بله | کانال جشنواره فرهنگی خیر ایران
عکس پروفایل جشنواره فرهنگی خیر ایرانج

جشنواره فرهنگی خیر ایران

۶۵۳ عضو
thumbnail

۱۸:۵۲

thumbnail

۱۸:۵۲

thumbnail

۱۸:۵۲

بازارسال شده از پایگاه خبری‌ تحلیلی خیر ایران
thumbnail
undefinedراویِ خِیر باشیم
undefined ایرانِ عزیز ما در طول تاریخ روزهای سخت و ناآرام بسیاری را پشت سر گذاشته؛ بارها از تنگناها عبور کرده و دوباره برخاسته است. امروز نیز در یکی از همان گردنه‌های سخت ایستاده‌ایم و باور داریم که با امید، همدلی و یاریگری می‌توانیم از سختی‌ها گذر کنیم.
undefined هم‌زمان با آمدن بهار، «خِیر ایران» از شما دعوت می‌کند روایت خود را از همدلی‌ها، یاری‌رسانی‌ها و پناه‌شدن مردم ایران در روزهای جنگ بازگو کنید.
نوشتارهای خود راundefined حداکثر تا ۱۰۰۰ کلمهundefined*از حالا تا ۱۴ فروردین ۱۴۰۵*undefined به نشانی زیر ارسال کنید:https://ble.ir/festival_kheir
undefined نوشتارهای منتخب را در همین بستر با شما به اشتراک می‌گذاریم
#خیرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت

۱۷:۰۸

بازارسال شده از پایگاه خبری‌ تحلیلی خیر ایران
thumbnail
undefined خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۱/ مرضیه.ن
بابا خیلی مریض است و این شربت برایش مثل اکسیژن می‌ماند. سریع از خانه بیرون زدم تا خودم را به داروخانه برسانم. همه جا ترافیک بود و شهر در بهتی عجیب فرو رفته بود. مجبور شدم کیلومترها پیاده راه بروم تا شاید از چند داروخانه شربت پیدا کنم.
به چهار داروخانه سر زدم. اضطراب در چهره همه موج می‌زد، در همان اولین ساعت‌های جنگ، کارکنان داروخانه با وجود ترسی که پنهان‌کردنش آسان نبود، تمام تلاش‌شان را می‌کردند تا صف‌های طولانی را مدیریت کنند و با آرامش به مردم اطمینان بدهند که همه چیز موجود است و نگران نباشند...
undefinedمتن کامل این روایت را اینجا بخوانید undefinedundefinedhttps://kheiriran.ir/0001LX

undefined"خیر ایران"، آماده دریافت و نشر روایت‌های شما از امید و همدلی مردم ایران در روزهای جنگ است. ارسال از طریق:https://ble.ir/festival_kheir

#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت

۱۷:۵۰

بازارسال شده از پایگاه خبری‌ تحلیلی خیر ایران
thumbnail
undefined خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۲/
ثریا آقایی
گوش‌کردن به صدای زمینهمه جا بودم و نبودم. مامان توی حیاط بود. صدایم را شنید. نان‌ها را از من گرفت و به خانه رفت. ماه‌بی‌بی دیگر از آسمان و جنگ چیزی نمی‌گفت، حتی گذرا. آن‌قدر برای شنیدن حرف‌های هم وقت گذاشتیم که زمان را گم کردیم. معلمی داشتیم که می‌گفت: انسان مثل زمین می‌مونه. نباید ترک‌خورده و تشنه بمونه؛ چون دیگه ردپایی از امید و جوونه توی اون به چشم نمی‌خوره.
متن کامل این تجربه‌نگاری را اینجا بخوانیدundefinedundefinedhttps://kheiriran.ir/0001Lg
undefined"خیر ایران"، آماده دریافت و نشر روایت‌های شما از امید و همدلی مردم ایران در روزهای جنگ است. ارسال از طریق:https://ble.ir/festival_kheir

