بله | کانال يوميّـات | اسماء غفّاري
عکس پروفایل يوميّـات |  اسماء غفّاريي

يوميّـات | اسماء غفّاري

۱۰۶ عضو
فکر میکنم دوره #جت_لک‌شان تمام شده ساعت خوابشان کم کم دارد می افتد روی روال خاور میانه.سکون سنگین هواپیمای جنگی، اول صبحی روی سرمان ، مثل یک جان دادن تدریجی و کند است .نه جانت را میگیرد نه پایش را از روی خرخره ات بر میدارد..#نفرین_به_جنگ.#روزنگار۱۱۰#اسماءغفاري

۷:۱۷

اللهم و استغفرک لکل ذنب تبت الیک منهثم عدت فیه و نقضت العهد فیما بینی و بینک جرأة مني عليك لمعرفتي بكرمك و عفوك
#پروردگارا!منو بخاطر گناهایی که ازشون توبه کردم ولی چون میدونستم چقدر مهربونی و میبخشی ، به خودم اجازه دادم دوباره انجامشون بدم ...ببخش ...

۲۳:۰۰

thumbnail

۰:۳۷

thumbnail
كنار ميدان تجريش كنج پیاده رو،سجاده اش را پهن کرده بودنشسته بود بیست متری جمعیت دعا می کرد اشک میریخت ...انگار ، به میقات رفته باشد .کسی چه میداند شاید سالها بعد، طهران ، مثل دوکوهه، مثل طلاییه، مثل کانال کمیل، از زمینش اشک ببارد روی صفحه های دعا...همین طهران خودمان همین جای قدم های شما ...


چهارشنبه نوزدهم فروردین هزار و چهارصد و پنج#اسماءغفاري#روزنگار۱۱۰

۰:۴۴

بازارسال شده از علیرضا زادبر
thumbnail
آقای شهید
چند ویدئو از شما را گوشه ای ذخیره کرده ام. هر گاه سختی، سردی و کسالت در این شب‌ها و روزها عارض میشود نگاه تان می‌کنم تا زنده شوم، تا داغ‌تان برایم تازه تر شود. تا کوتاه نیایم. تا دلسرد و گوشه گیر نشوم.
این آخرین تشکر شما از مردم بود. بعد از شما باز هم این مردم گل کاشتند. بعد از شما ترس بر این مردم غالب نشد.
آقاجان؛ ترامپ تهدیدمان کرده که ما را به عصر حجر می برد! مردم جواب همیشگی شما را به ترامپ دادند و میدان را ترک نکرده اند. چند شب پیش فیل‌های پولادین‌شان در اصفهان آبروی نداشته شان را برد، درست مثل طبس ۱۳۵۹ که خودتان را به آن نقطه رساندید، مردم یاد کلام شما افتادند. داغ‌تان سرد و نبودتان جبران نمیشود‌. راستی مردم گلایه دارند که قرار بود ما فدایی شما بشویم نه شما فدایی ما! ما عمری گفته بودیم: خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست. اما شما خانوادگی فدای ما شدید. مردم غصه دارند.
#علیرضا_زادبر

۱:۰۲

فــلا أزال مصرّاً على معصيتكو لاتزال عائداً عليّ بحلمك و مغفرتک یا أرحم الرٰحمين...
بقول آقا🥲:
#پروردگارا! من هي گناه میکنم و هـي گناه میکنمتو هی صبوری میکنی هی میبخشیمهربون ترین !
...

