بله | کانال 𝖵𝗂𝗈𝗅𝖾𝗍 𝖺𝗁𝖺𝗇𝖾
عکس پروفایل 𝖵𝗂𝗈𝗅𝖾𝗍 𝖺𝗁𝖺𝗇𝖾

𝖵𝗂𝗈𝗅𝖾𝗍 𝖺𝗁𝖺𝗇𝖾

۱۳۲عضو
thumbnail
چالش برای کاوریست‌هاchallenge : خب..این چالش اینجوریه که شما این پیامو فور میکنید چنلتون و لینک چنلتون رو زیر این پیام واسم میفرستید تا من با یکی از این ویدیو ها وایبی که از چنلتون میگیرم رو توصیف کنم. عضویتتون تو چنل چک میشه. حتما عضو باشید! @violet_ahane

۱۱:۰۰

thumbnail

۱۲:۰۵

thumbnail

۱۲:۳۶

گایز من کسیو ایگ نمیکنم. فقط ساختن این ویدیوها واقعا سخت و زمان بره !

۱۲:۳۹

thumbnail

۱۳:۰۱

thumbnail

۱۴:۴۴

𝖵𝗂𝗈𝗅𝖾𝗍 𝖺𝗁𝖺𝗇𝖾
#Part_2 امیلی بدون اینکه نگاهش کند گفت: این شونزدهمین باره که همینو میگین وونهو با لبخند چشم بسته گفت: و هر دفعه جذب زیباییتون میشم امیلی با پوزخندی به جام شراب در دستش نگاه کرد و سپس به چشمهای وونهو زل زد و گفت: من اصلاً به اندازه ناتالی زیبا نیستم. بهتره در کنار ناتالی قرار بگیرید، قطعاً خوشحال میشه! وونهو با حالتی خمار سرش را نزدیک گوش او برد -با وقار و اصیل ..... همین منو جذب کرده . امیلی قدمی به عقب گذاشت و با لبخندی که سعی بر پنهانش داشت گفت: ولی همین الان گفتین که زیباییم شمارو جذب کرده... شاهزاده وونهو! درست نیست اصیل زاده ای مثل شما در کنار من زیاد بايسته وونهو برای بار دوم دست امیلی را گرفت و بوسه عمیق تر رویش گذاشت و گفت : تو دست نیافتنی و زیرکی . امیلی سریعاً جواب داد : و چرا باید دست یافتنی باشم؟ وون حرفی نزد ولی جدی و با کمی اخم ادامه داد: یوجین لیاقتت‌و نداره! اینجا به درستی باهات رفتار نمیشه ، با من به سرزمین بیا من..... صدای لرزون دربان همه را شوکه کرده بود، صدایی که از شدت ترس به درستی بالا نمی آمد و خفه گفت: پادشاه .... س .. سر . . سرزمین نفر نفرین.... را... رابین ... مردی با قامت بلند نمایان شد. دربان زیر سایه بلند رابین گم شده بود، با دست دربان را به طرف دیگر هل داد و با صدای کلفت و زیبایی گفت: گمشو از جلوی چشم! جمعیت زیادی از اشراف زادهها که در مجلس رقص بودند به عقب پناه بردند. در سالن ایجاد شده بود ترس در وجود همه رخنه کرده بود پادشاه یونسو با عصبانیت از جایش بلند شد و با صدایی که نیمه فریاد بود گفت: گستاخ.... تو به این مراسم دعوت نیستی! رابین با پوزخند جلو رفت و گفت : هوی حواست باشه داری با یک پادشاه حرف میزنی نه با یک شاهزاده و نه با یک رعیت هرگونه توهین به من اعلام جنگ حساب میشه..میتونی از پس من و سرزمینم بربیای؟ عرق بدی روی صورت پادشاه یونسو نشست، ولی صدای یوجین باعث شد رابین صورتش را برگرداند: چی باعث شده که پادشاه سرزمین مرگ به دیدن پادشاهی نور بیاد ؟ رابین به او نگاه کرد، ولی با دیدن پشت سرش.. خیره به عشق دوران کودکی اش شد بدون توجه به یوجین با نگاه پر از محبت نزدیکش رفت جلویش خم شد دستش را گرفت و گفت: شاهزاده ناتالی... هر دفعه که میبینمتون زیباتر میشین من... در تلاش بود بعد حرفش بوسه ای بر روی دست ناتالی بزند ولی ناتالی سريعا با فریاد گفت: دستمو ول کن! بعد با قیافه درهم و با حالی تهوع اور زیر لب گفت: چندش! این حرف از گوشهای تیز رابین دور نماند. قلبش فشرد ناراحتی از چهره اش کاملاً مشخص بود ولی او فقط خواستار ناتالی بود، یوجین دوباره لب زد : تکرار میکنم چی باعث شده که... رابین با فکی منقبض شده و با اخم گفت : یک بار گفتی، فهمیدم! چند قدم به عقب برداشت و با صدای بلند و رسا گفت : ... Y : خوشحال میشم نظراتتونو تو کامنت‌ها بشنوم. و ببخشید اگه پارت‌ها براتون حوصله‌سربر اندundefined.
بریم پارت بعدی؟ (لایکای پیاممو زیاد کنیدundefined)