#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت

۹:۴۳

بازارسال شده از پایگاه خبری‌ تحلیلی خیر ایران
thumbnail
undefined خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۳/
مهدیه رشیدی
راه‌رفتن به‌سبک خودمان در روزگار جنگدیشب بابا می‌گفت یکی از آشناها خانه خالی‌اش را به قیمتی منصفانه به تهرانی‌ها اجاره داده. آن‌ها مجازاند هرچه آدم جنگ‌زده هست به خانه استجاره‌ای‌شان بیاورند، در علم حقوق ایران وقتی خانه‌ات را به کسی اجاره می‌دهی، مستاجر حق ندارد سرخود، خانه را به دیگران بسپارد و عرف هم چنین چیزی را نمی‌پذیرد، مگر این‌که مالک اجازه این کار را بدهد، مرد آشنا که مالک خانه است، به آن خانواده غریبه گفت: هر چقدر با خودشان ساکن جدید جنگ‌زده به خانه بیاورند، روی رهن و کرایه خانه نمی‌کشد؛ خانه‌ای که قرار بود بشود خانه آرام و امن همسایه‌ای عزیزتر از آشنا به‌نام فرزند، اما رسید به غریبگانگی جنگ‌زده.
متن کامل این تجربه‌نگاری را اینجا بخوانیدundefinedundefinedhttps://kheiriran.ir/0001Jf
undefined"خیر ایران"، آماده دریافت و نشر روایت‌های شما از امید و همدلی مردم ایران در روزهای جنگ است. ارسال از طریق:https://ble.ir/festival_kheir

#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت

۱۷:۱۵

بازارسال شده از پایگاه خبری‌ تحلیلی خیر ایران
thumbnail
undefined خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی۴/
بهروز افروز
«سین» مثل سال نوزندگی خیلی زورش بیشتر از مرگه! خیلی! همچین که چند ساعتی صدای انفجار و موشک و پدافند قطع می‌شه، مردم دوباره خیابون‌ها رو پر می‌کنن. می‌رن! می‌آن! قدم می‌زنن! حتی تو کافه‌ها و رستوران‌ها با هم قرار می‌گذارن تا عاشقی کنن. به‌محض این‌که فشار دست مرگ رو گلوی مردم شهر کمی شل می‌شه ذره‌ذره وجودمون پر از زندگی می‌شه. عشق به زندگی! چیزی که به دلم خوشی داده، عشق به زندگیه!
متن کامل این تجربه‌نگاری را اینجا بخوانیدundefinedundefinedhttps://kheiriran.ir/0001Lr
undefined"خیر ایران"، آماده دریافت و نشر روایت‌های شما از امید و همدلی مردم ایران در روزهای جنگ است. ارسال از طریق:https://ble.ir/festival_kheir

#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت

۱۹:۰۷

بازارسال شده از پایگاه خبری‌ تحلیلی خیر ایران
thumbnail
undefined خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۵/یکتا قرائی
خانه‌کردن در دل‌های بزرگ
آن‌قدر آگهی‌ها را چرخیدم و چشمم نگرفت که ناخودآگاه به مرحلهٔ سوئیت و اسکان دیوار رسیدم! تیترِ «اسکانِ رایگان برای مردم عزیز» چشمم را گرفت، نوشته شده بود: «بدون پرداخت هیچ‌گونه هزینه تا پایانِ جنگ، میزبان شما هستیم، انگار ذوق کرده بودم!» یک پیام دمت گرم هم‌وطن، برایش فرستادم و رفتم آگهی بعد، باز هم تکرار شیرین اسکان رایگان، نوشته بود: «من گلبهار و سیدرضی و ملک‌آباد، خانه‌ای فول‌امکانات دارم، اگر خانواده هستید و خانه‌تان را از دست داده‌اید، پیام بگذارید.»و دوباره ذوقی که از این شدت همدلی روحم را دربرگرفته بود. به او هم پیامی از ترکیب دمت گرم و «ماشاءالله» هم‌وطن دادم.
متن کامل این تجربه‌نگاری را اینجا بخوانیدundefinedundefinedhttps://kheiriran.ir/0001M8
undefined"خیر ایران"، آماده دریافت و نشر روایت‌های شما از امید و همدلی مردم ایران در روزهای جنگ است. ارسال از طریق:https://ble.ir/festival_kheir
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت

۱۳:۰۱

بازارسال شده از پایگاه خبری‌ تحلیلی خیر ایران
thumbnail
undefined خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۶/
مریم صفدری

