بله | کانال دنیا دادرسان و ماکان ( تبلیغ چنل )
عکس پروفایل دنیا دادرسان و ماکان ( تبلیغ چنل )د

دنیا دادرسان و ماکان ( تبلیغ چنل )

۲۱۸عضو
بچه ها اینجا دیگه هیچ‌گونه فعالیت نداره ادمین نداره خبر ها هم اینجا دیگه گذاشته نمیشهمیتونید لفت بدید undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۶:۵۵

@donyamacan این چنل undefined به کانال دوم منتقل شد undefined@donyamacannn

۷:۱۰

https://harfeto.timefriend.net/17251425219229
بچه ها اینقدر دلم براتون تنگ شده که نگو
ولی خب گفتم که بیام توی این چنل ناشناس و بزارم undefined
میشه کویر نشه ؟ 🥺
فقط رفع دلتنگی undefinedundefined
#مالک

۲۲:۱۶

thumbnail
۱ الهی من فدات شم گلبم
بیا درست کن عشقم ولی تو اون چنل undefinedundefined
@donya_jjjoo

۲
ژونننننن بتمن داریم تو چنل undefined
ولی محض اطلاعتون من برادر نیستم خواهرم گل undefined

۳ بعلهههههههههه undefinedundefined

۴
چشمممممم تو اون چنل عشقام

۲۳:۱۶

thumbnail
چشم بخداااااا چالش هم میزارم
حالا من فردا یا پس فردا تو اون چنل چالش میزارم اگه اونهایی که گفتن دنیا چالش بزار شرکت نکردن من
میرمممممممممممممم ها یعنی میرمممممممممممم
گهر میتونم اصلا ( یاد کلا قرمزی اوفتادم undefined ) undefined

۲۳:۲۱

thumbnail
۱ چشم حتما undefined

۲
ایدیتو تو ناشناس بزار برام
با این علامت ( @ )

۰:۲۴

thumbnail
🤍 اره اصلا میدونی چیه من دوستت ندارم 🤍
🤍چرا دست از سر این دختر بیچاره بر نمیداری ؟ 🤍
🤍 من بدون رهام نمیتونم 🤍
🤍 تو چه دختری هستی که هرشب عکستو تو بغل یه پسر دیگه تو اینستاگرام باید ببینم ؟🤍
🤍 خانوادت از غلط هایی که دخترشون میکن خبر دارن ؟ 🤍
🤍 تو که نمیخواستی بمونی چرا منو به خودت وابسته کردی عوضی ؟ 🤍
میخای بدونی بقیش چی میشه ؟ بیا اینجا undefinedundefinedundefinedhttps://rubika.ir/romanmacaniidonya

۱۴:۲۳

دنیا دادرسان و ماکان ( تبلیغ چنل )
پیام
چنل رمان ماکانی تو تلگرام
اگه بزنین undefined
رمان ماکانی
میاره
رمان ماکانی اولین دیدار توی تلگرام undefined

