بله | کانال دیمه
عکس پروفایل دیمهد

دیمه

۱۷۰ عضو
توی ماشین از شیشه به بیرون نگاه می‌کنم، پرچم کوچکی دستم است ولی داخل ماشین نگهش داشته‌ام، مریم بغلم خوابش برده. ماشینی در ترافیک روان کنارمان می‌آید، ۴ دختر جوانند، جوان‌تر از من، حجابشان شباهتی به من ندارد، پرچم‌هایشان را از شیشه بیرون گرفته‌اند و با هم حرف می‌زنند.دخترکی که صندلی جلو نشسته و برگشته با دوستش حرف بزند چشمش می‌افتد به من که نگاهش می‌کنم؛ نگاهم را نمی‌دزدم و لبخند عمیقی بهش می‌زنم، لبخند و پرچم دستم را می‌بیند و با لبخندِ گرمی، دستش را شکل مشت نشانم می‌دهد، دوستش برمی‌گردد سمتم تا ببیند دوستش با کیست، لبخند دیگری می‌زنم، ترافیک باز می‌شود و ازشان دور می‌شویم.
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
با دوستم ایستاده‌ام زیر باران توی تجریش، ساعت ۱ نصفه شب، تنها شب تهران بودنم در جنگ است و کلی فریاد توی گلویم مانده که دارم با بزن که خوب می‌زنی و الله اکبر خالی‌شان می‌کنم...ماشین‌ها از تونل پرچمی ما رد می‌شوند، پسری که راننده است دستش را مشت از شیشه بیرون گرفته، دختر کنارش بی‌حجاب است، دست مشت پسر را که می‌بینم دستم را مشت شده بالا می‌گیرم، دختر می‌بیندم و گرم می‌خندد و شبیه دوستی که سال‌هاست می‌شناسد برایم دست تکان می‌دهد، برایش با خنده مثل دوستی که سال‌هاست می‌شناسم دست تکان می‌دهم و دلم پر از شکوفه می‌شود...
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
دخترک با شلوار برمودا و کاپشن زرد و شالی که روی سرش نیست با بیخیالی پرچم را تاب می‌دهد و دوستش ازش فیلم می‌گیرد...درست کنار من ایستاده و گاهی با لبخند فریادهای همدیگر را همراهی می‌کنیم، فکر می‌کنم اگر شرایط عادی بود دیدن من و دوستانم چه حسی برایش داشت؟
این روزها حس می‌کنم خانواده‌مان بزرگ‌تر شده! حس می‌کنم بقیه را بیشتر دوست دارم، همه دخترها و خانم‌های چادری توی خیابان را، آدم‌هایی که تا دیروز حس می‌کردم اهل افراطند و خودم را در تیمشان نمی‌دیدم، دخترکان بی‌حجابی را که پرچم ایران دارند، آدم‌هایی که شبیه من هستند، آدم‌هایی که شبیه من نیستند! حتی راستش حس می‌کنم آن پسر راننده که معلوم بود اصلا از ما و جمع شدن و شعار دادنمان خوشحال نیست را هم دوست داشتم.
یاد یک آیه از قرآن می‌افتم، یکی از آیاتی که روزهای اول ماه مبارک قبل از این جنگ، همینجا ازش نوشتم. می‌روم سراغش: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّـهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّـهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى‏ شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّـهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ
و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید، و پراکنده نشوید! و نعمت (بزرگِ) خدا را بر خود، به یاد آرید که چگونه دشمن یکدیگر بودید، و او میان دلهای شما، الفت ایجاد کرد، و به برکتِ نعمتِ او، برادر شدید! و شما بر لبِ حفره‌ای از آتش بودید، خدا شما را از آن نجات داد؛ این چنین، خداوند آیات خود را برای شما آشکار می‌سازد؛ شاید پذیرای هدایت شوید. (آل عمران/۱۰۳)
چهارم رمضان از این آیه نوشتم و نوشتم کاش خدا دوباره ما را نجات دهد و دوباره قلب‌هایمان را به هم نزدیک کند...حالا، راستش حس می‌کنم دعایم برآورده شده و خدا به نعمت خود ما را با هم نه فقط هموطن‌تر، که خانواده‌تر کرده است:)
پ.ن: می‌دانم هنوز شکاف‌های عمیقی بین خیلی‌ها وجود دارد، ولی من هنوزم امیدوارم که خدا نعمتش را برای ما هر روز بیشتر کند و هر روز خانواده بزرگ ما را بزرگتر کند:)

