بله | کانال ع‌ج؛
عکس پروفایل ع‌ج؛ع

ع‌ج؛

۶۷۶ عضو
نه بچه‌ها. اثر قرص پریده و در هوشیاری کامل دارم این پیام‌ها رو می‌ذارم.

۹:۱۱

می‌دونید اسم خواهر شی‌جین‌پینگ چیه؟ هی‌جین‌پینگ. هیهخقهفهقخهخ.

۹:۲۱

دیگه چه خبر؟

۱۰:۴۹

یه‌چیزی برای شماره‌ی «خونه» مجلهٔ مدام نوشته بودم، خیلی به‌نظر خودم خوب شده بود. ولی یه‌ذره دیر نوشتمش. تقریبا سه چهارماه.🤏

۱۱:۵۶

اگه فقط یک‌بار امکان استفاده از تکنولوژی قابی که عکس‌های متحرک داره، شبیه چیزی که توی هری‌پاتر بود رو داشتم قطعا چیزی که قاب می‌گرفتم، سکانسی از خندیدنت بود.

۱۲:۲۹

کاش برگردیم به زمانی که حامد همایون به بارون می‌گفت باورون.

۱۳:۳۶

بوی کولر مترو هم چیزیه که شهرستانی‌ها هیچ‌وقت تجربه‌ش نمی‌کنن.(به جز شهرستانی‌هایی که اومدن تهران‌مون‌‌و شلوغ کردن)

۱۳:۴۳

بازارسال شده از بی نشان | ربات ناشناس
نکشیمون تهرانی

۱۳:۴۴

اگر می‌خواید کشته نشید از شهرمون فاصله بگیرید.🫵

۱۳:۴۵

بازارسال شده از بی نشان | ربات ناشناس
تاکید کن که هنگام استفاده از مترو مراقب باشن نِفتَن مین چالَه.

۱۳:۴۹

ع‌ج؛
تاکید کن که هنگام استفاده از مترو مراقب باشن نِفتَن مین چالَه.
همه تهرانی‌های اصیل.undefined

۱۳:۵۱

من خودم یه بار می‌خواستم پیاده بشم، زنگ زدم به راننده گفتم آقا دمت گرم همین بغلا من پیاده می‌شم. گفت احمق اون برای ارتباط اضطراریه. بتمرگ سر جات الان می‌رسیم ایستگاه.واقعا خیلی بی‌فرهنگ بود.

۱۳:۵۴

من یه دوستی دارم، آقای همساده‌ترین آدمیه که می‌شناسم. این بنده‌خدا همون روزای اولی که اومد درمونگاه ما، جنگ دوازده‌روزه شروع شد. بعدتر اومد مرخصی‌هاش رو استفاده کنه، اتفاقات دی‌ماه افتاد و نتونست. نه اسفند روز ترخیصش بود، اومد جلوی در درمونگاه امضاهاش رو بگیره دید دارن همه‌جا رو می‌زنن.سربازیش تموم شد، طرحش رو شروع کرد. کلا یه‌روز در هفته می‌ره اون‌جا و یکی دو روز از طرحش گذشته بود و اون‌جا شیفت بود، زلزله اومد. کجا؟ بومهن. مرکز زلزله. :))))

۱۴:۵۵

اگر زندگی رو وعده‌های غذایی یک‌هفته‌ی یک انسان در نظر بگیری، عمر لحظه‌های شادی به‌اندازه‌ی خورده‌شدن یک برگر، کوتاه‌ست.

۱۹:۰۷

هر وقت برگر می‌خورم به این فکر می‌کنم که چه خوب شد به دنیا اومدم. البته بعدش پشیمون می‌شم. ولی آدمی‌زاده و همین اندک احساس‌های خوش‌بختی.

۱۹:۰۸

خودتو که نتونستم نگه دارم؛ لااقل غمت رو نگه می‌دارم.

