بله | کانال یادداشت های صبح
عکس پروفایل یادداشت های صبحی

یادداشت های صبح

۷۲عضو
خاطرات من در #اردوگاه_موصل۲قسمت ۲۰
شنبه ۱۳۹۸/۲/۱۴دکترحمیدرضاقنبری
اجازه بدهید از #حبیب_شریفات برایتان بنویسم. مردی که، پیش از اسارت، از مشاوران پرورشی در وزارت آموزش و پرورش بوده. و در طول ۶ سال اسارت خود در #اردوگاه_موصل۲ و ۱ سال در #اردوگاه_موصل۱ ، همواره دغدغه ی فرهنگی داشت و یک آن، از آن چند سال را در غفلت از این موصوع نگذراند. #حبیب_شریفات از دیار خوزستان آمده بود. «او» از نخستین نفراتی بود که به محض ورودم به #اردوگاه_موصل۲ در آبان ۱۳۶۶، با او آشنا شدم و برای همکاری با او در امور فرهنگی، به او دست یاری دادم. #حبیب_شریفات را در قامت #مسؤل_احکام و #مسؤل_نهضت_سوادآموزی اردوگاه، یافتم. از هم نشینی با او بسیار لذت می بردم. فعالیت های «او» مرا به یاد #استادقرائتی می انداخت که می گفت من مسؤل بی نمازها و بی سوادها هستم. #حبیب_شریفات ، را من #قرائتی #اردوگاه_موصل۲ می دانم، هم با «نماز» بچه ها کار داشت و برای آن برنامه ریزی می کرد و هم با «سواد» شان.!! امور احکام اردوگاه را «شورای روحانیت» مدیریت و هدایت می کرد. احکام، شامل مسائل مبتلابه و ضروریی بود که ما در شرایط اسارت لازم داشتیم و بر مبنای فتوای فقهی مراجع به خصوص حضرت امام خمینی باید نگارش و آموزش عمومی داده می شدند...از #حبیب_شریفات باز هم خواهم نوشتعضویت:https://ble.im/drhrgh41

۸:۰۷

thumbnail
#حبیب_شریفاتشب عملیات خیبرنفر سمت چپ
"او" در همان عملیات، اسیر شد !!
https://ble.im/drhrgh41

۱۴:۳۴

thumbnail
آزاده ی گرانقدر#حبیب_شریفاتاز راست - دوم
https://ble.im/drhrgh41

۱۴:۴۱

خاطرات من در #اردوگاه_موصل۲قسمت ۲۱
شنبه ۱۳۹۸/۳/۴دکترحمیدرضاقنبری
باز هم از #حبیب_شریفات برایتان بنویسم !همه ی لحظات "او" ، سرشار از لطف و کرامت به اسرا بود. دغدغه ی آموزش #احکام و #سوادآموزی ، در سراسر وجود آن مرد الهی موج می زد ! کلاس های #نهضت_سوادآموزی ، تمام اردوگاه را فرا گرفته بود. از کلاس اول تا پنجم دبستان !! برای بی سوادان و کم سوادان !پیش از آمدن کتابها توسط #صلیب همه ی کتابهای درسی، توسط یک تیم آموزشی تدوین شد. #محمدجواداسکافی و#سحرخیز در آن تیم شرکت داشتند. پس از کتاب های دروس ابتدایی، سراغ کتاب های علوم و ریاضی دوره سه ساله ی راهنمایی رفتند و آنها هم تدوین شدند. آن کتابها بعدا توسط #صلیب آمدند و کلاس ها جان و رونق و سرعت مضاعفی پیدا کرد. همان روزهای اولی که در آبان ۱۳۶۶ ، من به #اردوگاه_موصل۲ وارد شدم، در آن جمعیت انبوه اسرای ناشناس، #حبیب_شریفات را یافتم !! آن روزها، بتازگی ، کتاب های علوم و ریاضی دوره ی سه ساله ی راهنمایی و کتاب های اختصاصی دوره ی چهار ساله ی دبیرستان در رشته ی تجربی، شامل ریاضیات ، هندسه، مثلثات، فیزیک و شیمی توسط #صلیب آمده بودند ! #علی_اکبر_سراج هم به صحنه آمد و تألیف کتب بینش دینی هر ۴ سال دبیرستان را به عهده گرفت!! #ربی هم آمد! #عنایت_استادشریف با گروه خطاطان و نقاشان هم وارد میدان شدند !! کار، بسیار زیبا بود، من هم تصمیم گرفتم در زمینه ی آموزش دروس اختصاصی دوره ی چهارساله دبیرستان به اسرای مشتاق و داوطلب، #حبیب را یاری کنم....تا قسمت بعدعضویت :https://ble.im/drhrgh41

