" برشی از یک _کتاب "
چطور ميشود به يك پروانه تبديل شد ؛
"بايد آنقدر آرزو و اشتياق پرواز داشته باشی ،كه ديگر دلت نخواهد كرم باقی بمانی."
اما زخمهای التيام نيافتهٔ زندگی ؛همچون چسب به ديواره قصهٔ زندگی هر شخص ، چنان ميچسبد كه به او اجازه خروج از محدوده مشخص قصه هايش را نميدهد.
تا زخمهای خود را شفا ندهيم ،در پيله كرم ، باقی خواهيم ماند...
#راز_سایه
#دبی_فورد
@chamedan_ketab
️
چطور ميشود به يك پروانه تبديل شد ؛
"بايد آنقدر آرزو و اشتياق پرواز داشته باشی ،كه ديگر دلت نخواهد كرم باقی بمانی."
۱۲:۵۸
گاهی گمان نميکنی ، ولی خوب ميشود ،گاهی نميشود که نميشود که نميشود ...!
گاهی هزار دوره دعا ، بی اجابت است ،گاهی نگفته قرعه به نام تو ميشود ...
گاهی گدای گدایی و بخت با تو يار نيست ،گاهی تمام شهر گدای تو ميشود ...!
گاهی برای خنده دلم تنگ ميشود ،گاهی دلم تراشه ای از سنگ ميشود ...!
گاهی تمام آبی اين آسمانِ ما ،يک باره تيره گشته و بی رنگ ميشود ...!
گاهی نفس ، به تيزی شمشير ميشود ،از هرچه زندگی ست ، دلت سير ميشود ...!
گویی به خواب بود ، جوانی مان گذشت ،گاهی چه زود فرصت مان دير ميشود ...
کاری ندارم کجایی چه ميکنی ...بی عشق سر مکن ، که دلت پير می شود ...!
"قیصر امین پور"
@chamedan_ketab
گاهی هزار دوره دعا ، بی اجابت است ،گاهی نگفته قرعه به نام تو ميشود ...
گاهی گدای گدایی و بخت با تو يار نيست ،گاهی تمام شهر گدای تو ميشود ...!
گاهی برای خنده دلم تنگ ميشود ،گاهی دلم تراشه ای از سنگ ميشود ...!
گاهی تمام آبی اين آسمانِ ما ،يک باره تيره گشته و بی رنگ ميشود ...!
گاهی نفس ، به تيزی شمشير ميشود ،از هرچه زندگی ست ، دلت سير ميشود ...!
گویی به خواب بود ، جوانی مان گذشت ،گاهی چه زود فرصت مان دير ميشود ...
کاری ندارم کجایی چه ميکنی ...بی عشق سر مکن ، که دلت پير می شود ...!
"قیصر امین پور"
۱۶:۲۱
چمدان کتاب
#چلچراغ (پایان فصل اول ) به قلم مهری کوشکی خیلی آهسته رفتم سمت اتاقمون که کسی روبیدارنکنم مخصوصا"پدرام رو،دروکه بازکردم درجاخشکم زد ! چشام گرد شدباناباوری دیدم پدرام واطلس پیش هم نشستن ! نتونستم بمونم بدونِ هیچ حرفی، ازخونه زدم بیرون . بدنم کرخت شد ،قلبم تند میزد،بی هدف توکوچه راه که نه، بدو بدو میکردم ! نمیدونم چقدرراه رفتم بالاخره خسته شدم نشستم نمیدونم کجا بودم!!! پارک ونیمکت خالی ومنِ دل سوخته ! تصویرِ پدرام واطلس یک لحظه از جلو چشمم دورنمیشد!باهم حرف میزدن ونیششون تابناگوش باز بود !!تنهاچیزی که به فکرم نمیرسید همین موضوع بود..!!!اصلا"فکرشو نمیکردم پدرام همچین آدمی باشه ظاهری آروم ومتین، سرش رو مینداخت پایین، میرفت ازخونه بیرون وبازسربزیر برمیگشت ... کی همدیگه رودیدن وصحبت کردن !؟منِ ساده رو بگو فکرمیکردم اطلس به خاطر من میادپشت پنجره ! یه لحظه دنیام زیر ورو شد !رویاهام به بادِ فنا رفت .خودموسرزنش میکردم اگه به پدرام ازعشقم میگفتم شاید، قضیه غیرازاین میشد وبه جای پدرام من تواتاق بااطلس بودم . پدرام ظاهری تمیزوخیلی شیک ،اتو کشیده ،مودب ومتین داشت کارمندهم که بود! مسلما"یه دخترِ عاقل اونو انتخاب میکرد !به خودم اومدم دیدم هوا کاملا"تاریک شده ، پارک هم کم کم خلوت میشد ،فقط صدای بچه هابه گوشم میرسید که ، چونه میزدن برای یه لحظه بیشتر موندنِ توی پارک ! تصمیم گرفتم برگردم خونه واتفاقِ اونروز روخیلی طبیعی جلوه بدم . نمیخواستم پدرام یا اطلس ازعشق وآتیش درونم باخبربشن .. هیچوقت دوست نداشتم شکست و، ضعفم رو دیگران بفهمن ویابه رُخَم بکشن !ازمیوه فروش دوره گرد،یه هندونه خریدم رسیدم خونه روتخت توحیاط نشستم خانم جون وهمسایه ها روصدا زدم بیان بیرون هندونه بخورن .. خانم جون خیلی خوشحال نون وپنیرشودستش گرفت ،باسینی وچاقو اومدروتخت نشست .. با..دردخنده ای! رفتم سرک کشیدم توی اتاقمون پدرام باخجالت نگام کردگفتم ؛داداش بیاهندونه ،هیچوقت نمیومدباما شریک بشه ولی اونشب اومد. همسایه ها هم اومدن میدونستم اطلس نمیاد،روش نمیشد توچشای من نگاه کنه !مطئنم ازعشق من به خودش خبرداشت ،حتما تودلش بهم میخندیده. خودموشکست خورده میدونستم . تحملِ دیدن اینکه تواون خونه باشم وشاهد نگاههای یواشکی وعاشقانه شون باشم رونداشتم . وقتی باپدرام تنهاشدم گفت:بابت قضیه امروزمنو ببخش ! خیلی وقت بودمیخواستم بهت بگم .. ولی روم نمیشد راستش ازروزاولی که اطلس رودیدم بیقرارش شدم . ولی هیچوقت به روش نیاوردم وازش فرارمیکردم تااینکه یه روز که ازبیرون داشتم میومدم توخونه اومد و، یه کاغذگذاشت تودستم واینجوری بهم ابراز علاقه کرد باورکن این اولین باربود که باهم تنهاتواتاق بودیم #پایان 
#چلچراغ
#قسمت اول_فصل دوم
به قلم مهری کوشکی
مهربانو : قسمت اول از فصل دوم

وقتی رسیدم تهران و،محلّه "ده ونک "، خاطره روزی که ،برای اولین بارتهران اومدم ودنبالِ خونه ای که پدرام اجاره کرده بودمیگشتم .دوباره برام زنده شد..محله قشنگی بود درختهای زالزالک ازلبه های دیوارآویزن شده بود نهرگوشه بساطی ازپیاله های زالزالک جلوپسربچه ها برای فروش چیده شده بود. فصل توت هم این شورحال توی اون محله وکنارجاده موج میزد فصل گردو، گردوی تازه نمک زده داخلآب ..بادستهای سیاه پسری که، ازتوی آب میکشید وبه مشتری میداد!میگفتن :مستوفی الممالک "صدراعظم" ناصرالدین شاه تمامی زمینهای اطراف روخریداری کرده و،بازدن قنات اون منطقه روآبادکرده بود.درختهای گردو، زالزالک و،توت زیادی کاشته بود..پارک وباغِ قشنگی اون اطراف بود معروف به "باغ مستوفی" که چندباری بیشترنرفته بودم...برای دومین باربه اون محله پاگذاشتم .باراول با شوروشوق رفتم ..ولی این بارفقط به خاطر خانم جون بودکه میرفتم ..توی تهران بزرگ داشتنِ خانم جون مثل جواهربود.از وقتی که پدرام میخواست ازدواج کنه و،من رفتم "سبزوار شش ماهی میگذشت تواین فاصله به خانم جون زنگ میزدم واحوالشونو میپرسیدم ..خیلی زرنگ بود!میدونست میخوام آمارِ پدرام واطلس روبگیرم !من نپرسیده خودش توضیح میداد.آخرین بارکه زنگ زدم گفت:پدرام یه خونه بزرگتراجاره کرده ازاینجا رفته .پدرام بهم زنگ زد و، برای عروسیشون دعوتم کرد بهانه ای آوردم ودعوتشو قبول نکردم .هرچی به خونه خانم جون نزدیکترمی شدم هیجان بیشتری داشتم .باخوشحالی از ماشین پیاده شدم..بایدیه مقدارازکوچه رو پیاده میرفتم کلی وسایل خودم بودعلاوه بر...اونا ،از خوردنیهای خوشمزه سبزوار مادرم" یه ساک بزرگ "برای خانم جون خریده بود.همه رومجبوربودم ببرم یک نفس تاخونه همه روبردم .کلید داشتم ولی نمیخواستم یهویی وبدون خبر،وارد خونه بشم ..نفسم بند اومد دستم پُربود نمیتونستم دربزنم ،باپام آروم به درزدم .صدای مهربونِ خانم جون روکه شنیدم جون گرفتم... در و که بازکرد اینقدرخوشحال شد که؛ ازخوشحالی داد زد ،پرویزجان بیا ببین کی اومده !! حواسش نبود وسایلا رو ازدستم بگیره دیگه توانم تموم شد همه روبردم جلو اتاقشون گذاشتم اینقدردلتنگ بودم که ،خانم جون روبغلم گرفتم وبوسیدم .. باباحاجی اومد بیرون،وخوش آمد دلچسبی کرد...چشمم به چراغ خاموشِ اتاقمون افتاد.خیلی دلگیربود.خانم جون فهمید حالِ دلم خرابهگفت ؛چرا خبرندادی میای اتاقتو تمیزکنم !گفتم :لازم نیست خانم جون من که الان نمیخوام برم تو اتاقم میخوام بیام پیش شما امشب رو بمونم.تاصبح حرف بزنیم باخوشحالی گفت:برم به فکرناهارباشم..خیلی خسته بودم ازشب قبل توراه بودم ..گفتم منم تاموقع یه چرتی میزنم .برای ناهاربیدارم کنید.رفتم سمت اتاقمون چقدرِ بد بودتنهایی ...دروبازکردم ورفتم تواتاقی که ،مثل دسته گل تمیزبود!پدرام هیچی باخودش نبرده بود همه رو برای من گذاشته بود.یه نامه ام برام نوشته بود ،گذاشته بودلبِ طاقچه ..تونامه ازم عذرخواهی کرده بود و،حلالیت طلبیده بود که ،همیشه به خاطرشلختگی ام دعوام کرده میکرد !!لبخندتلخی روی لبام نشست ... لباسامو درآوردم همونطوربا دست وصورتِ نشسته خوابیدم
#ادامه_دارد
#قسمت اول_فصل دوم
به قلم مهری کوشکی
مهربانو : قسمت اول از فصل دوم
وقتی رسیدم تهران و،محلّه "ده ونک "، خاطره روزی که ،برای اولین بارتهران اومدم ودنبالِ خونه ای که پدرام اجاره کرده بودمیگشتم .دوباره برام زنده شد..محله قشنگی بود درختهای زالزالک ازلبه های دیوارآویزن شده بود نهرگوشه بساطی ازپیاله های زالزالک جلوپسربچه ها برای فروش چیده شده بود. فصل توت هم این شورحال توی اون محله وکنارجاده موج میزد فصل گردو، گردوی تازه نمک زده داخلآب ..بادستهای سیاه پسری که، ازتوی آب میکشید وبه مشتری میداد!میگفتن :مستوفی الممالک "صدراعظم" ناصرالدین شاه تمامی زمینهای اطراف روخریداری کرده و،بازدن قنات اون منطقه روآبادکرده بود.درختهای گردو، زالزالک و،توت زیادی کاشته بود..پارک وباغِ قشنگی اون اطراف بود معروف به "باغ مستوفی" که چندباری بیشترنرفته بودم...برای دومین باربه اون محله پاگذاشتم .باراول با شوروشوق رفتم ..ولی این بارفقط به خاطر خانم جون بودکه میرفتم ..توی تهران بزرگ داشتنِ خانم جون مثل جواهربود.از وقتی که پدرام میخواست ازدواج کنه و،من رفتم "سبزوار شش ماهی میگذشت تواین فاصله به خانم جون زنگ میزدم واحوالشونو میپرسیدم ..خیلی زرنگ بود!میدونست میخوام آمارِ پدرام واطلس روبگیرم !من نپرسیده خودش توضیح میداد.آخرین بارکه زنگ زدم گفت:پدرام یه خونه بزرگتراجاره کرده ازاینجا رفته .پدرام بهم زنگ زد و، برای عروسیشون دعوتم کرد بهانه ای آوردم ودعوتشو قبول نکردم .هرچی به خونه خانم جون نزدیکترمی شدم هیجان بیشتری داشتم .باخوشحالی از ماشین پیاده شدم..بایدیه مقدارازکوچه رو پیاده میرفتم کلی وسایل خودم بودعلاوه بر...اونا ،از خوردنیهای خوشمزه سبزوار مادرم" یه ساک بزرگ "برای خانم جون خریده بود.همه رومجبوربودم ببرم یک نفس تاخونه همه روبردم .کلید داشتم ولی نمیخواستم یهویی وبدون خبر،وارد خونه بشم ..نفسم بند اومد دستم پُربود نمیتونستم دربزنم ،باپام آروم به درزدم .صدای مهربونِ خانم جون روکه شنیدم جون گرفتم... در و که بازکرد اینقدرخوشحال شد که؛ ازخوشحالی داد زد ،پرویزجان بیا ببین کی اومده !! حواسش نبود وسایلا رو ازدستم بگیره دیگه توانم تموم شد همه روبردم جلو اتاقشون گذاشتم اینقدردلتنگ بودم که ،خانم جون روبغلم گرفتم وبوسیدم .. باباحاجی اومد بیرون،وخوش آمد دلچسبی کرد...چشمم به چراغ خاموشِ اتاقمون افتاد.خیلی دلگیربود.خانم جون فهمید حالِ دلم خرابهگفت ؛چرا خبرندادی میای اتاقتو تمیزکنم !گفتم :لازم نیست خانم جون من که الان نمیخوام برم تو اتاقم میخوام بیام پیش شما امشب رو بمونم.تاصبح حرف بزنیم باخوشحالی گفت:برم به فکرناهارباشم..خیلی خسته بودم ازشب قبل توراه بودم ..گفتم منم تاموقع یه چرتی میزنم .برای ناهاربیدارم کنید.رفتم سمت اتاقمون چقدرِ بد بودتنهایی ...دروبازکردم ورفتم تواتاقی که ،مثل دسته گل تمیزبود!پدرام هیچی باخودش نبرده بود همه رو برای من گذاشته بود.یه نامه ام برام نوشته بود ،گذاشته بودلبِ طاقچه ..تونامه ازم عذرخواهی کرده بود و،حلالیت طلبیده بود که ،همیشه به خاطرشلختگی ام دعوام کرده میکرد !!لبخندتلخی روی لبام نشست ... لباسامو درآوردم همونطوربا دست وصورتِ نشسته خوابیدم
#ادامه_دارد
۱۹:۱۷
#چلچراغ
#پارت_دوم_فصل_دوم
به قلم مهری کوشکی
آنقدرخسته بودم که، همونطوربادست وصورت نَشُسته خوابیدم .فکرکنم یکساعت خوابیدم که باصدای خانم جون بیدارشدم .رفتم سرِحوض، آبی به دست وصورتم زدم ..عجب عطری داشت چایی خانم جون ..خیلی تشنهء چایی بودم. منتظرنموندم سردبشه .ریختم تو نعلبکی وخوردم .چقدرخونه سوت وکوربود دیگه نه، عربها بودن با اون همه سروصدا !نه پدرام که ، سرم غُربزنه !بوی غذای "به قول خانم جون" "یارپاق دولماسی" یاهمون دلمه برگ مو ؛هوش ازسرم برد..خیلی دست پخت خوبی داشت مخصوصا"دلمه هاش، به زبون ترکی یه چیزی به باباحاجی گفت وخندیدن ،..این همه مدت پیششون بودم ولی هنوز ،زبون تُرکی رو یادنگرفته بودم !پرسیدم خانواده عربها کجا رفتن؟خانم جون گفت :رفتندمشهد خونه گرفتن ،میگفتن تهران امن نیست . بااون، موشک بارونی که هرروزمیشد!!!شش سال ازجنگ میگذشت وهرهفته چندین شهید تشییع میشدن ..خانم جون میگفت :چندروزپیش بازموشک خورده چندتاکوچه پایینتر، مردم خسته شدن..همه ازته دل دعا میکردن جنگ تموم بشه .بعدازیک روزاستراحت رفتم یه دوری باماشینم بزنم .مسافربهشت زهرا به تورم خورد.یه آقای میا نسالی بود.تااونجا آنقدرحرف زد که سر دردگرفتم !من که اینقدرپرحرفم، پیش اون آقا..کم آوردم! وقتی پیاده اش کردم ؛یه قرص مُسکن برداشتم بخورمدیدم آب ندارم پیاده شدم برم ازآب خوری آب بردارم .دَرماشین رو قفل کردم رفتم شیشه آبمو پر کردم و، همونجا قُرص خوردم .نزدیک به قطعه شهدابودم رفتم یه سلامی بهشون بدم، تعدادزیادی شهیدآورده بودن اونایی که خانواده داشتن وشناسایی شده بودن اطرافشون شلوغ بود. حدودا"ده شهید گمنام بودن نمی دونم چه نیرویی منو کشوند سمت شهدای گمنام ..مسئول دفن شهدای گمنام به تنهایی این کارو انجام میداد ..تابوت یه شهید نزدیکم بود،بهش نگاه کردم .باهاش حرف زدم .معلوم نبودفرزند کدوم خانواده داغداره .گفتم :اینو من میخوام دفنش کنم ...باخوشحالی پذیرفت گفت:این توفیق نصیبِ هرکس نمیشه !اینو که شنیدم باغرور شهیدو بغلم گرفتم .قبرش آماده بود به آرامی وبااحترام گذاشتمش توخونه ابدی اش .اشکام بی اختیار میریخت توگوشش حرف زدم. ازش خواستم برام دعا کنه به آرامی سنگهارو، روش چیدم وبعد خاک ریختم وقتی کاملا "پرشد، باشیشه ام آب ریختم وفاتحه ای خوندم ،چقدرحسِ خوبی داشتم که منم یه کارکوچیکی تونستم انجام بدم .چون خیلی نسبت به جبهه وجنگ بی تفاوت بودم ..فکرمیکردم وظیفه بقیه اس ازوطن دفاع کنن ..هیچوقت فکرنمیکردم بتونم جنازه ای رولمس کنم چه برسه به اینکه، بغلم بگیرم ودفن کنم !!دیگه سردردنبودم تموم طول راه بهش فکرمیکردم یعنی فرزند کیه ؟!خانواده اش کی هستن ؟!بیچاره ها هیچوقت جسدشهیدشون به دستشون نمیرسید.تومسیر چندتامسافرزدم وتصمیم گرفتم برم خونه به، خانم جون بگم که ،اونروزچه اتفاقی افتاده!خانم جون تنها توحیاط نشسته بود.بادیدنم خوشحال شد گفت:بروچایی برای خودت بریزبیا بشین ..همینطورکه دستامومیشستم گفتم :نمیدونید امروزچه اتفاقی برام افتاد !!باکنجکاوی نگام کرد پرسیدچی شده؟.گفتم :صبرکنید الان یه چایی بریزم بخورم که بدجور تشنه چایی ام ..اولین چایی روکه خوردم باآب وتاب شروع کردم به تعریفِ ماجرای شهید وبهشت زهرا!..من حرف میزدم خانم جون اشک میریخت و میگفت ؛مادرش بمیره !گفت :خیلی کارخوبی کردی خوش به سعادتت ..منم اگه بودم حتما تواین صواب شریک میشدم .باتشویق وتعریفهایی که خانم جون کرد .احساس غرور کردم گفتم :ازاین به بعد حتما"بیشتر بهشت زهرا سرمیزنم ..چاییمو خوردم ورفتم تواتاقم استراحت کنم .اونشب میلی به شام نداشتم خسته بودم خیلی زودخوابیدم.. شب خواب عجیبی دیدم !!