۲:۲۳

بازارسال شده از
@555555ggggggj
چنل ماکان

۱۲:۴۸

بازارسال شده از
@donyadadrasa
چنل دنیا
ولی هنوز توش فعالیتی نداریم

۱۲:۴۸

بازارسال شده از 𝓡𝓸𝓶𝓪𝓷 𝓶𝓪𝓬𝓪𝓷𝓲🧸🍫
#part106کم مونده بود برسیم به باغ که از استرس با پاهام روی کف ماشین ضرب گرفته بودم که یهو گرمی دستم رو احساس کردم نگاهی کردم دیدم امیر با لبخند دلنشینی دستم رو گرفته لبخندی بهش زدم که دستم رو بالا اورد و بوسه ای به دستم زدامیر: نگران نباش چرا انقد استرس داری خب!؟ من: نمیدونمممبالاخره رسیدیم باغ و همه بیرون بودن با اومدنمون همه ی نگاه ها سمت ما برگشت لباسای من یه شلوار کارگو پارچه ای و یه بلوز تا زانوم و لباسای امیر هم تقریبا مثل مال من بود رنگاشونم ست بودن مامان تا مارو دید اومد سمتمون و منم رفتم جلو و محکم بغلش کردم تقریبا سه چهار ماهی بود ندیده بودمشون بعد بغلمون داداش کوچیکه ام رو بغل کردم که دیدم بابا هم اومد اونم بغل کردم و کلی حرف زدیم و ابراز دلتنگی کردیم کل فامیل جمع شده بودن باغ امیر هم با همه سلام احوال پرسی کرد و بعدشم رفتیم پیش بقیه همه ی پسرخاله ها و پسردایی ها و دختر خاله ها و دختر دایی ها داشتن والیبال بازی میکردنمن: منم میخوام بازی کنممممامیر: واقعا؟ من: ارععععامیر: پس بریم منم میخوامبعدکلی بازی کردیم که اخرش پسرا برنده شدن من: حساب نیسسس اصلا چرا امیر باید با شما باشهداداش بزرگم: چون اونم پسرع یه چشم غره ای بهشون رفتم و بعدشم رفتم نشستم یه گوشه هرکی مشغول یه کاری بود تا شب کلی بازی کردیم هر نوع بازی و بعدش رفتیم خونه مامان اینا هرکی رفت اتاق خودش و من و امیر تنهایی تو نشیمن خوابیدیمامیر: میخواممن: چی!؟ امیر: دیروز که نزاشتی یه راند دیگه بریم الان میخواممن: میان میبیننامیر: نه نمیبینن

۱۹:۴۰

دنیا دادرسان و ماکان ( تبلیغ چنل )
#part106 کم مونده بود برسیم به باغ که از استرس با پاهام روی کف ماشین ضرب گرفته بودم که یهو گرمی دستم رو احساس کردم نگاهی کردم دیدم امیر با لبخند دلنشینی دستم رو گرفته لبخندی بهش زدم که دستم رو بالا اورد و بوسه ای به دستم زد امیر: نگران نباش چرا انقد استرس داری خب!؟ من: نمیدونممم بالاخره رسیدیم باغ و همه بیرون بودن با اومدنمون همه ی نگاه ها سمت ما برگشت لباسای من یه شلوار کارگو پارچه ای و یه بلوز تا زانوم و لباسای امیر هم تقریبا مثل مال من بود رنگاشونم ست بودن مامان تا مارو دید اومد سمتمون و منم رفتم جلو و محکم بغلش کردم تقریبا سه چهار ماهی بود ندیده بودمشون بعد بغلمون داداش کوچیکه ام رو بغل کردم که دیدم بابا هم اومد اونم بغل کردم و کلی حرف زدیم و ابراز دلتنگی کردیم کل فامیل جمع شده بودن باغ امیر هم با همه سلام احوال پرسی کرد و بعدشم رفتیم پیش بقیه همه ی پسرخاله ها و پسردایی ها و دختر خاله ها و دختر دایی ها داشتن والیبال بازی میکردن من: منم میخوام بازی کنمممم امیر: واقعا؟ من: ارعععع امیر: پس بریم منم میخوام بعدکلی بازی کردیم که اخرش پسرا برنده شدن من: حساب نیسسس اصلا چرا امیر باید با شما باشه داداش بزرگم: چون اونم پسرع یه چشم غره ای بهشون رفتم و بعدشم رفتم نشستم یه گوشه هرکی مشغول یه کاری بود تا شب کلی بازی کردیم هر نوع بازی و بعدش رفتیم خونه مامان اینا هرکی رفت اتاق خودش و من و امیر تنهایی تو نشیمن خوابیدیم امیر: میخوام من: چی!؟ امیر: دیروز که نزاشتی یه راند دیگه بریم الان میخوام من: میان میبینن امیر: نه نمیبینن
میشه لایک کنید دخملمونو 🥺

۱۹:۴۱

بازارسال شده از رمان ماکانی
سلاممم
یه رمان جدیدددددددددد اوردم براتون که هم ماکانی هم دنیایی

واقعیت من نمیخواستم این چنلو بزنم ولی چون که دوستام خیلییی اسرار کردن که بزنم
ولی اکثرا گفتن که چند تا خواننده دختر و پسر و قاطی کن رهامیر که اصلی هستن اون دختر هارو هم .......undefined

