در این روزگارِ سخت، آنجا که قلم به دست میگیریم تا نگذاریم اصالت این خاک در غبار تحریف و زمان گم شود، آنجا که قصه ی دلاوری ها، رشادت ها را نگارش می كنيم، ما سربازان جبههی آگاهی هستیم.سلاحِ ما کلمات ماست و جوهر این قلم، ریشه در خونی دارد که پای شجرهی این تمدن ریخته شده تا حکمران روایت ايران عزيز خویش باشیم.
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۲:۵۵
#پويش_راوی
حمله قوم مغول زمان به روايت تصوير
یادتان میآید آن روزها که در نیمکتهای مدرسه، کتاب تاریخ را ورق میزدیم و با ناباوری از قساوت «مغول» میخواندیم؟ از روزگاری که کتابخانههای نیشابور و بغداد را به آتش کشیدند و جویبار دانش را با خون دانشمندان و مرکب کتابها گلآلود کردند؟ آن زمان گمان میکردیم بربریت، فصلی است که در غبار قرنهای دور جا مانده است.
اما امروز، ما در حال زندگی کردنِ فصلی تازه از همان تاریخ هستیم. نگاه کنید به این کاغذهای پاره و خاکآلود؛ اینها نه یادگاری از قرن هفتم هجری، که میراث علمی اساتید و نخبگان ما در دانشگاههای زیر آتش است. امروز «مغولان عصر مدرن» با بمبهای دقیق و تکنولوژیهای پیشرفته، همان ماموریتِ نیشابور و مرو را دنبال میکنند. ترور اندیشه و به بند کشیدن آگاهی.
حمله به ساحت دانشگاه، یعنی ترس از «قلم». وقتی دشمن به جای میدان جنگ، کتابخانه و آزمایشگاه را هدف میگیرد، یعنی از جوهر روان بر این کاغذها، بیش از باروت سلاحها میترسد. این اوراق پراکنده که در میان آوار دانشگاه میبینید، فشردهی سالها شبزندهداری، تحقیق و خوندل خوردن اساتیدی است که جرمی جز دانستن و ساختن ساحت علم نداشتند.
اما تاریخ، درس بزرگتری هم به ما داده است. مغولان آمدند، سوزاندند و کشتند، اما در نهایت، این فرهنگ و دانش ایرانی بود که بر اسب وحشی جهل آنها لگام زد. ما از زیر خاکسترِ کتابخانههای سوخته، نظامیهها و رصدخانهها را دوباره بنا کردیم.
اگر امروز کاغذهایمان زیر چکمهی ظالمان زمان (آمریکا و رژیم صهیونیستی) پاره میشود، ملالی نیست؛ چرا که علم ما نه بر کاغذ، که در جانِ این سرزمین ریشه دوانده است. این هجوم سراسیمه، نه از سر قدرت، که از سر استیصال دشمنی است که فروپاشیاش را در پیشرفت علمی ما میبیند.
شک نکنید که این غبار فرو خواهد نشست و باز هم این «قلم» است که بر تارک تاریخ خواهد درخشید. صبح فتح نزدیک است و پرچم این علم و آگاهی، به دست همین اساتید و دانشجویان، بر بلندای جهان برافراشته خواهد ماند.
#فاطمه_نجار
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
یادتان میآید آن روزها که در نیمکتهای مدرسه، کتاب تاریخ را ورق میزدیم و با ناباوری از قساوت «مغول» میخواندیم؟ از روزگاری که کتابخانههای نیشابور و بغداد را به آتش کشیدند و جویبار دانش را با خون دانشمندان و مرکب کتابها گلآلود کردند؟ آن زمان گمان میکردیم بربریت، فصلی است که در غبار قرنهای دور جا مانده است.
اما امروز، ما در حال زندگی کردنِ فصلی تازه از همان تاریخ هستیم. نگاه کنید به این کاغذهای پاره و خاکآلود؛ اینها نه یادگاری از قرن هفتم هجری، که میراث علمی اساتید و نخبگان ما در دانشگاههای زیر آتش است. امروز «مغولان عصر مدرن» با بمبهای دقیق و تکنولوژیهای پیشرفته، همان ماموریتِ نیشابور و مرو را دنبال میکنند. ترور اندیشه و به بند کشیدن آگاهی.
حمله به ساحت دانشگاه، یعنی ترس از «قلم». وقتی دشمن به جای میدان جنگ، کتابخانه و آزمایشگاه را هدف میگیرد، یعنی از جوهر روان بر این کاغذها، بیش از باروت سلاحها میترسد. این اوراق پراکنده که در میان آوار دانشگاه میبینید، فشردهی سالها شبزندهداری، تحقیق و خوندل خوردن اساتیدی است که جرمی جز دانستن و ساختن ساحت علم نداشتند.
اما تاریخ، درس بزرگتری هم به ما داده است. مغولان آمدند، سوزاندند و کشتند، اما در نهایت، این فرهنگ و دانش ایرانی بود که بر اسب وحشی جهل آنها لگام زد. ما از زیر خاکسترِ کتابخانههای سوخته، نظامیهها و رصدخانهها را دوباره بنا کردیم.
اگر امروز کاغذهایمان زیر چکمهی ظالمان زمان (آمریکا و رژیم صهیونیستی) پاره میشود، ملالی نیست؛ چرا که علم ما نه بر کاغذ، که در جانِ این سرزمین ریشه دوانده است. این هجوم سراسیمه، نه از سر قدرت، که از سر استیصال دشمنی است که فروپاشیاش را در پیشرفت علمی ما میبیند.
شک نکنید که این غبار فرو خواهد نشست و باز هم این «قلم» است که بر تارک تاریخ خواهد درخشید. صبح فتح نزدیک است و پرچم این علم و آگاهی، به دست همین اساتید و دانشجویان، بر بلندای جهان برافراشته خواهد ماند.
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۱۳:۴۹
#پويش_راوی
چشم در برابر چشم
سی و هشت شب گذشته است. سی و هشت شب که با وضو خوابیدهام؛ نه از سر عادت، از سر آمادگی. آمادگی برای روزی که شاید دیگر صبحی برایم نباشد. این روزها مرز میان شب و روز از میان رفته است. زمان دیگر مثل گذشته حرکت نمیکند؛ کش میآید، سنگین میشود و میان صدای خبرها و اضطرابها گم میشود.
وقتی میخوابم میدانم کسانی هستند که بیدارند. کسانی که پای لانچرها نشستهاند، در ایستهای بازرسی ایستادهاند، یا در سکوت آماده امدادرسانیاند. همین دانستن است که اجازه میدهد چشمهایم لحظهای بسته شود.
اما هر صبح که بیدار میشوم، خبر تازهای میرسد. دشمن متجاوز بار دیگر پا را از گلیم خود فراتر گذاشته است. باز هم انسانهایی بیگناه قربانی شدهاند. خبرها کوتاهاند، اما سنگینیشان بر سینه میماند.
در میان این تاریکی اما، روایت دیگری هم جریان دارد؛ روایت کسانی که در خط مقدم ایستادهاند. از رزمندگان پیشتاز عرصه مقاومت خبر میرسد. خبر پاسخ.
در چند ساعت گذشته، پاسخ ایران به تجاوز روز گذشته آمریکا و اسرائیل به برخی زیرساختهای کشور، چنین روایت میشود: پالایشگاه حیفا. تأسیسات گازی اِکسان، موبیل و شورون در حبشان امارات. پتروشیمی در الرویس امارات. پتروشیمی سیتره بحرین. و پتروشیمی شعیبه در کویت.
روایت کوتاه است، اما معنایش روشن است: چشم در برابر چشم.
در سرزمینی که نام حسین هنوز در حافظه مردم زنده است، پاسخ به تجاوز تنها یک شعار نیست؛ وعدهای است که دیر یا زود ادا میشود.
#مهدیه_دانائی
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
وقتی میخوابم میدانم کسانی هستند که بیدارند. کسانی که پای لانچرها نشستهاند، در ایستهای بازرسی ایستادهاند، یا در سکوت آماده امدادرسانیاند. همین دانستن است که اجازه میدهد چشمهایم لحظهای بسته شود.
اما هر صبح که بیدار میشوم، خبر تازهای میرسد. دشمن متجاوز بار دیگر پا را از گلیم خود فراتر گذاشته است. باز هم انسانهایی بیگناه قربانی شدهاند. خبرها کوتاهاند، اما سنگینیشان بر سینه میماند.
در میان این تاریکی اما، روایت دیگری هم جریان دارد؛ روایت کسانی که در خط مقدم ایستادهاند. از رزمندگان پیشتاز عرصه مقاومت خبر میرسد. خبر پاسخ.
در چند ساعت گذشته، پاسخ ایران به تجاوز روز گذشته آمریکا و اسرائیل به برخی زیرساختهای کشور، چنین روایت میشود: پالایشگاه حیفا. تأسیسات گازی اِکسان، موبیل و شورون در حبشان امارات. پتروشیمی در الرویس امارات. پتروشیمی سیتره بحرین. و پتروشیمی شعیبه در کویت.
