۰

thumbnail

۹:۳۰

thumbnail

۹:۳۰

thumbnail

۹:۳۰

thumbnail
عشق ♡پارت 1 . + یعنی چی که یه باند مافیا خطر ناک پرونده به این مهمی رو بزاریم کنار؟  ( عصبی، داد ) ( رئیس پلیس =) = ما این همه پرونده داریم چرا باید دنبال یه باند مافیا باشیم. با ریلکسی تمام بشت میز کارش درحالی پرونده هارو چک میکرد صحبت میکرد ،نامجون خیلی عصبانی بود وایساد بود دستی تو موهایش کرد+ اون ها دارن این همه ادم میکشن این همه سرهنگ و گروه بان داری چرا به اونا این پرونده هارو نمیدی،  منو سگ خودتون فرص کردین که همه پرونده هارو به من میدین، من هیچ کدوم از پرونده هارو قبول نمیکنم به جز این باند مافیا خلاص. این حرف اخر نامجون بود پرونده باند مافیا رو برداشت رفت سمت در ورودی اتاق در را از سر عصبانیت محکم بست. از زبان نامجون این روز ها سرمون خیلی شلوغه که وقت سر خاروندن هم نداریم،  من بهترین پلیس این پاسگاهم هرچی پروندس بهم میدن درحالی که خیلی هم تو این پاسگاه هست ولی کار من بیشتر همین دیروز یه پرونده جدید به دستمون رسید یه باند مافیایی هست که برای پول دزدیدن ادم ها رو میکشه این باند هفت نفرن با رئیس شون که لقبش موش سیاه هیچ کس اسمش رو نمیدونههمین طوری داشتم سوار اسانسور میشدم به ذهنم رسید گوشی رئیس شون رو هک کنم که ببینم کجا هستن تا فردا برم به اون جا تا چندتا مدرک دستم بیاد وقتی رسیدم طبقه سوم یادم اوفتاد هیونگ شیک یه مدت هکر بوده که به خودم اومدم داشت در بسته اسانسور بسته میشد که دستم رو روبه رویه چشمی در گرفتم و سریع از اسانسور خارج شدم رفتم سمت دفتر هیونگ شیک در زدن وقتی گفت بفرمایید بلافاصله دستگیره در رو روبه پایین کشیدم وارد شدم(هیونگ شیک ×) +اوه هیونگ شیک یه چیزی ازت میخوام اب دستت بزار زمین بیا کار منو انجام بده × چیشده چی میخوای یعنی انقدر مهمه؟ + میخوام برام یه گوشی رو هک کنی × ولی من خیلی سال دیگه دست به این کار نزدم+ هیونگ شیک میدونم ولی این برای یه پرونده مهمی این کار تو باعث میشه که... × باشه وایسا ببینم میتونم، بگو ببینم شماره گوشی یا مدل گوشی یا اسم طرف رو میدونی؟ اگه شماره تلفن باشه سریع زیر دوساعت برات پیداش میکنم. +ممنونم داداش شماره گوشیش و نمیدونم ولی شمارش رو مطمئن نیستم× تو بگو حالا + ثبت کن (......) × درستش میکنم بهت میگمنامجون داشت میرفت که هیونگ شیک گفت × لقبش یا اسمش رو میدونی + موش سیاه لقبشه خدافظ رفت سوار ماشین شد و به سمت خونش رفت *********« 40 دقیقه بعد » روکاناپه نشسته بودم داشتم پرونده هارو چک میکردم تا شاید بتونم مدرکی پیداکنم خسته شدم دراز کشیدم رو کاناپه پشت دستم رو روی پیشانیم گذاشتم هنوز لباس هامو عوض نکرده بودم تا خواستم برم لباس عوض کنم گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم روش «هیونگ شیکی» سریع جواب دادم که گفت× الو طرف هم لوکیشن خونشو پیدا کردم هم اسمش رو اسمش کیم سوکجین رئیس باند مافیا کره...  ادامه دارد#مالک

۱۹:۱۰

thumbnail
لته عشق ♡Pt 2وقتی اینو گفت تلفن رو قطع کردم با تمام سرعتم گوشیمو سویشرتم رو برداشتم به سمت ماشینم تو پارکینگ رفتم رفتم داخلش نشستم با تمام سرعت به سمت پاسگاه رفتم. ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~«10دقیقه بعد» ماشین و پارک کردم رفتم سمت دفترش وقتی درو باز کردم هیونگ شیک بلند شد درو بستم رفتم سمت ایپد و کامپیوتر شو نشونم داد × نامجون لوکیشنی که الان هست اینجاس ردیاب تو گوشیش زدم + بنازم داداش هیونگ شیک اروم به نامجون گفت× تو داری دنبال یه باند مافیا میگردی؟ + اره چطور نامجون داشت به کامپیوتر نگاه میکرد و حرف میزد × مگه رئیس نگفت نباید این پروندرو حل کرد× باید حتما چیزیت بشه اون بان به هیچ کس رحم نمیکنه ×بعد تو میخوای دستگیرشون کنی +الکی الکی بهترین پلیس کره که نشدمروبه هیونگ شیک کرد+من بچه نیستم خیره سرم به سایکو رو دستگیر کردم هیونگ شیک یکم فکر کرد درست میگفت× اومیدوارم موفق باشی تو که همون نامجون 18 ساله که هنوز نیستینامجون با این حرف هیونک شیک خندید زد رو شونش همو بغل مردونه کردن +امیدوارم تو هم موفق باشی خدافظهیونک شیک دستش را تکون داد بعد رفتن نامجون افتاد رو صندلی درباره این باند مافیا تحقیق کرد خیلی استرس داشت انگار قرار بود یه اتفاقی بیوفته »»»»»»»»»»»»»»» «پرش زمان /خونه نامجون» داشتم چت های رئیس مافیا هرو میخوندم که نوشته بود «یه دست راست نیاز دارم» که من اون دست راسته باشم رفتم ببینم الان لوکیشنی که هست کجاس دیدم تو عمارتشه نقشه کشیدم یه چند روز دست راستش باشم بعد دست گیرش کنم باید حواسم رو جمع کنم فردا میرم عمارتش،  اعتمادشو بابد بدست بیارم الان ساعت 9:11 بودش لباس های فردام رو اماده کردم یه یقه اسکی با یه شلوار مشکی گذاشتم رو مبل سر ساعت با گوشیم گذاشتم ساعت 8:38 صبح بلندشم باید تمام تلاشم رو بکنم که موش سیاه و بگیرم تو این فکر ها بودم که سیاهی... ادامه داردببخشید اگه کم نوشتم#مالک

