بله | کانال دارالقرآن ناحیه امام خمینی
عکس پروفایل دارالقرآن ناحیه امام خمینید

دارالقرآن ناحیه امام خمینی

۲۳۳ عضو
thumbnail

۲:۵۳

undefinedپیشبینی جالب و صحبتهای شنیدنی حجت الاسلام قاسمیان:
مواجهه نهایی ایران با جبهه متحد دشمنان ایران به رهبری آمریکا

۲:۵۳

سلام به همگیعزیزانی که قصدشرکت در کلاس حفظ جز۲۷ قرآن را دارند به بنده در بله پیام دهند09124472731قندهاری

۲۳:۰۸

#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_پانصد_نود_نه🎬:
آشور یک تمدن فوق العاده مهم در بین النهرین بود و هر تمدنی می بایست توسط پیامبری از پیامبران خدا به سمت درست تاریخ و کمال بشریت هدایت شود و حالا قرعه ی فال به نام حضرت یونس که دست پرورده ی حضرت الیاس نبی بود، نوشته شده بود.
مردمی که در تمدن آشور بودند همه بت پرست بودند و بویی از یکتاپرستی نبرده بودند، در فرهنگ و اعتقادات آنها بت های گوناگونی قابل پرستش بود اما خدای خدایان آشور «ایشتار» نام داشت مردم ایشتار را میپرستیدند.
آشوریان مردمی متمدن بودند که بیشتر اهمیت آشوریان در قدرت نظامی آنها بود. ارابه های جنگی که نمونه اش در هیچ کجای دنیا دیده نشده بود، داشتند که آنها را به کمک اسبان تند رو به راه می انداختند و در چشم بهم زدنی به قلب سپاه دشمن میزدند.
سربازان دشمن به ناچار برای این که زیر چرخهای ارابه ها از بین نروند به اطراف فرار میکردند و نظم سپاهیان شان به هم میریخت. سواره نظام منظم و تیراندازان دقیقی داشتند که ترکیب این ها میتوانست بلای جان هر تمدنی در اطرافشان باشد و هیچ کس از گزند آشوریان در امان نبود.
اوج اقتدار این قوم را میتوان در سال ۶۶۸ قبل از میلاد و زمان پادشاهی به نام آشوربانی« پال» که از بزرگان آشور بود، دید. در زمان این پادشاه، تمدن آشور در معماری و هنر نیز شهرت ویژه ای پیدا کرده بود. پال با سپاه قدرتمندش به شهرهای مصر حمله برد و اکثر شهرهای مورد هجومش را به ویرانه تبدیل کرد.
چند سال بعد به بابل و پس از آن به ایلام در دامنه ها و کوهپایه های زاگرس نیز حمله کرد و ویرانه های فراوانی ایجاد کردند.
خود او در کتیبه ای که از آن زمان به جای مانده مینویسد: ایلام را ظرف مدت یک ماه در هم کوبیدم. روستاهای آن را از صدای انسان خالی و گاوها و گله ها را لگد کوب نمودم و شادمانی را در تمام شهرها از بین بردم.
اما بر خلاف این جنگاوری و ویرانی ها، فردی با چنین خشونتی در نینوا کتابخانه بزرگی ایجاد کرد که در بین النهرین نمونه ای نداشت و میتوان گفت بزرگترین کتابخانه تاریخ کهن باستان بودپادشاه پال الواح گوناگون و منابع مکتوب زیادی را جمع آوری کرده بود. این الواح شامل این موضوعات بود : وقایع دوران سلطنت پادشاه بابل و آشور، نامه ها، قراردادها و قوانین، سرودها و آیین های آن زمان بوددر این کتابخانه بزرگ تعداد زیادی کاتب نیز فعالیت داشتند و پادشاه دستور داده بود تا نویسنده های چیره دست از اقصی نقاط آشور در اینجا گرد هم آیند و هر روز وقایع را ثبت کنند‌
در این جا میتوان متوجه شد که اسناد تاریخی که در آن زمان بوده در چه موضوعاتی نوشته میشده و نشانی آشوریان اینچنین در تاریخ ثبت شده است.
در این بازه ی زمانی بود که یونس از سمت پروردگار به سرزمین نینوا آمد تا مردم را به پرستش خدای یکتا دعوت کند.
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۰:۱۱

#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد🎬:
حدود هتصد و اندی سال قبل از میلاد، حضرت یونس از سمت خدا به نینوا و سمت مردم آشورفرستاده شد. و مردم را به توحید و پرستش خدای یگانه دعوت و مدت زیادی در شهر نینوا نبوت کرد.
سالهای شخت و طاقت فرسایی بود، یونس نبی تنها فرد یکتاپرست مملکت بزرگ آشور بود و هیچ یار و مدد کاری نداشت او حتی مؤمنینی در اطراف نداشت که با یاری آنان به پیش رود، سالهای سال تلاش کرد و مردم به دیده ی استهزا به او می نگریدند‌.
خودش میفرماید من سی ساله بودم که به نینوا رفتم و سی و سه سال عمرم را صرف تبلیغ کردم و این نشان از متانت و صبوری این پیامبر الهی دارد که سی و سه سال کار تربیتی، فرهنگی و تبلیغی در نینوا انجام داد و جز تکذیب و نپذیرفتن چیزی نصیبش نشد
تاریخ گواه است که تعداد انگشت شمار مومنانی کسی به او در آشور ایمان نیاورد. در بین این مومنین اندک دو نفر از اصحاب جدی او به نام های تنوخا عابد و زاهد و روبیل عالم و حکیم بودند.
تنوخا اصرار داشت بعد از این مدت کار تربیتی و پاسخ نگرفتن،حضرت الیاس قوم را نفرین کند تا دچار عذاب شوند و مردم با چشم خویش قدرت پروردگار یکتا را ببینند.اما روبیل معتقد بود که باز هم به آنها مهلت دهند شاید کسی به راه راست هدایت شداما حضرت یونس میدانست که دیگر امکانی برای هدایت این قوم وجود ندارد و مردم این دیار هم چون ملت بنی اسرائیل دچار لجاجت شده اند لذا ادامه فرایند تربیتی فقط زمان میبرد و اتفاق خاصی نمی افتد.
در این زمان بود که یونس دست به دعا برداشت و در مناجاتش با خداوند گفت: بار پروردگارا! ای قادر دانا و ای مهربان بی همتا، خوب می دانی که سی ساله بودم ، من را برای این قوم فرستادی و هدایتشان را بر عهده ام گذاردی و خود شاهد بودی که از هیچ تلاشی فرو گذار نبودم، آنها را به توحید دعوت کردم و از عذاب تو ترساندم، سی و سه سال دعوت، مبارزه و سختی کشیدن را تجربه کردم ولی آنها رسالت مرا تکذیب کردند و کسی به من ایمان نیاورد و حالا کار به جایی رسیده که هر روز برایم خط و نشان می گشند و اینک به من هشدار داده اند که جانم را خواهند گرفت و به شکلی عذاب آور مرا خواهند کشت و من ترس آن دارم که مرا اینچنین بکشند، خدایا عذابت را بر آنها فرو فرست زیرا آنها قومی هستند که ایمان نمی آورند.
حضرت یونس که واقعا در معرض تهدید و کشتن بود چندین بار از خداوند طلب عذاب قومش را نمود و پس از درخواست چندباره یونس مبنی بر هدایت ناپذیری قوم، دعای او مستجاب شد.

