دور از غم ِمردمِ این عصر نبودبا وعدهی صادقش به جز نصر نبود
او مثل علی بود و بیاصل نبودهر چند که معترف به این اصل نبود
تاریخ قلم به دست نشست حیران شداسمش به تلاویو رسید ویران شد
با هیبت حیدری خود چون آن شدبا صولت حیدری خود چون جان شد
در روضه نشست اشک او جاری شداو مثل علی بود مثل او آری شد
با سیرت نورانی خود قاری شدچون عاقبتش به لطف حق عالی شد
در روضهی عشق، خون او جاری شددر بیت خودش ،بَه چه علمداری شد
صد شکر که ما شاعرِ این درباریم در وادیِ حیدریِ او چون یاریم
عمری به زبانِ پاک او قرآن بود از حسن صفات پاک او ایمان بود
در عمرِ خودش مستقل و آقا بود چون که پسر فاطمهی زهرا بود
تقدیم به حضرت آقای شهیدم
مرضیه عین آبادی
#شعر_فتح
@Fatholfotoh1404
او مثل علی بود و بیاصل نبودهر چند که معترف به این اصل نبود
تاریخ قلم به دست نشست حیران شداسمش به تلاویو رسید ویران شد
با هیبت حیدری خود چون آن شدبا صولت حیدری خود چون جان شد
در روضه نشست اشک او جاری شداو مثل علی بود مثل او آری شد
با سیرت نورانی خود قاری شدچون عاقبتش به لطف حق عالی شد
در روضهی عشق، خون او جاری شددر بیت خودش ،بَه چه علمداری شد
صد شکر که ما شاعرِ این درباریم در وادیِ حیدریِ او چون یاریم
عمری به زبانِ پاک او قرآن بود از حسن صفات پاک او ایمان بود
در عمرِ خودش مستقل و آقا بود چون که پسر فاطمهی زهرا بود
تقدیم به حضرت آقای شهیدم
#شعر_فتح
۱۷:۲۸
فَتْحُ الْفُتوُحْ
روز دختر مبارک!
طراح: کیمیا فرضاللهی #فتح_نگار
@Fatholfotoh1404
IMG_20260418_221500.jpg
۵۶۲.۱۲ کیلوبایت
۱۸:۴۶
فَتْحُ الْفُتوُحْ
| سلسله جلسات هنر پایداری موضوع جلسه: «ابعاد فردی و اجتماعی مشارکت مردم در جنگ رمضان»
جناب آقای روح الله عباسی
هیئت علمی دانشگاه شاهد
زمان: دوشنبه ۲۴ فروردین ماه | ساعت۱۹
پیوند شرکت در جلسه
@Fatholfotoh1404
جلسه هنر پایداری با موضوع «ابعاد فردی و اجتماعی مشارکت مردم در جنگ رمضان» که لغو شده بود در تاریخ دوشنبه ۱۴۰۵/۱/۳۱ ساعت ۱۹ برگزار میگردد.
۲۰:۳۵
#رصددانشگاه
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
● علامه طباطبایی
● علامه طباطبایی
● علوم پزشکی آزاد تهران
@Fatholfotoh1404
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
۲۱:۵۸
یک جایی گفته بودی من را برای داوری بین زن و مرد حکَم نکنید.من در این زمینه عدالت ندارم. حق را به زن میدهم.گفته بودی درباره بچه ها هم حساسم.خیلی زود متاثر میشوم.
کسی درباره شما میگفت در مجلس عقد پسرتان وقتی دیدی توی قسمت زنانه فرش زیر پای بچهای جمع شده بود و باعث زمین خوردن و زخمی شدنش شد؛ خودت دست به کار شدی تا درستش نکردی نرفتی.یا یک جایی گفته بودی در سیل فردوسِ سیستان و بلوچستان وقتی از دور زن و مردی را دیدی که آواره شده بودند و دختری هم در بغل پدر بود، گمان کرده بودی که حتما بچه خواب است اما وقتی نزدیکشان رفتی برای کمک دیدی پیکر بی جان دخترک را روی دست گرفته اند و حالت خیلی خراب شده.