۲۱:۰۰

دیمه
توی ماشین از شیشه به بیرون نگاه می‌کنم، پرچم کوچکی دستم است ولی داخل ماشین نگهش داشته‌ام، مریم بغلم خوابش برده. ماشینی در ترافیک روان کنارمان می‌آید، ۴ دختر جوانند، جوان‌تر از من، حجابشان شباهتی به من ندارد، پرچم‌هایشان را از شیشه بیرون گرفته‌اند و با هم حرف می‌زنند. دخترکی که صندلی جلو نشسته و برگشته با دوستش حرف بزند چشمش می‌افتد به من که نگاهش می‌کنم؛ نگاهم را نمی‌دزدم و لبخند عمیقی بهش می‌زنم، لبخند و پرچم دستم را می‌بیند و با لبخندِ گرمی، دستش را شکل مشت نشانم می‌دهد، دوستش برمی‌گردد سمتم تا ببیند دوستش با کیست، لبخند دیگری می‌زنم، ترافیک باز می‌شود و ازشان دور می‌شویم. undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined با دوستم ایستاده‌ام زیر باران توی تجریش، ساعت ۱ نصفه شب، تنها شب تهران بودنم در جنگ است و کلی فریاد توی گلویم مانده که دارم با بزن که خوب می‌زنی و الله اکبر خالی‌شان می‌کنم... ماشین‌ها از تونل پرچمی ما رد می‌شوند، پسری که راننده است دستش را مشت از شیشه بیرون گرفته، دختر کنارش بی‌حجاب است، دست مشت پسر را که می‌بینم دستم را مشت شده بالا می‌گیرم، دختر می‌بیندم و گرم می‌خندد و شبیه دوستی که سال‌هاست می‌شناسد برایم دست تکان می‌دهد، برایش با خنده مثل دوستی که سال‌هاست می‌شناسم دست تکان می‌دهم و دلم پر از شکوفه می‌شود... undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined دخترک با شلوار برمودا و کاپشن زرد و شالی که روی سرش نیست با بیخیالی پرچم را تاب می‌دهد و دوستش ازش فیلم می‌گیرد... درست کنار من ایستاده و گاهی با لبخند فریادهای همدیگر را همراهی می‌کنیم، فکر می‌کنم اگر شرایط عادی بود دیدن من و دوستانم چه حسی برایش داشت؟ این روزها حس می‌کنم خانواده‌مان بزرگ‌تر شده! حس می‌کنم بقیه را بیشتر دوست دارم، همه دخترها و خانم‌های چادری توی خیابان را، آدم‌هایی که تا دیروز حس می‌کردم اهل افراطند و خودم را در تیمشان نمی‌دیدم، دخترکان بی‌حجابی را که پرچم ایران دارند، آدم‌هایی که شبیه من هستند، آدم‌هایی که شبیه من نیستند! حتی راستش حس می‌کنم آن پسر راننده که معلوم بود اصلا از ما و جمع شدن و شعار دادنمان خوشحال نیست را هم دوست داشتم. یاد یک آیه از قرآن می‌افتم، یکی از آیاتی که روزهای اول ماه مبارک قبل از این جنگ، همینجا ازش نوشتم. می‌روم سراغش: وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّـهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّـهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى‏ شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّـهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید، و پراکنده نشوید! و نعمت (بزرگِ) خدا را بر خود، به یاد آرید که چگونه دشمن یکدیگر بودید، و او میان دلهای شما، الفت ایجاد کرد، و به برکتِ نعمتِ او، برادر شدید! و شما بر لبِ حفره‌ای از آتش بودید، خدا شما را از آن نجات داد؛ این چنین، خداوند آیات خود را برای شما آشکار می‌سازد؛ شاید پذیرای هدایت شوید. (آل عمران/۱۰۳) چهارم رمضان از این آیه نوشتم و نوشتم کاش خدا دوباره ما را نجات دهد و دوباره قلب‌هایمان را به هم نزدیک کند... حالا، راستش حس می‌کنم دعایم برآورده شده و خدا به نعمت خود ما را با هم نه فقط هموطن‌تر، که خانواده‌تر کرده است:) پ.ن: می‌دانم هنوز شکاف‌های عمیقی بین خیلی‌ها وجود دارد، ولی من هنوزم امیدوارم که خدا نعمتش را برای ما هر روز بیشتر کند و هر روز خانواده بزرگ ما را بزرگتر کند:)
متن را که می‌نویسم و می‌فرستم، با خودم فکر می‌کنم هیچوقت در زندگی‌ام به اندازه این روزها به آدم‌هایی که اصلا نمی‌شناسم، لبخند نزده‌ام!لبخندهای عمیقِ از ته دل، لبخندهایی از سر دوست داشتن:)

۲۱:۰۵

جنگیدن ملت شاعر
کتاب دیگری هم قصد کرده‌ام بخوانم، آن هم باز از نادر ابراهیمی است. کتاب کوچکی که یک بار قبل جنگ در انقلاب‌گردی برای خودم خریدمش، در موردش اصلا نشنیده بودم و برایم جالب بود.اسمش هست با سرودخوان جنگ، در خطه‌ی نام و ننگ روایت نادر ابراهیمی است از سفر به جبهه‌ جنوب در دفاع مقدس.
او سال ۱۳۶۵ در مورد دفاع مقدس مقابل عراق نوشته، من اما سال ۱۴۰۵ در مورد دفاع مقدس مقابل آمریکا و اسرائیل می‌خوانمش:
این به اعتقاد خالص و صادقانه‌ی من، عظیم‌ترین‌، مومنانه‌ترین، دلاورانه‌ترین، ایرانی‌ترین، و نیز سالم‌ترین جنگی‌ست که ملت ما از آغاز تاریخ خود تاکنون داشته‌است. (ص ۹)
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
جنگ کنونی نخستین جنگ آزادیخواهانه، داوطلبانه، و معنوی ملت ما در تمام تاریخ حیات این ملت است و شکل تازه‌ای از جنگ‌های استقلال و اعتقاد در سراسر جهان.
این جنگ، قبل از هر چیز، یک نکته‌ی بسیار بنیادی از یادرفته را به یاد همه‌ی ما آورد، و آن اینکه ما ملتی ترسو، بزدل، توسری‌خور، تریاکی، تسلیم و بی‌حمیت نیستیم، و سپس این نکته را، که ایمان، انگیزه و اسلحه‌ی عظیم و خطیری‌ست برای تهی‌دستانه و غیرتمندانه جنگیدن و پیروز شدن...
(ص ۱۱)