۲۰:۴۱

حامی تیزر آلبوم جدیدش رو گذاشته تو کانال تلگرامش، ارجاع به کجا داده باشه خوبه؟ اپل موزیک، اسپاتیفای، یوتیوب، ساوندکلاود.مرد می‌دونی کجا زندگی می‌کنیم؟

۲۱:۲۸

ع‌ج؛
-«برای ریحانه‌ی پنج ساله. و برای دختران میناب». در کشویم را باز می‌کنم و دوتا گیره‌ی موی دندان‌موشی کوچک بنفش و صورتی می‌بینم. گیره‌های دخترک خانواده‌مان است. به جا مانده، از روزهای جنگ که ناچار کنار ما زندگی می‌کردند. همان صبح حادثه، تا پدرش از سر کاری که تعطیل‌ شده بود، برگردد، سرگرمش می‌کردیم تا متوجه بحران نشود؛ اما بلافاصله بعد از رسیدن پدرش، تا چندساعت در آغوشش بود. از ترس، از نگرانی و از تشویش. پدرش را بغل می‌کرد، چون به گُمان او، امن‌ترین جای جهان، روی دست‌ها و پاهای پدرش است، وقتی که می‌تواند دستش را دور گردن پدر بیاندازد. او کودک است. تازه زبان باز کرده. کودک چه می‌فهمد جنگ چیست، موشک‌ تاماهاوک چیست، سر جنگی و انفجار و وسعت تخریب چیست. کودک دل گنجشک دارد. زهله‌اش که بترکد، ‌پس می‌افتد. صدای انفجار را که کمی آن‌طرف‌تر بشنود، قلبش می‌ایستد. نیازی به کروز و تاماهاوک ندارد. کودک نحیف است. استخوان‌بندی‌اش هنوز قرص و محکم نیست. با یک تکه ترکش هم می‌تواند جانش را از دست بدهد و جسمش سالم بماند. داغ کودک به خودی خود، در ذات جگر سوز است. آهن مذاب روی قلب‌ریختن است. می‌سوزاند. گیس مادر را سفید و کمر پدر را خم می‌کند. نیازی به گشتن در آواره‌ها، برای پیداکردن اعضای جگرگوشه‌شان ندارد. دختر جایش در آغوش پدر است. اگر دستش شل می‌شود یا اگر سرش را نمی‌تواند نگه دارد، به این دلیل است که در آغوش پدر به خواب رفته. کودک با ناامنی و احساس ترس نمی‌خوابد. باید آرام باشد تا خوابش ببرد. آرامِ آرام. و حالا که خواب ‌است، دستش اگر از تخت می‌افتد، بدنش اگر که لخت و بی‌حال است، صرفا به این دلیل است که خوابش عمیق است. می‌توانی شمارش نفس‌هایش را بشنوی. و حالا این شل‌بودن دست و پا را، این سردی بدن را و این صدای نفس‌نشنیدن را پدر نمی‌فهمد. توی اتاق‌خواب، همان جایی که دست به سرش می‌کشید و موهایش را مرتب می‌کرد و برایش قصه می‌گفت تا خوابش ببرد نیست. پدر نباید این چیزها را تجربه کند. چقدر دنیا متفاوت‌تر می‌بود اگر این سفیدی، سفیدی رخت عروسی‌اش بود. لابد آن‌موقع پدر پا به سن گذاشته. دور چشم‌هایش چین برداشته و موهایش سفید شده. شبیه حالا که به سن، جوان است، اما گودی چشم‌ها و تارهای سفید موها می‌گویند به تجربه باید چیزی حوالی همان سال‌ها باشد. دختران ایران. گل‌های یاس پرپرشده. برای جوان‌ها می‌نویسند «جوان ناکام»؛ اما شما حتی به جوانی نرسیدید. نمی‌دانستید موشک و جنگ و بمباران، می‌تواند کودک بکشد. نمی‌شناختید انسان‌هایی را که می‌توانند کودک بکشند. دغدغه‌تان لب‌پرشدن لاک ناخن بود و تمام نگرانی‌هایتان تنها ماندن عروسک‌تان. خدایی وجود دارد. عدالتی هم. که فقط اوست که می‌تواند آن‌گونه که شایسته است، تقاص بستاند. بکشدتان و زنده‌شان کند. و دوباره تکه‌تکه‌شان کند و به هم بچسباندشان. و دوباره بسوزاندشان و باز بیافریندشان، تا طعم داغ‌هایی که بر دل‌ها گذاشتند را بچشند. امروز، روزتان است. دردانه‌های ایران، روزتان مبارک. [ع‌ج؛]

01 Hamid Hami - Gonahe Bacheha Chie.mp3

۰۴:۱۴-۹.۸۱ مگابایت

۲۱:۳۴

دچار سندروم استکهلم شدم. وی‌پی‌ان رو قطع می‌کنم می‌رم بله رو چک می‌کنم.

۲۲:۰۹

ع‌ج؛
خودتو که نتونستم نگه دارم؛ لااقل غمت رو نگه می‌دارم.
«سیم بُمونی».

۲۳:۲۲