خداوند به یونس وحی کرد: ای یونس! به دلیل عناد و ناسپاسی قوم بدان که عذابم را روز چهارشنبه نیمه شوال بعد از طلوع آفتاب بر آنها فرو می فرستم، اما به تو امر می کنم که این موضوع را به قومت اطلاع بدهی.
گویی خداوند که مهربان ترین بر بندگان است، امید داشت که خبر عذاب برای آنها نقطه بازگشت باشد.
بدین ترتیب بار دیگر یونس و تنوخا نزد مردم رفتند بر بلندیی قرار گرفتند، مردم با تعجب به آنها چشم دوخته بودند و عده ای فریاد میزدند: یونس را بگیر و بکشید تا از شر نصایحش در امان باشید.در این هنگام تنوخا دستانش را به علامت سکوت بالا برد و گفت: ای مردم! اندکی سکوت کنید و به سخن پیامبرتان گوش دهید که همانا سخنی بسیار مهم است .
همهمه ای در بین مردم افتاد، سخن مهم؟!مگر یونس غیر از دعوت به پرستش خداوند نادیده سخنی دیگر دارد؟!همهمه بالا می گرفت که اینبار حضرت یونس جلو رفت عصای دستش را بر زمین کوبید و با صدایی رسا فرمود: ای مردم! شما خود شاهد بودید که سالها در مسیر هدایت تان تلاش کردم، اما هر چه که من تلاشم بیشتر میشد، شما انکارتان قوی تر میشد، اینک دیگر کار به اتمام رسیده، آمده ام بگویم که به زودی عذاب خداوند یکتا، همان که آفریدگار جهان هستی ست و شما او را تصدیق نکرده اید، بر شما نازل خواهد شد و وای بر شما که اگر ایمان نیاورید، چنان که بر سر اقوام ظالم قبل از شما عذاب فرو افتاد، بر شما نیز می افتد و دیر نیست زمانی که نه نامی از شما و نه نشانی از آشوریان در زمین باشد...
در این لحظه...ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱:۱۶

thumbnail

۸:۱۸

حضرت آقا فرمودند: آرام باشید

۸:۱۹

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱:۳۴

بازارسال شده از KHAMENEI.IR
thumbnail
undefinedآخرین سخنرانی آیت‌‌الله العظمی شهید سیدعلی حسینی خامنه‌ای
undefinedملّت ایران درسهای اسلامی و شیعیِ خودش را خوب بلد است؛ میداند که چه‌ کار کند. امام حسین (علیه السّلام) فرمود: مِثلی لا یُبایِعُ مِثلَ یَزید؛ کسی مثل من، با کسی مثل یزید بیعت نمیکند. ملّت ایران در واقع میگویند: ملّتی مثل ما، با این فرهنگ، با این سابقه، با این معارف عالی، با سردمدارانی مثل افراد فاسدی که امروز در آمریکا بر سر کارند، بیعت نخواهد کرد. ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
Farsi.Khamenei.ir

۲:۱۱

_کاش وسط جنگ صدایی بیاد : اَلا یا اَهلَ العالَم ؛ اَنا المَهدی ...