@Romanmacanii

۱۶:۵۳

بازارسال شده از رمان ماکانی
برای همین چنل یه نفر میخوام که توی نوشتن رمان ها بهم کمک کنه

@Romanmacanii
ایدیم 🥲undefined
@donya_511

۸:۵۲

بازارسال شده از
⎗⁂ 𝐇𝐈 𝐏𝐈𝐍𝐊 undefined🥎ꜛꜜ ᭄
⎗⁂ چ‍‌ال‍‌ش‍‌ دع‍‌ری‍‌م‍‌🥎undefined ꜛꜜ᭄
⎗⁂ ن‍‌وع‍‌ش‍‌:راندی🥎undefined ꜛꜜ᭄
⎗⁂ ج‍‌ای‍‌زه‍‌:سوپرایز🥎undefined ꜛꜜ᭄
⎗⁂ زم‍‌ان‍‌: ال‍‌ان‍‌ح‍‌🥎undefined ꜛꜜ᭄
⎗⁂ ظ‍‌رف‍‌ی‍‌ت‍‌: 5🥎undefined ꜛꜜ᭄
⎗⁂ ع‍‌ای‍‌دی‍‌م‍‌ ب‍‌رای‍‌ اس‍‌م‍‌ات‍‌ون‍‌🥎undefined ꜛꜜ᭄
@ghazal1236
⎗⁂ چ‍‌ن‍‌ل‍‌ پ‍‌ی‍‌ن‍‌ک‍‌م‍‌ون‍‌🥎undefined ꜛꜜ
@vdgvfdfggffgggggfgggdggg

