نه فقط از تو اگر دل بکنم میمیرمسایه ات نیز بیفتد به تنم میمیرم
بین جان من و پیراهن من فاصله نیستهر یکی را که برایت بکَنم میمیرم
برق چشمان تو از دور مرا میگیردمن اگر دست به زلفت بزنم میمیرم
بازی ماهی و گربه است نظر بازی مامثل یک تنگ شبی میشکنم میمیرم
روح برخاسته از من، ته این کوچه بایستبیش از این دور شوی از بدنم میمیرم
بین جان من و پیراهن من فاصله نیستهر یکی را که برایت بکَنم میمیرم
برق چشمان تو از دور مرا میگیردمن اگر دست به زلفت بزنم میمیرم
بازی ماهی و گربه است نظر بازی مامثل یک تنگ شبی میشکنم میمیرم
روح برخاسته از من، ته این کوچه بایستبیش از این دور شوی از بدنم میمیرم
۷:۰۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
کنار آشنایی تو آشیانه می کنمفضای آشیانه را پُر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند ، به خاطر چه زنده ای؟و من برای زندگی تو را بهانه می کنم
کسی سوال می کند ، به خاطر چه زنده ای؟و من برای زندگی تو را بهانه می کنم
۸:۴۳
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
من باشم وتو باشی ویک فنجان چایلبخند خاطره می شوداحساسجدار سرنوشت را می شکندو بهانهنقطه چینی میشودبر بودن های عاشقانهقندان را کنار بگذارشیرینی نگاهت برای من کافی ستبا توکامم شیرینستبوسه هایت رابرای من بفرستبا تو ، کام من شیرینست...
۱۱:۱۳
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
سلام به دوستان و همراهان عزیزعلاقمندان به شعر و دکلمه میتوانند در کانال تلگرامی زیر مطالب ارزشمند را در حوزه شعر و ادبیات دریافت نمایند و در فستیوالهای آن شرکت کنند


۴:۵۳
گروه دوستانه و خانوادگی میتینگ آریایی ها(برگزارکننده ی فستیوال دکلمه و موسیقی در تلگرام)
ویسکال ۲۴ ساعته
چالش با جایزه
دوستان اهل هنرو ادب وارد شن
ورود زیر۲۵ سال ممنوع
فحاشی و توهین ممنوع
https://t.me/+aFW7YE_PnlM0YTk0
۴:۵۳
بخت بازآيد از آن در که يکي چون تو درآيدروي زیبای تو ديدن در دولت بگشايد
صبر بسيار ببايد پدر پير فلک راتا دگر مادر گيتي چو تو فرزند بزايد
اين لطافت که تو داري همه دل ها بفريبدوين طراوت که تو داري همه غم ها بزدايد
رشکم از پيرهن آيد که در آغوش تو خسبدزهرم از غاليه آيد که بر اندام تو سايد
گر مرا هيچ نباشد نه به دنيا نه به عقبيچون تو دارم همه دارم دگرم هيچ نبايد
دل به سختي بنهادم پس از آن دل به تو دادمهر که از دوست تحمل نکند عهد نپايد
با همه خلق نمودم خم ابرو که تو داريماه نو هر که ببيند به همه کس بنمايد
گر حلالست که خون همه عالم تو بريزيآن که روي از همه عالم به تو آورد نشايد
چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبيندپاي بلبل نتوان بست که بر گل نسرايد
سعديا ديدن زيبا نه حرامست وليکننظري گر بربايي دلت از کف بربايد
صبر بسيار ببايد پدر پير فلک راتا دگر مادر گيتي چو تو فرزند بزايد
اين لطافت که تو داري همه دل ها بفريبدوين طراوت که تو داري همه غم ها بزدايد
رشکم از پيرهن آيد که در آغوش تو خسبدزهرم از غاليه آيد که بر اندام تو سايد
گر مرا هيچ نباشد نه به دنيا نه به عقبيچون تو دارم همه دارم دگرم هيچ نبايد
دل به سختي بنهادم پس از آن دل به تو دادمهر که از دوست تحمل نکند عهد نپايد
با همه خلق نمودم خم ابرو که تو داريماه نو هر که ببيند به همه کس بنمايد
گر حلالست که خون همه عالم تو بريزيآن که روي از همه عالم به تو آورد نشايد
چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبيندپاي بلبل نتوان بست که بر گل نسرايد
سعديا ديدن زيبا نه حرامست وليکننظري گر بربايي دلت از کف بربايد
۴:۴۳
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
پرسه در کویِ غزل، بی تو عجب دلگیر است دلم از رهگذرانش ، زِ غروبش سیر است
امشب این کوچه زِ تنهائیِ من می گویددلِ دیوانه که در وسوسه ات تسخیر است
بین اوزان و قوافی شده ام زندانیشاعری خسته که با قافیه ها درگیر است
منِ شبگردِ غزل سوز ، زِ خود می نالم که دلم در قفسِ خاطره ها زنجیر است
من و این کوچهیِ بن بست ، تورا کم داریم ترسم آن لحظه بیائی ، که جوانت پیر است
منم و عکسِ تو در قاب و نگاهی خستهچَشمِ من سویِ لبِ بستهیِ یک تصویر است
تو ثریّای منی ، آمدنت شیرین است من نگویم که چرا آمده ای و دیر است
شهریارم که بسی خونِ جگرها خوردمچه بگویم که قلم ، ناطقِ بی تزویر است
شاکرم ، شاعرِ این شعر ملال انگیزمغزلی کهنه که در آینهیِ تقدیر است