روایت کوتاه است، اما معنایش روشن است: چشم در برابر چشم.
در سرزمینی که نام حسین هنوز در حافظه مردم زنده است، پاسخ به تجاوز تنها یک شعار نیست؛ وعدهای است که دیر یا زود ادا میشود.
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۱۵:۴۰
#پويش_راوی
#موشک_صورتی 
مردانی که نامشان لرزه بر اندام خصم میاندازد، در برابر خواسته دخترکی اینگونه رقیقالقلب و مهربانند.
همان روز اول که کلیپ دختر کوچکی که موشک صورتی میخواست، را دیدم، مطمئن بودم که تصویر موشک صورتی را هم خواهم دید. مگر ما خندههای کودکان در آغوش رهبرمان را ندیده بودیم؟ مگر تصویر جشن عبادت دختران و پروانهشدنشان گرد شمع وجودش از حافظهها پاک شده است؟ یادتان هست آقا در جمع خانوادههای شهدا برای طفلان درخواست پفک میکرد؟ یادتان هست دخترکی از رهبر بزرگ انقلاب، کلاهی صورتی درخواست کرد؟⚘️
راستی آن پسرک را یادتان هست که در میانه نماز به حاج قاسم گل سرخی هدیه میداد؟ یا درددلهای دختر شهید را با ژنرال پرآوازهمان و قربان صدقههای مرد میدان...
اینان مردان جبهه حقند که در برابر هیولاهای زشتصورت جزیرههای مخوف، که کودکان را قربانی طمع خود میکنند، ایستادهاند.
اینان تربیتیافتگان مکتب خمینی بزرگ و خامنهای شهید هستند، فرزندان همان مردی که در میدان نبرد مرحب را به زمین میزد و در خیبر را بر دوش میکشید، اما برای تماشای خندهای، بر زمین مینشست و طفلی را بر دوش میگرفت.
اینان ترجمه أَشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم هستند
تصور کنید، پاسداران پرسیدهاند: فرمانده امروز کجا را هدف قرار میدهیم؟و سید مجید پاسخ بدهد: فعلا این سطل رنگ را بگیرید، میخواهم به طلب دخترکی قلبهای سنگی مردم دنیا را نشانه بگیرم، با رمز مقدس یا رقیه سلامالله
ما که گفته بودیم، گر دخترکی پیش پدر ناز کند.
عموی زیبای رقیه مگر همان قهرمان میدان نبود که حرامیان از ترس اشاره ابرویش میگریختند؟
آری، قدرت ما در این است...
️این موشک صورتی نماد قدرت دختران ایرانی نیز هست، همانان که اشکها و لبخندهایشان چند روزی است خیابانها را قبضه کرده و باتریهای روحیه و انگیزه مردان میدان را شارژ میکند. حتما پرتعداد بودنشان را دیدهاید. حتما همراه کودکان آمدنشان را دیدهاید.حتما نترسیدنشان، رجزخواندنشان و شجاعتشان را دیدهاید... اینها همه موشکی صورتی رنگ میشود و با غرش توفنده سید مجیدها و حاجی زادهها و تهرانیمقدمها، کاخ ستم را بر سر اهریمن آوار میکند. 
پ.ن: حالا همه موشکا رنگاش پسرونهس، یکیشم به خوشآمد ما باشه
🩷
#مینا_یاری
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
مردانی که نامشان لرزه بر اندام خصم میاندازد، در برابر خواسته دخترکی اینگونه رقیقالقلب و مهربانند.
همان روز اول که کلیپ دختر کوچکی که موشک صورتی میخواست، را دیدم، مطمئن بودم که تصویر موشک صورتی را هم خواهم دید. مگر ما خندههای کودکان در آغوش رهبرمان را ندیده بودیم؟ مگر تصویر جشن عبادت دختران و پروانهشدنشان گرد شمع وجودش از حافظهها پاک شده است؟ یادتان هست آقا در جمع خانوادههای شهدا برای طفلان درخواست پفک میکرد؟ یادتان هست دخترکی از رهبر بزرگ انقلاب، کلاهی صورتی درخواست کرد؟⚘️
راستی آن پسرک را یادتان هست که در میانه نماز به حاج قاسم گل سرخی هدیه میداد؟ یا درددلهای دختر شهید را با ژنرال پرآوازهمان و قربان صدقههای مرد میدان...
اینان تربیتیافتگان مکتب خمینی بزرگ و خامنهای شهید هستند، فرزندان همان مردی که در میدان نبرد مرحب را به زمین میزد و در خیبر را بر دوش میکشید، اما برای تماشای خندهای، بر زمین مینشست و طفلی را بر دوش میگرفت.
اینان ترجمه أَشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم هستند
تصور کنید، پاسداران پرسیدهاند: فرمانده امروز کجا را هدف قرار میدهیم؟و سید مجید پاسخ بدهد: فعلا این سطل رنگ را بگیرید، میخواهم به طلب دخترکی قلبهای سنگی مردم دنیا را نشانه بگیرم، با رمز مقدس یا رقیه سلامالله
آری، قدرت ما در این است...
پ.ن: حالا همه موشکا رنگاش پسرونهس، یکیشم به خوشآمد ما باشه
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۱۵:۴۶
دیوارهایی که باید پناهِ خندههای کودکانه میشدند، زیر آتش استکباری فرو ریختند که زبانش جز باروت و منطقش جز کودککشی نیست. همان دستهای آلودهای که از واشنگتن تا تلاویو، ماشهی قساوت را میچکانند، چراغ این کلاسها را خاموش کردند تا دنیای روشن کودکان را به تاریکی آوار مبدل کنند.گواهی بر اینکه آنها حتی از مشق شب کودکان ما میهراسیدند.
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀
۱۶:۴۰
#پويش_راوی
بسمِ ربِّ المستضعفین
بچهها! بیایید... بیایید و این دو قاب را تماشا کنید. تصویر پایین، داغِ تازهی ماست و تصویر بالا، غیرتِ بیپایانمان.
وقتی رسیدیم، نفسمان در سینه حبس شد. ایستادیم میان آوارهای مدرسهای که روزی پناه خندههای کودکان این مرز و بوم بود. چشم گرداندیم میان تلمبار آهن و سنگ. خیره شدیم به سقفهایی که آوار شده بود روی دفترچههای نقاشی.
آدم دلش کباب میشود...
آه از نهادم بلند شد وقتی دیدم اینجا را زدهاند. از خودم پرسیدم: «آهای دنیای مدعی! آهای حقوق بشر! مگر اینجا اورانیوم غنی میکردند؟ مگر اینجا شهر موشکی بود؟ مگر اینجا فرماندهان عالیرتبه نظامی جلسه داشتند؟»
نه!اینجا فقط «الفبا» غنی میکردند. اینجا مخزن باروت نبود، مخزن رویاهای کوچک دانش آموزان دبستانی بود. ببینید! ببینید که زور دشمن بزدل به نیمکتهای چوبی و تختهسیاهها رسیده است.
آه ای هموطن! ای برادر و خواهرم! کاش اینجا بودی و میدیدی که کمکهای بشردوستانهی مدعیان آزادی، چطور به دست این بچهها رسیده است. به شکل ترکش، به شکل آوار، به شکل حسرت یک سقف امن.
بچهها! کمر راست کردیم. اشکی که برای آن نیمکتهای شکسته ریخته بودیم را پاک کردیم و گفتیم: «یا علی!». دست به دست هم دادیم تا به دنیا ثابت کنیم كه ای دشمن حقیر! هر جا را که بزنی، ما زیباتر، مستحکمتر و باشکوهتر از قبل میسازیم.
نگاه کنید به تصویر بالا...
بوی رنگ تازه میآید. بوی غیرت بچههای جهادی که با هر فرغون خاکی که جابهجا کردند، سیلی محکمی به صورت استکبار زدند. ما این مدرسه را دوباره روی پاهایش ایستاندیم تا به بچهها بگوییم: هیچکس نمیتواند آسمان آرزوهای شما را تیره کند.
ما میسازیم... تا آخرین آجر، تا آخرین نفس. این انتقام ماست؛ انتقامی از جنس نور، از جنس آگاهی، و از جنس عشقی که هیچ بمبی حریفش نمی شود .
ما باز هم میسازیم...



#ابراهيم_جعفری
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا

┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
بچهها! بیایید... بیایید و این دو قاب را تماشا کنید. تصویر پایین، داغِ تازهی ماست و تصویر بالا، غیرتِ بیپایانمان.
وقتی رسیدیم، نفسمان در سینه حبس شد. ایستادیم میان آوارهای مدرسهای که روزی پناه خندههای کودکان این مرز و بوم بود. چشم گرداندیم میان تلمبار آهن و سنگ. خیره شدیم به سقفهایی که آوار شده بود روی دفترچههای نقاشی.
