جامعه.خیال کردم کم کم دارم ته و تویش را در می آورم.جامعه کشمکشی میان فرد و دیگری ست.کشمکشی یکباره، که در آن پیروزی در دم شرط است.هیچ کس به دیگری گردن نمی نهد.برده ها هم کینه هایی خونین در سر می پرورانند.پنداشت پیروزی و بقا برای آدمی بی آن که کارزار و ستیزی در میان باشد، میسر نیست.از حس وظیفه به میهن دم می زنند و هدفشان جز فرد نیست...اگر هم نیاز های فرد بر طرف شود باز هم فرد مقدم است.درک نکردن اجتماع، درک نکردن فرد است.دریا جمع قطره هاست.
دم را دریافتم.از ترس اقیانوسی که جهان نام داشت اندکی رها شدم.پرخاشگر شدم.بی دلواپسی و ترس از گذشته...—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
دم را دریافتم.از ترس اقیانوسی که جهان نام داشت اندکی رها شدم.پرخاشگر شدم.بی دلواپسی و ترس از گذشته...—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
۲۳:۴۳
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریستبی باده ی گلرنگ نمی باید زیستاین سبزه که امروز تماشاگه ماستتا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست .گویند کسان بهشت با حور خوش استمن می گویم که آب انگور خوش است این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدارکاواز دهل شنیدن از دور خوش است.نیکی و بدی که در نهاد بشر استشادی و غمی که در قضا و قدر استبا چرخ مکن حواله کاندر ره عقلچرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
-خیام—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
-خیام—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
۲۳:۴۸
♤𝒪𝓈𝒶𝓂𝓊 𝒟𝒶𝓏𝒶𝒾♧
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست بی باده ی گلرنگ نمی باید زیست این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست . گویند کسان بهشت با حور خوش است من می گویم که آب انگور خوش است این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کاواز دهل شنیدن از دور خوش است . نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است -خیام —•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—• ♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
از همین شاعر:می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفتزنهار به کس مگو تو این راه نهفت:هر لاله که پژمرد، نخواهد بشکفت...—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
۲۳:۵۰
پذیرفتن خود مرگ هرگز برایم دشوار نبوده ولی زخم برداشتن و خون دادن و شل شدن به من نمی سازد.از درد متنفرم...—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
۱:۱۲
با خودم می گفتم: یک بار هم که شده اندوه شادمانی را به جان می خرم.اما؛ اندوه این کار بیشتر از خوشی اش بود...—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
۱:۱۷
جنایت چیست؟ تنها اعمال بزهکارانه جنایت به شمار نمی رن. اگه ما برابر درست جنایت رو پیدا کنیم به نظرم از ماهیتش باخبر می شیم. خدا...رستگاری...عشق...روشنایی. خدا برابر داره: شیطان رستگاری برابر داره: سقوطعشق، نفرت.روشنایی، تاریکی.نیکی، بدی.ولی بگیم برابر جنایت چیه؟پشیمونیه؟ توبه ست؟ اقراره؟ برابرش چیه؟این ها همه با اون برابری دارن، برابرش نیستن.پس برابرش چیه؟ داشتم فکر می کردم که جنایت و مکافات گوشه ی ذهنم را خراشید. اگر داستایفسکی جنایت را برابر با مکافات گرفته باشد و در برابرش نگرفته باشد چه؟هیچ سازگار نیستند. جنایت و مکافات آشتی ناپذیرند؛ آب و روغن اند.کم کم داشتم تالاب سیاه و لجن گرفته ی ذهن پر آشوب داستایفسکی را کشف می کردم.نه، شاید هم درست نفهمیدم...—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
۱:۲۵
هر گاه خواستم ناراحت بشوم، فقط گفتم:تعجبی نداره. اینم یک نمونه از رفتار آدمه. تعجب نداره...—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
۱:۲۷
اتفاق نادری بود...چیزی تعارفم کردند و من نه گفتم.دردم درد مفسلی است که نه گفتن بلد نیست.همیشه می ترسیدم اگر دست رد به سینه ی کسی بزنم شکاف شگرفی میان دل او و من دهان باز کند که هم آوردنش تا ابد شدنی نباشد...ولی اکنون مرفینی را که سخت مشقتاقش بودم به سادگی پس زدم.نکند نادانی او در من هم اثر کرده؟ —•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
۱:۳۲
_ شبتو- چیز صبحتون بخیر.