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
در دقایقی از تاریخ، برای یک ملت، زندگی جنگ است و جنگ، تمامی زندگی. در چنین دقایقی، ملت غذای جنگ می‌پزد، سرای جنگ می‌سازد، جامه‌ی جنگ می‌دوزد، خواب جنگ می‌بیند، و صبورانه، ساحرانه و سنگی می‌جنگد؛ و خوشا به حال ملتی که می‌داند برای چه باید جنگید و جان سپرد و جاودانه شد... (ص ۱۳)
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
شاعر!
هرگز باور نکرده‌ای که از حماسه به غزل می‌توان رسید. هرگز باور نکرده‌ای.
اینک، هم‌قلم با شاعر تاریخ، برای مردمی که سخت می‌جنگند، که خوب می‌جنگند، که می‌دانند چرا می‌جنگند، بیا و مرثیه‌های نو بساز، و تعزیه‌های نو... اما جامه‌ی مرثیه‌ها و تعزیه‌هایت را بر تن حماسه بپوشان تا از آن میان، تغزلی عاشقانه سربرآورد.
(ص ۲۰)

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
علی می‌گوید: عطر از این اتوبوس است که از جبهه می‌آید، رزمنده می‌برد، اسیر می‌آورد. اما قطار، رزمنده می‌برد و برمی‌گرداند، و معمولاً مجروحانی را که باید به تهران یا جاهای دیگر برسانند هم‌.
حاتمی‌کیا می‌گوید: اینجا، در هر زمینه‌ای، بچه‌ها اصلاحات خودشان را دارند. درک زبان آن‌ها همزبانی می‌خواهد. قطار وقتی به جبهه‌ می‌آید "دلاور" است و وقتی برمی‌گرداند "دلبر".
می‌گویم: ملت شاعر هرگز از شاعرانه سخن گفتن بازنمی‌ماند.
(ص ۲۴)

ملت شاعر هرگز از شاعرانه سخن گفتن بازنمی‌ماند:)

۲۰:۳۶

هر روز، در گروهی، یکی پیدا می‌شود که بگوید غم چنگ انداخته به گلویش... غمِ خون‌های ریخته، غمِ خانه‌های ویران، غمِ سرمایه‌ها و تلاش‌های انگار به باد رفته...یا یکی پیدا می‌شود بیاید و بگوید ترس افتاده به جانش، قلبش تندتر زده، ته دلش خالی شده...
امروز که یکی آمد و نوشت غم دارد او را می‌بلعد دوستی پیشنهاد داد برود جوشن کبیر بخواند، با نام‌های زیاد خدا...
و من به خدا و نام‌هایش فکر کردم...و به نام‌هایی که خوبان عالم وقت اضطرار سراغشان می‌رفتند...
یاد دعای علوی مصری افتادم، دعایی که چند روز پیش برای اولین بار خواندمش، در بخش‌هایی، دعا برای اجابت دست به دامان نام‌هایی شده بود که انبیا و اولیا، خدا را به آن نام‌ها خوانده بودند. از همان شب دلم می‌خواست یک مناجات شخصی اینجوری بنویسم، امشب وقتش هست!
مناجاتی برای یک شب جمعه در جنگ...