۱۳:۲۴

thumbnail
#حبیب_شریفات
undefinedاسطوره ی آزادگیundefined«استادقرائتی» #اردوگاه_موصل۲
https://ble.im/drhrgh41

۱۳:۲۶

thumbnail
آزاده ی گرانقدر#عنایت_استادشریف
خطاط و طراح در تألیف کتب درسی و ماهنامه ی «سفیر» #اردوگاه_موصل۲
https://ble.im/drhrgh41

۱۳:۲۹

thumbnail
ملاقاتشامگاه ۸ خرداد ۱۳۹۸، به همراه اساتید دانشگاه ها به ملاقات "آقا" رفتم. بر سر سفره ی افطار، ترجیح دادم ظرف غذایم را کنار بگذارم، گوشه ای بنشینم و فقط به "آقا" نگاه کنم. از برادران حفاظت تقاضا کردم مرا به رهبرم برسانند. تا لحظه ی ملاقات، یک عالم، غم های دلم را آماده کردم تا به او بگویم. کنارش نشستم، دستش را که بوسیدم، همه ی غم هایم رفتند!! دست آقا، که بر سر من روسیاه، برای نوازش، قرار داشت، گریه ام گرفت و فقط توانستم بگویم : « حضرت آقا، من در دوران دفاع مقدس، ۸ سال اسیر دشمن بودم‌». در کنار رهبرم، خدا را با تمام وجود، حس کردم....
https://ble.im/drhrgh41

۲۰:۲۰

خاطرات من در #اردوگاه_موصل۲ قسمت ۲۲
پنجشنبه ۱۳۹۸/۴/۶دکترحمیدرضاقنبری
برنامه های #نهضت_سوادآموزی اردوگاه، بیشتر بر کلاس های دبستان و تا حدودی، راهنمایی، تمرکز داشت و طرح و برنامه ی مشخص و متمرکزی برای دروس اختصاصی دوره ی دبیرستان، که کتاب هایش در رشته ی علوم تجربی، به تازگی توسط #صلیب دستمان رسیده بود، دیده نمی شد. برنامه و پیشنهاد خودم را برای اجرای کلاس ها و اداره ی آنها به سبک دبیرستان، به #حبیب_شریفات ارائه کردم. او به گرمی، استقبال کرد‌. به محض تصویب موضوع در #شورا ی اردوگاه، شدم معاون #حبیب_شریفات در بخش دبیرستان undefinedدست به کار شدم.همه ی پتانسیل و ظرفیت اردوگاه را در آموزش دروس، شناسایی، جذب و بکارگیری کردم. #علی_زارعی آمد و شیمی را به عهده گرفت. او هم اکنون، از پزشکان مطرح اعصاب و روان کشور می باشد. خودم به جز درس زیست شناسی، همه ی درس ها را تدریس می کردم !!undefinedآخر، من دیپلم ریاضی فیزیک بودم و زیست شناسی را بلد نبودم undefinedبرای زیست شناسی از برادران دیگر کمک گرفتم...ادامه می دهم...https://ble.im/drhrgh41

۱۷:۳۸

thumbnail
محله ی ۲۰۰۰ !! undefined
دکترحمیدرضاقنبریجمعه۱۳۹۸/۴/۷
در اوایل اسفند ۱۳۹۷، برای خدمت رسانی، همراه با گروه جهادی امام رضا (ع) سفر یک روزه ای به بندرعباس داشتم. در همان یک صبح تا شب، واقعیات و حقایقی را از مردم بی پناه، محروم و مستأصل محله ی ۲۰۰۰ آن شهر با تمام وجودم درک کردم. در دو مسجد امام رضا و اباالفضل، همه ی ۲۰۰ بیماری را که ویزیت کردم، بدون استثناء، سوء تغذیه داشتند !! از کم خونی مزمن رنج می بردند و با بیماری های طول کشیده ی درمان نشده، زندگی می کردند....حتما مرا در این قصه ی تلخ همراهی کنید undefinedundefinedhttps://ble.im/drhrgh41