۱:۳۴
I_Can't_Fit_In.mp3
۰۲:۰۹-۵.۱۲ مگابایت
۱:۳۵
تنها هم نبودم، لبریز از همدردی با همدردم شدم، آن هم در بدبختی...—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
۱۵:۳۵
نزدیک سپیده دم؛برای نخستین بار گفت:《مرگ》او هم زیر بار آدم بودن کمر خم کرده بود...—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
۱۵:۳۷
آنها جهانشان را درست دو بخش می کنند:شب گذشته را به دست فراموشی می سپارند و فردایش بی دردسر سر کار همیشگیشان باز می گردند. مشکل من درست در همین جا بود.نمی توانستم این را هضم کنم.—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
۱۵:۳۹
در آن تلخی زورمندی نهفته بود.ساز و کارش فهم ناپذیر بود.من هم بیش از این نمی توانستم خودم را در آن محبس بیمناک و بی پنجره زندانی کنم. با اینکه دریای بی خردی گرداگرد این زندان را گرفته، غرق شدن در آن برایم بسیار دلنشین تر بود؛—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
۱۵:۴۳
مردم از رانده شدگان اجتماع دم می زنند.
رانده شدگان گاهی به مفلوکان و گاهی به تبهکاران جهان باز می گردد ولی رانده شدن من با زاده شدنم پیوند خورده. هر که را اجتماع پس بزند؛ دل من پیش می کشد...—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
رانده شدگان گاهی به مفلوکان و گاهی به تبهکاران جهان باز می گردد ولی رانده شدن من با زاده شدنم پیوند خورده. هر که را اجتماع پس بزند؛ دل من پیش می کشد...—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
۱۵:۴۵
وجدان خاطی.همان که در همه ی ساعات آدم بودنم دژخیمم بوده.ناگفته نماند که یار غارم نیز بوده؛همچون همسری به هنگام تنگدستی.دوش به دوش از لذت بی کسی بهره بردیم.می شود گفت این یکی از شیوه های ادامه ی راه در من به حساب می آمد.مردم همچنین از زخم های وجدان خاطی می گویند... این زخم از نوباوگی در من ریشه دوانده و گذر زمان به جای درمان؛ ناسورش کرده.رنج هایی که شب های پیاپی کشیده ام دوزخی از شکنجه های رنگارنگ برایم به ارمغان آورد.شاید عادی نباشد ولی این زخم هرچه گذشته نزد من از تن و جان گرامی تر شده و دردش در گوشم زمزمه ی محبت خوانده...—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
۱۵:۵۰
می دانستم در هزارتوی دل آدمیان چیز سیاه تری نهفته؛نه غرور و نه طمع.آمیزش شهوت و طمع هم نه.مطمئن نبودم چیست ولی می دانستم هست.می دانستم زیر پوست جامعه ی انسانی دیو سیاهی خوابیده که در اقتصاد نمی گنجد.—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
۱۵:۵۳
چون خوش سر و زبان نیستم، تلاش می کردم با لودگی این خموشی را بشکنم...—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
۱۵:۵۷
جهان کارگاه قدیمی ست که سقفش کوتاه ساخته شده تا آدم ها صاف نایستند. چوب هایش از ترس خشک شده و دیوارهایش با آه نسل هایی بالا رفته که یادگرفتند خم شوند تا سرشان نشکند. چون از هزینه های زخم شدن و ناتوانی در پرداخت آن می ترسند، ولی از دیدگاه من بهتر است سرت زخمی باشد تا اینکه قدت کوتاه شود.بهشت، اتاقی سفید با پنجره های بسته. پر از صندلی های مرتب و آدم هاییکه به سکوتشان افتخار می کنند.انگار آنجا همه چیز تمیز است، چون کسی جرئت نکرده است چیزی را جابجا کند. فرش ها سالم مانده اند چون هیچکس راه نرفته. آنها اسمش را بهشت گذاشتند، ولی اسم واقعی اش موزه است، موزه انسان های تاکسیدرمی شده.دوزخ؟