آدم دلش کباب میشود...
نه!اینجا فقط «الفبا» غنی میکردند. اینجا مخزن باروت نبود، مخزن رویاهای کوچک دانش آموزان دبستانی بود. ببینید! ببینید که زور دشمن بزدل به نیمکتهای چوبی و تختهسیاهها رسیده است.
آه ای هموطن! ای برادر و خواهرم! کاش اینجا بودی و میدیدی که کمکهای بشردوستانهی مدعیان آزادی، چطور به دست این بچهها رسیده است. به شکل ترکش، به شکل آوار، به شکل حسرت یک سقف امن.
بچهها! کمر راست کردیم. اشکی که برای آن نیمکتهای شکسته ریخته بودیم را پاک کردیم و گفتیم: «یا علی!». دست به دست هم دادیم تا به دنیا ثابت کنیم كه ای دشمن حقیر! هر جا را که بزنی، ما زیباتر، مستحکمتر و باشکوهتر از قبل میسازیم.
نگاه کنید به تصویر بالا...
بوی رنگ تازه میآید. بوی غیرت بچههای جهادی که با هر فرغون خاکی که جابهجا کردند، سیلی محکمی به صورت استکبار زدند. ما این مدرسه را دوباره روی پاهایش ایستاندیم تا به بچهها بگوییم: هیچکس نمیتواند آسمان آرزوهای شما را تیره کند.
ما میسازیم... تا آخرین آجر، تا آخرین نفس. این انتقام ماست؛ انتقامی از جنس نور، از جنس آگاهی، و از جنس عشقی که هیچ بمبی حریفش نمی شود .
ما باز هم میسازیم...
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀
۱۶:۴۶
هیچ چیز مثل قبل نیست،
بیشتر از قبل است...
رفته بودم خرید کنم، شلوغ بود و در ترافیک خودم را به هایپرمارکت رساندم. به عادت همیشگی که همین بیرون آمدن و نگاه کردن به اجناس را تفریح حساب میکنم، خواستم دقایقی، ذهن و قلبم را از غم و رنج این روزها پرت کنم.گمان میکردم شاید نسبت به قبل وسایل کمتر باشد و مردم کمتر حضور داشته باشند و برخی با شدت بیشتری خرید کنند.میبینم یک خانمی آمده در این اوضاع وسایل زینتی میخرد!دیگری قاشق و قابلمهها را قیمت میگیرد.در دل با خود میگفتم: خواهر خوبم! مردم دنیا اگر میدانستند وسط جنگ جهانی، بانوی ایرانی با آرامش کامل، تیپ زده و رفته هایپرمارکت قاشق بخرد! قالب تهی میکردند!غرب نمیتواند این تفکر را هضم کند، میگوید: بترس، فرار کن، آرایش جنگی بگیر نه اینکه آرایش جنگی !با خود میگویم یعنی در خانهاش چند قاشق و چنگال نیست که در این شرایط آمده این وسایل را تهیه کند؟از شما چه پنهان خندهام میگیرد.دیگری گلدانها را نگاه میکند.بقیه مردم هم در حد خوراکیهای روزانه خرید میکنند و همه چیز هم کامل موجود هست و ما بیست و شش روز است که در یکی از مؤثرترین جنگهای تاریخی هستیم.از آن مهمتر، آدمهایی که از کنار هم رد میشوند، به هم لبخند میزنند. متصدیهای فروشگاه هم خوشبرخوردتر از قبل هستند.
هیچ چیز مثل قبل نیست، چون بیشتر از قبل است...
در حالی که ما در جنگیم. جنگی به وسعت جهان.جنگی که یک طرفش ما هستیم و یک طرف ابرقدرتهای مشرک و ظالمی که تنها آوردن نامشان بر تن کشورهای مدعی جهانی اولی بودن لرزه میاندازد.
مردم اما آرام، مهربانتر و رئوفتر از قبل، متحدتر.سرداران سلحشور ما، محکم و استوار و شجاع.ما همدل شدهایم، خیلی بیشتر از قبل، همه کمک میکنند. فاصلهها کمتر شده و یکصدا با عقاید مختلف دلمان برای ایرانمان میتپد. این خاصیت اتحاد، بزرگترین نقطه قوت ماست.جایی نمیرویم، مهاجرت نمیکنیم و همه ماندهایم.اگر از روانشناسهای فرویدخوانده بپرسید، میگویند در شرایط جنگی تابآوری کم میشود، طاقت کم میشود، مردم پرخاشگر میشوند.اگر از سیاستخواندههای مارکسی و وبری بپرسید، میگویند مردم در جنگ از ترس قحطی و گرسنگی از دست مي روند !
اما مردم فهیم ما، مردم پخته ما، این ملت برآمده از تاریخی کهن و تمدنی بزرگ، جهان را تحت تأثیر قرار داده، امت بزرگ جهان اسلام را متحد کرده و دلهای آزادگان جهان را خشنود ساخته است.
بنیانهای فکری این ملت بزرگ که یک بالش تفکر عمیق شیعه است و بال دیگرش تمدن ایرانی، آن را بیبدیل ساخته، آن را الگو قرار داده و آن را پرندهای افسانهای ساخته است.
ما اينجا هستيم، در ايران پهناور، جنگ است. #زندگی_در_جریان_است#ما_پیروزیم 



فاطمه نجار
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
بیشتر از قبل است...
رفته بودم خرید کنم، شلوغ بود و در ترافیک خودم را به هایپرمارکت رساندم. به عادت همیشگی که همین بیرون آمدن و نگاه کردن به اجناس را تفریح حساب میکنم، خواستم دقایقی، ذهن و قلبم را از غم و رنج این روزها پرت کنم.گمان میکردم شاید نسبت به قبل وسایل کمتر باشد و مردم کمتر حضور داشته باشند و برخی با شدت بیشتری خرید کنند.میبینم یک خانمی آمده در این اوضاع وسایل زینتی میخرد!دیگری قاشق و قابلمهها را قیمت میگیرد.در دل با خود میگفتم: خواهر خوبم! مردم دنیا اگر میدانستند وسط جنگ جهانی، بانوی ایرانی با آرامش کامل، تیپ زده و رفته هایپرمارکت قاشق بخرد! قالب تهی میکردند!غرب نمیتواند این تفکر را هضم کند، میگوید: بترس، فرار کن، آرایش جنگی بگیر نه اینکه آرایش جنگی !با خود میگویم یعنی در خانهاش چند قاشق و چنگال نیست که در این شرایط آمده این وسایل را تهیه کند؟از شما چه پنهان خندهام میگیرد.دیگری گلدانها را نگاه میکند.بقیه مردم هم در حد خوراکیهای روزانه خرید میکنند و همه چیز هم کامل موجود هست و ما بیست و شش روز است که در یکی از مؤثرترین جنگهای تاریخی هستیم.از آن مهمتر، آدمهایی که از کنار هم رد میشوند، به هم لبخند میزنند. متصدیهای فروشگاه هم خوشبرخوردتر از قبل هستند.
هیچ چیز مثل قبل نیست، چون بیشتر از قبل است...
در حالی که ما در جنگیم. جنگی به وسعت جهان.جنگی که یک طرفش ما هستیم و یک طرف ابرقدرتهای مشرک و ظالمی که تنها آوردن نامشان بر تن کشورهای مدعی جهانی اولی بودن لرزه میاندازد.
مردم اما آرام، مهربانتر و رئوفتر از قبل، متحدتر.سرداران سلحشور ما، محکم و استوار و شجاع.ما همدل شدهایم، خیلی بیشتر از قبل، همه کمک میکنند. فاصلهها کمتر شده و یکصدا با عقاید مختلف دلمان برای ایرانمان میتپد. این خاصیت اتحاد، بزرگترین نقطه قوت ماست.جایی نمیرویم، مهاجرت نمیکنیم و همه ماندهایم.اگر از روانشناسهای فرویدخوانده بپرسید، میگویند در شرایط جنگی تابآوری کم میشود، طاقت کم میشود، مردم پرخاشگر میشوند.اگر از سیاستخواندههای مارکسی و وبری بپرسید، میگویند مردم در جنگ از ترس قحطی و گرسنگی از دست مي روند !
اما مردم فهیم ما، مردم پخته ما، این ملت برآمده از تاریخی کهن و تمدنی بزرگ، جهان را تحت تأثیر قرار داده، امت بزرگ جهان اسلام را متحد کرده و دلهای آزادگان جهان را خشنود ساخته است.
بنیانهای فکری این ملت بزرگ که یک بالش تفکر عمیق شیعه است و بال دیگرش تمدن ایرانی، آن را بیبدیل ساخته، آن را الگو قرار داده و آن را پرندهای افسانهای ساخته است.