داشتم فکر میکردم ترکیب این دو حساسیت و نگاه ویژه به زنان و بچهها، حتما باید شما را اصطلاحا خیلی دختری کرده باشد.مثلا حتما تاب و تحمل دیدن ترس دختربچهها را نداشتهای.جیغ زدنشانیا فرار کردنشانیا زمین خوردن و خاکی شدن لباس هایشان.قابل تصور است که اگر این صحنه ها میدیدی چقدر به هم میریختی.مثلا فکر کن میشنیدی یا میدیدی یک جایی، یک روزی در مدرسهای،دختر بچه های کوچک و ظریف که مقنعههای سفید نوار دوزی شده تا کمرشان آمده و صورت کوچک و گندمی و سبزهشان در بین آن گم شده، با چشمهای خندانی که خدا در آن ها سرمه کشیده، در حیاط این طرف و آن طرف میدوند.چندتایی هم نشستهاند، لقمه هایشان را میخورند و ماجرای مهمانی دیشب را برای هم تعریف میکنند.یا آن یکی که زیر تکدرخت مدرسه دستش به گیسِ بافتهاش است و دارد گل سر پاپیونی تازهاش را به دوستش نشان میدهد.فکر کن دیده یا شنیده باشی که یکباره صدای ناآشنایی چشم بچهها را دنبال هواپیمایی در آسمان میچرخاند که به هم نشانش بدهند و با آن زبانِ گرمِ بندری بگویند:" نیگا کُن! سی چی اینقدر پایین پریده؟"
اما چند لحظه بعد صدای ممتد سوت و غرش در آسمان تبدیل شود به صدای فروریختن ساختمان و یک غبار سنگین خاکستری رنگ در هوا و لرزیدن زمین زیر پایشان و گم کردن "دوستِ جون جونی" و صدای جیغ آمیخته به گریه و دویدن سمت نمازخانه و...بگذریم!از صدای انفجار دوم و نا امیدی از نجات پیدا کردن در لحظه های آخر و و فکر کردن به آخرین بوسه گرم مادر و براای آخرین بار از قلمدوش پدر شهر را دیدن و پشیمانی از دعوا سر اسباب بازی و خوارکی با برادر کوچک توی خانه و ...از این ها هم بگذریم!ببخشید عزیزدلم.ببخشید "آقاجون"نمیخواستم روز ولادتی برایت روضه بخوانم.میخواستم بگویم خوب شد که رفتی!چون من مطمئنم شما نمیتوانستی با داغ دختران مدرسه شجره طیبه و آن چشمهای زیبای مینابی کنار بیایی...من مطمئنم شما خیلی خیلی دختری بودی.روز دخترانتان مبارک...

مهتاب مهوری
#روایت_فتح
@he_docheshm
@Fatholfotoh1404
کسی درباره شما میگفت در مجلس عقد پسرتان وقتی دیدی توی قسمت زنانه فرش زیر پای بچهای جمع شده بود و باعث زمین خوردن و زخمی شدنش شد؛ خودت دست به کار شدی تا درستش نکردی نرفتی.یا یک جایی گفته بودی در سیل فردوسِ سیستان و بلوچستان وقتی از دور زن و مردی را دیدی که آواره شده بودند و دختری هم در بغل پدر بود، گمان کرده بودی که حتما بچه خواب است اما وقتی نزدیکشان رفتی برای کمک دیدی پیکر بی جان دخترک را روی دست گرفته اند و حالت خیلی خراب شده.
