بله | کانال دیوانِ لعیا.
عکس پروفایل دیوانِ لعیا.د

دیوانِ لعیا.

۷۵ عضو
thumbnail
.

۱۲:۵۴

بازارسال شده از روزی روزگاری˙⋆
از فَرط حوصله،دفترچه خاطراتم رو ورق زدم.جمله‌ای رو، در پایین صفحه‌ای نوشته بودمکه انگار از خیسی جمع شده:«رَفتن‌های هَمیشگی‌، خُداحافظی نداره.و اونی رو که عمیق‌تر دوست داشتی،ذره ذره باهاش خداحافظی می‌کنی.»
در ادامه‌‌اش نوشتم:و کاش در پَسِ این خُداحافظی‌ها،فراموشی هم وجود داشت.

۱۸:۱۳

همین‌قدر بگم که ما هم دیروز داشتیم برای بچه‌های بابا رضا‌، سوغاتی درست می‌کردیم.

۱۶:۵۵

دیوانِ لعیا.
همین‌قدر بگم که ما هم دیروز داشتیم برای بچه‌های بابا رضا‌، سوغاتی درست می‌کردیم.
thumbnail
֙⋆ #خاطره #میلاد_امام_رضا | سوغاتی

۱۶:۵۵

دیوانِ لعیا.
همین‌قدر بگم که ما هم دیروز داشتیم برای بچه‌های بابا رضا‌، سوغاتی درست می‌کردیم.
thumbnail

۱۶:۵۵

دیوانِ لعیا.
همین‌قدر بگم که ما هم دیروز داشتیم برای بچه‌های بابا رضا‌، سوغاتی درست می‌کردیم.
thumbnail

۱۶:۵۵

دیوانِ لعیا.
undefined تصویر
حالا چرا سوغاتی؟ میگم براتون...

۱۶:۵۶

بازارسال شده از گرافات بلیده ی یک گیاهِ زخمی
می‌گفت تاریک نشو،بردنت توی نور خیلی سخته.

۱۸:۵۸

thumbnail

۲۱:۳۶

thumbnail

۲۱:۳۶

thumbnail

۲۱:۳۶

thumbnail

۲۱:۳۶

thumbnail
یه روزم رفتیم بیرون و از این کارا

۲۱:۳۶

دیوانِ لعیا.
undefined یه روزم رفتیم بیرون و از این کارا
نه بچه‌ها[ متأسفانه ] هیچ‌کدوم اینا بچه‌های من نیستنundefined

۲۱:۳۶

شمام احساس می‌کنید تازگیا‌ خیلی سرخوش شدم؟

۲۱:۳۸

یه لحظه دقت کن: تا حالا تو نمازت‌ به نفس افتادی؟

۶:۱۲

بهم بگو: نمازت‌ رو وقتی برق‌ها رفت شکستی؛ حین نماز، ترسیدی؟

۹:۳۲

بازارسال شده از 𝖬𝖾𝗆︎𝗈𝗋𝗂𝖾s.
thumbnail

۱۰:۲۰

داشتم جلوی آینه روسریم‌ رو می‌بستم که نگاهم رفت به گوشه‌ای، همونجا ثابت شد تا بتونم دقیق به موسیقی‌ای که پخش می‌شد گوش کنم:" ببین مادر ببین مادر ببین مادر زمستونهببین احوالمو که مثل موی تو پریشونهواسم رخت عزا تن کن همینجا شمع روشن کنکه امشب حال من عین شب شام غریبونهحدیثی آیه ای چیزی بخون مادر پریشونمپریشونم که اینجایی و از چشم تو پنهونمبغل وا کن واسه پروانه های پیرهنم شایدبتونم تیکه هامو توی آغوشت بچسبونمیه جوری گریه کن دنیا بفهمه مادرم اینجاستتو میدونی فقط که پلک های آخرم اینجاستصدای گریه هاتو میشنوم دستاتو میبینمبهم نزدیک شو نزدیک سنجاق سرم اینجاستجهان دیوونه ای بی دردسر میخواست من بودمکه اهل سوختن بودم که اهل ساختن بودمدلم میخواست از این لحظه های بی وزنیبه آغوش تو برگردم اگرچه بی بدن بودم...ببین مادر ببین مادر ببین مادر زمستونهببین احوالمو که مثل موی تو پریشونهواسم رخت عزا تن کن همینجا شمع روشن کنکه امشب حال من عین شب شام غریبونه."و وقتی دوباره به خودم نگاه کردم، شال‌ باز و صورت سرخ وچشم‌های عزا گرفته‌ام بهم نگاه می‌کرد.

۱۱:۴۷

Mohsen Chavoshi - Bi Badan (320).mp3

۰۴:۳۷-۱۰.۷۴ مگابایت

۱۴:۴۴