بله | کانال ⏰️به وقت رمان📚
عکس پروفایل ⏰️به وقت رمان📚

⏰️به وقت رمان📚

۹۲۷ عضو
thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedبه وقت دلدادگیundefined

-نیما... -هوم-تا حالا عاشق بودیدر دلش خندید.خر بودم اما عاشق نه.... ولی حالا.. حالا که دستانش در خرمن موهای فاخته می پیچید.. حالا که عطر حضورش سرمستش می کرد.اشتباهات گذشته وصله ناجوری برایش بود.به او نگفت قبلا زنی را صیغه کرده...حالا می فهمید اصلا مهتاب مه غلیظی بود در زندگیش که فقط روزگارش را تار کرد و دیگر اثری از او نیست-نه نبودم ....ولی یه مرگم شده تازگیا....قلبم زیادی تند تند میزنه. ...داری با من چی کار می کنی...هنوز حرفش تمام نشده بود در اتاق باز شد.مادر جان داخل آمد-همه منتظر شما هستن .اینجا نشستین تا فاخته آمد جواب دهد نیما پیش دستی کرد-فاخته یهو حالش بد شد گفتم دراز بکشه حالش جا بیاد.فاخته بلند شد و نشست -خوبم الان بریم دیگهحاج خانم نگران نگاهش کرد-راست میگی مادر. ...رودر بایستی نکنی لبخند زد اما رنگش پریده بود-نه واقعا خوبم...دروغ نمی گمنیما هم بلند شد.فاخته مانتو اش را تن کرد و شالی را آزاد روی سرش انداخت.حاج خانم بیرون رفت -منم حاضرمنیما جلو آمد عمیق نگاهش را به چشمان فاخته داد.این دختر حالش را منقلب می کرد. او را همانطور دوست داشت.. ساده و زیبا....ساکت و دلربا. ....غمگین و شاد ترکیب زیبایی بود فاخته.شالش را کمی جلوتر کشید و یک طرفش را روی شانه اش انداخت-دوست ندارم برقصی...حواست به فیلمبردار و اینجور چیزا هم باشه...هوا هم سرده لباست نازکه. ..یه لباس گرمتر هم بردار
باز هم چلچراغ دلش را روشن کرد.اینا همه دوستت دارم معنی نمی داد؟ ؟؟.. نیما عوض شده بود ...نه اینکه فقط حرف زدنش با او خوب شده باشد ....چیزهایی می گفت که در قلبش مهمانی باشکوهی بر پا می کرد. هر چه زبان چرخاند بگوید دوستت دارم جسارت نکرد .برق نگاه نیما تمام توانش را در حرف زدن ربود....اما در دلش فریاد کرد"من دوستت دارم نیما،عاشقتم"همینطور محو نگاهش بود که پیشانیش از بوسه نیما گلباران شدجشن عروسی فقط در رویای نیما و عاشقانه های بیشتر گذشت .در آسمانها سیر می کرد و در خیالات خود با او یک شب قشنگ داشت.کاش در همان شب می ماند و هیچوقت پیش نمی رفت.کاش در همان شب با زمزمه عشق نیما چشم می بست. فردای عروسی را به اصرار یک روز دیگر ماندند.شب در کنار هم با آرامش خوابیدند.شاید هیچ اتفاق در ظاهر بینشان نبود اما از درون در دل هر کدامشان بارانی از احساسات جریان داشت.با هم حرف می زدند اما گوهر احساساتشان بیرون میریخت. یک روز باقیمانده فقط با نیما در شهر گشتند و فاخته با شوقی عجیب همه جا را می گشت بدون اینکه احساس خستگی کند.برگشتند و حاج آقا و حاج خانم را گذاشتند و به خانه خودشان رفتند.ساکها را همان دم در گذاشتند.نیما خسته از رانندگی روی مبل حال ولو شد.فاخته هم کش و و قوسی به بدنش داد و با چشمانی متعجب به نیما نگاه می کرد که همانجا روی مبل از خستگی بیهوش شده بودمانده بود چه کار کند.به اتاقش رفت و پتویی آورد تا روی نیما بکشد. پتو را رویش کشید و خواست برود که مچ دستانش اسیر دستان مردانه اش شد-منو خوابوندی داشتی کجا میرفتی خانوم کوچولوشرمزده زیر چشمی نگاهی به نیما انداخت که با چشمان خمار خوابش به رویش لبخند میزد.صدایش دو رگه بود و خستگی از رویش می بارید.-فکر کردم خوابی-خواب که هستم ولی خب همیشه بیدارم کن تا سر جام بخوابم -باشه بیدارت می کنم از این به بعددکمه پیرهنش را باز کرد و پیراهنش را در آورد و روی مبل انداخت.دوباره دستان ظریفش را در دست گرفت و با خود به اتاقش برد.قلب فاخته هر آن نزدیک بود از قفسه سینه در آید.درست است قبلا هم کنارش خوابیده بود اما امشب ... این اتاق ....حال و هوایش فرق داشت....عرق از تیره پشتش می چکید.در که پشت سرش بسته شد همانجا ایستاد.درست روبرویش نیما بود که آنچنان زیبا به او زل زده بود.دستهای گرمش که روی شانه های ظریفش نشست از خجالت سرش را پایین انداخت.چانه اش که با دستان نیما بالا گرفته شد در چشمان سیاهش زل زد-جات....جات از این به بعد اینجاست . اگه پیشم نباشی خوابم نمیبره.چشمان افسونگرش با هاله ای از اشک شفاف شد .امشب در کنار او آرام بخش ترین و روح نوازترین شب عمرش می شد.مثل شبهای دیگر در کنارش دراز کشید .نیما آنقدر خسته بود که تا چشمانش را بست خوابش برد.اما خواب به چشمان فاخته نمی آمد.