داشتم فکر میکردم ترکیب این دو حساسیت و نگاه ویژه به زنان و بچهها، حتما باید شما را اصطلاحا خیلی دختری کرده باشد.مثلا حتما تاب و تحمل دیدن ترس دختربچهها را نداشتهای.جیغ زدنشانیا فرار کردنشانیا زمین خوردن و خاکی شدن لباس هایشان.قابل تصور است که اگر این صحنه ها میدیدی چقدر به هم میریختی.مثلا فکر کن میشنیدی یا میدیدی یک جایی، یک روزی در مدرسهای،دختر بچه های کوچک و ظریف که مقنعههای سفید نوار دوزی شده تا کمرشان آمده و صورت کوچک و گندمی و سبزهشان در بین آن گم شده، با چشمهای خندانی که خدا در آن ها سرمه کشیده، در حیاط این طرف و آن طرف میدوند.چندتایی هم نشستهاند، لقمه هایشان را میخورند و ماجرای مهمانی دیشب را برای هم تعریف میکنند.یا آن یکی که زیر تکدرخت مدرسه دستش به گیسِ بافتهاش است و دارد گل سر پاپیونی تازهاش را به دوستش نشان میدهد.فکر کن دیده یا شنیده باشی که یکباره صدای ناآشنایی چشم بچهها را دنبال هواپیمایی در آسمان میچرخاند که به هم نشانش بدهند و با آن زبانِ گرمِ بندری بگویند:" نیگا کُن! سی چی اینقدر پایین پریده؟"
اما چند لحظه بعد صدای ممتد سوت و غرش در آسمان تبدیل شود به صدای فروریختن ساختمان و یک غبار سنگین خاکستری رنگ در هوا و لرزیدن زمین زیر پایشان و گم کردن "دوستِ جون جونی" و صدای جیغ آمیخته به گریه و دویدن سمت نمازخانه و...بگذریم!از صدای انفجار دوم و نا امیدی از نجات پیدا کردن در لحظه های آخر و و فکر کردن به آخرین بوسه گرم مادر و براای آخرین بار از قلمدوش پدر شهر را دیدن و پشیمانی از دعوا سر اسباب بازی و خوارکی با برادر کوچک توی خانه و ...از این ها هم بگذریم!ببخشید عزیزدلم.ببخشید "آقاجون"نمیخواستم روز ولادتی برایت روضه بخوانم.میخواستم بگویم خوب شد که رفتی!چون من مطمئنم شما نمیتوانستی با داغ دختران مدرسه شجره طیبه و آن چشمهای زیبای مینابی کنار بیایی...من مطمئنم شما خیلی خیلی دختری بودی.روز دخترانتان مبارک...
#روایت_فتح
۱۳:۳۴
فَتْحُ الْفُتوُحْ
به یاد شهدای میناب
طراح : سارا بیگلر #برچسب #فتح_نگار
@Fatholfotoh1404
SAVE_۲۰۲۶۰۴۱۹_۱۸۲۳۳۴.jpg
۱.۲۴ مگابایت
۱۴:۵۷
قم غرقِ ضیا گشته زِ انوارِ کریمانبا مظهرِ حق، جانِ جهان، گوهرِ تابانقم غرقِ گل و بوسه زِ یُمنِ قدَمت شدای کوثر جاری شده در کشورِ ایمانای دخترِ خورشید و مِهِ انجمِ عرفانای عطرِ تو پیچیده در این عالمِ امکانای وارثِ زهرا، تویی آن فخرِ دو عالمدر چشمِ زمین، نوری و در جسمِ زمان، جان دختر همه لطف است و غزلوارهیِ هستیدر عفتِ خود محکم و در مِهر چو باران
اما نه فقط ناز و ادا، شوکتِ حلم استدر وقتِ خطر، صاعقهیِ غُرّشِ طوفان
تابیده به ما نور درخشان کریمه امروز که شد روزِ تو ای دختِ غزلخوان
معصومهیِ حق آمده تا ماهِ تو باشدالگوست برایت به رهِ مذهب و احسان
چادر به سرت، همچو صدف، لؤلؤ و مرجاناین چادرت، آن سنگرِ مستحکمِ دورانبا علم و بصیرت بزنی سیلیِ سختیبر هیمنهیِ کفر و همهیِ خیلِ لئیماندر مشتِ تو پنهان شده صد موشکِ غیرتتا صاعقه گردی به سرِ دشمنِ نادانآن موشکِ گلگون که شد اسبابِ شجاعتپرواز کند از کفِ تو، سویِ شریرانیعنی که لطافت نَبُوَد مانعِ غیرتدر جبههیِ حق، شیرزنی، در صفِ میدانآن همتِ والایِ تو بر اوج نشستهاز عزمِ تو لرزد دلِ کُفّار و پلیدان
دنیا شده خیره به همین همّتِ والامبهوت زِ صبرِ تو و این شیوهیِ برهانامروز که در معرکه دشمن شده حیراناز قدرتِ ما لرزه فتد بر تنِ دیوانعلت تو بجو باخرد از دامن زن ها ایران اگر امروز شده مهدِ دلیران