۱۹:۱۱

thumbnail
لته عشق pt 3«صبح روز بعد» راوی «خودم» ساعت  8:15 صبح
صدای الارم فعال شد نامجون رفت سمت گوشی سر ساعت رو خاموش کرد.
دو دقیقه بعد
باز صدای الارم از بغل متکاش گوشیش رو برداشت الارم رو قطع کرد * پنج دقیقه بعد ساعت 8:22اخرین سر ساعتش رو هم قطع کرد به ساعت گوشیش نگاه کرد با کلافگی و خوابالویی مطلق بلند شد از رو ت. خ. ت چشماش هنوز بسته بود که به در خورد درو باز کرد رفت سمت wc بعد رفت سمت روشویی ابی به صورتش زد یکم خواب از سرش پرید اومد بیرون رفت تو اشپزخونه دسگاه قهوه ساز رو روشن کرد یه قهوه برا خودش درست کرد لیوان رو از اپن برداشت چند قلو از اون قهوه خورد خواب از سرش پرید رفت دوش گرفت »»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»» «بعد 20 دقیقه» با یه حوله دور کمرش اومد بیرون رفت تو اتاقش موهاش رو سشوار کرد و حالتش داد یقه اسکی مشکیش رو پوشیدو بعد شلوار لی مشکیش رو پوشید کمر بند طلایش رو بست رفت سمت اینه قدی تو حال خودش رو چک کرد موهاش رو مرتب کرد و مدارک فیکش و سوییچ ماشینش رو برداشت رفت سمت در بست رفت قدم های تند و بلندش به سمت ماشینش میرفت ماشینش رو روشن کرد و به عمارت سوکجین رفت »»»»»»»»»»»»»»»»»»» « دم در عمارت جین »  از زبان نامیماشین رو پارک کردم وقتی عمارت رو دیدم با خوم گفتم یعنی چقدر ادم کشته که همچین عمارتی داره رفتم دم در ایسادم بادیگار ها روم اسلحه کشیدم منم دستم رو گرفتم بالا گفتم + اوه ببخشید من برای استخدام شدن اومدم که یه خانم مرتب شیک اومد درها رو باز کرد «علامت ماریلا ~» ~ باز دارین چه قلطی میکنین...  اسلحه هاتون رو بیارید پایین...  «دستش رو روی هردو اسلحه گرفت پایین» ~ شما باید اول بازجویی بشید مدارکتون دستش رو اورد سمتم که مدارک رو بهش بدم وقتی بهش دادم سریع شروع کرد به صفحه زدن مدارک خواستم برم داخل روش رو اورد سمتم گفت ~ گفتم تا بازجویی نشید حق ورود به این عمارت رو ندارین...  خیلی ریلکس بود روبه اون دوتا گاو های گنده گفت~ بگردینش اومدن از پایین پاهام جورابم کفشم رو گشتن تا استین و شونه اهام گفتن جلوی دست گاه وایسم تا ببینن چیزی همراهم نیس وقتی مطمئن شدن در گوش اون خانم یه چیزی گفتن خانمه روش رو سمتم کرد با یه نگاه شک دار گفت~ برو داخل عمارت رئیس مون داخله ... روش رو سمت اون گاومیشا کرد گفت~ شما دوتا گنده ها هم باهاش برینراستش خندم گرفت که اونم به اون گاوا میگه گنده، اون دوتا گنده ها اومدن پشتم اسلحه شون رو زدن رو شونم گفتن حرکت کنم وقتی رفتم داخل یه مرد با یه پیرهن سفید نشست خوش قیافه بود لم داده بود رو صندلی میز ناهار خوری با یه فنجون دست گرفته بود بهم نگاه کرد و گفت- این کی؟ @برای استخدام شدن برای دست راست بودنتون اومد -اها....  شما ها برین بیرون @ولی قربادیدن شروع کرد به غرغر کردن بایه حالت بامزه -مگه من نمیگم برین بیرون مگه من رئیس شما ها نیستم @ترو خدا قربان غرغر نکنید اصن من رفتم منم همین جوری وایساد بودم باورم نمیشه یه رئیس مافیا مثل بچه ها غرغر میکنه فکر میکردم قرار بکشدش منم یکم خندم گرفت چاله گونه هام معلوم میشد که گفت - بشین رو پاهام + بله؟ - گفتن بشین رو پام+من برای- میخوای بکشمت بشین خواستم برم بشینم که یهو...

۱۰:۳۹

thumbnail

۹:۳۱

thumbnail

۹:۳۲

thumbnail
معرفی میکنم روانشناس مین یونگییییییییundefined

۹:۴۲

thumbnail
پست تیک تاک کوک undefinedموتوررر سوار واقعی به جئون جونگکوک میگن 🤌undefined

۱۰:۵۸