࿐دِئـنآ'ꢾ𓍢ִ໋
روز ها گذشت و با کلی دعوت و اصرار پادشاه ((پدرخانواده)@khale_mahi) با ازدواج پسرشون (@The_my_hat) با دختر یکی از اشراف زاده(@dena_jonnn ). موافقت میکنن. و خب البته بیشتر سخت گیری های این خانواده در رابطه با موضوع ازدواج فقط به خاطر این بود که دختر بزرگ این خانواده(@Claxret) ازدواج ناموفق داشته یعنی پسره(@Charlotte13) به دختره خیانت کرده و دختره هم به خاطر علاقه ی غیر قابل توصیفی که بینشون بوده و بعد بهم میخوره تا لب خودکشی میره ولی به خاطر تهدیداتی که پدرش خطاب به اون پسر کرده بوده حالش بهتر میشه ولی این پسر هر دفعه که پادشاه کسی رو دنبالش میفرستاده که پیداش کنن با زن دومش فرار میکنه. خلاصه که روز مهمونی فرا رسید. عروس به خاطر شوقی که داشته بعد از این همه مخالفت و البته بیشتر به خاطر اینکه نمیدونسته چه لباسی باید توی مراسم عقدش بپوشه دیشب رو پلک نزده. و بالاخره با صدای داد مامانش از جا میپره و میبینه یک ساعت تا شروع مراسم بیشتر نمونده ولی با بیخیالی دوباره میگیره میخوابه.چون اعتقاد داره استرس دقیقه ی نود آماده شدن بهتر از اینه که از خوابت بزنی. از اون طرف هم پادشاه آماده شده بود و روی صندلی به قول خودش ارزشمندش نشسته بود تا اینکه صدر اعظم(@Cozytomp)وارد شد و با پادشاه نشستن پای حرف زدن جوری که نفهمیدن آشپز(@blue_soul69) یکی از غذا ها رو سوزونده در حالی که بوی سوختگی کل قصر و برداشته بود و زن پادشاه((@Pv_merlin_18 هم از اونجایی که آشپز خیلی حرفه ایی داشتن فکر کرده بود بوی اسفنده (یعنی تفاوت و نفهمیده
) و بعد از گذشت چند دقیقه ثروتمند ترین تاجر شهر(@Bonobonoya_world) هم اومد و نشست کنار صدر اعظم و کاغذ و قلمشو بدون اینکه کسی بفهمه برداشت که یه شکایت کتبی بنویسه و هر موقع که قاضی اومد بده به قاضی اون هم با عنوان بوی سوختگی توی قصر پادشاه
اووووو دختر یکی از اشراف

۲۰:۰۵