#رمان #رمان_۸ #به_وقت_دلدادگی #پارت_۳۸

۱۸:۱۱

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedبه وقت دلدادگیundefined
صبح ارام از جاش بلند شد واز اتاق خارج شد.فاخته غرق خواب بود.میشد، با فاخته هم میشد؛ اگر کمی این عذاب درونی اش کمتر میشد.وقتی وارد هال شد و میز صبحانه را دید نا خود گاه لبخند بر لبش آمد حس خوبی درونش غوغا می کرد....زنی بخاطر او از خواب صبحگاهی زده بود.چای و صبحانه برایش گذاشته بود.اینکه برای کسی اینقدر اهمیت دارد پر از غرور و خوشحالی میشد.به صدای پیامک گوشی اش ،پیام را باز کرد....از مهتاب...باز هم مهتاب....حال خوشش پرید...مهلت خواسته بود بازهم در آن خانه بنشیند.*با خوشحالی و کلی حرف به مدرسه رفت.چقدر تعریف کردنی برای فروغ داشت.آنقدر خوشحال بود که بدون حرف هم فروغ فهمید این روزهایشان خیلی زیبا می گذرد.ساعت تعطیلی بود و از در مدرسه بیرون آمدند .برای لحظه ای فقط ایستاد و در ناباوری به نیمایی نگاه کرد که کنار ماشینش به انتظار او تکیه زده است. با لبخند دست فروغ را هم گرفت و به سمت نیما رفت.نیما هم تکیه اش را از ماشین برداشت و دست در جیب کاپشن او را تماشا می کرد.به نیما رسیدند.فروغ برای سلام پیش دستی کرد-سلام آقا نیما ...خوبینفاخته هم با خوشحالی سلام کرد-سلام....اینجا چی کار می کنی. ...راستی این دوستم فروغهرو به فروغ کرد-خوشبختم.....خب کارم زود تموم شد اومدم دنبالت.با فروغ خداحافظی کرد و نشست.ماشین را به حرکت در آورد -اومدم بریم یه جایی-کجابدون جواب دادن راه افتاد.دیگر تحمل نداشت.از خوشحالی استفاده از موبایل که نیما برایش خریده بود سریع از ماشین پیاده شد و بدو سمت پله ها رفت .نیما دیگر صدایش در آمد-یواش فاخته.... صبر کن منم بیامپشت سرش بالا می رفت و به شادی اش می خندید.پشت در خانه رسیدند.پاکتی جلوی در خانه اش روی زمین بود فاخته دولاشد و پاکت را برداشت-اون چیه شانه اش را بالا انداخت-نمی دونم نوشته ای چیزی ندارهدر را باز کرد تا فاخته داخل برود یادش آمد کیفش را در ماشین گذاشته است-فاخته برو تو من برم کیفم رو از ماشین بیارم
کیف را برداشت و دوباره بالا آمد .در زد اما در را باز نکرد.چند بار در زد و دید درا را باز نمی کند کلید انداخت و در را باز کرد-برای چی هر چی در می زنم در و باز نمی کنیوارد هال شد .فاخته را دید غمگین به چند عکس توی دستش نگاه می کرد. جلو رفت و یکی از عکسها را از دستش کشید.با چشمانی از حدقه در آمده به عکسهای در دستش نگاه می کرد...آخ ...مهتاب.....مهتاب لعنتی.....مهتاب بی همه چیز عکسها را روی مبل پرت کرد و با التماس به فاخته نگاه کرد که لحظه ای چشم از عکسها بر نمی داشت-فاختهقطره اشک درشتی از چشمانش غلطید و روی عکس نیما افتاد.بغض مثل گلوله ای بزرگ جلوی نفس را گرفته بود.با هزار بدبختی لب زد-خیلی خوشگله آرام جلوی پاهایش روی زمین زانو زد.عکسها را از دستش بیرون کشید و روی مبل پرتاب کرد.هر کدام از عکسها گوشه ای پخش شد اما نگاه فاخته هنوز هم همانجا ثابت ماند.همانطور نشسته بود و به عکس خیالی اش زل زده بود.دستان نیما روی مچ دستانش نشست،همان دستها که دیروز آتشش می زدند حالا داشت منجمد می کرد.همیشه با خود فکر می کرد نیما قبلا با دختری بوده باشد اما نه اینطوری.نه تا این حد ..نیما دیگر اشباع بود که قبول فاخته برایش سخت بود.تجربه های خوبی داشت که حالا می توانست از حضور فاخته راحت بگذرد .آه نیمای لعنتی ....حال که او را تا سر حد مرگ دوست داشت چرا؟