#ادامه_دارد
#پارت_دوم_فصل_دوم
به قلم مهری کوشکی
آنقدرخسته بودم که، همونطوربادست وصورت نَشُسته خوابیدم .فکرکنم یکساعت خوابیدم که باصدای خانم جون بیدارشدم .رفتم سرِحوض، آبی به دست وصورتم زدم ..عجب عطری داشت چایی خانم جون ..خیلی تشنهء چایی بودم. منتظرنموندم سردبشه .ریختم تو نعلبکی وخوردم .چقدرخونه سوت وکوربود دیگه نه، عربها بودن با اون همه سروصدا !نه پدرام که ، سرم غُربزنه !بوی غذای "به قول خانم جون" "یارپاق دولماسی" یاهمون دلمه برگ مو ؛هوش ازسرم برد..خیلی دست پخت خوبی داشت مخصوصا"دلمه هاش، به زبون ترکی یه چیزی به باباحاجی گفت وخندیدن ،..این همه مدت پیششون بودم ولی هنوز ،زبون تُرکی رو یادنگرفته بودم !پرسیدم خانواده عربها کجا رفتن؟خانم جون گفت :رفتندمشهد خونه گرفتن ،میگفتن تهران امن نیست . بااون، موشک بارونی که هرروزمیشد!!!شش سال ازجنگ میگذشت وهرهفته چندین شهید تشییع میشدن ..خانم جون میگفت :چندروزپیش بازموشک خورده چندتاکوچه پایینتر، مردم خسته شدن..همه ازته دل دعا میکردن جنگ تموم بشه .بعدازیک روزاستراحت رفتم یه دوری باماشینم بزنم .مسافربهشت زهرا به تورم خورد.یه آقای میا نسالی بود.تااونجا آنقدرحرف زد که سر دردگرفتم !من که اینقدرپرحرفم، پیش اون آقا..کم آوردم! وقتی پیاده اش کردم ؛یه قرص مُسکن برداشتم بخورمدیدم آب ندارم پیاده شدم برم ازآب خوری آب بردارم .دَرماشین رو قفل کردم رفتم شیشه آبمو پر کردم و، همونجا قُرص خوردم .نزدیک به قطعه شهدابودم رفتم یه سلامی بهشون بدم، تعدادزیادی شهیدآورده بودن اونایی که خانواده داشتن وشناسایی شده بودن اطرافشون شلوغ بود. حدودا"ده شهید گمنام بودن نمی دونم چه نیرویی منو کشوند سمت شهدای گمنام ..مسئول دفن شهدای گمنام به تنهایی این کارو انجام میداد ..تابوت یه شهید نزدیکم بود،بهش نگاه کردم .باهاش حرف زدم .معلوم نبودفرزند کدوم خانواده داغداره .گفتم :اینو من میخوام دفنش کنم ...باخوشحالی پذیرفت گفت:این توفیق نصیبِ هرکس نمیشه !اینو که شنیدم باغرور شهیدو بغلم گرفتم .قبرش آماده بود به آرامی وبااحترام گذاشتمش توخونه ابدی اش .اشکام بی اختیار میریخت توگوشش حرف زدم. ازش خواستم برام دعا کنه به آرامی سنگهارو، روش چیدم وبعد خاک ریختم وقتی کاملا "پرشد، باشیشه ام آب ریختم وفاتحه ای خوندم ،چقدرحسِ خوبی داشتم که منم یه کارکوچیکی تونستم انجام بدم .چون خیلی نسبت به جبهه وجنگ بی تفاوت بودم ..فکرمیکردم وظیفه بقیه اس ازوطن دفاع کنن ..هیچوقت فکرنمیکردم بتونم جنازه ای رولمس کنم چه برسه به اینکه، بغلم بگیرم ودفن کنم !!دیگه سردردنبودم تموم طول راه بهش فکرمیکردم یعنی فرزند کیه ؟!خانواده اش کی هستن ؟!بیچاره ها هیچوقت جسدشهیدشون به دستشون نمیرسید.تومسیر چندتامسافرزدم وتصمیم گرفتم برم خونه به، خانم جون بگم که ،اونروزچه اتفاقی افتاده!خانم جون تنها توحیاط نشسته بود.بادیدنم خوشحال شد گفت:بروچایی برای خودت بریزبیا بشین ..همینطورکه دستامومیشستم گفتم :نمیدونید امروزچه اتفاقی برام افتاد !!باکنجکاوی نگام کرد پرسیدچی شده؟.گفتم :صبرکنید الان یه چایی بریزم بخورم که بدجور تشنه چایی ام ..اولین چایی روکه خوردم باآب وتاب شروع کردم به تعریفِ ماجرای شهید وبهشت زهرا!..من حرف میزدم خانم جون اشک میریخت و میگفت ؛مادرش بمیره !گفت :خیلی کارخوبی کردی خوش به سعادتت ..منم اگه بودم حتما تواین صواب شریک میشدم .باتشویق وتعریفهایی که خانم جون کرد .احساس غرور کردم گفتم :ازاین به بعد حتما"بیشتر بهشت زهرا سرمیزنم ..چاییمو خوردم ورفتم تواتاقم استراحت کنم .اونشب میلی به شام نداشتم خسته بودم خیلی زودخوابیدم.. شب خواب عجیبی دیدم !!
#ادامه_دارد
۱۹:۱۸
#چلچراغ
#پارت_سوم_فصل 2
به قلم مهری کوشکی
اونشبِ خاکسپاریِ شهید گمنام، خسته بودم خیلی زود خوابیدم .شب خوابِ عجیبی دیدم ..خواب باغی زیبا ،پرازگلهای رنگارنگ .هیچوقت مثل اونارو ندیده بودم...جوونی بسیارخوش سیما ! شاخه گلی رو ازبوته گل جداکرد وبالبخندی زیبا دستشو به طرفم دراز کرد .اینقدرغرق نورانیت وزیبایی چهره اش بودم که متوجه نشدم داره بهم گل میده .شاخه گل رو گرفتم وتشکر کردم..گفت :چرا توتشکر میکنی ؟!من باید ازتو تشکرکنم!دستشو رو شونه ام گذاشت .گفت :منو میشناسی ؟گفتم :من تاحالا شمارو ندیدم!گفت :امروز توبهشت زهرا همدیگه روملاقات کردیم ،گفت :من اون شهیدی هستم که امروز به خاک سپردیم!اسمم مصطفی اس..باتعجب نگاش کردم گفتم :مگه تومنومیدیدی؟!گفت:تمام لحظات کنارت بودم وقتی منو بغلت گرفتی گذاشتی توی قبرنگات میکردم .کمکت میکردم سنگِ لََحَد رو،روی قبرم بذاری،وقتی خاکهارو میریختی تاقبرم پربشه ..کمکت میکردم ..تاآخرین لحظه حتی لحظه پاشیدن آب روی قبرم کنارت بودم .گفتم ؛تومفقودالاثری ؟گفت:کمکم میکنی خانواده امو به من برسونی اونانمیدونن من اینجا هستم .مادرم خیلی بیتابی میکنه ..بروبهشون بگو من اینجام گفتم :نشونی ندارم گفت : تهران "علامت چلچراغ "عکس روببینی میشناسی!!!!ازخواب پریدم .صدای اذون میومد میلرزیدم صورتم ازاشک خیس بوداین چه خوابی بوددیدم ؟!تالحظاتی گیج ومنگ بودم .. هنوزچهره اش جلو نظرم بود.صلوات فرستادم ..به سختی ازجام پاشدم رفتم بیرون وضو بگیرم ..لحظاتی لبِ حوض نشستم . وضوگرفتم نفهمیدم چه طور نمازم روخوندم گریه امونم نمیداد..آخر نمازم هق هق گریه ام ،بلندترشد نمیتونستم خودموکنترل کنم ..خانم جون که اومده بودوضو بگیره صدای گریه منو شنید ..بنده خداهول کرده بود سراسیمه اومد تواتاقم ..چشمم بهش افتاد خودمو جمع وجورکردم اشکامو پاک کردم .گفتم :ببخشید ترسوندمتون ..چیزی نیست !خوابی عجیب دیدم خوابم رو تعریف کردم .حالا یکی نبودخانم جون رو آروم کنه ..گریه میکرد وبه پاش میزد ..میگفت:الله اکبر ..عجب خوابی دیدی !گفتم ؛ چیکار کنم خانم جون .؟!گفت ؛باید بری خانواده اشو پیدا کنی .ولی توی تهران به این بزرگی مگه میشه فقط بایک نشونی"چلچراغ" خانواده شو پیدا کنی؟خانم جون گفت:پاشو بریم صبحانه بخوریم ان شاا..خودِ شهید کمکت میکنه .شب دوباره شهید مصطفی به خوابم اومددوباره همون حرفهارو تکرار کرد خواهش کرد هرچه زودتر ..برم دنبال خانواده اش ...نشونی که داد بازهم ،چلچراغ بود ..بیدارکه شدم ..باعجله از خونه رفتم بیرون ...انگار یکی منو هل میداد به طرف کوچه ...رفتم سراغ ماشین ..تصمیم گرفتم هرروزیک محله رو بگردم توی کوچه هاش دنبال چلچراغ باشم !!روزاول ازمحله خودمون شروع کردم .سه تاکوچه رو رفتم خسته شدمخیلی عصبی بودم ..بی خیال شدم رفتمسرکارم ..ولی آنقدرفکرم درگیربود که، صدای هیچ مسافری رو نمیشنیدم ..اون روزها توی کوچه پس کوچه های تهران چلچراغ زیادبه چشم میخورد ..ولی چلچراغ من گوشه ای ازاین شهر بزرگ بود که بیصبرانه منتظرم بود !هرروزکه برمیگشتم خانم جون میپرسید چه خبر ؟!ناامیدانه میگفتم ؛هیچی اینقدرعصبی شده بودم گاهی شیطون میرفت توجلدم که :عجب غلطی کردم رفتم بهشت زهرا !!وبازشیطون رو لعنت میکردم !!!خانم جون میگفت :شباتوخواب حرف میزنی وگاهی هذیون میگی!!! میخواستم بیخیالش بشم ولی قیافه شهید که مستاصل بهم نگاه میکرد میومد جلو چشمم.!یه روزکه خسته ازکوچه گردی برگشتم خونه خیلی ناامیدبودم ،سرِ سجاده نمازوایستادم ..ونمازی با تصرع و التماس به درگاه خدا .. ،آخرنمازهم باشهید شروع کردم به صحبت کردن!!!گفتم :آقا مصطفی آخه این رسمشه ؟!بدون آدرس منو میفرستی سراغ خانواده ات اونم فقط با نشونی چلچراغ ؟ !!تورو خدا کمکم کن ،نشونه دیگه ای ازخودت بگو وگرنه من نیستم
#ادامه_دارد
#پارت_سوم_فصل 2
به قلم مهری کوشکی
اونشبِ خاکسپاریِ شهید گمنام، خسته بودم خیلی زود خوابیدم .شب خوابِ عجیبی دیدم ..خواب باغی زیبا ،پرازگلهای رنگارنگ .هیچوقت مثل اونارو ندیده بودم...جوونی بسیارخوش سیما ! شاخه گلی رو ازبوته گل جداکرد وبالبخندی زیبا دستشو به طرفم دراز کرد .اینقدرغرق نورانیت وزیبایی چهره اش بودم که متوجه نشدم داره بهم گل میده .شاخه گل رو گرفتم وتشکر کردم..گفت :چرا توتشکر میکنی ؟!من باید ازتو تشکرکنم!دستشو رو شونه ام گذاشت .گفت :منو میشناسی ؟گفتم :من تاحالا شمارو ندیدم!گفت :امروز توبهشت زهرا همدیگه روملاقات کردیم ،گفت :من اون شهیدی هستم که امروز به خاک سپردیم!اسمم مصطفی اس..باتعجب نگاش کردم گفتم :مگه تومنومیدیدی؟!گفت:تمام لحظات کنارت بودم وقتی منو بغلت گرفتی گذاشتی توی قبرنگات میکردم .کمکت میکردم سنگِ لََحَد رو،روی قبرم بذاری،وقتی خاکهارو میریختی تاقبرم پربشه ..کمکت میکردم ..تاآخرین لحظه حتی لحظه پاشیدن آب روی قبرم کنارت بودم .گفتم ؛تومفقودالاثری ؟گفت:کمکم میکنی خانواده امو به من برسونی اونانمیدونن من اینجا هستم .مادرم خیلی بیتابی میکنه ..بروبهشون بگو من اینجام گفتم :نشونی ندارم گفت : تهران "علامت چلچراغ "عکس روببینی میشناسی!!!!ازخواب پریدم .صدای اذون میومد میلرزیدم صورتم ازاشک خیس بوداین چه خوابی بوددیدم ؟!تالحظاتی گیج ومنگ بودم .. هنوزچهره اش جلو نظرم بود.صلوات فرستادم ..به سختی ازجام پاشدم رفتم بیرون وضو بگیرم ..لحظاتی لبِ حوض نشستم . وضوگرفتم نفهمیدم چه طور نمازم روخوندم گریه امونم نمیداد..آخر نمازم هق هق گریه ام ،بلندترشد نمیتونستم خودموکنترل کنم ..