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۱:۵۴
كانون فرهنگی اسرا برگزار میکند :

پویش (( راوی )) 

با موضوع:روایتگری از جنگ رمضان
این پویش فرصتی است برای ثبت خاطرهها، تجربهها و نگاههای ناب شما به روایتهای مقاومت و ایستادگی.
مهلت ارسال آثار:تا ١٨ اردیبهشت ۱۴۰۵
مشخصات آثار ارسالی:
تعداد کلمات: حداقل ٨٠٠ کلمه و حداکثر ٢٥٠٠ کلمه
هر شرکتکننده فقط میتواند یک اثر ارسال کند
اثر ارسالی نباید پیشتر در کتاب، نشریه کاغذی یا الکترونیکی چاپ و منتشر شده باشد
آثار ارسالی باید در قالب فایل ورد و با فونت ۱۴ Bnazanin باشد
درج اطلاعات کامل شامل: نام، نام خانوادگی، شماره تماس در انتهای فایل الزامی است.
آثار منتخب پویش در قالب مجموعه کتاب های ارزشمند با نام نويسنگان به چاپ خواهند رسید.
ارسال آثار در پیامرسان بله :
@esragroup#روایت_نویسی#حکمرانی_روایت#پويش_راوی#کانون_فرهنگی_اسرا 
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
۱۱:۲۴
كانون فرهنگی اسرا | حکمرانی روایت
كانون فرهنگی اسرا برگزار میکند : 
پویش (( راوی )) 
با موضوع: روایتگری از جنگ رمضان
این پویش فرصتی است برای ثبت خاطرهها، تجربهها و نگاههای ناب شما به روایتهای مقاومت و ایستادگی.
مهلت ارسال آثار: تا ١٨ اردیبهشت ۱۴۰۵
مشخصات آثار ارسالی:
تعداد کلمات: حداقل ٨٠٠ کلمه و حداکثر ٢٥٠٠ کلمه
هر شرکتکننده فقط میتواند یک اثر ارسال کند
اثر ارسالی نباید پیشتر در کتاب، نشریه کاغذی یا الکترونیکی چاپ و منتشر شده باشد
آثار ارسالی باید در قالب فایل ورد و با فونت ۱۴ Bnazanin باشد
درج اطلاعات کامل شامل: نام، نام خانوادگی، شماره تماس در انتهای فایل الزامی است.
آثار منتخب پویش در قالب مجموعه کتاب های ارزشمند با نام نويسنگان به چاپ خواهند رسید.
ارسال آثار در پیامرسان بله :
@esragroup #روایت_نویسی #حکمرانی_روایت #پويش_راوی #کانون_فرهنگی_اسرا 
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄ https://ble.ir/Esragroup1405
"پيشنهاد برای مجله" كليك فرماييد
۱۵:۴۷
#پويش_راویقصهی ما به «سر» رسید
(به ياد شهید پرویز ضرونی و شهید جواد ضرونی)
دایی جواد توی آمبولانس، در مسیر بیمارستان به شهادت رسیده بود؛ ولی داییپرویز در دم شهید شده بود.
سرگردان، به سمت محل شهادت حرکت کردم. گفتند: «برگرد، پیکر شهید پرویز معراجالشهداست.» نیمهراه برگشتم به سمت خیابان بهشت و معراجالشهدای شهر تهران. حدس میزدم آنجا نباشد. دوباره تلفن زنگ خورد؛ گفتند: «پیکر شهید معراج شهدای بهشتزهرا (س) است.»
سرگردان؛ شهر را، گلزار را، معراج را میگشتیم. ناخودآگاه یکی از شعرهایی که زیاد میخواند را زمزمه میکردم:
«کجایید ای شهیدان خدایی... بلاجویان دشت کربلایی...گلی گم کردهام میجویم او را... به هر گل میرسم میبویم او را...»
وقتی برای شناسایی رسیدم، گفتند: «شما نه! بگویید یک مرد بیاید. پیکر را تحویل خانم نمیدهیم. ۱۷ پیکر مجهولالهویه اینجاست؛ نمیتوانم ۱۷ جسد متلاشی را جلوی چشم شما بگذارم خانم!»
گفتم: «کسی از خانوادهمان اینجا نیست؛ تا برسند معلوم نیست چقدر طول بکشد.» اصرار کردند که نمیشود. خانمی از پرسنل آنجا، تنهایی و اصرار مرا دید و گفت: «بیا؛ آقای بیاتی داخل است، هیچوقت دست خالی خانواده شهدا را رد نمیکند. الحمدلله به خودت مسلط هستی، شاید اجازه دادند...»
آقای بیاتی که هماستانی و همزبان ما درآمد، گفت: «با من بیا.» به پیکرها رسیدیم. پیکرها زیاد بودند ولی هفدهتایشان مجهولالهویه بودند.
کدها را بین خودشان خواندند؛ گفتم: «شهید ما کد ۱۷۴۹ است.» گفتند: «از کجا میگویی؟ شهدا مجهولالهویه هستند.» گفتم: «میدانم! حکمتی دارد. شما که میخواهید پیکرها را ببینم. اول کد ۱۷۴۹ را نشانم بدهید.»
کاور پیکر کد ۱۷۴۹ را بهعنوان اولین پیکر آوردند نزدیک و باز کردند. اول دست چپش را نشانم دادند؛ انگشتهایش را دیدم، شناختم. برای اطمینان گفتم: «صورتش را ببینم.»گفتند: «نمیشود خانم.»
پهلوی راستش را دیدم... باز بود... پاره بود... داییپرویز جوانیاش را در هیئت متوسلین حضرت زهرا (س) گذرانده بود.
گفتم: «صورتش را باز کنید!» صورتش را با اصرار باز کردند و باز...
قصهی ما به سر رسید.
گلویش بریده بود و سر و صورتش خیلی مجروح بود. خودش بود؛ درست همانطوری که همیشه برای هم آرزو میکردیم:«شهادت بیسر در راه حسین (ع)»
قربان گلوی بریدهات بروم...
عاطفه امرایی
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا🌸🍃
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
(به ياد شهید پرویز ضرونی و شهید جواد ضرونی)
دایی جواد توی آمبولانس، در مسیر بیمارستان به شهادت رسیده بود؛ ولی داییپرویز در دم شهید شده بود.
سرگردان، به سمت محل شهادت حرکت کردم. گفتند: «برگرد، پیکر شهید پرویز معراجالشهداست.» نیمهراه برگشتم به سمت خیابان بهشت و معراجالشهدای شهر تهران. حدس میزدم آنجا نباشد. دوباره تلفن زنگ خورد؛ گفتند: «پیکر شهید معراج شهدای بهشتزهرا (س) است.»
سرگردان؛ شهر را، گلزار را، معراج را میگشتیم. ناخودآگاه یکی از شعرهایی که زیاد میخواند را زمزمه میکردم:
وقتی برای شناسایی رسیدم، گفتند: «شما نه! بگویید یک مرد بیاید. پیکر را تحویل خانم نمیدهیم. ۱۷ پیکر مجهولالهویه اینجاست؛ نمیتوانم ۱۷ جسد متلاشی را جلوی چشم شما بگذارم خانم!»
گفتم: «کسی از خانوادهمان اینجا نیست؛ تا برسند معلوم نیست چقدر طول بکشد.» اصرار کردند که نمیشود. خانمی از پرسنل آنجا، تنهایی و اصرار مرا دید و گفت: «بیا؛ آقای بیاتی داخل است، هیچوقت دست خالی خانواده شهدا را رد نمیکند. الحمدلله به خودت مسلط هستی، شاید اجازه دادند...»
آقای بیاتی که هماستانی و همزبان ما درآمد، گفت: «با من بیا.» به پیکرها رسیدیم. پیکرها زیاد بودند ولی هفدهتایشان مجهولالهویه بودند.
کدها را بین خودشان خواندند؛ گفتم: «شهید ما کد ۱۷۴۹ است.» گفتند: «از کجا میگویی؟ شهدا مجهولالهویه هستند.» گفتم: «میدانم! حکمتی دارد. شما که میخواهید پیکرها را ببینم. اول کد ۱۷۴۹ را نشانم بدهید.»
کاور پیکر کد ۱۷۴۹ را بهعنوان اولین پیکر آوردند نزدیک و باز کردند. اول دست چپش را نشانم دادند؛ انگشتهایش را دیدم، شناختم. برای اطمینان گفتم: «صورتش را ببینم.»گفتند: «نمیشود خانم.»
پهلوی راستش را دیدم... باز بود... پاره بود... داییپرویز جوانیاش را در هیئت متوسلین حضرت زهرا (س) گذرانده بود.
گفتم: «صورتش را باز کنید!» صورتش را با اصرار باز کردند و باز...
گلویش بریده بود و سر و صورتش خیلی مجروح بود. خودش بود؛ درست همانطوری که همیشه برای هم آرزو میکردیم:«شهادت بیسر در راه حسین (ع)»
قربان گلوی بریدهات بروم...
