حالا قصه همینه...قصهی بی درد هاسگهای بی عار و بی درد و عشق نچشیدهای که فقط پاچه گیری و پارس کردن بلد هستند.نمیتونم براشون با عشق نفرین کنم چون عشق مقدسه.اما یه روز میاد:یوم تبلی السرائر که بشهدرونها که مثل روز آشکار بشه، گفته میشه از شدت حسرت شروع میکنند اول به جویدن انگشتها، بعد دستها ، و انقدر میجوند که وقتی به خودشون بیایند میبینند تا آرنج دستشان را جویدهاند!اون روز، روز هست که مزد عاشق نشدنشان و این پاچه گیری هایشان را خواهند گرفت.
یا قریب، یا عزیزٌ ذوالنتقام
یا قریب، یا عزیزٌ ذوالنتقام
۱۰:۰۲
بازارسال شده از سلام صبح جمعه به امامزمانعلیه السلام
سلام آغاز مصاحبت با شماست،سلام را از خود دریغ نکنیم ،هر زمان این احتیاج را درک کنیم به سلامت از صحنه ها عبور میکنیم:اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ يا أهلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ ...اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهالسلام علیک یا ابا صالح المهدی
۱۰:۱۳
بازارسال شده از شبکه افق
۱۹:۵۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِيرًااسراء - ٨٠و بگو: «پروردگارا! مرا (در هر کار،) با صداقت وارد کن، و با صداقت خارج ساز! و از سوی خود، حجتی یاری کننده برایم قرار ده!»
#اول_ماه_قمری
https://ble.ir/ahle_del
#اول_ماه_قمری
https://ble.ir/ahle_del
۱۹:۵۶
سلام و نور و مهربانی به همهی عزیزان
️دلم براتون تنگ شده بود🥲کلی سلام براتون نوشتم که هیچ کدوم ارسال نشد.
۲۰:۰۰
کلی تبریک و تسلیت عقب افتادیم اینجا
۲۰:۰۱
فعلا افتادم توی بُهت؛واقعا چی شد؟گاهی حس میکنم یه عده زامبی حمله کرده بود، البته چند مدل مختلفش که بعضی عاشق آتش بودند بعضی از نوع خون آشام و بعضی تخریبگر بودند و بعضی هم از توی بازی
های مختلف مثل رالف خرابکار در رفته بودند و افتاده بودند تو شهرهای مختلف.معلوم نبود مشکلشون چیه و با کیه؟ گرانی یا حکومت یا دین یا پلیس یا بازاری....
۲۰:۲۰
اما احساس شرم میکنم از قرآن هایی که سوختاز مسجدهایی که سوخت.
۲۰:۲۰
دارم به ابرهه فکر میکنم به لشکر کشیاش به سمت کعبه.خدا خیلی غیور هست، از چیزهایی که مال مال خودشه با یه ترفندهای خاصی دفاع میکنه
۲۰:۲۶
به کشوری به وسعت یک حرم با صدها مسجد و هزاران کتاب قرآن کید بستند و حمله کردند، به نظرم هنوز خدا وارد میدان نشده...داره براشون...!
۲۰:۲۸
تو این چند روز یه چیزی دلم رو خیلی خیلی سوزاند، یک درد مغز استخوان سوز!
۲۰:۲۹
بین درد و دلهام گفتم:آقا از همون اولش هم راه ولایت از خاکستر و خون گذشت!
۲۰:۳۱
دل امام زمانمان را سوزاندند با این همه خاکستر و خون
۲۰:۳۲
#روایت_این_روزها
دوشنبه ۲۲ دی بهم زنگ زد، ساعت ۳:۵۵ دقیقهصداش خیلی خسته بود، گفتم تازه از بیمارستان برگشتی؟ گفت نه بعد شیفت رفته بودم برای تشییع پیکر شهدا.با تمام خستگی که از صداش میبارید اما دلش پر بود و میخواست کمی درد دل کند.از کوچکترین تابوت میگفت، از تابوت دوست و همبازی کودکیاش که اتفاقا از اقوامشان بود.از تعجب و سوال بیشتر تشییع کنندگان که "جنازه یک زن بین این شهدا که همگی مرد هستند چکار میکند؟"از خواب های پریشانش که یک ماه پیش برایم تعریف کرده بود و حالا تعبیر شده بود با شهادت یک زن ، با خاکستر شدنش، با همان واژه والا مقام که قبلا بهم گفته بود.