خانم جون که اومده بودوضو بگیره صدای گریه منو شنید ..بنده خداهول کرده بود سراسیمه اومد تواتاقم ..چشمم بهش افتاد خودمو جمع وجورکردم اشکامو پاک کردم .گفتم :ببخشید ترسوندمتون ..چیزی نیست !خوابی عجیب دیدم خوابم رو تعریف کردم .حالا یکی نبودخانم جون رو آروم کنه ..گریه میکرد وبه پاش میزد ..میگفت:الله اکبر ..عجب خوابی دیدی !گفتم ؛ چیکار کنم خانم جون .؟!گفت ؛باید بری خانواده اشو پیدا کنی .ولی توی تهران به این بزرگی مگه میشه فقط بایک نشونی"چلچراغ" خانواده شو پیدا کنی؟خانم جون گفت:پاشو بریم صبحانه بخوریم ان شاا..خودِ شهید کمکت میکنه .شب دوباره شهید مصطفی به خوابم اومددوباره همون حرفهارو تکرار کرد خواهش کرد هرچه زودتر ..برم دنبال خانواده اش ...نشونی که داد بازهم ،چلچراغ بود ..بیدارکه شدم ..باعجله از خونه رفتم بیرون ...انگار یکی منو هل میداد به طرف کوچه ...رفتم سراغ ماشین ..تصمیم گرفتم هرروزیک محله رو بگردم توی کوچه هاش دنبال چلچراغ باشم !!روزاول ازمحله خودمون شروع کردم .سه تاکوچه رو رفتم خسته شدمخیلی عصبی بودم ..بی خیال شدم رفتمسرکارم ..ولی آنقدرفکرم درگیربود که، صدای هیچ مسافری رو نمیشنیدم ..اون روزها توی کوچه پس کوچه های تهران چلچراغ زیادبه چشم میخورد ..ولی چلچراغ من گوشه ای ازاین شهر بزرگ بود که بیصبرانه منتظرم بود !هرروزکه برمیگشتم خانم جون میپرسید چه خبر ؟!ناامیدانه میگفتم ؛هیچی اینقدرعصبی شده بودم گاهی شیطون میرفت توجلدم که :عجب غلطی کردم رفتم بهشت زهرا !!وبازشیطون رو لعنت میکردم !!!خانم جون میگفت :شباتوخواب حرف میزنی وگاهی هذیون میگی!!! میخواستم بیخیالش بشم ولی قیافه شهید که مستاصل بهم نگاه میکرد میومد جلو چشمم.!یه روزکه خسته ازکوچه گردی برگشتم خونه خیلی ناامیدبودم ،سرِ سجاده نمازوایستادم ..ونمازی با تصرع و التماس به درگاه خدا .. ،آخرنمازهم باشهید شروع کردم به صحبت کردن!!!گفتم :آقا مصطفی آخه این رسمشه ؟!بدون آدرس منو میفرستی سراغ خانواده ات اونم فقط با نشونی چلچراغ ؟ !!تورو خدا کمکم کن ،نشونه دیگه ای ازخودت بگو وگرنه من نیستم
#ادامه_دارد
۱۹:۲۰
#چلچراغ
#پارت_چهارم_فصل 2
به قلم مهری کوشکی
گشتن توی تهران به اون بزرگی با،کوچه پس کوچه های فراوون کارسختی بود.. گاهی باخودم میگفتم بیخیالش میشم ..ولی شب خواب شهیدرو میدیدم که ؛بهم لبخندمیزد!بااون لبخندِقشنگش دل ازم برده بود..نمیتونستم بی تفاوت باشم ..به همکلاسیهای دانشگاه وهرکس به فکرم میرسیدسفارش کردم اگه ،هرکجا چلچراغی دیدین که اسمِ شهید، مصطفی بود بهم بگن..شبهای جمعه حتما" میرفتم سرمزارش ازش کمک میخواستم .یه بارهم خانم جون روبردم ..بعدازکُلّی گریه وزاری بهش گفت ؛خوب پسرجان آدرس درست حسابی بده تازودتر خانواده ات رو پیداکنیم ..!باباحاجی هم به تکاپو افتاد،اون میرفت پایین شهرو اون قسمتها دنبال میگشت .خودم بالای شهر تهران رومیگشتم ..یه روز یکی ازدوستای دانشگاهی ام خیلی خوشحال اومد درِ خونه مون گفت :فکرکنم پیداش کردم !باخوشحالی گفتم ؛چطور؟گفت :امروز ازیه کوچه ای رد میشدم درِ یه خونه چلچراغ زده بودن اسم شهید مصطفی بود،ان شاا ..که خودش باشه .آدرس خونه شون رو گرفتم و،با سلام وصلوات رفتم به اون محلّه ..ازدورچلچراغ رودیدم .مصطفی ....خیلی شبیه شهید خودم بود .دست وپام میلرزید رفتم نزدیکتر خوب که دقّت کردم ..اون نبود،گریه ام گرفت دستی به عکس اون شهید کشیدم .صدای خانمی ازپشت سرم اومد گفت : ازدوستات بود؟برگشتم ؛خانم میانسالی روی صندلی دَم دَرنشسته بود ..اینقدرحواسم به عکس بود که متوجه اون خانم نشدم"گفتم :نه مادرجان دوستم نبود .گفتم :عکسِ پسرتونه ؟ گفت :آره پسرِ نازنینم "انگارمنتظر کسی بود براش حرف بزنه!! همین یک دونه بچه رو داشتم ..بابی پدری بزرگش کردم ..جوان برومند که شد با،شروع جنگ عزمش روجزم کردکه بره جبهه!نمیتونستم جلوشو بگیرم ..اون میخواست ومنم موافقت کردم..ولی همیشه دل نگروونش بودم ..تا صدای مارش جنگ بلند میشد دلم میلرزید .سال دوم جنگ بود که خبرِ شهادتش رو دادن ...باتاسف گفتم :چلچراغ !چلچراغ ازهمون موقعها اینجاس!؟ گفت:برای چی جمع کنم .؟!مصطفی مرد خونه ام بود ..اینجا که هست هوای همه رو داره ..گفت :باور میکنی که اون زنده اس وحضورش روحِس میکنم ..وقتی میرم خرید وزنبیلم سنگینه میادکمکم میکنه و،سر زنبیل رومیگیره .توی همه کارهای خونه کمکم میکنه ..اون خانم ؛اون مادرِ داغدارحرف میزد ومن با اشتیاق گوش میکردم .گفت :واقعا این که میگن شهیدان زنده ان ، راست میگن ..من هروقت کمک خواستم کمکم میکنه ..همیشه بوی عطرش توخونه میپیچه !!میگفت ؛چندوقت پیش که برای نماز صبح بیدارشدم،دیدم دستشویی توی حیاط بند شده اصلا" آب پایین نمیرفت خیلی ناراحت شدم..اون موقعِ شب چیکارمیکردم !..راستش پول زیادی هم نداشتم بخوام هزینه اشو پرداخت کنم ..نمازخوندم وباناراحتی دراز کشیدم ؛ خوابم برد مصطفی رو دیدم،بالای سرم نشسته بودگفت :چی شده مادرم !گفتم :دستشویی گرفته مادرجان ..چیکارکنم به کی بگم بازکنه ؟!گفت:الان میرم میبینم ..ببینم میتونم کاری بکنم !شما فقط غصه نخور خودم درستش میکنم ..رفت توحیاط ودرِ دستشویی رو باز کرد ورفت تو ...خیلی زوداومد بیرون ..یه تکه سنگ ِ بزرگ دستش بود..گفت این راهِ آب روگرفته بود..ازخواب پریدم ...باعجله رفتم بیرون وسراغِ دستشویی نه ازآب خبری بودونه،از گرفتگیِ چاه !!! باشنیدن این ماجرا وپسری که بعداز شهادتش هنوزهم دغدغه مادرِ تنهاشو داره !!موبه تنم سیخ شداشکاشو پاک کردو گفت:مصطفیِ من زنده اس گفتم :به منم ثابت شده که شهیدان زنده ان وماجرای شهیدِ گمنام وخوابم رو گفتم .
#ادامه_دارد
#پارت_چهارم_فصل 2
به قلم مهری کوشکی
گشتن توی تهران به اون بزرگی با،کوچه پس کوچه های فراوون کارسختی بود.. گاهی باخودم میگفتم بیخیالش میشم ..ولی شب خواب شهیدرو میدیدم که ؛بهم لبخندمیزد!بااون لبخندِقشنگش دل ازم برده بود..نمیتونستم بی تفاوت باشم ..به همکلاسیهای دانشگاه وهرکس به فکرم میرسیدسفارش کردم اگه ،هرکجا چلچراغی دیدین که اسمِ شهید، مصطفی بود بهم بگن..شبهای جمعه حتما" میرفتم سرمزارش ازش کمک میخواستم .یه بارهم خانم جون روبردم ..بعدازکُلّی گریه وزاری بهش گفت ؛خوب پسرجان آدرس درست حسابی بده تازودتر خانواده ات رو پیداکنیم ..!باباحاجی هم به تکاپو افتاد،اون میرفت پایین شهرو اون قسمتها دنبال میگشت .خودم بالای شهر تهران رومیگشتم ..یه روز یکی ازدوستای دانشگاهی ام خیلی خوشحال اومد درِ خونه مون گفت :فکرکنم پیداش کردم !باخوشحالی گفتم ؛چطور؟گفت :امروز ازیه کوچه ای رد میشدم درِ یه خونه چلچراغ زده بودن اسم شهید مصطفی بود،ان شاا ..که خودش باشه .آدرس خونه شون رو گرفتم و،با سلام وصلوات رفتم به اون محلّه ..ازدورچلچراغ رودیدم .مصطفی ....خیلی شبیه شهید خودم بود .دست وپام میلرزید رفتم نزدیکتر خوب که دقّت کردم ..اون نبود،گریه ام گرفت دستی به عکس اون شهید کشیدم .صدای خانمی ازپشت سرم اومد گفت : ازدوستات بود؟برگشتم ؛خانم میانسالی روی صندلی دَم دَرنشسته بود ..اینقدرحواسم به عکس بود که متوجه اون خانم نشدم"گفتم :نه مادرجان دوستم نبود .گفتم :عکسِ پسرتونه ؟ گفت :آره پسرِ نازنینم "انگارمنتظر کسی بود براش حرف بزنه!! همین یک دونه بچه رو داشتم ..بابی پدری بزرگش کردم ..جوان برومند که شد با،شروع جنگ عزمش روجزم کردکه بره جبهه!نمیتونستم جلوشو بگیرم ..اون میخواست ومنم موافقت کردم..ولی همیشه دل نگروونش بودم ..تا صدای مارش جنگ بلند میشد دلم میلرزید .سال دوم جنگ بود که خبرِ شهادتش رو دادن ...باتاسف گفتم :چلچراغ !چلچراغ ازهمون موقعها اینجاس!؟ گفت:برای چی جمع کنم .؟!مصطفی مرد خونه ام بود ..اینجا که هست هوای همه رو داره ..گفت :باور میکنی که اون زنده اس وحضورش روحِس میکنم ..وقتی میرم خرید وزنبیلم سنگینه میادکمکم میکنه و،سر زنبیل رومیگیره .توی همه کارهای خونه کمکم میکنه ..اون خانم ؛اون مادرِ داغدارحرف میزد ومن با اشتیاق گوش میکردم .گفت :واقعا این که میگن شهیدان زنده ان ، راست میگن ..من هروقت کمک خواستم کمکم میکنه ..همیشه بوی عطرش توخونه میپیچه !!میگفت ؛چندوقت پیش که برای نماز صبح بیدارشدم،دیدم دستشویی توی حیاط بند شده اصلا" آب پایین نمیرفت خیلی ناراحت شدم..اون موقعِ شب چیکارمیکردم !..راستش پول زیادی هم نداشتم بخوام هزینه اشو پرداخت کنم ..نمازخوندم وباناراحتی دراز کشیدم ؛ خوابم برد مصطفی رو دیدم،بالای سرم نشسته بودگفت :چی شده مادرم !گفتم :دستشویی گرفته مادرجان ..چیکارکنم به کی بگم بازکنه ؟!گفت:الان میرم میبینم ..ببینم میتونم کاری بکنم !شما فقط غصه نخور خودم درستش میکنم ..رفت توحیاط ودرِ دستشویی رو باز کرد ورفت تو ...خیلی زوداومد بیرون ..یه تکه سنگ ِ بزرگ دستش بود..گفت این راهِ آب روگرفته بود..ازخواب پریدم ...باعجله رفتم بیرون وسراغِ دستشویی نه ازآب خبری بودونه،از گرفتگیِ چاه !!! باشنیدن این ماجرا وپسری که بعداز شهادتش هنوزهم دغدغه مادرِ تنهاشو داره !!موبه تنم سیخ شداشکاشو پاک کردو گفت:مصطفیِ من زنده اس گفتم :به منم ثابت شده که شهیدان زنده ان وماجرای شهیدِ گمنام وخوابم رو گفتم .