۱۰:۲۵

بازارسال شده از رمان ماکانی
بزاریم لایک میکنید ؟

۱۴:۱۷

میشه لایک کنید undefined

۱۴:۲۶

بازارسال شده از 𝓡𝓸𝔃𝓮 𝓼𝓮𝓯𝓲𝓭..!🌘🤍
رز سفیدundefined🤍#پارت_بیست_یکمنیم ساعت بعدرایان:با صدای زنگ از رو تخت بلند شدم..سر درد شدیدی بهم دست داده بودرهام:از استرس دستام عرق کرده بود..یه دفعه در باز شد و با چهره ی خوابالو و کلافه ی رایان روبه رو شدمرایان:سلام داداشرهام:سس..سلام خوبیرایان:مرسی..چیزی شدهرهام:نه یعنی اره نه ببین میشه،،میشه یه لحظه بیام داخلرایان:آره بیا تورهام:رفتم و نشستم سمت کاناپهرایان:رهام چیزی شده؟؟چرا یه دفعه اومدی؟رهام:نه بابا چیزی نیست..نامزدت کو..تو این چند وقت ندیدمشرایان:هیچی کاری داشت رفت بیرون..چطور؟!رهام:مطمئنی؟؟دعواتون شده؟؟؟رایان:آره مطمئنم..قضیه‌ش طولانیهرهام:ببین من‌.من میخواستم یه چیزی بهت بگمرایان:رهام بگو دیگه جون به لب شدمرهام:فقط قول میدی آروم باشیرایان:خب بگوورهام:بب..ببین امیر بهم زنگ زد گفت..آخه چجوری بگم..امم.رایان:رهام میگی یا نهرهام:چرا چرا وایسا..ببین امیر اتفاقی نامزدتو دیده که تصادف کرده..فقط لطفا آروم باشرایان:انگار یه جرقه توی سرم ترکید..چ..چچچ..چی گفتی؟؟رهام:ببین چیزی نیست فقط آروم باشرایان:اشک از چشام سرازیر شد..رهام میفهمی چی داری میگی..اون کم خونی داره نباید اتفاقی براش بیفته..اگر خون زیادی از دست بده ممکنه...دیگه نمیتونستم ادامه بدم..رهام:رایان داداش تروخدا آروم باش..ایشالا که چیزی نمیشه..بلند شو بریم بیمارستان.امیر نامزدتو برده بیمارستان..توام اگه آروم باشی باهم میریمرایان:برو پایین الان آماده میشم میامرهام:باشهرایان:رفتم لباسامو عوض کنم دیدم لوازم آرایشیش گوشه ی اتاقه..نمیدونستم چیکار باید کنم‌..عذاب وجدانی که بهم وارد می‌شد حالمو بدتر می‌کرد.رهام:دیدم رایان داره میاد سمت ماشین..به امیر پیامک دادم گفتم که داریم میایمرایان:بریمرهام:مطمئنی میتونی بیای؟
میخوای به خانواده اش خبر بدی؟
رایان:رهام بریم‌..خانواده اش اصلا ایران نیستن تا جایی که من میدونم فقط تو ایران یه دونه دوست دارهرهام:خب بهش زنگ بزن اطلاع بدهرایان:اصلا حال ندارم..من میگیرم میدم تو بگورهام:باشه..
بعد از اینکه به نگین خانم اطلاع دادیم جلوی یه مغازه نگه داشتم برای رایان یکم خوراکی بگیرم اگه اونجا بمونه باید یه چی بخوره
رایان:کجا میری رهام؟؟رهام:برم یکم برات وسایل بگیرمرایان:ببین ول کن اصلا حال ندارم فقط برو نگران نگارمرهام:باشه حالا دو دیقه وایسارایان:نمیخوامم فقط بروورهام:باشه بابا آروم باشنیم ساعت بعدرهام: بلاخره رسیدیم بیمارستانرایان:آره من میرم داخل تو خودت بیارهام:نه وایسا باهم بریمرایان:باشه فقط بدورهام:بریم.رایان:با بی حالی و عصبانیت از ماشین پیاده شدم رو با رهام رفتیم داخلرهام:به امیر زنگ زدم رفتیم پیششونامیر:سلام بچه هارایان:سس..سلاام..نن..نگار کو..
بعد از گفتن اسمش افتادم
امیر:وای رهام چیکار کنیم اینورهام:نمیدونم داداش
رایان:منو ببرین پیش نگار..من میخوام ببینمش
امیر:داداش چی میگی بردنش(CCU)رهام:امیر باز گند زدی کهههرایان:دوباره اشک از چشام سرازیر شد..چی داری میگی تو..نگار کووووامیر:بغلش کردم و نشوندمش رو صندلیرایان:تروخدا نگارو برگردونیننن
اون بخاطر من رفته من نمیتونم ولش کنم
امیررایان بخدا تو مقصر نیستی..اتفاق بوده دیگهرایان:اگه..اگه من باهاش بد رفتار نمیکردم اون نمیرفترهام:تروخدا آروم باش همه چی درست میشه
داشتم رایانو دلداری میدادم که یه دفعه صدای نگین خانم اومد
پایان پارت بیست و یکمundefinedundefined#Elina

۱۳:۰۰

بازارسال شده از describe love
عشق را توصیف کن پارت سوم
مدلینگ تلماراد "
امیر "به سمت اتاق اقایی احمدی میرم 'لباسمو مرتب میکنم ی نفس عمیق میکشم 'در اتاقو میزنم وارد میشم 'سلام اقایی احمدی ساعد احمدی"با دیدن امیر بلند میشم 'به به خوش اومدید اقای مقاره منتظرتون بودمبفرمایید بشینید به سمت مبل راهنماییش میکنم 'امیر " مچکرم میشینمو منتظر شروع بحث میشم ' احمدی " خب خب بریم سر اصل مطلب اگر موافقیت امیر " بله بله بفرمایید احمدی " چرا مدلینگ ما رو برای شراکت انتخاب کردیداخه شما هم چهره به دل نشینی دارید هم بسیار خوش استایلید خیلی جاها تو هوا میزننتامیر " به حرفش خندم میگیره " اما خودمو جمع میکنم ی نیش خند ریز میزنم" اقا ساعد وسیله فانتزی یا شیرینی خوردنی یا اجناس تزعئنی نیستم که تو هوا بزنناما شرکت شما نمیدونم راستش شرکتتون

۱۵:۰۶