بله | کانال رمان پری در خواب😇❤
عکس پروفایل رمان پری در خواب😇❤ر

رمان پری در خواب😇❤

۶۵ عضو
@989940178644
نظراتتون رو بهم اعلام کنید ممنونم🫶undefinedundefined

۷:۳۳

سلام به عزیزای دلم undefinedحالتون خوبه؟! خیلی دلم براتون تنگ شده بودااا🥺شماهم همینطور!قراره پارت رو بزارم آماده هستینundefinedمرسی که نظراتون رو اعلام کردین undefined

۱۷:۱۸

thumbnail
🫶undefinedundefined

۱۷:۲۱

آماده هستین؟!!!

۱۷:۲۲

پارت چهاردهم. پری در خوابکه ممد رسید گفت دوتا لطفا و پولش رو اون حساب کرد، به سمت یه فروشگاه مردونه رفتیم و چندتا رو پرو کرد اما ماشالله هیکلی بود هیچ کت و شلواری اندازش نبود رسیدیم به یه فروشگاه مردونه که فروشنده زن بود و خودش رو خیلی لوس و ناز نازی حرف میزد که من با جدیت کامل گفتم خانم یکم معدب حرف بزنید که گفت نمیخوام که ممد گفت خانم درست حرف بزن وگرنه به رئیست میگم پرتت کنه بیرون که رئیسش امد نمیدونم اما انگار با ممد رو میشناخت و یه دفعه به دختره گفت اخراجی که من گفتم گناه داره اخراجش نکنید تروخدا گفت چشم و گفتم بریم که اون مرده گفت نمیزارم برین شما یه چیزی مهمونتون میکنم که گفتیم نه مرسی و اونجا رو ترک کردیم و به مترو رفتیم که روی پله برقی نزدیک بود بیفتم که منو گرفت و گفت مراقبتم و من ذوق کردمرسیدیم و پیاده شدیم که سوار تاکسی شدیم و رفتیم سمت خونه که ماشین رو از پارکینگ در آورد و به سمت خونه خودم رفتم که با خوشحالی ازش خدافظی کردم و رفتم تو خونه دیدم هیشکی نی یکم ترسیدم اما به سمت اتاقم رفتم و لباسم رو عوض کردم و رفتم سمت آشپزخونه و دیدم که یه لکه خون هس اول اهمیت ندادم و گفتم لکه سس هس یه دفعه برقا خاموش و روشن میشد و کم کم ترسیدم و دیدم یکی داره سمتم میاد که مثل سگ داد زدم تو کی هستی!؟ حیوون گفتم کی هستی، که صدای آشنا می زد اما من صداش رو گنگ میشنیدم یه چاقو برداشتم و به سمت اون صدا رفتم اما صدا هر لحظه گنگ و گنگ تر میشد و میترسیدم با گریه گفتم تو کی هستی اما جوابی نداد که یه دفعه....

۱۷:۳۱

«تکست undefined»
تکستاش و دیدی اشکم و دراوردundefined
undefined شناسه:https://ble.ir/taksett

۱۷:۴۹

عضو شیم اشک منو که در اوردundefinedundefined

۱۷:۵۰

رمان خوب بود؟!

۱۷:۵۵

سلام به دوستای همیشگی خودمundefinedخب خب حالا وقتشه که پارت بزاریمundefinedباورتون میشه تو این پارت چه اتفاقی میفته🫣!!