#رمان #رمان_۸ #به_وقت_دلدادگی #پارت_۳۹

۱۸:۱۲

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedبه وقت دلدادگی undefined
‍‍-فاخته !!نگاهم نمی کنی؟!چشمانش را بالا آورد و در چشمهای نیما دوخت.او که او را اینگونه زیبا نگاه می کرد ببین در چشمان سبز آن زن چگونه نگاه می کرده است.حتما در خرمن طلایی موهای آن زن زندگی کرده است.رنگ و بویی نداشت فاخته در برابر او. عجب جنگ نابرابری -فاخته...اسم او را چطور صدا میزد.حتما بارها و بارها صدایش می زده تا در چشمانش نگاه کند.قطره اشک دیگری پایین افتاد....آه نیما چرا....چرا...-فاخته....اونجوری زل نزن یه جا ....آدم می ترسه....اون زن هیچ ربطی به زندگی ما نداره.....مال خیلی وقت پیشه ......مال زمان خریت منه....خریت!!!...عجب خریت زیبایی.....یعنی تمام حماقتها اینقدر زیبا هستند.... حتما دیگر....چرا هی چشمه اشکش می جوشید. ..خب نیما از اول هم او را نمی خواست ... چیز جدیدی نیست دیگردستانش را از دستهای نیما بیرون آورد و اشکش را پاک کرد. بازندگی آنقدرها هم اشک ریختن نداشت.او نیما را به خریت زیبای گذشته اش باخته بود.نه اینکه حالا آن زن زیبا رو باشد اما او در تمام دوران به او می باخت ....بد می باخت-مشکلی نیست. ..توضیح دادن ندارهشانه اش را برای بی تفاوت نشان دادن بالا می انداخت، اما چهره اش با یادآوری زن در هم و اشکش سرازیر میشد.خواست بلند شود اما نیما مانع شد-چرا گریه می کنی.....اون زن اصلا اهمیتی برای من نداشت که بهت چیزی نگفتم.....دروغ شاخدار به آن بزرگی. اهمیت برای فاخته داشت.هر وقت او را نگاه می کرد زنی در میانشان رخنه می کرد.دوباره بلند شد و اشکش را پس زد.-گفتم که مهم نیست... خب تو از اولم منو نمی خواستی حالا دلیل شو فهمیدم و قانع شدم.نفس عمیقی از روی کلافگی کشید-چرت نگو فاخته.....کدوم دلیل ....کدوم نخواستن...چرا اینطوری می کنیدستانش را بالا آورد-باشه باشه....من که چیزی نگفتم از کنارش گذشت. نگاهش نکرد.در تیله های مشکی نیما دیگر عکس خودش را نمی دید.زنی زیبا و مو طلایی دائما جلوی چشمانش رژه می رفت.دوباره مچ دستانش اسیر دستان نیما شد اما با شدت دستش را درآورد-فقط می خوام برم تو اتاقم... با من کاری نداشته باش
در اتاقش را بست و همان جا پشت در سر خورد و اشک ریخت. انتظارش را نداشت، از دیدن عکسهای نیما در کنار اون زن طرح لبخند نیما از یادش نمی رفت.کاش برای او هم یک بار از این لبخندها میزد. آن نیمای جدی و اخمو در کنار آن زن با آن لبخند دندان نما. اشکهایش را پاک کرد.می شد نادیده گرفت. چیزی نشده بود که . جز اینکه در امید واهی عشق نیما الکی داشت شنا می کرد؛ در حالیکه غرق شدنش حتمی بود. صدای در که آمد از گریه کردن ایستاد-فاخته . نکن اینجوری.... اون قضیه خیلی وقته تموم شدهبرای او تمام شده بود اما برای فاخته شروعی بد بود.حالا هر موقع به او نزدیک میشد چیزی در سرش نهیب می زد"با تو هر گز نمیشه"اینبار صدای در محکمتر بود. اه. حالا چرا اینقدر در میزد. چرا خودش را توجیه میکرد....او که طلبکار نبود از نیما.صدایی اسمش را از پشت در بلند صدا کرد. اهمیت نداد.خب چند روزی هم او خوش بود.پس حال چند ساعت پیش چی... وقتی دستش در دست گرمش فشرده شد....چقدر آدمها با بدنشان هم دروغ می گویند. دستهایشان دروغ می گوید... چشمها... زبانشان خیلی مکار است....مگر میشود دو بار عاشق بوددر تکان خورد و فاخته کمی از جایش جلوتر رفت.داشت در را هل می داد تا وارد اتاق شود .داد زد-از پشت در برو کنار ببینمدستش را به دو طرف دیوار زد تا کمی مقاومت کند اما زورش به فاخته لاغر مردنی می چربید. ناچارا از پشت در بلند شد و روی تخت نشست. اخمهایش در هم بود.نگاهش را گرفت .دوباره آمد و جلوی پایش روی زمین نشست.....اه ....فاخته دوست نداشت نگاهش کنددستانش روی پای فاخته نشست. ...-فاخته بزرگش نکن.....ببخشید باید بهت می گفتم شاید اما......حتی نمی خوام تو ذهنم به یادش باشم..... مهتاب فقط جیب منو خالی کرد و بس.....فاختهنگاهت نمی کنم ... فقط کافیست برق چشمانت مرا بگیرد ...دیگر تمام است ؛ خواهم مرد....صورتش با زور دست نیما بالا آمد -فاخته به من نگاه کناشک تمام صورتش را پوشانده بود.نیما را تار می دید.حسودی اش شده بود، نیما نمی فهمید. .نمی فهمید زنها دوست دارند تنها مالک قلب مرد مورد علاقه شان باشند اما.. آخ نیما....همه چیز خراب شده بود.او به رقیب فرضی اش باخته بود.دستی لای موهایش حرکت می کرد.چرا هی فاخته فاخته می کرد .. او که کر نبود اتفاقا چشم و گوشش باز شد.دیگر نمی شد بی قید کسی را دوست داشت ...

#رمان #رمان_۸ #به_وقت_دلدادگی #پارت_۴۰

۱۸:۱۲

thumbnail
undefined بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيم undefined
undefined امروز پنجشنبه
undefined۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵undefined۲۵ ذی‌القعده ۱۴۴۷undefined۱۴ مه ۲۰۲۶

undefined مناسبت‌های روز:لغو امتیاز تنباکو به فتوای آیت‌الله میرزا حسن شیرازی (۱۲۷۰ ه‍.ش) (۲۴ اردیبهشت)

undefinedذکر روز پنجشنبه؛ ‌
undefined لا اِلهَ اِلّا اللهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ الْمُبین undefinedنیست خدایی جز الله فرمانروای حق و آشکار
undefined             undefined             undefined    undefined    undefined     undefined    undefined    undefined         undefined             undefined    ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
undefined پروردگارا !
undefinedبه هر چه بنگرم...
undefinedتـو در آن آشکاری ..

undefined و چه مبارک است
undefinedروزی که با نام زیبای تو‌‌‌
undefinedو با توکل بر اسم اعظمت.
undefinedآغاز می گردد ای صاحب کرامت


برایت آرزو میکنم که سبز باشی
و سبز بودن یعنی همان که دلت
میخواد، بشود undefinedundefinedundefined

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌undefinedundefinedundefined
‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
سلام روز آخر هفته تون سراسر خوشی و خوشبختی undefinedundefinedundefined