۱۴:۴۹

thumbnail

۶:۴۵

𝖵𝗂𝗈𝗅𝖾𝗍 𝖺𝗁𝖺𝗇𝖾
undefined چالش برای کاوریست‌ها challenge : خب..این چالش اینجوریه که شما این پیامو فور میکنید چنلتون و لینک چنلتون رو زیر این پیام واسم میفرستید تا من با یکی از این ویدیو ها وایبی که از چنلتون میگیرم رو توصیف کنم. عضویتتون تو چنل چک میشه. حتما عضو باشید! @violet_ahane
دیگههه ندیددددد!! کسایی که امروز گذاشتن پاک کنن

۸:۰۳

𝖵𝗂𝗈𝗅𝖾𝗍 𝖺𝗁𝖺𝗇𝖾
#Part_2 امیلی بدون اینکه نگاهش کند گفت: این شونزدهمین باره که همینو میگین وونهو با لبخند چشم بسته گفت: و هر دفعه جذب زیباییتون میشم امیلی با پوزخندی به جام شراب در دستش نگاه کرد و سپس به چشمهای وونهو زل زد و گفت: من اصلاً به اندازه ناتالی زیبا نیستم. بهتره در کنار ناتالی قرار بگیرید، قطعاً خوشحال میشه! وونهو با حالتی خمار سرش را نزدیک گوش او برد -با وقار و اصیل ..... همین منو جذب کرده . امیلی قدمی به عقب گذاشت و با لبخندی که سعی بر پنهانش داشت گفت: ولی همین الان گفتین که زیباییم شمارو جذب کرده... شاهزاده وونهو! درست نیست اصیل زاده ای مثل شما در کنار من زیاد بايسته وونهو برای بار دوم دست امیلی را گرفت و بوسه عمیق تر رویش گذاشت و گفت : تو دست نیافتنی و زیرکی . امیلی سریعاً جواب داد : و چرا باید دست یافتنی باشم؟ وون حرفی نزد ولی جدی و با کمی اخم ادامه داد: یوجین لیاقتت‌و نداره! اینجا به درستی باهات رفتار نمیشه ، با من به سرزمین بیا من..... صدای لرزون دربان همه را شوکه کرده بود، صدایی که از شدت ترس به درستی بالا نمی آمد و خفه گفت: پادشاه .... س .. سر . . سرزمین نفر نفرین.... را... رابین ... مردی با قامت بلند نمایان شد. دربان زیر سایه بلند رابین گم شده بود، با دست دربان را به طرف دیگر هل داد و با صدای کلفت و زیبایی گفت: گمشو از جلوی چشم! جمعیت زیادی از اشراف زادهها که در مجلس رقص بودند به عقب پناه بردند. در سالن ایجاد شده بود ترس در وجود همه رخنه کرده بود پادشاه یونسو با عصبانیت از جایش بلند شد و با صدایی که نیمه فریاد بود گفت: گستاخ.... تو به این مراسم دعوت نیستی! رابین با پوزخند جلو رفت و گفت : هوی حواست باشه داری با یک پادشاه حرف میزنی نه با یک شاهزاده و نه با یک رعیت هرگونه توهین به من اعلام جنگ حساب میشه..میتونی از پس من و سرزمینم بربیای؟ عرق بدی روی صورت پادشاه یونسو نشست، ولی صدای یوجین باعث شد رابین صورتش را برگرداند: چی باعث شده که پادشاه سرزمین مرگ به دیدن پادشاهی نور بیاد ؟ رابین به او نگاه کرد، ولی با دیدن پشت سرش.. خیره به عشق دوران کودکی اش شد بدون توجه به یوجین با نگاه پر از محبت نزدیکش رفت جلویش خم شد دستش را گرفت و گفت: شاهزاده ناتالی... هر دفعه که میبینمتون زیباتر میشین من... در تلاش بود بعد حرفش بوسه ای بر روی دست ناتالی بزند ولی ناتالی سريعا با فریاد گفت: دستمو ول کن! بعد با قیافه درهم و با حالی تهوع اور زیر لب گفت: چندش! این حرف از گوشهای تیز رابین دور نماند. قلبش فشرد ناراحتی از چهره اش کاملاً مشخص بود ولی او فقط خواستار ناتالی بود، یوجین دوباره لب زد : تکرار میکنم چی باعث شده که... رابین با فکی منقبض شده و با اخم گفت : یک بار گفتی، فهمیدم! چند قدم به عقب برداشت و با صدای بلند و رسا گفت : ... Y : خوشحال میشم نظراتتونو تو کامنت‌ها بشنوم. و ببخشید اگه پارت‌ها براتون حوصله‌سربر اندundefined.
بریم پارت بعد ؟؟

۱۰:۱۹

اوکی ری اکت ندید نمیذارم.