دشمن نتواند که رهِ ما بفریبدبا قدرتِ این نسلِ پر از باور و پیمانهر موشکِ ما نغمهیِ توحید و نبرد استدر پاسخِ هر فتنه که برخاست به کیهانما دخترِ ایران و وفادارِ ولایتبر عهدِ کهن مانده و هستیم رجزخوانپاینده بمانی تو و این عهد و ارادتبر خطِّ بصیرت که بُوَد مقصدِ یارانگر لاله بریزد به زمین، باغ نخشکدروید ز میانِ جگرِ خاک، هزارانفردا زِ تو روشن شود این پهنهیِ گیتیای اخترِ تابنده و ای مظهرِ رضوان
معصومه نگاهی به دلِ خستهیِ ما کنای ملجأِ هر بی کس و ای قبلهیِ خوبانیا فاطمه! تو شافعِ ما روزِ جزاییای روحِ سعادت، تویی آن مِهرِ فروزان
مهدیه نوری
#شعر_فتح
@Fatholfotoh1404
اما نه فقط ناز و ادا، شوکتِ حلم استدر وقتِ خطر، صاعقهیِ غُرّشِ طوفان
تابیده به ما نور درخشان کریمه امروز که شد روزِ تو ای دختِ غزلخوان
معصومهیِ حق آمده تا ماهِ تو باشدالگوست برایت به رهِ مذهب و احسان
چادر به سرت، همچو صدف، لؤلؤ و مرجاناین چادرت، آن سنگرِ مستحکمِ دورانبا علم و بصیرت بزنی سیلیِ سختیبر هیمنهیِ کفر و همهیِ خیلِ لئیماندر مشتِ تو پنهان شده صد موشکِ غیرتتا صاعقه گردی به سرِ دشمنِ نادانآن موشکِ گلگون که شد اسبابِ شجاعتپرواز کند از کفِ تو، سویِ شریرانیعنی که لطافت نَبُوَد مانعِ غیرتدر جبههیِ حق، شیرزنی، در صفِ میدانآن همتِ والایِ تو بر اوج نشستهاز عزمِ تو لرزد دلِ کُفّار و پلیدان
دنیا شده خیره به همین همّتِ والامبهوت زِ صبرِ تو و این شیوهیِ برهانامروز که در معرکه دشمن شده حیراناز قدرتِ ما لرزه فتد بر تنِ دیوانعلت تو بجو باخرد از دامن زن ها ایران اگر امروز شده مهدِ دلیران
دشمن نتواند که رهِ ما بفریبدبا قدرتِ این نسلِ پر از باور و پیمانهر موشکِ ما نغمهیِ توحید و نبرد استدر پاسخِ هر فتنه که برخاست به کیهانما دخترِ ایران و وفادارِ ولایتبر عهدِ کهن مانده و هستیم رجزخوانپاینده بمانی تو و این عهد و ارادتبر خطِّ بصیرت که بُوَد مقصدِ یارانگر لاله بریزد به زمین، باغ نخشکدروید ز میانِ جگرِ خاک، هزارانفردا زِ تو روشن شود این پهنهیِ گیتیای اخترِ تابنده و ای مظهرِ رضوان
معصومه نگاهی به دلِ خستهیِ ما کنای ملجأِ هر بی کس و ای قبلهیِ خوبانیا فاطمه! تو شافعِ ما روزِ جزاییای روحِ سعادت، تویی آن مِهرِ فروزان
#شعر_فتح
۱۹:۰۱
#رصددانشگاه
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
● شهید رجایی
● دانشکده توانبخشی
@Fatholfotoh1404
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
۲۱:۱۲
#رصددانشگاه
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
● علامه طباطبایی
● مذاهب
@Fatholfotoh1404
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
۲۱:۰۸
ویژه دانشجویان دختر دانشگاه های شهر تهران
۸:۳۳
#رصددانشگاه
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
● علامه طباطبایی
● تهران غرب
● شاهد
@Fatholfotoh1404
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
۲۲:۱۷
بسماللهالنّوراز قلم تا قدمروایتی از خاطرات ایّام جنگ، بوشهر
مشغول پروژهها بودم و زمان کمی داشتم.دوستم زنگ زد و گفت قراره بریم برای کار جهادی، ساعت ۴ میام دنبالت. مردد بودم. به هزار چیز فکر میکردم... اگر بروم و برگردم و اتفاقی بیفته چی؟ هزار مرتبه بمباران دیروز و دیشب رو در ذهنم مرور کردم؛لرزیدن شیشهها و خانه..نمیدونم چی شد که قبول کردم، بسمالله گفتم و آماده شدم.لحظه آخر به دلمون افتاد برادرهامون هم همراهمون ببریم.قرار بود بریم کتابخانه و عروسک درست کنیم برای کودکانی که به خیابان میان، امّا تقدیر چیز دیگهای بود.رسیدیم، خودمون رو معرفی کردیم و ما رو بردن پیش بقیه دوستانی که قبل از ما رسیده بودن.پسرها گفتن میریم یه گشتی بیرون بزنیم. از همون اول دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.