امشب این کوچه زِ تنهائیِ من می گویددلِ دیوانه که در وسوسه ات تسخیر است
بین اوزان و قوافی شده ام زندانیشاعری خسته که با قافیه ها درگیر است
منِ شبگردِ غزل سوز ، زِ خود می نالم که دلم در قفسِ خاطره ها زنجیر است
من و این کوچهیِ بن بست ، تورا کم داریم ترسم آن لحظه بیائی ، که جوانت پیر است
منم و عکسِ تو در قاب و نگاهی خستهچَشمِ من سویِ لبِ بستهیِ یک تصویر است
تو ثریّای منی ، آمدنت شیرین است من نگویم که چرا آمده ای و دیر است
شهریارم که بسی خونِ جگرها خوردمچه بگویم که قلم ، ناطقِ بی تزویر است
شاکرم ، شاعرِ این شعر ملال انگیزمغزلی کهنه که در آینهیِ تقدیر است
۳:۵۰
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
باران که شدى مپرس ، این خانه ی کیستسقف حرم و مسجد و میخانه یکیست
باران که شدى، پیالهها را نشمارجام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
باران! تو که از پیش خدا مىآییتوضیح بده عاقل و فرزانه یکیست
با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندىحمد و فلق و نعرهى مستانه یکیست
این بىخردان، خویش، خدا مىداننداینجا سند و قصه و افسانه یکیست
از قدرت حق هرچه گرفتند به کاردر خلقت حق، رستم و موریانه یکیست
گر درک کنى خودت خدا را بینىدرکش نکنى، کعبه و بتخانه یکیست
باران که شدى، پیالهها را نشمارجام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
باران! تو که از پیش خدا مىآییتوضیح بده عاقل و فرزانه یکیست
با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندىحمد و فلق و نعرهى مستانه یکیست
این بىخردان، خویش، خدا مىداننداینجا سند و قصه و افسانه یکیست
از قدرت حق هرچه گرفتند به کاردر خلقت حق، رستم و موریانه یکیست
گر درک کنى خودت خدا را بینىدرکش نکنى، کعبه و بتخانه یکیست
۷:۲۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
جان را چو نیست وصل تو حاصل کجا برم؟دل را که شد ز درد تو غافل کجا برم؟
گیرم که ارزوی دلم جمله حاصلستاکنون چو نیست روی تو حاصل کجا برم؟
گفتند: برگرفت فلان دل ز مهر تومن داوریّ مردم جاهل کجا برم؟
گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهرآن مهر بر که افکنم؟ آن دل کجا برم؟
گیرم که ارزوی دلم جمله حاصلستاکنون چو نیست روی تو حاصل کجا برم؟
گفتند: برگرفت فلان دل ز مهر تومن داوریّ مردم جاهل کجا برم؟
گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهرآن مهر بر که افکنم؟ آن دل کجا برم؟
۶:۲۲
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
همه ما یک نفر را داریم که نداریمش !میدانید چه میگویم ؟دوستش داریمو با قلبمان میخواهیم کنارش باشیم ...به یادش بیدار میشویم و شب ، قبل از خواب ، به او فکر میکنیم ...برایش ستاره ستاره دلخوشی آرزو میکنیمو دوست داریم سبدِ دلتنگیهایش همیشه خالی از دیگران و پر از ما باشد ...یک نفر که میخواهیم دنیا خالی شود ،اما خودش باشدکنار ما و بی حوصلگی هایمان ...این یک نفر همانی است که با ما ،ولی بی ماست ...
۱۲:۱۴
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواهعشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه
بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟با من تنها تر از ستارخان بی سپاه
موی من مانند یال اسب مغرورم سپیدروزگار من شبیه کتری چوپان سیاه
هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برقکنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شودیک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه
آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدنآدم ست و سیب خوردن آدم ست و اشتباه
سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"
(حامد عسگری)
بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟با من تنها تر از ستارخان بی سپاه
موی من مانند یال اسب مغرورم سپیدروزگار من شبیه کتری چوپان سیاه
هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برقکنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه
کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شودیک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه
آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدنآدم ست و سیب خوردن آدم ست و اشتباه
سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"
(حامد عسگری)
۷:۰۸
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.