۱۰:۲۸

بنظرتون پارت طولانی بذارم یا حوصلتون سر میره؟

۱۱:۱۰

𝖵𝗂𝗈𝗅𝖾𝗍 𝖺𝗁𝖺𝗇𝖾
#Part_2 امیلی بدون اینکه نگاهش کند گفت: این شونزدهمین باره که همینو میگین وونهو با لبخند چشم بسته گفت: و هر دفعه جذب زیباییتون میشم امیلی با پوزخندی به جام شراب در دستش نگاه کرد و سپس به چشمهای وونهو زل زد و گفت: من اصلاً به اندازه ناتالی زیبا نیستم. بهتره در کنار ناتالی قرار بگیرید، قطعاً خوشحال میشه! وونهو با حالتی خمار سرش را نزدیک گوش او برد -با وقار و اصیل ..... همین منو جذب کرده . امیلی قدمی به عقب گذاشت و با لبخندی که سعی بر پنهانش داشت گفت: ولی همین الان گفتین که زیباییم شمارو جذب کرده... شاهزاده وونهو! درست نیست اصیل زاده ای مثل شما در کنار من زیاد بايسته وونهو برای بار دوم دست امیلی را گرفت و بوسه عمیق تر رویش گذاشت و گفت : تو دست نیافتنی و زیرکی . امیلی سریعاً جواب داد : و چرا باید دست یافتنی باشم؟ وون حرفی نزد ولی جدی و با کمی اخم ادامه داد: یوجین لیاقتت‌و نداره! اینجا به درستی باهات رفتار نمیشه ، با من به سرزمین بیا من..... صدای لرزون دربان همه را شوکه کرده بود، صدایی که از شدت ترس به درستی بالا نمی آمد و خفه گفت: پادشاه .... س .. سر . . سرزمین نفر نفرین.... را... رابین ... مردی با قامت بلند نمایان شد. دربان زیر سایه بلند رابین گم شده بود، با دست دربان را به طرف دیگر هل داد و با صدای کلفت و زیبایی گفت: گمشو از جلوی چشم! جمعیت زیادی از اشراف زادهها که در مجلس رقص بودند به عقب پناه بردند. در سالن ایجاد شده بود ترس در وجود همه رخنه کرده بود پادشاه یونسو با عصبانیت از جایش بلند شد و با صدایی که نیمه فریاد بود گفت: گستاخ.... تو به این مراسم دعوت نیستی! رابین با پوزخند جلو رفت و گفت : هوی حواست باشه داری با یک پادشاه حرف میزنی نه با یک شاهزاده و نه با یک رعیت هرگونه توهین به من اعلام جنگ حساب میشه..میتونی از پس من و سرزمینم بربیای؟ عرق بدی روی صورت پادشاه یونسو نشست، ولی صدای یوجین باعث شد رابین صورتش را برگرداند: چی باعث شده که پادشاه سرزمین مرگ به دیدن پادشاهی نور بیاد ؟ رابین به او نگاه کرد، ولی با دیدن پشت سرش.. خیره به عشق دوران کودکی اش شد بدون توجه به یوجین با نگاه پر از محبت نزدیکش رفت جلویش خم شد دستش را گرفت و گفت: شاهزاده ناتالی... هر دفعه که میبینمتون زیباتر میشین من... در تلاش بود بعد حرفش بوسه ای بر روی دست ناتالی بزند ولی ناتالی سريعا با فریاد گفت: دستمو ول کن! بعد با