#ادامه_دارد
۱۹:۲۲
#چلچراغ
#پارت_پنجم_فصل_دوم
به قلم مهری کوشکی
درهفته دوروزکلاس برنداشتم که، وقت آزادداشته باشم برای کوچه گردی ،خیابون گردی ،نمیدونم چرافکرمیکردم خونه شهید مصطفی تویه کوچه باریکه اس !بیشترکوچه پس کوچه های تنگ وباریک رومیرفتم وناامیدبرمیگشتم ..یه روزکه ازسرِ کاربرگشتم ،دوجفت کفش جلودرِ اتاقِ خانم جون بود ،ازکفشهافهمیدم که یه خانم ویه آقا مهمون خانم جون هستن .صدای خانم جون اینقدربلندبود که متوجهِ ورود من نشدن !سریع رفتم تواتاقم لباسامو عوض کنم که ،اگه خانم جون دعوتم کرد آماده ومرتب باشم .داشتم موهامو جلو آینه شونه میزدم که یکی به درزد،باعجله رفتم دَم در تعجب کردم !..پدرام بود ،چقدرازدیدنش خوشحال شدم .بغلش کردم یه لحظه یادم رفت اطلس خانمشه! وقتی دستموگرفت وداشت منومیبرد تواتاق خانم جون ،یهویی یادِ اطلس و،داغی که به دلم گذاشت افتادم!خانم جون طفلکی اینقدرخوشحال بود که انگاردنیارو بهش داده بودن !باسلامی سرد به اطلس خوش آمد گفتم پدرام گفت:تونمیخوای ازدواج کنی؟تودلم گفتم :میخواستم ولی توشدی صاحبِ عشقم !گفتم :فعلا"که درس دارم تاتموم نشه نمیخوام ازدواج کنم اصلا"به فکرِ ازدواج نبودم .بعدازاطلس هیچ میلی به ازدواج نداشتم .اطلس نگاهشو ازم میدزدیدمنم حواسمو پرتِ حرف زدن میکردم .بابا حاجی گفت که چقدر؛ درگیرپیدا کردنِ خانواده شهید گمنام هستم !برای پدرام خیلی جالب بودگفت :خوش به حالت حسین !نمیفهمیدم برای چی میگه :خوش به حالت!خوش به حالی نداشت !همه فکروذکر وزندگیم شده بود شهید مصطفی .وقتی اطلس گفت:تومحله اشون چندتا چلچراغ هست که تازه زدن اومدنشون رو ،به فالِ نیک گرفتم. ازپدرام خواستم هرکدوم ازشهدا اگه اسمش مصطفی بود به من خبربدن ..ویا به خانم جون زنگ بزنن .بعدازظهر که رفتن خانم جون گفت؛میدونی برای چی اومدن ؟باکنجکاوی نگاش کردم !!گفت:اولا"اومده بودن دیدنِ ما..دوما"برای خواستگاری ازتو اومده بودن !پقی زدم زیر خنده ..خواستگاری؟!مگه من دخترم که برام خواستگاراومده ؟!سینی چایی روبرداشتم وادای دخترا رو درآوردم به خانم جون چایی تعارف کردم وگفتم ؛من قصد ازدواج ندارم خانم جون که ازخنده ریسه میرفت گفت : والا منم تاحالا ندیده بودم ..!!گفت : دخترعموی اطلس زمانی که تواین محله بودن وتوحواست به اطلس بوده ازتوخوشش اومده !الان هم که چندوقت ازرفتنشون میگذره هنوز نتونسته فراموشت کنه !به همه خواستگارهاش جوابِ رد میده ..وقتی اطلس باهاش صحبت میکنه وعلتِ مخالفتهاش برای ازدواج رو ،میپرسه. باترس وتردید میگه که جریان ازچه قراره..تعجب کردم من به غیر ازاطلس هیچ دختردیگه ای رو اون موقع ندیدم! اصلانمیدونم کدومو میگه .!به خانم جون گفتم :من همچین کسی ندیدم !حتما"خیلی زشت بوده وکه من ندیدمش!خانم جون عصبانی شد گفت ؛دست ازمسخره بازی بردار ...خانواده عموی اطلس مشهدزندگی میکنند ولی الان برای سفر اومدن تهران ومهمون پدرام هستن . ازمون خواستن به بهانه دیدنشون بریم تادخترعموشو روببینی!ازشنیدنِ این پیشنهاد خوشحال نشدم که هیچ ،خیلی هم ناراحت شدم .هنوزآمادگیِ ازدواج نداشتم. قصدم تموم شدنِ درسم بود و،پیدا کردن شغلِ مناسب میخواستم اینقدرپول جمع کنم تاازخونه باغهای تهران بخرم..پدرومادرم روبیارم تهران تا حالشو ببرن .باباحاجی گفت :کارخوبی میکنی پسرم اگه طالبِ کسی نیستی ازدواج دیرنمیشه !ولی این دخترِ طفلک، چقدربدسلیقه بوده که تورو پسندیده !بعدهم زدیم زیر خنده .بهشون گفتم :بادلِ اون دخترچیکارکنم ؟!تاحالا ازدواج نکرده که من برم بگیرمش !!اینم برام معضلی شد وفکرم رو درگیرکرد ..باخودم فکرمیکردم این دومین نفرِ که منو انتخاب کرده بهش کمک کنم !تواولی هنوز مونده بودم دومی رو کجای دلم میذاشتم ؟!!اینقدرسنگدل نبودم که بخوام دل بشکنم !ولی باخودم فکرکردم اگه برم ببینمش ونپسندم چی ؟!اونطوری بدتر دلش میشکست ! به خانم جون گفتم ؛بهشون زنگ بزن وواقعیت رو بگو که فعلا"نمیخوام ازدواج کنم ..ان شاا..که اون دخترخانم هم منو فراموش میکنه !تاچندروزذهنم درگیرِاون دختربود..و،به فکرِ شهیدم نبودم .تااینکه یکی ازدوستام گفت :چندتاشهید به نام مصطفی پیدا کرده ،فقط یکیشون چلچراغ داره ..اون دوتای دیگه فقط پارچه مشکی دمِ درشونه..گفتم تنهامصطفی کافی نیست باید مفقودالاثر هم باشه !گفت ؛من توجه نکردم ولی دیدنشون ضرر نداره .به اتفاق دوستم رفتیم سراغِاونی که چلچراغ داشت عکس شهید رو دیدم ولی متاسفانه اون نبود..شهید پسربچه ای پانزده ساله به نظرمیرسید . رفتیم محله بعدی ومصطفیِ بعدی !پیرزنی قدخمیده اومد دمِ درفکرکرد ازدوستانِ شهید هستیم .ماروتعارف کردبریم توخونه ...گفت : دلم برای مصطفی ام تنگ شده بیاین توازش حرف بزنین تادلم بازبشه مهلت نمیداد بپرسم مصطفی اش مفقودالاثره؟؟؟!!
#ادامه_دارد
#پارت_پنجم_فصل_دوم
به قلم مهری کوشکی
درهفته دوروزکلاس برنداشتم که، وقت آزادداشته باشم برای کوچه گردی ،خیابون گردی ،نمیدونم چرافکرمیکردم خونه شهید مصطفی تویه کوچه باریکه اس !بیشترکوچه پس کوچه های تنگ وباریک رومیرفتم وناامیدبرمیگشتم ..یه روزکه ازسرِ کاربرگشتم ،دوجفت کفش جلودرِ اتاقِ خانم جون بود ،ازکفشهافهمیدم که یه خانم ویه آقا مهمون خانم جون هستن .صدای خانم جون اینقدربلندبود که متوجهِ ورود من نشدن !سریع رفتم تواتاقم لباسامو عوض کنم که ،اگه خانم جون دعوتم کرد آماده ومرتب باشم .داشتم موهامو جلو آینه شونه میزدم که یکی به درزد،باعجله رفتم دَم در تعجب کردم !..پدرام بود ،چقدرازدیدنش خوشحال شدم .بغلش کردم یه لحظه یادم رفت اطلس خانمشه! وقتی دستموگرفت وداشت منومیبرد تواتاق خانم جون ،یهویی یادِ اطلس و،داغی که به دلم گذاشت افتادم!خانم جون طفلکی اینقدرخوشحال بود که انگاردنیارو بهش داده بودن !باسلامی سرد به اطلس خوش آمد گفتم پدرام گفت:تونمیخوای ازدواج کنی؟تودلم گفتم :میخواستم ولی توشدی صاحبِ عشقم !گفتم :فعلا"که درس دارم تاتموم نشه نمیخوام ازدواج کنم اصلا"به فکرِ ازدواج نبودم .بعدازاطلس هیچ میلی به ازدواج نداشتم .اطلس نگاهشو ازم میدزدیدمنم حواسمو پرتِ حرف زدن میکردم .بابا حاجی گفت که چقدر؛ درگیرپیدا کردنِ خانواده شهید گمنام هستم !برای پدرام خیلی جالب بودگفت :خوش به حالت حسین !نمیفهمیدم برای چی میگه :خوش به حالت!خوش به حالی نداشت !همه فکروذکر وزندگیم شده بود شهید مصطفی .وقتی اطلس گفت:تومحله اشون چندتا چلچراغ هست که تازه زدن اومدنشون رو ،به فالِ نیک گرفتم. ازپدرام خواستم هرکدوم ازشهدا اگه اسمش مصطفی بود به من خبربدن ..ویا به خانم جون زنگ بزنن .بعدازظهر که رفتن خانم جون گفت؛میدونی برای چی اومدن ؟باکنجکاوی نگاش کردم !!گفت:اولا"اومده بودن دیدنِ ما..دوما"برای خواستگاری ازتو اومده بودن !پقی زدم زیر خنده ..خواستگاری؟!مگه من دخترم که برام خواستگاراومده ؟!سینی چایی روبرداشتم وادای دخترا رو درآوردم به خانم جون چایی تعارف کردم وگفتم ؛من قصد ازدواج ندارم خانم جون که ازخنده ریسه میرفت گفت : والا منم تاحالا ندیده بودم ..!!گفت : دخترعموی اطلس زمانی که تواین محله بودن وتوحواست به اطلس بوده ازتوخوشش اومده !الان هم که چندوقت ازرفتنشون میگذره هنوز نتونسته فراموشت کنه !به همه خواستگارهاش جوابِ رد میده ..وقتی اطلس باهاش صحبت میکنه وعلتِ مخالفتهاش برای ازدواج رو ،میپرسه. باترس وتردید میگه که جریان ازچه قراره..تعجب کردم من به غیر ازاطلس هیچ دختردیگه ای رو اون موقع ندیدم! اصلانمیدونم کدومو میگه .!به خانم جون گفتم :من همچین کسی ندیدم !حتما"خیلی زشت بوده وکه من ندیدمش!خانم جون عصبانی شد گفت ؛دست ازمسخره بازی بردار ...خانواده عموی اطلس مشهدزندگی میکنند ولی الان برای سفر اومدن تهران ومهمون پدرام هستن . ازمون خواستن به بهانه دیدنشون بریم تادخترعموشو روببینی!ازشنیدنِ این پیشنهاد خوشحال نشدم که هیچ ،خیلی هم ناراحت شدم .هنوزآمادگیِ ازدواج نداشتم. قصدم تموم شدنِ درسم بود و،پیدا کردن شغلِ مناسب میخواستم اینقدرپول جمع کنم تاازخونه باغهای تهران بخرم..پدرومادرم روبیارم تهران تا حالشو ببرن .باباحاجی گفت :کارخوبی میکنی پسرم اگه طالبِ کسی نیستی ازدواج دیرنمیشه !ولی این دخترِ طفلک، چقدربدسلیقه بوده که تورو پسندیده !بعدهم زدیم زیر خنده .بهشون گفتم :بادلِ اون دخترچیکارکنم ؟!تاحالا ازدواج نکرده که من برم بگیرمش !!اینم برام معضلی شد وفکرم رو درگیرکرد ..باخودم فکرمیکردم این دومین نفرِ که منو انتخاب کرده بهش کمک کنم !تواولی هنوز مونده بودم دومی رو کجای دلم میذاشتم ؟!!اینقدرسنگدل نبودم که بخوام دل بشکنم !ولی باخودم فکرکردم اگه برم ببینمش ونپسندم چی ؟!اونطوری بدتر دلش میشکست ! به خانم جون گفتم ؛بهشون زنگ بزن وواقعیت رو بگو که فعلا"نمیخوام ازدواج کنم ..ان شاا..که اون دخترخانم هم منو فراموش میکنه !تاچندروزذهنم درگیرِاون دختربود..و،به فکرِ شهیدم نبودم .تااینکه یکی ازدوستام گفت :چندتاشهید به نام مصطفی پیدا کرده ،فقط یکیشون چلچراغ داره ..اون دوتای دیگه فقط پارچه مشکی دمِ درشونه..گفتم تنهامصطفی کافی نیست باید مفقودالاثر هم باشه !گفت ؛من توجه نکردم ولی دیدنشون ضرر نداره .به اتفاق دوستم رفتیم سراغِاونی که چلچراغ داشت عکس شهید رو دیدم ولی متاسفانه اون نبود..شهید پسربچه ای پانزده ساله به نظرمیرسید . رفتیم محله بعدی ومصطفیِ بعدی !پیرزنی قدخمیده اومد دمِ درفکرکرد ازدوستانِ شهید هستیم .ماروتعارف کردبریم توخونه ...گفت : دلم برای مصطفی ام تنگ شده بیاین توازش حرف بزنین تادلم بازبشه مهلت نمیداد بپرسم مصطفی اش مفقودالاثره؟؟؟!!
#ادامه_دارد
۱۹:۲۴
میگویندمرغیست به نام آمیندربلندترین نقطهٔ آسمان آنجا که به خـــدانزدیکتر استپرواز می کند وسخنمیگویدآروزمندم امروزهرآنچه از دل شما گذشتآمین بگوید
درود
تمام میشود وُ، آفتاب میتابَدغمی نبوده به عالَم، که ماندنی باشد...
🪻روزتون به مهر
تمام میشود وُ، آفتاب میتابَدغمی نبوده به عالَم، که ماندنی باشد...
🪻روزتون به مهر
۴:۲۰
به نقشه جهان که نگاه می کنم، متوجه می شوم بسیارند سرزمین هایی که تا آخرین روزهایِ زندگی پایم به آنجا باز نخواهد شد، اما نکتهء جالب اینجاست که تقریبا از همه ی این سرزمین های دور و نزدیک خاطره دارم. انگار با شهرها، خیابان ها و حتی کوچه های آنجا آشناییِ دیرینه دارم.
هنوز بچه بودم که برایِ اردویِ تابستانی همراه با کریستین اندرسون، از جیرفت به دانمارک رفتم و در خیابان هایِ کپنهاک با دخترکِ کبریت فروشی آشنا شدم که جوجه اردکِ زشتی در دست داشت و با پریِ دریایی به لباس جدیدِ پادشاه می خندید.
در بازگشت به وطن، همراه با احمدِ شاملو به مراسمِ عروسیِ دخترای ننه دریا با پسرای عمو صحرا رفتم، کمی بعد با صمد بهرنگی به کچلِ کفترباز خندیدم و با اندوهِ پسرکِ لبوفروش غصه خوردم. مرادیِ کرمانی من را از جیرفت به سیرچ دعوت کرد و با لهجه ی شیرینش گفت: هم ولایتی"شما که غریبه نیستید"، آنجا بود که با بچه های قالیبافِ خانه، سرم را بر نازبالش گذاشته و در قصه هایِ مجید با قاشق چای خوری، مربای شیرین خوردم.
با دولت آبادی به کلیدر رفتم و آنجا بود که دور از چشم گُل ممد، دل به عشقِ مارال سپردم و در روزگارِ سپری شدهء مردمِ سالخورده، جایِ خالیِ سلوچ را پیدا کردم.
مزارعِ آمریکا را وجب به وجب با جان اشتاین بک گشتم تا خوشه های خشم را به نظاره بنشینم.با جک لندن و سپید دندانش به آلاسکا رفتم تا این که از دور پیرمردی را در دریا دیدم که کنارِ همینگوِی نشسته و از مشکلاتش در صیدِ ماهی صحبت می کند.
سه شنبه ها همراه با میچ آلبوم به ملاقاتِ موری رفتم، خشم و هیاهو را در گور به گورِ فاکنر آموختم، با چارلز دیکنز تمامِ انگلستان را گشتم تا این که سرانجام در لندن با خواهران برونته آشنا شدم و از آنجا همراه با جورج اورول به قلعهء حیوانات سر زدم، حس عجیبی بود، احساس می کردم ۱۹۸۴ سال در آن قلعه زندگی کرده ام.
کازانتزاکیس من را با یونان آشنا کرد تا این که در سواحلِ کرت با زوربای یونانی هم پیاله شدم، با سیلونه به ایتالیایِ دوست داشتنی و فونتامارا رفتم و به مهمانیِ نان و شراب دعوت شدم و شبی در کنارِ اوریانا فالاچی نامه به کودکی که هرگز زاده نشد را خواندم.
کلمبیایِ مارکز را زمانی شناختم که بعد از صد سال تنهایی، عشق در سال های وبا را تجربه کردم. سرزمین پرو را در سال های سگی با یوسا شناختم و در مونیخ با هاینریش بُل به عقاید یک دلقک خندیدم، چند روزی هم در استکهلم مهمانِ فردریک بکمن بودم و در آنجا با مردی به نام اوه آشنا شدم.ویکتور هوگو من را با بینوایانِ پاریس و گوژپشتی آشنا کرد که خاطراتِ آخرین روزِ یک محکوم را نجوا می کرد.بالزاک در میانِ دهقانانِ فرانسه من را با زنِ زیبای سی ساله یی آشنا کرد و رومن رولان شبی من را به کنسرت موسیقیِ ژان کریستف در شانزه لیزه دعوت نمود، هر چند با وجودِ شیوعِ طاعون، با آلبر کامو هم چندان بیگانه نبودم.
من در تمام جبهه هایِ جنگ به همراه مرل جنگیدم و در "نبردِ من"، هیتلر را بهتر شناختم، با هانا آرنت به دادگاهِ اورشلیم رفتم تا با چهره واقعیِ توتالیتاریسم بهتر آشنا شوم. جومپا لاهیری را در کلکته ملاقات کردم و تا بمبئی با هم عاشقانه های تاگور را زمزمه کردیم. تمامِ جزایرِ ژاپن را با موراکامی گشت زدم تا این که بعد از جنگلِ نروژی، کافکا را در کرانه دیدم.در ریگ های روان سیدنی با استیو تولتز آشنا شدم و گفتم هرچه باداباد. جنایاتِ روسیه تزاری را در جنگ و صلح و آناکارنینای تولستوی شناختم و یک شب در مسکو مثل یک اَبله با داستایوسکی که هنوز یک جوان خام بود، قمار بازی کردم، اما او دائم از جنایت و مکافاتِ برادران کارامازوفِ سخن می گفت و من مجبور شدم با چخوف در باغِ آلبالو به میهمانی مادرِ ماکسیم گورکی بروم.