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا🌸🍃
┄┅┅┅❀
۱۲:۲۱
#پويش_راوی
روایت خیابان
شب روی شهر نشسته بود، اما خیابان هنوز بیدار بود. نور زرد یک چراغ کوچک روی میز افتاده بود و دایرهای از روشنایی میان تاریکی ساخته بود، درست وسط همهمهی خیابان. آدمها میآمدند و میرفتند؛ بعضی مکث میکردند، بعضی آرام نگاه میکردند.
پشت آن میز ساده، زنی نشسته بود با یک چرخ خیاطی. دستهایش آرام اما مصمم حرکت میکردند. پارچهی سهرنگ ایران زیر سوزن چرخ جلو میرفت: سبز، سفید، قرمز... هر بار که سوزن بالا و پایین میرفت، انگار تکهای از دل این شهر به هم دوخته میشد.
چراغ کوچکی بالای سرش آویزان بود و نورش مستقیم روی پرچم میریخت؛ انگار که آن پارچه فقط یک پارچه نبود، بلکه قصهای بود که باید کامل میشد.
مردم دور میز جمع شده بودند. دستی کمک میداد، دستی پارچه را نگه میداشت، کودکی با کنجکاوی نگاه میکرد. خیابان برای لحظهای شبیه کارگاهی کوچک از امید شده بود.
میان صدای آرام چرخ خیاطی، یاد روزهایی زنده میشد که در تاریخ این سرزمین نوشته شدهاند... روزهایی که پشت جبههها هم سنگر بود. آن زمان هم دستهایی بودند که لباس میدوختند، نان میپختند، پرچم آماده میکردند؛ بیهیاهو اما محکم.
حالا سالها گذشته، اما انگار همان روایت هنوز در رگهای این شهر جریان دارد. جنگ دوباره تکرار شده و این زن، با چرخ خیاطیاش در خیابان نشسته و بیآنکه سخنرانی کند، بیآنکه شعاری بدهد، فقط میدوزد.
و آنجا، زیر نور یک چراغ ساده، حقیقتی آرام اما بزرگ شکل میگیرد:«زنان این سرزمین فقط تماشاگر میدان نیستند... زنان ما روایتگر میدان خیاباناند.»
آنها با دستهایشان، با صبوریشان، با کارهای کوچکی که بوی ایستادگی میدهد، قصهی شهر را مینویسند؛ قصهای که نه در کتابها، که در همین خیابانها، در نور یک چراغ ساده و صدای آرام یک چرخ خیاطی روایت میشود.
مهتا صانعی
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
شب روی شهر نشسته بود، اما خیابان هنوز بیدار بود. نور زرد یک چراغ کوچک روی میز افتاده بود و دایرهای از روشنایی میان تاریکی ساخته بود، درست وسط همهمهی خیابان. آدمها میآمدند و میرفتند؛ بعضی مکث میکردند، بعضی آرام نگاه میکردند.
پشت آن میز ساده، زنی نشسته بود با یک چرخ خیاطی. دستهایش آرام اما مصمم حرکت میکردند. پارچهی سهرنگ ایران زیر سوزن چرخ جلو میرفت: سبز، سفید، قرمز... هر بار که سوزن بالا و پایین میرفت، انگار تکهای از دل این شهر به هم دوخته میشد.
چراغ کوچکی بالای سرش آویزان بود و نورش مستقیم روی پرچم میریخت؛ انگار که آن پارچه فقط یک پارچه نبود، بلکه قصهای بود که باید کامل میشد.
مردم دور میز جمع شده بودند. دستی کمک میداد، دستی پارچه را نگه میداشت، کودکی با کنجکاوی نگاه میکرد. خیابان برای لحظهای شبیه کارگاهی کوچک از امید شده بود.
میان صدای آرام چرخ خیاطی، یاد روزهایی زنده میشد که در تاریخ این سرزمین نوشته شدهاند... روزهایی که پشت جبههها هم سنگر بود. آن زمان هم دستهایی بودند که لباس میدوختند، نان میپختند، پرچم آماده میکردند؛ بیهیاهو اما محکم.
حالا سالها گذشته، اما انگار همان روایت هنوز در رگهای این شهر جریان دارد. جنگ دوباره تکرار شده و این زن، با چرخ خیاطیاش در خیابان نشسته و بیآنکه سخنرانی کند، بیآنکه شعاری بدهد، فقط میدوزد.
و آنجا، زیر نور یک چراغ ساده، حقیقتی آرام اما بزرگ شکل میگیرد:«زنان این سرزمین فقط تماشاگر میدان نیستند... زنان ما روایتگر میدان خیاباناند.»
آنها با دستهایشان، با صبوریشان، با کارهای کوچکی که بوی ایستادگی میدهد، قصهی شهر را مینویسند؛ قصهای که نه در کتابها، که در همین خیابانها، در نور یک چراغ ساده و صدای آرام یک چرخ خیاطی روایت میشود.
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۱۲:۳۱
۱۲:۳۱
#پويش_راوی
هیچ برگی از درخت نمیافتد، مگر آنکه او میداند...
((بسم الله الرحمن الرحیم))
در تاریخ هجدهم فروردینماه، توفیق تشرف و دیدار با خانوادهی «شهیده قزلگل محمدی» در خیابان آزادی، به همراه تعدادی از اعضای هیئتامنای موکب محبان امام رضا (ع) نصیبم شد.
این شهیده بزرگوار، مادری بود که به مدت ۴۲ سال پس از فوت همسرش، فرزندان خود را زیر پر و بال گرفت و با سختی و مشقت بزرگ کرد. در این دیدار که تعدادی از فرزندان ایشان نیز حضور داشتند، نکتهی بسیار قابلتوجه، نحوه شهادت این مادر بود؛ هنگام بمباران ایرانخودرو و پایگاه مقداد، ایشان در حیاط خانه (حیاط کوچکی به ابعاد ۲ در ۶ متر) و در فاصلهی ۳۰۰ متری از محل انفجار حضور داشت که ناگهان قلوهسنگی ناشی از انفجار موشک دشمن، بر سرش اصابت میکند و همانجا برای شهادت برگزیده میشود.
خانوادهی شهیده، تعداد شهدای آن انفجار را سه تن اعلام کردند: نفر دوم، مردی بود که در خیابان حبیبالله (با فاصله ۵۰۰ متری از محل انفجار) برای در امان ماندن از ترکشها، درون نهر آبی پناه میگیرد؛ اما درست در همان نقطه، ترکشی به سرش اصابت کرده، او نیز برگزیده شده و به شهادت میرسد. نفر سوم هم نگهبانِ کیوسک ایرانخودرو بود که بر اثر اصابت مستقیم موشک به کیوسک، به مقام رفیع شهادت نائل آمد.
این روایتهای شهادت را بگذارید کنار این خاطره؛ زمانی که اداره برق میدان شهدا را موشکباران کردند، منِ جامانده از این قافله، بر پشتبامِ طبقه دهم ساختمان محل کارم و در فاصلهی حداکثر ۱۰۰ متری از محل حادثه بودم. بارانی از ترکش و سنگ ناشی از انفجارِ چهار موشک بر بام میبارید، اما من حتی کوچکترین خراشی برنداشتم!
«...وَ ما تَسقُطُ مِن وَرَقَةٍ إلّا یَعلَمُها» (و هیچ برگی از درخت نمیافتد، مگر آنکه او میداند...)
محمد قهرمانی
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
((بسم الله الرحمن الرحیم))
در تاریخ هجدهم فروردینماه، توفیق تشرف و دیدار با خانوادهی «شهیده قزلگل محمدی» در خیابان آزادی، به همراه تعدادی از اعضای هیئتامنای موکب محبان امام رضا (ع) نصیبم شد.
این شهیده بزرگوار، مادری بود که به مدت ۴۲ سال پس از فوت همسرش، فرزندان خود را زیر پر و بال گرفت و با سختی و مشقت بزرگ کرد. در این دیدار که تعدادی از فرزندان ایشان نیز حضور داشتند، نکتهی بسیار قابلتوجه، نحوه شهادت این مادر بود؛ هنگام بمباران ایرانخودرو و پایگاه مقداد، ایشان در حیاط خانه (حیاط کوچکی به ابعاد ۲ در ۶ متر) و در فاصلهی ۳۰۰ متری از محل انفجار حضور داشت که ناگهان قلوهسنگی ناشی از انفجار موشک دشمن، بر سرش اصابت میکند و همانجا برای شهادت برگزیده میشود.
خانوادهی شهیده، تعداد شهدای آن انفجار را سه تن اعلام کردند: نفر دوم، مردی بود که در خیابان حبیبالله (با فاصله ۵۰۰ متری از محل انفجار) برای در امان ماندن از ترکشها، درون نهر آبی پناه میگیرد؛ اما درست در همان نقطه، ترکشی به سرش اصابت کرده، او نیز برگزیده شده و به شهادت میرسد. نفر سوم هم نگهبانِ کیوسک ایرانخودرو بود که بر اثر اصابت مستقیم موشک به کیوسک، به مقام رفیع شهادت نائل آمد.