قیافه درهم و با حالی تهوع اور زیر لب گفت: چندش! این حرف از گوشهای تیز رابین دور نماند. قلبش فشرد ناراحتی از چهره اش کاملاً مشخص بود ولی او فقط خواستار ناتالی بود، یوجین دوباره لب زد : تکرار میکنم چی باعث شده که... رابین با فکی منقبض شده و با اخم گفت : یک بار گفتی، فهمیدم! چند قدم به عقب برداشت و با صدای بلند و رسا گفت : ... Y : خوشحال میشم نظراتتونو تو کامنت‌ها بشنوم. و ببخشید اگه پارت‌ها براتون حوصله‌سربر اندundefined.
#Part_3رابین چند قدم به عقب برداشت و با صدای بلند و رسا گفت : برای بردن مهمان اومدم. وونهو با پوزخند پشت حرفش حرف زداوه پادشاه شما خودتون برای بردن مهمان اومدین؟ معمولاً سرباز میفرستادین، چرا خودتون زحمت کشیدین و تا اینجا اومدین؟رابین با همون پوزخند گفت: برای بردن یک شخص خاص اومدم نمیشه ، اون شخص خاص رو به سرباز بسپارمیوجین با اخم گفت: و این شخص کیه؟رابین بلند خندید دستش را به کمرش زد و گفت: شاهزاده ناتالی .صدای همهمه و حرفها زیاد شد ناتالی با قیافه نارضایت و صدای بلند با گستاخی توهین آمیز گفت: درسته پادشاهی ولی خیلی ترسناک و چندشی! چطور پیش خودت فکر کردی که من.. شاهزاده سرزمین نور، پامو به سرزمین پر از گند کثافت تو میزارم؟ ناتالی با صدای بلند و رسا حرف میزد،رابین مرد بسیار مغروری بود و شنیدن این حرفها از زبان کسی که عاشقش بود شدیدا برایش گران تمام شد. تمام عصبانیتش را تبدیل به قهقهه کرد و با لحنی ترسناک و چشم هایی قرمز شده‌ای گفت: اوه شاهزاده ناتالی.. پس از نظر شما من ترسناكم....هر کلمه قلبش را به درد میاورد و صدای همهمه اذیتش میکرد -مردک نالایق... چه ترسناکه... شاهزاده نات جواب خوبی بهش داد... و.....دستش را مشت کرد در همین حین یوجین گفت: اوه پادشاه رابین دیدین چی شد؟ شما خواهر کوچولوی من با اون قلب ظریفش رو ناراحت کردین! حیف که شما بین زنها اصلا محبوبیتی ندارین.یوجین نگاهی به جمعیت انداخت قفل سوکو شد و با بدجنسی گفت: ولى من شخص مناسبی را برای شما در نظر دارم قدمهای بلندش را به طرف سوکو برد، پسربچه را کشان کشان برد و به زیر پای رابین هول داد و گفت: اینو با خودت ببر .رابین به خاطر تحقیری که شده بود کاملاً عصبی بود. امیلی با دیدن برادر کوچکش که به زیر پای رابین افتاده جمعیت را با تنه عقب زد و با صدای فریاد مانندی جلو رفت و گفت : سوکو...یوجین با شنیدن صدای نامزدش به طرفش برگشت. رابین نگاهی به او انداخت برای اینکه زودتر مجلس را ترک کند گفت: میبرمش!

