بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
۱۲:۰۰
بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
۱۲:۰۰
بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
۱۲:۰۰
بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
۱۲:۰۰
بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
۱۲:۰۰
بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
۱۲:۰۰
بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
#سازمان_فرهنگی_هنری_شهرداری_تهران#مدیریت_فرهنگی_هنری_منطقه_۱۴#نهال_امید#رهبر_انقلاب
بله | ایتا | روبینو | آپارات | اینستاگرام | وبسایت @farhangsaraakhlagh
۱۲:۰۰
بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
۱۲:۰۰
بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
۱۲:۰۰
بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
۱۲:۰۰
بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
۱۲:۰۰
بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
۱۲:۰۰
بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
۱۲:۰۰
بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
۱۲:۰۰
بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
۱۲:۰۰
بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
۱۲:۰۰
بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
لحظههایی که یاد شهدا با امید به آینده گره خورد.
#نهال_امید#شهدای_ایران#مدیریت_فرهنگی_هنری_منطقه۱۴#سازمان_فرهنگی_هنری_شهرداری_تهران
بله | ایتا | روبینو | آپارات | اینستاگرام | وبسایت @farhangsaraakhlagh
۲۰:۳۰
بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
"نورِ کوچکِ امشب"
امشب، در دل سردردی که مثل مه غلیظی دور سرم پیچیده بود و سعی میکردم با آن کنار بیایم، جهان ناگهان پردهاش را کنار زد و صحنهای ناب پیش رویم گذاشت. همان گوشهی غرفهی کوچک، پردیس فرهنگی، کنار خیابانی که باد در آن فرمانروایی میکرد و چادرها و چراغها را بیوقفه به رقص میکشاند، پدری را دیدم با کیکی ساده اما گرم؛ گرم از عشق، از شوق، از دل. انگار تمام جهانش را در همین کیک کوچک گذاشته بود تا برای دخترکش تولدی بگیرد که مهمترین جشن دنیا باشد، حتی اگر وسط خیابان باشد.و ما، مهمانان تصادفی این تولد شدیم؛ مهمان جشن کوچکی که از کوچکبودنش بزرگتر بود. دخترک، کمحرف و خجالتی، درست شبیه نسیمی که از میان برگها رد میشود بیآنکه صدا کند. نگاهش، نگاه کسی بود که هنوز در حال یادگرفتنِ معنی دنیا است. باد اما بیرحم بازی میکرد؛ هر بار شمع را خاموش میکرد، هر بار نور را میبلعید. و من، دستهایم را دور شعله حلقه کردم؛ انگار میخواستم از کوچکترین نور جهان محافظت کنم.شمع بالاخره روشن ماند. او بالاخره فوتش کرد. و همان لحظه بود که سال تازهاش مثل قطرهای زلال روی صورت زندگی چکید. ناخودآگاه خم شدم و در نخستین ثانیهی ورودش به این «سالِ ناآزموده»، او را بغل کردم، محکم، از آن آغوشهایی که انگار جهان را برای یک بچه کمی امنتر، کمی قابلتحملتر میکند. صحنهای کوچک اما پر از معنا، پر از زندگی، پر از لحظههایی که اگر اسمشان را «معمولی» بگذاری، به آنها خیانت کردهای.امشب، کنار خیابانی شلوغ و بادزده، جشن تولدی کوچک برگزار شد؛ اما من فکر میکنم جهان برای چند ثانیه ایستاد تا نگاه کند. پدری با دستانی پر از مهر کیکی کوچک و دخترکی که آرام آرام دارد بزرگ میشود؛ و ما، رهگذران اتفاقیِ یکی از راستترین لحظههای زندگی بودیم.
و حالا… تولدت مبارک دختر کوچولویی که حتی اسمت را نمیدانم؛ اما برایت آرزوهایی دارم از جنس دریا، وسیع، شفاف، بیانتها. آرزوهایی که هر موجش تو را به روشناییهای بیشتری برساند.