#روزبخیری#استوری#شکرگزاری

لطفامطالب کانال روبا لینک برای عزیزانتون ارسال کنید .🙏❤️🌺❤️💐

۹:۱۳

بازارسال شده از Music|خاطره های گمشده 🎶

7Band - Ehsase Shak.mp3

۰۲:۱۵-۳.۱۶ مگابایت
احساس شک با صدای سون بند

#آهنگ_قدیم #سون_بند

undefinedundefinedموزیک ایرانیانundefined
Music|خاطره های گمشده undefined

۹:۳۸

thumbnail

سربازان سيد على خاك ميخورند اما خاك نميدهند🇮🇷❤️ #بسم‌رب‌شهدا 《فراتر از زندگی عشق است》 《 و فراتر از عشق شهادت 》 «ما را به قصد شهادت دعا کنید» مقام معظم رهبری : ما هرگز شهادت شهید سلیمانی را         فراموش نخواهیم کرد. (انتقام_سخت)

۱۶:۲۵

بازارسال شده از ادوایز | تبلیغات شبکه‌های اجتماعی
thumbnail
چین و چروک صورتت و کامل ازبین ببرundefined
ضدچین و چروک / رفع شل شدگی و افتادگی / رفع خط لبخند خط اخم خطوط پیشانی و روشن کننده و شفاف کننده پوست و کاهنده منافذ
با بیش از پنج سال سابقه فروش آنلاین ومشاوره محصولundefinedundefined
شماره تماس: 09378435301سبدخرید هم داریمundefinedundefinedارتباط باادمین و تهیه کرم بیومیمتیک عدد « 22 » رو ارسال کنیدundefined@sahelmadadi کانال undefinedble.ir/join/ESNEa3Sve6ble.ir/join/ESNEa3Sve6

۱۶:۲۷

بازارسال شده از ❤️❤️مادرانه❤️❤️
undefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined

این گل تقدیم به همه ی خانمای عزیز کانال undefinedکلیک کن روشسوپرایز میشی undefined

۱۶:۲۷

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedبه وقت دلدادگیundefined -فاخته یه چیزی بگو ... من می ترسم تو اینجوری نگاه می کنیدوباره تکانش داد... مغزش هم داشت تکان می خورد-فاخته...فاخته...فاخته.....تو رو جان هر کس که دوست داری یه چیزی بگوچه می گفت....دیگر دوستت دارم چه معنی می داد...اصلا دیگر بوی گند می داد. چرا اینقدر پریشان بود-فاخته. . .فاخته.....دیگر ندید .دوست نداشت ببیند... چشمانش را روی چشمان هراسان نیما بست*از اتاق بیرون آمد. فرهود هم گوشی را از کنار گوشش برداشت -خاموشهخودش را روی مبل انداخت و چشمانش را بست-کثافت....مگه دستم بهش نرسهفرهود هم روی دسته همان مبلی که نیما دراز کشیده بود نشست -حالش چطورهچنگی در موهایش زد-خوبه....اونجوری که یه لحظه نفسش رفت ...اوف...خیلی ترسیدم....اگه از دستش می دادم-می دونم باز به اخلاق سگیت بر می خوره ولی باید بهش می گفتی خب.احمق بالاخره تو گذشته تو بوده این زن دیگهبلند شد و نشست.سرش را میان دستانش گرفت-فکر نمی کردم اینجوری بشه.گفتم گورشو گم می کنه دیگه..ببین فردا یه سر برو دم خونه من....با سر تایید کرد-کار دیگه نداری -نه دمت گرم....اگه به مامان ایناا می گفتم یه بارم اونا سکته می زدن....حالا بیا و درستش کنروی شانه اش زد-قیافه خودتو ندیدی....داشتی پس می افتادی... می گم این دخترم حتمی دلش پیش تو هست که اینجوری به هم ریختدلش پیش نیما بود ....خدا کند....خدا کند الان که از خواب بیدار شود باز هم همان دختر شاد و خوشحال از خرید موبایل باشد .گوشی تازه اش هنوز همانجا روی میز بود.چقدر راحت حالشان دگرگون شد.دلش فقط فاخته را می خواست،هنوز به او ابراز علاقه نکرده بود وجهه اش پیش این دختر خراب شد.حالا بیا و ثابت کن خبری از عشق نیست.عشق آن است که در تو می بینمچشمانش را مالید.فرهود بلند شد-برم دیگه-بمون خب....کجا خواب الو ...یه چیزیت میشهپوزخند زد-من تنها کسی ام که اگه بمیرم هیچ کس خبردار نمیشهاخم کرد-حالم به اندازه کافی گرفته هست .تو دیگه بدترش نکن...اه روی مبل کنارش نشست-می دونم الان میگی بهت ربطی نداره اما تو ام ضایعی دیگه....خب مسخره مگه نمی گی می خوای دختر رو.....د...خب دست شو بگیر بتمرگ زندگی تو بکن دیگه ...این چه وضعشه آخه ...مثل دو تا راهبهمیان آنهمه دلمردگی از تشبیه فرهود خنده اش گرفت اما دوباره جدی شد-دارم سعی می کنم ...اما نمیشه...بهش نزدیک میشم احساس بدی بهم دست میده ... من حق ندارم اونو از دنیای دخترانه اش بیرون بکشمنفس عمیقی کشید-قبول دارم رفیق....کم سن و ساله قبول ....زود بوده ازدواج براش خیلی خب... اما می خوای چی کار کنی هان....بالا بری ،پایین بیای...اصلا شناسنامه تو آتیش بزن...چه فرقی می کنه....زنته....می خوای جوونمردی کنی طلاقش بدی خب دیگه بدتره که. ..میشه یه مطلقه کم سن و سال...به به...باب دندون گر گادستانش را مشت کرد-ببند فرهود-من حقیقتو بهت گفتم....حالا پاشو برو دیگه مثل پسر ای پاکیزه اتاق خودت بخواب.....منم یه کم بخوابم-تو چرا لالایی بلد بودی خودت خوابت نبردهمانطور که ساعدش روی چشمانش بود و دراز کشیده بود گفت-وضعیت من با تو فرق می کرد...هزار بار...ما رو نزاشتن بهم برسیم اما تو ....زنت کنار ته نازت زیاده...به جای این حرفا برو بگیر بخواب.اون چراغم خاموش کنچراغ را خاموش کرد و به اتاق فاخته رفت.فرشته کوچکش آرام خوابیده بود.آبشار شبرنگ موهایش روی تخت ریخته بود و دلش را می برد. کنارش روی تخت نشست.پشتش به او بود اما در خواب هم غمگین بود.دست در میان گیسوان شبش کرد-اگر منو نبخشی...دنیا رو دیوونه میکنم. ...من بدون تو چه کار کنم دختر....