۱۱:۲۵

𝖵𝗂𝗈𝗅𝖾𝗍 𝖺𝗁𝖺𝗇𝖾
#Part_3 رابین چند قدم به عقب برداشت و با صدای بلند و رسا گفت : برای بردن مهمان اومدم. وونهو با پوزخند پشت حرفش حرف زد اوه پادشاه شما خودتون برای بردن مهمان اومدین؟ معمولاً سرباز میفرستادین، چرا خودتون زحمت کشیدین و تا اینجا اومدین؟ رابین با همون پوزخند گفت: برای بردن یک شخص خاص اومدم نمیشه ، اون شخص خاص رو به سرباز بسپارم یوجین با اخم گفت: و این شخص کیه؟ رابین بلند خندید دستش را به کمرش زد و گفت: شاهزاده ناتالی . صدای همهمه و حرفها زیاد شد ناتالی با قیافه نارضایت و صدای بلند با گستاخی توهین آمیز گفت: درسته پادشاهی ولی خیلی ترسناک و چندشی! چطور پیش خودت فکر کردی که من.. شاهزاده سرزمین نور، پامو به سرزمین پر از گند کثافت تو میزارم؟ ناتالی با صدای بلند و رسا حرف میزد،رابین مرد بسیار مغروری بود و شنیدن این حرفها از زبان کسی که عاشقش بود شدیدا برایش گران تمام شد. تمام عصبانیتش را تبدیل به قهقهه کرد و با لحنی ترسناک و چشم هایی قرمز شده‌ای گفت: اوه شاهزاده ناتالی.. پس از نظر شما من ترسناكم.... هر کلمه قلبش را به درد میاورد و صدای همهمه اذیتش میکرد -مردک نالایق... چه ترسناکه... شاهزاده نات جواب خوبی بهش داد... و..... دستش را مشت کرد در همین حین یوجین گفت: اوه پادشاه رابین دیدین چی شد؟ شما خواهر کوچولوی من با اون قلب ظریفش رو ناراحت کردین! حیف که شما بین زنها اصلا محبوبیتی ندارین. یوجین نگاهی به جمعیت انداخت قفل سوکو شد و با بدجنسی گفت: ولى من شخص مناسبی را برای شما در نظر دارم قدمهای بلندش را به طرف سوکو برد، پسربچه را کشان کشان برد و به زیر پای رابین هول داد و گفت: اینو با خودت ببر . رابین به خاطر تحقیری که شده بود کاملاً عصبی بود. امیلی با دیدن برادر کوچکش که به زیر پای رابین افتاده جمعیت را با تنه عقب زد و با صدای فریاد مانندی جلو رفت و گفت : سوکو... یوجین با شنیدن صدای نامزدش به طرفش برگشت. رابین نگاهی به او انداخت برای اینکه زودتر مجلس را ترک کند گفت: میبرمش!
پارت چاهارو همین امروز بذارم؟؟

