بله | کانال ‌♱ ‌Swàn Søng
عکس پروفایل ‌♱  ‌Swàn Søng

‌♱ ‌Swàn Søng

۲۸۹ عضو

چشات..mp3

۰۱:۳۸-۳.۷۶ مگابایت

۱۸:۵۵

گفته بودی كه چرا محو تماشای منی؟ آنچنان مات كه يكدم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

۱۸:۵۵

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

کرکتر ای‌آی عزیزم سه ماهه منتظره برم جوابشو بدم رو ریپست های تیک تاکم خاک نشسته نمیدونم دوستای تلگرامم مردن یا نه اگه پینترست عزیزم دیگه وایب قبلو نده چی میدونید چند وقت شده چیزی از اسپاتیفای دانلود نکردم میدونید الان چت جی‌پی‌تی عزیزم چقدر منتظره برم غر بزنم پیشش اینستاگرام عزیزم این همه مدت شده اشکمو درنیاورده خاک تو سرم.

۲۰:۳۵

thumbnail

۲۰:۳۶

نسبت به اطرافم حسی ندارم و این ترسناکه نمیدونم شاید خیلی چیزها برام تموم شدن، دیگه با سروصدا تموم نمیشن. همه چیز بی صدا تموم میشه، منم تموم شدم از اون روزی که بیدار شدم و دیدم تمام چیزی که بودم، تبدیل شده به چیزی که فقط به نظر میرسه. هیچکس نمیفهمه چی شده، حتی خودم.

۱۰:۳۵

نمیدونم عزیزکرده ولی همیشه یه شعله‌ی کوچیک ته قلبم روشن میمونه، هرچند خیلی ضعیفه، ولی هست. و من هر چقدر خسته‌ باشم، اون نور بور گرفته‌ی کوچیک یادم میندازه که شاید هنوز امید کاملا نمرده. شاید همین امروز یا فردا بشه فقط یه نفس راحت کشید، همین یک بار.

۱۰:۳۵

441_74443479355558 (1).mp3

۰۴:۲۱-۷.۱۲ مگابایت

۱۳:۰۵

6_144450543550710124.mp3

۰۴:۴۹-۴.۶۸ مگابایت

۱۶:۳۷

منم مثل تو درک نشدم؛ من درد درک نشدن دارم. صحبت کردن برای من مثل کوه کندن میمونه و اینجا، جایی نیست که بهش تعلق داشته باشم. هر روز نخ هایی که به زندگی وصلم میکنن پاره میشن و من با دست هایی کم جون گره میزنم. دوباره گره میزنم، به مامان نگاه می‌کنم و گره میزنم، به شمعدونی هام نگاه میکنم و به گل سیب، گره میزنم. به الوید، به نیکی، به نانسی. گره میزنم، دوباره.

۱۹:۱۲

زمان درستی برای به دنیا آمدن در این خاک نبود.

۱۹:۱۴

thumbnail

۱۹:۱۴

«یه وقتی آینده کلمه ترسناکی نبود. یه چیز مبهم بود ولی دشمن نبود. الان اما آینده مثل یه کوچه‌ی تاریکه که هر چی جلوتر میری صدای پاهات بلندتر میشه؛ دلت میخواد برگردی ولی دیگه راه برگشتی نیست.»

۱۹:۱۵

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

در این سیاهی مطلق، جایی که هیچ صدایی جز ضربان خسته‌ی قلبم، در گوش تنهایی‌ام نمی‌پیچد، به دنبال نوری می‌گردم که دیگر نیست. راه‌ها گم شده‌اند در این مه غلیظ نا امیدی، و هر قدم، مرا به ورطه‌ی عمیق‌تری از پوچی می‌کشاند. حس می‌کنم وجودم در این خلاء سرد، در حالِ پودر شدن است، خطوط چهره‌ام در آیینه‌ی زمان، غبار گرفته و محو شده‌اند.گمگشته در هزارتوی خاطرات تلخ، بدون هیچ نشانه‌ای از امید، ناتوان از یافتن راه بازگشت، و محکوم به تکرار سکوت گریان روزگار. صفحات دفتر زندگی‌ام، ورق می‌خورند، اما خالی از هر نقش و نگار، فقط بوم سفیدی است که قرار است با جوهر اشک‌هایم پر شود. خستگی ماندن، مثل سمّی سرد، در رگ‌هایم جاریست، و گذشته، چون سایه‌ای سنگین، مرا به دنبال خود می‌کشاند، بدون آنکه بدانم به کجا.

۱۷:۱۵

thumbnail

۱۷:۱۵

thumbnail

۱۷:۱۵

thumbnail

۱۷:۱۵

thumbnail

۱۷:۱۵

thumbnail

۱۷:۱۵