۱:۲۴

thumbnail
ایستاده ام توی مترو. هی دور خودم میچرخم انگار چیزی گم کرده باشم . حق دارم ! بعد از چهل روز که راست یک اتاق هم از بچه ها فاصله نداشتم، همه شان را گذاشته ام خانه، پیش پدرشان دارم می دوم سمت شما.چه میگویم؟ مگر شما آنجایید؟ شما دیگر آنجا نیستید... مثل شیشه ی عطری که بشکند، پخش شده اید توی تمام شهر. نه ! تمام ایران...نه! باز هم‌نه ... شما جاری شدید توی تمام شریان های اصلی و رگ ها و مویرگ های کالبد دنیا..مترو شلوغ است ! اما ساکت. توی هر واگن به سختی یک نفر پیدا میشود که رخت عزا تنش نباشد. آدم ها نگاهشان را از ام می دزدند. بغضشان را هم ! انگار هر چه جمع کرده اند توی لین چهل روز ، مانده باشد توی گلویشان. هی سرک می کشند ببینند چند تا ایستگاه مانده تا برسند به شما. برسند به شما؟ مگر شما آنجایید؟ آخ از آن‌بیت با معرفت شما که دنیا را بدون شما نخواست. صدای موشک را که شنید،‌ دستانش را باز کرد و تنگ در آغوشتان کشید .کاش قد او می فهمیدیم. کاش اندازه ی آجرهای خانه ی شما، درک میکردیم که دنیای بعد از شما خیلی جای وحشتناکی خواهد بود.از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان دارم خفه میشوم.هر چه رجز میخوانم از دلتنگی ام کم‌نمیشود. در اوج قدرت صدایتان را که میشنوم از درون میپاشم....فیلم هایتان را گذاشته ام ، بچه ها که میخوابند، توی تاریکی پیش از نماز صبح، تماشا میکنم . یک دقیقه می بینمتان، یک بند استغفار میکنم ... قدرتان را ندانستیم نه؟ کاش‌امروز تلوزیون لعنتی را که روشن میکردیم می آمدید، به ما مردم عزیز ایران سلام میکردید و میگفتید دلتان را شاد کردیم آقا... واقعا عزیزتان بودیم ؟ واقعا عزیزتان بودیم ! اگر نه این همه لوسمان‌نمی کردید که بعد رفتنتان نه سال جدیدمان را تحویل بگیریم نه قشنگی هلال ماه به چشممان‌بیاید...بعد شما روز و شبمان را گم‌کرده ایم اما راهمان را نه ! شما معلم‌خوبی بودید. ایستگاه چندمم ؟ سرک میکشم روی تابلو! کی رسیدم به میدان ولی عصر؟دلم میلرزد... قلبم دارد تند می زند ... صدای حاج محمود پیچیدا توی سرم : به سمت گودال از خیمه دویدم من شمر جلوتر بوددیر رسیدم من...

#لایوم_کیومک_یااباعبدالله#اسماءغفاري#روزنگار۱۱۰

۱۱:۴۰

ولی ما اومدیم چهلم آقایی که هنوز تشییعش نکردیم ...#لایوم_کیومک_یااباعبدلله

۱:۴۱

thumbnail
قویاً معتقدم روز چهل و یکم کسی که بزرگ خاندان است از روز چهلمش، به مراتب سخت تر است.آن هم خاندانی که تمام افرادش، با بزرگشان ، یک نسبت داشته اند. همه فرزندند و او پدر...خب معلوم است فردای روز چهلم پدری که این همه یتیم دارد هیچ کس دست دلش نمی رود به اینکه رنگی بپوشدو هیچ کس نیست بزرگتری کند و این همه #یتیم را از عزا در بیاورد.همه دوباره با همان لباس های سیاه، دور هم جمع می شوند. دوباره عکس پدرشان را می گذارند روی مخمل مشکی ، دور تا دورش شمع می چینندد، گل، پر میکنند و دوباره ، سرشان را می گذارند روی شانه ی هم و هم را محکم در آغوش میکشند.ما صبح شنبه ای زمستانی که قرار بود عطر بهار بپیچد توی روزگارمان، با بوی باروت و صدای انفجار قلب هایمان از خواب بیدار شدیم و فکر میکنم دیگر هیچ شبی پلک هایمان را آهسته روی هم نخواهیم گذاشت...
ما یک قبیله ایم که بی پدر شده ایم و هنوز، به حال خودمان که رها می شویم، توی راه خانه هایمان تلو تلو میخوریم ...
#روزنگار۱۱۰#اسماءغفاري