۱۱:۲۶

#Part.4امیلی با سرعت پسر بچه را در آغوش کشید. سوکو شروع به گریه کردن کرد . امیلی کاملاً کفری بود رنگ چشم هایش تغییر کرد و به قرمز در آمد. یوجین به طرف نامزدش رفت و گفت : بیا عقب عزیزمامیلی كاملاً چسبیده به رابین بود و این یوجین رو عصبی میکرد، امیلی در حال خودش نبود شنیدن اینکه برادر عزیزش را به عنوان مهمان به سرزمین نفرین می برند برای سنگین بود آن هم بدون اینکه خودش بداندیوجین در حالی که به کنار او رفت گفت : تو به زودی همسر ولیعهد میشی و ...امیلی بی توجه به یوجین رو به رابین کرد و گفت: لطفاً یک لحظه برادرمو نگهدارسوکو را در آغوش رابین گذاشت . رابین متعجب لب باز کرد تا حرفی بزند ولی امیلی قدم به جلو برداشت دستش را مشت کرد و نزدیک یوجین شد و مشت محکم و قوی اش را بر دهانش کوبید. یوجین با درد کمی عقب رفت ، دلخور به نامزد محبوبش نگاه کرد صدای جیغ ملکه و فریاد شاه به گوش میرسید، این حرکت امیلی برای رابین نمایش خوبی بود و باعث شد لبخند خفیفی بزند چون واقعا خودش میخواست که این کار را انجام دهد. امیلی بدون توجه به زمان و مکان جوری که همه بشنوند گفت: همش حرف .... همش كلمه ولیعهد ... شاهزاده یوجین... شاهزاده سرزمین نور .. تو چه جور آدمی هستی که یه بچه رو قربانی خواسته هات میکنی؟سرش را بالا آورد و بی توجه به همه گفت: شاه یونسو... طبق قانون سه سرزمین مهمان حق داره یک همراه با خودش ببره و اگر خواستن میتونن بعد یک سال به سرزمین خودشون برگردن، ولی اگر نخواستن میتونن بر نگردن درسته؟!یوجین با ترس و نگرانی گفت: اون فکری که تو کلته رو بنداز بیرون من نمیزارم نامزدم از دستم بره! رابین مداخله کرد و گفت: اوه اوه چی میشنوم؟ تو میخوای جلوی همراه مهمان منو بگیری؟پادشاه یونسو در جواب گفت: درسته ولی...امیلی میون حرف پادشاه یونسو پرید. کنار سوکو ایستاد. رو به رابین گفت: پادشاه سرزمین نفرین شما میخواین برادر منو به عنوان مهمان ببرین ؟رابین از دختری که نترس به چشم هایش زل زده بودنگاه کرد . به این دختر با چشمهای قرمز حس عجیبی داشت، در جوابش گفت: ارهامیلی چشمش را لحظه ای باز و بسته کرد و با صدای بلند و رسا کمر صاف کرد و گفت: من... لی امیلی .. شاهزاده منصوب شده سرزمین نور و نامزد ولیعهد یوجین....به چشم های یوجین خیره شد ، پسر با چشمهای اقیانوسی با التماس به او نگاه کرد و امیلی ادامه داد: از تمام مقام منصب هام و خواسته هام خودمو برکنار میکنم! و به عنوان همراه با برادرم به سرزمین نفرین میرم و دیگه هیچ وقت به این سرزمین بر... نمیگردمیوجین با التماس دستهای امیلی را گرفت و گفت: تو این کار رو با من نمیکنی... مگه نه؟ من شخص دیگه ای رو میفرستم. خواهش میکنم.
پارت بعدو امشب میذارمundefined

۱۲:۱۰

بچها متاسفانه من چندروزی مجبورم آف بزنم و خبری از پارت جدید نیست:(تا 2 مهر حتما برمیگردم، لف ندید لطفا قول میدم زود برگردمو متاسفم که اینجوری شد

