#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_نه🎬:
در آخر کلام خداوند که دانای بر همه ی امور است و خوب می دانست در دل مردم چه میگذرد و چه خواهند کرد اما برای اتمام حجت به بنی اسرائیل فرمود: ای اشعیا! از طرف من به مردم بگو، بدانید و آگاه باشید که من با قدرتم دینم را بر همه ادیان برتری خواهم بخشید چه شما بخواهید و چه نخواهید و هرچند تمام مشرکین در مقابل من بایستند.
می رسد روزی که من برای این کار پیامبری امی را بر می انگیزم که نه از کوران کور باشد و نه از گمراهان منحرف، نه خشن باشد و نه به فحش و ناسزا آراسته باشد و نه به او تهمت زده شود. او مهربان است و ستوده، آرامش را لباس او، عدالت را شعار او، تقوا را وجدان او، خردمندی را برای استدلالش، بخشش و عرف را منش او و هدایت را طریق او قرار میدهم و اسلام دین او و احمد نام اوست. همانا من پس از ظلالت، توسط او هدایت میکنم، جهل را به واسطه او میزدایم و به واسطه او مردم را زیاد خواهم کرد بدانید که من به واسطه او نفاق و افرقه را از میان بر خواهم داشت...
در اینجا خداوند حجت را بر بنی اسرایئل تمام کرد که من این کار را انجام خواهم داد و برای شما بهتر است که در این مسیر همراه من باشید.
البته این بدان منظور نیست که خداوند نتواند بدون کمک آنها به هدفش برسد؛ بلکه این لطف خداست که می خواست شامل حال آنها شود و این راه نجاتی برای بنی اسرائیل بود.
تا اشعیا نبی این سخنان را از قول خداوند نقل نمود ایمان ته مانده در قلوب بعضی افراد جان دوباره ای گرفت و نور ایمان روشن شد و عده ای هم کفر و حسادت ته مانده در قلوبشان دوباره برانگیخته شد و این سنت خداست که هر فردی با اختیار به سمت ایمان یا کفر برود و اساس کار خداوند طبق اختیاریست که به بندگانش عطا نموده و این بندگان هستند که انتخاب می کنند به کدام راه بروند، به سمت خدا و خوبی ها و کمال حرکت کنند یا سر به بندگی ابلیس نهند و اندک لذت دنیا را به بدبختی آخرت و دوزخ ببخشند.
وقتی خداوند لز پیامبر آخرالزمان همو که از بنی اسماعیل بود و قوم بنی اسرائیل بارها و بارها عهد بسته بودند که در رکاب ایشان سربازی کنند و زمینه را برای ظهور محمد و آل محمد فراهم کنند، اینچنین تعریف و تمجید نمود و با این تعاریف از پیامبر خاتم، حسادت در میان بزرگان آن ها شکل گرفت و آتش خشم و حسادت خود را بر اشعیا که گوینده و حامل این سخنان بود فرو ریختند.
حسادت و تکبر خصلتیست شیطانی که انگار در وجود بنی اسراییل نهادینه شده بود و اینک دوباره سرباز کرده بود.آنها به اشعیا نبی شوریدند و باعث شدند که خداوند عذابش را بر آنها فرود آورد اما عذاب خداوند اینبار نه سیل بود و نه زلزله و بلکه عذابی نو به اقتضای زمان، عذابی که قرار بود بنی اسرائیل را دربرگیرد
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی






در آخر کلام خداوند که دانای بر همه ی امور است و خوب می دانست در دل مردم چه میگذرد و چه خواهند کرد اما برای اتمام حجت به بنی اسرائیل فرمود: ای اشعیا! از طرف من به مردم بگو، بدانید و آگاه باشید که من با قدرتم دینم را بر همه ادیان برتری خواهم بخشید چه شما بخواهید و چه نخواهید و هرچند تمام مشرکین در مقابل من بایستند.
می رسد روزی که من برای این کار پیامبری امی را بر می انگیزم که نه از کوران کور باشد و نه از گمراهان منحرف، نه خشن باشد و نه به فحش و ناسزا آراسته باشد و نه به او تهمت زده شود. او مهربان است و ستوده، آرامش را لباس او، عدالت را شعار او، تقوا را وجدان او، خردمندی را برای استدلالش، بخشش و عرف را منش او و هدایت را طریق او قرار میدهم و اسلام دین او و احمد نام اوست. همانا من پس از ظلالت، توسط او هدایت میکنم، جهل را به واسطه او میزدایم و به واسطه او مردم را زیاد خواهم کرد بدانید که من به واسطه او نفاق و افرقه را از میان بر خواهم داشت...
در اینجا خداوند حجت را بر بنی اسرایئل تمام کرد که من این کار را انجام خواهم داد و برای شما بهتر است که در این مسیر همراه من باشید.
البته این بدان منظور نیست که خداوند نتواند بدون کمک آنها به هدفش برسد؛ بلکه این لطف خداست که می خواست شامل حال آنها شود و این راه نجاتی برای بنی اسرائیل بود.
تا اشعیا نبی این سخنان را از قول خداوند نقل نمود ایمان ته مانده در قلوب بعضی افراد جان دوباره ای گرفت و نور ایمان روشن شد و عده ای هم کفر و حسادت ته مانده در قلوبشان دوباره برانگیخته شد و این سنت خداست که هر فردی با اختیار به سمت ایمان یا کفر برود و اساس کار خداوند طبق اختیاریست که به بندگانش عطا نموده و این بندگان هستند که انتخاب می کنند به کدام راه بروند، به سمت خدا و خوبی ها و کمال حرکت کنند یا سر به بندگی ابلیس نهند و اندک لذت دنیا را به بدبختی آخرت و دوزخ ببخشند.
وقتی خداوند لز پیامبر آخرالزمان همو که از بنی اسماعیل بود و قوم بنی اسرائیل بارها و بارها عهد بسته بودند که در رکاب ایشان سربازی کنند و زمینه را برای ظهور محمد و آل محمد فراهم کنند، اینچنین تعریف و تمجید نمود و با این تعاریف از پیامبر خاتم، حسادت در میان بزرگان آن ها شکل گرفت و آتش خشم و حسادت خود را بر اشعیا که گوینده و حامل این سخنان بود فرو ریختند.
حسادت و تکبر خصلتیست شیطانی که انگار در وجود بنی اسراییل نهادینه شده بود و اینک دوباره سرباز کرده بود.آنها به اشعیا نبی شوریدند و باعث شدند که خداوند عذابش را بر آنها فرود آورد اما عذاب خداوند اینبار نه سیل بود و نه زلزله و بلکه عذابی نو به اقتضای زمان، عذابی که قرار بود بنی اسرائیل را دربرگیرد
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
۲:۰۴
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_ده🎬:
خداوند تمام گزینه های هدایت را برای بنی اسرائیل رو کرده بود و اشعیاء نبی هم تمام تلاشش را کرد و حتی از زبان خداوند با آنان سخن گفت و اتمام حجت را انجام داد اما بنی اسرائیل انگار کر و کور شده بودند نه چیزی می شنیدند و نه از عهد های قدیم چیزی می گفتند، حالا موعد عذاب بود.خداوند بسیار صبور است اما زمانی می رسد که صبر خداوند مهربان هم تمام می شود و آنوقت برگه های دیگری رو می کند و اینک این مهم اتفاق افتاده بود.خداوند میخواست عذابش را بر این قوم متکبر و گمراه نازل کند اما همیشه عذاب خداوند از نوع زلزله و سیل و بلایای طبیعی نیست، گاهی عذاب خداوند چنین است که قومی بر قوم دیگر برتری یابد و این عذاب بسیار ویرانگر برای قوم متکبر و لجوجی مثل بنی اسرائیل بود.
همانا تمام امکانات و اسباب در این دنیا به دست خداوند است و بس و اوست که می تواند از این اسباب برای عذابی دردناک بر قومی استفاده کند و بی شک یدالله فوق ایدیهم، اینک بنی اسرائیل می بایست تنبیه شود و این تنبیه شاید به نابودی جمع وسیعی از اقوام بنی اسرائیل می انجامید.
در این زمان بنی اسراییل دو حکومت داشت یکی حکومت قبایل دهگانه که در شمال بیت المقدس بود و نام پایتختشان«سامره» بود و که پادشاهی به نام «افرائیم» بر آن حکومت می کرد، حکومت افرائیم بسیار وسیع و بزرگ بود و در جنوب هم حکومت یهودیه که دوقبیله از قبایل دوازدهگانه ی بنی اسرائیل در آنجا بودند و پایتختشان اورشلیم بود و البته این حکومت بسیار کوچک بود به طوریکه در تاریخ آشور نشان و نامی از این حکومت دیده نمی شود
این دو حکومت پادشاهی یهودی بنی اسراییلی هر دو تحت سلطه ی حکومت آشور بودند و می بایست خراج و مالیات خود را به حکومت آشوریان پرداخت کنند
حکومت آشور در این زمان پهنای بسیار وسیعی در غرب آسیا و بین النهرین داشت و پایتخت آن «نینوا» بود و به نوعی حکومت بنی اسرائیل جیره خور و جز مالمیک حکومت آشور بود.
همانطور که میدانید فرزندان بنی اسرائیل از همان ابتدا تا الان و در همین عصر، پر از نخوت و حسادت بودند و بایکدیگر دشمنی می کردند و بر سر همین حسادتشان خون و خون ریزی پیش می آمد و در این زمان هم استثنایی نبود و باز هم حسادت بین بنی اسرائیل کار دستشان دادو این حسادت بنیادشان را برباد داد، البته این اراده ی خداوند بود که چنین یهودیان را خوار کند.
در این زمان بین پادشاهی آشور و پادشاهی کوچک یهودیه پادشاهی دیگری در سوریه و لبنان کنونی بود به نام «آرام» که او نیز جیره خوار حکومت آشور بود.در این زمان حکومت یهودیه که بیشتر ثروت ملک سلیمان را به نفع خود مصادره کرده بودند و جریان سامری ثروتی افسانه ای به دست آورده بود ، اما حکومت افراییم سرش بیکلاه مانده بود پس تصمیم گرفت تا با حکومت آرام دست به یکی کنند که بر علیه آشوریان قد علم کنند زیر بیرق حکومت مصر بروند و دیگر خراج و مالیات به آشوریان ندهند که در این زمان....
ادامه دارد... #ط_سادات_حسینی