۲۲:۰۷

خدایا تو را به نامی می‌خوانم که آدم(ع) بعد از هبوط در اولین لحظات تنهایی زمین، تو را به آن نام خواند،
خدایا تو را به نامی می‌خوانم که نوح(ع) وقت بیرون زدن آب از تنورش تو را به آن نام خواند،
خدایا تو را به نامی می‌خوانم که ابراهیم(ع) لحظه آخر قبل از پرتاب به آتش تو را به آن نام خواند،
خدایا تو را به نامی می‌خوانم که اسماعیل(ع) وقتی چاقو را روی گلویش حس کرد تو را به آن نام خواند،
خدایا تو را به نامی می‌خوانم که یوسف(ع) ته چاه تو را به آن نام خواند،
خدایا تو را به نامی می‌خوانم که یعقوب(ع) در فراق یوسفش تو را به آن نام خواند،
خدایا تو را به نامی می‌خوانم که یونس(ع) در تاریکی شکم ماهی تو را به آن نام خواند،
خدایا تو را به نامی می‌خوانم که ایوب(ع) وقت از دست دادن فرزندانش تو را به آن نام خواند،
خدایا تو را به نامی می‌خوانم که سلیمان نبی(ع) در جنگ با جنیان پلید تو را به آن نام خواند،
خدایا تو را به نامی می‌خوانم که موسی(ع) پای نیل، وقتی نیل پیش رو بود و فرعونیان پشت سر، تو را به آن نام خواند،
خدایا تو را به نامی می‌خوانم که زکریا(ع) برای داشتن یحیی(ع) تو را به آن نام خواند،
خدایا تو را به نامی می‌خوانم که مریم(س) پای نخل خشکیده، وقت تولد عیسی(ع) تو را به آن نام خواند،
خدایا تو را به نامی می‌خوانم که اصحاب کهف وقت پناه بردن به غار تو را به آن نام خواندند،
خدایا تو را به نامی می‌خوانم که محمد(ص) شب هجرت تو را به آن نام خواند،
خدایا تو را به نامی می‌خوانم که علی(ع) پای چاه،که فاطمه(س) پای جنازه رسول‌الله(ص)، که حسن(ع) پیش مادر پهلو شکسته، که حسین(ع) پای جنازه اربا اربای علی اکبر(ع) تو را به آن نام خواندند،
خدایا تو را به نامی می‌خوانم که عباس(ع) وقت تیر خوردن مشک تو را به آن نام خواند،
خدایا تو را به نامی می‌خوانم که زینب(س) وقتی چشمش به سپاه یزید افتاد که به سمت خیمه‌ها می‌تاختند تو را به آن نام خواند...
خدایا تو را به نام‌هایی می‌خوانم که همه مقربان درگاهت وقت اضطرار، تو را به آن نام‌ها خوانده‌اند...
خدایا در برابر صفی از اشقیا ایستاده‌ایم!ابلیس روبروی ماست،نمرود روبروی ماست،فرعون روبروی ماست،یزید روبروی ماست...و ما جز تو امید به هیچ کس و هیچ چیز نداریم...
خدایا ما فقط و فقط چشم انتظار نصرت توییم؛و بیش از هر چیز چشم انتظار نصرت نهایی موعود...
خدایا گیرم که لحظاتی سرخوش شویم از اصابت موشک‌هایمان و خانه خراب شدن اشقیا، ولی ما همگی خوب می‌دانیم که تا صاحب این عصر و زمان نیاید، روزها هر روز سخت‌تر خواهد گذشت و فتنه‌ها و بلاها لحظه‌ای رهایمان نخواهد کرد...
خدایا تو را به همه نام‌هایی می‌خوانم که همه خوبانت وقت اضطرار تو را به آن نام‌ها خواندند و تو اجابتشان کردی...
خدایا به بیچارگی ما رحم کن و چشم و دل همه مظلومان عالم را با ظهور روشن کن...

۲۲:۱۲

امروز روز عجیبی بود، انگار در فیلم‌های سورئال داشتیم زندگی می‌کردیم!جنگنده‌ای مورد هدف قرار گرفته بود و خلبان (یا خلبانان) اجکت‌کرده باید پیدا می‌شد.ایران از ساکنین و عشایر دلیر منطقه رسما خواست اگر آمریکایی دیدند بزنند یا بگیرند، مردم واقعا رفتند برای گرفتن خلبان‌، آمریکا نیروی امدادی فرستاد برای یافتن خلبانش، ایرانیان خودجوش جایزه تعیین کردند برای زنده گرفتن خلبان...
همه این‌ها برای امروز بود!آخ که چه خاطرات جالبی داریم برای تعریف برای آیندگان، چه صحنه‌هایی نابی داریم برای فیلم ساختن!خدا را شکر بابت روزها و اتفاقاتی که تجربه می‌کنیم:)
داشتم می‌گفتم، امروز روز عجیبی بود، هنوز نمی‌دانیم سرنوشت خلبان آن جنگنده چه شده، جنگنده‌ دیگری زدیم، دو بالگرد دشمن هم آسیب دیدند، چیزهای دیگری هم بوده...ولی:)این‌ها را ما که نزدیم، خدا زده!
من عاشق این آیه‌ام: و ما رمیت اذ رمیت، ولکن الله رمیعاشق نحوه ادبی بیان آیه، پارادوکس لطیفش، مفهومش، همه چیزش...
دم خدا گرم...که امروز چند جنگنده و بالگرد و... برای ما زد:)الهی شکر undefined

۲۱:۴۶

بازارسال شده از سدگراف
thumbnail
ما نزدیم خدا شاهده! undefined@sedgraph  undefined

