۲۱:۱۸
۲۱:۲۰
۲۱:۲۰
۲۱:۲۱
۲۱:۲۸
۲۱:۲۸
۲۱:۲۹
۲۱:۴۰
۲۱:۴۰
۲۱:۴۰
اي شهيد…
اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود بر نشسته اي ، دستي بر آر و ما قبرستان نشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش.
شهيد سيد مرتضي آويني.
اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود بر نشسته اي ، دستي بر آر و ما قبرستان نشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش.
شهيد سيد مرتضي آويني.
۲۰:۴۴
••|

شهید غلامعلی پیچک وقتی بچه بود، بَستنیش رو از کوچه تو آستینش قایم میکرده که مبادا یکی از بچهها دلش بکشه!یه بستنیِ ساده
ولی ما هنوز به این بلوغ نرسیدیم که خوشبختیهامون رو جوری فریاد نزنیم که یه نفر آه و حسرت بکشه! بنا به صد دلیل، شاید کسی دلش میخواد ولی موقعیتِ داشتنش رو نداره..
شهید غلامعلی پیچک وقتی بچه بود، بَستنیش رو از کوچه تو آستینش قایم میکرده که مبادا یکی از بچهها دلش بکشه!یه بستنیِ ساده
ولی ما هنوز به این بلوغ نرسیدیم که خوشبختیهامون رو جوری فریاد نزنیم که یه نفر آه و حسرت بکشه! بنا به صد دلیل، شاید کسی دلش میخواد ولی موقعیتِ داشتنش رو نداره..
۲۰:۰۷
*وقتی برای اولین بار همسرتان را دیدید، آن هم بعد از خوابی که دیده بودید، واکنشتان چه بود؟ در اولین ملاقاتتان چه صحبتهایی رد و بدل شد؟ همان شب خواستگاری قرار شد با عبدالمهدی صحبت کنم. وقتی چشمم به ایشان افتاد تعجب کردم و حتی ترسیدم! طوری که یادم رفت سلام بدهم. یاد خوابم افتادم. او همان جوانی بود که شهید علمدار در خواب به من نشان داده بود. وقتی با آن حال نشستم، ایشان پرسید اتفاقی افتاده است؟ گفتم شما را در خواب همراه شهید علمدار دیدهام. خواب را که تعریف کردم عبدالمهدی شروع کرد به گریه کردن. گفتم چرا گریه میکنید؟ در کمال تعجب او هم از توسل خودش به شهید علمدار برای پیدا کردن همسری مؤمن و متدین برایم گفت. همسرم تعریف کرد: من و تعدادی از برادران بسیجی با هم به ساری رفته بودیم. علاقه زیادم به شهید علمدار بهانهای شد تا سر مزار ایشان برویم. با بچهها قرار گذاشتیم سری هم به منزل شهید علمدار بزنیم. رفتیم و وقتی به سر کوچه شهید رسیدیم متوجه شدیم که خانواده شهید علمدار کوچه را آب و جارو کردهاند و اسفند دود دادهاند و منتظر آمدن مهمان هستند. تعدادی از بچهها گفتند که برگردیم انگار منتظر آمدن مسافر کربلا هستند، اما من مخالفت کردم و گفتم ما که تا اینجا آمدهایم خب برویم و برای 10 دقیقه هم که شده مادر شهید را زیارت کنیم. رفته بودند و سراغ مادر شهید علمدار را گرفته و خواسته بودند تا 10 دقیقهای مهمان خانه شوند. مادر شهید علمدار با دیدن بچهها و همسرم گریه کرده و گفته بود من سه روز پیش با بچهها و عروسها بلیت گرفتیم تا به مشهد برویم. سید مجتبی به خواب من آمد و گفت که از راه دور مهمان دارم. به مسافرت نروید. عدهای میخواهند به منزل ما بیایند. مادر شهید استقبال گرمی از همسرم و دوستانش کرده بود. با گریه گفته بود شماها خیلی برایمان عزیزید. شما مهمانهای سید مجتبی هستید. در همان جلسه خواستگاری و بعد از آن همسرم خیلی از معجزههای این شهید برایم تعریف کرد. میگفت مادر شهید برایمان خاطرهای از فرزند شهیدش روایت کرد. مادر شهید علمدار گفته بود: من از سید مجتبی گله کردم که روز مادر است تو هم به من یک تبریکی بگو یک علامتی، چیزی که من هم دلخوش باشم به این روز. سید مجتبی در خواب مادرش گفته بود مادر جان! من همیشه در کنارت هستم و بعد دست مادر را بوسیده و یک انگشتری به دست مادرگذاشته بود. وقتی مادر از خواب بیدار شده بود انگشتر اهدایی شهید علمدار به مناسبت روز مادر در دستش بود. مادر شهید انگشتری را به همسرم نشان داده بود و همان جا هم ایشان از شهید علمدار همسری خوب میخواهند و کمی بعد هم به خواستگاری من میآیند.
۲۰:۱۰
شهید ابراهیم هادی: اي شهيد…
اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود بر نشسته اي ، دستي بر آر و ما قبرستان نشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش.
شهيد سيد مرتضي آويني.شهید ابراهیم هادی: کار خوبه برای خدا باشه...
به قول شهید هادی، مشکل ما اینه برای رضای همه کار میکنیم جز برای رضای خدا...
واسه همینه کارامون برکت نداره..
از حالا هر قدمی خواستی برداری،بگو خدا جون فقط برای رضای خودت
فقط و فقط لبخنـــد خودت...
اي آنكه بر كرانه ازلي و ابدي وجود بر نشسته اي ، دستي بر آر و ما قبرستان نشينان عادات سخيف را نيز از اين منجلاب بيرون كش.
شهيد سيد مرتضي آويني.شهید ابراهیم هادی: کار خوبه برای خدا باشه...
واسه همینه کارامون برکت نداره..
۲۰:۱۳