میلان کوندرا و ایوان کلیما را شبی در پراگ ملاقات کردم، بر ویرانه های کابل با خالد حسینی گریستم، با شافاک در قونیه به ملاقاتِ شمس رفته و چهل قانونِ عشق را آموختم و با دستمالی که از مولانا گرفتم، اشک های کیمیا خاتون را پاک کردم. در برزیل یازده دقیقه کافی بود تا در کنار پائولو کوئلیو با کیمیاگر آشنا شوم. در زمینِ سوخته ی اهواز با احمد محمود همسایه بودم و هر روز در مدارِ صفر درجه، درختِ انجیرِ معابد را تماشا می کردم. در سالِ بلوا با سمفونیِ مردگانِ عباس معروفی آشنا شدم و پس از آن بود که همراه با شوهرِ آهو خانمِ افغانی سری به کرمانشاه زدم تا شادکامان درهء قره سو را بهتر بشناسم.
بله؛ این معجزهء کتاب است که آدمی بدون هزینه و رنج سفر می تواند دورترین نقاطِ دنیا را ببیند، گشت بزند و شیرین ترین خاطرات را با مارال، اسکارلت و آناکارنینا به یادگار داشته باشد...
۴:۴۵
بازارسال شده از گسترده تـ🔝ـاپ " تاپ تبلیغ مشاوره آنلاین "
من مائده ام ، مــــالک بــــرنــــد فیتنس آووکادو 

راز لاغری و آب کردن چربی در یک ماه
دارای مدرک ورزشی و تغذیه بین المللی
لاغــــری راحت با غــــذای سفره
درمان کورتیزول
خفن ترین روش های چربی سوزی بدون تمرینات سخت که تو عمرت ندیدی!!


╭─────
────╮
ble.ir/join/4TYvutoxM3
ble.ir/join/4TYvutoxM3
╰─────

────╯
بیش از ۹ هزار شاگرد موفق در ایران و سراسر دنیا
راز لاغری و آب کردن چربی در یک ماه
╭─────
ble.ir/join/4TYvutoxM3
ble.ir/join/4TYvutoxM3
╰─────
بیش از ۹ هزار شاگرد موفق در ایران و سراسر دنیا
۱۲:۳۵
بازارسال شده از مجله هنری🎨
ی روزی ۱۰۷ کیلو بودم ، الان ۵۸ کیلو
بدون افتادگی و شل شدن پوست و ریزش مو 
ble.ir/join/4TYvutoxM3
دوره #ماه_رمضان با ۶ تا ۸ کیلو کاهش وزن اصولی و با تایید اساتید دارن
ble.ir/join/4TYvutoxM3
دوره #ماه_رمضان با ۶ تا ۸ کیلو کاهش وزن اصولی و با تایید اساتید دارن
۱۲:۳۵
بازارسال شده از گسترده تـ🔝ـاپ " تاپ تبلیغ مشاوره آنلاین "
.
.
.
فرصت رو از دست نده من اینجام
دست خالی نمیری
۱۴:۴۴
بازارسال شده از مجله هنری🎨
۱۴:۴۴
چمدان کتاب
#چلچراغ #پارت_پنجم_فصل_دوم به قلم مهری کوشکی درهفته دوروزکلاس برنداشتم که، وقت آزادداشته باشم برای کوچه گردی ،خیابون گردی ،نمیدونم چرافکرمیکردم خونه شهید مصطفی تویه کوچه باریکه اس !بیشترکوچه پس کوچه های تنگ وباریک رومیرفتم وناامیدبرمیگشتم .. یه روزکه ازسرِ کاربرگشتم ، دوجفت کفش جلودرِ اتاقِ خانم جون بود ،ازکفشهافهمیدم که یه خانم ویه آقا مهمون خانم جون هستن . صدای خانم جون اینقدربلندبود که متوجهِ ورود من نشدن ! سریع رفتم تواتاقم لباسامو عوض کنم که ،اگه خانم جون دعوتم کرد آماده ومرتب باشم . داشتم موهامو جلو آینه شونه میزدم که یکی به درزد، باعجله رفتم دَم در تعجب کردم !..پدرام بود ،چقدرازدیدنش خوشحال شدم . بغلش کردم یه لحظه یادم رفت اطلس خانمشه! وقتی دستموگرفت وداشت منومیبرد تواتاق خانم جون ، یهویی یادِ اطلس و،داغی که به دلم گذاشت افتادم! خانم جون طفلکی اینقدرخوشحال بود که انگاردنیارو بهش داده بودن ! باسلامی سرد به اطلس خوش آمد گفتم پدرام گفت:تونمیخوای ازدواج کنی؟ تودلم گفتم :میخواستم ولی توشدی صاحبِ عشقم ! گفتم :فعلا"که درس دارم تاتموم نشه نمیخوام ازدواج کنم اصلا"به فکرِ ازدواج نبودم . بعدازاطلس هیچ میلی به ازدواج نداشتم . اطلس نگاهشو ازم میدزدید منم حواسمو پرتِ حرف زدن میکردم . بابا حاجی گفت که چقدر؛ درگیرپیدا کردنِ خانواده شهید گمنام هستم ! برای پدرام خیلی جالب بودگفت :خوش به حالت حسین ! نمیفهمیدم برای چی میگه :خوش به حالت!خوش به حالی نداشت !همه فکروذکر وزندگیم شده بود شهید مصطفی . وقتی اطلس گفت:تومحله اشون چندتا چلچراغ هست که تازه زدن اومدنشون رو ،به فالِ نیک گرفتم. ازپدرام خواستم هرکدوم ازشهدا اگه اسمش مصطفی بود به من خبربدن ..ویا به خانم جون زنگ بزنن . بعدازظهر که رفتن خانم جون گفت؛میدونی برای چی اومدن ؟باکنجکاوی نگاش کردم !!گفت:اولا"اومده بودن دیدنِ ما.. دوما"برای خواستگاری ازتو اومده بودن !پقی زدم زیر خنده .. خواستگاری؟!مگه من دخترم که برام خواستگاراومده ؟! سینی چایی روبرداشتم وادای دخترا رو درآوردم به خانم جون چایی تعارف کردم وگفتم ؛من قصد ازدواج ندارم خانم جون که ازخنده ریسه میرفت گفت : والا منم تاحالا ندیده بودم ..!! گفت : دخترعموی اطلس زمانی که تواین محله بودن وتوحواست به اطلس بوده ازتوخوشش اومده ! الان هم که چندوقت ازرفتنشون میگذره هنوز نتونسته فراموشت کنه ! به همه خواستگارهاش جوابِ رد میده .. وقتی اطلس باهاش صحبت میکنه وعلتِ مخالفتهاش برای ازدواج رو ،میپرسه. باترس وتردید میگه که جریان ازچه قراره.. تعجب کردم من به غیر ازاطلس هیچ دختردیگه ای رو اون موقع ندیدم! اصلانمیدونم کدومو میگه .!به خانم جون گفتم :من همچین کسی ندیدم !حتما"خیلی زشت بوده وکه من ندیدمش! خانم جون عصبانی شد گفت ؛دست ازمسخره بازی بردار ... خانواده عموی اطلس مشهدزندگی میکنند ولی الان برای سفر اومدن تهران ومهمون پدرام هستن . ازمون خواستن به بهانه دیدنشون بریم تادخترعموشو روببینی! ازشنیدنِ این پیشنهاد خوشحال نشدم که هیچ ،خیلی هم ناراحت شدم . هنوزآمادگیِ ازدواج نداشتم. قصدم تموم شدنِ درسم بود و، پیدا کردن شغلِ مناسب میخواستم اینقدرپول جمع کنم تاازخونه باغهای تهران بخرم..پدرومادرم روبیارم تهران تا حالشو ببرن . باباحاجی گفت :کارخوبی میکنی پسرم اگه طالبِ کسی نیستی ازدواج دیرنمیشه !ولی این دخترِ طفلک، چقدربدسلیقه بوده که تورو پسندیده ! بعدهم زدیم زیر خنده . بهشون گفتم :بادلِ اون دخترچیکارکنم ؟! تاحالا ازدواج نکرده که من برم بگیرمش !!اینم برام معضلی شد وفکرم رو درگیرکرد .. باخودم فکرمیکردم این دومین نفرِ که منو انتخاب کرده بهش کمک کنم !تواولی هنوز مونده بودم دومی رو کجای دلم میذاشتم ؟!! اینقدرسنگدل نبودم که بخوام دل بشکنم !ولی باخودم فکرکردم اگه برم ببینمش ونپسندم چی ؟! اونطوری بدتر دلش میشکست ! به خانم جون گفتم ؛بهشون زنگ بزن وواقعیت رو بگو که فعلا"نمیخوام ازدواج کنم ..ان شاا..که اون دخترخانم هم منو فراموش میکنه ! تاچندروزذهنم درگیرِاون دختربود..و،به فکرِ شهیدم نبودم . تااینکه یکی ازدوستام گفت :چندتاشهید به نام مصطفی پیدا کرده ،فقط یکیشون چلچراغ داره ..اون دوتای دیگه فقط پارچه مشکی دمِ درشونه.. گفتم تنهامصطفی کافی نیست باید مفقودالاثر هم باشه ! گفت ؛من توجه نکردم ولی دیدنشون ضرر نداره . به اتفاق دوستم رفتیم سراغِ اونی که چلچراغ داشت عکس شهید رو دیدم ولی متاسفانه اون نبود..شهید پسربچه ای پانزده ساله به نظرمیرسید . رفتیم محله بعدی ومصطفیِ بعدی !پیرزنی قدخمیده اومد دمِ درفکرکرد ازدوستانِ شهید هستیم . ماروتعارف کردبریم توخونه ... گفت : دلم برای مصطفی ام تنگ شده بیاین توازش حرف بزنین تادلم بازبشه مهلت نمیداد بپرسم مصطفی اش مفقودالاثره؟؟؟!! #ادامه_دارد 
#چلچراغ
#قسمت_ششم
#فصل_دوم
به قلم مهری کوشکی
به اتفاق دوستم رفتیم سراغ شهید مصطفیِ بعدی !درخونه شونو زدیم پیرزنی قد خمیده دروبازکرد .فکرکردماازدوستانِ شهیدش هستیم تعارف کردبریم توخونه ..فرصت ندادبپرسم مصطفی اش مفقودالاثره؟؟!!.وارداتاق که شدیم اولین چیزی که به چشمم خورد عکس ِ شهید بود.متاسفانه اون هم مصطفیِ من نبود پرسیدم :مادرجان پسرتون چندساله شهیدشده ؟نحوه شهادتش چطوربوده؟گفت :مصطفی نوه من بود ..مادروپدرش ازهم جداشده بودن ومصطفی بامن زندگی میکرد .امانت بود دستِ من !نتونستم امانت دارخوبی باشم ..!نمیتونستم جلوش روبگیرم ! بچه نبود که ازروی بی فکری کاری رو انجام بده !دانشجوبود ومهندسی میخوند ولی هیچوقت نتونست درسش روبه پایان برسونه .مصطفیِ من رفت و،همون باراول شهید شد نه خودش برگشت،نه پیکرش .شش ساله منتظرم خبری ازش بیارن یا خودش برگرده، هرروزبرای دونفرغذا درست میکنم ..هرشب رختخوابش روپهن میکنم شاید نصف شب رسید مبادا من خواب باشم !بابغض وناراحتی گفتم :ان شاا..پیدامیشه ..میدونستم حرفِ محاله !طفلی مادربزرگ میگفت :هرجا میخوام برم کلید خونه رو میدم به سوپریِ محل اگه بیادپشتِ درنمونهپرسید: شما مصطفیِ منودیدین ؟باخجالت وناراحتی گفتم؛نه مادرجان من، دنبال شهید دیگری هستم اسمِ اون هم ،مصطفی اس.. اومدم اینجا عکسش رو ببینم شاید، خودش باشه ولی متاسفانه نیست! پیره زن گفت؛خوب نگاش کن شاید خودش باشه !تمام کوچهِ پس کوچه های شهرپراز چلچراغ بود و،من غافل ازاین همه خبر!!!هیچوقت نمیخواستم سهمی ازاین جنگ داشته باشم به شدت ازجنگ میترسیدم !همین باعث شده بود نسبت به جنگ ،بی تفاوت باشم .شهید مصطفی ازخواب بیدارم کرد و،این مسئولیت رو به من داد.کاری روبه من سپرد که، ازجبهه وجنگیدن سختتربود . سوزنی درانبارکاه پیدا کردن !!مصطفیِ سوم هم که ناامیدمون کرد .خسته بودم وناراحت. تصمیم گرفتم برم خونه اول دوستم رورسوندم وبعد سرراه خرید کردم و،راهیِ خونه شدم نمیخواستم مسافربزنم ولی، وقتی خانمِ جوونی" چمدون به دست "آدرس داد.. دیدم مسیرش طرفِ خونه ماست! ترمز زدم سوارش کردم. گفت:باغ مستوفی پیاده میشم دقیقا"محله ما ! کمک کردم تاچمدونش رو پایین گذاشت. کرایه رو،حساب کرد و راه افتادسمت پیاده رو ...منم دنبالش داشتم به طرفِ خونه میرفتم.کوچه پس کوچه های خونه مارو داشت عبور میکرد و،دقیقا"درِ خونه مون وایستاد !خودموبهش رسوندم گفتم :اینجا خونه منه ،شما اینجا چیکارداری؟!گفت: خونه شما؟مگه پرویزخان خونه شو فروخته؟گفتم ؛ من اینجا مستاجرم ..نفسی به راحتی کشید گفت:فکرکردم خونه روفروختن خیلی جاخوردم!کلیدو انداختم تودر و،یه یاالله گفتم وخانم جون روصدا زدم گفتم ؛خانم جون بیاین مهمون براتون آوردم !صدای خانم جون ازتواتاق اومد گفت:بفرمایید مهمون حبیبِ خداس!بعد اومد به استقبال مهمونش ،چشمش که به اون خانم افتادچندقدم، عقب عقب رفت وبه قلبش چسبید گفت ؛ شیرین! خودتی شیرین؟!بعد بی اعتنابه حالت قهر رفت تواتاق !برگشتم به شیرین نگاه کردم گفتم : شما شیرین خانم دخترشون هستی؟جوابم رو نداد ...بدو بدو رفت تواتاق خانم جون رو بغل گرفت .باباحاجی چشمهای نیمه بازش رو،باز کرد.باتعجب به شیرین نگاه کرد ،نیم خیز شد گفت:چرا اومدی ؟!راضیه داشت فراموشت میکرد!شیرین... خانم جون رو ،توبغلش فشارمیداد وگریه میکرد گفت :اگه بگم غلط کردم قبول میکنید ؟به پای خانم جون افتاد وگریه میکرد .میخواست ببخشش.. باباحاجی گفت ؛پاشو خودتو جمع کن این کارها چیه میکنی ؟!من که همون لحظه که گفتی؛ به من ربطی نداره!! گفتی: میخوای خونه روبفروشی و،باعشقت بری خارج !! مِهرت ازدلم بیرون اومد شیرین گفت ؛غلط کردم باباجون این چندسال خیلی..زجرکشیدم .هرروزخودمولعنت میکردم که، چطور دل شماروشکوندم و،خام اون پسرشدم..هرحرفی که میزد برمیگشت به من نگاه میکرد!!! ازمن خجالت میکشید.آخرسرطاقت نیاورد گفت؛مگه توخونه زندگی نداری که وایستادی اینجا فضولی میکنی؟؟؟!!!