۲۱:۴۶

بازارسال شده از سدگراف
thumbnail

۲۱:۴۶

بازارسال شده از سدگراف
thumbnail

۲۱:۴۶

بازارسال شده از سدگراف
thumbnail

۲۱:۴۶

بازارسال شده از سدگراف
thumbnail

۲۱:۴۶

بازارسال شده از سدگراف
thumbnail

۲۱:۴۶

بازارسال شده از سدگراف
thumbnail

۲۱:۴۶

این روزها ایرانی بودنم را بیشتر دوست دارم:)
این روزها ایرانی بودن یک جور دیگری حال می‌دهد! یک جور دیگری فخر دارد. انگار دوست داری با ذوق و افتخار سرت را بالا بگیری و بگویی آی دنیا، می‌دانید من ایرانی هستم؟:)
از اینکه شبیه تجربه‌های قبلی و تحلیل‌های غربی‌ها نیستیم کیف می‌کنم!از اینکه دنیا متعجب است که چرا سیل مهاجران و پناهندگان ایرانی بعد شروع جنگ روانه اروپا و کشورهای دیگر نشده کیف می‌کنم، از اینکه در تجمعات صدای پدافند و انفجار نه با فرار که با الله اکبر همراه می‌شود کیف می‌کنم، از اینکه آدم‌هایی از هر تیپ و قیافه را پرچم به دوش و پرچم به دست می‌بینم کیف می‌کنم، از اینکه بیش از یک ماه است که ایستاده‌ایم روبروی ابرقدرت‌هایی که اغلب دنیا فکر می‌کنند برای زنده ماندن باید به آن‌ها باج دهند کیف می‌کنم، از اینکه آدم‌ها در جنگ سیزده‌به‌در می‌روند کیف می‌کنم، از اینکه عشایر با برنو پهپاد زده‌اند کیف می‌کنم، از اینکه دنیا ماتش برده ایران این همه سال تحت تحریم چگونه اینقدر قدرتمند شده، کیف می‌کنم...
واقعا کشور دیگری شبیه ما هست؟!:)کشور دیگری هنگام جنگ این همه داوطلب برای جانفدا شدن دارد؟کشور دیگری در جنگ این همه ورودی در مرز و برگشته به کشور دارد؟کشور دیگری این همه سرود غیرمناسبتی و آهنگ‌های مختلف حتی پاپ برای عشق به وطن دارد؟کشور دیگری اینقدر داوطلب امدادی دارد؟
خلاصه، این روزها خیلی خدا را شکر می‌کنم که در این برهه تاریخ ایرانی‌ام و ساکن ایران. من همیشه ایران را و ایرانی بودنم را دوست داشتم، ولی، این روزها بیشتر:) undefinedundefinedundefined

۲۰:۳۳

امروز بیشترش را درگیر مسائل خودم بودم،چالش‌هایی شخصی که برایشان نگران بودم، گریه کردم، ناراحت شدم و دعا کردم...
و ته دلم عذاب وجدان داشتم که وسط جنگ برای چیزی جز جنگ مستاصلم و دعا می‌کنم...
این روزها احساسات عجیبی را تجربه می‌کنم. یکیش این است! اوایل جنگ خیلی پررنگ‌تر بود. عادت دوستانه‌ای داریم که وقتی به گیری می‌خوریم در یکی دو گروه دوستانه تقاضای صلوات می‌کنیم، اوایل جنگ خجالت می‌کشیدم حتی یک صلوات برای مشکل و چالشی جز جنگ بخواهم، انگار حس می‌کردم تمام توان معنوی آدم‌ها باید صرف دعا برای جنگ شود! این حس را اما دوستش نداشتم، نمی‌فهمیدم این احساسم از بزرگی خودم است یا کوچک دیدن خدا.این حس از سر هر چه که بود اذیتم می‌کرد.
چند شب پیش آقای شهاب مرادی که در کانالش هر شب ختم صلوات می‌گذارد، نوشت: "عزیزان برای خودتون هم دعا کنیدنه فقط برای نصرت و پیروزیبرای کشور دعا کنید.برای همه حاجت‌های دنیوی و اخروی خودتان و دیگران دعا کنیدنترسید این اصلا بد نیست!در آداب دعا کردن کم و محدود دعا کردن بد است.پس در این مجلس ذکر صلوات متنوع دعا کنید!"
انگار دوست داشتم یکی این را بهم بگوید یکی یادم بیاورد که خدایم را بارها یا من لایشغله سمع عن سمع و یا من لایمنعه فعل عن فعل و یا من لا یُلهیه قول عن قول صدا زده‌ام...
امروز چند واقعه خواندم برای ختم دسته‌جمعی به نیت ظهور و پیروزی جبهه حق، صلوات فرستادم برای عمل همسر دوستم که مجروح بمباران است، دعا خواندم برای نتیجه جنگ، و دعا خواندم و استغاثه کردم برای درد خودم...
گرچه هنوز ته دلم عذاب وجدانی وول می‌خورد، اما راستش انگار، خدایم امروز بزرگ‌تر بود...
الله اکبر یعنی خدا از همه چیز بزرگ‌تر است، حتی از هر تصوری که راجع‌به او بتوان داشت! آه... که هنوز خیلی راه دارم تا بفهمم این را...

۲۱:۱۵

thumbnail
امروز اولین باری بود در این روزهای جنگ که برای یک مکان و بنا گریه کردم...
وقتی آثار باستانی آسیب جدی دیدند، وقتی زیرساخت‌ها را زد، وقتی آوار خانه مردم را دیدم، وقتی صنایع را زد، وقتی پل b1 بمباران شد، وقتی شروع کرد به تخریب دانشگاه‌ها، هر بار دلم می‌لرزید ولی راستش گریه نکردم، جز برای آدم‌ها...
ولی امروز، وقتی صبح که بیدار شدم و فهمیدم شریف را زده، وقتی فهمیدم سرور کلی شرکت دانش‌بنیان دچار مشکل شده، وقتی عکسی دیدم از مرکز محاسباتِ با خاک یکسان شده بغض دوید بیخ گلویم...اما باز تبدیل به اشک نشد!
ظهر اما، وقتی این فیلم را دیدم که اذان صبحِ مسجد شریف بود، همین چند ثانیه گره بغضم را باز کرد و اشک‌هایم پشت هم ریخت، و برای اولین بار در این روزها برای یک مکان و بنا گریه کردم...برای شریفی که دوست داشتم...برای شریفی که خانه‌ام بود...
من شریف را همیشه خیلی دوست داشته‌ام، شریف خانه‌ام بود، بخش زیادی از هویت من در دانشگاه و خوابگاه شریف شکل گرفت، من در شریف بزرگ شدم! با تجربیات خوب، با تجربیات تلخ... بخش زیادی از من حاصل شریف است.من آجر به آجر شریف را دوست داشته و دارم‌؛و امروز برای شریف گریه کردم...
اما راستش الان حس می‌کنم شریف را با زخمش بیشتر حتی دوست دارم. شریف انگار الان شریف‌تر شده برایم، آخر از بدترین موجودات روی زمین زخم خورده!
پ.ن: الان وقتی خواستم این فیلم را ضمیمه کنم، دوباره نگاهش کردم، این بار اما احساسم غم نبود، حسم یک مصرع شعر بود از آهنگ علاج:
ما زنده‌ایم مثل امید...