من چشمم دنبال عروسک میگشت و منتظر الگو بودم ولی چندتا بوم بهمون نشون دادن که روش یه سری متن نوشته بودن. قرار بود نوشتهها و طرحهای روش رو رنگ بزنیم.مسئول اونجا گفت:«رزقتون چیز دیگهای بود، این بومها قراره بره رو دیوارهای معراج شهدای بوشهر نصب بشه.»از ذوق نمیدونستم باید گریه کنم یا بخندم.من؟ نه کارهای طراحی بلدم و نه استعدادش رو دارم، فقط ریاضی و کد نویسی بلدم، من رو چه به این کارها؟اولش استرس داشتم، اگه خراب بشه؟ اگر دستم خط بخوره چی؟مدیون نشم؟!تا اینکه بالاخره دست بردم به کار و شروع کردم.سرگروهمون میگفت: "قبل از اینکه رنگ بزنید، با مداد کمرنگ بنویسید سلام، چندتا سلام بنویسید، دعایی اگر دارین، حاجتی، حرف دلی، انشاءالله شهدا یکی از سلامامونو ببرن برسونن به امیرالمومنین (ع)، یکیمونم اگر سلامش برسه خدمت مولا (ع)، خودش کلیه"مشغول نجوا و نیت بودم که صدای انفجار مهیبی اومد، گوشم سوت میکشید و فقط به یه چیز فکر میکردم، برادرم...نمیدونم من و دوستم چطور و با چه سرعتی از در کتابخونه بیرون زدیم. فقط میدویدیم.از استرس و دلهره چشمهام سیاهی میرفت و سرعتم کم میشد. صلوات میفرستادم.یاد بچههای میناب افتادم.خودم رو گذاشتم جای پدر و مادرهاشون که چطوری بعد از شنیدن خبر با سر دویدن، چطور دویدن...بگذریم.بوی باروت و دود کل میدان شهدای بوشهر رو گرفته بود. تا برسیم به جایی که برادرهامون بودن خدا میدونه چقدر نذر و نیاز کردیم. وقتی چشمشون به چهره بهتزدهی ما افتاد هردوتاشون یه لبخند ریز تحویلمون دادن و پرسیدن: ترسیدین؟!دستشون رو گرفتیم و برگشتیم سر کارمون.وقتی داشتم نوشته رو پررنگ میکردم، دستام میلرزید، قلمو رو گذاشتم تو آب و ریز شدم به تاروپودِ نوشتهی روی بوم، «بهترینِ مردنها، شهادت است».نمیدانم درسِ صحنهای خدا که اون روز برایم رقم زد رو درست متوجه شدم یا نه، ولی... بِأبى أنْتُمْ وَ اُمّى وَ نَفْسى وَ أهْلى وَ مالى رو ما همیشه خوندیم، اما از این واژهها را خواندن تا این واژهها را شدن خیلی فاصلهست...روی گوشهای از واژهی "شهادت" نوشتم: «عاقبتمونو ختم به صراط مولا (ع) کنید».
فاطمه کاکله
#روایت_فتح
@Fatholfotoh1404
مشغول پروژهها بودم و زمان کمی داشتم.دوستم زنگ زد و گفت قراره بریم برای کار جهادی، ساعت ۴ میام دنبالت. مردد بودم. به هزار چیز فکر میکردم... اگر بروم و برگردم و اتفاقی بیفته چی؟ هزار مرتبه بمباران دیروز و دیشب رو در ذهنم مرور کردم؛لرزیدن شیشهها و خانه..نمیدونم چی شد که قبول کردم، بسمالله گفتم و آماده شدم.لحظه آخر به دلمون افتاد برادرهامون هم همراهمون ببریم.قرار بود بریم کتابخانه و عروسک درست کنیم برای کودکانی که به خیابان میان، امّا تقدیر چیز دیگهای بود.رسیدیم، خودمون رو معرفی کردیم و ما رو بردن پیش بقیه دوستانی که قبل از ما رسیده بودن.پسرها گفتن میریم یه گشتی بیرون بزنیم. از همون اول دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.