۸:۳۳

thumbnail
محله ی ۲۰۰۰ !!قسمت دوم
دوشنبه۱۳۹۸/۴/۱۰دکترحمیدرضاقنبری
نسخه هایی که برای بیماران در دو مسجد امام رضا و ابالفضل نوشتم و مهر و امضا کردم، هرگز در داروخانه های بندرعباس، پیچیده نشدند !!؟ فقط داروهای محدودی که گروه جهادی آورده بود، توانستند درصد کمی از مشکلات درمانی را حل کنند. به امام جماعت مسجد ابالفضل(ع) جناب #جهانگیری گفتم، چرا مردم محله ی ۲۰۰۰ ، این قدر ضعیف، بی حال و رنگ پریده اند ؟! گفت : مردم اینجا گرسنه اند. بیشتر آنها در ۴۸ ساعت شاید یک وعده، تغذیه می شوند !! از خجالت، آب شدم...این قصه ی تلخ را پیگیری کنیدhttps://ble.im/drhrgh41

۴:۰۸

محله ی ۲۰۰۰ !!قسمت سوم
چهارشنبه۱۳۹۸/۴/۱۲دکترحمیدرضاقنبری
هفته ی گذشته، با جناب #جهانگیری تماس تلفنی داشتم. از محله شان و مشکلات مردم آنجا جویا شدم. می گفت : « معیشت، در محله ی ۲۰۰۰ بندرعباس، در حالت بحرانی و وضعیت قرمز است. خانواده های بسیاری، اینجا، اموراتشان با پول یارانه ی ماهیانه، می گذرد !! آنها بیشتر شبها، گرسنه می خوابند !! »گفتم : و شما هم فقط نظاره گر هستید ؟!و او پاسخ داد : « خیر !! از اردیبهشت امسال، شروع کردم. برای ماه مبارک رمضان، تعداد ۱۰ خانواده ی بسیار نیازمند را شناسایی کردم. اقلام اولیه و اساسی را نیز لیست کردم : یک کیسه ی ۱۰ کیلوگرمی برنج هندی، یک قوطی روغن ۵ کیلوگرمی، یک قوطی رب گوجه ی یک کیلوگرمی، یک کیلوگرم سویا و دو بسته ماکارونی. جمع هزینه ی خرید آنها هم حدود ۱۵۰ هزار تومان شد. بر آورد من این است که این اقلام، برای یک ماه، یک خانواده ی ۴ نفری را از گرسنگی دور می سازد. در ماه رمضان، تنها توانستم ۴ خانواده را از محله ی ۲۰۰۰ پوشش دهم...»خدای من !!undefinedیک مااااه !! undefinedیک خانواده !! undefinedفقط با ۱۵۰ هزار تومان ؟!! گرسنه نمی ماندundefinedباورم نمی شد!! یعنی اگر من، فقط یک (!) وعده ی غذای رستورانی را در ماه برای خانواده، حذف کنم، چند (!) خانواده، در محله ی ۲۰۰۰ بندرعباس، به مدت یکماه (!) گرسنه نمی مانند !!ادامه داردhttps://ble.im/drhrgh41