۲۱:۰۴

thumbnail
اولین بار در فروشگاه حرم کاظمین این عبارت را دیدم، لای حرزهای کوچک مناسب بچه‌ها چشمم خورد به سنجاق سینه‌ای که رویش نوشته بود: بامانة موسی بن جعفر؛ و همانجا دلم را برد...
بعدتر فهمیدم عراقی‌ها چیزی که برایشان عزیز باشد را با این عبارت امانت می‌سپارند دست موسی بن‌جعفر(ع)...
گذشت تا جنگ ۱۲ روزه، ولادت امام هفتم همان روزهای جنگ بود. آن روز یزد بودم، توی مسجد یادم افتاد به عبارتی که دلم را برده بود. توی قنوتم دعا کردم و خانواده و دوستان و ایرانم را امانت سپردم دست موسی بن جعفر(ع)...از آن روز توی خیلی از قنوت‌ها این دعا را تکرار کردم.تصویر بالا را هم همان روزها دیدم و ذخیره کردم.
باز گذشت... رسیدیم به دی ماه و وقایعش. آن روزها بارها با مداحی بامانة موسی‌ بن جعفر از عمق جان خواندم: اینجا شیعه‌خانه موسی بن جعفره...
از آن روزها بارها برای مریم سرود کودکانه شادی را گذاشته‌ام که خودم با بغض همراهی‌اش کرده‌ام: ایران کشورِ پسر و دخترِ باب‌الحوائج موسی‌بن‌جعفره/ ما از هر جا که بریدیم، به حرم رسیدیم، ما سر سفره این آقا قد کشیدیم...
باز گذشت و جنگ دوباره شروع شد، روزهای اول این جنگ توی گالری‌ام گشتم دنبال این تصویر، و این تصویر را گذاشتم برای تصویر صفحه قفل گوشی، که هر بار دست به گوشی می‌برم یادم بیاید اینجا، شیعه‌خانه حضرت باب‌الحوائج است و ایران را امانت سپرده‌ایم دست او...
امشب دوست داشتم این تصویر را بگذارم در دیمه و بنویسم، نگران نباشید! ایران را بارها امانت سپرده‌ایم دست کسی که امانت‌دار خوبی است...
دوست داشتم امشب این را بگذارم و یک بار دیگر دعا کنم: ایران و همه مردمش، در پناه خدا و بامانة موسی بن جعفر...

۲۰:۱۲

دیمه
شاید عجیب باشد امروز بعد این همه واقعه و بالا پایین‌های روحی این را فقط بنویسم، ولی گاهی برای بعضی نوشتن‌ها نباید عجله کرد... گاهی باید اجازه داد وقایع بگذرند، تلاطم‌ها آرام بگیرند و احساسات ته‌نشین شوند... یک خطی اما اگر بخواهم فعلا بنویسم، من معتقدم باید به تصمیم‌گیران ‌و مسئولین خوش‌بین باشیم و معتقدم هر تصمیمی ایران گرفته حتما دلیلی داشته و درست بوده. من حالا وظیفه دارم این طوفان دوازده روزه بر دلم را کنکاش کنم و ببینم از این روزها برای من چه باید بماند...
این متن را روز توقف جنگ ۱۲ روزه نوشتم، نوشتم معتقدم باید به تصمیم‌گیران و مسئولین خوش‌بین باشیم و معتقدم هر تصمیمی ایران گرفته حتما دلیلی داشته و درست بوده.
من هنوز هم نظرم این است. گرچه معتقدم این آتش‌بس خیلی با قبلی فرق داشته و اساسا حتی برای همه مسئولین هم معلوم بوده به سرعت نقض می‌شود و شاید حتی برای وجهه دیگری بوده که ازش‌بی‌خبریم، ولی شک ندارم کار درستی بوده و ثمراتش را به زودی خواهیم دید ان‌شاءالله.
من به تشخیص افرادی که ماه‌ها در سایه جنگ خانه نرفتند و ۴۰ روز با صلابت و پرافتخار و متحد جنگیدند، قطعا بیش از احساسات ناپایدار و بدون حجت خودم اعتماد دارم.
صبور باشیم و همدیگر را به صبر توصیه کنیم:)
پ.ن: کلی حرف توی سرم‌چرخ می‌خورد، ولی هر کاری می‌کنم منظم نمی‌شوند که بنویسمشان، پس به همین اعلام موضع بسنده می‌کنم.