دوزخ بیشتر شبیه موتورخانه است. تاریک و پرسروصدا،بوی روغن و آهن داغ، آدم هایی که آستین بالا زدند و دستشان سیاه شده؛ آنجا کسی از اخلاق حرف نمی زند، از فشار بخار آب حرف می زنند، از اینکه اگر پیچ را نیم دور دیگر نچرخانی کل ساختمان می خوابد.قدرت آنجا متولد می شود؛ نه در اتاق های معطر به ایمان...مسیر روشن است چون قطب نما داری. اگر اسبی که با آن به سمت شمال می روی بمیرد عوضش میکنی، اگر لازم باشد پابرهنه می روی. کسی که وسط بیابان می ایستد و درباره زیبایی کفش هایش خطبه می خواند، احتمالا هرگز قصد رسیدن نداشته.می گویند وسیله مهم است.این را کسانی می گویند که هیچ مقصدیندارند.کسی که نقشه ای در سر دارد، ابزار رامی سازد، می شکند و دوباره می سازد. چکش از فلز مهم تر نیست؛ ساختمانی که قرار است بالا برود مهم است.توده مثل مه صبحگاهیست؛ شکل ندارد اما دید را میگیرد.روشنفکر گله، کسی است که درباره یک کوه مقاله مینویسد؛ ولی هرگز کوه را بالا نمی رود. آنها اخلاق را مثل پتو دور خود می پیچند تا لرزش ترسشان دیده نشود. ضعفشان را انسانیت میبینند.چون قدرتی ندارند، مجبورند مهربان باشند.ولی ماری که نیش ندارد، هرگز نیش نمی زند.فداکاری بی قدرت بیشتر شبیه معامله ای ناخواسته است.چیزی برای از دست دادن نداری پس اسمش را ایثار می گذاری.کسی که می تواند بگیرد و نمی گیرد ارزشمند است، کسی که نمی تواند بگیرد و نمی گیرد فقط ناتوان است.دنیا مانند صفحه شطرنج است، نه باغ گل. مهره ها حرکت می کنند نه برای عدالت، بلکه برای موقعیت.بعضی ها هنوز با سربازشان شعر مینویسند. در حالی که بعضی ها با وزیرشان معامله می کنند.صفحه ها را ببین، نه رنگ مهره ها را. احساس؟احساس زمانی ست که بازی تمام شده و تو زنده مانده ای.دستکاری و فریب ترسناک و نادرست نیست، مانند جراحی ست،اگر بافت فاسد دندان را برنداری، بدن می میرد. اگر ذهن را تكان ندهی، ساختار پوسیده می ماند.دنیا با نصیحت تغییر نکرده، با فشار تغییر کرده است، فشار، دوست انسان است که مانند گوسفندی سر در لباس گرگ کرده.بهشت بی ریسک، نا امن است. هرجایی که هزینه ندارد، دستاوردی هم ندارد.آدم های آنجا لبخند می زنند،چون چیزی رابه چالش نکشیده اند که بخواهد جوابشان بدهد.بهتر است دستت به خاطر تلاش بشکند تا اینکه سالم و بی استفاده بماند.معصومیت نقابی ست که جامعه روی ترس می گذارد.سقف کوتاه را قدیس می کند تا کسی قد نکشد.هرکس بلند شود می گویند خطر ناک است.بله، خطرناک است؛ اما برای سقف.
ارزش از توازن تغییر می آید نه از تایید جمع.اگر بتوانی مسیر رودخانه را نیم درجه بچرخانی، از هزاران نفری که کنار آب نشسته اند و درباره زلالی اش بحث می کنند، واقعی تری.بدبینی؟ شاید، اما بدبینی چراغ قوه است؛ تاریکی را انکار نمی کند،فقط اجازه نمی دهد در آن زمین بخوری. به تو نور می دهد تا انگیزه های پنهان آدم ها را ببینی نه لبخندشان. اغلب پشت هر لبخند، حسابگری خوابیده که باید بیدار باشی و آن را متوجه شوی. خوب بودن کافی نیست، موثر بودن شیوه ی درستی است.خوبی اگر نتیجه قدرت باشد انتخاب است.اگر نتیجه ناتوانی باشد، اجبار است.زندگی میدان تمرین است، نه سالن انتظار. اگر قرار است اشتباه کنی، در حال حرکت اشتباه می کنی.اگر قرار است زخمی شوی، در حال حرکت زخمی می شوی.ایستادن و سالم ماندن هنر نیست؛ مومیایی هم می ایستد و سالم می ماند.من بهشت بی تصمیم را به دوزخ انتخاب شده ترجیح نمی دهم.من موتورخانه را انتخاب میکنم. جایی که صدا هست، خطر هست، اما جریان نیست.