#رمان #رمان_۸ #به_وقت_دلدادگی #پارت_۴۱

۱۸:۰۹

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedبه وقت دلدادگی undefinedدر جایش غلتی زد. با دیدن نیما که روی زمین اتاقش خواب بود سریع بلند شد و نشست. دیشب را به یاد آورد آنقدر حالش بد شده بود فقط صدای داد نیما را می شنید اما انگار دست روی گلویش گذاشته بودند نفسش بالا نمی آمد. دوباره غمگین نگاهش کرد.چه فایده آنهمه دلواپسی.....او قبلا هم این حالتها را برای کسی دیگر داشته است. موهایش دیگر حوصله اش را سر برده بوند.چه فایده داشت اصلا تا آن سر شهر بلند باشد ،وقتی عطرش به مشام کسی نمی رسد.روبروی آینه اش رفت. از قیافه زرد خود جا خورد. صورتش لاغر شده بود و چشمانش بیحال بود.شور و شوقی برایش نمانده بود.بدون شانه زدن موهایش را بافت و همان مدلی که مادرش همیشه می پیچید جمعش کرد. آه از دست این اشکهای مزاحم. یاد مادرش افتاد. با خودش گفت حق داشتی هیچ وقت پدر را نخواستی، او هم قبلا زن دیگری داشت. دوباره نگاهش به نیما افتاد.چقدر دوست داشت دست در مو های مجعدش کند و فر درشت موهایش را با انگشت بپیچاند.انگشتانش را قفل انگشتان مردانه اش کند و آرام سر روی شانه اش بگذارد...آه کشید ...یادش آمد اینها همه آرزوست...نه اینکه بر آورده نشود اما ....بیخیال آنهمه فکر داشت به سمت در اتاق می رفت که ناگهان دستش کشیده شد و دقیقا روبروی نیما روی زمین افتاد. دستش را کشیده بود و حالا با چشمان خواب آلودش نگاهش می کرد.چرا اینهمه نگاهش می کرد. سرش را پایین انداخت. لعنت به دستهایش که باز هم گرم بود و آتشش می زد. دستانش را دوطرف صورتش گذاشت، گونه هایش گر گرفت-بدون روسری داشتی می رفتی بیرون؟سر از حرفش در نیاورد.اصلا حوصله اش را نداشت. سرش را تکان داد تا از حصار دستهایش خلاص شود اما محکمتر دستانش را روی صورتش گذاشت. صدایش رنگ التماس داشت-فاخته ....چرا اینجوری می کنی. به من نگاه کنبا سماجت هر چه تمامتر نگاهش را از او گرفت. سرش را محکمتر بالا آورد و با اخم تشر زد-بهت می گم به من نگاه کنفاخته اگر می دانست با نگاه نکردنش چه دردی به جانش میریزد.نگاهش را به چشمان نیما داد. باز هم چشمه اشکش جوشید ....آخ از دست این اشکها.....نگاهش غمگین شد-چرا باز گریه می کنیخودش هم نمی دانست دردش چیست.هر موقع نگاهش می کرد به همان زن حسودی اش میشد.همان زنی که در یکی از عکسها دستش لای موهای نیما بود. غرور دخترانه اش نیما را فقط برای خودش می خواست. نیما فقط برای خودش باشد؛ از تمام سهم نداشته هایش چه میشد نیما فقط برای او بود. همینطور اشکش می آمد. -به چی قسمت بدم فاخته....تو رو قرآن اینجوری گریه نکن.....بازم حالت بد میشه... به اندازه کافی ترسوندی منو دیشب.....عزیز دل نیما اینبار بغضش پر صدا ترکید. دروغ می گفت او عزیز دل نیما نبود.نمی دانست چرا زبانش بند آمده است.شاید حرفی هم نبود بزند.دوباره صدای التماسش بلند شد-تو رو خدا فاخته....نکن اینجوری....من یه غلطی یه زمانی کردم.. چوبشم خوردم...تو دیگه اینجوری تنبیهم نکن.سرش را آرام روی سینه اش گذاشت. همانجا که قلبش می کوبید.همین جا را می خواست... همین یک وجب جا در قلبش را برای خودش می خواست. بالاخره چشمه اشکش خشک شد....روی سینه نیما آرام شد...آه لعنت به نیما که دل فاخته دست از سرش بر نمی داشت.سرش را از روی سینه نیما برداشت.زیر چشمی نگاهش کرد و بلند شد.باید یک حرفی می زد والا دق می کرد-من هیچ گله ای از هیچ کاریت ندارم فقط دلم برای خودم میسوزه...برای خودم که دیگه می تونم گریه کنمآمد جوابش را بدهد در اتاق زده شد.شالش را از روی شوفاژ برداشت و روی سرش انداخت. نیما در را باز کرد. دوستش فرهود پشت در بود. سلام داد او هم آرام جوابش را دادلحظه ای اندازه یک پلک زدن کوتاه چشمانش در چشمان فرهود افتاد. فرهود سریع نگاهش را گرفت. آخ لعنت به این چشمها ...چشمهایش چشمهای رویا بود...همانجور محزون....همانجور غمگین... چشمهایش مثل چشمان عشقش بود. نیما موشکافانه نگاهش میکرد انگار می خواست از وسط نصفش کند.-من دارم میرم دنبال همون کاری که گفتی. خبری داشتم بهت زنگ می زنم.سریع خداحافظی کرد و در را بست.