۲۱:۲۶

چند روز است به نقش‌های فرعی داستان‌ها فکر می‌کنم، به آن‌هایی که دوربین روی آن‌ها زوم نیست، توی عکس‌ها نیستند، توی روایت‌ها کم‌رنگ یا بی‌رنگ‌اند حتی...
مثلا به پسر بزرگ خانواده رستمی، پسر دانشجویی که در یک شب پدر و مادر و دو خواهر و برادرش را از دست داده و از خانواده شش‌نفره تک و تنها مانده... به او که احتمالا هر کسی به او رسیده به او گفته یادگار شهیدان است، حتما خیلی‌ها بهش گفته‌اند مانده تا غم مادربزرگ سبک‌تر باشد، حتما بارها فکر کرده به آن لحظه خانوادگی‌ عجیب که آن جا نبوده، لابد توی ذهنش هزار بار مرور کرده شب اول را سر ویرانه‌ها و وسایل پرتاب شده به پارک روبروی خانه و چه بسا تکه‌های باقیمانده از جسم خانواده...
مثلا به آن دخترک دانش‌آموز شجره طیبه میناب که لحظه واقعه مدرسه نبود و حالا تا مدت‌ها هر جا برود قرار است از او درباره دوستانش بپرسند...(یادم هست وقتی کلاس آمادگی بودم یکی از همکلاسی‌هایم توی تصادف جانش را از دست داد، پدرش مغازه داشت، یادم هست تا مدت‌ها هر وقت مرا می‌دید گریه می‌کرد، درست یادم نیست آن موقع راجع‌به مرگ چه فکر می‌کردم و چه می‌دانستم، فقط یادم هست نیلوفر مرده بود و پدرش با دیدن من گریه می‌کرد.)حالا هربار دیدن دخترک، اشک ده‌ها مادر و پدر را جاری خواهد کرد، حالا این دخترک تا سال‌ها باید جای خالی ده‌ها دوست و هم‌‌کلاسی و آشنا را در سینه حمل کند و احتمالا هزار بار برای هزاران نفر تعریف کند آن روز چگونه مطلع شده و چه دوست‌هایی از دست داده و چه خاطراتی از آن‌ها یادش مانده...
مثلا به همسر پاسدار جوانی فکر می‌کنم که همه می‌شناسیمش، کسی که پای لانچر دو دست و دو پایش را از دست داد، خدا در قاب‌مندی امتحانی سخت، گویا درست همان روز به او و همسرش دختری عطا کرده؛فکر می‌کنم به روزهای سخت و عجیب بعد زایمان، به ضعف جسمی و حال ناخوش روحی، به نیاز بالای زن به حمایت به خصوص به حمایت همسر...و فکر می‌کنم به زنِ خیلی جوانِ تازه مادر شده که حالا همسرش هم مانند نوزادی نیاز به حمایت دارد... به زنی که باید بخندد و برای مردش مرهم دردهایی باشد که ردش در همه عکس‌ها در چهره مرد پیداست...
مثلا به بابای دخترکی کنکوری به نام آرمیتا که فقط آمده بودند تهران کمی وسیله بیشتری بردارند، به پدری که نشسته بوده روی مبل و دخترش روی مبل روبرو که یک آن، یک صدا، یک انفجار جگرگوشه‌اش را از طبقه پنجم پرت می‌کند توی پارک روبرو و دیگر جگرگوشه‌اش را ندارد... به پدری که حتما هزار بار از خودش پرسیده چرا آرمیتا را با خودم آوردمش، چرا بهش نگفتم کنار پنجره ننشیند... به پدری که حتما هزاربار آن لحظه را مرور کرده...
جنگ پر از قصه‌‌ی نقش‌های فرعی است... دوربین شاید روی نقش اول‌ها زوم باشد، ولی خیلی‌ وقت‌ها امتحان اصلی جای دیگری است...
من این روزها، خیلی به نقش‌های فرعی داستان‌ها فکر می‌کنم... به آن‌هایی که دوربین روی آن‌ها زوم نیست، توی عکس‌ها نیستند و توی روایت‌ها کم‌رنگ یا بی‌رنگ‌اند حتی...اما، خدا رویشان جور دیگری حساب کرده...