۱۲:۵۵

#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_یک
وقتی حضرت یونس و یارش تنوخا خبر عذاب الهی را به مردم دادند، ابتدا همه جا را سکوت فرا گرفت، انگار این آرامش قبل از طوفان بود و به ناگه فریاد«بکشید بکشید یونس را» از همه جا بلند شد.
بسیاری از مردم دامن لباسشان را پر از سنگ کردند و به سمتی که یونس و تنوخا ایستاده بود سنگ پرتاب می کردند و تعدادی هم که مجهز به شمشیر و خنجر بودند به آن سمت یورش آوردند.
مجال ایستادن نبود، یونس نبی مأموریتش را انجام داده بود و اینک می بایست جانش را حفظ کند، پس به همراه تنوخا با سرعت از شهر بیرون آمدند و راه بیابان در پیش گرفتند تا مبادا به چنگ مردم بی ایمان و یاغی گرفتار شوند.
حالا یونس و تنوخا از شهر بیرون رفتند ولی روبیل در شهر باقی ماند، گویا خداوند مهربان اراده کرده بود که مؤمنی در شهر باشد تا باز مردم را انذار نماید شاید به راه آمدند.
چند روزی گذشت، مردم خوب می دیدند که آفتابشان تاریک و تاریک تر می شود، ابرهایی سیاه و وحشتناک دور تا دور ممالک آشوریان را احاطه کرده بود و زوزه ی باد ترس و وحشت را در جان آشوریان انداخته بود، نفس ها در سینه تنگ شده بود و سینه از شدت اضطراب در حال فرو پاشیدن بود. همه ی شواهد خبر از آمدن علائم اولیه عذابی که یونس به آنها گفته بود میداد، حالا یونس در بین آنها نبود که مردم به او بتازند و حالا ملت آرام آرام متوجه شدند که خطر جدی است و قرار است اتفاقی بزرگ به وقوع بپیوندد، ملت آشور که دارای کتابخانه های بزرگ و نابی بود و در نوشته ها خوانده بود از عذاب هایی که بر اقوام کافر پیش از آنها نازل شده بود، حالا همه نگران بودند.
در این زمان بود که تنها مؤمن شهر، روبیل بالای کوه رفت، دقیقا همانجایی که حضرت یونس به مردم خبر عذاب را داده بود ایستاد و با صدای بلند مردم را به سمت خود خواند و خیلی زود مردم نگران و سرخورده دور کوه جمع شدند و روبیل به مردم گفت: ای جماعت! بدانید و آگاه باشید که موعد عذاب نزدیک شده است، به خدا قسم که من همچون یونس نبی نسبت به شما مهربان و دلسوزم تا فرصت دارید استغفار کنید، اگر از گناهانتان و کفری که انجام می دادید اظهار پشیمانی کنید و به درگاه خداوند روی آورید بی شک خدا عذابش را از شما برمیدارد.
مردم این منطقه که خبر عذاب های قبل از تمدن خودش ان را داشتند و خوب میدانستند که آمدن عذاب حتمی است، اینبار با آه و ناله دست به آسمان بلند کردند، آنها نمی خواستند عذاب خدا را بچشند و کار به جایی رسید که خود پادشاه هم آمد و شروع به توبه کرد .
پادشاه بر فراز کوه ایستاد و فریاد برآورد: ای مردم! من در حضور تمام شما، از پرستیدن بت ها برائت می جویم و اقرار به وحدانیت خدای یونس دارم، بدانید که من اینک به خدای یونس ایمان آوردم و می خواهم بندگی کنم برای خدای نادیده و رو به روبیل نمود و گفت: سخن مرا به یونس برسانید و از او بخواهید به شهر بازگردد به خداوند یکتا قسم، هر چه که یونس بگوید همان را انجام می دهم...
در این هنگام روبیل سرش را پایین انداخت و گفت: اما یونس ما را ترک کرده...
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱:۲۵

#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_دو🎬:
حال که شاه پال می خواست ایمان بیاورد و می گفت یونس را بیاورید که هرچه بگوید گوش میکنم اما یونس رفته بود و هر جا را جستجو کردند اثری از او نیافتند.
در این زمان پادشاه که مستاصل شده بود و واقعا نمی خواست عذاب ملتش را ببیند دست به دامان یار یونس نبی شد و از روبیل کمک خواست و برای نشان دادن صداقت خود، دستور داد تا تمام بتهای شهر را یک جا جمع کردند و پیش چشم تمام مردم، بت هایی را که روزی میپرستیدند شکست و سوزاند.
آنها خوب می دانستند که بچه های کوچک فطرتی پاک دارند و آلوده ی گناه نشده اند پس دستور داد تا کودکان معصوم شهر را جمع کردند و آنان را با خود به بالای کوه آوردند و همانطور که آه و ناله می کردند و اشک میریختند و ضجه میزدند از خداوند طلب بخشش کردند.
خداوند که مهربانی بی همتاست و عالم بر اسرار نهان و آشکاراست ، پس از دیدن صدق رفتارشان عذاب را از آن ها برداشت.
و این واقعه درسی عظیم در خود نهفته دارد که برای تمام اعصار و زمان ها قابل لمس است، این مستند تاریخی نشان می دهد که عذاب فقط برای تنبه و شاید هدایت یک قوم است و نه نشان دادن قدرت خداوند متعال و قومی که متنبه شود و دست از کار خطایش بردارد بی شک مرهون لطف و رحمت خدا خواهد شد.
پس از به خود آمدن قوم آشور توبه آن ها پذیرفته شد، اما حالا که به راه آمده بودند و از خواب غفلت بیدار شده بودند دیگر پیامبری نداشتند که مسیر هدایت و برگشت را به آنها نشان دهد. حالا که قوم آماده پذیرش هدایت بود پیامبرشان از آن ها فرسخها فاصله داشت و به دین ترتیب طبیعی بود که هرگونه تاخیر در هدایت قوم، به پای یونس نوشته شود.
یونس در این زمان که قومش سخت به حضور او محتاج بودند در نزدیکی خلیج فارس و در آستانه سفر دریایی بود و خداوند با زبان عمل میخواست به او بگوید که باید نزد قومش بازگردد.
پس باید اسبابی فراهم میشد که یونس متوجه میشد و به سمت قومش برمی گشت در این زمان...

ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱:۱۸

بازارسال شده از KHAMENEI.IR
thumbnail
undefined نور چشم عزیز
undefined زهرا محمدی گلپایگانی کوچک‌‌ترین نوه رهبر شهید انقلاب اسلامی بود. زهرایِ ۱۴ ماهه دهم اسفند ۱۴۰۳ این قرآن را از پدربزرگ هدیه گرفت. او نهم اسفند ۱۴۰۴ در کنار حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای (رضوان‌ الله علیه) شهید شد. این قرآن در محل شهادت‌شان یافت شده است.
undefined حضرت آیت‌الله العظمی شهید سیّدعلی خامنه‌ای در ابتدای این قرآن اهدایی به نوه خویش نوشته‌اند:undefined بسم الله الرّحمن الرّحیم
undefined - ولادت نور چشم عزیز زهرا محمدی در ۲۸ آذر ۱۴۰۳ برابر با شانزدهم جمادی الثانیه ۱۴۴۶. سلامت و عافیت و خوشبختی این نوگل زیبا را از خداوند مهربان مسألت میکنم. عمرش دراز و سعادتش پایدار باد
سیّدعلی خامنه‌ای
۴۰۳/۱۲/۱۰