این روایتهای شهادت را بگذارید کنار این خاطره؛ زمانی که اداره برق میدان شهدا را موشکباران کردند، منِ جامانده از این قافله، بر پشتبامِ طبقه دهم ساختمان محل کارم و در فاصلهی حداکثر ۱۰۰ متری از محل حادثه بودم. بارانی از ترکش و سنگ ناشی از انفجارِ چهار موشک بر بام میبارید، اما من حتی کوچکترین خراشی برنداشتم!
«...وَ ما تَسقُطُ مِن وَرَقَةٍ إلّا یَعلَمُها» (و هیچ برگی از درخت نمیافتد، مگر آنکه او میداند...)
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۱۲:۳۴
#پويش_راوی
روایتی از جنس آتش و آینه 

عکسی از اولین روزهای جنگ... شاید صلاح نباشد مکان دقیق اصابت موشک را بگویم؛ همینقدر از اهمیت منطقه بگویم که یکی از قطبهای صنعتی شهرم بود. در جاده بودم؛ هنگام رانندگی جنگندهای از بالای سرم گذشت. اول فکر کردم صدای یکی از خودروهای کناری است، اما ناگهان صدای انفجاری مهیب، حواسم را به سمت راست پرت کرد.
قطعاً مهارت رانندگی من یا سایر رانندگانِ اتوبان نبود که نجاتمان داد؛ معجزهی خدا بود که توانستیم بر اوضاع مسلط شویم. تعدادی از خودروها کنار جاده توقف کردند؛ یا از روی کنجکاوی و یا از هراس. در آن لحظه ناگهان سکانسی از فیلم «خاک سرخ» برایم تداعی شد؛ همانجا که لیلا (لاله اسکندری) و همسرش سعید (حبیب رضایی)، عروس و داماد تازهای که برای یافتن خانواده لیلا راهی جنوب شده بودند، در جادهی خرمشهر گرفتار بمباران شدند و سعید به شهادت رسید.
تا رسیدن به مقصد، به این فکر میکردم که هر کدام از مسافران این جاده، زندگی و دغدغههای خودشان را داشتند. خدا را شکر کردم که بهخاطر موج انفجار، تصادفی رخ نداد. تابلوی آزادراه قزوین-زنجان را که دیدم، به یاد مسافرانِ آن مجتمع رفاهی بینراهی افتادم که برای رفع خستگی توقف کردند، اما هرگز به مقصد نرسیدند...
همیشه وقتی فیلمهای دفاع مقدس را میدیدم، از خودم میپرسیدم: مگر میشود در این شرایط زندگی کرد و بر اوضاع مسلط بود؟ اما در این چهل روز، ما آن فیلمها را «زندگی» کردیم؛ گریه کردیم و چه جانهای عزیزی را از دست دادیم. چهل روز گذشت و هنوز زمان لازم است تا بفهمیم بر ما چه گذشت و برای کدام داغِ بهجا مانده باید عزاداری کنیم.
آری، ما فیلمهای دفاع مقدس را زندگی کردیم، اما حافظان جان و مال و خاکمان در پشت صحنه ماندند تا ما در میدان باشیم، دیده شویم و «سیمرغ بلورین مقاومت» را بگیریم. مردم هنرمند، مقاوم و سربلند کشورم؛ هنرمند در میدانداری و وطنپرستی با هر عقیده و تفکری... این جنگ، آزمون شرافت و نجابت بود.
حواسمان هست آنهایی که «هنرمند» نامیدیم و به آنها پر و بال دادیم، چهل روز سکوت کردند؛ مبادا فیلمهای سیاهنما و بزهدیدهشان از ایرانِ ماتمزده، راهیِ جشنوارههایی نشود که شرط برندهشدن در آنها، ویرانتر نشان دادنِ ایران است.
شما باختید! در صحنهی نمایشِ شرافت و شجاعت، شما برندهی «تمشک طلایی» شدید!
زهرا صمديار
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
عکسی از اولین روزهای جنگ... شاید صلاح نباشد مکان دقیق اصابت موشک را بگویم؛ همینقدر از اهمیت منطقه بگویم که یکی از قطبهای صنعتی شهرم بود. در جاده بودم؛ هنگام رانندگی جنگندهای از بالای سرم گذشت. اول فکر کردم صدای یکی از خودروهای کناری است، اما ناگهان صدای انفجاری مهیب، حواسم را به سمت راست پرت کرد.
قطعاً مهارت رانندگی من یا سایر رانندگانِ اتوبان نبود که نجاتمان داد؛ معجزهی خدا بود که توانستیم بر اوضاع مسلط شویم. تعدادی از خودروها کنار جاده توقف کردند؛ یا از روی کنجکاوی و یا از هراس. در آن لحظه ناگهان سکانسی از فیلم «خاک سرخ» برایم تداعی شد؛ همانجا که لیلا (لاله اسکندری) و همسرش سعید (حبیب رضایی)، عروس و داماد تازهای که برای یافتن خانواده لیلا راهی جنوب شده بودند، در جادهی خرمشهر گرفتار بمباران شدند و سعید به شهادت رسید.
تا رسیدن به مقصد، به این فکر میکردم که هر کدام از مسافران این جاده، زندگی و دغدغههای خودشان را داشتند. خدا را شکر کردم که بهخاطر موج انفجار، تصادفی رخ نداد. تابلوی آزادراه قزوین-زنجان را که دیدم، به یاد مسافرانِ آن مجتمع رفاهی بینراهی افتادم که برای رفع خستگی توقف کردند، اما هرگز به مقصد نرسیدند...
همیشه وقتی فیلمهای دفاع مقدس را میدیدم، از خودم میپرسیدم: مگر میشود در این شرایط زندگی کرد و بر اوضاع مسلط بود؟ اما در این چهل روز، ما آن فیلمها را «زندگی» کردیم؛ گریه کردیم و چه جانهای عزیزی را از دست دادیم. چهل روز گذشت و هنوز زمان لازم است تا بفهمیم بر ما چه گذشت و برای کدام داغِ بهجا مانده باید عزاداری کنیم.
آری، ما فیلمهای دفاع مقدس را زندگی کردیم، اما حافظان جان و مال و خاکمان در پشت صحنه ماندند تا ما در میدان باشیم، دیده شویم و «سیمرغ بلورین مقاومت» را بگیریم. مردم هنرمند، مقاوم و سربلند کشورم؛ هنرمند در میدانداری و وطنپرستی با هر عقیده و تفکری... این جنگ، آزمون شرافت و نجابت بود.
حواسمان هست آنهایی که «هنرمند» نامیدیم و به آنها پر و بال دادیم، چهل روز سکوت کردند؛ مبادا فیلمهای سیاهنما و بزهدیدهشان از ایرانِ ماتمزده، راهیِ جشنوارههایی نشود که شرط برندهشدن در آنها، ویرانتر نشان دادنِ ایران است.
شما باختید! در صحنهی نمایشِ شرافت و شجاعت، شما برندهی «تمشک طلایی» شدید!