۱۸:۲۲

پارت پانزدهم. پری در خوابیه دفعه دستی روی دهنم گذاشت و من بی هوش شدم وقتی بهوش امدم دیدم دستم بسته هس روی یه تخت هستم و اونجا یه خونه بود که صدای یه مرد رو شنیدم که میگفت بیارینش ومن ترسیدم و میخواستم که فرار کنم ولی نشد مرده رو باز کرد و با لبخند شیطانی سمتم امد که گفت پاشو بازوم رو گرفت و بلندم کرد، به سمت در رفتیم و من گریه میکردم رسیدیم به یه اتاق و پرتم کرد و تا دوساعت تنها بودم اما یه دفعه در باز شد و یه عالمه دختر ریختن تو اتاق که حالشون بد بود من ترسیدم یکی شون سرش رو روی پاهام گذاشت و گفتم چی شده چرا شما اینطوری هستین؟ فردا بهت میگم از دیشب پیش اونم و چشماش رو بست و خوابید یادم رفت اسمش رو بپرسم چشمام رو هم رفت و خوابیدم صبح بود دیدم، فقط من و اون دختره اونجا بودیم و هیچ کس نبود و فقط از خدا میخواستم که این یه خواب باشه اما نبود دختره بیدار شد ازم تشکر کرد، گفت ممنون که گذاشتی روی پاهام بخوابم گفتم خواهش میکنم ♡اسمت چیه؟ گفت نازی گفت اسم تو چیه؟ گفتم پریا گفت چطوری سر از اینجا در امدی؟ براش تعریف کردم و گفت مثل ریحانه پس گیرت اوردن ، گفتم اره و بهم گفت یه رئیسی هس اینجا که متجاوزه و اینو گفت تا آخر رو گرفتم با بغض گفتم من طاقت نمیارم و گفت امیدت به خدا و بغلش کردم، یه دفعه اسم منو صدا کرد و با ترس گفتم منو گفت و....

۱۸:۲۴

چطور بود؟

۱۸:۳۵

ریکشنا کو؟؟؟؟؟؟؟؟

۱۸:۳۵

سلام به نانازی های خودمundefinedچطورین خوشگلا! 🤍من حالم عالیه! میپرسی چرا چون یه دوستای همیشگی دارم undefined🫶undefinedخیلی دوستتون دارم بوسundefinedundefined

۱۰:۳۵

قراره پارت بزاریم چه پارتی !؟ 🫣undefined

۱۰:۳۷

بزارم؟ undefined

۱۰:۴۱

ریکشنا کو؟؟؟؟؟؟undefined

۱۰:۴۳

پارت شانزدهم. پری در خوابو یه مرد هیکلی امد و یه پوزخند زد وگفت جوجه من باترس به نازی نگاه میکردم اما هی به من میگفتم امیدت به خدا و من با بغض نگاهش میکردم بازم همون رو میگفت که مرد گفت پاشو ببینم پاشو که با ترس پاشودم و باگریه از نازی خداحافظی کردم و رفتم ، خدایا کمکم کن! رسیدیم به یه درب مشکی که در باز شد هیچ کس نبود یه تخت مشکی رنگ و پتو قرمز رنگ مرد گفت رو تخت بشین تا رئیس بیاد سرتکون دادم و گریه کردم بعد یک ساعت درب باز شد یه مرد سفید رنگ با کت و شلوار مشکی وارد شد و یه گوشش گوشواره داشت و یه آدامس توی دهنش بهم گفت سلام گفتم سلام گفت چرا ترسیدی کاریت ندارم که هیچی نگفتم و بهم گفت برو این لباسا رو بپوش، داد زد گفت صدای چشم نشنیدم گفتم چشم و رفتم تو پرو و گریه کردم و در رو از پشت قفل کردم و ترسیده بودم و چشمام رو بستم فکر کنم دو ساعتی گذشته بود درب رو باز کردم و دیدم که دخترای دیگه پیشش هس با خودم گفتم دیگه فرار میکنم که یه مرد هیکلی گفت کارت با رئیس تموم شده آروم گفتم بله داشتم میرفتم که صدام کرد گفت پریا گمشو بیا اینجا همون مرده بازوم رو گرفت و منو پیشش برد گفت تا دو دقیقه دیگه یا لباست رو عوض میکنی یا با همین چاقو میکشمت چشمی گفتم و رفتم تو پرو و لباس رو پوشیدم و بیرون امدم که....

۱۰:۵۱

بفرمایید امیدوارم خوشتون بیادundefinedundefined

۱۰:۵۲

سلامممممم undefinedحالتون چطوره! بابت یه چند وقتی نبودم ببخشید تصادف کرده بودم نمیتونستم ادامه رمان رو بزارم ولی از این به بعد قراره کلی رمان بزار و چالش هم بزار پس منتظر باشیدundefined🫶undefined

۶:۵۷

undefinedسلام به عزیزای دلم امیدوارم حالتون خوب باشه یه تسلیت میگمundefined به خانواده شهدای همین امروز دوستان گلم مراقب خودتون باشید به امید پیروزی جنگ و ظهور آقا undefined<img style=" />undefinedundefinedمرگ بر اسرائیلundefined
بمیرم اما وطن فروش نباشمundefined


#وطنم

۱۶:۳۱