#رمان #رمان_۸ #به_وقت_دلدادگی #پارت_۴۲

۱۸:۰۹

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedبه وقت دلدادگی undefined
‍‍به محض بسته شدن در، شالش را از سرش کشید و روی تخت پرت کرد.بدون توجه به نیما در کمدش را باز کرد لباس و حوله برداشت.نیما هم مثل کودکی دنبالش راه افتاد.انگار فقط مامور این بود که دنبال فاخته راه بیافتد و منتظر توجهی از جانب او باشد.جلوی در حمام مکثی کرد دوباره برگشت و به اتاقش رفت.از داخل کشوی میز توالت یک قیچی برداشت و دوباره به راهش ادامه داد.نیما هم مثل سایه دنبالش می رفت با دیدن قیچی در دستش، شصتش خبردار شد باز هم دیواری کوتاهتر از موهایش گیر نیاورده است.شاید هم فهمیده بود رگ حیات نیما لابلای موهایش گیر کرده است. سریع جلویش پیچید و راهش را به حمام سد کرد.فاخته خواست از او بگذرد اما نشد...اجازه نداد... ابروهایش اخم داشت...چشمانش ترس...التماس .. خواهش -قیچی می خوای واسه چی عجب آدمی بود این پسر. او که هیچوقت برای هیچ چیز باز خواستش نکرد حالا چرا دائم طلب کار است-می خوام موهامو کوتاه کنم؛ حرفیه؟ دسته قیچی را گرفت که فاخته هم سریعتر به آن چسبید. قیچی را می خواست با زور از دستش در بیاورد. تا دید زورش به این زورگو نمی رسد داد زد-ای بابا !!!به تو چه ربطی داره دلم می خواد کوتاه کنم...اصلا قیچی برداشتم برم تو حموم فرو کنم تو قلبمهمینجور ایستاده بود و در چشمان عصبانی فاخته نگاه می کرد-تو خیلی بیجا می کنی! بده به من قیچی رواز یک لحظه غفلت نیما استفاده کرد و قیچی را از دستش کشید.تقصیر خودش بود.می خواست زیاد به فاخته زل نزند.از او جا خالی داد و سریع به حمام رفت و در را بست.محکم به در حمام کوبید-وای به حالت یه سانت از موهات کوتاه بشه.خودم خون تو می ریزمصدای باز شدن دوش آمد .ای فاخته بد جنس... شکنجه گر خوبی بود .محکم در موهایش چنگ انداخت .حال درونش از موهای آشفته اش پیدا بود.پشت در حمام ایستاده بود و هر دو سه دقیقه یکبار به در می کوبید-زود بیا بیرون دیگهآنقدر کلافه اش کرده بود که از همان زیر دوش فریاد زد-برو پی کارتدوباره به در کوبید-فاخته می یای بیرون یا درو بشکونمآخر سر عصبانی شد و دوش را بست-اومدم بابا...خفم کردی پشت در حمام ایستاده بود. تا از در بیرون آمد،نیم تنه اش را وارد حمام کرد و سطل آشغال را وارسی کرد. با دیدن یک دست بلند موی سیاه پاهایش سست شد. سریع بیرون آمد و به سمت فاخته رفت از پشت حوله را از سرش کشید.موهایش با حوله کشیده شد و صدای داد فاخته هوا رفت-چی کار داری می کنیکمند موهای خیسش آویزان ماند و آب از آن چکه می کرد.پس آنهمه مو از کجا کم شده بود.نگاهی به صورت قرمز فاخته انداخت. لبخند موذیانه ای روی لبهای فاخته نشست.هر چه سعی کرد نتوانست موهایش را کوتاه کند اما برای حرص دادن نیما از چتریهایش کوتاه کرد. کمی به قیافه ناراحتش جدیت بخشید و حوله را از دست نیما کشید-بده به من یخ کردمحوله را روی موهایش انداخت. پشتش را به او کرد که برود اما در حصار دستانش گیر کرد.اصلا نیما دوست داشت او را با گرمای وجودش بسوزاند.از برگهای نازک احساسش باز داشت دود بلند میشد.میسوخت و حسرت می خورد. همیشه جوری میشد دوستت دارم در دهانش می ماسید.زمزمه غمگین نیما را کنار گوشش شنید-دیگه هیچوقت این کارو نکن ... نکن فاخته.. آتیشم نزنداشت دیگر خفه میشد.نیما را داشت و نداشت.برای او بود و نبود.کاش فاخته هم موهایش طلایی بود .... آنوقت شاید او را در عشق گول می زد. دوباره شروع شد.....بغض کردن و حرف نزدن. .. آه کشیدن و دم نزدن...باز هم آن زن زیبا جلوی چشمانش به رقص در آمد....انگار به ریش نداشته فاخته می خندید... دست روی دستهایش گذاشت و فشار داد تا این زنجیر محکم را باز کند-بزار برم ...ولم کنهیچ چیز نمی گفت و فقط او را محکم گرفته بود.صدای زنگ موبایلش رشته افکارش را پاره کرد.از جایش تکان نخورد. فاخته کلافه از سکوت او آخر قفل دستانش را باز کرد-برو به تلفنت جواب بده.. شاید از طرف آدم مهمی باشهاو هم بلد بود پس. .....خورد کردن غرور نیما رو خوب یاد گرفته بود....دوباره صدای زنگ موبایلش بلند شد. ناچارا به سمت گوشی رفت. فاخته از فرصت استفاده کرد و به اتاقش رفت اما گوشش به صداهای بیرون بود.چه کسی بود به نیمای او زنگ زده بود.