من چشمم دنبال عروسک میگشت و منتظر الگو بودم ولی چندتا بوم بهمون نشون دادن که روش یه سری متن نوشته بودن. قرار بود نوشتهها و طرحهای روش رو رنگ بزنیم.مسئول اونجا گفت:«رزقتون چیز دیگهای بود، این بومها قراره بره رو دیوارهای معراج شهدای بوشهر نصب بشه.»از ذوق نمیدونستم باید گریه کنم یا بخندم.من؟ نه کارهای طراحی بلدم و نه استعدادش رو دارم، فقط ریاضی و کد نویسی بلدم، من رو چه به این کارها؟اولش استرس داشتم، اگه خراب بشه؟ اگر دستم خط بخوره چی؟مدیون نشم؟!تا اینکه بالاخره دست بردم به کار و شروع کردم.سرگروهمون میگفت: "قبل از اینکه رنگ بزنید، با مداد کمرنگ بنویسید سلام، چندتا سلام بنویسید، دعایی اگر دارین، حاجتی، حرف دلی، انشاءالله شهدا یکی از سلامامونو ببرن برسونن به امیرالمومنین (ع)، یکیمونم اگر سلامش برسه خدمت مولا (ع)، خودش کلیه"مشغول نجوا و نیت بودم که صدای انفجار مهیبی اومد، گوشم سوت میکشید و فقط به یه چیز فکر میکردم، برادرم...نمیدونم من و دوستم چطور و با چه سرعتی از در کتابخونه بیرون زدیم. فقط میدویدیم.از استرس و دلهره چشمهام سیاهی میرفت و سرعتم کم میشد. صلوات میفرستادم.یاد بچههای میناب افتادم.خودم رو گذاشتم جای پدر و مادرهاشون که چطوری بعد از شنیدن خبر با سر دویدن، چطور دویدن...بگذریم.بوی باروت و دود کل میدان شهدای بوشهر رو گرفته بود. تا برسیم به جایی که برادرهامون بودن خدا میدونه چقدر نذر و نیاز کردیم. وقتی چشمشون به چهره بهتزدهی ما افتاد هردوتاشون یه لبخند ریز تحویلمون دادن و پرسیدن: ترسیدین؟!دستشون رو گرفتیم و برگشتیم سر کارمون.وقتی داشتم نوشته رو پررنگ میکردم، دستام میلرزید، قلمو رو گذاشتم تو آب و ریز شدم به تاروپودِ نوشتهی روی بوم، «بهترینِ مردنها، شهادت است».نمیدانم درسِ صحنهای خدا که اون روز برایم رقم زد رو درست متوجه شدم یا نه، ولی... بِأبى أنْتُمْ وَ اُمّى وَ نَفْسى وَ أهْلى وَ مالى رو ما همیشه خوندیم، اما از این واژهها را خواندن تا این واژهها را شدن خیلی فاصلهست...روی گوشهای از واژهی "شهادت" نوشتم: «عاقبتمونو ختم به صراط مولا (ع) کنید».
#روایت_فتح
۱۱:۱۲
چرا دلهای مردم در هنگام اعلان آتشبس لرزید؟ چون تصمیمگیری مردم دیگر براساس ترس نیست بلکه براساس بیداری معنوی است.
چنین کسی را باید سرجایش نشاند.
سایه جنگ بدتر از جنگ است. چرا باید از دست برتر خودمان دست بکشیم و این سرمایهای که داریم را از بین ببریم؟
مردم مبعوث شده، این مطلب را خوش میفهمند و بیخود نیست مردم نگران میشوند. حق هم با مردم است.
#دیدبان
۲۰:۳۵
#دیدبان
۲۱:۰۹
#رصددانشگاه
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
● علوم پزشکی شهید بهشتی
● علوم پزشکی آزاد تهران
@Fatholfotoh1404
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
۲۱:۳۷
قطعهی ۴۲ بهشتزهرا(س)۲ اردیبهشت ۱۴۰۵مراسم چهلم شهادت دایی یکی از دوستانم بود و برای عرض تبریک و تسلیت خدمتشان رسیدیم. شهید عبدالرضا گلچینی.به محض خارج شدن از قسمت پارکینگ چشمم خورد به قبرهای خالی...قبرهایی که معلوم نیست جای که بود و قرار است سهم که باشد.