۱۸:۴۲

بازخوانی یک #خاطره
تابستان ١٣٥٨ #سفر_به_تهران_و_قم(بخش اول)
من يه جوون مؤمن انقلابی بودم.سال١٣٥٧ كه انقلاب به پيروزی رسيد، فقط ١٦ سالم بود! همه ی انقلابی بودنمو از جلسات قرآن مسجد داشتم :مسجد آية الله بهبهانی و #محمد_جواد_صفاریانسال تحصيلی ٥٨-١٣٥٧، كلاس سوم دبيرستان ( یازدهم ) بودم. ٥ ماه اولش، تموم ايران، اعتصاب و تعطيل بود.مدارس رو هم، ما به تعطيلی كشونديم!((اعتراض به حکومت فاسد پهلوی ))اهواز، از شهريور، حكومت نظامی شده بود. حكومت نظامی، يعنی همه ی قدرت سياسی شهر در دست فرماندار نظامی !! فرماندار نظامی هم ، از افسران ارشد ارتش شاهنشاهی !!! تانك ها و نفربرها و ادوات نظامی، شبانه روز، تو خیابونا و میدونا مستقر بودن!و سربازا و درجه دارا و افسرای ارتش، بااسلحه های گلن گدن كشيده، دراطراف ادوات نظامی شون، تابع فرامين فرماندار نظامی شون.تو اون شرايط، تجمع بالای ٢ نفرم ممنوع بود !! و رفت و شد از ٩ شب تا ٧ صبح قدغن !! با این همه، هر روز تظاهرات، و هر روز درگيری با مأمورا رو داشتیم. و هر روز شهيد می دادیم.منم روزا می رفتم تظاهرات، و شبا، رو پشت بوم خونه می رفتم، الله اكبر می گفتم.روز ورود امام، ١٢ بهمن اون سال، برا من هيجانی ترين روز انقلاب بود.اخبار لحظه به لحظه ورود امام و گزارش مسير حركت امام از فرودگاه مهرآباد تهران تا بهشت زهرا رو با رادیو پيگيری می كردم....تمام وجودم اشتياق ديدار امام شده بود!با خودم می گفتم هر طور شده بايد خودمو به رهبرم برسونم. تنها آرزوم شده بود :(( ديدن رهبرم ! ))تا فردادکتر قنبری، ۱۳۹۸/۱۱/۱۴https://ble.im/drhrgh41

۷:۳۵

بازخوانی یک #خاطره
تابستان ١٣٥٨ #سفر_به_تهران_و_قم(بخش دوم)
انقلاب، پيروز شد و مدارس باز شدند.از سال تحصيلی، ٤ ماه فقط مونده بود.انجمن اسلامی دبيرستان تشكيل شد.توی انجمن، با #شاهرخ_قره_حسنلو آشنا و دوست شدم، او بعدها شهید عملیات والفجر۱ شد undefinedundefinedعمده كار مون تو انجمن اسلامی، برپایی نماز ظهر و عصر، در حياط مدرسه و شركت در بحث های سياسی با هوادارای گروهكا برای تبلیغ ماهیت انقلاب بود.خرداد ١٣٥٨ كه امتحانا رو دادم، اشتياق خودمو برا ديدن امام، با پدرم مطرح كردم.منو به مادر حواله داد !!!از مادر خواستم كه با سفر من به تهران و قم موافقت كنه.مادرم، بدون چونه زدن موافقت كرد !!!هممممه چيز برا يك سفر رؤيايی و پرخاطره آماده شده بود.....بليط «یک نفره» به تهران تهيه كردم :روز دوشنبه ٤ تير ١٣٥٨ ساعت ٢ بعدازظهر،گاراژ « تی بی تی » فلکه ی ساعت اهواز.اتوبوس، سر ساعت حركت كرد، و ساعت ٦ صبح به تهران رسيد.مقصد اولم، فرودگاه مهرآباد بود !!!ساعت ٩ رسیدم فرودگاه.يك راست رفتم سراغ جايگاهی كه امام در ١٢ بهمن ۵۷ در اونجا مستقر شده بودند.همون جایی كه گروه سرود،" خمينی ای امام، خمینی ای امام "رو اجرا كرد.چقدر اشتياق داشتم !!میلی متر میلی متر، اون جاها رو با یک شوق و ذوق فراوونی نگاه می کردم.من، فیلم اون مکانا رو هم ندیده بودم. اون زمان، ما فقط رادیو داشتیم !!فرودگاه رو ترك كردم. نیت کردم :همراه اون مردم عاشقی که از فرودگاه تا بهشت زهرا، به دنبال امام دویدند، من هم همه ی اون مسیرو با «پای پیاده» برم، می خواستم حس کنم، نمی دونم به چه زبونی براتون بگم، می خواستم عاشقی رو تجربه کنم، «پای پياده»به سمت ميدون آزادی، از اونجا به طرف ميدون انقلاب، و رفتم تا ميدون امام حسين(ع) و میدون شهدا !!!به ميدون شهدا كه رسيدم توقف كردم.این میدون، قبل از کشتار ۱۷ شهریور ۵۷،ميدون #ژاله بوده !تا فردادکتر قنبری ۱۳۹۸/۱۱/۱۵https://ble.im/drhrgh41