خداوند تمام گزینه های هدایت را برای بنی اسرائیل رو کرده بود و اشعیاء نبی هم تمام تلاشش را کرد و حتی از زبان خداوند با آنان سخن گفت و اتمام حجت را انجام داد اما بنی اسرائیل انگار کر و کور شده بودند نه چیزی می شنیدند و نه از عهد های قدیم چیزی می گفتند، حالا موعد عذاب بود.خداوند بسیار صبور است اما زمانی می رسد که صبر خداوند مهربان هم تمام می شود و آنوقت برگه های دیگری رو می کند و اینک این مهم اتفاق افتاده بود.خداوند میخواست عذابش را بر این قوم متکبر و گمراه نازل کند اما همیشه عذاب خداوند از نوع زلزله و سیل و بلایای طبیعی نیست، گاهی عذاب خداوند چنین است که قومی بر قوم دیگر برتری یابد و این عذاب بسیار ویرانگر برای قوم متکبر و لجوجی مثل بنی اسرائیل بود.
همانا تمام امکانات و اسباب در این دنیا به دست خداوند است و بس و اوست که می تواند از این اسباب برای عذابی دردناک بر قومی استفاده کند و بی شک یدالله فوق ایدیهم، اینک بنی اسرائیل می بایست تنبیه شود و این تنبیه شاید به نابودی جمع وسیعی از اقوام بنی اسرائیل می انجامید.
در این زمان بنی اسراییل دو حکومت داشت یکی حکومت قبایل دهگانه که در شمال بیت المقدس بود و نام پایتختشان«سامره» بود و که پادشاهی به نام «افرائیم» بر آن حکومت می کرد، حکومت افرائیم بسیار وسیع و بزرگ بود و در جنوب هم حکومت یهودیه که دوقبیله از قبایل دوازدهگانه ی بنی اسرائیل در آنجا بودند و پایتختشان اورشلیم بود و البته این حکومت بسیار کوچک بود به طوریکه در تاریخ آشور نشان و نامی از این حکومت دیده نمی شود
این دو حکومت پادشاهی یهودی بنی اسراییلی هر دو تحت سلطه ی حکومت آشور بودند و می بایست خراج و مالیات خود را به حکومت آشوریان پرداخت کنند
حکومت آشور در این زمان پهنای بسیار وسیعی در غرب آسیا و بین النهرین داشت و پایتخت آن «نینوا» بود و به نوعی حکومت بنی اسرائیل جیره خور و جز مالمیک حکومت آشور بود.
همانطور که میدانید فرزندان بنی اسرائیل از همان ابتدا تا الان و در همین عصر، پر از نخوت و حسادت بودند و بایکدیگر دشمنی می کردند و بر سر همین حسادتشان خون و خون ریزی پیش می آمد و در این زمان هم استثنایی نبود و باز هم حسادت بین بنی اسرائیل کار دستشان دادو این حسادت بنیادشان را برباد داد، البته این اراده ی خداوند بود که چنین یهودیان را خوار کند.
در این زمان بین پادشاهی آشور و پادشاهی کوچک یهودیه پادشاهی دیگری در سوریه و لبنان کنونی بود به نام «آرام» که او نیز جیره خوار حکومت آشور بود.در این زمان حکومت یهودیه که بیشتر ثروت ملک سلیمان را به نفع خود مصادره کرده بودند و جریان سامری ثروتی افسانه ای به دست آورده بود ، اما حکومت افراییم سرش بیکلاه مانده بود پس تصمیم گرفت تا با حکومت آرام دست به یکی کنند که بر علیه آشوریان قد علم کنند زیر بیرق حکومت مصر بروند و دیگر خراج و مالیات به آشوریان ندهند که در این زمان....
ادامه دارد... #ط_سادات_حسینی
۱:۲۴
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_یازده🎬:
سواری که روی خود را بسته بود از اورشلیم خارج شد و شتابان اسب می دواند، او باید خیلی زود خود را به نینوا می رساند و مأموریتش را انجام میداد.
نینوا در این عصر شهری بسیار زیبا و وسیع بود، شهری که در کل ممالک زمین زبان زد و مشهور بود، در این سالها پادشاه قدرتمندی به نام «یتگلات» به قدرت رسیده بود، این پادشاه بسیار قدرتمند و البته خونریز و بی رحم بود و چنان بردشمنان هجوم میبرد که فقط آوازه اش شیرازه ی سپاه دشمن را از هم می پاشید وبه همین دلیل مرز سلطنت آشوریان مدام در حال گسترش بود و امپراطوری قدرتمندی در شرق میانه برپا کرده بود.
سوار چندین روز بدون فوت وقت در حال حرکت بود، چرا که به او حکم شده بود فی الفور خود را به نینوا برساند.
نزدیک ظهر بود که سربازی داخل تالار حکومتی شد و همانطور که در برابر شاه تعظیم می کرد گفت: شاهنشاها! سواری از سرزمین یهودیه آمده،از اورشلیم و ادعا می کند خبری بسیار مهم برای شما دارد.
شاه یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: از این مملکت حقیر چه خبر مهمی می شود آورد؟! بگو داخل شود.
چند لحظه بعد مردی با چهره ی آفتاب سوخته جلو آمد و همانطور که احترام میگذاشت گفت: من نماینده ی پادشاه یهودیه در اورشلیم هستم،ایشان مرا فرستاده تا خبری مهم به شما برسانم تا از واقعه ای ناگوار جلوگیری کنید.
شاه چشمانش را ریز کرد وگفت: واقعه ای ناگوار؟! بگو از چه سخن می گویی؟!
مرد آب دهانش را فرو داد و گفت: ما با خبر شدیم که شاه افرئیم با پادشاه مملکت آرام همدست شده اند و قصد دارند بر شما بشورند و خود را زیر سلطنت مصریان ببرند و طرحی نو دراندازند و دیگر خراج و مالیات را به شما ندهند.
تا این حرف از دهن مرد یهودی درآمد، شاه دستش را مشت کرد و از جا بلند شد و گفت: خیلی غلط کرده اند که چنین کنند آنها جیره خوار و تحت امر حکومت بزرگ آشور بوده اند و خواهند بود و اگر فکر خیانت به سرشان بزند قسم می خورم که یک نفر از آنها را زنده نگذارم.مرد یهودی از شنیدن این حرف در دل ذوق زده شد، چرا که آتش حسادت درونشان شعله می کشید.
شاه مرد را مرخص کرد و چند جاسوس به سمت سامره فرستاد تا ببیند. سخنان این مرد چقدر واقعیت دارد و...
ادامه دارد#ط_سادات_حسینی





سواری که روی خود را بسته بود از اورشلیم خارج شد و شتابان اسب می دواند، او باید خیلی زود خود را به نینوا می رساند و مأموریتش را انجام میداد.
نینوا در این عصر شهری بسیار زیبا و وسیع بود، شهری که در کل ممالک زمین زبان زد و مشهور بود، در این سالها پادشاه قدرتمندی به نام «یتگلات» به قدرت رسیده بود، این پادشاه بسیار قدرتمند و البته خونریز و بی رحم بود و چنان بردشمنان هجوم میبرد که فقط آوازه اش شیرازه ی سپاه دشمن را از هم می پاشید وبه همین دلیل مرز سلطنت آشوریان مدام در حال گسترش بود و امپراطوری قدرتمندی در شرق میانه برپا کرده بود.
سوار چندین روز بدون فوت وقت در حال حرکت بود، چرا که به او حکم شده بود فی الفور خود را به نینوا برساند.
نزدیک ظهر بود که سربازی داخل تالار حکومتی شد و همانطور که در برابر شاه تعظیم می کرد گفت: شاهنشاها! سواری از سرزمین یهودیه آمده،از اورشلیم و ادعا می کند خبری بسیار مهم برای شما دارد.
شاه یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: از این مملکت حقیر چه خبر مهمی می شود آورد؟! بگو داخل شود.
چند لحظه بعد مردی با چهره ی آفتاب سوخته جلو آمد و همانطور که احترام میگذاشت گفت: من نماینده ی پادشاه یهودیه در اورشلیم هستم،ایشان مرا فرستاده تا خبری مهم به شما برسانم تا از واقعه ای ناگوار جلوگیری کنید.
شاه چشمانش را ریز کرد وگفت: واقعه ای ناگوار؟! بگو از چه سخن می گویی؟!
مرد آب دهانش را فرو داد و گفت: ما با خبر شدیم که شاه افرئیم با پادشاه مملکت آرام همدست شده اند و قصد دارند بر شما بشورند و خود را زیر سلطنت مصریان ببرند و طرحی نو دراندازند و دیگر خراج و مالیات را به شما ندهند.
تا این حرف از دهن مرد یهودی درآمد، شاه دستش را مشت کرد و از جا بلند شد و گفت: خیلی غلط کرده اند که چنین کنند آنها جیره خوار و تحت امر حکومت بزرگ آشور بوده اند و خواهند بود و اگر فکر خیانت به سرشان بزند قسم می خورم که یک نفر از آنها را زنده نگذارم.مرد یهودی از شنیدن این حرف در دل ذوق زده شد، چرا که آتش حسادت درونشان شعله می کشید.
شاه مرد را مرخص کرد و چند جاسوس به سمت سامره فرستاد تا ببیند. سخنان این مرد چقدر واقعیت دارد و...
ادامه دارد#ط_سادات_حسینی
۱:۰۱
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_دوازده
:
جاسوسان تیگلات به سامره رسیدند و در دربار یهودیه غوغایی به پا بود، باید کاری می کردند که زودتر به نتیجه برسند انگار حس حسادتشان به اوج رسیده بود پس بزرگ سرزمین یهودیه به نام آخاذ خود شخصا راهی نینوا شد و خود را به قصر تیگلات رساندالبته دست خالی نیامده بود،او برای اینکه زودتر به نتیجه برسد طلا و نقره های زیادی که از ملک سلیمان به تاراج برده بودند پیش کش تیگلات کرد.نقره و طلاهایی که در قصر و معابد و مساجد آنجا بود را جمع کرده بود و به تیگلات هدیه کرد تا جلوی چشمش را بگیرد و خواسته اش را برآورده کند.
تیگلات هدایا را گرفت اما می خواست تا رسیدن جاسوس هایش جوابی به آخاذ ندهد که این بار آخاذ شروع به کولی بازی کرد و با حالتی مستاصل به او گفت تو پدر و من پسر تو هستم اصلا تو آقا و من بنده و برده تو هستم من از ترس بنی اسرائیل افرائیم و آرام بر خود می لرزم بیایید من و تمام یهودیه را از دستشان نجات دهید...
آخاذ نه تنها تمام این کارها را کرد بلکه برای اینکه اعتماد تیگلات را به خود جلب کند دست از پرستش خدا هم برداشت و همراه تیگلات که بت پرست بود به بت پرستی مشغول شد و اینقدر این اعمال را انجام داد که بالاخره تیگلات رضایت داد.
ارتش بزرگش را فرا خواند و به یکباره به سرزمین آرام و پایتخت آن که دمشق بود حمله نمود، حمله ای وحشیانه و شدید که موجب وحشت سراسر حکومت آرام شد.آشوریان از لحاظ نظامی هم دست برتر را داشتند و خیلی زود بر شهرهای آرام مسلط شد و قتل عامی عجیب به راه انداخت و تمام مملکت آرام را غارت کرد و دیگر هیچ نشانی از آن برجا نماند.
مردم یهودیه از این موضوع خوشحال بودند اما هنوز به هدفشان نرسیده بودند تا اینکه تیگلات پی از. اندکی استراحت و بازیابی نیروی جنگی سپاهش ، نقشه ی حمله به ارض مقدس را ریخت، از نظر تیگلات نه به افرائیم و نه یهودیه به هیچ کدام نمی توانست اعتماد کند، پس باید هر دو را از بین می برد، اما سرزمین یهودیه خود را دوست او نشان داده بود، پس تصمیم گرفت در اول راه به سرزمین بنی اسرائیل که همان ده قبیله به پایتخت سامره بودند حمله کند.
افرائیم که خبر در هم شکستن حکومت آرام را شنیده بود، توان نظامی خود را بالا برده بود، اما آشوریان باز هم دست برتر را داشتند چرا که آشوریان حکومتی بسیار بزرگ با امکاناتی وسیع بود که بنی اسراییل جیره خوار آن بود.افرائیم مقاومت کرد و اما تیگلات کوتاه نیامد و شهر سامره را محاصره کرد و این محاصره سه سال طول کشید و بالاخره تازیانه ی خدا که اشعیا نبی به آن اشاره کرده بود بر سر آنها فرود آمد و...
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی






جاسوسان تیگلات به سامره رسیدند و در دربار یهودیه غوغایی به پا بود، باید کاری می کردند که زودتر به نتیجه برسند انگار حس حسادتشان به اوج رسیده بود پس بزرگ سرزمین یهودیه به نام آخاذ خود شخصا راهی نینوا شد و خود را به قصر تیگلات رساندالبته دست خالی نیامده بود،او برای اینکه زودتر به نتیجه برسد طلا و نقره های زیادی که از ملک سلیمان به تاراج برده بودند پیش کش تیگلات کرد.نقره و طلاهایی که در قصر و معابد و مساجد آنجا بود را جمع کرده بود و به تیگلات هدیه کرد تا جلوی چشمش را بگیرد و خواسته اش را برآورده کند.
تیگلات هدایا را گرفت اما می خواست تا رسیدن جاسوس هایش جوابی به آخاذ ندهد که این بار آخاذ شروع به کولی بازی کرد و با حالتی مستاصل به او گفت تو پدر و من پسر تو هستم اصلا تو آقا و من بنده و برده تو هستم من از ترس بنی اسرائیل افرائیم و آرام بر خود می لرزم بیایید من و تمام یهودیه را از دستشان نجات دهید...
آخاذ نه تنها تمام این کارها را کرد بلکه برای اینکه اعتماد تیگلات را به خود جلب کند دست از پرستش خدا هم برداشت و همراه تیگلات که بت پرست بود به بت پرستی مشغول شد و اینقدر این اعمال را انجام داد که بالاخره تیگلات رضایت داد.
ارتش بزرگش را فرا خواند و به یکباره به سرزمین آرام و پایتخت آن که دمشق بود حمله نمود، حمله ای وحشیانه و شدید که موجب وحشت سراسر حکومت آرام شد.آشوریان از لحاظ نظامی هم دست برتر را داشتند و خیلی زود بر شهرهای آرام مسلط شد و قتل عامی عجیب به راه انداخت و تمام مملکت آرام را غارت کرد و دیگر هیچ نشانی از آن برجا نماند.
مردم یهودیه از این موضوع خوشحال بودند اما هنوز به هدفشان نرسیده بودند تا اینکه تیگلات پی از. اندکی استراحت و بازیابی نیروی جنگی سپاهش ، نقشه ی حمله به ارض مقدس را ریخت، از نظر تیگلات نه به افرائیم و نه یهودیه به هیچ کدام نمی توانست اعتماد کند، پس باید هر دو را از بین می برد، اما سرزمین یهودیه خود را دوست او نشان داده بود، پس تصمیم گرفت در اول راه به سرزمین بنی اسرائیل که همان ده قبیله به پایتخت سامره بودند حمله کند.
افرائیم که خبر در هم شکستن حکومت آرام را شنیده بود، توان نظامی خود را بالا برده بود، اما آشوریان باز هم دست برتر را داشتند چرا که آشوریان حکومتی بسیار بزرگ با امکاناتی وسیع بود که بنی اسراییل جیره خوار آن بود.افرائیم مقاومت کرد و اما تیگلات کوتاه نیامد و شهر سامره را محاصره کرد و این محاصره سه سال طول کشید و بالاخره تازیانه ی خدا که اشعیا نبی به آن اشاره کرده بود بر سر آنها فرود آمد و...
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
۱:۱۷
۲۱:۱۱
بازارسال شده از هدي جون
۲۱:۳۷
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_سیزده🎬:
دور تا دور سامره را نیروهای تیگلات گرفته بودند دیگر هیچ راه ورود و خروجی نبود و مردم در مضیقه قرار گرفته بودند و کم کم توان مقاومت را از دست دادند و بعد از گذشت سه سال از محاصره ، عذاب خداوند عیان شد و با یک حمله ی هماهنگ دروازه های شهر گشوده شد.
تیگلات که از دست بنی اسراییل به شدت عصبانی بود، دستور قتل عام همه را از کوچک و بزرگ و پیر و جوان و مرد و زن صادر کرد.
آشوریان شمشیر می چرخاندند و هر کس را که جلوی راهشان می آمد از دم تیغ می گذراندند، قتل و غارتی در شهر راه افتاده بود که بنی اسرائیل تا به حال به چشم خویش ندیده بود.
بله کسی که فخر فروشی کرد و با خدا درافتاد و خود را در لشکر ابلیس قرار داد عاقبتش بهتر از این نمی شود.
شهره سامره در یک نیم روز به صورت ویرانه ای در آمد، انگار از اول هم ویرانه بوده است، سربازان تیگلات از کشته های بنی اسرائیل پشته هایی بلند درست کرده بودند.تعدادی از زنان و مردان بنی اسرائیل هم اسیر شدند و به عنوان غلام و کنیز به زنجیر کشیده شدند تا به نینوا بروند و در آنجا خدمت آشوریان کنند.عده ای معدود هم توانستند از کمند آشوریان فرار کنند و آواره ی کوه و بیابان شدند و برخی از این آواره ها به گمان اینکه پادشاه کوچک یهودیه آنها را می پذیرد به اورشلیم رفتند و در آنجا سامری مسلک ها آنها را در بند کردند و به عنوان برده در بازار فروختند و در این زمان«غلام عبرانی» به وجود آمد.
بی شک وعده ی خداوند حق است، حالا از قبایل دوازده گانه ی بنی اسراییل، ده قبیله ی آن که قسمت اعظم بنی اسرائیل بودند از روی زمین محو شدند و این همان وعده ی عذاب خداوند بود که آشکار شد.
تیگلات که می خواست ریشه ی کل بنی اسراییل را بخشکاند، چون خوب این مردم متکبر و حیله گر را می شناخت، خواست به یهودیه حمله کند و آنجا را نیز با خاک یکسان کند، اما مشاورانش به او گفتند که فعلا با یهودیه کار نداشته باشد، چون آنها خود را تحت امر حکومت آشور نشان دادند و خطری برای آشوریان نداشتند و از طرفی اشعیا نبی که به چشم خویش عذاب بنی اسرائیل را دیده بود، برای اینکه این قوم مقطوع النسل نشوند نزد تیگلات رفت و با بیانی روشن و زبانی فصیح از مأموریتش گفت و از خداوند یکتا و قدرتش گفت...تیگلات که انگار هنوز فطرت خداجویش به طور کلی از بین نرفته بود سخنان اشعیا را پذیرفت و به نوعی مرید او شد.اشعیا نبی به سمت یهودیه آمد و باز هم شروع به نصیحت کرد و داستان گذشتگان را برایشان گفت و همچنین سرنوشت افرائیم و ده قبیله ی بنی اسرائیل را که آنها با چشم خود دیده بودند عنوان کرد و به آنها گفت که این عذاب خداوند بوده که بر آنها نازل شده است.مردم عادی یهودیه از کرده ی خود پشیمان شدند و توبه کردند، گروه ملا و ثروتمندان و سامری ها هم به ظاهر از کرده ی خود توبه کردند اما در باطن همان راه ابلیس را در پیش گرفته بودند.سامری ها چون دیدند تیگلات هم خداپرست شده، از ترس او، دیگر دم از اعتقادات پوچشان نزدند.
حالا به ظاهر جامعه یکدست شده بود و اشعیاء نبی باز عهدهای پیشین را یادآوری کرد و دوباره سخن از محمد و آل محمد به میان آمد...
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی






دور تا دور سامره را نیروهای تیگلات گرفته بودند دیگر هیچ راه ورود و خروجی نبود و مردم در مضیقه قرار گرفته بودند و کم کم توان مقاومت را از دست دادند و بعد از گذشت سه سال از محاصره ، عذاب خداوند عیان شد و با یک حمله ی هماهنگ دروازه های شهر گشوده شد.
تیگلات که از دست بنی اسراییل به شدت عصبانی بود، دستور قتل عام همه را از کوچک و بزرگ و پیر و جوان و مرد و زن صادر کرد.
آشوریان شمشیر می چرخاندند و هر کس را که جلوی راهشان می آمد از دم تیغ می گذراندند، قتل و غارتی در شهر راه افتاده بود که بنی اسرائیل تا به حال به چشم خویش ندیده بود.
بله کسی که فخر فروشی کرد و با خدا درافتاد و خود را در لشکر ابلیس قرار داد عاقبتش بهتر از این نمی شود.
شهره سامره در یک نیم روز به صورت ویرانه ای در آمد، انگار از اول هم ویرانه بوده است، سربازان تیگلات از کشته های بنی اسرائیل پشته هایی بلند درست کرده بودند.تعدادی از زنان و مردان بنی اسرائیل هم اسیر شدند و به عنوان غلام و کنیز به زنجیر کشیده شدند تا به نینوا بروند و در آنجا خدمت آشوریان کنند.عده ای معدود هم توانستند از کمند آشوریان فرار کنند و آواره ی کوه و بیابان شدند و برخی از این آواره ها به گمان اینکه پادشاه کوچک یهودیه آنها را می پذیرد به اورشلیم رفتند و در آنجا سامری مسلک ها آنها را در بند کردند و به عنوان برده در بازار فروختند و در این زمان«غلام عبرانی» به وجود آمد.
بی شک وعده ی خداوند حق است، حالا از قبایل دوازده گانه ی بنی اسراییل، ده قبیله ی آن که قسمت اعظم بنی اسرائیل بودند از روی زمین محو شدند و این همان وعده ی عذاب خداوند بود که آشکار شد.
تیگلات که می خواست ریشه ی کل بنی اسراییل را بخشکاند، چون خوب این مردم متکبر و حیله گر را می شناخت، خواست به یهودیه حمله کند و آنجا را نیز با خاک یکسان کند، اما مشاورانش به او گفتند که فعلا با یهودیه کار نداشته باشد، چون آنها خود را تحت امر حکومت آشور نشان دادند و خطری برای آشوریان نداشتند و از طرفی اشعیا نبی که به چشم خویش عذاب بنی اسرائیل را دیده بود، برای اینکه این قوم مقطوع النسل نشوند نزد تیگلات رفت و با بیانی روشن و زبانی فصیح از مأموریتش گفت و از خداوند یکتا و قدرتش گفت...تیگلات که انگار هنوز فطرت خداجویش به طور کلی از بین نرفته بود سخنان اشعیا را پذیرفت و به نوعی مرید او شد.اشعیا نبی به سمت یهودیه آمد و باز هم شروع به نصیحت کرد و داستان گذشتگان را برایشان گفت و همچنین سرنوشت افرائیم و ده قبیله ی بنی اسرائیل را که آنها با چشم خود دیده بودند عنوان کرد و به آنها گفت که این عذاب خداوند بوده که بر آنها نازل شده است.مردم عادی یهودیه از کرده ی خود پشیمان شدند و توبه کردند، گروه ملا و ثروتمندان و سامری ها هم به ظاهر از کرده ی خود توبه کردند اما در باطن همان راه ابلیس را در پیش گرفته بودند.سامری ها چون دیدند تیگلات هم خداپرست شده، از ترس او، دیگر دم از اعتقادات پوچشان نزدند.
حالا به ظاهر جامعه یکدست شده بود و اشعیاء نبی باز عهدهای پیشین را یادآوری کرد و دوباره سخن از محمد و آل محمد به میان آمد...
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
۱:۱۳
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_چهارده🎬:
تیگلات عزمش را جزم کرده بود که هر چه از قبیله ی بنی اسرائیل مانده نابود کند، اما اشعیا نبی واسطه شد تا تیگلات دست نگه دارد، تیگلات به شرط اینکه هر چه طلا و پول و نقره در سرزمین یهودیه هست به او تسلیم کنند، از جنگ با یهودیه گذشت.یهودیان که انسان های ترسویی هستند، شرط را پذیرفتند و هر چه داشتند و نداشتند را به تیگلات دادند این عواقب خیانتی بود که در حق برادران خود کرده بودند، این دو قبیله ی کوچک باعث شده بودند که ده قبیله ی بنی اسراییل از روی زمین محو شوند البته این عذاب خداوند بود که به وسیله ی پادشاه آشور بر آنان باریدن گرفت.از این زمان به بعد دیگر بنی اسراییلی وجود نداشت و هر چه بود یهودی بودند و برای همین در قران نیز با لفظ یهودی به آنان اشاره شده استیهودی ها که انسان های مکار و دروغگویی هستند این محو شدن بنی اسرائیل را که خود باعث آن بودند گردن ملت های دیگر انداختند و بیرق مظلومیت بلند کردند، در صورتی که پلیدترین افراد بودند.
حالا که تیگلات از خونشان صرفنظر کرده بود و آنها انسان های تهی دستی شده بودند، دور اشعیا نبی جمع شدند، عده ای او را واقعا تصدیق کردند و عده ای هم که سامری مسلک بودند در ظاهر پذیرفتند اما در حقیقت هنوز عناد در وجودشان شعله می کشید.
اشعیا نبی سنت ها و عهدهای پیشین را که موسی از جانب خداوند بر بنی اسراییل عرضه داشته بود زنده کرد، ایشان هر روز به میان قوم خویش می رفت و از پنج کلمه ی مقدس سخن می گفت، او از محمد و آل محمد و یاران علی بن ابیطالب سخن ها می گفت و از یهودیان عهد گرفت که زمینه ی ظهور بنی اسماعیل را فراهم کنند و زمانی که پیامبر خاتم امد سربازی در رکابش باشند، اشعیا نبی به برتری محمد و علی و یارانش بر آنها تاکید کرد و فرمود: باید دوست داریم محمد و علی و دوست دارانش را و یاری کنیم آنان را که همانا دنیا بنا نشده مگر به بهانه ی وجود و خلقت پنج کلمه ی مقدس...
سخنان اشعیا که به اینجا رسید، ابلیس احساس خطر کرد، چرا که جنگ ابلیس بر پایه ی مقابله با پنج کلمه ی مقدس بنیان گذاری شده بود و اینک که اشعیا نبی تمام خطبه هایش از پنج کلمه ی مقدس و ارجحیت آنان بر کل عالم هستی بود، ابلیس آتش گرفته بود، باید کاری می کرد تا این بلندگوی حقیقت را که از حلقوم اشعیا نبی بر بنی اسرائیل باز شده بود، مسدود می ماند و بنی اسراییل به دوران سامری و گوساله پرستی باز می گشت.
ادامه دارد..#ط_سادات_حسینی