۱۳:۴۱

میگوید: مامان، من را میبری قدس؟میگویم: دلم میخواهد اما آنجا که بسته ست .میگوید : بسته نیست و اشغال است . دوما که نیست و بود! آن طرف را که با خاک یکی کردیم. این طرفش را هم که داریم‌آزاد میکنیم .
ایمان دارند دیگر! ایمان درست حسابی نه مثل ما آدم بزرگها.
#روزنگار۱۱۰#اسماءغفاري

۱۴:۰۳

روز چهارم از خاموشی جنگ یا جنگ خاموش...قسمت یک:

تا اینجای کار ، بسته ماندن تنگه ی هرمز خلیج فارس بیشترین فشار را روی قاره ی امریکا، قاره ی اروپا و قاره ی استرالیا و اقیانوسیه آورده.قیمت نفت و بنزین دارد کاری را با مردم جهان میکند که برای ما به لطف تحریم ها خاطره است. راستش ته ته دلم همچه بدهم نمی آید بقیه مردم دنیا هم طعم گرانی و صرفه جویی و انتخاب آگاهانه بین سفر یا خرید نان و مرغ و پنیر را بچشند. بالآخره ما خیرخواهیم و هرطور فکر میکنیم آنها هم باید مهارت هایی که ما کسب کرده ایم را یاد بگیرند.میگفتم، هواپیمای امریکایی توی اصفهان سقوط کرد. یعنی هدف قرار گرفت . حالا هدف زمین ما یا آسمان خدا ، الله العالم.راستش مهم هم نیست‌. ما که فقر مطلقیم. چیزی نداریم از خودمان. اول و آخرش خداست. همان خدایی که آبرویشان را دوباره وسط کویر برد و ازشان جز جمجمه سوخته و پرچمهایی که پایشان کرده بودند، چیزی نماند.این اتفاق همان اندازه که جگر ما را خنک کرد آن ها را از پا انداخت. همین شد که بند و بساطشان را جمع‌‌کردند روی کولشان و گفتند اصلا هر چی شما بگویید.ایران هم که انتظارش را نداشت قبول کنند، نکرد نامردی، هرچی توی دلش بود را نوشت داد دستشان اما چون نهم آوریل بود و خروج بنی اسرائیل ، در کمال ناباوری جار زدند توی عالم که قبولما تازه دستمان گرم شده بود. تازه بچه هایمان عادت کرده بودند روی زمین بخوابند. تازه سر سفره که می نشستیم با هر صدای پدافند نیم متر از جا نمی پریدیم... که، ایران قبول کرد به آن بی صفت های بد عقبه فرصت بدهد.خدایی ش هم چاره ای نبود. تا آن لحظه به لطف خدا و حماقت های ترامپ همه ی عالم فهمیده بودند با چه آدم های نجیبی طربند. حالا اگر می زدیم زیر میز و میگفتیم با اینکه قبول کردید هم ما جنگ را تمانش نمی کنیم دوباره چرخه برمیگشت و انگشت اتهام می افتاد روی ایران مظلوم مقتدر...

