یه اتفاقی رو به شرط حیات و به امید خدا میخوام رقم بزنم . نظرم رو راجب فیلم های سینمایی که میببنم و یه تعداد شات از همون فیلم اینجا میذارم . و ایشالله پایانِ سال یه چیزی مثل جشنواره برای خودم برپا میکنم و مواردی مثل بهترین فیلم رو مشخص میکنم . شما هم اگر دوست داشتین میتونین این فیلم ها رو همراه با من ببینید . تمام سینمایی ها تحت هشتگ فیلمهایعلاجگونه اینجا گذاشته میشن .
۱۲:۵۲
قرار همان جای همیشگی بود . کافه نادری! گوشواره طلایی که خودش برایم خریده بود را انداختم . گوشواره ها آبی بود و من هم لباسی متناسب با همان پوشیدم . پیراهنی آبی نفتی تن کردم و کفش هایم را زرد انتخاب کردم . دستانم را با لاک زرد رنگی که چند وقت پیش خانمجان اجازه ی خریدش را داده بود زینت دادم و کلاه تابستانی و حصیری که سالها در فصل گرما همراهمن بود و کهنه بودن از سرتاپایش میبارید بر سر گذاشتم . هر یک از کیف هایم قدیمی تر از دیگری بود اما میان همان ها یکی که زنعمومَشدی برایم با حصیر بافته بود را دست گرفتم و برای آخرین بار جلوی آیینه موهایم را که مانند آبشاری مشکی از سر تا کمرم جاری بود مرتب کردم . از خانه تا کافه نادری راه زیادی بود اما از آنجایی که آقاجان نباید از دیدار من با پسردایی با خبر میشد مجبور بودم مسیر را پیاه طی کنم . اگر سوار خطی ها میشدم حتما به آقاجانم خبر میدادند . آخه آقاجان شهره ی شهر بود و تمام محل باهاش سلام و علیک داشتند . این مردم هم که یکی از یکی فضول تر ، اگر راننده ای من را با این بزک دوزک سوار کند حتما آقاجان را مطلع میکند . پس حالا این راه دراز رو باید با پاهای پیاده بروم . هر چند شوق دیدار یار قوت میدهد به پاهای بیرمغ ، جان میدهد به دستهای کمتوان و جوش و خروش میاندازد در تنِ نیمه جان . هر قدم که میروم نزدیک تر میشوم به او و ضربان این قلبِ صاحب ندار هزار برابر . در این مسیر که انگار انتها ندارد باید انقدر رویا ببافم تا بعد از سه ماه و هجده روز و بیست و یک ساعت به اغوش یارم برسم .
۹:۰۹
جهت اطلاع رسانی : با وجود اینکه حاج قاسم من رو نمیشناخت اما روزی که به لطف خدا شهید شدم مداحی بارون اومده حاج قاسم برات مهمون اومده رو بذارید . تشکر
۲۰:۰۴
آن ســوی دیــوار .
کاش اولین ۰۰:۰۰ که نباشم شهید شده باشم .
کاش اولین ۰۰:۰۰ که نباشم شهید شده باشم .