۷:۲۶

باز خوانی یک #خاطره
تابستان ۱۳۵۸ #سفر_به_تهران_و_قم(بخش سوم)
شنيده بودم امام، مسيرحركتشون رو از مهرآباد تا بهشت زهرا، طوری تنظیم كرده بودند كه از ميدون #شهدا عبور كنند!(( در ميدان شهدای تهران، در ١٧ شهريور ١٣٥٧، هزاران نفر از انقلابيون مسلمان، هدف گلوله های رژيم پهلوی قرار گرفتند و از ميان آنها، قريب به ٤ هزار نفر به درجه شهادت رسيدند!! undefinedundefinedundefined))کنار ميدون ايستادم.و اولين بار برای شهدای انقلاب اشك ريختمundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedهنوز هم بعد از گذشت ۴۱ سال از اون حادثه، هر موقع از ميدون شهدا رد میشم، به چشمام التماس ميكنم كه برا ٤٠٠٠ شهيد انقلاب اسلامی، اشك بريزند !!!(( در #جمعه_سياه ١٧ شهريور١٣٥٧، رئيس جمهور وقت امريكا ( كارتر ) در ايران بسر می بردundefined undefinedundefined او با بالگرد بر فراز آسمان تهران، نظاره گر كشتار بی رحمانه ی مردم انقلابی و مسلمان، توسط مزدوران خود بود !! ))کم کم هوا داشت تاريك می شدبه يك مركز تلفن خونه، اطراف ميدون شهدا رفتم :(( آقا، اهواز ٢٩٢٣٥ رو برام بگيريد ))ماجرای اون روز رو تا شب، برا "ننه" تعريف كردم. مو به مو !!تحسين و تشويق "ننه"، مثل هميشه منو در ادامه ی راه در روزای بعد مصمم تر کردشبو رفتم یه مسافرخونه، تو خيابون ناصرخسرو !!صبح دوباره برگشتم ميدون شهداتصمیم داشتم ادامه ی مسير حركت امام رو هم مثل فرودگاه تا میدون شهدا، «پای پياده» برم :از ميدون شهدا به ميدون خراسون،و از اونجا به سمت جاده ی قم تا بهشت زهرا !!!بهشت زهرا كه رسيدم يك راست رفتم سراغ قطعه ی شهدا.....خدای من !!چه می بينم ؟!تا چشم کار می کرد مزار شهید بود...تفسير حرف امام رو با چشم خودم دیدم(( اين محمدرضای خبيث، مملكت ما را ويران كرد، درعوض قبرستان های ما را آباد كرد ))تو بهشت زهرا؛قطعه ی شهدا رو «مزار به مزار» رفتمدر تمام اون دقائق ؛ زيارت شهدا رو می خوندم :السلام عليكم يا اولياءالله و احباءهالسلام عليكم يا اصفياءالله و اوداءهيا ليتنی كنت معكممنِ نوجوانِ ١٦ ساله، از لابلای شهدا که رد می شدم، با خودم نجوا می کردم که ای کاش منم مثل این شهیدا، شهید می شدم !!تا فردادکترقنبری ۱۳۹۸/۱۱/۱۶https://ble.im/drhrgh41

۱۹:۱۴

thumbnail
این محمدرضای خبیث، مملکت ما را ویران کرد، و در عوض قبرستان های ما را آباد کرد !!https://ble.im/drhrgh41