شهیده والا مقام مرضیه نبوینیاپرستاری که توی درمانگاه یک ساختمان هفت طبقه در شهر رشت مثل پرندهای افتاده در قفس، میان شعله های #آتش اسیر شد و زنده زنده سوخت و #خاکستر شد، آنچنان خاکستری که شاهدان عینی گفتند چیزی ازش باقی نمانده بود!
از مرضیه گفت، اینکه چقدر شهید ابراهیم هادی را دوست داشت، آنقدر که حتی روی دعوت نامه جشن عروسیاش عکس او را چاپ کرده بود.از چلهی دعای عهدی که با خواهرش هر روز دوتایی میخواندند اما دیگر شعله ها اجازه ندادند عمرش تا آخر آن چهل روز ادامه دهد و ناتمام ماند.
از دختر پنج سالهاش که هنوز خبر نداشت مادرش پیش خدا رفته و هنوز تا آن روز کسی جرات نکرده بود دل معصوم آن طفل را برای همیشه از بازگشت مادر ناامید کند.
بین درد و دلهایش میگفت: دیدی؟ من ادعا کردم و شهادت خواستم و اینهمه از خاکستر شدن برای مولا گفتم در حالی که کسانی بودهاند که آماده شهادت بودهاند.با اینکه بین حرف هایش خودش هم از خاکستر شدن مرضیه شعله میکشید اما دردش از دست دادن نبود!
دردش جا ماندن از #شهادت بود.
#جامانده#شهیده_والا_مقام
https://ble.ir/ahle_del
دوشنبه ۲۲ دی بهم زنگ زد، ساعت ۳:۵۵ دقیقهصداش خیلی خسته بود، گفتم تازه از بیمارستان برگشتی؟ گفت نه بعد شیفت رفته بودم برای تشییع پیکر شهدا.با تمام خستگی که از صداش میبارید اما دلش پر بود و میخواست کمی درد دل کند.از کوچکترین تابوت میگفت، از تابوت دوست و همبازی کودکیاش که اتفاقا از اقوامشان بود.از تعجب و سوال بیشتر تشییع کنندگان که "جنازه یک زن بین این شهدا که همگی مرد هستند چکار میکند؟"از خواب های پریشانش که یک ماه پیش برایم تعریف کرده بود و حالا تعبیر شده بود با شهادت یک زن ، با خاکستر شدنش، با همان واژه والا مقام که قبلا بهم گفته بود.
شهیده والا مقام مرضیه نبوینیاپرستاری که توی درمانگاه یک ساختمان هفت طبقه در شهر رشت مثل پرندهای افتاده در قفس، میان شعله های #آتش اسیر شد و زنده زنده سوخت و #خاکستر شد، آنچنان خاکستری که شاهدان عینی گفتند چیزی ازش باقی نمانده بود!
از مرضیه گفت، اینکه چقدر شهید ابراهیم هادی را دوست داشت، آنقدر که حتی روی دعوت نامه جشن عروسیاش عکس او را چاپ کرده بود.از چلهی دعای عهدی که با خواهرش هر روز دوتایی میخواندند اما دیگر شعله ها اجازه ندادند عمرش تا آخر آن چهل روز ادامه دهد و ناتمام ماند.
از دختر پنج سالهاش که هنوز خبر نداشت مادرش پیش خدا رفته و هنوز تا آن روز کسی جرات نکرده بود دل معصوم آن طفل را برای همیشه از بازگشت مادر ناامید کند.
بین درد و دلهایش میگفت: دیدی؟ من ادعا کردم و شهادت خواستم و اینهمه از خاکستر شدن برای مولا گفتم در حالی که کسانی بودهاند که آماده شهادت بودهاند.با اینکه بین حرف هایش خودش هم از خاکستر شدن مرضیه شعله میکشید اما دردش از دست دادن نبود!
دردش جا ماندن از #شهادت بود.