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۱۲:۳۶
#پويش_راوی
مشق غيرت، روايت نوجوانی از يك نبرد نابرابر 

«روایت جنگی نابرابر»
می شود گفت که حدوداً ماه پیشدشمنی آغاز به یورش کرد ز خویشدر همان چند لحظه از آغاز جنگناگهان بشنید صدا مثل فشنگآن صدا صوت جدیدی را بساختتا پیش از آن همتایی در دل نداشتدشمن زورگو برآورد دست و چنگاین دفعه کرد کاری از عاری و ننگحضرتی برد و رساندش بر هدفما شدیم غمگین و او شادمان به دفبعد از این هر مردمی را دیده ایکرده مشکی بر تن و جان کنده ایروزه بود و با زبان خشک خودراهی راه خدا، ترسان نشدچون خدا فرموده در قرآن خویشهر که مؤمن باشد او نیست ترسی بیش
خواهمت بیتی ز دشمن گویمشآشِنایت سازم از ظلم و بدشدشمنی آلوده از خون و جفانفرین و لعنت شده سوی خداآن طرف هستند کسانی مدعیدائماً تسلیم فرمان ولیآنها هستند خائنین تن فروشکرده سجده بر نماد شیر و موشادعا دارند که شد ایران ویرانگشته خاموش ادعای پوچشانراستی دیدی مردی با سرکله زر ؟گفته ایران بربگشت عصر حجر ؟بوی نفتی که رسیدش در مشامغیر از این در ذهن نباشد جای و ناممَردِ ایران تنگه هرمز ببستپا نهادند بر گلوگاه، پس برَستاین طرف مردم ز آیین، دینشانهر شب از هر نقطه در این شهرشانمی کنند هر شب گذر از کوچه هامی دهند سر این نوای تازه را:«این همه لشکر بیامد در وطنذلت و خواری نباشد در وطن»مردمی که گفته بودند ترسو انداز همیشه در جهان بی باک ترند
زنده باد یاد شهیدِ رهبرمکنده از سینه همه جان و دلماولین کس بودی بعد از مدتهادر خودِ میهن شدی یک با وفاشعر من تقدیم به تو ای رهبرمیاد تو هرگز نمی افتد سرم
شاعر: مهبد خراسانیپایه: نهم
#روایت_نویسی #حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
«روایت جنگی نابرابر»
می شود گفت که حدوداً ماه پیشدشمنی آغاز به یورش کرد ز خویشدر همان چند لحظه از آغاز جنگناگهان بشنید صدا مثل فشنگآن صدا صوت جدیدی را بساختتا پیش از آن همتایی در دل نداشتدشمن زورگو برآورد دست و چنگاین دفعه کرد کاری از عاری و ننگحضرتی برد و رساندش بر هدفما شدیم غمگین و او شادمان به دفبعد از این هر مردمی را دیده ایکرده مشکی بر تن و جان کنده ایروزه بود و با زبان خشک خودراهی راه خدا، ترسان نشدچون خدا فرموده در قرآن خویشهر که مؤمن باشد او نیست ترسی بیش
خواهمت بیتی ز دشمن گویمشآشِنایت سازم از ظلم و بدشدشمنی آلوده از خون و جفانفرین و لعنت شده سوی خداآن طرف هستند کسانی مدعیدائماً تسلیم فرمان ولیآنها هستند خائنین تن فروشکرده سجده بر نماد شیر و موشادعا دارند که شد ایران ویرانگشته خاموش ادعای پوچشانراستی دیدی مردی با سرکله زر ؟گفته ایران بربگشت عصر حجر ؟بوی نفتی که رسیدش در مشامغیر از این در ذهن نباشد جای و ناممَردِ ایران تنگه هرمز ببستپا نهادند بر گلوگاه، پس برَستاین طرف مردم ز آیین، دینشانهر شب از هر نقطه در این شهرشانمی کنند هر شب گذر از کوچه هامی دهند سر این نوای تازه را:«این همه لشکر بیامد در وطنذلت و خواری نباشد در وطن»مردمی که گفته بودند ترسو انداز همیشه در جهان بی باک ترند
زنده باد یاد شهیدِ رهبرمکنده از سینه همه جان و دلماولین کس بودی بعد از مدتهادر خودِ میهن شدی یک با وفاشعر من تقدیم به تو ای رهبرمیاد تو هرگز نمی افتد سرم
#روایت_نویسی #حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۱۳:۱۸
#پويش_راوی

اینجا، جغرافیایِ روایتهاست...
قصه، قصهی تمام ایران است؛ به وسعت یک فرهنگ کهن و به عظمتِ نگاههای متفاوتی که در هر گوشهی این خاک میتپد. ما در میانهی روزهای سخت ایستادهایم؛ روزهایی که نامش را «جنگ ترکیبی» گذاشتهاند، اما حقیقتش، امتحان ایستادگی ماست.
از حماسهی فرماندهان و سرداران بگوییم یا از صبوری زینبی مادرانمان؟ از شجاعت بیمرزِ اقوامِ این سرزمین یا از نگاه بیدار کودکان و نوجوانانی که آینده را از امروز میسازند؟
در این معرکه، هیچ روایتی کوچک نیست.اینجا هر کسی «از ظن خود» یارِ این وطن شده و از زاویهدیدِ خودش حقیقت را میبیند. یکی با چرخ خیاطیاش در خیابان، یکی با قلم نوجوانیاش در مدرسه و دیگری با چشمان خیسش در قنوت...
تاریخ را کسانی مینویسند که «دیدند» و «ثبت کردند». اگر ما ننویسیم، دیگران آنطور که میخواهند روایتمان میکنند.
پس قلم بردارید...
از آنچه بر این روزهایمان گذشت، از وقایعی که لرزه بر تن انداخت اما دل را نلرزاند، و از تمام احساساتِ نابی که در رگهای این شهر جاری است، بنویسید.
قلم شما، سنگرِ امروزِ ماست.

#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
قصه، قصهی تمام ایران است؛ به وسعت یک فرهنگ کهن و به عظمتِ نگاههای متفاوتی که در هر گوشهی این خاک میتپد. ما در میانهی روزهای سخت ایستادهایم؛ روزهایی که نامش را «جنگ ترکیبی» گذاشتهاند، اما حقیقتش، امتحان ایستادگی ماست.
از حماسهی فرماندهان و سرداران بگوییم یا از صبوری زینبی مادرانمان؟ از شجاعت بیمرزِ اقوامِ این سرزمین یا از نگاه بیدار کودکان و نوجوانانی که آینده را از امروز میسازند؟
در این معرکه، هیچ روایتی کوچک نیست.اینجا هر کسی «از ظن خود» یارِ این وطن شده و از زاویهدیدِ خودش حقیقت را میبیند. یکی با چرخ خیاطیاش در خیابان، یکی با قلم نوجوانیاش در مدرسه و دیگری با چشمان خیسش در قنوت...
تاریخ را کسانی مینویسند که «دیدند» و «ثبت کردند». اگر ما ننویسیم، دیگران آنطور که میخواهند روایتمان میکنند.
از آنچه بر این روزهایمان گذشت، از وقایعی که لرزه بر تن انداخت اما دل را نلرزاند، و از تمام احساساتِ نابی که در رگهای این شهر جاری است، بنویسید.
قلم شما، سنگرِ امروزِ ماست.
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۱۳:۲۵
#پويش_راوی
يک جرعه #شعر

از آن روزی که زهرا با علی همراه و همسر شدزن ایرانزمین هم پا به پای مرد میآیدعلی جان با کلامت با نگاهت روشنم کردیکه زن با رمز یا زهرا به جنگ درد میآید

شاعر: #مهتا_صانعی
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۱۷:۴۱
#کانون_فرهنگی_اسرا
۱۳:۰۵
#پويش_راوی
يک جرعه #شعر
#رهبر_شهیدمدستان او، هم سایبانی بر سرم بود هم وقت تنهایی پناه آخرم بود
آن روزها وقتی پدر از خانه میرفت وقتی چراغ خانه اشک مادرم بود
وقتی که دلتنگ پدر بودم که آن وقت در جبهه بود و پاسدار کشورم بود
دستان او، هم سقف امن خانهی من هم زیر موشکهای دشمن سنگرم بود
آقای جمعه با همان دست تکیده از کودکی مثل پدر یاریگرم بود
هر جمعه با حرفی دلم را گرم میکرد نور امیدی بود و در چشمِ ترم بود
لبخند آقای جوانم مثل یک گل در قاب عکسی در کنار بسترم بود
در دشتی از گلهای لبخندش پریدن انگیزهی واکردن بال و پرم بود
با قدّ و بالای امام مهربانی آن از پدر هم مهربانتر، رهبرم بود
شاعر: #مهتا_صانعی
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
#رهبر_شهیدمدستان او، هم سایبانی بر سرم بود هم وقت تنهایی پناه آخرم بود
آن روزها وقتی پدر از خانه میرفت وقتی چراغ خانه اشک مادرم بود
وقتی که دلتنگ پدر بودم که آن وقت در جبهه بود و پاسدار کشورم بود
دستان او، هم سقف امن خانهی من هم زیر موشکهای دشمن سنگرم بود
آقای جمعه با همان دست تکیده از کودکی مثل پدر یاریگرم بود
هر جمعه با حرفی دلم را گرم میکرد نور امیدی بود و در چشمِ ترم بود
لبخند آقای جوانم مثل یک گل در قاب عکسی در کنار بسترم بود
در دشتی از گلهای لبخندش پریدن انگیزهی واکردن بال و پرم بود
با قدّ و بالای امام مهربانی آن از پدر هم مهربانتر، رهبرم بود
#روایت_نویسی#حكمرانی#کانون_فرهنگی_اسرا
۱۳:۴۱
#یادداشت_تحلیلی
بازخوانی معنای حقیقی «سفرهی انقلاب»
سالهای طولانی، جریانهای معاند و رسانههای وابسته، با بهکارگیری عبارت «سفره انقلاب»، تلاشی نظاممند را برای تخریب نظام جمهوری اسلامی و مسئولان آن سامان داده بودند. این عبارت در گفتمان عمومی چنان معنا شده بود که گویی انقلاب اسلامی، میزی گشوده است که عدهای به نام بسیجی و نظامی، جیرهخوار آن هستند و گروهی دیگر از مسئولان بر گرد آن نشستهاند تا با فساد مالی و اخلاقی، منافع شخصی خود را تأمین کنند. سیطرهی رسانهای در این زمینه چنان فضای سنگینی ایجاد کرده بود که حتی در جمعهای انقلابی نیز دفاع از «نبود فساد سیستمی» دشوار مینمود و تقریباً تمامی مسئولان، بدون استثنا، به فساد متهم میشدند.