از طرف همه ما مهمانانِ تصادفی و ناگهانی این تولد...
به قلم : روناک کوشکستانی
دبیر کانون داستان نویسی شاپرک کتابخانه ابن سینا مدیریت فرهنگی هنری منطقه۱۴
اردیبهشت۱۴۰۵
امشب، در دل سردردی که مثل مه غلیظی دور سرم پیچیده بود و سعی میکردم با آن کنار بیایم، جهان ناگهان پردهاش را کنار زد و صحنهای ناب پیش رویم گذاشت. همان گوشهی غرفهی کوچک، پردیس فرهنگی، کنار خیابانی که باد در آن فرمانروایی میکرد و چادرها و چراغها را بیوقفه به رقص میکشاند، پدری را دیدم با کیکی ساده اما گرم؛ گرم از عشق، از شوق، از دل. انگار تمام جهانش را در همین کیک کوچک گذاشته بود تا برای دخترکش تولدی بگیرد که مهمترین جشن دنیا باشد، حتی اگر وسط خیابان باشد.و ما، مهمانان تصادفی این تولد شدیم؛ مهمان جشن کوچکی که از کوچکبودنش بزرگتر بود. دخترک، کمحرف و خجالتی، درست شبیه نسیمی که از میان برگها رد میشود بیآنکه صدا کند. نگاهش، نگاه کسی بود که هنوز در حال یادگرفتنِ معنی دنیا است. باد اما بیرحم بازی میکرد؛ هر بار شمع را خاموش میکرد، هر بار نور را میبلعید. و من، دستهایم را دور شعله حلقه کردم؛ انگار میخواستم از کوچکترین نور جهان محافظت کنم.شمع بالاخره روشن ماند. او بالاخره فوتش کرد. و همان لحظه بود که سال تازهاش مثل قطرهای زلال روی صورت زندگی چکید. ناخودآگاه خم شدم و در نخستین ثانیهی ورودش به این «سالِ ناآزموده»، او را بغل کردم، محکم، از آن آغوشهایی که انگار جهان را برای یک بچه کمی امنتر، کمی قابلتحملتر میکند. صحنهای کوچک اما پر از معنا، پر از زندگی، پر از لحظههایی که اگر اسمشان را «معمولی» بگذاری، به آنها خیانت کردهای.امشب، کنار خیابانی شلوغ و بادزده، جشن تولدی کوچک برگزار شد؛ اما من فکر میکنم جهان برای چند ثانیه ایستاد تا نگاه کند. پدری با دستانی پر از مهر کیکی کوچک و دخترکی که آرام آرام دارد بزرگ میشود؛ و ما، رهگذران اتفاقیِ یکی از راستترین لحظههای زندگی بودیم.
و حالا… تولدت مبارک دختر کوچولویی که حتی اسمت را نمیدانم؛ اما برایت آرزوهایی دارم از جنس دریا، وسیع، شفاف، بیانتها. آرزوهایی که هر موجش تو را به روشناییهای بیشتری برساند.
از طرف همه ما مهمانانِ تصادفی و ناگهانی این تولد...