undefined دریافت نسخه گرافیکی دستخط
undefined Farsi.Khamenei.ir

۹:۱۵

از امشب سری جدید موشک های خاص سپاه را دشمن نوش جان خواهد کرد
دقت داشته باشید که جنگ بخصوص مدل ایرانیش بسیار حساب کتاب شده می‌باشد و هر چیزی به وقت خودش انجام خواهد شد
این سری جدید موشک ها ۹ سطح دارد
یعنی چه؟!یعنی اینکه اینکه از امشب تا اطلاع بعدی فقط موشک های سطح و سری ۱ شلیک خواهد شد
تا امروز ما داشتیم پدافند دشمن را باز و خالی میکردیم
حال اصل کار شروع خواهد شد در ۹ سطح
پدری از دشمن در بیاریم که اون سرش ناپیدا
برنامه های داریم بلند مدت که اون سرش ناپیدا
دشمن هر کاری داره می‌کنه بابت اینکه آتش بس را ما قبول کنیم ولی این تو‌بمیری از اون تو بمیری ها نیست
آقای ما را زدیدخط قرمز ما را رد کردید
ما تا نابودی اسراییل و نابودی آمریکا در منطقه این جنگ را ادامه خواهیم داد
اگر کشور های دیگر وارد این جنگ بشود که سالهاست آمادگی این موضوع را داریم
اتفاقات بسیار عظیمی خواهد افتاداتفاقاتی در روزهای آینده خواهد افتاد که دشمن حرام زاده ایران و ایرانی ها از به دنیا آمدن خودش سخت پشیمان خواهد شد...
سربازان گمنام واحد نیروی های چریکعملیات های مختلفی را پیش رو دارند
ما از مردم عزیز و انقلابی ایران تنها دو خواسته داریم مابقی کار با ما
شما عزیزان ویژه ویژه دعا بفرماید و در میدان بمانید
ما خیالمان از خیابان ها راحت باشد در این سمت در خط مقدم جنگی پدری از دشمن در میاریم که اون سرش ناپیدا
ای مردم انقلابی خانه ها و مغازه های خود را سیاه پوش کنید عکس شهید امام خامنه ای را در محل کار پشت شیشه ماشین جلوی درب مغازه ها جلوی درب منازل بزنید کشور را سیاه پوش کنید
و مهم تر از این خیابان ها را خالی نکنید این موضوع به قدری مهم است که ما بارها تاکید کردیم و تاکید داریم که تمام قد پشت این اقدام بسیار بسیار مهم باشید
خیابان ها را پر کنیدمساجد را پر کنید این کار با شما
درگیری و تکه تکه کردن دشمن های ما در منطقه و هر جای دیگر با ما
این را بدانید به قدری خوب عمل شده به قدری عالی پیش رفته ایم که ترامپ بارها درخواست آتش بس داده
ما اینجاییم داریم میبینیم ای کاش میشد شما هم ببینید که شیر بچه های حیدر کرار چه ها دارند میکنند
امداد غیبی را با پوست و گوشت و استخوان خود حس می‌کنیم و میبینیم
سربازان گمنام امام زمان عج نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران
ب قدری آماده هستند که دشمن شوکه شده
تا وقتی که مردم انقلابی داخل کشور را مدیریت کنند دشمن هر روز ضعیف تر و بدبدخت تر خواهد شد
درست است جنگ آسیب داردجنگ دردسر دارد خرابی دارد و...
ولی این را بدانید دشمن از طریق رسانه ناامیدی را میخواهد تزریق کندخیلی زیاد مراقب جنگ روانی دشمن باشید
این را بدانید که ما دست پیش را داریم این را بدانید پدر دشمن را در آورده ایماین را بدانید هر روز یک برنامه جدید داریم برای دشمن
شهرها - استان ها-خیابان ها با شما
مابقی موضوعات با ما
جان ما هزاران بار به فدای شما فدای شما مردم با غیرت مردم عزیز مردم با معرفت خدا شمارا حفظ بفرمایدان‌شاءالله ان‌شاءالله ان‌شاءالله انتقام خون رهبرمان را خواهیم گرفت ان‌شاءالله ظهور بسیار بسیار نزدیک است
در این غربالگری محکم و قوی باشید و توی دهن شیطان بزنید
دعا های ویژه ای که پیشنهاد دادیم را فراموش نکنیدچون خیلی مهم است و کارساز خیابان ها را خالی نگذارید یاعلی مدد

۱۲:۲۳

#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_سه🎬:
حضرت یونس که از دست قومش دلشکسته شده بود، آنها را ترک کرد و با سرعت حرکت می کرد و می خواست از آنها دور شود و نمی دانست که امتش به او احتیاج دارند.او هفت روز بی وقفه حرکت کرد و به جایی نزدیک خلیج فارس رسید و حالا روبه رویش دریایی خروشان بود و او برای ادامه ی مسیر می بایست از دریا بگذرد.
یونس کنار دریا به انتظار نشست، او می خواست تا جای ممکن از قومش دور شود، دقایق به کندی می گذشت تا اینکه کشتی از دور نمایان شد.یونس به سمت کشتی رفت و خواست سوار کشتی شود اما کشتی گوش تا گوش پر شده بود و ناخدا اعلام کردم که از سوار کردن یونس معذور است، انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا یونس برگردد، اما یونس می خواست برود یا به تعبیر قران فرار کند تا جایی که اثری از قوم آشور نباشد.
یونس نبی آنقدر اصرار کرد تا بالاخره ناخدای کشتی تسلیم شد و او را سوار کردند.
یونس در بین جمعیت گشت و بالاخره جایی برای نشستن پیدا کرد، خیلی از مسافران کشتی او را می شناختند و می دانستند که خدای یکتا را می پرستد.
کشتی در دریا حرکت کرد، ابرهای سیاه همه جا را گرفته بود، انگار می بایست اهالی این کشتی شب را از روز تشخیص ندهند، ناخدا که بارها این مسیر را طی کرده بود از این هوای ظلمانی که نزدیک به هفت روز طول کشید متعجب شده بود و داشت از این سفر عجیب برای مردم می گفت که ناگهان انگار صدای رعدی سهمگین در فضا پیچید.
مسافران کشتی نزدیک بود قالب تهی کنند، آخر بارانی در کار نبود اما امواج اطراف کشتی به طور وحشیانه ای به بدنه ی کشتی می خوردند و صدایی وحشتناک که انگار خرناس کشیدن موجودی بود به گوش می رسید.
همه در بهت بودند که این صدای عجیب و وحشتناک از چیست که یکی از سکاندارها فریاد زد، ماهی لی عظیم الجثه و عجیب و غریب دور کشتی می چرخد.موجودی که تا به حال شبیهش را ندیده بودند.
ماهی عظیم الجثه دور کشتی می چرخید و هر از گاهی خرناس می کشید.مردم وحشت کرده بودند و نمی دانستند که این موجود از طرف خدا آمده و مأموریتی دارد که باید به سرانجام برساند.
مردم از ترس به یکدیگر چسپیده بودند، ملوانان باید فکری می کردند، آنها نمی توانستند از چنگ این موجود رها شوند اما ماعی چنان می گشت که انگار چیزی می خواهد.
در این هنگام پیرمردی از میان فریاد برآورد: این موجود عجیب خواسته ای دارد...به گمانم باید کسی را قربانی کنیم و در این لحظه کسی دیگر فریاد زد: انسانی گنهکار در بین ماست که این ماهی به دنبال اوست...
کم کم این حرف جان گرفت و همه باورشان شده بود که این ماهی عظیم الجثه در پی انسانی گنهکار است...
باید چاره ای می اندیشیدند که در این هنگام ناخدا جلو آمد و گفت...

ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۰:۴۰

#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_چهار🎬:
ناخدای کشتی جلو آمد و گفت: بله درست می گویید،رفتار این ماهی عظیم الجثه عجیب است و گویی به ما می خواهد چیزی بگوید، شاید گنهکاری در بین ماست و باید طعمه ی این ماهی شود.
در این هنگام مردی فریاد برآورد: چگونه آن فرد را شناسایی کنیم؟!
پیرمردی جهان دیده از گوشه ای صدایش را بالا برد و گفت: باید قرعه بزنیم، آری نام تک تک افرادی که در این کشتی حضور دارند را بنویسیم و سپس قرعه ای برداریم، اسم هر کس که آمد باید او را به دریا بیافکنیم تا طعمه ی ماهی شود.
هیاهویی به پا شد و ماهی غول پیکر خود را به بدنه ی کشتی کوباند، انگار او هم منتظر بلعیدن کسی بود.
مردم ترسیده بودند، هر کس می گفت اگر قرعه به نام من بیافتد چه کنم؟! در این حال یونس که به دلش الهام شده بود که مقصود ماهی از این بی تابی ها اوست جلو آمد و فرمود: قرعه لازم نیست، خطاکار این جمع من هستم، مرا به دریا بیافکنید تا این بلا از شما دفع شود.
مردم با تعجب به او نگاه کردند و ناخدا کشتی جلو آمد و گفت: من تو را میشناسم تو پیامبر خداوند یکتا هستی، مردی با ایمان و مهربان، تو نمی توانی آن گنهکار باشی...
یونس نبی بار دگر اصرار کرد که او را به دریا بیاندازند اما هیچ کس قبول نکرد و قرار شد قرعه بیاندازند.
قرعه را برداشتند و دل درون سینه ی همه به شمارش افتاد و وقتی ناخدا قرعه را رؤیت کرد با تعجب گفت: یونس نبی ست و دوباره قرعه انداختند و تا سه بار این کار را تکرار کردند و هر سه بار نام یونس آمد...
پس به ناچار یونس را به دریا افکندند، خداوند به ماهی غول پیکر فرمان داد: ای ماهی، یونس را ببلع اما او غذای تو نیست، مبادا استخوان هایش را در هم بشکنی، او به رسم امانت باید در شکم تو در ظلماتی سخت بماند.
ماهی امر خداوند را اطاعت کرد و به محض اینکه یونس نبی را در بر گرفت از کشتی دور شد.
حالا یونس داخل شکم ماهی به این طرف و آن طرف می رفت گویی فهمیده بود که تحمل این وضع و این تاریکی شدید تنبیهی برای اوست چرا که قومش را تنها گذارد و خداوند مقدر کرده بود که معراج یونس، شکم تاریک و ظلمانی ماهی غول پیکر باشد...

ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱:۱۸

#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_پنج🎬:
خداوند اراده کرده بود که با قرار گرفتن یونس در شکم ماهی او متنبه شود چرا که قومش را زمانی به او نیاز داشتند رها نموده بود و پروردگار می خواست یک نوع کلاس تعلیم تربیت برای یونس برپا کند و طبق روایات اهل بیت ع یونس به مدت هفت روز در شکم ماهی در اوج ظلمات و تاریکی بود.
به نوعی می شود گفت همانطور که معراج رسول الله در شب معراج به ماوراء جبروت بود، یونس هم باید در این ظلمات که مانند شب بود، راهی به سوی آسمان پیدا می کرد.
یونس سی و سه سال، سختی، ناملایمات، طعنه بی توجهی، بی حرمتی و تمسخر را تحمل کرده بود اما این برای خدا کافی نبود،خداوند از ولیّ خودش انتظار بیشتر از اینها داشت.
کسی که ولی خدا می شود باید سعه صدری بالاتر از اینها داشته باشد.
قرارگرفتن در مقام ولیّ خدا بسیار سخت است، جایی که کسی بخواهد به روش خدا جامعه انسانی را رشد دهد، کار بسیار سختی در پیش دارد.
دلیل تاکید قرآن بر داستان یونس هم این است که مردم بدانند انتظار خدا از پیامبرش بسیار بالاست و ولیّ خدا شدن به راحتی و برای هر کسی میسر نیست. ظاهر قضیه این بود که خداوند از یونس مرتبه ای از صبر و تحمل را انتظار داشت که این معراج برای رسیدن به آن مرتبه بود.
یونس در رفتارش نقص و اشتباهی نداشت. تا جایی از مسیر را پیش رفته بود و این جا مجالی برای آموزش بیشتر و تکامل او بود. باطن قضیه این بود که یونس باید مراحل و بواطنی از ولایت امیرالمومنین را به دست می آورد و این معراج و خلوت برای رسیدن به آن درجه از ولایت امیرالمومنین علی علیه اسلام بود. این اتفاق باعث تربیت یونس و عبارت او موجب نورانیتی در او شد که ظرفیت تولی به ولایت امیرالمومنین را پیداکرد.
خداوند در قران اشاره می کند: اگر یونس از این فرصت برای صعود و تعالی استفاده نمی کرد او را تا روز قیامت در بطن ماهی نگه میداشتیم.
یعنی خداوند راه هدایت را برای همه هموار میکند و البته باکسی شوخی ندارد حتی اگر آن شخص پیامبرش باشد.
سرانجام خدا درخواست یونس نبی را اجابت کرد و از آن حالت ظلمت خارج شد.
ماهی به امر خداوند آرام آرام به سطح آب آمد و نزدیک ساحل شد و یونس را در سرزمین خالی و برهوتی که چیزی نداشت ، رها کرد و رفت، در حالی که روح یونس طاهر و پاک شده بود اما جسم او بسیار ضعیف و نحیف و بیمار بود.
در روایات آمده که پوست بدن او در این هفت روز که در شکم ماهی بود، نازک و قرمز شده بود و آفتاب او را آزار میداد. پس خداوند که مهربانی بی همتاست درخت کدو در کنار او سبز کرد که سایه برگهایش او را در مقابل آفتاب محافظت میکرد و می توانست از میوه آن هم استفاده کند و کمی نیرو پیدا کند. خداوند به درخت امر نموده بود که کمی از یونس فاصله بگیرد و هنگامی که نور آفتاب به او تابید فریادش بلند شد و در این هنگام خدا به یونس وحی کرد: به مردم قومت رحم نکردی و قومت را در آن حال بلاتکلیف رها کردی و منتظر تعیین تکلیف آنها نشدی اما از این درد کوچک آزرده خاطر شدی. بیا و حال یک مادر و پدر مهربان را برای قومت پیداکن.
یونس سرحال که آمد با نورانیت و حال تغییر یافته به سمت قومش برگشت. نینوا در آن زمان صدهزارنفر یا بیشتر جمعیت داشت و شهر بزرگی محسوب میشد. مردم منتظر او بودند و به او ایمان آوردند و مدت بسیاری در نعمت هدایت و ایمان ماندند.همانند داستان حضرت یوسف در مصر، هنگامی که در تاریخ به تمدن آشور میرسیم هیچ نشانی از این پیامبر در میان آن تمدن وجود ندارد و این نشان از اثر تمدنی عظیم یونس در میان قوم آشور است. این گمشده در میان قومی که کتابخانه به آن عظمت و کاتب مخصوص داشتند بسیار عجیب است و شاید بتوان گفت نشانه هایی از حذف عمدی حضور پیامبران در تمدنها وجود دارد. در واقع هرگاه پیامبری وارد تمدن سازی شده و توانسته در هدایت قومی موفق عمل کند خط و ربط آن پیامبر از بین رفته و میخواهند این گونه القاء کنند که پیامبران اثری در میان تمدن ها ندارند و اگرهم دارند اثری خرد و ناچیز است.
اما تاریخ و کلام خداوند و اهل بیت گواه هست که هر جا تمدنی شکل گرفت و راه درست پیمود رد پای پیامبری بزرگ در میان بوده است
و اما در همین زمان قوم بنی اسرائیل از نظر اعتقادی وضعی بسیار اسفناک داشتند، آنها باز رو به بت پرستی آورده بودند و اینبار بت خطرناک «ملوخ» را به خدایی برگزیده بودند.
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱:۲۱

#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_شش🎬:
در این زمان که یونس نبی با قوم آشور این داستان را داشت در اورشلیم چه می گشت؟!
در همین زمان در اورشلیم که ظاهری مومنانه داشت، تمایل به مناسک بت پرستی و شیطان پرستی مخصوصا در میان جوانها به وجود آمده بود.
حالا کم کم فرهنگ داشت تغییر میکرد، مردم دیگر حال معنوی را نمی پسندیدند و میل به پرستش خدای دیگر داشتند. روایات خبر از وجود بت خطرناکی به نام «ملوخ» که جلوه ای از بعل است در این زمان داده اند، این بت، بتی خطرناک بود که برخی میگویند خود بعل بود که فراوری شده بود، یعنی ملوخ بتی بود که از دل بعل در آمده بود اما با اعمالی متفاوت و وحشتناک همراه بود و درباره ملوخ گفته اند: مخوفترین خدایان بود وگاهی به ملوخ بچه خوار میگفتند زیرا فقط قربانی طفل معصوم می پذیرفت.شیطان با علم کردن خدای ملوخ در بین بنی اسرائیل می خواست آنها را به نهایت پستی و قصی القلبی برساند، مردمی که کودکان معصوم و نابالغ و گاهی اطفال شیرخواره را به خاطر ملوخ سر میبریدند و گاهی زنده زنده میسوزاندند.
ملوخ القابی داشت که خدای آمونی هم از القاب او بود. دره های مجاور اورشلیم، دره های بنی هیموم جایگاه تندیس آهنین او بود و پیروانش را به شرارت و تباهی میکشاند.این بت به حدی مخوف بود که هنوز در شهرها و در بین عموم جامعه برایش معبد نساخته بودند و افراد خاص و در مراسمات مخفی میتوانستند او را عبادت کنند.
این سطح از شیطان پرستی در حد مردم عادی نبود و فقط اشراف و بزرگان و کاهنان میتوانستند آن را بپرستند و بعد ترجمان او در میان مردم باشند.در کتاب اشعیا که متن کتاب مقدس است آمده است: سنگهای صاف را از میان درهها بر میدارید و آنها را چون خدا میپرستید و به آنها هدایای گوناگون تقدیم می کنید. شما بتهایتان را پشت درهای بسته میگذارید و آنها را میپرستیدو با عطر و روغن به حضور بت ملوخ میروید تا آنها را تقدیمش کنید. به سفرهای دور و دراز میروید تا شاید خدایان تازه ای پیدا کنید و به آنها دل ببندید، اطفال بی گناهان را در وادیهایی زیر شکاف صخرهها ذبح مینمایید؟کودک کشی یک سنت قدیمی نیست. در زمان مدرن هم شاهد آن هستیم که ناگهان در یک سال شاهد گم شدن تعداد قابل توجهی کودک هستیم. یا کودکانی که ربوده و تخلیه خونی شده اند و در همین حال حاضر با رو شدن جنایات اپسیتین متوجه شدیم که این روند مخفیانه هنوز ادامه دارد.
این نشان میدهد که شیطان برای قدرت دادن به پیروانش کارهای کثیف و سیاهی از آنها میخواهد و به یک سطح از گناه کوچک بسنده نمی کند و آنان را به قعر گناه میکشاند. اشراف در آن زمان مانند قارون مانور تجمل داشتند و فاصله طبقاتی زیادی بین مردم عادی و اشراف ایجاد شده بود و عمده این اتفاق هم میان اشرافیت مذهبی و کاهنین اتفاق افتاد و پس از آن به کل جامعه کشیده شد. زنان اشراف در حال تبرج با خلخال بودند و دخترکان پایین دست هم در حسرت آن بودند و در نتیجه از حیا در زنان کاسته میشد و تبدیل به موضوع اصلی مراسمات آیینی شده بودند.
اشعیا ادامه میدهد: دختران صهیون متکبر اند و با گردن افراشته و غمضات چشم راه میروند. به ناز میخرامند و به پاهای خویش خلخال را به صدا در می آورنددر میان این قوم و جامعه، پیامبری به نام «اشعیا » برای هدایت آن ها فرستاده میشود. هنگامی که پیامبران برای هدایت قومی فرستاده میشوند یک کار اساسی انجام میدهند و آن هم این که ظرفیت وجودی افراد را بالا میبرند و مردم شرح صدر پیدا میکنند.
حال این مردم اگر بخواهند بعد از آن پیامبر کافر شوند شدت کفرشان از قبل بیشتر میشود. در واقع هر رشدی در جوامع انسانی رخ داده از وجود ولی خدا در آن جامعه هست.حالا اشیعا نبی برانگیخته شده بود تا قوم یهود شیطان پرست را دوباره به راه بیاورد...