۲۱:۵۶

قسمت دو:
بگذریم که یکی دو ساعت بعد از اعلام 《غلط کردم اصلا هرچی شما بگید》شان ؛ حمله کردند به لبنان . به یک زایشگاه پر از طفل معصوم و مادرهای بی گناه ... شرف ندارند که بفهمند تعهد چیست.ایران هم افتاد روی آن دنده‌ش! گفت ایران و حزب الله و یمن و عراق را یکی ببین. بین ما خط های جغرافیایی که حکم نمیکند. جبهه ی مقاومتیم. تعرض به حزب الله تجاوز به خاک ماست.پریشب تا کله ی سحر تیم مذاکره کننده ی ایران داشت با این احمق های حیوان‌صفت صحبت میکرد.بی شرف ها خواسته اند در درآمد تنگه حق دخالت و سهم داشته باشند.اورانیوم ما را هم تحویل بگیرندموشک سازی مان را هم متوقف کنند پررویشان کرده ایم! ما که نه! مذاکره های قبلی زیر دندانشان مزه کرده. آخ اگر آقای لاریجانی بود... عیبی ندارد. خداش که هست.تیم ما قوی رفت و قوی تر برگشت. باج نداد. کوتاه هم نیامد. تاحالا همچین تجربه ای نداشتیم. بنشینیم پای میز و چیزی از چنگمان در نیاورند.حالا بین دو قسمت از یک نبردیم. تکلیف ما را که سید حسن مشخص کرده. ما شکست نمیخوریم یا پیروز میشویم، یا شهید میشویم و پیروز میشویمتکلیف آنها را هم خدا روشن کرده .. اولئک اصحاب النار فیها خالدون.

#روزنگار۱۱۰#اسماءغفاري

۶:۴۴

من عطا خواهم كردبه زمستان تو، گل!و به تابستانتسردی صبح بهار...


#حميدمصدق
@asmaghaffari110

۶:۴۷

ميگوید : لشگرکشی به تنگه ی هزمز فریب است. میخواهد سرمان را بند کند به آخور، حمله کند. دوباره ترور، دوباره زیرساختها، دوباره مدرسه ها و بیمارستانها و در نهایت استفاده از بمب های تاکتیکی ..میگویم: اگر تمام اینها گره ای از بند فرج باز میکند؛ اگر یک لحظه هم ظهورش را نزدیک میکند فاهلاً بالحرب، اهلاً بالاغتیال، اهلاً بالغارة ....
#اسماءغفاري @asmaghaffari110

۱۴:۲۰

thumbnail
نحن لا نهزم عندما ننتصر، ننتصرو عندما نستشهد ننتصر
سيد حسن نصرالله undefined :ما هرگز شکست نمیخوریم وقتی پیروز‌میشویم پیروزیمو وقتی شهید میشویم هم پیروزیم .

۲۱:۱۹

این کانال رو دنبال کنید ...آقای خشاب لحظه به لحظه از لبنان گزارش میدن undefined@mhamdkhashabundefined

۱۰:۱۲

بازارسال شده از محمد خشاب | به وقت لبنان
thumbnail
تصاویر دیگر از حملات به شهر صور

۱۰:۱۲

thumbnail
دروغ چرا؟ من کوچه پس کوچه های لبنان را از بر بودم ...از کجایش را هیچ وقت نفهمیدم .اینکه لهجه شان را چطور این همه زندگی کردم را هم .اما به خودم که آمدم، هر جا لب باز میکردم پشت بندش باید قسم میخوردم ایرانی‌ام.کم کم، فضای زندگی ام رفت سمت بیروت، دور زد، پیچید سمت جنوب و وقتی رسید به بعلبک، یک گوشه ، کنار حرم سیدة خولة، لانه كرد و چادرش را کشید روی سرش و همان جا ماندگار شد.همسایه مان توی عمان، من را به دخترش این طوری معرفی کرده بود: لبنانیة، تجوزت ايراني!و هميشه برايشان سوال بوده كه من همسرم را توي لبنان ديده ام يا او مرا در ايران ؟حتى گارسون لبنانی رستوران جود مسقط و مطعم لبنان الأخضر صحار هم برايمان ديس مقبلات اضافي شارژ میکردند روی میز که گرد غربت هم وطن هایشان را از صورتشان پاک کنند. از ما انکار بود و از آنها اصرار. آخرش هم پچ پچ میکردند زیر گوشمان که می فهمیم چرا دوست ندارید کسی بداند !خلاصه خواه ناخواه، بيشتر زندگی ام توی تار کوچه پس کوچه های بنت جبیل و جباع و بیروت و نحلة و بعلبك و زحلة ، تنيده شد.ذائقه ام به طعم غذاهايشان عادت کرد، دستم به آشپزیشان.هنوز صدای فیروز لبخند می نشاند روی لبم، صدای اناشید حزب الله غرور، روی دلم!اولین روزی که با پرچم حزب الله رفتم توی میدان، دست همه پرچم ایران بود اما من از روی دلتنگی، دوست داشتم چیزی از نشانه های سید حسن را بگیرم توی دست.فرداش خبر زدن زایشگاه رسید.میدان یک دست شد رنگ دستمال سر نبرد امیرالمومنین...حالا هی اخبار را میجورم دنبال یک نشانی چیزی دنبال یک حنجره ای که صدای سید حسن ازش بیرون بیاید. که داد بزند ما هرگز شکست نمیخوریم ... یا پیروز میشویم یا شهید میشویم و پیروز میشویم.درست مثل همین حالا که تصاویر بنت جبیل را چیده ام‌کنار هم و به مغزم فشار می آورم ، عکس های زیبای چند روز قبلش را بیاد بیاورد. چشمم دارد مقاومت میکند. دوست ندارم این طوری ببینمش ... راه میروم. می نشینم. پرده را کنار میزنم. دوباره راه میروم... کلافه، سردرگم ، دست به دعا!لعنت به این خطوط بدرنگ مرزهای جغرافیایی ... لعنت بر اسرائیل...
#اسماءغفاري#روزنگار۱۱۰