۲۰:۴۴

حس می‌کنم حسابی خسته‌ام...باز یک خبر کوچیک، یک تغییر کوچک در میدان عده‌ای را به هم ریخته، توی گروه‌ها دوباره بحث است، آه می‌کشند از پایمال شدن خون شهدا و حرص می‌خورند که گول آمریکا را خورده‌ایم و همه چیزمان را داده‌ایم رفته...
و من، حرص می‌خورم، بحث می‌کنم، حرف می‌زنم، و خسته می‌شوم... نگران می‌شوم... و چیزی شبیه یأس و ترس دست می‌اندازد دور قلبم...
به حسین می‌گویم امشب کجا برویم؟ می‌گوید خسته‌ایم همین نزدیک برویم، می‌گویم آنجا فلان مداح می‌آید که خوشت نمی‌آید، می‌گوید عیب ندارد.
انقدر در گروه‌ها بحث کرده‌ام که دیرمان شده، می‌خواهم حتما به نماز استغاثه برسم.
توی راه حسین حرفی می‌زند از همان شبهه‌ها، برآشفته می‌شوم... حسین دلگیر می‌شود از برآشفتگی‌ام، بهش می‌گویم که پرم از این بحث و خشمم از جای دیگر است.
می‌رسیم، جا پارک نزدیک نیست، پیاده می‌شوم تنها و می‌روم سمت جمعیت تا حسین و مریم بروند ماشین پارک کنند‌. جمعیت به چشمم خیلی کمتر از پریشب است که آمده بودیم همینجا، یاد پیام یکی در گروه می‌افتم که گفته بود اصلا از امشب نمی‌روم خیابان‌.
نزدیک‌تر می‌روم، یکی از جمعیت بحثش شده با مداح، مداح که خودش واضح است خشم دارد سعی می‌کند افه اتحاد بگیرد در پاسخ به خشم فرد، ولی حرف‌هایش بند یأس و ترس دور قلبم را سفت‌تر می‌کند. پشت میکروفون به او که احتمالا شبیه همان‌هایی‌است که از صبح ازشان حرص خورده‌ام، می‌گوید تو دنبال حاشیه درست‌کردنی، از حرفای من خوشت نمی‌آید از فردا اینجا نیا...
خدا را شکر می‌کنم که وقت نماز رسیده و میکروفون می‌رسد دست حاج‌آقایی که یادآوری می‌کند باید همگی با هم به ریسمان خدا چنگ بزنیم...
سجاده را می‌اندازم و می‌ایستم به نماز، از همان الله اکبر اشک‌هایم می‌جوشند، نماز تمام می‌شود و با تمام وجود و استیصال دعای آخر نماز را با گریه می‌خوانم، وسطش به خودم نهیب می‌زنم که مگر معتقد نیستی فرمان جبهه حق دست خود صاحب‌الزمان(عج) است؟ پس این یأس و ترس را چرا راه دادی به خلوت دلت؟
دعا که تمام می‌شود حالم کمی بهتر است و سبک‌ترم.
تحمل حرف‌های مداح را ندارم، می‌روم کنار خیابان پرچم بچرخانم، حسین و مریم را پیدا نمی‌کنم، زنگ می‌زنم و می‌فهمم پایین میدان بازی می‌کنند.
صدای مداح ولی هنوز می‌آید، و می‌شنوم که از خفه خون گرفتن مسئولان می‌گوید، دیگر به دلم نیست بایستم. دوباره زنگ می‌زنم به حسین که برویم، می‌گویم حرف‌هایش اذیتم دارد می‌کند، می‌گویم آن طرف میدان عده‌ای جدا شعار می‌دهند، می‌روم پیش آن‌ها کمی و می‌آیم پیش ماشین که برویم.
می‌روم پیش آن جمعیت نه چندان زیاد آن طرف میدان، و معجزه از راه می‌رسد:)
دختر بلوز شلوار پوشیده و چفیه سرش بسته، شعارها را با بلندگو می‌گوید و بقیه تکرار می‌کنند، وقتی می‌رسم بهشان دو طرف خیابان سر میدان ایستاده‌اند، چراغ که قرمز می‌شود تازه کار اصلی شروع می‌شود، چراغ قرمز طولانی است، جمعیت دو طرف الله اکبر گویان حرکت می‌کنند روی خط عابرپیاده جلوی ماشین‌ها، به خط کنار هم رو به ماشین‌ها می‌ایستند و دست‌های همدیگر را می‌گیرند و چند نفر میدان‌دار پرچم می‌گردانند، دختر چفیه به سر شعارها رو می‌گوید و جمعیت تکرار می‌کنند، ۲۰ ثانیه مانده به سبز شدن، باز الله اکبر گویان کنار می‌کشند از جلوی ماشین‌ها و کنار خیابان ادامه می‌دهند... تا دوباره قرمز شود...
خوشم می‌آید!هی قرمز می‌شود و می‌رویم به خط جلوی آدم‌ها و هی سبز می‌شود و می‌آییم کنار، نمایش بدون تمرینی که خوب دارد از کار درمی‌آید. شعارها، گوناگونی آدم‌ها، حس خوب آدم‌ها حالم را کم‌کم بهتر می‌کند، هی شعار از اتحاد می‌دهیم و بلند فریاد می‌زنیم: هر پوششی که دارم/ از اسرائیل بیزارم...دیگر صدای مداح به گوشم نمی‌رسد، یأس و ترس دست از سرم و بند از دلم برداشته‌اند انگار...
زنگ میزنم حسین که می‌مانم همینجا:)از همه رقم شعار می‌دهیم... هر بار با قرمز شدن چراغ دست یکی را می‌گیرم...حالم خوب است... دختر چفیه به سر بلندگو را دست دختری چادری می‌دهد. می‌روم و ازش می‌پرسم از جای خاصی آمده‌اید؟ می‌گوید نه همه همینجا با هم آشنا شدیم، هر شب همینجاییم.
حسین زنگ می‌زند که مریم خسته است، بیا برویم، سمت ماشین که می‌روم می‌بینم حالم خوبِ خوب است... سبکِ سبکم...
توی راه فکر می‌کنم وقتی دیگران را متهم به بی‌صبری می‌کنم و می‌گویم باید صبورتر باشند، پس چرا خودم صبور نیستم؟ پس چرا اینقدر زود به هم می‌ریزم این‌جور وقت‌ها؟ و فکر می‌کنم، باید بیشتر حواسم به خودم باشد...

۲۲:۲۴