ادامه داردط_ سادات- حسینیundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱:۰۹

#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_هفت🎬:
بت پرستی و خروج از مسیر هدایت برای هر قومی و در هر زمان و مکانی اتفاق میافتد ولی بنی اسرائیل هر بار با شدت بیشتری به سمت بت پرستی می رفتند، انگار این قوم حرف ابلیس برجانشان شیرین تر از هر سخن دیگری می نشست البته دلیل این اتفاق در قرآن آمده است و قرآن در مورد شدت علاقه بنی اسرائیل به گوساله که نماد پرستش شیطانی است میگوید: آن قدر علاقه به بت پرستی در جان و اعماق وجودشان جای گرفته بود که به راحتی قابل کنار گذاشتن نبود. یعنی به راستی که وجودشان لبریز و مالامال از عشق به گوساله سامری و در اصل بت پرستی و بهتر بگوییم شیطان پرستی بود.
ابلیس به گونه ای بذر حب به گوساله را در میان آن ها کاشته بود که انبیاء هرچه تلاش کردند، نتوانستند ریشه بت پرستی را از میان آن ها بردارند.
پس از یکدستی قوم در زمان حضرت سلیمان، حالا بنی اسرائیل برای چندمین بار دچار تفرقه و گناه و بت پرستی شده بودند.
هیچ گناه و عصیانی نبود که آن ها در آن دوره انجام نداده باشند و غرق در گناه بودند و انواع گناهانی که حتی فکر آن هم گناه هست را به راحتی آب خوردن انجام می دادند جامعه بنی اسرائیل در این زمان دچار چند قطبی شده بود و نیاز به کسی داشتند که برایشان عهد و میثاق را یادآوری کند و دوباره گوشزد کند که وظیفه ی آنها چه بوده و آنها را به سمت وحدت پیش ببرد. شعیا یا اشعیای نبی کسی بود که در این زمان به پیامبری مبعوث شد و تلاش و کوشش فراوانی برای هدایت مجدد بنی اسرائیل کرد.
اشعیا نبی آمده بود تا عهد و میثاق قدیم را برای آنها متذکر شود و وحدت از میان رفته قوم را به آنها بازگرداند.
صبح بود و یکی از اعیاد بنی اسراییل بود و اشعیا می بایست علم خدا پرستی را بالا ببرد و با قومش مواجه شود.و از طرف خداوند اشعیا مامور شده بود تا به میان مردم برود و با آنان سخن بگوید، اما چون وضعیت جامعه را از نزدیک میدید دل نگران بود که مردم سخنش را نشنوند و هدایت نشوند پس خداوند به او الهام نمود: ای اشعیا! قیام کن! بدان و آگاه باش که من بر زبان تو آنچه که شایسته است جاری میکنم و آنچه که من اراده کنم تو خواهی گفت و ترس به خود راه مده اشعیا در این هنگام با توکل کامل به سمت قوم حرکت کرد و خیلی زود به جمعی که برای جشن گرد هم آمده بودند رسید و سپس تخته سنگی را که تقریبا بالا بود انتخاب کرد و روی آن ایستاد، دستش را بالا برد و با صدای بلند به طوریکه همه بشنوند گفت: ای آسمان! شاهد باش، ای زمین!بشنو زیرا خداوند می خواهد داستان بنی اسرائیل که به لطف خود تربیت کرد را تعریف کند. خدا آن ها را به کرامت خود برگزید و نسبت به بندگان دیگرش برتری داد و از آنها عهدی گرفت و آنها را مامور به اجرای امری بسیار مهم نمود، اما امروز انگار نسیان و فراموشی بر آنها احاطه پیدا کرده و آنها شبیه گوسفندان گم شده ای هستند که شبان ندارند، شبانی ندارند که گمراهانشان را پناه دهد، کشندگانشان را جمع کند، استخوان های شکسته آنها را مداوا کند،بیمارانشان را شفا دهد، لاغرهایشان را پروار کند و چاقهایشان را حفظ کند. امروز قوچها و سردسته هایش منحرف شده اند، تا جایی که همدیگر را کشتند و از آنها هیچ استخوان سالمی باقی نماندهاست، شتر حتی اگر گم شده باشد به وطن خود باز میگردد، الاغ ها جایی که سیر شدند را به یاد می اورند و به سمت آن باز میگردند. گاو از چمن زاری که از آن پروار شده یاد میکند، اما شما ای بنی اسرائیل! مردمی هستید که نمی دانید کجا هستید و چرا به این بلایا گرفتار شده اید،در حالی که آنها حیوان بودند و شما انسان هستید و اهل عقل و اندیشه و دانشید.
خداوند در این جا از زبان اشعیا سخن گفت و فرمود: ....
ادامه دارد...#ط_سادات_حسینی
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۱:۱۳