#رمان #رمان_۸ #به_وقت_دلدادگی #پارت_۴۳

۱۸:۰۹

thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedبه وقت دلدادگی undefined
دکمه پاسخ را فشار دادی-بلهصدای همهمه نمی گذاشت صدای آنطرف واضح به گوشش برسد-الو نیما....آب دستته بزار زمین .....بیا دم خونت.... سریع بیا ها... بجنب....-چی شده فرهود ...اتفاقی افتادهاینبار صدای بلند فرهود را شنید-ببین نیما سند خونه رو هم بیار... زود باشسریع به اتاقش رفت و لباس پوشید. باید بیخیال منت کشی از فاخته میشد.سند خانه دستش نبود پیش پدرش بود.کاپشنش را هم پوشید و از در اتاق بیرون رفت.به صدای سشوار ،در اتاق فاخته را زد.داشت موهای زیبایش را خشک می کرد.امروز که موهایش را کوتاه نکرده بود انگار جانش را نجات داده بود.رفت و پشت سرش ایستاد.جلاد از آینه هم نگاهش نمی کرد. سشوار را خاموش کرد و بلند شد.بازوی لاغرش را در دست گرفت و به سمت خودش برگرداند-باید یه سر برم بیرون ...بر میگردم....اخم نکن دیگه....درم از پشت قفل کن باشهاشک فاخته دوباره در آمد.اصلا نمی فهمید چرا تا حرف می زد فاخته گریه می کرد-گریه نکن دیگه....زود بر می گردمداشت می رفت اما دوباره برگشت.چند ثانیه ای نگاهش کرد و سریع از اتاق بیرون رفت.در را که باز کرد چشمش به پسر همسایه افتاد.نمی دانست چرا حس بدی به این آدم دارد.سلام داد .آرام جوابش را داد و در را بست.خودش در را قفل کرد.سوار ماشینش شد و با آخرین سرعت به سمت خانه خودش به راه افتاد.
آرام و قرار نداشت.دلش گواه بد می داد.جلوی برج همهمه بود و فرهود با مرد مسن چاقی که یک پیپ هم کنج لبش بود حرف می زد.فرهود تا چشمش به نیما افتاد رو به همان مرد مسن کرد و با دست نشانش داد-بفرمائید صاحب این خونه ایشوننزنی با فیس و افاده رو ترش کرد-در هر صورت این خونه رو ما خریدیم آقا...امروز هم اینجا اسباب می یاریمنیما با زور آب دهانش را قورت داد.اینها چه می گفتند. رو به فرهود کرد-جریان چیه فرهود نگاه نگرانش را بین او و مرد مسن رد و بدل کرد-چه جوری بگم....اومدم خبر از مهتاب بگیرم همون جور که گفتی. ...فقط آروم باشیا نیما....ظاهر اون عفریته خونه رو وکالتی حالا به چه دوز و کلکی فروخته به این آقا.متاسفانه همه وسایل خونت رو هم فروخته. سرت کلاه گذاشته به چه بزرگی.خونه به اون گرونی رو سیصد میلیون داده به این آقاخشکش زده بود.با ناباوری به دهان فرهود چشم دوخته بود.خانه نازنینش .یادگار برادرش....ای داد بی داد....این خانه را اول پدر برای نریمان خریده بود که بعد از فوت دلخراشش به اسم نیما برگشت.آبروریزی از این بیشتر .....افتضاح پشت افتضاح...تا کی باید تاوان این اشتباه را می داد.کاش همان موقع با آبرو ریزی از خانه بیرونش می انداخت. فقط خواست مدارا کند تا بی سر و صدا گورش از زندگیش پاک شود اما چه مفت همه چیز را باخته بود...خانه اش را..دل فاخته را.....به آن همه کاره بی همه چیز باخت....به همین راحتی.با احساس تیر بدی در ناحیه قلبش دستش را روی قلبش گذاشت.فرهود سریع به سمتش رفت-درست میشه نیما .. سند داری ..مدرک داری...کلی همسایه شاهد ماجرا هستن... همین نگهبانی..... نیما اما پاهایش تحمل وزنش را نداشت.این دیگر چه بلائی بود. فرهود بازویش را گرفت و فریاد-یه لیوان آب بیارین لطفاهمانجا روی زمین نشست و دستش را روی قلبش گذاشت. لیوان آبی به لبش نزدیک شد-بخور این آبو ...درست میشه... اینا قبل اینکه تو بیای اینقدر لات بازی در آوردن زنگ زدم پلیس. اجاره اینجا فقط سیصد میلیونه.... هیچ کاری نمی تونن بکنن.نهایت اینه که باید پولشونو جور کنیپولشان را چطور جور می کرد. باید با سرافکندگی پیش پدر می رفت و دسته گلی را که آب داده است تعریف می کرد. سیصد میلیونش کجا بود تا یکجا به آنها بدهد.