۱۷:۴۵

#Part.5خواسته رفتن امیلی، برای کل امپراطوری شک بزرگی بود. با اینکه جزء خاندان اصیل زاده نبود ولی قدرت زیادی داشت و در رفتن او حتماً ضربه بدی به آن سرزمین نور وارد میشد. امیلی دست خودش را از دست یوجین بیرون کشید و گفت: پادشاه رابین ، از نظر شما هر چقدر هم آدم بدی به نظر بیاد ولی از نظر من یک شخص کاملا متشخصه ، میدونی چرا؟ چون هیچ وقت برای رسیدن به خواستش از یک بچه استفاده نمیکنهمهمان های مجلس تقریباً رفته بودند. یوجین با عصبانیت دوباره دست امیلی را گرفت و کشید و با پرخاش گفت: غیر ممکنه که بزارم بری، شده زندانیت میکنمرابین با لحن کاملاً حرصی که معلوم بود ، گفت: ولیعهد ولی باید سر حرفی که زد بمونهیوجین با عصبانیت وصف ناپذیری داد زد: تو خفه شو عجیب الخلقهرابین خشمگین پیش‌قدم شد دستش را گرفت و و از دست امیلی جدا کرد و عقب راند امیلی را مثل پر کاه بلند کرد و گفت: کار ما اینجا تموم شده میریمامیلی با تقلا گفت: بزارم پایین خودم میتونم بیام .یوجین به رفتن امیلی نگاه کرد و با فریاد گفت: من میام اونو بر میگردونم.. جای تو پیش منهامیلی از کنار او دور شد. رابین لب زد: مردم عادی حق ترک کردن کشورشون رو ندارن برای خاندان سلطنتی هم باید نامه اجازه پادساه کشوری که میخوان برن رو داشته باشن فقط مهمانها و همراهانشون میتونن به کشورهای دیگه برن و بیان و تو با چه اجازه ای میخوای پاتو تو کشور من بزاری؟یوجین با نگاه مخوف به او نگاه کرد و گفت: من برش میگردونم! امیلی دست سوکو را گرفت و به بیرون کاخ قدم گذاشتند .' در راه مسیر سرزمین نفرین '
رابین با یاد آوردی حرفای ناتالی با اعصابی ناارام و خراب دستش را به موهایش کشید ، واقعا به هم ریخته بود ، اخم غلیظی روی صورتش داشت به بهانه معبودش آمده بود، ولی چیز دیگری نصیبش شده بود، یک پسر بچه و یک دختر معمولی-از حرف های ناتالی عصبانی نشو ، اون همیشه این قد گستاخ و بی ادبانه رفتار میکنهرابین نگاه تیزش را به سمت امیلی ای که برادرش روی پایش به خواب رفته بود برد و با عصبانیت گفت: یه ادمی مثل تو هیچ وقت درک نمیکنه که اون چه قدر خاصه پس... دهنتو ببند! امیلی کمی با ناراحتی سر تکون داد و گفت: من از دستوراتت پیروی نمیکنم منو مثل کلفت و نوکرت نبین. رابین خم شد و گلوی اش را در کسری از ثانیه گرفت و فشار داد و گفت: حكم مرگتو همین جا همین لحظه برات رقم میزنم بی کفایت
امیلی به سرفه افتاده بود، رابین گلویش را ول کرد و دوباره سر جایش نشست و از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت: تا وقتی به مقصد میرسیم و از کالسکه پیاده میشیم فقط خفه خون بگیر.

