- ننه یه بار دیگهام بگرد. دردات تو جونمپسر جوان همانطور که داشت تندتند پوسترهای توی دستش را ورق میزد، با اخمهای توی هم کشیده غرولندکنان گفت:«حاجخانم همین حالا جلوی خودتون گشتم. دیدید که نبود. الانم مراسم تموم شده مردم منتظر ایستادن.» جمعیت گعدهاش کرده بود و پنج شش دست، از چپ و راست، به انتظار دراز شده بود. پسربچهای از لا به لای جمعیت خودش را جلو کشید. با سرعت چنگ زد تا عکسی را بکشد و برود. نزدیک بود که دسته پوسترها از دستش در بروند و ولو شوند کف خیابان. با عصبانیت داد زد:«عمو چه خبرتهه؟! حاجخانم شرمنده. نیست. عکسای آقامجتبی زود تموم میشن. همین رو بگیرید تا فردا شب.»پیرزن کمی این پا و آن پا کرد و قول گرفت که فردا شب یکی از خوشگلهایش را برایش نگهدارد. چند قدمی که از شلوغی دور شد، ایستاد و نگاهی به پوستر توی دستش انداخت. به صورت رهبر شهید خیره شد. چندلحظهای مکث کرد. انگار که چیزی برایش تازگی داشت. خوب که به عکس نگاه کرد، آهی کشید و پوستر را در بغل گرفت. با دست دیگر چادر را کشید توی صورتش و رو به آسمان گفت:«خدایا پدر رو که ازمون گرفتی این پسر رو در پناه خودت حفظ کن.»با اینکه شب به نیمه رسیده بود اما هنوز میدان شلوغ است. انگار مردم دلشان نمیآید که به خانه بروند.
نویسنده: محمدصالح عبداللهی کرمانی
نشریه عینسایت | تلگرام | بله | ایتا | اینستاگرام
۱۵:۲۱