#ادامه_دارد
#قسمت_ششم
#فصل_دوم
به قلم مهری کوشکی
به اتفاق دوستم رفتیم سراغ شهید مصطفیِ بعدی !درخونه شونو زدیم پیرزنی قد خمیده دروبازکرد .فکرکردماازدوستانِ شهیدش هستیم تعارف کردبریم توخونه ..فرصت ندادبپرسم مصطفی اش مفقودالاثره؟؟!!.وارداتاق که شدیم اولین چیزی که به چشمم خورد عکس ِ شهید بود.متاسفانه اون هم مصطفیِ من نبود پرسیدم :مادرجان پسرتون چندساله شهیدشده ؟نحوه شهادتش چطوربوده؟گفت :مصطفی نوه من بود ..مادروپدرش ازهم جداشده بودن ومصطفی بامن زندگی میکرد .امانت بود دستِ من !نتونستم امانت دارخوبی باشم ..!نمیتونستم جلوش روبگیرم ! بچه نبود که ازروی بی فکری کاری رو انجام بده !دانشجوبود ومهندسی میخوند ولی هیچوقت نتونست درسش روبه پایان برسونه .مصطفیِ من رفت و،همون باراول شهید شد نه خودش برگشت،نه پیکرش .شش ساله منتظرم خبری ازش بیارن یا خودش برگرده، هرروزبرای دونفرغذا درست میکنم ..هرشب رختخوابش روپهن میکنم شاید نصف شب رسید مبادا من خواب باشم !بابغض وناراحتی گفتم :ان شاا..پیدامیشه ..میدونستم حرفِ محاله !طفلی مادربزرگ میگفت :هرجا میخوام برم کلید خونه رو میدم به سوپریِ محل اگه بیادپشتِ درنمونهپرسید: شما مصطفیِ منودیدین ؟باخجالت وناراحتی گفتم؛نه مادرجان من، دنبال شهید دیگری هستم اسمِ اون هم ،مصطفی اس.. اومدم اینجا عکسش رو ببینم شاید، خودش باشه ولی متاسفانه نیست! پیره زن گفت؛خوب نگاش کن شاید خودش باشه !تمام کوچهِ پس کوچه های شهرپراز چلچراغ بود و،من غافل ازاین همه خبر!!!هیچوقت نمیخواستم سهمی ازاین جنگ داشته باشم به شدت ازجنگ میترسیدم !همین باعث شده بود نسبت به جنگ ،بی تفاوت باشم .شهید مصطفی ازخواب بیدارم کرد و،این مسئولیت رو به من داد.کاری روبه من سپرد که، ازجبهه وجنگیدن سختتربود . سوزنی درانبارکاه پیدا کردن !!مصطفیِ سوم هم که ناامیدمون کرد .خسته بودم وناراحت. تصمیم گرفتم برم خونه اول دوستم رورسوندم وبعد سرراه خرید کردم و،راهیِ خونه شدم نمیخواستم مسافربزنم ولی، وقتی خانمِ جوونی" چمدون به دست "آدرس داد.. دیدم مسیرش طرفِ خونه ماست! ترمز زدم سوارش کردم. گفت:باغ مستوفی پیاده میشم دقیقا"محله ما ! کمک کردم تاچمدونش رو پایین گذاشت. کرایه رو،حساب کرد و راه افتادسمت پیاده رو ...منم دنبالش داشتم به طرفِ خونه میرفتم.کوچه پس کوچه های خونه مارو داشت عبور میکرد و،دقیقا"درِ خونه مون وایستاد !خودموبهش رسوندم گفتم :اینجا خونه منه ،شما اینجا چیکارداری؟!گفت: خونه شما؟مگه پرویزخان خونه شو فروخته؟گفتم ؛ من اینجا مستاجرم ..نفسی به راحتی کشید گفت:فکرکردم خونه روفروختن خیلی جاخوردم!کلیدو انداختم تودر و،یه یاالله گفتم وخانم جون روصدا زدم گفتم ؛خانم جون بیاین مهمون براتون آوردم !صدای خانم جون ازتواتاق اومد گفت:بفرمایید مهمون حبیبِ خداس!بعد اومد به استقبال مهمونش ،چشمش که به اون خانم افتادچندقدم، عقب عقب رفت وبه قلبش چسبید گفت ؛ شیرین! خودتی شیرین؟!بعد بی اعتنابه حالت قهر رفت تواتاق !برگشتم به شیرین نگاه کردم گفتم : شما شیرین خانم دخترشون هستی؟جوابم رو نداد ...بدو بدو رفت تواتاق خانم جون رو بغل گرفت .باباحاجی چشمهای نیمه بازش رو،باز کرد.باتعجب به شیرین نگاه کرد ،نیم خیز شد گفت:چرا اومدی ؟!راضیه داشت فراموشت میکرد!شیرین... خانم جون رو ،توبغلش فشارمیداد وگریه میکرد گفت :اگه بگم غلط کردم قبول میکنید ؟به پای خانم جون افتاد وگریه میکرد .میخواست ببخشش.. باباحاجی گفت ؛پاشو خودتو جمع کن این کارها چیه میکنی ؟!من که همون لحظه که گفتی؛ به من ربطی نداره!! گفتی: میخوای خونه روبفروشی و،باعشقت بری خارج !! مِهرت ازدلم بیرون اومد شیرین گفت ؛غلط کردم باباجون این چندسال خیلی..زجرکشیدم .هرروزخودمولعنت میکردم که، چطور دل شماروشکوندم و،خام اون پسرشدم..هرحرفی که میزد برمیگشت به من نگاه میکرد!!! ازمن خجالت میکشید.آخرسرطاقت نیاورد گفت؛مگه توخونه زندگی نداری که وایستادی اینجا فضولی میکنی؟؟؟!!!
#ادامه_دارد
۱۷:۳۵
#چلچراغ
#قسمت_هفتم
#فصل_دوم
به قلم مهری کوشکی
شیرین رسما"منو ازاتاق بیرون کرد ونذاشت اونا رو صلح وصفابدم!به ناچار رفتم تواتاقم واوناروگذاشتم به حالِ خودشون !دراز کشیم وخوابم برد ..بوی خوشی به مشامم رسید! بوی عطر بهشتی ..هوش ازسرم رفت چشامو بازکردم .شهیدمصطفی باچهره ای خندون داشت نگام میکرد..هول شدم نشستم سریع پاشو گرفتم گفتم :تا آدرسِ دقیق ندی نمیذارم بری !پاش تودستم بودومحکم گرفته بودمش که: باصدای خانم جون بیدارشدم ..گفت؛حسین !چرا پایه صندلی رو چسبیدی ؟!خانم جون میخندید ولی من خیلی ناراحت بودم که چطور ازدست دادمش .گفتم :خواب خوبی میدیدم ..دوباره شهید اومدتوخوابم .داشتم ازش خواهش میکردم که آدرسِ دقیق بده شمابیدارم کردین !خانم جون گفت:اون آدرس به تونمیده !این یه نشونه اس که باشهدای دیگه هم آشنابشی ..حالاپاشو بیا شام بخور،یهویی یادِ شیرین افتادم ..گفتم :چشمتون روشن عزیزدُردُنهَ تون اومد!_چی شد باهاش آشتی کردین؟!گفت:چیکارکنیم چاره ای جز این داریم ؟گفتم :چی شده بعدازاین همه سال اومده؟!گفت: هنوزتعریف نکرده اگه دوست داری ماجراشوبشنوی به بهانه شام بیا، توهم گوش بده ..هرچندازشیرین ترسیدم ولی من، پُرروتراز،این حرفها بودم که به این راحتی جاخالی کنم !خانم جون رفت ومنم پشتِ سرش راه افتادم ...رفتم تواتاق خیلی مودبانه نشستم سرِ سفره ..زیرچشمی شیرین رومی پاییدم ..خانم جون گفت؛حسین هم مثل پسرم نداشته ام ، جزئی ازخانواده مونه...تمام کارهای مربوط به خونه وخرید رو انجام میده.شیرین باحسادت نگام کرد ؛راستش منم حسودیم میشد .غذای خوشمزه خانم جون روخوردیم و،تند تند سفره روجمع کردیم ظرفهاروگذاشتیم سرِ حوض تابعدا"..بشوریم .شیرین قول داده بود بعدازشام همه ماجرارو بگه .. جدیدا"علاقمند شنیدنِ خاطرات شده بودم.. خوشه انگوری که توی ظرف میوه بود برداشتم و،همینطوررکه توی دهانم میذاشتم ،گفتم ؛خوب تعریف کن شیرین خانم منتظریم !نگاهِ بدی بهم کرد...میخواست چیزی بگه ..خندیدم گفتم :باید به اخلاقِ من آشنابشی مااینجا هیچ چیزی روازهمدیگه پنهون نمیکنیم .عادت کردیم تمامِ اتفاقاتِ روزمون رو برای هم تعریف میکنیم .شیرین بالاخره زبون بازکرد وتعریف کردکه؛ وقتی فهمیدم بچه شمانیستم وشمااین همه سال به، من دروغ گفتین!! خیلی ازدستتون عصبانی شدم .رفتم بهترین راه ِ انتقام رو انتخاب کردم .برای پیدا کردنِ خانواده اصلی ام و،رفتنِ پیش اونا بد جوری کنجکاو شدم . دوست داشتم بدونم پدرومادراصلی ام کی هستن .وقتی دیدم روستازندگی میکنند و،مادرم فوت کرده خیلی جا خوردم ..ولی وجودخواهروبرادرام کمی دلگرمم کرد..مدت کوتاهی ازاونجا خسته شدم نمیتونستم اونجاروتحمل کنم تظاهرمیکردم که ازشمابدم میاد."شیرین نگاهی به باباش انداخت"باخجالت گفت ؛چندوقتی بودکه باپسری آشناشده بودم !!خیلی دوسِش داشتم بهم قول ازدواج داده بود ..گاهی ازروستامیومدم شهر،ومیدیدمش تاجایی که اگه یه روز نمیدیدمش، حالم خیلی بد میشد ..!!دائما"میگفت ،اگه پول میداشتم عقدت میکردم و،میرفتیم خونه خودمون ..منِ ساده بهش گفتم :یه خونه باغ دارم ..کاش نمیگفتم ؛دیگه ول کن نبود ..میگفت ؛بیااینوبفروشیم وبریم خارج ازکشور توکه دلِ خوشی ازخانواده ات نداری !منم وابستگی ندارم ،برای اینکه منو خام کنه رفت دنبال کارهای پاسپورت !"منِ ساده که وارد نبودم ،برای صدورِ گذرنامه.. باید رضایت پدریا، همسر حتما"باشه"یه روزاومد خیلی خوشحال بود دوتاپاسپورت دستش بود.منم خیلی خوشحال شدم ..دوست داشتم هرچه زودتر باهم ازایران بریماون موقع بود که اومدم وبه شمافشارآوردم سندِ خونه روبدین !خونه خیلی زودفروخته شد ..پولش رو دودستی تقدیمش کردم ..برای رفتنمون هی امروزوفردا کرد ..تااینکه روزِ موعودرسید گفت :فردا ظهر به بهانه ای بیرون بیا ..برای شب بلیط داریم ..گفتم :خوب ساک بردارم بابام میفهمه !گفت :هیچی برندار ..اونجا همه چی برات میخرم ..خیلی خوشحال بودم رویاهای قشنگی داشتم ..ظهربعدازناهار رفتم به محلِ قرار..هرچی منتظر شدم نیومد.. دلواپس شدم ..تااینکه دیدم یه پسرِ کوچیک اومد وگفت :خانم اسمتون شیرینه ؟گفتم بله !گفت:یه آقایی این نامه روبهم دادگفت ؛بدم به شما ..دلم ریخت پایین رفتم یه جانشستم نامه رو بازکردم.
#ادامه_دارد
#قسمت_هفتم
#فصل_دوم
به قلم مهری کوشکی
شیرین رسما"منو ازاتاق بیرون کرد ونذاشت اونا رو صلح وصفابدم!به ناچار رفتم تواتاقم واوناروگذاشتم به حالِ خودشون !دراز کشیم وخوابم برد ..بوی خوشی به مشامم رسید! بوی عطر بهشتی ..هوش ازسرم رفت چشامو بازکردم .شهیدمصطفی باچهره ای خندون داشت نگام میکرد..هول شدم نشستم سریع پاشو گرفتم گفتم :تا آدرسِ دقیق ندی نمیذارم بری !پاش تودستم بودومحکم گرفته بودمش که: باصدای خانم جون بیدارشدم ..گفت؛حسین !چرا پایه صندلی رو چسبیدی ؟!خانم جون میخندید ولی من خیلی ناراحت بودم که چطور ازدست دادمش .گفتم :خواب خوبی میدیدم ..دوباره شهید اومدتوخوابم .داشتم ازش خواهش میکردم که آدرسِ دقیق بده شمابیدارم کردین !خانم جون گفت:اون آدرس به تونمیده !این یه نشونه اس که باشهدای دیگه هم آشنابشی ..حالاپاشو بیا شام بخور،یهویی یادِ شیرین افتادم ..گفتم :چشمتون روشن عزیزدُردُنهَ تون اومد!_چی شد باهاش آشتی کردین؟!گفت:چیکارکنیم چاره ای جز این داریم ؟گفتم :چی شده بعدازاین همه سال اومده؟!گفت: هنوزتعریف نکرده اگه دوست داری ماجراشوبشنوی به بهانه شام بیا، توهم گوش بده ..هرچندازشیرین ترسیدم ولی من، پُرروتراز،این حرفها بودم که به این راحتی جاخالی کنم !خانم جون رفت ومنم پشتِ سرش راه افتادم ...رفتم تواتاق خیلی مودبانه نشستم سرِ سفره ..زیرچشمی شیرین رومی پاییدم ..خانم جون گفت؛حسین هم مثل پسرم نداشته ام ، جزئی ازخانواده مونه...تمام کارهای مربوط به خونه وخرید رو انجام میده.شیرین باحسادت نگام کرد ؛راستش منم حسودیم میشد .غذای خوشمزه خانم جون روخوردیم و،تند تند سفره روجمع کردیم ظرفهاروگذاشتیم سرِ حوض تابعدا"..بشوریم .شیرین قول داده بود بعدازشام همه ماجرارو بگه .. جدیدا"علاقمند شنیدنِ خاطرات شده بودم.. خوشه انگوری که توی ظرف میوه بود برداشتم و،همینطوررکه توی دهانم میذاشتم ،گفتم ؛خوب تعریف کن شیرین خانم منتظریم !نگاهِ بدی بهم کرد...میخواست چیزی بگه ..خندیدم گفتم :باید به اخلاقِ من آشنابشی مااینجا هیچ چیزی روازهمدیگه پنهون نمیکنیم .عادت کردیم تمامِ اتفاقاتِ روزمون رو برای هم تعریف میکنیم .شیرین بالاخره زبون بازکرد وتعریف کردکه؛ وقتی فهمیدم بچه شمانیستم وشمااین همه سال به، من دروغ گفتین!! خیلی ازدستتون عصبانی شدم .رفتم بهترین راه ِ انتقام رو انتخاب کردم .برای پیدا کردنِ خانواده اصلی ام و،رفتنِ پیش اونا بد جوری کنجکاو شدم . دوست داشتم بدونم پدرومادراصلی ام کی هستن .وقتی دیدم روستازندگی میکنند و،مادرم فوت کرده خیلی جا خوردم ..ولی وجودخواهروبرادرام کمی دلگرمم کرد..مدت کوتاهی ازاونجا خسته شدم نمیتونستم اونجاروتحمل کنم تظاهرمیکردم که ازشمابدم میاد."شیرین نگاهی به باباش انداخت"باخجالت گفت ؛چندوقتی بودکه باپسری آشناشده بودم !!خیلی دوسِش داشتم بهم قول ازدواج داده بود ..گاهی ازروستامیومدم شهر،ومیدیدمش تاجایی که اگه یه روز نمیدیدمش، حالم خیلی بد میشد ..!!دائما"میگفت ،اگه پول میداشتم عقدت میکردم و،میرفتیم خونه خودمون ..منِ ساده بهش گفتم :یه خونه باغ دارم ..کاش نمیگفتم ؛دیگه ول کن نبود ..میگفت ؛بیااینوبفروشیم وبریم خارج ازکشور توکه دلِ خوشی ازخانواده ات نداری !منم وابستگی ندارم ،برای اینکه منو خام کنه رفت دنبال کارهای پاسپورت !"منِ ساده که وارد نبودم ،برای صدورِ گذرنامه.. باید رضایت پدریا، همسر حتما"باشه"یه روزاومد خیلی خوشحال بود دوتاپاسپورت دستش بود.منم خیلی خوشحال شدم ..دوست داشتم هرچه زودتر باهم ازایران بریماون موقع بود که اومدم وبه شمافشارآوردم سندِ خونه روبدین !خونه خیلی زودفروخته شد ..پولش رو دودستی تقدیمش کردم ..برای رفتنمون هی امروزوفردا کرد ..تااینکه روزِ موعودرسید گفت :فردا ظهر به بهانه ای بیرون بیا ..برای شب بلیط داریم ..گفتم :خوب ساک بردارم بابام میفهمه !گفت :هیچی برندار ..اونجا همه چی برات میخرم ..خیلی خوشحال بودم رویاهای قشنگی داشتم ..ظهربعدازناهار رفتم به محلِ قرار..هرچی منتظر شدم نیومد.. دلواپس شدم ..تااینکه دیدم یه پسرِ کوچیک اومد وگفت :خانم اسمتون شیرینه ؟گفتم بله !گفت:یه آقایی این نامه روبهم دادگفت ؛بدم به شما ..دلم ریخت پایین رفتم یه جانشستم نامه رو بازکردم.