به قلم : روناک کوشکستانی
دبیر کانون داستان نویسی شاپرک کتابخانه ابن سینا مدیریت فرهنگی هنری منطقه۱۴
اردیبهشت۱۴۰۵
۷:۰۸
بازارسال شده از فرهنگسرای اخلاق
لالایی بر مزار گلهای سرخصدای ربنا و بوی نان تازه ....هر سال شروع ماه رمضان برای من و همسرم شادی خاصی به همراه دارد.امسال دهمین سال تولد بچه ها ،و پختن غذای مورد علاقه دخترها [ماکارانی] قرار هر ساله ما بود.می دانستم باز دعوا سر ته دیگ ماکارونی خُلق همه را تنگ می کند.و این مشاجره هر بار اتفاق می افتاد.اما با کمال تعجب امشب ته دیگ ماکارونی سوخت !!!!سفره ی افطار چیده شد و با صدای اذان و گرمای بخار چای دل به معبود دادیم.شوق افطار و جشن تولد سوختن غذا رو از یادمان بردجمع دو نفره ما با به دنیا آمدن دو قلوها رنگ بوی خاصی به زتدگیمان بخشیده بود.دو دختر!!!!دو فرشته که خدا هدیه صبرمان را به ما عطا کرده بود.دو قلوها در ماه مبارک به زندگی ما پا گذاشتند، و زندگی را برایمان مثل رنگین کمان رنگی کردند.و ما هر سال تولد آنها را به ماه قمری جشن می گرفتیم تا آن حس زیبا همیشه در ما زنده بماند .و اما امسال؛سوختن ته دیگ ماکارونی در شب تولد آنها بسیار عجیب بود .آنشب انگار همه چیز طور دیگری بود،سر ته دیگ نه بحثی شد و نه مشاجره ای ...تا جایی که میشد، بچه ها قسمتهای سوخته را جدا کردند و بعد از افطار همان ته دیگ های سوخته را برای شام خوردند و قرار شد بقیه غذا برای سحر بماند.نگاه های عاشقانه بین چشمهای دخترانم و برق شادی در چشمان همسرم چشمان من را هم ابری کرد .گویا با جشن تکلیف، آنها بزرگتر و خانم تر شده بودند.( امسال اولین سالی بود که آنها روزه می گرفتند).بعد از افطار و شستشوی ظرفها و آماده کردن سحری ،تقاضای عجیب هر دوشان خنده را به صورت من و پدرشان آورد،مامان امشب برامون لالایی می خونی ؟سرودی بر گرفته از رسوم ابا و اجدادی،آوایی مادرانه و عاشقانه !!!!!همسرم به همراه دخترانم به سفری دور رفتند و من در صورت آنها و دل خودم حس عجیبی را تجربه می کردم.سحرگاه هیچکدام نمی دانستیم زمان چند ساعت دیگر برایمان چه تقدیری رقم زده است.ساعت هفت صبح شنبه نهم ماه رمضان، دختر ها را روانه مدرسه کردم و پدرشان هم به محل کارش رفت.میانه صبح و ظهر بود که صدای مهیبی خانه را لرزاند....درب کابینت ها باز شد و چند لیوان با برخورد به کف آشپز خانه پودر شدند.خدای من،باز چه شده؟؟؟؟؟انگار تهدید دشمن برای حمله واقعی بود.باز تن زمین زیبای ما را لرزاندند،باز زمین ما را زخمی کردند،دلم هری ریخت و گواهی خبری تلخ را درونم حس کردم.چند دقیقه بعد صدای زنگ تلفن و ....ما ماندیم و یک دنیا حسرتما ماندیم و جای خالی دخترانمانما ماندیم و نگاه تلخ به ته دیگ ماکارونی بعد از آن روز.....و من ماندم و نوای لالایی که بعد از این باید بر مزار گلهای سرخ پرپرم بخوانم .به قلم ؛ مریم شکیبایی عضو کانون قلم آوران کتابخانه ابن سینا
۷:۰۸
با سلام و آرزوی سلامتی برای تمامی اعضای محترم کتابخانه ابن سینا و خانواده های محترم، به اطلاع می رسانم: با عنایت به شرایط ثبات نسبی وضعیت کشور و صرفه جویی منابع انرژی از روز شنبه به تاریخ ۲۶ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵ تا اطلاع ثانوی، تمامی بخش های کتابخانه ابن سینا اعم از امانت کتاب، مرجع، کودک و سالن های مطالعه خواهران و برادران، شنبه تا چهارشنبه از ساعت ۸ صبح الی ۱۷ عصر، روزهای پنجشنبه و جمعه از ساعت ۸ صبح الی ۱۲ ظهر فعال بوده و به مراجعین محترم خدمت رسانی می نماید.
۱۲:۴۶