۲۰:۰۴

بازخوانی یک #خاطره
تابستان ۱۳۵۸ #سفر_به_تهران_و_قم(بخش چهارم)
در بهشت زهرا؛به محل استقرار امام در ١٢ بهمن ١٣٥٧ رفتم.از ديدن اون محل، خیلی هيجان زده شده بودم و واقعا لذت بردم.آن چنان به محل تقریبی صندلی امام نگاهمو دوخته بودم، که تموم مطالبی که امام، اون روز در پشت میکروفون گفتند كلمه به كلمه برام مرور شد : undefinedundefined(( ای آقای شاه، ای ارتش، ای قوای مملكت، ما نمی خواهيم شما نوكر باشيد، ما ميخواهيم شما آقا باشيد! ))(( ما با سينما مخالف نيستيم، ما با تلويزيون مخالف نيستيم، ما با فحشا مخالفيم ))(( من به شما ملت جوان از دست داده تسليت عرض می كنم. من آمده ام كه در كنار ملت خود باشم و در كنار شما شهيد شوم! ))(( من دولت تعيين می كنم، من توی دهن اين دولت می زنم! ))اومدم كنار جاده، با اتوبوس به قم رفتم.تو اتوبوس شايد به اندازه ی ٥ دقيقه از شروع حركت، برام نگذشته بود كه یه دفعه، با صدای بلند راننده، وحشت زده بيدار شدم(( آقا پياده شو! رسيديم قم !!! ))خدا بهم رحم كرد كه بيدار شدم و الا تا اصفهان رفته بودم !! آخه اتوبوس تهران-اصفهان بوده که من از بهشت زهرا سوار اون شدم !!!قم، يك راست به یه مسافرخونه، اطراف حرم، رفتم. ساعاتی از شب گذشته بود، حيفم اومد زيارت حضرت معصومه رو از دست بدم، رفتم و برگشتم، بعدش، خوابيدم.شنيده بودم امام، هر روز تو فيضيه ملاقات دارند. ساعت ٩ صبح خودمو به فيضيه رسوندم...تا فردادکتر قنبری ۱۳۹۸/۱۱/۱۷https://ble.im/drhrgh41

۸:۰۶

thumbnail
این صدای انقلاب اسلامی ایران است
انقلاب ؛زندگی، نشاط و ایمان را به مردم برگرداند.ما امروز یک ملت زنده هستیم
https://ble.im/drhrgh41

۱۰:۲۳

باز خوانی یک #خاطره
تابستان ۱۳۵۸ #سفر_به_تهران_و_قم(بخش پنجم)
با هیجان و یه شوق و ذوق خاصی،به فیضیه رفتم...ساعت ٩ صبح، حياط مدرسه ی فيضيه پر جمعيت بود! منِ نوجوانِ ١٦ ساله، خودمو ميون جمعيت انداختم.دير رفته بودم.خدای من !!اين همه جمعيت، يعنی از ساعت چند اومده اند؟!هر چی تلاش كردم خودمو نزديك جايگاه برسونم نتونستم !! ای وای !!امام؛ ساعت ١٠ وارد جايگاه شدند.ای خدای بزرگ !!چهره ی امام را كه ديدم، گريه، امان منو بريده بود !!از فاصله ٣٠ متری نتونستم جلوتر برم.امام رو از نزدیک نتونستم ببینمتو اون حال، خودمو با داستان اویس قرنی، دلداری می دادم !!!اما من حداقل خوشبخت تر از اويس قرنی بودم !ا من به دیدار معشوقم رسيدم !!من تو اون سن و سال هم نمی خواستم عشق از دور به "ولی" داشته باشم هرگز !!می خواستم مزه "ولايت"را بچشم.....اويس هم ميدونست نزديك شدن به "ولی" عشقشو شعله ور می کنه و او رو عاشق تر !!!امامو می ديدم و در اوج هيجانِ لذت بودم.یه جوون انقلابی، به رهبرش رسيده بود !!و حاضر بود جونش رو براش بده !!یه انقلابی، با رهبرش زندگی می كنه!!اوه !!خدای من !!من به امام رسيدم،ديگه هرگز نمی خواستم ازش جدا شم !!نمی خواستم از «همه ی آرزوهام» جدا شم !!تا فردادکتر قنبری ۱۳۹۸/۱۱/۱۸https://ble.im/drhrgh41