#ادامه_دارد
۱۷:۳۷
#چلچراغ
#قسمت_هشتم
#فصل دوم
به قلم مهری کوشکی
شیرین گفت :بااسترس نامه رو بازکردم وباعجله شروع به خوندن کردم بعدازخوندنش شوکه شدم نامه ازدستم افتاد..نوشته بود ؛عزیزم فقط پاسپورت خودم درست شد ازتواشکال داشت !شرمنده نتونستم برات کاری بکنم وباخودم ببرمت .ازاینکه بهم اعتماد کردی وپولاتو به حسابم ریختی یک دنیا ممنون.. باورم نمیشد اینقدرنامرد وبی انصاف باشه .!!ازشدت ناراحتی وعصبانیت به مرزجنون رسیدم بدجور،رو دست خوردم..نهایت بیرحمی رودرحقّم کرد چطورخامش شدم! حالاباچه رویی برمیگشتم خونه؟ !!بااون رفتارِ بدی که باشماداشتم ؟!!ازهمه مهمتر خونه ای که حاصل زحمتِ مامان راضیه بودرو ، باحماقت ازدستش دادم. برگشتم روستا پیش بابام اوناروحشون خبرنداشت که میخواستم فرارکنم. باید ظاهرم روحفظ میکردم ..سردرد روبهانه کردم رفتم تواتاق چندساعت خودمو حبس کردم .تاچندوقت شبا گریه میکردم ..قسم خوردم هرجورهست آنقدرکارکنم تا پول خونه رو جورکنم و،دوباره بخرمش!تا...روم بشه برگردم پیشتون .شیرین حرف زد وخانم جون همینطور..به پاش میزد واون پسرونفرین میکرد ..گفت :حالاخونه خریدی که برگشتی؟شیرین سرشو باخجالت پایین انداخت وگفت؛ نتونستم کارمناسبی پیدا کنم .یعنی بابام خیلی آدم متعصّبی بود اجازه نمیدادازخونه بیرون برم ..مجبوربودم توخونه بمونم وبه زنش کمک کنم !دختری که آزادبود !هرجامیخواست میرفت ،هرچی میخواست براش میخریدن ..حالا بایدکارهای زن باباشو انجام میدادو بچه بزرگ میکرد.میخواستم فرارکنم میترسیدم..یاد بلایی افتادم که اون ازخدا بیخبر سرم آورد !این چندسال زندگی برام مثل جهنم بود.تااینکه بابام یه شب خوابید ودیگه بیدارنشد.تنهاحامی ام ازدنیارفت .اونجا جای موندنم نبود تصمیم گرفتم برگردم پیشتون .جزشماکسی نداشتم ..میدونستم شمااینقدرخوب ومهربون هستین که منومیبخشین. خانم جون اشکاشو پاک کرد،شیرین رو بغل کرد..گفت :کارخوبی کردی برگشتی دخترم هیچ جا امن تراز،خونه پدرومادرنیست ..خونه ام ،فدای سرت دخترم ..خداروشکراتفاقِ بدتری برات نیفتاد .اون پسرهم خیرنمیببنه .شیرین حرفاش که تموم شد روبه من کرد وگفت :خیالت راحت شد دیگه ؟!!همه چیزارو توضیح دادم میتونی بری دیگه !ازتیکه هایی که مینداخت خوشم نمیومد دخترِ نچسبی بود اصلا"دلم براش نسوخت... حقّش بود اون بلا سرش اومده بود.دخترهِ بیعرضه یه خونه باغ روازدست داد..زیرلب غُرمیزدم که این کی بوداومد ؟!زندگیِ شیرینی باخانم جون داشتم شب بخیر گفتم رفتم تواتاقم .چقدربه شیرین حسودیم میشد .اون ازپدرام که عشقم روگرفت !اینم ازشیرین که خانم جونم رو داشت ازم میگرفت !باهمین افکارخوابیدم .. باز خواب شهید مصطفی رو دیدم و،لبخند قشنگش!صبح باصدای آب پاشی ِ خانم جون بیدارشدم کلاس نداشتم ولی، باید میرفتم دنبال کاروزندگی ام .یه آقایی روسوارکردم داشتم مسیرمو میرفتم چشمم به چلچراغی توی خیابون افتاد .ازمسافرم عذرخواهی کردم ،پیاده شدم .به امیداینکه مصطفیِ گمشده باشه ولی، اون نبود با ناراحتی برگشتم ..مسافرکنجکاوگفت :ازآشناهاتون بود ؟گفتم :نه ولی، دنبالِ یه آشنا میگردم ..ماجرای شهید مصطفی روگفتم .وقتی حرفام تموم شد گفت ؛چه جالب !منم چندوقتِ پیش شاهد همچین چیزی بودم. ادامه داد:توی جبهه کارم تفحصِ شهدا بود ..وقتی عراقیها عقب نشینی کردن ما میرفتیم دنبال شهدایی که اونا دفن کرده بودن. ازجمع شهدایی که تفّحص کردیم چهارشهید ،گمنام بودن. هیچ نشونی ازشون پیدا نکردیم...همه بردیم معراج الشهدا.. تا بعدا..منتقلشون کنیم بهشت زهرا..نصفِ شب یکی ازبچه ها مارو بیدار کردوگفت:بچه هاخواب عجیبی دیدم !یه جوون خوش سیمایی رو دیدم گفت ؛من یکی ازشهدای گمنامی هستم که امشب آورده اند . سالهاس که خانواده ام خبری ازمن ندارند.شما زحمت بکش برو مدارکم رو، که شاملِ پلاک ،کارت وچشم مصنوعی ،داخل کیسه ای گِلی همراهِ پیکرمه ..بردار...وبگو مشخصاتم رو ثبت کنن "همه خواب آلودبودیم هیچکس حرف اون بنده خدارو باورنکرد ! دوباره خوابیدم امابا دیدنِ مجدداین خواب و، بااصراراو پیکرهای شهدارو بررسی کردیم ،درکناریکی ازاجساد،کیسه ای پیدا کردیم که، بوداحتمال دادیم ازخاکِ شهید باشه .چیزهایی که شهید گفته بودداخلِ کیسه بود..بعدازشناساییِ جسد معلوم شد سالِ شصت ویک چشمش روازدست داده وسال شصت و پنج هم شهید شده ..
#ادامه_دارد
#قسمت_هشتم
#فصل دوم
به قلم مهری کوشکی
شیرین گفت :بااسترس نامه رو بازکردم وباعجله شروع به خوندن کردم بعدازخوندنش شوکه شدم نامه ازدستم افتاد..نوشته بود ؛عزیزم فقط پاسپورت خودم درست شد ازتواشکال داشت !شرمنده نتونستم برات کاری بکنم وباخودم ببرمت .ازاینکه بهم اعتماد کردی وپولاتو به حسابم ریختی یک دنیا ممنون.. باورم نمیشد اینقدرنامرد وبی انصاف باشه .!!ازشدت ناراحتی وعصبانیت به مرزجنون رسیدم بدجور،رو دست خوردم..نهایت بیرحمی رودرحقّم کرد چطورخامش شدم! حالاباچه رویی برمیگشتم خونه؟ !!بااون رفتارِ بدی که باشماداشتم ؟!!ازهمه مهمتر خونه ای که حاصل زحمتِ مامان راضیه بودرو ، باحماقت ازدستش دادم. برگشتم روستا پیش بابام اوناروحشون خبرنداشت که میخواستم فرارکنم. باید ظاهرم روحفظ میکردم ..سردرد روبهانه کردم رفتم تواتاق چندساعت خودمو حبس کردم .تاچندوقت شبا گریه میکردم ..قسم خوردم هرجورهست آنقدرکارکنم تا پول خونه رو جورکنم و،دوباره بخرمش!تا...روم بشه برگردم پیشتون .شیرین حرف زد وخانم جون همینطور..به پاش میزد واون پسرونفرین میکرد ..گفت :حالاخونه خریدی که برگشتی؟شیرین سرشو باخجالت پایین انداخت وگفت؛ نتونستم کارمناسبی پیدا کنم .یعنی بابام خیلی آدم متعصّبی بود اجازه نمیدادازخونه بیرون برم ..مجبوربودم توخونه بمونم وبه زنش کمک کنم !دختری که آزادبود !هرجامیخواست میرفت ،هرچی میخواست براش میخریدن ..حالا بایدکارهای زن باباشو انجام میدادو بچه بزرگ میکرد.میخواستم فرارکنم میترسیدم..یاد بلایی افتادم که اون ازخدا بیخبر سرم آورد !این چندسال زندگی برام مثل جهنم بود.تااینکه بابام یه شب خوابید ودیگه بیدارنشد.تنهاحامی ام ازدنیارفت .اونجا جای موندنم نبود تصمیم گرفتم برگردم پیشتون .جزشماکسی نداشتم ..میدونستم شمااینقدرخوب ومهربون هستین که منومیبخشین. خانم جون اشکاشو پاک کرد،شیرین رو بغل کرد..گفت :کارخوبی کردی برگشتی دخترم هیچ جا امن تراز،خونه پدرومادرنیست ..خونه ام ،فدای سرت دخترم ..خداروشکراتفاقِ بدتری برات نیفتاد .اون پسرهم خیرنمیببنه .شیرین حرفاش که تموم شد روبه من کرد وگفت :خیالت راحت شد دیگه ؟!!همه چیزارو توضیح دادم میتونی بری دیگه !ازتیکه هایی که مینداخت خوشم نمیومد دخترِ نچسبی بود اصلا"دلم براش نسوخت... حقّش بود اون بلا سرش اومده بود.دخترهِ بیعرضه یه خونه باغ روازدست داد..زیرلب غُرمیزدم که این کی بوداومد ؟!زندگیِ شیرینی باخانم جون داشتم شب بخیر گفتم رفتم تواتاقم .چقدربه شیرین حسودیم میشد .اون ازپدرام که عشقم روگرفت !اینم ازشیرین که خانم جونم رو داشت ازم میگرفت !باهمین افکارخوابیدم .. باز خواب شهید مصطفی رو دیدم و،لبخند قشنگش!صبح باصدای آب پاشی ِ خانم جون بیدارشدم کلاس نداشتم ولی، باید میرفتم دنبال کاروزندگی ام .یه آقایی روسوارکردم داشتم مسیرمو میرفتم چشمم به چلچراغی توی خیابون افتاد .ازمسافرم عذرخواهی کردم ،پیاده شدم .به امیداینکه مصطفیِ گمشده باشه ولی، اون نبود با ناراحتی برگشتم ..مسافرکنجکاوگفت :ازآشناهاتون بود ؟گفتم :نه ولی، دنبالِ یه آشنا میگردم ..ماجرای شهید مصطفی روگفتم .وقتی حرفام تموم شد گفت ؛چه جالب !منم چندوقتِ پیش شاهد همچین چیزی بودم. ادامه داد:توی جبهه کارم تفحصِ شهدا بود ..وقتی عراقیها عقب نشینی کردن ما میرفتیم دنبال شهدایی که اونا دفن کرده بودن. ازجمع شهدایی که تفّحص کردیم چهارشهید ،گمنام بودن. هیچ نشونی ازشون پیدا نکردیم...همه بردیم معراج الشهدا.. تا بعدا..منتقلشون کنیم بهشت زهرا..نصفِ شب یکی ازبچه ها مارو بیدار کردوگفت:بچه هاخواب عجیبی دیدم !یه جوون خوش سیمایی رو دیدم گفت ؛من یکی ازشهدای گمنامی هستم که امشب آورده اند . سالهاس که خانواده ام خبری ازمن ندارند.شما زحمت بکش برو مدارکم رو، که شاملِ پلاک ،کارت وچشم مصنوعی ،داخل کیسه ای گِلی همراهِ پیکرمه ..بردار...وبگو مشخصاتم رو ثبت کنن "همه خواب آلودبودیم هیچکس حرف اون بنده خدارو باورنکرد ! دوباره خوابیدم امابا دیدنِ مجدداین خواب و، بااصراراو پیکرهای شهدارو بررسی کردیم ،درکناریکی ازاجساد،کیسه ای پیدا کردیم که، بوداحتمال دادیم ازخاکِ شهید باشه .چیزهایی که شهید گفته بودداخلِ کیسه بود..بعدازشناساییِ جسد معلوم شد سالِ شصت ویک چشمش روازدست داده وسال شصت و پنج هم شهید شده ..
#ادامه_دارد
۱۷:۳۸
#چلچراغ
#قسمت_نهم
#فصل_دوم
به قلم مهری کوشکی
پنج ماه از روزی که خوابِ شهید رودیدم، میگذشت خیلی کلافه بودم که هنوز نتونسته بودم کاری بکنم .موقع امتحانات بود وقت کمتری برای، جستجو داشتم !اونروزکه برگشتم خونه شیرین توی حیاط بود اصلا"سلام بلد نبود. سلام واحوالپرسیِ سردی کردم میخواستم برم تواتاق ..صِدام زد وگفت؛ خانم جون برات آب دوغ خیارنگه داشته .وایستابیارم ..باهات کارهم دارم !یعنی بامن چیکارداشت ؟!باخودم گفتم ؛خدابخیرکنه !!طولی نکشید بایه سینیِ آب دوغ خیار اومد سینی رو گرفتم بذارم تواتاق پشت سرم اومد..باکنجکاوی یا همون فضولی اطراف رو نگاه کرد چشاش رو چرخوندطرفِ من مکث کرد "چشمای عسلی ومژه های قشنگی داشت باموهای فرفری خرمایی، ولی من دوسِش نداشتم .هیچ مهری، برام نداشت" نمیدونم حسودیم میشد بهش!! یااینکه خانم جون رواذیت کرده بود،دوسِش نداشتم !! پرسیدم کارداشتی باهام ؟زودترکارتو بگوبرو . باخیال ِ راحت نشست ،به پشتی تکیه دادگفت :امروزخانم جون ماجرای شهید وخوابی که دیدی گفت خیلی جالب بود برام،ولی من باورندارم این حرفهارو که شهیدان زنده ان !توباورکردی حرفهاشو!باتعجب نگاش کردم گفتم :برام مهم نیست که توچی فکرمیکنی من وظیفه خودم ،میدونم دنبالِ خانواده اش بگردم وپیداشون کنم !شیرین گفت:چقدرتوعصبانی هستی ؟!من که نیومدم باهات دعوا !!میخوام کمکت کنم !میدونی من سرم درد میکنه برای اینجورکارهای مُهیّج !میخوام همه تهران رو بگردم وخانواده شهید روپیداکنم توبگو ازکجا شروع کنم ؟!هرچنددوست نداشتم اونو واردِ این ماجرابکنم ولی ،ناچار بودم قبول کنم میترسیدم تامن پیداش کنم چلچراغش روجمع کنن !مگه چندوقت یه چلچراغ رو دَم دَر خونه شهید نگه میدارن؟!ظاهرا"بابی میلی پیشنهادشو قبول کردم محله هایی روکه دنبال گشته بودم رو،بهش گفتم باخوشحالی واشتیاق گفت :ازهمین الان شروع میکنم !خوشم میومد دختری پرانرژی بود که ؛به این راحتی خسته نمیشد هنوز تازه غذامو خوردم ودراز کشیدم یه چرت بزنم ،شیرین سراسیمه اومد وگفت ؛یه شهید اون طرفِ بلوار تویه کوچه ای هست ،اسمش هم مصطفی اس خواب ازسرم پریدباتعجب نگاش کردم ،گفتم :واقعا" به همین زودی رفتی ؟گفت:منودستِ کم گرفتی ؟!من تاپیداش نکنم خوابِ راحت ندارم گفت: حاضرشو بریم، لباس پوشیدم ودنبال شیرین راه افتادم رسیدیم به اون محله ..ازدورچلچراغ رو دیدم باعجله خودمو رسوندم عکس داشت ولی اینقدرآفتاب بهش خورده بود رنگ وروی عکس رفته بود وقابل تشخیص نبود .موندم چیکارکنم،که دیدم شیرین دستش رو ،روی زنگ گذاشت ودوسه بارزنگ زد !داشتم دعواش میکردم که یه آقایی دروبازکرد.مشخص بود ازخواب بیدارش کردیم عذرخواهی کردم . باخوش رویی جوابمو داد .بهش دست دادم خودمو معرفی کردم .ماجرای خواب وشهید روگفتم و،عکسی که بیرون رنگ وروش رفته! تعارف کردرفتیم توی حیاطِ باصفاشون ... روی تختی که کناردیواربودنشستیم .گفت :الان میرم عکس واضحترش رومیارم بیصبرانه منتظرماندم ،آورد ولی متاسفانه اون نبود..گفت ؛ناراحت نباش خودِ شهید بالاخره کمکتون میکنه گفتم :این شهید کیه ؟چه نسبتی باشما داره؟ گفت :برادرمه مفقودالاثره ،مامیدونیم که هیچوقت پیدا نمیشه چون میخواست مجهول الهویه باشه .برادرم مصطفی وچندنفردیگه وقتی عراقیها محاصره شون کردن پلاک هاشون رو درمیارن و،همونجا میندازن ...بعدبه ، دشمن حمله میکنن.میدونستن شهید میشن ولی تسلیم نشدن تاآخرین لحظه جنگیدن و،همه شهید شدن.شیرین که تاحالا این چیزها رونشنیده بود آروم گریه میکرد .برگشتیم خونه توی راه خیلی ساکت بود .هنوزماجرای یک شهیدرو شنیده بود اینقدرناراحت بود!!!برخلافِ ظاهر خشِنش روحیه لطیفی داشت ..