قدرت، فریاد نیست. فشار ثابت دست روی اهرم است.نه خشم کور نه و نه اخلاق كور، فقط محاسبه.و حال، اگر لازم باشد سقفی فرو بریزد تا آسمان دیده شود. باید اولین آجر را برداری...—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
ارزش از توازن تغییر می آید نه از تایید جمع.اگر بتوانی مسیر رودخانه را نیم درجه بچرخانی، از هزاران نفری که کنار آب نشسته اند و درباره زلالی اش بحث می کنند، واقعی تری.بدبینی؟ شاید، اما بدبینی چراغ قوه است؛ تاریکی را انکار نمی کند،فقط اجازه نمی دهد در آن زمین بخوری. به تو نور می دهد تا انگیزه های پنهان آدم ها را ببینی نه لبخندشان. اغلب پشت هر لبخند، حسابگری خوابیده که باید بیدار باشی و آن را متوجه شوی. خوب بودن کافی نیست، موثر بودن شیوه ی درستی است.خوبی اگر نتیجه قدرت باشد انتخاب است.اگر نتیجه ناتوانی باشد، اجبار است.زندگی میدان تمرین است، نه سالن انتظار. اگر قرار است اشتباه کنی، در حال حرکت اشتباه می کنی.اگر قرار است زخمی شوی، در حال حرکت زخمی می شوی.ایستادن و سالم ماندن هنر نیست؛ مومیایی هم می ایستد و سالم می ماند.من بهشت بی تصمیم را به دوزخ انتخاب شده ترجیح نمی دهم.من موتورخانه را انتخاب میکنم. جایی که صدا هست، خطر هست، اما جریان نیست.
قدرت، فریاد نیست. فشار ثابت دست روی اهرم است.نه خشم کور نه و نه اخلاق كور، فقط محاسبه.و حال، اگر لازم باشد سقفی فرو بریزد تا آسمان دیده شود. باید اولین آجر را برداری...—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
۲۳:۴۰
♤𝒪𝓈𝒶𝓂𝓊 𝒟𝒶𝓏𝒶𝒾♧
جهان کارگاه قدیمی ست که سقفش کوتاه ساخته شده تا آدم ها صاف نایستند. چوب هایش از ترس خشک شده و دیوار هایش با آه نسل هایی بالا رفته که یادگرفتند خم شوند تا سرشان نشکند. چون از هزینه های زخم شدن و ناتوانی در پرداخت آن می ترسند، ولی از دیدگاه من بهتر است سرت زخمی باشد تا اینکه قدت کوتاه شود. بهشت، اتاقی سفید با پنجره های بسته. پر از صندلی های مرتب و آدم هایی که به سکوتشان افتخار می کنند. انگار آنجا همه چیز تمیز است، چون کسی جرئت نکرده است چیزی را جابجا کند. فرش ها سالم مانده اند چون هیچکس راه نرفته. آنها اسمش را بهشت گذاشتند، ولی اسم واقعی اش موزه است، موزه انسان های تاکسیدرمی شده. دوزخ؟ دوزخ بیشتر شبیه موتورخانه است. تاریک و پرسروصدا،بوی روغن و آهن داغ، آدم هایی که آستین بالا زدند و دستشان سیاه شده؛ آنجا کسی از اخلاق حرف نمی زند، از فشار بخار آب حرف می زنند، از اینکه اگر پیچ را نیم دور دیگر نچرخانی کل ساختمان می خوابد. قدرت آنجا متولد می شود؛ نه در اتاق های معطر به ایمان... مسیر روشن است چون قطب نما داری. اگر اسبی که با آن به سمت شمال می روی بمیرد عوضش میکنی، اگر لازم باشد پابرهنه می روی. کسی که وسط بیابان می ایستد و درباره زیبایی کفش هایش خطبه می خواند، احتمالا هرگز قصد رسیدن نداشته. می گویند وسیله مهم است. این را کسانی می گویند که هیچ مقصدی ندارند. کسی که نقشه ای در سر دارد، ابزار را می سازد، می شکند و دوباره می سازد. چکش از فلز مهم تر نیست؛ ساختمانی که قرار است بالا برود مهم است. توده مثل مه صبحگاهیست؛ شکل ندارد اما دید را