اما آنچه در «جنگ رمضان» و در تقابل مستقیم با رژیم صهیونیستی و آمریکا رخ داد، معنای حقیقی «سفره انقلاب» را از نو تعریف کرد؛ نه از سر شعار، بلکه بر اساس واقعیت عینی و زيست سیاسی و اجتماعی یک ملت. این جنگ بیش از هر چیز نشان داد که سفره انقلاب حقیقت دارد، اما جنس آن کاملاً متفاوت از آن چیزی است که دشمنان روایت میکردند. سفره انقلاب، همان خوان گستردهی عشق، فداکاری و ایثاری است که امام خمینی (ره) از سال ۱۳۴۲ تدارک آن را آغاز کردند و از بهمن ۱۳۵۷ در سراسر ایران اسلامی پهن شد.
بر این سفره، نه فقط مردم ایران، بلکه امت اسلامی و ملل مستضعف عالم نیز نشانده شدهاند. این سفره هیچ نسبتی با فساد و غارت ندارد؛ چرا که طعام اصلی آن، عشق به پروردگار، فداکاری برای میهن و ازخودگذشتگی است. بر سر این سفره، شهادت و جانبازی است، نه رانت و رشوه؛ فقدان عزیزان و دوری از کاشانه است، نه اشرافیگری و ویلاهای شخصی؛ تحمل شرارتهای دشمن است، نه باج دادن به قدرتها.
آنچه در روزهای سخت جنگ رمضان به نمایش درآمد، این بود که دیگر هیچکس نمیتواند علیه این سفره بدگویی کند؛ زیرا این خوان با تمام فراخنای خود، بر سر سفرهی ملت ایران گسترانده شده و مردم با تمام وجود پای کار انقلاب ایستادهاند. این انقلاب که از ریشه تا برگهایش مردمی است، نشان داد که نیروهای مسلح، از سربازان گمنام تا فرماندهان ارشد، فرزندان همین ملتاند که پای لانچرها و سامانههای پدافندی، بیهیچ چشمداشتی از خاک دفاع کردند.
رهبر شهید نیز جزئی از همین مردم بود؛ همانند مردم عادی زیست، در میانهی شهر سکنی داشت و با زبانِ روزه، آغوش خود را برای شهادت و فدا شدن در راه آرمانهای انقلاب و عزت مردم گشود. مسئولان جمهوری اسلامی نیز در تمام مدت چهلروزهی جنگ رمضان نه تنها صحنه را ترک نکردند، بلکه در متن جامعه حضور داشتند؛ در شهرها و روستاها کنار مردم زندگی کردند و بعضاً در همین خیابانها ترور شدند. هیچ مسئولی در جزیرهای شخصی پناه نگرفت و هیچکدام فرسنگها دورتر از مردم، اخبار جنگ را دنبال نکردند. همه از مردم بودند و در کنار مردم ماندند و برخی نیز در این میان، شربت شهادت نوشیدند.
از سوی دیگر، خود مردم نقش اصلی را ایفا کردند؛ مردمی که بیش از سی میلیون نفر از آنان در فراخوان عمومی برای دفاع از وطن ثبتنام کردند؛ مردمی که از مذاکره و وادادگی هراسانند و با تمام وجود مخالف عقبنشینی هستند؛ مردمی که هر شب در میادین شهر، بیهیچ اجباری، ایستادگی خود را فریاد میزنند.
پس اکنون، وقتی از «سفره انقلاب» سخن به میان میآید، دیگر نمیتوان از فساد و جیرهخواری گفت؛ زیرا حقیقت این سفره در جنگ رمضان به عیان دیده شد؛ حقیقتی که چیزی جز ایثار، شهادت و عشقی نبود که ملت ایران با خون دل و حضور در صحنههای سخت، بار دیگر آن را به اثبات رساند.
مهدی مقدسیدانشجوی دکتری علوم سیاسی
┄┅┅┅❀

❀┅┅┅┄https://ble.ir/Esragroup1405
سالهای طولانی، جریانهای معاند و رسانههای وابسته، با بهکارگیری عبارت «سفره انقلاب»، تلاشی نظاممند را برای تخریب نظام جمهوری اسلامی و مسئولان آن سامان داده بودند. این عبارت در گفتمان عمومی چنان معنا شده بود که گویی انقلاب اسلامی، میزی گشوده است که عدهای به نام بسیجی و نظامی، جیرهخوار آن هستند و گروهی دیگر از مسئولان بر گرد آن نشستهاند تا با فساد مالی و اخلاقی، منافع شخصی خود را تأمین کنند. سیطرهی رسانهای در این زمینه چنان فضای سنگینی ایجاد کرده بود که حتی در جمعهای انقلابی نیز دفاع از «نبود فساد سیستمی» دشوار مینمود و تقریباً تمامی مسئولان، بدون استثنا، به فساد متهم میشدند.
اما آنچه در «جنگ رمضان» و در تقابل مستقیم با رژیم صهیونیستی و آمریکا رخ داد، معنای حقیقی «سفره انقلاب» را از نو تعریف کرد؛ نه از سر شعار، بلکه بر اساس واقعیت عینی و زيست سیاسی و اجتماعی یک ملت. این جنگ بیش از هر چیز نشان داد که سفره انقلاب حقیقت دارد، اما جنس آن کاملاً متفاوت از آن چیزی است که دشمنان روایت میکردند. سفره انقلاب، همان خوان گستردهی عشق، فداکاری و ایثاری است که امام خمینی (ره) از سال ۱۳۴۲ تدارک آن را آغاز کردند و از بهمن ۱۳۵۷ در سراسر ایران اسلامی پهن شد.
بر این سفره، نه فقط مردم ایران، بلکه امت اسلامی و ملل مستضعف عالم نیز نشانده شدهاند. این سفره هیچ نسبتی با فساد و غارت ندارد؛ چرا که طعام اصلی آن، عشق به پروردگار، فداکاری برای میهن و ازخودگذشتگی است. بر سر این سفره، شهادت و جانبازی است، نه رانت و رشوه؛ فقدان عزیزان و دوری از کاشانه است، نه اشرافیگری و ویلاهای شخصی؛ تحمل شرارتهای دشمن است، نه باج دادن به قدرتها.
آنچه در روزهای سخت جنگ رمضان به نمایش درآمد، این بود که دیگر هیچکس نمیتواند علیه این سفره بدگویی کند؛ زیرا این خوان با تمام فراخنای خود، بر سر سفرهی ملت ایران گسترانده شده و مردم با تمام وجود پای کار انقلاب ایستادهاند. این انقلاب که از ریشه تا برگهایش مردمی است، نشان داد که نیروهای مسلح، از سربازان گمنام تا فرماندهان ارشد، فرزندان همین ملتاند که پای لانچرها و سامانههای پدافندی، بیهیچ چشمداشتی از خاک دفاع کردند.
رهبر شهید نیز جزئی از همین مردم بود؛ همانند مردم عادی زیست، در میانهی شهر سکنی داشت و با زبانِ روزه، آغوش خود را برای شهادت و فدا شدن در راه آرمانهای انقلاب و عزت مردم گشود. مسئولان جمهوری اسلامی نیز در تمام مدت چهلروزهی جنگ رمضان نه تنها صحنه را ترک نکردند، بلکه در متن جامعه حضور داشتند؛ در شهرها و روستاها کنار مردم زندگی کردند و بعضاً در همین خیابانها ترور شدند. هیچ مسئولی در جزیرهای شخصی پناه نگرفت و هیچکدام فرسنگها دورتر از مردم، اخبار جنگ را دنبال نکردند. همه از مردم بودند و در کنار مردم ماندند و برخی نیز در این میان، شربت شهادت نوشیدند.
از سوی دیگر، خود مردم نقش اصلی را ایفا کردند؛ مردمی که بیش از سی میلیون نفر از آنان در فراخوان عمومی برای دفاع از وطن ثبتنام کردند؛ مردمی که از مذاکره و وادادگی هراسانند و با تمام وجود مخالف عقبنشینی هستند؛ مردمی که هر شب در میادین شهر، بیهیچ اجباری، ایستادگی خود را فریاد میزنند.
پس اکنون، وقتی از «سفره انقلاب» سخن به میان میآید، دیگر نمیتوان از فساد و جیرهخواری گفت؛ زیرا حقیقت این سفره در جنگ رمضان به عیان دیده شد؛ حقیقتی که چیزی جز ایثار، شهادت و عشقی نبود که ملت ایران با خون دل و حضور در صحنههای سخت، بار دیگر آن را به اثبات رساند.
┄┅┅┅❀
۱۳:۱۰