به مرگ فکر میکنم؛ نه به خودِ مرگ، به آن لحظهای که شاید همهچیز ساکت شود، شاید برای اولین بار این مغزِ خسته دست از دویدن بردارد.به رهایی فکر میکنم، به همهی آنچه که به آن نخواهم رسید؛ به درس، به دانشگاه، به آرزوهایی که آنقدر دیر فهمیدمشان که دیگر چیزی از من برای رسیدن نمانده بود.به همهی چیزهایی فکر میکنم که درونم مُردند و هیچکس حتی مراسم کوچکی برایشان نگرفت.عجیب است، نه؟ آدم میتواند راه برود، بخندد، جواب پیام بدهد، قهوهاش را بخورد، و همزمان سالها باشد که مرده باشد.نه، دیگر فکر نمیکنم؛به اینکه فکر نمیکنم، فکر میکنم.به تناقضهای درونم فکر میکنم.نه، قرار نبود فکر کنم. قرار بود یک روز بالاخره یاد بگیرم چطور مثل بقیه زندگی کنم؛ بیاینهمه کندنِ جهان با ناخنهای ذهن.اما هرچه بیشتر تلاش کردم، بیشتر فرو رفتم.تلاش بیفایده است، فکر میکنم.به دیروز فکر میکنم، به فردا.نه، به امروز فکر نمیکنم.امروز بد بود؛ مثل دیروز، و شبیهِ فردایی که هنوز نیامده اما بوی تکرار میدهد.میگویم پر از تناقضم، ولی شاید تناقض نباشد؛ شاید آدم وقتی زیادی فکر میکند، فقط تکهتکه میشود.به فردای مرگ باور دارید؟نه، منظورم آن جواب آمادهای نیست که آدمها مثل عطسه، بیاختیار تحویل میدهند.واقعا باور دارید جهان دیگری هست؟چون اگر واقعا باور داشتید، الان اینقدر آرام اینجا ننشسته نبودید؛ این نوشتههای بیسر و ته را نمیخواندید، چای نمیخوردید، برنامهی فردا نمیریختید، نمیخوابیدید.آدم اگر یقین داشته باشد پشت این دیوار، چیزی منتظرش ایستاده، دیگر اینقدر راحت به دیوار تکیه نمیدهد.نه من فهمیدم، نه شما.و شاید تمام تراژدی همین باشد؛ اینکه نمیفهمیم، اما مجبوریم ادامه بدهیم، انگار که فهمیدهایم.گاهی فکر میکنم انسان موجود عجیبیست؛برای چیزی که نمیداند چیست زندگی میکند،از چیزی که نمیداند چیست میترسد،و به چیزی دل میبندد که میداند خواهد مُرد.بعضی شبها حس میکنم مغزم شبیه اتاقیست که چراغش را خاموش کردهاند اما پنکه هنوز میچرخد.افکار میآیند، به هم میخورند، نصفه میمانند، گم میشوند.یک لحظه دلم میخواهد همهچیز تمام شود،لحظهی بعد میترسم حتی تمام شدن هم ادامه داشته باشد.و بدترین بخشش این نیست که جواب ندارم؛این است که کمکم دارم به بیجواب ماندن عادت میکنم.
-تراوشات ذهنی-۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
-تراوشات ذهنی-۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
۱۹:۴۰