#جامانده#شهیده_والا_مقام
https://ble.ir/ahle_del
۲۲:۰۲
اهل دل💚
#روایت_این_روزها دوشنبه ۲۲ دی بهم زنگ زد، ساعت ۳:۵۵ دقیقه صداش خیلی خسته بود، گفتم تازه از بیمارستان برگشتی؟ گفت نه بعد شیفت رفته بودم برای تشییع پیکر شهدا. با تمام خستگی که از صداش میبارید اما دلش پر بود و میخواست کمی درد دل کند. از کوچکترین تابوت میگفت، از تابوت دوست و همبازی کودکیاش که اتفاقا از اقوامشان بود. از تعجب و سوال بیشتر تشییع کنندگان که "جنازه یک زن بین این شهدا که همگی مرد هستند چکار میکند؟" از خواب های پریشانش که یک ماه پیش برایم تعریف کرده بود و حالا تعبیر شده بود با شهادت یک زن ، با خاکستر شدنش، با همان واژه والا مقام که قبلا بهم گفته بود. شهیده والا مقام مرضیه نبوینیا پرستاری که توی درمانگاه یک ساختمان هفت طبقه در شهر رشت مثل پرندهای افتاده در قفس، میان شعله های #آتش اسیر شد و زنده زنده سوخت و #خاکستر شد، آنچنان خاکستری که شاهدان عینی گفتند چیزی ازش باقی نمانده بود! از مرضیه گفت، اینکه چقدر شهید ابراهیم هادی را دوست داشت، آنقدر که حتی روی دعوت نامه جشن عروسیاش عکس او را چاپ کرده بود. از چلهی دعای عهدی که با خواهرش هر روز دوتایی میخواندند اما دیگر شعله ها اجازه ندادند عمرش تا آخر آن چهل روز ادامه دهد و ناتمام ماند. از دختر پنج سالهاش که هنوز خبر نداشت مادرش پیش خدا رفته و هنوز تا آن روز کسی جرات نکرده بود دل معصوم آن طفل را برای همیشه از بازگشت مادر ناامید کند. بین درد و دلهایش میگفت: دیدی؟ من ادعا کردم و شهادت خواستم و اینهمه از خاکستر شدن برای مولا گفتم در حالی که کسانی بودهاند که آماده شهادت بودهاند. با اینکه بین حرف هایش خودش هم از خاکستر شدن مرضیه شعله میکشید اما دردش از دست دادن نبود! دردش جا ماندن از #شهادت بود. #جامانده #شهیده_والا_مقام https://ble.ir/ahle_del
برای روح همهی شهیدان که مظلومانه و در راه حق و قرآن و اسلام شهید شدند و مخصوصا مرضیه نبوی نیا، لطفا فاتحهای قرائت بفرمائید
۲۲:۰۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
اَللَّـهُمَّ صَلِّ علَي مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد، وَ اهْدِني لِمَا اخْتُلِفَ فيهِ مِنَ الْحَقِّ بِاِذْنِكَ، اِنَّكَ تَهْدي مَنْ تَشآءُ اِلي صِراط مُسْتَقيم.
خدايا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و مرا به آن حقيقتي كه در آن اختلاف شده،به اذن خود راهنمايي كن، تو هركه را بخواهي به راه راست هدايت مي كني.
مفاتیحالجنان، تعقیبات نماز صبح
خدايا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و مرا به آن حقيقتي كه در آن اختلاف شده،به اذن خود راهنمايي كن، تو هركه را بخواهي به راه راست هدايت مي كني.
۴:۱۹
اهل دل💚
اَللَّـهُمَّ صَلِّ علَي مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد، وَ اهْدِني لِمَا اخْتُلِفَ فيهِ مِنَ الْحَقِّ بِاِذْنِكَ، اِنَّكَ تَهْدي مَنْ تَشآءُ اِلي صِراط مُسْتَقيم. خدايا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و مرا به آن حقيقتي كه در آن اختلاف شده،به اذن خود راهنمايي كن، تو هركه را بخواهي به راه راست هدايت مي كني.
مفاتیحالجنان، تعقیبات نماز صبح
این دعا خیلی کوتاه و خیلی با فضیلت هست، سعی کنید حتما بهش مداومت داشته باشید.و اون چیزی که در موردش اختلاف شده نباء عظیم هست؛ ولایت و قیامت.
۴:۲۲
اولین روز ماه شعبان
چشمتان روشن
چشمتان آینه جمال حضرت یار
دلتان نور
چشم و دلتان نور
️ علی نور
️
#شعبان مبارک.



چشمتان روشن
چشمتان آینه جمال حضرت یار
دلتان نور
چشم و دلتان نور
#شعبان مبارک.
۴:۳۴