#داستان_واقعی #روایت_انسان #قسمت_ششصد_هشت🎬:
خداوند در این جا از زبان اشعیا سخن گفت: آنها برای من مسجد میسازند و درون آن را پاک و تمیز میکنند در حالی که قلبها و جانهایشان را با گناه و آلودگی تباه کرده اند. خانه و مسجد را می آرایند درحالی که فکر و خیالشان جای دیگری است به آنها بگو من چه حاجتی به تزئین مساجد و بیوتی دارم که برای من ساخته اید؟ درحالی که من هرگز داخل این مساجد نمیشوم. من دستور به ساخت مساجد داده بودم تا ذکر و تسبیح من در آنها گفته شود لکن اینک جای تفاخر و اشراف است.
تا سخن اشیعا نبی از زبان خداوند به اینجا رسید زمزمه هایی از جمع بلند شد و کم کم مردم شروع به پاسخ دادن کردند و مردی از بین جمع فریاد براورد، ی اشعیا! اگر تو راست می گویی و خدا میخواست، می توانست ما را دوباره به همان الفت و صمیمیت قدیم باز گرداند. اگر میخواست می توانست دلهای ما را بینا و روشن کند.
در این هنگام بقیه ی مردم حرف آن مرد را تکرار کردند، پس فرشته وحی به پیامبر خدا نازل شد و خدا به اشعیا وحی کرد که دو تکه چوب خشک بیاور چوبهای خشک را جلوی قوم گرفت و نزدیک هم گذاشت، خدا به او گفت به چوبها بگو یکی شوید و در این زمان مردم همه چشم به تکه های چوب داشتند که ناگهان به طور معجزه گونه ای یکی شدند. خدا مجددا فرمود: همانا من که میتوانم دو چوب خشک را به هم الفت دهم و میان آن ها وحدت ایجادکنم ، چگونه نمیتوانم میان بنی اسرائیل الفت ایجاد کنم اگر بخواهم؟! ولی نمی خواهم زیرا مشکل اساسی خود شمایید.
دوباره مردی دیگر از میان مردم بلند شد و گفت: ای اشعیا به خدا بگو ما که روزه گرفتیم اما قبول نکردی. سی روز گرسنگی کشیدیم. نماز خواندیم و نمازمان نورانی نشد، صدقه دادیم ولی پاک نشدیم، ما مانند کبوتران نماز خواندیم و ناله کردیم و با روزه گریه کردیم ولی در همه آنها خداوند ما را اجابت نکرد، ناله ما را نشنید و ما هم دیگر او را رها کردیم چون کسی به ما توجه ندارد چرا برایش اینهمه اعمال انجام دهیم!!
خداوند فرمود: ای اشعیا! از آنها بپرس چه چیزی مرا از پاسخگویی به آنها باز میدارد؟ آیا من مهربانترین شنوندگان نیستم؟ آیا دستان من به خیر مبسوط نیست؟ آیا کلید خزائن خیر دست من نیست؟ آیا رحمت من همه جا را فرانگرفته است؟ شما فکر میکنید من بخیلم؟ آیا من سخاوتمندترین سخاوتمندان و گشایش دهندگان نعمت نیستم؟بنی اسرائیل تمام این ها را اقرار کردند چون تمام این الطاف الهی را دیده و شنیده بودند و جایی برای انکار نبود. خداوند فرمود: کاش این مردم با همان حکمتی که دل هایشان را در ابتدا نورانی کردم به درون خود نگاه میکردند و می فهمیدند که دشمن ترین دشمنان آن ها نفسشان است. اما به حکمتهای نورانی پشت کردند و دنیا را به جای آن پسندیدند.چگونه روز ه آنها را بلا ببرم در حالی که آنها با گفتارهای دروغ و باطل خودشان را میپوشانند و با غذای حرام خود را تقویت میکنند، چگونه نمازشان را روشن کنم در حالی که دلهایشان متوجه کسانی است که با من میجنگند و دشمنی می کنند و به حرمت من تجاوز میکنند؟ چگونه با صدقه آنها را پاک کنم در حالی که با مال دیگران صدقه می دهند؟ چگونه دعایشان را مستجاب کنم در حالی که این دعا سخنی است که فقط بر زبان جاری است.
خداوند در این جا خودش را این گونه معرفی میکند: همانا من خدایی هستم که اگر پاکان دعاکنند اجابت می کنم و یکی از نشانه های رضایت من، رضایت فقراست، اگر به فقرا رحم می کردند، به ضعیفان نزدیک می شدند، با مظلومان عادلانه رفتار میکردند، درباره غایبان به عدالت رفتار میکردند و به بیوه زن و یتیم و مسکین حقشان را می دادند، هر آینه دعا می کردند من پاسخشان را میدادم.
خداوند این سخنان را به مردم گفت و سپس به اشعیا گفت هنگامی که سخنان مرا به مردم بگویی خواهی دید که به تو این گونه پاسخ میدهند که: این صدای خدای تو نیست و سخنان خود توست و تمام این سخنان سحر است و دلیل تحول مردم همین سحر است و معنوی نیست، آنها فکر میکنند که اگر بخواهند می توانند مانند من سخنی بگویند که دلها را متحول کند اما آن ها از غیب عالم هیچ خبری ندارند مگر آنچه که اجنه و شیاطین به آنها خبر میدهند.
در آخر خداوند برای اتمام حجت حرفی زد که رمز عالم هستی بود و ....
ادامه دارد@bartarenundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۰:۰۱