آه از صبرِ دخترِ شهید.کنار مزار پدر نشسته بود و سرش را به دستش تکیه داده بود. نمیدانم نگاهش به کجای اسم پدرش خیره بود. نمیدانم در ورای عکس پدر خود چه میدید؟ تصور آغوشی که چند هفته قبل از شنیدن خبر شهادت پدرش در انتظارش بود؟ شاید هم تصور اینکه بعد از قبولی کنکور با ذوق شمارهی پدر را میگیرد و این خبر را اولین نفر به او میدهد.و یا اینکه در ذهنش مشغول مرور خاطرات روز دختر سال گذشته بود که پدر با شاخه گلی به خانه آمد.آه، که چقدر ما مدیون این عزیزانیم...مرثیهخوان روضه را سوق میداد به عاشورا و صبر زینب (س):"تو را سر نیزهها بردند و ماندهبرای من فقط پیراهن توحسین(ع)امان ای دل امان از دلِ زینب(س)"خواهرِ شهید میگفت:«از پیکر برادرم فقط سینه و صورتش مانده بود، یا زینب(س)...».حالا دیگر غم و بیقراریمان، جنسش از جنس غم جانسوز سیدالشهدا(ع) شده بود.کل قطعه ۴۲ شورِ حسینی به پا شد، هرکس بر سر مزار عزیزِ خود نشسته بود و برای اباعبدالله(ع) گریه میکرد.
بلند شدم قدمی بزنم. سر تک تک مزارها چشمم به ابیاتِ روی سنگها، سال تولدها و چهرههای معصوم شهدا بود.رسیدم به مزار شهیدهای ۷ ساله؛ عینکآفتابیام را برداشتم و عکس را با دقت دیدم... دختر بچهای با چشمهای مشکی و روسری گلریز، که پسزمینهی عکس شبیه مزار شهدا بود و دخترک داشت سلام نظامی میداد.تاریخ شهادت: ۱۸ اسفند ۱۴۰۴زهرا جان،به فدای خودت و صاحب اسمت.به من بگو بار آخری که بر مزار شهدا حاضر شدی، آرزو کردی خودت هم شبیه آنها پر بکشی؟!آرزو کردی صاحب اسمت خریدارت شود؟زهرا جان،ولی پدر و مادرت آرزو داشتند مدرسه رفتن و بزرگ شدنت را ببینند و تو چه آرزویی داشتی؟ شهادت...؟کنار حوض کوثر اگر نشستی و در آغوش مادرمان حضرت فاطمهزهرا(س) بودی، ما را هم شفاعت کن و دعاگویمان باش.جلوتر رفتم، شهید ۱۴ ساله.جلوتر، مزار مادر و فرزند ۱۱ سالهاش.طفل شهید دوماهه رایان قاسمیان.دهه هفتادیها و هشتادیها و نودیها.چشمم خورد به مزاری که تاریخ تولدمان و حتی روز و ماهش یکی بود.صدای مرثیهخوان را هنوز میشنیدم، "کجایید ای شهیدانِ خدایی... بلاجویانِ دشتِ کربلاییکجایید ای سبکبالانِ عاشق...همه رفتند و تنها ماندهام منز همراهان خود جا ماندهام من"
جلوتر رفتم و خانم جوانی را دیدم که بر سر مزار شهیدی نشسته و مشغول نجوا و توسل بود. اولش فکر کردم شاید همسر شهید باشد. کنارش نشستم و التماس دعا گفتم، روی مزار را که نگاه کردم، زده بود ۱۳۶۲/۲/۱، با بغض گفتم:«تولدشون بوده...» گفت:«بله، البته من ایشونو نمیشناسم، فقط نیت کردم و خدا منو اینجا نشوند».داشتم فاتحه میخواندم که خادمانی از بنیاد شهید بر سر مزار ایستادند و گل رزی هدیه دادند و روز دختر رو تبریک گفتند.یک نگاهم به گل بود و یک نگاهم به مزار شهید علی راضی، تولد ایشان بود، ولی هدیهاش به من رسید...وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ..چقدر مدیونِ این عزیزانیم.