#رمان #رمان_۸ #به_وقت_دلدادگی #پارت_۴۴

۱۸:۰۹

بازارسال شده از 🕋یک قدم تابندگی🤲
undefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedخـ﷽ـتم  فاتحه کبیرهundefined
را به نیت  سلامتی و فرج امام زمان (عج) و هدیه به چهارده معصوم (ع)، تمام اموات گروه ، روح پاک شهدا ، اموات بی وارث و بد وارث و بخصوص عزیزانی که دیگر در بين ما نيستند ولی دعاهاشون هنوز كارگشاست يادشون هميشه با ماست و جاشون بين ما خیلی خالي دلمون خيلي وقتها هواشونو می كنه اما دیدارشون میفته به قیامت
    undefinedundefined🪔١ مرتبه سوره حمــد🪔undefinedundefined
  undefinedبسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ (۱)undefined
الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (۲) الرَّحْمـنِ الرَّحِيمِ (۳) مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ (۴) إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ (۵) اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ (۶) صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ (۷)
ا❖═▩═ஜ••undefinedundefinedundefined••ஜ═▩═❖
undefined١مـــــــــرتبـه چـهار قــلundefined
undefinedundefined🪔ســوره توحیــد 🪔undefinedundefined
     undefinedبسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ undefined
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ (١) اللَّهُ الصَّمَدُ (٢) لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ (٣) وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُوًا أَحَدٌ (۴)
undefinedundefined🪔سوره کافــرون🪔undefinedundefined
    undefinedبسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ undefined
قُلْ یَا أَیُّهَا الْکَافِرُونَ (١)لا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ (٢)وَلا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ (٣)وَلا أَنَا عَابِدٌ مَا عَبَدْتُمْ (۴)وَلا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ (۵)لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینِ (۶)
undefinedundefined🪔ســوره نــاس 🪔undefinedundefined
    undefinedبسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ undefined
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ (١)مَلِکِ النَّاسِ (٢)إِلَهِ النَّاسِ (٣)مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ (۴)الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ (۵)مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ (۶)
undefinedundefined🪔ســـــوره فـلق🪔undefinedundefined
    undefinedبسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ undefined
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ (١)مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ (٢)وَمِنْ شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ (٣)وَمِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِی الْعُقَدِ (۴)وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ (۵)
ا❖═▩═ஜ••undefinedundefinedundefined••ஜ═▩═❖
     undefinedundefined🪔٧ مرتبه سوره قــدر🪔undefinedundefined
   undefinedبِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمundefined
إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ ﴿١﴾ وَمَا أَدْرَاکَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ ﴿٢﴾ لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ ﴿٣﴾ تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ ﴿٤﴾ سَلامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ ﴿٥﴾  
ا❖═▩═ஜ••undefinedundefinedundefined••ஜ═▩═❖
     undefined🪔٣ مرتبه ایــت الکـــرسی🪔undefined
     undefinedبسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِundefined
بسم الله الرحمن الرحیم الله لا اله إ لاّ هوَ الحیُّ القیُّومُ لا تَا خذُهُ سِنَهٌ وَ لا نَومٌ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الأَرضِ مَن ذَا الَّذی یَشفَعُ عِندَهُ إلا بِإذنِهِ یَعلَمَ ما بَینَ أَیدِیهمِ وَ ما خَلفَهُم وَ لا یُحیطونَ بِشَی ءٍ مِن عِلمِهِ إلا بِما شاءَ وَسِعَ کُرسِیُّهُ السَّماواتِ و الأرض وَ لا یَؤدُهُ حِفظُهُما وَ هوَ العَلیُّ العَظیم لا إکراهَ فِی الدَّین قَد تَبَیَّنَ الرُّشدُ مِنَ الغَیَّ فَمَن یَکفُر بِالطَّاغوتِ وَ یُؤمِن بِالله فَقَد استَمسَکَ بِالعُروَةِ الوُثقی لاَنفِصامَ لَها و الله سَمِیعٌ عَلِیمٌ الله وَلِیُّ الَّذین آمَنوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلی النُّور وَ الُّذینَ کَفَروا أولیاؤُهُمُ الطَّاغوتُ یُخرِجُونَهُم مِنَ النُّور إِلَی الظُّلُماتِ أُولئِکَ أصحابُ النَّارِ هم فیها خالِدُون

undefined اللهم صــل عـــلی مـحــمد       و آل محمـــد و عجـل فرجهمundefined.‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‎‎‌‌‎‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‎‌‌‎‎‌‌‌‌‌‌‌#پنجشنبه #فاتحه_کبیره

undefinedمداحی آل اللهundefined
undefinedیک قدم تا بندگیundefined

۱۸:۱۵

thumbnail
پروردگارا...
تنها کوچـه ای کــه بن بست نيست
کوچـه ياد توست!
خالصانه مي خواهم از تو
کـه هيچ انسانی
در کوچه پس کوچه های ‌ زندگی
اسير و گرفتار هيچ بن بستی نگردد!

🌙شبتون زیبا💫

۱۸:۱۵

بازارسال شده از مجموعه تبلیغاتی پرقدرت
thumbnail
امروز سوار اسنپ که شدم آهنگاش خیلی قشنگ بود ؛ هر آهنگی پلی میشد ؛ یادداشت میکردم توی گوشیم برم بعدا" پیدا کنم :)))) یهو چشمم خورد به اسکرین ضبط ماشینش دیدم همه آهنگاش تهش ادرس این کانالو نوشته :)undefinedundefined
undefined: ble.ir/join/7weC91thPi
undefined: ble.ir/join/7weC91thPi
جلو فامیل هام با این آهنگا پُز میدم undefined<img style=" />undefinedundefined

۱۸:۱۸

بازارسال شده از مجموعه تبلیغاتی پرقدرت
thumbnail
undefined فروش ایران خودرو و سایپا اعلام شد

undefined لیست خودرو ها و جزئیات فروش خودرو در لینک زیر اعلام شدundefinedundefined
جزئیات فروش ویژه ایران‌خودرو؛ مشاهده کنیدundefinedhttps://ble.ir/join/DaLD8MVYeshttps://ble.ir/join/DaLD8MVYesundefined آغاز فروش اینترنتی ( بدون قرعه‌کشی ) ۱۱ محصول ایران‌خودرو undefined

۱۸:۱۸

بازارسال شده از ❤️❤️مادرانه❤️❤️
بـزن رو تخم‌ مرغ ها تا جـوجـه بشن undefinedundefined

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined


undefined بــچه‌ مــچه نیــادundefinedundefined

۱۸:۱۸

بازارسال شده از مجموعه تبلیغاتی پرقدرت
thumbnail
امروز سوار اسنپ که شدم آهنگاش خیلی قشنگ بود ؛ هر آهنگی پلی میشد ؛ یادداشت میکردم توی گوشیم برم بعدا" پیدا کنم :)))) یهو چشمم خورد به اسکرین ضبط ماشینش دیدم همه آهنگاش تهش ادرس این کانالو نوشته :)undefinedundefined
undefined: ble.ir/join/7weC91thPi
undefined: ble.ir/join/7weC91thPi
جلو فامیل هام با این آهنگا پُز میدم undefined<img style=" />undefinedundefined

۷:۳۰

بازارسال شده از مجموعه تبلیغاتی پرقدرت
thumbnail
undefined فروش ایران خودرو و سایپا اعلام شد

undefined لیست خودرو ها و جزئیات فروش خودرو در لینک زیر اعلام شدundefinedundefined
جزئیات فروش ویژه ایران‌خودرو؛ مشاهده کنیدundefinedhttps://ble.ir/join/DaLD8MVYeshttps://ble.ir/join/DaLD8MVYesundefined آغاز فروش اینترنتی ( بدون قرعه‌کشی ) ۱۱ محصول ایران‌خودرو undefined

۷:۳۰

بازارسال شده از ❤️❤️مادرانه❤️❤️
بـزن رو تخم‌ مرغ ها تا جـوجـه بشن undefinedundefined

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined


undefined بــچه‌ مــچه نیــادundefinedundefined

۷:۳۰