۱۸:۱۰

#Part.6' پایتخت پادشاهی سرزمین نفرین 'رابین بی حرف از کالسکه پیاده شد و به طرف دیگری در تاریکی رفت امیلی پشت او پیاده شد و برادر کوچکش را که در خواب بود در آغوش گرفت. نگاه گذرا به اطراف انداخت چیزی جز سیاهی و تاریکی نبود و تنها نگرانیش مردی بود که در تاریکی تنهاش گذاشته-شما شاهزاده ناتالی هستید ؟نگاهش را چرخاند زنی با فانوس جلوی پایش ایستاده بود و با بی خیالی گفت : نهحالا رنگ لفظ زن لحظه عوض شد و با تندی گفت: با من بیا .با نوری که از فانوس بیرون می آمد به درون اتاقی رفتند زن خدمتکار گفت : امشب اینجا بخواب فردا، برات تصمیم میگیرمامیلی حرفی نزد کورکورانه برادرش را روی تختی که بود خواباند خودشم کنارش دراز کشید و با فکرهای عجیب در سرش به خواب فرو رفت
' صبح روز بعد'
با صدای پچ پچهای اطرافش ، کم کم از خواب بیدار شد- این شاهزاده یومه نیست چرا باید بزاریم تو اتاق سلطنتی باشه؟شخص دیگر در جواب دیگری گفت: باید گورشو از اینجا گم کنه بیرون کاخ که جای همراه ها نیست .شخص اول : یعنی چی شده که پادشاه اینو قبول کرده؟شخص دوم : مهم نیست... فعلا بودنش داره اذیتم میکنه از دخترای سرزمین نور بدم میادامیلی همه را میشنید با چشمهای بسته در جایش جابجا شد و گفت: خفه شین صداتون خیلی رو مخهاز جایش بلند شد با چشمای شهلای خمار شده اش ادامه داد: شاهزاده لی امیلی از سرزمین نور هستم! اینو گفتم که بیشتر از من بدتون بیاددو خدمتکار انگار بهشون بر نخورده با پوزخند گفتند: تو رعیتی هستی که به این مقام رسیدی الانم توی این مکان هیچی نیستیاز جایش بلند شد بیخیال لب زد: چقدر وراجی میکنی... و چقدر که برام مهمه .با چشم های یاقوتی رنگش به خدمتکارها نگاه کرد و گفت : از قوانین آگاهم ، میدونم که نباید کنار مهمان باشم. اتاقم رو مشخص کنید.یکی از خدمتکارها دست در دست خویش قلاب کرد سرش را کج کرد و با پوزخند کج شده گفت: اتاق ؟ تو اتاق میخوای؟ بیا تا بهت نشون بدمامیلب سر خم کرد، پیشانی برادرش سوکو را که در خواب بود بوسید. آگاه بود که حالا حالاها با این شرایط و جو سنگین اینجا به راحتی نمی توانست او را ببیند سرزمین خودش و سرزمین نفرین با هم تضاد فرهنگ دارند ولی از تنها چیزی که بی خبر بود، تنفر بی حد و مرز خدمتکارها و مردم ، از امپراتوری نور بود.یکی از خدمتکارها بازوی امیلی را گرفت و فشرد و با خودش به سمت اصطبلی پشت کاخ بود کشید کنار اصطبل انباری بود پر از وسایل خراب خدمتکار در انبار را باز کرد و امیلی را روی زمین انبار پرت کرد و گفت: جای تو اینجاستامیلی با عصبانیت از جایش بلند شد خاک لباسش را با دست پاک کرد و با خشم گفت: این چه طرز برخورده پادشاهتون این رو بهتون گفته؟شخص خدمتکار دست به کمر خم شد و با اخم و لبخند ترسناک گفت: پادشاه خودشو برای یک رعیت به فکر بندازه ؟ تو خودتو خیلی دست بالا گرفتی

۱۸:۲۱

اینم دوتا پارت تقریبا طولانی قبل رفتن، امیدوارم دوستش داشته باشید.. و مثل همیشه خوشحال میشم نظراتتون رو توی کامنت‌ها بشنومچندروز دیگه میبینمتونundefined

۱۸:۲۱

کسایی که میان تو گروه دیدگاه، یا تو خود کامنت‌ها تبلیغ میکنن فک نکنید حواسم بهتون نیستundefinedاز رمان حذفتون میکنم.

۱۴:۱۲