فاطمه کاکله
#روایت_فتح
@Fatholfotoh1404
آه از صبرِ دخترِ شهید.کنار مزار پدر نشسته بود و سرش را به دستش تکیه داده بود. نمیدانم نگاهش به کجای اسم پدرش خیره بود. نمیدانم در ورای عکس پدر خود چه میدید؟ تصور آغوشی که چند هفته قبل از شنیدن خبر شهادت پدرش در انتظارش بود؟ شاید هم تصور اینکه بعد از قبولی کنکور با ذوق شمارهی پدر را میگیرد و این خبر را اولین نفر به او میدهد.و یا اینکه در ذهنش مشغول مرور خاطرات روز دختر سال گذشته بود که پدر با شاخه گلی به خانه آمد.آه، که چقدر ما مدیون این عزیزانیم...مرثیهخوان روضه را سوق میداد به عاشورا و صبر زینب (س):"تو را سر نیزهها بردند و ماندهبرای من فقط پیراهن توحسین(ع)امان ای دل امان از دلِ زینب(س)"خواهرِ شهید میگفت:«از پیکر برادرم فقط سینه و صورتش مانده بود، یا زینب(س)...».حالا دیگر غم و بیقراریمان، جنسش از جنس غم جانسوز سیدالشهدا(ع) شده بود.کل قطعه ۴۲ شورِ حسینی به پا شد، هرکس بر سر مزار عزیزِ خود نشسته بود و برای اباعبدالله(ع) گریه میکرد.
بلند شدم قدمی بزنم. سر تک تک مزارها چشمم به ابیاتِ روی سنگها، سال تولدها و چهرههای معصوم شهدا بود.رسیدم به مزار شهیدهای ۷ ساله؛ عینکآفتابیام را برداشتم و عکس را با دقت دیدم... دختر بچهای با چشمهای مشکی و روسری گلریز، که پسزمینهی عکس شبیه مزار شهدا بود و دخترک داشت سلام نظامی میداد.تاریخ شهادت: ۱۸ اسفند ۱۴۰۴زهرا جان،به فدای خودت و صاحب اسمت.به من بگو بار آخری که بر مزار شهدا حاضر شدی، آرزو کردی خودت هم شبیه آنها پر بکشی؟!آرزو کردی صاحب اسمت خریدارت شود؟زهرا جان،ولی پدر و مادرت آرزو داشتند مدرسه رفتن و بزرگ شدنت را ببینند و تو چه آرزویی داشتی؟ شهادت...؟کنار حوض کوثر اگر نشستی و در آغوش مادرمان حضرت فاطمهزهرا(س) بودی، ما را هم شفاعت کن و دعاگویمان باش.جلوتر رفتم، شهید ۱۴ ساله.جلوتر، مزار مادر و فرزند ۱۱ سالهاش.طفل شهید دوماهه رایان قاسمیان.دهه هفتادیها و هشتادیها و نودیها.چشمم خورد به مزاری که تاریخ تولدمان و حتی روز و ماهش یکی بود.صدای مرثیهخوان را هنوز میشنیدم، "کجایید ای شهیدانِ خدایی... بلاجویانِ دشتِ کربلاییکجایید ای سبکبالانِ عاشق...همه رفتند و تنها ماندهام منز همراهان خود جا ماندهام من"
جلوتر رفتم و خانم جوانی را دیدم که بر سر مزار شهیدی نشسته و مشغول نجوا و توسل بود. اولش فکر کردم شاید همسر شهید باشد. کنارش نشستم و التماس دعا گفتم، روی مزار را که نگاه کردم، زده بود ۱۳۶۲/۲/۱، با بغض گفتم:«تولدشون بوده...» گفت:«بله، البته من ایشونو نمیشناسم، فقط نیت کردم و خدا منو اینجا نشوند».داشتم فاتحه میخواندم که خادمانی از بنیاد شهید بر سر مزار ایستادند و گل رزی هدیه دادند و روز دختر رو تبریک گفتند.یک نگاهم به گل بود و یک نگاهم به مزار شهید علی راضی، تولد ایشان بود، ولی هدیهاش به من رسید...وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ..چقدر مدیونِ این عزیزانیم.
#روایت_فتح
۱۸:۱۹
#رصددانشگاه
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
● فرهنگیان مرکز شهید شرافت
@Fatholfotoh1404
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
۲۰:۴۷
#رصددانشگاه
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
● علم و صنعت
● فرهنگیان
● رجائی
● صداوسیما
@Fatholfotoh1404
🪧 اخبار یکخطیاز عملکرد بسیج دانشجوییدانشگاه های تهران بزرگ
۲۲:۰۵