۸:۰۶

بازخوانی یک #خاطره
تابستان ۱۳۵۸ #سفر_به_تهران_و_قم(بخش ششم)
صبح اولی که قم بودمبه فیضیه رفتم، امام رو هم دیدماما سير نديدم !!فاصله ام تا امام، ٣٠ متر بود امام، پس از يك ساعت، از جايگاه خارج شدند.آن روز تا شب،مثل مجنونا بودم؛واله !! شيدا !! سرگردان !!گويا مرا از سرچشمه زندگی جدا كرده اند! اصلا دست خودم نبودساعات طولانی، بی قراری داشتمناخود آگاه و بی امان گریه می کردمundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedامسالم کهیک افطار، مهمان ((حضرت آقا )) بودم،بعد از اونکه دست (( آقا )) را بوسیدم و ایشان هم دست مبارکش رو بر سر من کشید،بعد از ۴۰ سال، همون بی قراری، شیدایی و سرگردانی رو تجربه کردم همون حالو داشتم.....undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedبرنامه ی برگشتم رو عقب انداختمرفتم تلفنخونهحال و روز خودمو برا "ننه" توصيف كردم.(( ننه !! دیر رفتم، امامو سير نديدم! فاصله ام ٣٠ متر بود. ))"ننه" گفت بمون فردا زود برو !!صبح دوم،نماز رو اول وقت در حرم خوندم و بلافاصله به فيضيه رفتم.اونقدر پشت در ايستادم تا درو باز كردند.این بار رفتم رديف اول، چسبیده به جايگاه !!اون روز؛ بهترين روز عمر من بود!امام كه اومد، آتش به جانم زد !!تمام اون دقایقی كه امام ايستاده بود، اشك می ريختم، بلند بلند گريه می كردمو با چشمای خيس اشكم به چشما و دستای اون پيرمرد انقلابی نگا می كردم!!!دستای نازنينی که در حال سايه انداختن بر سر ما بود!!اون دو روز ؛ روزای سوم و چهارم شعبان بود.فردا بخش پایاندکتر قنبری ۱۳۹۸/۱۱/۱۹https://ble.im/drhrgh41

۱۷:۰۴

بازخوانی یک #خاطره
تابستان ۱۳۵۸ #سفر_به_تهران_و_قم(بخش پایانی)
ملاقات تمام شد. امام جایگاه را ترک کرد..از فیضیه اومدم بيرون،مست ملاقات بودم !!!كنار خيابون، از يه مغازه، كلوچه و شير خريدم. صبحانه !!! كنار اون مغازه، تو پیاده رو، شروع به خوردن كردم.لقمه ی اول بود، ديدم يه ماشین جيپ آهو با سرعت خيلی كم، درحال عبور از خيابونه و تعداد افراد اندكی هم در اطراف اون در حال دويدنن.از مغازه دار پرسيدم كی توی اون ماشينه؟تا مغازه دار گفت امام تو اون ماشینه !!مابقی خوراكیمو رها كردم.خودمو به ماشین امام رسوندم!امام رو صندلیِ كنار راننده نشسته بود، صندلی عقب هم، سرنشین نداشت !!!٢ - ٣ نفر از پشت سر، دنبال ماشین می دويدند؛٢ - ٣ نفر هم از سمت راننده.خودمو به كنار امام يعنی درِ سمت چپ و جلو رسوندم.یادم هست، یه مرد ميانسال خودشو رو كاپوت جلو رها كرده بود و در حالی كه به شدت گريه می كرد، اشك می ريخت، و به امام ابراز احساسات می كرد:(( آقا !! الهی من صدقه سرت شم! آقاجان !! الهی خودم، بچه هام، خونوادم فدات شيم! آقا !! قربونت بشم .....))تمام مسير رو در فاصله ی چند سانتی متری امام می دويدم !!(( تبسم های شيرين امام، در آن لحظاتدر اول جوانی امزندگی را برايم تفسير كرد !!آن روز،از پرتوهای بی نهايت نگاه نافذ امام، برای يك عمر، انرژی گرفتم. ))undefinedundefinedundefinedمن به تمامی اهدافم از سفر به تهران و قم رسيدمدکتر قنبری ۱۳۹۸/۱۱/۲۰https://ble.im/drhrgh41

۱۶:۴۸