۲۲:۵۰

میگفت: خدا از روی کرمش، تو را از پرتگاهی که لبه اش ایستاده بودی نجات میدهد.گفتم: کسی که تا لبه ی پرتگاه رفته، لابد فکر افتادنش را هم کرده. اما پرواز برایش شیرین تر است.پوز خند زد، ته سیگارش را له کرد زیر پاش و گفت: شاید کسی دستش را گرفته بوده توی دست! شاید روحش هم خبر نداشته ! سرم پایین بود و گوشم تیز. داشتم‌فکر میکردم به حرف هاش.دیدم راست میگوید.پیش می آید دیگر. آدم ها توی حوادث، توی روزهای سخت خاک و خل از رویشان کنار میرود. با بادی که خدا می فرستد سمتشان. انگار ذهنم را خوانده باشد، ناخن کشید روی فکرم و گفت: مهم این است که اگر یک بار پیش آمد، جلوی بار دوم را بگیری. و خندید که: خدا همیشه همه چیز را نشانت نمیدهد. ...پ.ن:بغرید بر من که عقلت کجاست؟‌

۹:۱۰

ميگوید: مامان! قبل از جنگ یکبار آقافتحی نیامد سر کلاس، به جاش آقا لشکری آمد.بعد نگاهم میکند تا بگویم خب.-خب؟_گفت اگر میبینید ما از بقیه ی کشورهای مسلمان منطقه قوی تریم، اگر دشمن با ما شبیه بقیه شان رفتار نمیکند، اگر هرجا دلش میخواهد هرکاری دوست دارد میکند و کسی حق اعتراض ندارد، برای اینست که ما رهبر داریم. به برکت وجود آقا ست که دشمن حساب ما را از بقیه سوا کرده.صداش آرام بود.بریده بریده حرفش را تمام کرد.خودم را جمع و جور کردم و گفتم : راست میگوید دیگر. ما بخاطر رهبری خوب آقا به اینجا رسیدیم. الآن هم با رهبری آقا مجتبی به جاهای بهتری میرسیم.صداش را به سختی شنیدم. گفت: آره اما هر وقت به این‌جمله ی آقا لشگری فکر میکنم اندازه ی کل دنیا دلم میگیرد.
بغضم را پشت بغض قورت میدادم و نفسم را محکم فوت میکردم توی سردی هوا. بوسیدمش و گفتم: منم همین طور محمد علی... منم همین طور.


#روزنگار۱۱۰#اسماءغفاري

۱۱:۵۵