تیگلات عزمش را جزم کرده بود که هر چه از قبیله ی بنی اسرائیل مانده نابود کند، اما اشعیا نبی واسطه شد تا تیگلات دست نگه دارد، تیگلات به شرط اینکه هر چه طلا و پول و نقره در سرزمین یهودیه هست به او تسلیم کنند، از جنگ با یهودیه گذشت.یهودیان که انسان های ترسویی هستند، شرط را پذیرفتند و هر چه داشتند و نداشتند را به تیگلات دادند این عواقب خیانتی بود که در حق برادران خود کرده بودند، این دو قبیله ی کوچک باعث شده بودند که ده قبیله ی بنی اسراییل از روی زمین محو شوند البته این عذاب خداوند بود که به وسیله ی پادشاه آشور بر آنان باریدن گرفت.از این زمان به بعد دیگر بنی اسراییلی وجود نداشت و هر چه بود یهودی بودند و برای همین در قران نیز با لفظ یهودی به آنان اشاره شده استیهودی ها که انسان های مکار و دروغگویی هستند این محو شدن بنی اسرائیل را که خود باعث آن بودند گردن ملت های دیگر انداختند و بیرق مظلومیت بلند کردند، در صورتی که پلیدترین افراد بودند.
حالا که تیگلات از خونشان صرفنظر کرده بود و آنها انسان های تهی دستی شده بودند، دور اشعیا نبی جمع شدند، عده ای او را واقعا تصدیق کردند و عده ای هم که سامری مسلک بودند در ظاهر پذیرفتند اما در حقیقت هنوز عناد در وجودشان شعله می کشید.
اشعیا نبی سنت ها و عهدهای پیشین را که موسی از جانب خداوند بر بنی اسراییل عرضه داشته بود زنده کرد، ایشان هر روز به میان قوم خویش می رفت و از پنج کلمه ی مقدس سخن می گفت، او از محمد و آل محمد و یاران علی بن ابیطالب سخن ها می گفت و از یهودیان عهد گرفت که زمینه ی ظهور بنی اسماعیل را فراهم کنند و زمانی که پیامبر خاتم امد سربازی در رکابش باشند، اشعیا نبی به برتری محمد و علی و یارانش بر آنها تاکید کرد و فرمود: باید دوست داریم محمد و علی و دوست دارانش را و یاری کنیم آنان را که همانا دنیا بنا نشده مگر به بهانه ی وجود و خلقت پنج کلمه ی مقدس...
سخنان اشعیا که به اینجا رسید، ابلیس احساس خطر کرد، چرا که جنگ ابلیس بر پایه ی مقابله با پنج کلمه ی مقدس بنیان گذاری شده بود و اینک که اشعیا نبی تمام خطبه هایش از پنج کلمه ی مقدس و ارجحیت آنان بر کل عالم هستی بود، ابلیس آتش گرفته بود، باید کاری می کرد تا این بلندگوی حقیقت را که از حلقوم اشعیا نبی بر بنی اسرائیل باز شده بود، مسدود می ماند و بنی اسراییل به دوران سامری و گوساله پرستی باز می گشت.
ادامه دارد..#ط_سادات_حسینی
۱:۲۱
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_پانزده🎬:
حالا که پای پنج کلمه ی مقدس در میان آمده بود، ابلیس چنان آتش گرفته بود که با هیچ چیز این آتش قابل خاموشی نبود مگر اینکه شخصا پا به میدان گذارد پس باز دوباره به شکل پیرمردی جهان دیده و عاقل نمود پیدا کرد و اینبار در جمع سامری های مخفی که جلسات مخفیانه برگزار می کردند و باز رو به بت پرستی آورده بودند و هر بار بتی نو علم می کردند،ظاهر شد.
همه ی جمع سامری ها از دست اشعیا نبی دلخون بودند، این مردم متکبر و حیله گر نمی توانستند کسی را برتر از خود ببینند و حالا اشعیا دم به دقیقه از برتری محمد و آل محمد بر کل عالم هستی می گفت اینها از او کینه به دل گرفتند، پس در همان جلسه با پیشنهاد شیاطین تصویب شد که اشعیا نبی را بکشند.
صبح زود بود عده ای از سامری ها با روی بسته به سمت خانه ی اشعیا نبی حرکت کردنداتفاقا در آن لحظه اشعیا نبی بیرون از خانه بود و آنها را دید و متوجه نیت شومشان شدپس به سرعت به سمت جنگل فرار کرد، اشعیا نبی همانطور که ذکر می گفت خود را به دل جنگل رسانید سامری ها متوجه فرار او شدند و بقیه ی گروه را خبر کردند و تعدادی زیاد به سمت جنگل هجوم آوردند تا اشعیا را پیدا کنند و آن را بکشند.
یهودیهای خبیث مثل مور و ملخ داخل جنگل پخش بودند اشعیا نبی که صدایشان را می شنید و می دانست به زودی پیدایش می کنند رو به آسمان نمود و از خداوند خواست تا راهی برای او باز کند.در این هنگام به امر خداوند یکی از درختان کهنسال و تنومند جنگل از وسط به دو نیم شد و به اشعیا امر شد که داخل درخت شود و پس از اینکه اشعیا داخل تنه ی درخت شد،دوباره شکاف درخت بهم آمد و مثل اولش شد
یهودیان نقطه به نقطه ی جنگل را گشتند اما اثری از اشعیا نبی نیافتند و در این هنگام با همان پیرمرد که کسی جز ابلیس مطرود نبود ظاهر شد و گفت: من از عالم غیب خبر دارم، به شما می گویم که اشعیا کجاست اولا شما باید به بدترین شکل او را بکشید و هر که من گفتم بپرستیدیهودیان پذیرفتند و ابلیس درخت را نشان داد و گفت اشعیا در آن پنهان شده استیهودیان اره ای بزرگ آوردند درخت و اشعیا نبی را به دو نیم کردند و این پیامبر مظلوم، مظلومانه به دست قوم یهود خبیث به شهادت رسید.
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی





حالا که پای پنج کلمه ی مقدس در میان آمده بود، ابلیس چنان آتش گرفته بود که با هیچ چیز این آتش قابل خاموشی نبود مگر اینکه شخصا پا به میدان گذارد پس باز دوباره به شکل پیرمردی جهان دیده و عاقل نمود پیدا کرد و اینبار در جمع سامری های مخفی که جلسات مخفیانه برگزار می کردند و باز رو به بت پرستی آورده بودند و هر بار بتی نو علم می کردند،ظاهر شد.
همه ی جمع سامری ها از دست اشعیا نبی دلخون بودند، این مردم متکبر و حیله گر نمی توانستند کسی را برتر از خود ببینند و حالا اشعیا دم به دقیقه از برتری محمد و آل محمد بر کل عالم هستی می گفت اینها از او کینه به دل گرفتند، پس در همان جلسه با پیشنهاد شیاطین تصویب شد که اشعیا نبی را بکشند.
صبح زود بود عده ای از سامری ها با روی بسته به سمت خانه ی اشعیا نبی حرکت کردنداتفاقا در آن لحظه اشعیا نبی بیرون از خانه بود و آنها را دید و متوجه نیت شومشان شدپس به سرعت به سمت جنگل فرار کرد، اشعیا نبی همانطور که ذکر می گفت خود را به دل جنگل رسانید سامری ها متوجه فرار او شدند و بقیه ی گروه را خبر کردند و تعدادی زیاد به سمت جنگل هجوم آوردند تا اشعیا را پیدا کنند و آن را بکشند.
یهودیهای خبیث مثل مور و ملخ داخل جنگل پخش بودند اشعیا نبی که صدایشان را می شنید و می دانست به زودی پیدایش می کنند رو به آسمان نمود و از خداوند خواست تا راهی برای او باز کند.در این هنگام به امر خداوند یکی از درختان کهنسال و تنومند جنگل از وسط به دو نیم شد و به اشعیا امر شد که داخل درخت شود و پس از اینکه اشعیا داخل تنه ی درخت شد،دوباره شکاف درخت بهم آمد و مثل اولش شد
یهودیان نقطه به نقطه ی جنگل را گشتند اما اثری از اشعیا نبی نیافتند و در این هنگام با همان پیرمرد که کسی جز ابلیس مطرود نبود ظاهر شد و گفت: من از عالم غیب خبر دارم، به شما می گویم که اشعیا کجاست اولا شما باید به بدترین شکل او را بکشید و هر که من گفتم بپرستیدیهودیان پذیرفتند و ابلیس درخت را نشان داد و گفت اشعیا در آن پنهان شده استیهودیان اره ای بزرگ آوردند درخت و اشعیا نبی را به دو نیم کردند و این پیامبر مظلوم، مظلومانه به دست قوم یهود خبیث به شهادت رسید.
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
۱:۰۲
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_شانزده
:
قوم یهود با قساوت تمام پیامبری را که خداوند برای آنها فرستاده بود فقط به خاطر اینکه از محمد و آل محمد می گفت و یهود را به سمت فرمانبرداری از پنج کلمه ی مقدس می خواند با مرگی بسیار دردناک به شهادت رساندند
شهادت اشعیا نبی سر اغاز بدبختی آنها بود، بدبختی ای که آنها از آن غافل بودند، ابلیس خیلی زود در بین آنها نفوذ کرد و دوباره این قوم متکبر و مستکبر رو به بعل پرستی آوردند، دوباره بت ملوخ نمایان شد و کودک کشی در بینشان مرسوم...
در این زمان حکومت آشور که یهودیه زیر دست آن بود،ضعیف و ضعیف تر شد و آنقدر کوچک و ضعیف شد که از ناچاری به سمت مصر روی آورد و با مصر هم پیمان شد و در عوض حکومت قدرتمند دیگری قد علم کرد.
حکومتی که از اتحاد مادها که یکی از تیره های آریایی بود با حکومت بابل شکل گرفته بود.
پادشاه حکومت بابل «بخت النصر» بود و او به خواستگاری دختر پادشاه مادها رفت و این وصلت صورت گرفت و پایه های حکومت شرقی که ترکیبی از آریایی و عرب بودند مستحکم شد.
حالا تمام پادشاهی های کوچک می بایست تحت فرمان و زیر مجموعه ی این حکومت قدرتمند باشند.
اما پادشاه کوچک یهودیه به سمت مصر کشش داشت، چرا که اینک در این پادشاهی پر از گناه سحر و جادو به صورت چشمگیری رونق گرفته بود و چون مصر یکی از مبدا های سحر و ساحری محسوب می شد، یهودی ها با مصری ها هم پیمان شدند، البته این هم پیمانی دلیل دیگری هم داشت و آن این بود که آریایی ها و حکومت شرقی بخت النصر به دلیل اینکه طینت شان پاک تر بود به دین و اعتقادات ابراهیم حنیف بودند اما یهودی ها سردسته وسرورشان ابلیس بود و نمی توانستند با یک مذهب الهی کنار بیایند.
خبر اتحاد مصر و آشوربه بخت النصر رسید و البته قاصدان خبر خراج دادن یهودی ها را به حکومت غربی مصر و آشور دادند.بخت النصر که مصمم بود حکومتی یکدست و قدرتمند برپا کند به سمت آشور لشکر کشی کرد.
پادشاهی یهودیه بین راه بابل و آشور بود، پس بخت االنصر صلاح را بر آن دید که اول از شر حکومت شیطان پرست یهودیه راحت شود و برای همین با انبوهی از لشکریان شهر اورشلیم را محاصره کردیهودیان که انسان هایی بسیار ترسو و مال دوست و جان دوست بودند و از مرگ بسیار می ترسیدند حیله ای سوار کردند و دم از مذاکره و عهد و پیمان با بخت النصر زدند، تاریخ گواه هست که یهودیان متکبر و ابلیس پرست، هر کجا کم می آورند رو به مذاکره می آورند، مذاکره ای که جز فریب نیست و برای بخت النصر هم چنین شد و....
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی






قوم یهود با قساوت تمام پیامبری را که خداوند برای آنها فرستاده بود فقط به خاطر اینکه از محمد و آل محمد می گفت و یهود را به سمت فرمانبرداری از پنج کلمه ی مقدس می خواند با مرگی بسیار دردناک به شهادت رساندند
شهادت اشعیا نبی سر اغاز بدبختی آنها بود، بدبختی ای که آنها از آن غافل بودند، ابلیس خیلی زود در بین آنها نفوذ کرد و دوباره این قوم متکبر و مستکبر رو به بعل پرستی آوردند، دوباره بت ملوخ نمایان شد و کودک کشی در بینشان مرسوم...
در این زمان حکومت آشور که یهودیه زیر دست آن بود،ضعیف و ضعیف تر شد و آنقدر کوچک و ضعیف شد که از ناچاری به سمت مصر روی آورد و با مصر هم پیمان شد و در عوض حکومت قدرتمند دیگری قد علم کرد.
حکومتی که از اتحاد مادها که یکی از تیره های آریایی بود با حکومت بابل شکل گرفته بود.
پادشاه حکومت بابل «بخت النصر» بود و او به خواستگاری دختر پادشاه مادها رفت و این وصلت صورت گرفت و پایه های حکومت شرقی که ترکیبی از آریایی و عرب بودند مستحکم شد.
حالا تمام پادشاهی های کوچک می بایست تحت فرمان و زیر مجموعه ی این حکومت قدرتمند باشند.
اما پادشاه کوچک یهودیه به سمت مصر کشش داشت، چرا که اینک در این پادشاهی پر از گناه سحر و جادو به صورت چشمگیری رونق گرفته بود و چون مصر یکی از مبدا های سحر و ساحری محسوب می شد، یهودی ها با مصری ها هم پیمان شدند، البته این هم پیمانی دلیل دیگری هم داشت و آن این بود که آریایی ها و حکومت شرقی بخت النصر به دلیل اینکه طینت شان پاک تر بود به دین و اعتقادات ابراهیم حنیف بودند اما یهودی ها سردسته وسرورشان ابلیس بود و نمی توانستند با یک مذهب الهی کنار بیایند.
خبر اتحاد مصر و آشوربه بخت النصر رسید و البته قاصدان خبر خراج دادن یهودی ها را به حکومت غربی مصر و آشور دادند.بخت النصر که مصمم بود حکومتی یکدست و قدرتمند برپا کند به سمت آشور لشکر کشی کرد.
پادشاهی یهودیه بین راه بابل و آشور بود، پس بخت االنصر صلاح را بر آن دید که اول از شر حکومت شیطان پرست یهودیه راحت شود و برای همین با انبوهی از لشکریان شهر اورشلیم را محاصره کردیهودیان که انسان هایی بسیار ترسو و مال دوست و جان دوست بودند و از مرگ بسیار می ترسیدند حیله ای سوار کردند و دم از مذاکره و عهد و پیمان با بخت النصر زدند، تاریخ گواه هست که یهودیان متکبر و ابلیس پرست، هر کجا کم می آورند رو به مذاکره می آورند، مذاکره ای که جز فریب نیست و برای بخت النصر هم چنین شد و....
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
۰:۴۵
بازارسال شده از ...۳۱۳...
«ستاد مردمی برپایی نماز استغاثه»
۱۵:۳۹
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_هفده
:
یهودیان ترسو و فریبکار به بخت النصر آنچنان التماس کردند که بخت النصر تحت تاثیر قرار گرفت، طلاها و اشیاء باارزشی را که برایشان مانده بود از آنها گرفت و یک عهدنامه تنظیم کرد که به موجب این عهدنامه حکومت یهودیه به پادشاهی یهویاکیم بلید خراج و مالیات سرزمینش را برای حکومت بابل بفرستد.
یهودیان خوشحال از اینکه توانسته بودند از جنگ و مرگ خود جلوگیری کنند و بخت النصر هم به آشور حمله کرد و سرزمین آنها را با خاک یکسان کرد و در اینجا حکومت آشوریان منقرض شد و دیگر نام و نشانی از آن نبود.
اما یهودی ها به دلیل همان تکبر و خود بزرگ بینی که داشتند و اینکه انسان های پست و حیله گری بودند، به عهد خود پایبند نماندند و خیلی زود زدند زیر هر چه که قول و قرار کرده بودند و دوباره به سمت مصر رفتند و با آنها هم پیمان شدند و نه تنها خراج به حکومت بابل نمی دادند بلکه نقشه هایی علیه آنان می کشیدند اما این مردمان ترسو هرگز نمی توانستند حریف آریایی ها و اعراب شجاع این خطه شوند، چرا که که حکچمت شرقی خدا پرست بود و بر دین ابراهیم حنیف اما یهودیان باز به بت پرستی و شیطان پرستی روی آورده بودند و بی شک دست خدا بالاترین دست هاست و از طرفی یهودیان غرق در سحر و جادو بودند و به خاطر همین با مصری ها احساس نزدیکی می کردند و چه بسا می خواستند از طریق سحر و جادو حکچمت شرق را متزلزل کنند.
خبر عهد شکنی یهودیان به بخت النصر رسید و بخت النصر درنگ را جایز ندانست او نمی توانست تحمل کند حکومت کوچک و بت پرستی مثل یهودیه برای او ابراز وجود و عرض اندام کنند پس لشکری بزرگ فراهم آورد و به سمت اورشلیم حرکت نمود وخیلی زود به آنجا رسید
خبر امدن بخت النصر و سپاه عظیمش ترس در جان موش های ترسوی یهودی انداخت و هر کدام به سوراخ موش خود خزیدند.
بخت النصر اورشلیم را محاصره کرد و به آنها اخطار داد، این محاصره آنچنان طول کشید که قحطی در سراسر اورشلیم به وجود آمد و مردم برای دانه ای گندم به جان یکدیگر می افتادند
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی





یهودیان ترسو و فریبکار به بخت النصر آنچنان التماس کردند که بخت النصر تحت تاثیر قرار گرفت، طلاها و اشیاء باارزشی را که برایشان مانده بود از آنها گرفت و یک عهدنامه تنظیم کرد که به موجب این عهدنامه حکومت یهودیه به پادشاهی یهویاکیم بلید خراج و مالیات سرزمینش را برای حکومت بابل بفرستد.
یهودیان خوشحال از اینکه توانسته بودند از جنگ و مرگ خود جلوگیری کنند و بخت النصر هم به آشور حمله کرد و سرزمین آنها را با خاک یکسان کرد و در اینجا حکومت آشوریان منقرض شد و دیگر نام و نشانی از آن نبود.
اما یهودی ها به دلیل همان تکبر و خود بزرگ بینی که داشتند و اینکه انسان های پست و حیله گری بودند، به عهد خود پایبند نماندند و خیلی زود زدند زیر هر چه که قول و قرار کرده بودند و دوباره به سمت مصر رفتند و با آنها هم پیمان شدند و نه تنها خراج به حکومت بابل نمی دادند بلکه نقشه هایی علیه آنان می کشیدند اما این مردمان ترسو هرگز نمی توانستند حریف آریایی ها و اعراب شجاع این خطه شوند، چرا که که حکچمت شرقی خدا پرست بود و بر دین ابراهیم حنیف اما یهودیان باز به بت پرستی و شیطان پرستی روی آورده بودند و بی شک دست خدا بالاترین دست هاست و از طرفی یهودیان غرق در سحر و جادو بودند و به خاطر همین با مصری ها احساس نزدیکی می کردند و چه بسا می خواستند از طریق سحر و جادو حکچمت شرق را متزلزل کنند.
خبر عهد شکنی یهودیان به بخت النصر رسید و بخت النصر درنگ را جایز ندانست او نمی توانست تحمل کند حکومت کوچک و بت پرستی مثل یهودیه برای او ابراز وجود و عرض اندام کنند پس لشکری بزرگ فراهم آورد و به سمت اورشلیم حرکت نمود وخیلی زود به آنجا رسید
خبر امدن بخت النصر و سپاه عظیمش ترس در جان موش های ترسوی یهودی انداخت و هر کدام به سوراخ موش خود خزیدند.
بخت النصر اورشلیم را محاصره کرد و به آنها اخطار داد، این محاصره آنچنان طول کشید که قحطی در سراسر اورشلیم به وجود آمد و مردم برای دانه ای گندم به جان یکدیگر می افتادند
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
۰:۵۲
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_هجده
:
پادشاه یهودیه که در این زمان یهویاکیم بود به شهری دیگر فرار کرد، یهودیان که در کل ترسو وجان دوست بودند به طریقی این خبر را به بخت النصر رساندند و بخت النصر در حمله ای غافلگیرانه پادشاه را کشت و سپس به راحتی وارد یهودیه شد، این بار هم یهودی های مکار و ترسو شروع به ضجه زدن و ناله کردن نمودند و تمام تقصیرها را به گردن یهویاکیم و خاندان سلطنتی انداختند و از بخت النصر خواستند آنها را ببخشد.
بخت النصر که در کل پادشاه خون ریزی نبود،البته شجاع و کاردان بود، باز هم به یهودی ها رحم کرد و دوباره قرار بر نوشتن عهدنامه شد و یهودیهای مکار برای بار دوم عهدنامه ای محکم امضا کردند که به موجب این عهد نامه ، تمام خراج یهودیه به حکومت آریایی-بابلی شرق تعلق می گرفت و عهد کردند سرسپرده این حکومت باشند و دیگر زیر عهد و پیمان نزنند.
بخت النصر بعد از گرفتن عهدنامه به آنها امر کرد هر چه طلا وگنجینه در معابد یهودیه هست به عنوان غرامت این جنگ که باعثش شکستن عهد یهودی ها بوده، بپردازند و یهودی ها از ترسشان هر چه طلا وگنجینه داشتند را به بخت النصر دادند.
بخت النصر برای اینکه تمام روزنه های خیانت را ببندد خاندان سلطنتی و بزرگان یهودیه را به عنوان اسیر با خود به بابل برد، تعداد این اسرا نزدیک ده هزار نفر بودند، اما او پادشاه عادلی بود و برادرزاده ی بیست و یک ساله ی یهویاکیم به نام صدقیا را به عنوان پادشاه قرار داد، این درحالی بود که می توانست پادشاهی بابلی یا آریایی بر این سرزمین بگذارد اما رسم جوانمردی را به جا آورد و نمی دانست رسم جوانمردی در مقابل نامردان و شیطان پرستان بسیار اشتباه هست زیرا آنها توجهی به این خوبیها نمی کنند و مترصد فرصتی هستند تا ضربه شان را بزنند، یهودی ها درباره بخت النصر روایت های دروغینی درست کردند و در کتب تاریخی شان وارد کردند و از این پادشاه عادل چهره ای خشن و خون ریز ساخته اند. و این موید این موضوع هست که یهودی ها در ساختن روایات دروغین و جادادن این روایات به عنوان واقعیت های عینی بسیار چیره دست هستند پس در هر کجای تاریخ روایتی شنیدید که راوی آن یهود بود به صدق آن روایت شک کنید زیرا این یک قانون نانوشته است و ذات یهود با صداقت و راستی متضاد است.
بخت النصر به همراه ده هزار اسیر یهودی به سمت پایتخت حرکت کرد و ما رد پای ورود یهودی ها را به ایران از این زمان می دانیم، بخت النصر به این اسیرها که فقط در نام اسیر بودند اما در شهرها آزادانه زندگی می کردند، آزادی عمل داده بود بطوریکه خیلی زود این یهودی ها به ثروتمندان بابل تبدیل شدند و بی شک استر و مردخای که جنایتی بسیار بزرگ در حق ایرانیان مرتکب شدند از نواده های همین اسیران یهودی بودند....
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی








پادشاه یهودیه که در این زمان یهویاکیم بود به شهری دیگر فرار کرد، یهودیان که در کل ترسو وجان دوست بودند به طریقی این خبر را به بخت النصر رساندند و بخت النصر در حمله ای غافلگیرانه پادشاه را کشت و سپس به راحتی وارد یهودیه شد، این بار هم یهودی های مکار و ترسو شروع به ضجه زدن و ناله کردن نمودند و تمام تقصیرها را به گردن یهویاکیم و خاندان سلطنتی انداختند و از بخت النصر خواستند آنها را ببخشد.
بخت النصر که در کل پادشاه خون ریزی نبود،البته شجاع و کاردان بود، باز هم به یهودی ها رحم کرد و دوباره قرار بر نوشتن عهدنامه شد و یهودیهای مکار برای بار دوم عهدنامه ای محکم امضا کردند که به موجب این عهد نامه ، تمام خراج یهودیه به حکومت آریایی-بابلی شرق تعلق می گرفت و عهد کردند سرسپرده این حکومت باشند و دیگر زیر عهد و پیمان نزنند.
بخت النصر بعد از گرفتن عهدنامه به آنها امر کرد هر چه طلا وگنجینه در معابد یهودیه هست به عنوان غرامت این جنگ که باعثش شکستن عهد یهودی ها بوده، بپردازند و یهودی ها از ترسشان هر چه طلا وگنجینه داشتند را به بخت النصر دادند.
بخت النصر برای اینکه تمام روزنه های خیانت را ببندد خاندان سلطنتی و بزرگان یهودیه را به عنوان اسیر با خود به بابل برد، تعداد این اسرا نزدیک ده هزار نفر بودند، اما او پادشاه عادلی بود و برادرزاده ی بیست و یک ساله ی یهویاکیم به نام صدقیا را به عنوان پادشاه قرار داد، این درحالی بود که می توانست پادشاهی بابلی یا آریایی بر این سرزمین بگذارد اما رسم جوانمردی را به جا آورد و نمی دانست رسم جوانمردی در مقابل نامردان و شیطان پرستان بسیار اشتباه هست زیرا آنها توجهی به این خوبیها نمی کنند و مترصد فرصتی هستند تا ضربه شان را بزنند، یهودی ها درباره بخت النصر روایت های دروغینی درست کردند و در کتب تاریخی شان وارد کردند و از این پادشاه عادل چهره ای خشن و خون ریز ساخته اند. و این موید این موضوع هست که یهودی ها در ساختن روایات دروغین و جادادن این روایات به عنوان واقعیت های عینی بسیار چیره دست هستند پس در هر کجای تاریخ روایتی شنیدید که راوی آن یهود بود به صدق آن روایت شک کنید زیرا این یک قانون نانوشته است و ذات یهود با صداقت و راستی متضاد است.
بخت النصر به همراه ده هزار اسیر یهودی به سمت پایتخت حرکت کرد و ما رد پای ورود یهودی ها را به ایران از این زمان می دانیم، بخت النصر به این اسیرها که فقط در نام اسیر بودند اما در شهرها آزادانه زندگی می کردند، آزادی عمل داده بود بطوریکه خیلی زود این یهودی ها به ثروتمندان بابل تبدیل شدند و بی شک استر و مردخای که جنایتی بسیار بزرگ در حق ایرانیان مرتکب شدند از نواده های همین اسیران یهودی بودند....
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
۰:۵۴
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_نوزده🎬:
بخت النصر ده هزار اسیر از درباریان و بزرگان یهودیه را به بابل برد و در پایتخت حکومت تلفیقی آریایی_بابلی جای داد و بی خبر از اینکه یهودیان هر کجا باشند آنجا را آنقدر به فساد می کشند و آنقدر خون می ریزند تا خوی ابلیسیشان کمی آرام گیرد و حس کنند که سرور و بزرگتر دنیا هستند.
اما صدقیا که برادر زاده ی یهویاکیم بود باز هم راه عموی خود را ادامه داد.در این مقطع زمانی گروه بسیار خطرناکی در یهودیه شکل گرفته بود، گروهی که ثروت ملک سلیمان را به زور و با خباثت تصاحب کرده بودند و اندیشه ها و افکارشان افکار سامری بود و خود را مجهز به سحر و ساحری کرده بودند، این گروه از کشتن هیچ کس ابایی نداشتند و به راحتی پیامبران خدا را با قساوت تمام می کشتند و یهودیان صهیونیست نواده های همین گروه هستند با همان افکار و اعتقادات و به مراتب خطرناک تر و ابلیسی تر...
حالا این گروه تحت امر صدقیا بودند، در ظاهر با بخت النصر عهدنامه امضا کرده بودند اما در حقیقت دنبال راهی برای شکستن این عهد بودند.فساد و تباهی و گناه در یهودیه بیداد می کرد به طوریکه صدقیا علنا بت های بعل و ملوخ و... را می پرستید و جلوی چشم مردم معابد را که جایگاه پرستش خدا بودند نجس و به این کار افتخار می کرد.در این زمان که حرف از خدا پرستی مانند خوردن جامی زهر جان انسان را در خطر می انداخت، خداوند بزرگ آن مهربان ترین مهربانان پیامبری دیگر برای قوم یهود فرستاد.پیامبری مهربان و مظلوم که زاده ی یکی از مناطق یهودیه بود، نام این پیامبر در کتاب مقدس«ارمیا» بود و در قران از ایشان به نام «عُزیر پیامبر» یاد شده است.
عزیز از سن هفده سالگی زمانی که نوجوانی بیش نبود نطق های آتشین می کرد و مردم را به سمت خداوند دعوت می نمود و حتی در قضیه ی حمله ی بخت النصر و یهویاکیم به مردم اعلان داشت که این حمله تازیانه ای از سمت خدا بر قومی ست که پرستش ابلیس را بر پرستش خدا ارحج داشتند، او در این جنگ طرف بخت النصر را گرفت گرچه به بعضی حرکات بخت النصر انتقاد داشت اما مابین بد و بدتر او از بخت النصر حمایت نمود.
حالا صدقیا خباثت را به تمامی انجام داد و اینبار او زیر عهد و پیمانش زد و دوباره به سمت حکومت مصر رفت تا با آنها متحد شود و بر علیه حکومت شرقی آریایی بابلی توطیه کند و این ذات کثیف یهود است که در زمانی حس فروپاشی دارد عهد می بندد و زمانی کمی احساس قدرت می کند عهد می شکند، گویی تاریخ معلم مدرسه ایست که تمام ملت ها باید از آن درس بگیرند و موکد این موضوع است که هیچوقت...هیچ وقت به ایادی یهود اعتماد نکنید
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی





بخت النصر ده هزار اسیر از درباریان و بزرگان یهودیه را به بابل برد و در پایتخت حکومت تلفیقی آریایی_بابلی جای داد و بی خبر از اینکه یهودیان هر کجا باشند آنجا را آنقدر به فساد می کشند و آنقدر خون می ریزند تا خوی ابلیسیشان کمی آرام گیرد و حس کنند که سرور و بزرگتر دنیا هستند.
اما صدقیا که برادر زاده ی یهویاکیم بود باز هم راه عموی خود را ادامه داد.در این مقطع زمانی گروه بسیار خطرناکی در یهودیه شکل گرفته بود، گروهی که ثروت ملک سلیمان را به زور و با خباثت تصاحب کرده بودند و اندیشه ها و افکارشان افکار سامری بود و خود را مجهز به سحر و ساحری کرده بودند، این گروه از کشتن هیچ کس ابایی نداشتند و به راحتی پیامبران خدا را با قساوت تمام می کشتند و یهودیان صهیونیست نواده های همین گروه هستند با همان افکار و اعتقادات و به مراتب خطرناک تر و ابلیسی تر...
حالا این گروه تحت امر صدقیا بودند، در ظاهر با بخت النصر عهدنامه امضا کرده بودند اما در حقیقت دنبال راهی برای شکستن این عهد بودند.فساد و تباهی و گناه در یهودیه بیداد می کرد به طوریکه صدقیا علنا بت های بعل و ملوخ و... را می پرستید و جلوی چشم مردم معابد را که جایگاه پرستش خدا بودند نجس و به این کار افتخار می کرد.در این زمان که حرف از خدا پرستی مانند خوردن جامی زهر جان انسان را در خطر می انداخت، خداوند بزرگ آن مهربان ترین مهربانان پیامبری دیگر برای قوم یهود فرستاد.پیامبری مهربان و مظلوم که زاده ی یکی از مناطق یهودیه بود، نام این پیامبر در کتاب مقدس«ارمیا» بود و در قران از ایشان به نام «عُزیر پیامبر» یاد شده است.
عزیز از سن هفده سالگی زمانی که نوجوانی بیش نبود نطق های آتشین می کرد و مردم را به سمت خداوند دعوت می نمود و حتی در قضیه ی حمله ی بخت النصر و یهویاکیم به مردم اعلان داشت که این حمله تازیانه ای از سمت خدا بر قومی ست که پرستش ابلیس را بر پرستش خدا ارحج داشتند، او در این جنگ طرف بخت النصر را گرفت گرچه به بعضی حرکات بخت النصر انتقاد داشت اما مابین بد و بدتر او از بخت النصر حمایت نمود.
حالا صدقیا خباثت را به تمامی انجام داد و اینبار او زیر عهد و پیمانش زد و دوباره به سمت حکومت مصر رفت تا با آنها متحد شود و بر علیه حکومت شرقی آریایی بابلی توطیه کند و این ذات کثیف یهود است که در زمانی حس فروپاشی دارد عهد می بندد و زمانی کمی احساس قدرت می کند عهد می شکند، گویی تاریخ معلم مدرسه ایست که تمام ملت ها باید از آن درس بگیرند و موکد این موضوع است که هیچوقت...هیچ وقت به ایادی یهود اعتماد نکنید
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
۰:۴۸
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست🎬:
صدقیا همانند دیگر فرمانروایان یهود و مثل مردم متکبر یهودی دیگر، زیر عهد و پیمانی که با حکومت شرقی بخت النصر بسته بود زد و عهدنامه را پاره و بر باد داد و این خبر به بخت النصر رسید.
بخت النصر بار دیگر با سپاهی عظیم راهی یهودیه شد تا اینبار کار آنها را یکسره کند آخر این سومین باری بود که عهد شکنی می کردند.خبر حرکت بخت النصر به اورشلیم رسید، صدقیا با تکبر به همه اطمینان میداد که اینبار پیروز میدان است چرا که در این سالها با بردگی شیطان و خون هایی که به پای بت ملوخ ریخته بودند و با توسل به سحر و ساحری، خس می کردند ابلیس به آنها قدرتی بیش از بیش عطا کرده، قدرتی که در برابر تمام عالم می تواند ایستادگی کند، آنها در عالم شیطانی خود غرق بودند که ارمیاء نبی احساس خطر کرد، او برگزیده شده بود تا این قوم را هدایت کند، هر چند که قبل از این هم خطابه های زیادی داشت، اما اینبار باید کاری می کرد تا دوباره تازیانه ی خدا بر بدن قومش باریدن نگیرد.
پس در روزی که برای یهودیان عید بود به امر خداوند به میان یهودیان رفت و بر بلندیی قرار گرفت، خداوند به او اطمینان داده بود که تو برو هر چه لازم باشد من برزبانت جاری می کنم.
بیم جان ارمیا می رفت چون در این زمان قوم یهود به دو گروه تقسیم شده بود یک گروه ثروتمندان و گروه دیگر ضعفا، در این زمان اختلاف طبقاتی بسیار زیاد بود و ربا در بین مردم به فور شده بود،ثروتمندان هر روز ثروتمند تر و فقیران فقیر تر میشدند و بت پرستی همه گیر شده بود و پیامبران دروغین هم بسیار و هر لحظه از جایی یکی ادعای پیامبری می کرد.
حالا در این وضعیت ارمیاء نبی می بایست قد علم کند، روز عید بود، ارمیا با طوماری که همه سخن خدا بود به میان مردم رفت و با صدای محکم و بلند که قدرتی الهی در آن نهفته بود فریاد برآورد، او. از زبان خداوند واقعیت وجودی بنی بشر و بنی اسرائیل را از سالیان و قرن ها قبل بازگو کرد، حضرت ارمیا از وضعیت بغرنج بنی اسرائیل در زمان فرعون سخن ها گفت و سپس از معجزات پی در پی که خداوند علم نمود تا بر مردم آشکار شود که هر کس راه خداوند را برود خدا او را یار و یاوری بسیار نیکوست...ارمیا گفت و گفت و گفت، از روی طومار خواند از عهدی گفت که خداوند از بنی اسرائیل گرفته و به آنها گوشزد کرد که خداوند بنی اسراییل را برگزید تا زمینه ی ظهور و بروز کلمات مقدس را فراهم کنند، بنی اسرائیل برگزیده شد تا سربازی در رکاب بنی اسماعیل باشد و خداوند پیرامون این موضوع عهدها از بنی اسراییل گرفت و از قِبل این موضوع نعمات زیادی به بنی اسرائیل داد، اما اینک بنی اسراییل عهد خود فراموش کردند و راه ابلیس را که بزرگترین دشمن بنی بشر است می رفت، بت پرستی را پیشه کرده بودند و ظلم و جور و گناه و فساد کار هر روزه شان شده بود.
ارمیاء سخنان خدا را بر زبان جاری میکرد و از میان مردم همهمه ای به پا شد، آنها واقعیت هایی را می شنیدند که پذیرشش برای آنها سخت بود پس همگی با هم شروع به دشنام گفتن و ناسزا گفتن به ارمیاء نبی کردند و...
ادامه دارد....#ط_سادات_حسینی





صدقیا همانند دیگر فرمانروایان یهود و مثل مردم متکبر یهودی دیگر، زیر عهد و پیمانی که با حکومت شرقی بخت النصر بسته بود زد و عهدنامه را پاره و بر باد داد و این خبر به بخت النصر رسید.
بخت النصر بار دیگر با سپاهی عظیم راهی یهودیه شد تا اینبار کار آنها را یکسره کند آخر این سومین باری بود که عهد شکنی می کردند.خبر حرکت بخت النصر به اورشلیم رسید، صدقیا با تکبر به همه اطمینان میداد که اینبار پیروز میدان است چرا که در این سالها با بردگی شیطان و خون هایی که به پای بت ملوخ ریخته بودند و با توسل به سحر و ساحری، خس می کردند ابلیس به آنها قدرتی بیش از بیش عطا کرده، قدرتی که در برابر تمام عالم می تواند ایستادگی کند، آنها در عالم شیطانی خود غرق بودند که ارمیاء نبی احساس خطر کرد، او برگزیده شده بود تا این قوم را هدایت کند، هر چند که قبل از این هم خطابه های زیادی داشت، اما اینبار باید کاری می کرد تا دوباره تازیانه ی خدا بر بدن قومش باریدن نگیرد.
پس در روزی که برای یهودیان عید بود به امر خداوند به میان یهودیان رفت و بر بلندیی قرار گرفت، خداوند به او اطمینان داده بود که تو برو هر چه لازم باشد من برزبانت جاری می کنم.
بیم جان ارمیا می رفت چون در این زمان قوم یهود به دو گروه تقسیم شده بود یک گروه ثروتمندان و گروه دیگر ضعفا، در این زمان اختلاف طبقاتی بسیار زیاد بود و ربا در بین مردم به فور شده بود،ثروتمندان هر روز ثروتمند تر و فقیران فقیر تر میشدند و بت پرستی همه گیر شده بود و پیامبران دروغین هم بسیار و هر لحظه از جایی یکی ادعای پیامبری می کرد.
حالا در این وضعیت ارمیاء نبی می بایست قد علم کند، روز عید بود، ارمیا با طوماری که همه سخن خدا بود به میان مردم رفت و با صدای محکم و بلند که قدرتی الهی در آن نهفته بود فریاد برآورد، او. از زبان خداوند واقعیت وجودی بنی بشر و بنی اسرائیل را از سالیان و قرن ها قبل بازگو کرد، حضرت ارمیا از وضعیت بغرنج بنی اسرائیل در زمان فرعون سخن ها گفت و سپس از معجزات پی در پی که خداوند علم نمود تا بر مردم آشکار شود که هر کس راه خداوند را برود خدا او را یار و یاوری بسیار نیکوست...ارمیا گفت و گفت و گفت، از روی طومار خواند از عهدی گفت که خداوند از بنی اسرائیل گرفته و به آنها گوشزد کرد که خداوند بنی اسراییل را برگزید تا زمینه ی ظهور و بروز کلمات مقدس را فراهم کنند، بنی اسرائیل برگزیده شد تا سربازی در رکاب بنی اسماعیل باشد و خداوند پیرامون این موضوع عهدها از بنی اسراییل گرفت و از قِبل این موضوع نعمات زیادی به بنی اسرائیل داد، اما اینک بنی اسراییل عهد خود فراموش کردند و راه ابلیس را که بزرگترین دشمن بنی بشر است می رفت، بت پرستی را پیشه کرده بودند و ظلم و جور و گناه و فساد کار هر روزه شان شده بود.
ارمیاء سخنان خدا را بر زبان جاری میکرد و از میان مردم همهمه ای به پا شد، آنها واقعیت هایی را می شنیدند که پذیرشش برای آنها سخت بود پس همگی با هم شروع به دشنام گفتن و ناسزا گفتن به ارمیاء نبی کردند و...
ادامه دارد....#ط_سادات_حسینی
۰:۴۱
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_یک
جمعیت همه یک صدا شروع به ناسزا گفتن به ارمیا کردند و برخی سنگ در دامان خود جمع کردند و به سمت او حمله ور شدند.انگار در این سرزمین کسی حاضر به شنیدن سخن خدای یکتا نبود، خداوندی که لطف ها در حق بنی اسرائیل کرده بود و حالا بنی اسرائیل به جای پرستش این خدای مهربان گوش به فرمان ابلیس شده بودند.
ارمیا خود را به کناری کشید و می خواست از این جمع دنیا پرست بیرون برود، اما خبر خطبه خوانی ارمیا به صدقیا رسید.
صدقیا در آن روز زمستانی در قصر خود روی تختی از پرقو در مقابل بخاریی سوزان لمیده بود و از گرمی آتش لذت می برد که خبر به او رسید چه نشسته ای که ارمیا در میدان بزرگ شهر مردم را از خدا می ترساند و می خواهد بر علیه شما بشوراند.
صدقیا دستور داد ارمیا نبی یا همان عزیر پیامبر، این رسول مهربان و مظلوم را دستگیر کردند و به قصر نزد او آوردند.
ارمیا در حالیکه دو طرفش دو سرباز گرفته بودند و او را کشان کشان به سمت صدقیا می آوردند هنوز ذکر خدا بر لب داشت و با این حال هم داشت آنها را از قدرت انتقام خداوند بیم میداد و آیات الهی را بر آنها می خواند.
صدقیا با دیدن او نعره ای زد و گفت: خاموش باش! گوشمان از این حرفها پر است، ما نه احتیاجی به تو داریم و نه به خدایت خاموش شو تا تو را خاموش نکردم.
ارمیا که مهربانی لش نشات گرفته از مهر الهی بود به سخن در آمد و فرمود: ای پادشاه! چرا بر خداوندی که تو و تمام جهانیان را آفرید شوریده ای؟! آیا عاقبت فرعون را نشنیده ای؟! آیا نمی دانی انتهای جنگ با خدا به کجا ختم می شود؟!در این هنگام صدقیا به طوماری که دست ارمیای نبی بود و چیزی جز کلام الله نبود اشاره کرد و گفت: این چیست در دست این مرد؟!
یکی از مشاورانش جلو آمد وگفت: گویا ادعا دارد کلام خداست که برای بنی اسرائیل خوانده است...صدقیا مثل گرگی زخمی از جا جست و با گستاخی طومار الهی را از دست ارمیا گرفت و دستور داد قیچی ای بیاورند و سپس شروع به بریدن طومار کرد و طومار را در پیش چشم نبی خدا و تمام حاضران قطعه قطعه کرد و در بخاری پیش رویش می ریخت و با صدای خش خش سوختن طومار و نام خدا قهقه های شیطانی سر میداد
در این هنگام....
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی






جمعیت همه یک صدا شروع به ناسزا گفتن به ارمیا کردند و برخی سنگ در دامان خود جمع کردند و به سمت او حمله ور شدند.انگار در این سرزمین کسی حاضر به شنیدن سخن خدای یکتا نبود، خداوندی که لطف ها در حق بنی اسرائیل کرده بود و حالا بنی اسرائیل به جای پرستش این خدای مهربان گوش به فرمان ابلیس شده بودند.
ارمیا خود را به کناری کشید و می خواست از این جمع دنیا پرست بیرون برود، اما خبر خطبه خوانی ارمیا به صدقیا رسید.
صدقیا در آن روز زمستانی در قصر خود روی تختی از پرقو در مقابل بخاریی سوزان لمیده بود و از گرمی آتش لذت می برد که خبر به او رسید چه نشسته ای که ارمیا در میدان بزرگ شهر مردم را از خدا می ترساند و می خواهد بر علیه شما بشوراند.
صدقیا دستور داد ارمیا نبی یا همان عزیر پیامبر، این رسول مهربان و مظلوم را دستگیر کردند و به قصر نزد او آوردند.
ارمیا در حالیکه دو طرفش دو سرباز گرفته بودند و او را کشان کشان به سمت صدقیا می آوردند هنوز ذکر خدا بر لب داشت و با این حال هم داشت آنها را از قدرت انتقام خداوند بیم میداد و آیات الهی را بر آنها می خواند.
صدقیا با دیدن او نعره ای زد و گفت: خاموش باش! گوشمان از این حرفها پر است، ما نه احتیاجی به تو داریم و نه به خدایت خاموش شو تا تو را خاموش نکردم.
ارمیا که مهربانی لش نشات گرفته از مهر الهی بود به سخن در آمد و فرمود: ای پادشاه! چرا بر خداوندی که تو و تمام جهانیان را آفرید شوریده ای؟! آیا عاقبت فرعون را نشنیده ای؟! آیا نمی دانی انتهای جنگ با خدا به کجا ختم می شود؟!در این هنگام صدقیا به طوماری که دست ارمیای نبی بود و چیزی جز کلام الله نبود اشاره کرد و گفت: این چیست در دست این مرد؟!
یکی از مشاورانش جلو آمد وگفت: گویا ادعا دارد کلام خداست که برای بنی اسرائیل خوانده است...صدقیا مثل گرگی زخمی از جا جست و با گستاخی طومار الهی را از دست ارمیا گرفت و دستور داد قیچی ای بیاورند و سپس شروع به بریدن طومار کرد و طومار را در پیش چشم نبی خدا و تمام حاضران قطعه قطعه کرد و در بخاری پیش رویش می ریخت و با صدای خش خش سوختن طومار و نام خدا قهقه های شیطانی سر میداد
در این هنگام....
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
۰:۱۸
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_دو🎬:
در این هنگام که این کار صدقیا عین کفر بود سه نفر از مشاوران او که خوب عمق کار خبیثانه ی او را می دانستند و انتهای این کار که کفر و جنگ با خدا بود به او نزدیک شدند و یکی از آنها در گوش صدقیا زمزمه کرد: پادشاها هیچ می دانی که این کار شما عین جنگ با خداست و عاقبت جنگ با خدا به تباهی ختم میشود،اگر خودتان برای خود اهمیتی نمیدهید لااقل به مردم بنی اسرائیل رحم کنید چرا که وقتی عذاب خداوند بر قومی جاری شود همه را در برمی گیرد.
در این هنگام صدقیا با تحکم و عصبانیت فریاد زد: صدایتان را ببرید وگرنه دستور می دهم زبان شما هم چون این طومار بریده بریده نمایند.
مشاوران سکوت اختیار کردند و صدقیا بعد از اینکه با خباثت تمام به کلام خدا توهین کرد و آن را سوزاند، دستور داد ارمیای نبی را دستگیر کنند و داخل سیاهچالی زندانی نمایند.
زمانی که صدقیا این دستور را داد ملاء بنی اسرائیل که حلقه ی بردگی شیطان در گوش کرده بودند خوشحال شدند، چرا که ارمیا حزب الله بود و مقابل آنها قد علم کرده بود.
صدقیا با تحریک مردم بنی اسرائیل هر روز زندان را برای ارمیای نبی سخت و سخت تر می کرد بطوریکه بعد از چند هفته غذای او را به یک وعده تغییر داده بودند و آن وعده ی غذایی هم تکه نانی خشک بود که نصیب ارمیاذمیشد.
صدقیل می خواست ارمیا را کم کم بکشد یعنی زجر کش نماید و این عمق فطرت شیطانی او بود.
در همین زمان که صدقیا و قوم بنی اسرائیل کمر به زجر کش کردن پیامبرشان بسته بودند،بخت النصر به پشت دروازه های اورشلیم رسیده بودند و دور تا دور شهر را محاصره کرده بودند.
حالا صدقیا و قومش می بایست دست توسل به دامان سرورشان ابلیس بزنند، ابلیس قربانی می خواست و چه قربانی ای پاک تر از پیامبر مظلوم الهی...اما صدقیا می خواست ارمیای نبی را ذره ذره بکشد، پس مدام زندان او را تغییر میداد و هر بار زندانش سخت تر و مخوف تر از قبل بود و درست زمانی که بخت النصر شهر را محاصره کرده بود، صدقیا دستور داد ارمیا را داخل چاهی عمیق زندانی کنند و جیره ی آب و غذای او را نیز قطع کنند و در این زمان دیری نمی پایید که ارمیای نبی از این دنیا می رفت که...
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی





در این هنگام که این کار صدقیا عین کفر بود سه نفر از مشاوران او که خوب عمق کار خبیثانه ی او را می دانستند و انتهای این کار که کفر و جنگ با خدا بود به او نزدیک شدند و یکی از آنها در گوش صدقیا زمزمه کرد: پادشاها هیچ می دانی که این کار شما عین جنگ با خداست و عاقبت جنگ با خدا به تباهی ختم میشود،اگر خودتان برای خود اهمیتی نمیدهید لااقل به مردم بنی اسرائیل رحم کنید چرا که وقتی عذاب خداوند بر قومی جاری شود همه را در برمی گیرد.
در این هنگام صدقیا با تحکم و عصبانیت فریاد زد: صدایتان را ببرید وگرنه دستور می دهم زبان شما هم چون این طومار بریده بریده نمایند.
مشاوران سکوت اختیار کردند و صدقیا بعد از اینکه با خباثت تمام به کلام خدا توهین کرد و آن را سوزاند، دستور داد ارمیای نبی را دستگیر کنند و داخل سیاهچالی زندانی نمایند.
زمانی که صدقیا این دستور را داد ملاء بنی اسرائیل که حلقه ی بردگی شیطان در گوش کرده بودند خوشحال شدند، چرا که ارمیا حزب الله بود و مقابل آنها قد علم کرده بود.
صدقیا با تحریک مردم بنی اسرائیل هر روز زندان را برای ارمیای نبی سخت و سخت تر می کرد بطوریکه بعد از چند هفته غذای او را به یک وعده تغییر داده بودند و آن وعده ی غذایی هم تکه نانی خشک بود که نصیب ارمیاذمیشد.
صدقیل می خواست ارمیا را کم کم بکشد یعنی زجر کش نماید و این عمق فطرت شیطانی او بود.
در همین زمان که صدقیا و قوم بنی اسرائیل کمر به زجر کش کردن پیامبرشان بسته بودند،بخت النصر به پشت دروازه های اورشلیم رسیده بودند و دور تا دور شهر را محاصره کرده بودند.
حالا صدقیا و قومش می بایست دست توسل به دامان سرورشان ابلیس بزنند، ابلیس قربانی می خواست و چه قربانی ای پاک تر از پیامبر مظلوم الهی...اما صدقیا می خواست ارمیای نبی را ذره ذره بکشد، پس مدام زندان او را تغییر میداد و هر بار زندانش سخت تر و مخوف تر از قبل بود و درست زمانی که بخت النصر شهر را محاصره کرده بود، صدقیا دستور داد ارمیا را داخل چاهی عمیق زندانی کنند و جیره ی آب و غذای او را نیز قطع کنند و در این زمان دیری نمی پایید که ارمیای نبی از این دنیا می رفت که...
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
۱:۲۰
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_سه🎬:
ارمیا آخرین نفس هایش را در عمق چاهی تاریک و نمناک می کشید، روزها بود که به او نه آب و نه غذایی، هیچ نرسیده بود و او باز هم از عمق چاه سخن از خدا می زد و ذکر او را می گفت.
در این زمان لشکر بخت النصر دروازه ی شهر و مقاومت یهود را در هم شکست و وارد شهر شد.
قوم ترسوی یهود که یارای رویارویی با لشکر بخت النصر را نداشتند هر کدام به سوراخی گریختند، بخت النصر که تمام این فتنه ها را از دربار و شاه و معبد سلیمان که در آنجا پادشاه و خدم و حشمش مستقر بودند، می دانست یک راست به معبد حمله کرد و خیلی زود از آن معبد بزرگ جز تلی از خاک چیزی باقی نماند.
بخت النصر تمام کسانی را که جلوی او ایستاده بودند از دم تیغ گذراند و خانه هایشان را بر سرشان خراب کرد، اما مستضعفین قوم که در مقابل او نایستاده بودند را آزاد گذاشت و حتی حکم کرد کسی به خانه و باغ و بستان های مستضعفین حمله ای نکند
در این زمان تعداد زیادی از ثروتمندان یهود که عاقبت گردنکشان را دیده بودند در مقابل بخت النصر تسلیم شدند، بخت النصر دستور داد تمام ثروتمندان به همراه کل ثروتشان همراه او به بابل بیایند، او سراغ نخبگان شهر هم رفت و نخبگان یهود هم با خود به بابل برد و این کار او تحت سیاست هایی بود که بعدها مشخص شد هدفش چه بوده است.
در این میان بعد از کشتن معاندین، سراغ ارمیا نبی را گرفت چون به گوش او رسانده بودند که صدقیا چه ظلم ها در حق این پیامبر مظلوم کرده و خیلی زود چاهی را که ارمیا در آن زندانی بود پیدا کردند و ارمیا را درست زمانی که آخرین نفس هایش را می کشید سربازان بخت النصر او را از عمق چاه نجات دادند...
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی






ارمیا آخرین نفس هایش را در عمق چاهی تاریک و نمناک می کشید، روزها بود که به او نه آب و نه غذایی، هیچ نرسیده بود و او باز هم از عمق چاه سخن از خدا می زد و ذکر او را می گفت.
در این زمان لشکر بخت النصر دروازه ی شهر و مقاومت یهود را در هم شکست و وارد شهر شد.
قوم ترسوی یهود که یارای رویارویی با لشکر بخت النصر را نداشتند هر کدام به سوراخی گریختند، بخت النصر که تمام این فتنه ها را از دربار و شاه و معبد سلیمان که در آنجا پادشاه و خدم و حشمش مستقر بودند، می دانست یک راست به معبد حمله کرد و خیلی زود از آن معبد بزرگ جز تلی از خاک چیزی باقی نماند.
بخت النصر تمام کسانی را که جلوی او ایستاده بودند از دم تیغ گذراند و خانه هایشان را بر سرشان خراب کرد، اما مستضعفین قوم که در مقابل او نایستاده بودند را آزاد گذاشت و حتی حکم کرد کسی به خانه و باغ و بستان های مستضعفین حمله ای نکند
در این زمان تعداد زیادی از ثروتمندان یهود که عاقبت گردنکشان را دیده بودند در مقابل بخت النصر تسلیم شدند، بخت النصر دستور داد تمام ثروتمندان به همراه کل ثروتشان همراه او به بابل بیایند، او سراغ نخبگان شهر هم رفت و نخبگان یهود هم با خود به بابل برد و این کار او تحت سیاست هایی بود که بعدها مشخص شد هدفش چه بوده است.
در این میان بعد از کشتن معاندین، سراغ ارمیا نبی را گرفت چون به گوش او رسانده بودند که صدقیا چه ظلم ها در حق این پیامبر مظلوم کرده و خیلی زود چاهی را که ارمیا در آن زندانی بود پیدا کردند و ارمیا را درست زمانی که آخرین نفس هایش را می کشید سربازان بخت النصر او را از عمق چاه نجات دادند...
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
۱:۰۶
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_چهار🎬:
بخت النصر در خیمه ای عظیم بر تخت مجللش تکیه داده بود که سرباز دربان فریاد برآورد: ارمیا...ارمیای نبی را یافتند و اینک بدینجا می آورند.
بخت النصر از جای برخاست، آخر در وصف این مرد خدا حکایت ها شنیده بود، چنین مرد الهی می بایست به پیشوازش رفت.
بخت النصر خود را به بیرون خیمه رساند و از دور دید که عده ای مردی را که بیشتر شبیه به پوست و استخوان بود بر تختی روان بدین سو می آوردند.
ارمیا را داخل خیمه گاه نمودند، انگار که در حال اغما بود و چشمانش روی هم و خرخری از گلویش خارج می آورد.انگار داشت چیزی می گفت، بخت النصر سرش را نزدیک دهان ارمیا برد و متوجه از ته حلقش می گوید: لااله الا الله....بغضی بر گلوی بخت النصر نشست و زیر لب گفت: باز هم در لین حالت ذکر خدا بر لب دارد و دستور داد تا شربتی از عسل انگبین آماده سازند و جرعه جرعه در دهان عزیر نبی ریختند.
کم کم عزیز نبی(ارمیا) به هوش آمد و کمی جان گرفت.چشم باز کرد و دور و برش را مملو از سربازان دید و آرام گفت: پس بالاخره تازیانه ی خدا بر جان قوم متکبر بنی اسراییل فرود آمد.
بخت النصر لبخندی زد و گفت: ای پیامبر خدا! نگران نباش که تمام معاندین و ظالمان قوم بنی اسرائیل را از دم تیغ گذراندم و حالا جز مستضعفین و مومنین بنی اسراییل در این سرزمین کسی در امان و زنده نیست.
ارمیا سری تکان داد و تاکید کرد قونی که اوامر خدا را نادیده می گیرد و به راه ابلیس می رود سرانجامی جز نابودی ندارد.
بخت النصر چند روز در اورشلیم ماند و نخبگان این قوم را گلچین کرد تا همراه خود ببرد و در بابل که حکومتی متمدن بود از وجود این نخبگان استفاده نماید و یکی از نخبگان جوانی پاک و مومن به نام دانیال بود.
بخت النصر وقت حرکت به ارمیا نبی گفت: ای پیامبر خدا! من خیلی دوست دارم تا تو همراه ما به بابل بیایی و از وجودت استفاده کنیم اما احترامت واجب است و تو را مخیر می کنم که هر کجا را بخواهی برای زندگی برگزینی...
عزیر نبی نگاهی به اطراف کرد و مستضعفان بنی اسراییل را دید که به او چشم دوخته اند پس به بخت النصر گفت: من می مانم و می خواهم همراه مومن به جا مانده از بنی اسرائیل باشم و بدین ترتیب ارمیای نبی در اورشلیم ماند و بخت النصر با تمام ثروتمندان و جمعی از نخبگان بنی اسرائیل به بابل رفتند.
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی





بخت النصر در خیمه ای عظیم بر تخت مجللش تکیه داده بود که سرباز دربان فریاد برآورد: ارمیا...ارمیای نبی را یافتند و اینک بدینجا می آورند.
بخت النصر از جای برخاست، آخر در وصف این مرد خدا حکایت ها شنیده بود، چنین مرد الهی می بایست به پیشوازش رفت.
بخت النصر خود را به بیرون خیمه رساند و از دور دید که عده ای مردی را که بیشتر شبیه به پوست و استخوان بود بر تختی روان بدین سو می آوردند.
ارمیا را داخل خیمه گاه نمودند، انگار که در حال اغما بود و چشمانش روی هم و خرخری از گلویش خارج می آورد.انگار داشت چیزی می گفت، بخت النصر سرش را نزدیک دهان ارمیا برد و متوجه از ته حلقش می گوید: لااله الا الله....بغضی بر گلوی بخت النصر نشست و زیر لب گفت: باز هم در لین حالت ذکر خدا بر لب دارد و دستور داد تا شربتی از عسل انگبین آماده سازند و جرعه جرعه در دهان عزیر نبی ریختند.
کم کم عزیز نبی(ارمیا) به هوش آمد و کمی جان گرفت.چشم باز کرد و دور و برش را مملو از سربازان دید و آرام گفت: پس بالاخره تازیانه ی خدا بر جان قوم متکبر بنی اسراییل فرود آمد.
بخت النصر لبخندی زد و گفت: ای پیامبر خدا! نگران نباش که تمام معاندین و ظالمان قوم بنی اسرائیل را از دم تیغ گذراندم و حالا جز مستضعفین و مومنین بنی اسراییل در این سرزمین کسی در امان و زنده نیست.
ارمیا سری تکان داد و تاکید کرد قونی که اوامر خدا را نادیده می گیرد و به راه ابلیس می رود سرانجامی جز نابودی ندارد.
بخت النصر چند روز در اورشلیم ماند و نخبگان این قوم را گلچین کرد تا همراه خود ببرد و در بابل که حکومتی متمدن بود از وجود این نخبگان استفاده نماید و یکی از نخبگان جوانی پاک و مومن به نام دانیال بود.
بخت النصر وقت حرکت به ارمیا نبی گفت: ای پیامبر خدا! من خیلی دوست دارم تا تو همراه ما به بابل بیایی و از وجودت استفاده کنیم اما احترامت واجب است و تو را مخیر می کنم که هر کجا را بخواهی برای زندگی برگزینی...
عزیر نبی نگاهی به اطراف کرد و مستضعفان بنی اسراییل را دید که به او چشم دوخته اند پس به بخت النصر گفت: من می مانم و می خواهم همراه مومن به جا مانده از بنی اسرائیل باشم و بدین ترتیب ارمیای نبی در اورشلیم ماند و بخت النصر با تمام ثروتمندان و جمعی از نخبگان بنی اسرائیل به بابل رفتند.
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
۰:۴۷
#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_بیست_پنج🎬:
بخت النصر معبد سلیمان را از بین برد، تمام کتاب های یهود از جمله کل کتب تورات را سوزاند، ثروتمندان و نخبگان یهود را به عنوان برده همراه خود برد، او می خواست خوی قوم یهود را تغییر دهد و رفتاری شرقی در وجود یهودیان نهادینه کند تا این قوم متکبر از نهاد متکبرانه و ظالمانه ی خودشان فاصله بگیرند.
حالا بیت المقدس مانده بود و یک قوم مستضعف، عزیر(ارمیا نبی) پیامبر خوب می دانست که قوم یهود با عملکردشان خیانت کرد، خیانت به تمام جامعه ی بشریت کرد، چرا که خداوند این قوم را برگزیده بود تا زمینه ی ظهور کلمات مقدس را فراهم کنند و این قوم که مدام زیکزاکی حرکت کرده بود و خیلی از اوقات از راه مستقیم منحرف شدند و راه ابلیس را پیمودند، باعث این شدند که ظهور کلمات مقدس به تعویق افتد و این تعویق باعث عقب ماندگی کل بشریت شده بود.
بعد از رفتن لشکر بخت النصر از اورشلیم، عزیز پیامبر سوار بر الاغش شد و همانطور که به خرابی های شهر چشم دوخته بود و آه از نهادش بیرون می زد از شهر خارج شد.
به غیر باغ و تاکستان هایی که متعلق به افراد ضعیف بودند همه جا ویران و خراب شده بود و این دردی بزرگ برای این پیامبر مظلوم و مهربان بود.
عزیز پیامبر بیرون شهر اندکی توقف کرد، بر بالای تپه ای خاک که مشخص بود روزی خانه ای زیبا بوده است ایستاد، نگاهش را به خرابه های پیش رو دوخت و زیر لب گفت: چگونه این خرابی ها دوباره آباد می شود؟!
عزیر این حرف را زد و از تپه پایین آمد و در کنار الاغش نشست، در این حال خستگی مفرطی بر اومستولی شد، بطوریکه پلک هایش روی هم می آمد و تاب بیدار ماندن نداشت، پس در کنار الاغش داراز کشید تا اندکی بخوابد چ این خستگی عجیب از تنش بیرون شود، اما نمی دانست که این خوابی ست که خداوند مقدر فرموده چندین قرن طول بکشد.
عزیر خوابید و بعد از گذشت چند روز مردم شهر که از نبود پیامبرشان نگران شدند به جستجوی او پرداختند و بعد از روزها گشتن پیکر او را در کنار الاغش که به نظر می رسید از دنیا رفته است، فضایی اطراف پیکر عزیر پیامبر حاکم بود که هیچ کس نمی توانست به او نزدیک شود.مردم پیکر پیامبر را همانگونه گذاشتند، حالا قوم مستضعف یهود بدون پیامبری که راهنمای آنها باشد،بودند و البته دیگر کتاب توراتی هم نبود که به آن مراجعه کنندگویی باید همه تنبیه می شدند و تا عزیر پیامبر از خواب چندین ساله اش بیدار شود، دانیال جوان که اینک به عنوان برده همراه بخت النصر به بابل رفته بود می بایست راهنمای قوم یهود باشد
ادامه دارد....#ط_سادات_حسینی






بخت النصر معبد سلیمان را از بین برد، تمام کتاب های یهود از جمله کل کتب تورات را سوزاند، ثروتمندان و نخبگان یهود را به عنوان برده همراه خود برد، او می خواست خوی قوم یهود را تغییر دهد و رفتاری شرقی در وجود یهودیان نهادینه کند تا این قوم متکبر از نهاد متکبرانه و ظالمانه ی خودشان فاصله بگیرند.
حالا بیت المقدس مانده بود و یک قوم مستضعف، عزیر(ارمیا نبی) پیامبر خوب می دانست که قوم یهود با عملکردشان خیانت کرد، خیانت به تمام جامعه ی بشریت کرد، چرا که خداوند این قوم را برگزیده بود تا زمینه ی ظهور کلمات مقدس را فراهم کنند و این قوم که مدام زیکزاکی حرکت کرده بود و خیلی از اوقات از راه مستقیم منحرف شدند و راه ابلیس را پیمودند، باعث این شدند که ظهور کلمات مقدس به تعویق افتد و این تعویق باعث عقب ماندگی کل بشریت شده بود.
بعد از رفتن لشکر بخت النصر از اورشلیم، عزیز پیامبر سوار بر الاغش شد و همانطور که به خرابی های شهر چشم دوخته بود و آه از نهادش بیرون می زد از شهر خارج شد.
به غیر باغ و تاکستان هایی که متعلق به افراد ضعیف بودند همه جا ویران و خراب شده بود و این دردی بزرگ برای این پیامبر مظلوم و مهربان بود.
عزیز پیامبر بیرون شهر اندکی توقف کرد، بر بالای تپه ای خاک که مشخص بود روزی خانه ای زیبا بوده است ایستاد، نگاهش را به خرابه های پیش رو دوخت و زیر لب گفت: چگونه این خرابی ها دوباره آباد می شود؟!
عزیر این حرف را زد و از تپه پایین آمد و در کنار الاغش نشست، در این حال خستگی مفرطی بر اومستولی شد، بطوریکه پلک هایش روی هم می آمد و تاب بیدار ماندن نداشت، پس در کنار الاغش داراز کشید تا اندکی بخوابد چ این خستگی عجیب از تنش بیرون شود، اما نمی دانست که این خوابی ست که خداوند مقدر فرموده چندین قرن طول بکشد.
عزیر خوابید و بعد از گذشت چند روز مردم شهر که از نبود پیامبرشان نگران شدند به جستجوی او پرداختند و بعد از روزها گشتن پیکر او را در کنار الاغش که به نظر می رسید از دنیا رفته است، فضایی اطراف پیکر عزیر پیامبر حاکم بود که هیچ کس نمی توانست به او نزدیک شود.مردم پیکر پیامبر را همانگونه گذاشتند، حالا قوم مستضعف یهود بدون پیامبری که راهنمای آنها باشد،بودند و البته دیگر کتاب توراتی هم نبود که به آن مراجعه کنندگویی باید همه تنبیه می شدند و تا عزیر پیامبر از خواب چندین ساله اش بیدار شود، دانیال جوان که اینک به عنوان برده همراه بخت النصر به بابل رفته بود می بایست راهنمای قوم یهود باشد
ادامه دارد....#ط_سادات_حسینی
۱:۰۴