میگیرد. روشنفکر گله، کسی است که درباره یک کوه مقاله مینویسد؛ ولی هرگز کوه را بالا نمی رود. آنها اخلاق را مثل پتو دور خود می پیچند تا لرزش ترسشان دیده نشود. ضعفشان را انسانیت میبینند. چون قدرتی ندارند، مجبورند مهربان باشند. ولی ماری که نیش ندارد، هرگز نیش نمی زند. فداکاری بی قدرت بیشتر شبیه معامله ای ناخواسته است. چیزی برای از دست دادن نداری پس اسمش را ایثار می گذاری. کسی که می تواند بگیرد و نمی گیرد ارزشمند است، کسی که نمی تواند بگیرد و نمی گیرد فقط ناتوان است. دنیا مانند صفحه شطرنج است، نه باغ گل. مهره ها حرکت می کنند نه برای عدالت، بلکه برای موقعیت. بعضی ها هنوز با سربازشان شعر مینویسند. در حالی که بعضی ها با وزیرشان معامله می کنند. صفحه ها را ببین، نه رنگ مهره ها را. احساس؟ احساس زمانی ست که بازی تمام شده و تو زنده مانده ای. دستکاری و فریب ترسناک و نادرست نیست، مانند جراحی ست،اگر بافت فاسد دندان را برنداری، بدن می میرد. اگر ذهن را تكان ندهی، ساختار پوسیده می ماند. دنیا با نصیحت تغییر نکرده، با فشار تغییر کرده است، فشار، دوست انسان است که مانند گوسفندی سر در لباس گرگ کرده. بهشت بی ریسک، نا امن است. هرجایی که هزینه ندارد، دستاوردی هم ندارد. آدم های آنجا لبخند می زنند،چون چیزی را به چالش نکشیده اند که بخواهد جوابشان بدهد. بهتر است دستت به خاطر تلاش بشکند تا اینکه سالم و بی استفاده بماند. معصومیت نقابی ست که جامعه روی ترس می گذارد. سقف کوتاه را قدیس می کند تا کسی قد نکشد. هرکس بلند شود می گویند خطر ناک است. بله، خطرناک است؛ اما برای سقف. ارزش از توازن تغییر می آید نه از تایید جمع. اگر بتوانی مسیر رودخانه را نیم درجه بچرخانی، از هزاران نفری که کنار آب نشسته اند و درباره زلالی اش بحث می کنند، واقعی تری. بدبینی؟ شاید، اما بدبینی چراغ قوه است؛ تاریکی را انکار نمی کند،فقط اجازه نمی دهد در آن زمین بخوری. به تو نور می دهد تا انگیزه های پنهان آدم ها را ببینی نه لبخندشان. اغلب پشت هر لبخند، حسابگری خوابیده که باید بیدار باشی و آن را متوجه شوی. خوب بودن کافی نیست، موثر بودن شیوه ی درستی است. خوبی اگر نتیجه قدرت باشد انتخاب است. اگر نتیجه ناتوانی باشد، اجبار است. زندگی میدان تمرین است، نه سالن انتظار. اگر قرار است اشتباه کنی، در حال حرکت اشتباه می کنی. اگر قرار است زخمی شوی، در حال حرکت زخمی می شوی. ایستادن و سالم ماندن هنر نیست؛ مومیایی هم می ایستد و سالم می ماند. من بهشت بی تصمیم را به دوزخ انتخاب شده ترجیح نمی دهم. من موتورخانه را انتخاب میکنم. جایی که صدا هست، خطر هست، اما جریان نیست. قدرت، فریاد نیست. فشار ثابت دست روی اهرم است. نه خشم کور نه و نه اخلاق كور، فقط محاسبه. و حال، اگر لازم باشد سقفی فرو بریزد تا آسمان دیده شود. باید اولین آجر را برداری... —•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—• ♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
داستان کوتاه به قلم خودم، امیدوارم خوشتون بیاد.لطفا تا می تونید حمایت کنید
. —•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•—•♤ Join > @Dazai_Osamu_Shoji ♧
۲۳:۴۰