۲۰:۳۰
ما ۱۶ اردیبهشت سال ۱۴۰۴ هیچ تصوری از جنگ نداشتیم . یعنی دقیقا سیصد و شصت و پنج روز پیش نه میدونستیم صدای جنگنده چیه و نه صدای انفجار . همه چیز سر جاش بود و زندگی با تمام بدی ها و خوبیهاش در جریان بود . نمیگم مشکل نبود ، بود ولی حداقل وقتی صدای خالی کردن تیرآهن از کامیون رو میشنیدیم نمیگفتیم وای زدن . اون وقتها تو ذهنم صدای ماشین ها تو اتوبان فقط صدای ماشین بود و هیچ شباهتی به صدای جنگنده نداشت . راستی خیلی آدمها هنوز کنارمون بودن . هنوز کانون خیلی خانواده ها گرم بود . گل های پرپر شده ی دی ماه پیش مادرهاشون بودن و تمام شهدای این ۵۲ روز دفاع مقدس نفس میکشیدن . هنوز کمر خیلی پدر و مادر ها خم نشده بود . اون روزها همه چیز عالی نبود اما آدم های بیشتری میخندیدن و آدم های کمتری شهید شده بودن . یادمون نره کی اون روزها رو ازمون گرفت و این روز ها رو به جاش بهمون داد . دو تا دشمن این ایام رو برای ما ساختن که ظاهرا حتی یکبار هم چیزی درمورد ۸ سال جنگ تحمیلی نشنیده بودن . نمیدونستن این مملکت بیشه ی شیرانه و خاک دلیران . نمیدونستن این زن ها و مردها هشت سال جنگیدن و شهید دادن ، پنجاه و دو روز تو یکسال که چیزی نیست .
۹:۰۵
آن ســوی دیــوار .
برادر عاشورا هنوز نگذشته است و کاروان کربلا هنوز در راه است و اگر تورا هوس کرببلاست، بسم الله -شهید آوینی . از:
۱۹:۵۸
از امروز چهل روز مونده تا شروع محرم ۱۴۴۷ . پیشنهاد خواهرانه ی منو برای شروع هر چله ای که در توان خودتون هست بپذیرید و دعا کنید من هم از پسِ چله ای که شروع کردم بر بیام
۱۳:۰۷
آن ســوی دیــوار .
کاش اولین ۰۰:۰۰ که نباشم شهید شده باشم .
کاش اولین ۰۰:۰۰ که نباشم شهید شده باشم .
۲۰:۳۰
آن ســوی دیــوار .
بعضی ساعت ها به یاد بعضی ها باشیم .
بعضی ساعت ها به یاد بعضی ها باشیم .
۲۱:۵۰
۲۰:۲۵
۲۰:۲۵
۲۰:۲۶
۲۰:۲۶
۲۰:۲۷
۲۰:۲۷
مجنون من رو مجنون کرد . بیش از حد انتظارم عالی بود . باز هم با یک شاهکار مواجه شدم . زندگینامه ی چنین شهیدی واقعا لایق ساخت بود . مجدداً نمایی از رشادت مردان ایرانی رو تماشا کردم . این بخش از زندگی شهید مهدی زینالدین و پدری و برادری و همسری ایشون واقعاً من رو محو خودش کرد . بسیار خوش ساخت بود . بازی ها فوق العاده عالی و باور پذیر بودن . حقیقتاً لایق این همه سمیرغ توی جشنواره ی فجر بود . اصلا تصور نمیکردم آقای سجادبابایی بتونن تو نقش اول یک فیلم انقدر درخشان ظاهر بشن . خلاصه خارق العاده بودن این فیلم در کلام نمیگنجد . دیدن مجنون رو به همه پیشنهاد میکنم . لطفاا ببینید #فیلمهای_علاج
۲۰:۲۷
آن ســوی دیــوار .
کاش اولین ۰۰:۰۰ که نباشم شهید شده باشم .
کاش اولین ۰۰:۰۰ که نباشم شهید شده باشم .
۲۰:۳۰
چرا هیجانات من برای نمایشگاه کتاب و جام جهانی قابل کنترل نیست .
۹:۵۷
آن ســوی دیــوار .
پیگیر پریشانی ما دیر به دیر است دلتنگ به یک خنده او زود به زودیم -حامد عسکری
تا شدم بی خبر از خویش، خبرها دارمبی خبر شو که خبرهاست در این بی خبری-فروغ بسطامی
۱۰:۴۶
راستی دخترای جدیدم خوش اومدین امیدوارم کنار هم روزهای خوبی رو داشته باشیم🫠دخترای قدیمی هم که تاج سرن
۱۱:۰۰