#ادامه_دارد
#قسمت_نهم
#فصل_دوم
به قلم مهری کوشکی
پنج ماه از روزی که خوابِ شهید رودیدم، میگذشت خیلی کلافه بودم که هنوز نتونسته بودم کاری بکنم .موقع امتحانات بود وقت کمتری برای، جستجو داشتم !اونروزکه برگشتم خونه شیرین توی حیاط بود اصلا"سلام بلد نبود. سلام واحوالپرسیِ سردی کردم میخواستم برم تواتاق ..صِدام زد وگفت؛ خانم جون برات آب دوغ خیارنگه داشته .وایستابیارم ..باهات کارهم دارم !یعنی بامن چیکارداشت ؟!باخودم گفتم ؛خدابخیرکنه !!طولی نکشید بایه سینیِ آب دوغ خیار اومد سینی رو گرفتم بذارم تواتاق پشت سرم اومد..باکنجکاوی یا همون فضولی اطراف رو نگاه کرد چشاش رو چرخوندطرفِ من مکث کرد "چشمای عسلی ومژه های قشنگی داشت باموهای فرفری خرمایی، ولی من دوسِش نداشتم .هیچ مهری، برام نداشت" نمیدونم حسودیم میشد بهش!! یااینکه خانم جون رواذیت کرده بود،دوسِش نداشتم !! پرسیدم کارداشتی باهام ؟زودترکارتو بگوبرو . باخیال ِ راحت نشست ،به پشتی تکیه دادگفت :امروزخانم جون ماجرای شهید وخوابی که دیدی گفت خیلی جالب بود برام،ولی من باورندارم این حرفهارو که شهیدان زنده ان !توباورکردی حرفهاشو!باتعجب نگاش کردم گفتم :برام مهم نیست که توچی فکرمیکنی من وظیفه خودم ،میدونم دنبالِ خانواده اش بگردم وپیداشون کنم !شیرین گفت:چقدرتوعصبانی هستی ؟!من که نیومدم باهات دعوا !!میخوام کمکت کنم !میدونی من سرم درد میکنه برای اینجورکارهای مُهیّج !میخوام همه تهران رو بگردم وخانواده شهید روپیداکنم توبگو ازکجا شروع کنم ؟!هرچنددوست نداشتم اونو واردِ این ماجرابکنم ولی ،ناچار بودم قبول کنم میترسیدم تامن پیداش کنم چلچراغش روجمع کنن !مگه چندوقت یه چلچراغ رو دَم دَر خونه شهید نگه میدارن؟!ظاهرا"بابی میلی پیشنهادشو قبول کردم محله هایی روکه دنبال گشته بودم رو،بهش گفتم باخوشحالی واشتیاق گفت :ازهمین الان شروع میکنم !خوشم میومد دختری پرانرژی بود که ؛به این راحتی خسته نمیشد هنوز تازه غذامو خوردم ودراز کشیدم یه چرت بزنم ،شیرین سراسیمه اومد وگفت ؛یه شهید اون طرفِ بلوار تویه کوچه ای هست ،اسمش هم مصطفی اس خواب ازسرم پریدباتعجب نگاش کردم ،گفتم :واقعا" به همین زودی رفتی ؟گفت:منودستِ کم گرفتی ؟!من تاپیداش نکنم خوابِ راحت ندارم گفت: حاضرشو بریم، لباس پوشیدم ودنبال شیرین راه افتادم رسیدیم به اون محله ..ازدورچلچراغ رو دیدم باعجله خودمو رسوندم عکس داشت ولی اینقدرآفتاب بهش خورده بود رنگ وروی عکس رفته بود وقابل تشخیص نبود .موندم چیکارکنم،که دیدم شیرین دستش رو ،روی زنگ گذاشت ودوسه بارزنگ زد !داشتم دعواش میکردم که یه آقایی دروبازکرد.مشخص بود ازخواب بیدارش کردیم عذرخواهی کردم . باخوش رویی جوابمو داد .بهش دست دادم خودمو معرفی کردم .ماجرای خواب وشهید روگفتم و،عکسی که بیرون رنگ وروش رفته! تعارف کردرفتیم توی حیاطِ باصفاشون ... روی تختی که کناردیواربودنشستیم .گفت :الان میرم عکس واضحترش رومیارم بیصبرانه منتظرماندم ،آورد ولی متاسفانه اون نبود..گفت ؛ناراحت نباش خودِ شهید بالاخره کمکتون میکنه گفتم :این شهید کیه ؟چه نسبتی باشما داره؟ گفت :برادرمه مفقودالاثره ،مامیدونیم که هیچوقت پیدا نمیشه چون میخواست مجهول الهویه باشه .برادرم مصطفی وچندنفردیگه وقتی عراقیها محاصره شون کردن پلاک هاشون رو درمیارن و،همونجا میندازن ...بعدبه ، دشمن حمله میکنن.میدونستن شهید میشن ولی تسلیم نشدن تاآخرین لحظه جنگیدن و،همه شهید شدن.شیرین که تاحالا این چیزها رونشنیده بود آروم گریه میکرد .برگشتیم خونه توی راه خیلی ساکت بود .هنوزماجرای یک شهیدرو شنیده بود اینقدرناراحت بود!!!برخلافِ ظاهر خشِنش روحیه لطیفی داشت ..
#ادامه_دارد
۱۷:۳۹
#چلچراغ
#قسمت_دهم
#فصل_دوم
به قلم مهری کوشکی
زنگ زدم سبزوارحالِ مادرم روبپرسم گفت :داریم میایم تهران به تکاپوی تمیزکردن اتاقم، و شستنِ لباسهام افتادم .توی این مدتی که تهران بودم این ،اولین باربودمیخواستن بیان هروقت برای اومدنشون ،اقدام میکردن مشکلی پیش میومد.دستمال به سرم بسته بودم و،داشتم شیشه هاروپاک میکردم شیرین چشمش به من افتاد وزد زیرِ خنده !اول ناراحت شدم ولی بعد که خودمو توشیشه دیدم خنده ام گرفت. گفت :کمک نمیخوای کدبانو؟گفتم دستت دردنکنه نه ، خانم جون گفت خبریه ؟باخوشحالی گفتم ؛مامان وبابام میخوان بیان ،اینقدر خانم جون خوشحال شد .. بلندبلندخندید وگفت :چقدرخوب که بالاخره میبینمشون !!من میدونستم ،تودلِ خانم جون چی میگذره !دیگه میرفت توفکرِ اومدنِ مامان وبابا و،روزهای خوش وآدمهای جدیدی که چندروزی باهاشون سرش گرمه .این جوروقتها که خوشحاله بالبخند میخوابه !چقدردوست داشتنی بودخانم جونِ مهربونم .خداروهرلحظه به خاطرِ داشتنش شُکر میکردم .شیرین گفت :بذاربیام کمکت کنم گفتم :بیاباهم بریم خرید بلد نیستم برای خونه چیزی بخرم .موادِ غذایی هیچی توخونه نداشتم .خوشحال بودم شیرین همراهی ام کرد . چیزهایی که شیرین میگفت ،میخریدم ..ماشینم پُر شد ازانواعِ خوراکیها..خونه رسیدیم همه رو بردم خونه خانم جون ،گوشتها رو برام خُرد کردن وشروع کردن به پاک کردنِ سبزی و ..خودم یخچال نداشتم همه روگذاشتم یخچالِ خانم جون، بیصبرانه منتظرِ اومدنشون بودم ماهها بودکه ندیده بودمشون .گفته بودن صبحِ زودراه میفتن باید آخرشب میرسیدن بعدازخستگی وکارزیاد شیرین، یه چایی ریخت ونشسته بودیم دونفری توی حیاط میخوردیم که ،درزدن صدای مامانم روازپشتِ درشنیدم .خانم جون زودترازمن دروبازکرد ..مامانم بالهجه شیرینِ سبزواری احوالپرسی میکرد .خودموانداختم توبغلش چه جای امنی بودآغوشِ مادرم .بوی خوش بدنش سرمستم کرد تمام سروصورتم روغرقِ بوسه کرد .بابام هنوزبیرون بود بایدمیرفتم سرِ کوچه کمکش .میدونستم هرچی خوراکی خوشمزه سبزوارداره برامون آوردن ..باباداشت ازصندوق عقب ماشینش وسایلاروبرمیداشت که، ازپشت سربغلش کردم .خداروشکرکردم که ازنعمت پدرومادربرخورداربودم ..خجالت روگذاشتم کنارباتمامِ وجودم بغلش کردم وبغلم کرد!یکی دوباررفتم وبرگشتم تابالاخره تموم شد. تواین فاصله خانم جون همه چی روبرای مادرم تعریف کرده بود.مادرم با اشتیاق گوش میداد "گاهی که سبزواری صحبت میکرد خانم جون فقط نگاش میکرد خنده ام گرفت متوجه نمیشد.باید براش ترجمه میکردم " هرچی ازسبزوار آورده بودن دادم شیرین ببره تواتاقشون میدونستم خانم جون نمیذاره مادرم آشپزی کنه!! تااونا دست وصورتشون روشستن شیرین، چایی وشام رو آماده کرد. همونجا توی حیاط خوردیم.مادرم بدجور..به قدوبالای شیرین نگاه میکرد .میدونستم توسرش چی میگذشت.دودست رختخواب ازخانم جون گرفتم و،.بردم توخونه ام پهن کردم ..بابام اینقدرخسته بودخیلی زودخوابیدولی مامانم تامنوسوال پیچ نکردخوابش نبرد .همه چی روراجع به شیرین پرسید وباخیالِ راحت خوابید.
#ادامه_دارد
#قسمت_دهم
#فصل_دوم
به قلم مهری کوشکی
زنگ زدم سبزوارحالِ مادرم روبپرسم گفت :داریم میایم تهران به تکاپوی تمیزکردن اتاقم، و شستنِ لباسهام افتادم .توی این مدتی که تهران بودم این ،اولین باربودمیخواستن بیان هروقت برای اومدنشون ،اقدام میکردن مشکلی پیش میومد.دستمال به سرم بسته بودم و،داشتم شیشه هاروپاک میکردم شیرین چشمش به من افتاد وزد زیرِ خنده !اول ناراحت شدم ولی بعد که خودمو توشیشه دیدم خنده ام گرفت. گفت :کمک نمیخوای کدبانو؟گفتم دستت دردنکنه نه ، خانم جون گفت خبریه ؟باخوشحالی گفتم ؛مامان وبابام میخوان بیان ،اینقدر خانم جون خوشحال شد .. بلندبلندخندید وگفت :چقدرخوب که بالاخره میبینمشون !!من میدونستم ،تودلِ خانم جون چی میگذره !دیگه میرفت توفکرِ اومدنِ مامان وبابا و،روزهای خوش وآدمهای جدیدی که چندروزی باهاشون سرش گرمه .این جوروقتها که خوشحاله بالبخند میخوابه !چقدردوست داشتنی بودخانم جونِ مهربونم .خداروهرلحظه به خاطرِ داشتنش شُکر میکردم .شیرین گفت :بذاربیام کمکت کنم گفتم :بیاباهم بریم خرید بلد نیستم برای خونه چیزی بخرم .موادِ غذایی هیچی توخونه نداشتم .خوشحال بودم شیرین همراهی ام کرد . چیزهایی که شیرین میگفت ،میخریدم ..ماشینم پُر شد ازانواعِ خوراکیها..خونه رسیدیم همه رو بردم خونه خانم جون ،گوشتها رو برام خُرد کردن وشروع کردن به پاک کردنِ سبزی و ..خودم یخچال نداشتم همه روگذاشتم یخچالِ خانم جون، بیصبرانه منتظرِ اومدنشون بودم ماهها بودکه ندیده بودمشون .گفته بودن صبحِ زودراه میفتن باید آخرشب میرسیدن بعدازخستگی وکارزیاد شیرین، یه چایی ریخت ونشسته بودیم دونفری توی حیاط میخوردیم که ،درزدن صدای مامانم روازپشتِ درشنیدم .خانم جون زودترازمن دروبازکرد ..مامانم بالهجه شیرینِ سبزواری احوالپرسی میکرد .خودموانداختم توبغلش چه جای امنی بودآغوشِ مادرم .بوی خوش بدنش سرمستم کرد تمام سروصورتم روغرقِ بوسه کرد .بابام هنوزبیرون بود بایدمیرفتم سرِ کوچه کمکش .میدونستم هرچی خوراکی خوشمزه سبزوارداره برامون آوردن ..باباداشت ازصندوق عقب ماشینش وسایلاروبرمیداشت که، ازپشت سربغلش کردم .خداروشکرکردم که ازنعمت پدرومادربرخورداربودم ..خجالت روگذاشتم کنارباتمامِ وجودم بغلش کردم وبغلم کرد!یکی دوباررفتم وبرگشتم تابالاخره تموم شد. تواین فاصله خانم جون همه چی روبرای مادرم تعریف کرده بود.مادرم با اشتیاق گوش میداد "گاهی که سبزواری صحبت میکرد خانم جون فقط نگاش میکرد خنده ام گرفت متوجه نمیشد.باید براش ترجمه میکردم " هرچی ازسبزوار آورده بودن دادم شیرین ببره تواتاقشون میدونستم خانم جون نمیذاره مادرم آشپزی کنه!! تااونا دست وصورتشون روشستن شیرین، چایی وشام رو آماده کرد. همونجا توی حیاط خوردیم.مادرم بدجور..به قدوبالای شیرین نگاه میکرد .میدونستم توسرش چی میگذشت.دودست رختخواب ازخانم جون گرفتم و،.بردم توخونه ام پهن کردم ..بابام اینقدرخسته بودخیلی زودخوابیدولی مامانم تامنوسوال پیچ نکردخوابش نبرد .همه چی روراجع به شیرین پرسید وباخیالِ راحت خوابید.
#ادامه_دارد
۱۷:۴۰
بازارسال شده از گسترده تـ🔝ـاپ " تاپ تبلیغ مشاوره آنلاین "
☆ هوش مصنوعی «رایگان» یاد بگیر

فقط، 48 ساعت، مهلت داری این «دوره رایگان» رو از ما دریافت کنی
مخصوص معلمها/اساتید، دانش آموزان/دانشجوها، کسب و کارهای آنلاین و حضوری/ افرادی که دنبال #کسب_درآمد هستند
️
استقبال تا الان: حدود 120,000 نفر *
[همین الان قدم اول *پیشرفت رو بر میدارم
](https://ble.ir/Techno_hoosh)
️ ble.ir/join/6U3m7Xd4jWble.ir/join/6U3m7Xd4jW
رو لینک بزن و پیام پینشده ببین
.
استقبال تا الان: حدود 120,000 نفر *
[همین الان قدم اول *پیشرفت رو بر میدارم
۱۷:۴۱
بازارسال شده از مجله هنری🎨
۱۷:۴۱