مهربانی با چتر
باران ریز که تند شد الله‌اکبرها هم قوت گرفت. جمعیت، سفت در میدان ایستاده بود. خنکیِ آب هنوز درست روی صورتم ننشسته بود که دستی سمتم دراز شد: «بفرمایید خانم!»چتر صورتی نو، در دستانش خوش‌‌جلوه بود.- ممنون، من راحتم.- بگیرید لطفاً. نگاهم روی ساک کنارش که پر از چترهای نو بود، قفل شد.چند دقیقه بعد میدان پر از چترهای رنگی بود.
undefined"خیر ایران"، آماده دریافت و نشر روایت‌های شما از امید و همدلی مردم ایران در روزهای جنگ است. ارسال از طریق: https://ble.ir/festival_kheir
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت

۲۰:۰۹

بازارسال شده از پایگاه خبری‌ تحلیلی خیر ایران
thumbnail
undefined خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۷/
آرزو علی دوستی

شیرینی شب‌های بارانی
رد لبخندهای بچه‌ها را که می‌گیرم، می‌رسم به اتاقک کوچکی که شلوغ‌ترین و خوشمزه‌ترین موکب است و سَرِدرش، پرچم‌های سه رنگِ خیس از باران، هنوز در باد تکان می‌خورند.دختربچه‌ها و پسربچه‌ها انگار که به درِ بهشت رسیده باشند، مرتب از توی صف سرک می‌کشند و با هیجان، نفرات جلویی را می‌شمرند.و من به تو زل زده‌ام، تو! ای آقایی که با همسرت توی سرما نشسته‌ای و با شِکَر و لبخند سروکار داری، وقتی نی را دور دیگ می‌چرخانی تا پر از پشمک شود و آن را به‌دست مشتاق بچه‌ها می‌دهی، به چه فکر می‌کنی؟!مگر سردت نیست؟!بالای سرت را نگاه کن!قطره‌های باران به شوق تو و شیرینی پشمک‌هایت، به شوق لبخندهایی که رایگان می‌فروشی، سقف پارچه‌ای‌ موکب را شکافته‌اند تا تو را نگاه کنند!تو به چه فکر می‌کنی؟! نمی‌دانم!من اما به این فکر می‌کنم که دلم برای این شب‌ها خیلی تنگ خواهد شد... .
undefined"خیر ایران"، آماده دریافت و نشر روایت‌های شما از امید و همدلی مردم ایران در روزهای جنگ است. ارسال از طریق:https://ble.ir/festival_kheir
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت

۲۰:۰۹

بازارسال شده از پایگاه خبری‌ تحلیلی خیر ایران
thumbnail
undefined خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۸/ بیژن کیا
دوقلوهای شیرین
گفتم: «این چند روزه حال‌وحوصله ندارم. جنگ و بدبختی... .» لبخند زد و گفت: «قصهٔ بستنی دوقلو رو میدونی؟» سر تکان دادم؛ یعنی نه. زمانی که‌ جنگ جهانی دنیا رو گرفت، خیلی‌ها‌ کشته شدن، اون‌هایی که زنده‌بودن هم‌، حال‌وروز خوشی نداشتن، ناامید و‌ تنها بودن، بستنی دوقلو بهانه‌ای بود برای نصف‌کردن و با همدیگه شریک‌شدن، نصف کردن غم‌وغصه و ترسی که اون‌ها رو آزار می‌داد.خنده‌ام گرفت، داستان جالبی بود، چند کلمه‌ای با هم‌ گپ زدیم.
متن کامل این تجربه‌نگاری را اینجا بخوانیدundefinedundefinedhttps://kheiriran.ir/0001MR
undefined"خیر ایران"، آماده دریافت و نشر روایت‌های شما از امید و همدلی مردم ایران در روزهای جنگ است. ارسال از طریق:
https://ble.ir/festival_kheir
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت

۲۰:۰۹

بازارسال شده از پایگاه خبری‌ تحلیلی خیر ایران
thumbnail
undefined خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۹/ اسما حسینعلی
لیگ برتر محله
صدای خندهٔ بچه‌ها و گزارشگری تپلی، بر صدای آژیر آمبولانس و آتش‌نشانی غلبه کرد.لبخندی نشست روی لبم. ماشین‌ دوستم پیچید توی کوچه. رفتم جلوتر تا مزاحم بازی‌شان نشود. صدای بازی و خنده پشت سرم، بوی نم باران، شکوفه زدن درخت‌ها؛ برای من، این‌ها همان معنای زندگی بود.
متن کامل این تجربه‌نگاری را اینجا بخوانیدundefinedundefinedhttps://kheiriran.ir/0001MS
undefined"خیر ایران"، آماده دریافت و نشر روایت‌های شما از امید و همدلی مردم ایران در روزهای جنگ است. ارسال از طریق:https://ble.ir/festival_kheir
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت

۱۲:۰۸

بازارسال شده از پایگاه خبری‌ تحلیلی خیر ایران
thumbnail
undefined خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۱۰/ عارفه اصغری
تنها نمی‌ماند وطن
کاسهٔ گل‌سرخی پر شده از استیکر قلب. «ایران پاک خود را مانند جان می دانیم!» قلب را می‌چسباند کنار کاغذ و آرام می‌گوید: «تا مانده جانی در بدن  تنها نمی‌ماند وطن!»
متن کامل این تجربه‌نگاری را اینجا بخوانیدundefinedundefinedhttps://kheiriran.ir/0001MW
undefined"خیر ایران"، آماده دریافت و نشر روایت‌های شما از امید و همدلی مردم ایران در روزهای جنگ است. ارسال از طریق:https://ble.ir/festival_kheir
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت

۲۰:۳۹

بازارسال شده از پایگاه خبری‌ تحلیلی خیر ایران
thumbnail
undefined خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۱۱/ ملیحه محمدیان
میدان‌دار؛ از دیروز تا امروز
نمی‌دانم درباره‌اش می‌دانی یا نه! مخصوصاً دربارهٔ شیرزنانش؛ زنانی که یکی خط‌شکن بود، دیگری نیروی زمینی، برخی نیروی دریایی و عده‌ای هم در نیروی هوایی... . راستی اصلاً مگر زن‌ها هم به جنگ می‌روند؟خط‌شکن‌ها لباس خونی را می‌شستند، نیروی زمینی لباس می‌دوخت و تعمیر می‌کرد، نیروی دریایی آن‌ها را می‌شست ونیروهای هوایی روی پشت‌بام پهن می‌کردند.
متن کامل این تجربه‌نگاری را اینجا بخوانیدundefinedundefinedhttps://kheiriran.ir/0001Mf
undefined"خیر ایران"، آماده دریافت و نشر روایت‌های شما از امید و همدلی مردم ایران در روزهای جنگ است. ارسال از طریق:https://ble.ir/festival_kheir
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت

۱۳:۴۸

بازارسال شده از پایگاه خبری‌ تحلیلی خیر ایران
thumbnail
undefined خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۱۲/ حدیث رفاهی
به‌نام وطن؛ وقتی خدمت ادامه دارد
من و همکاران مددکارم در این پویش، با عشقی برخاسته از دل مقاومت، راهی روستاهای بحران‌زده می‌شویم. با بسته‌های غذایی، پوشاک و اسباب‌بازی برای کودکان، تلاش می‌کنیم تا صدای لبخند توان‌خواهان و مددجویان بلندتر از صدای انفجارها باشد. ما آموخته‌ایم که خدمت، تعطیل‌بردار نیست و این راهی است که از پدرانمان به ارث برده‌ایم.
متن کامل این تجربه‌نگاری را اینجا بخوانیدundefinedundefinedhttps://kheiriran.ir/0001Mq
undefined"خیر ایران"، آماده دریافت و نشر روایت‌های شما از امید و همدلی مردم ایران در روزهای جنگ است. ارسال از طریق:https://ble.ir/festival_kheir
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت

۱۷:۰۳

بازارسال شده از پایگاه خبری‌ تحلیلی خیر ایران
thumbnail
undefined ترک‌خوردن «شیشهٔ نازک تنهایی» با موج انفجار
خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۱۳/ لیلا مهدوی
استاد اسلحه‌شناسی‌مان می‌گفت: اگر صدای انفجار را واضح شنیدی، به تو مربوط نمی‌شود، احتمالا منظورش این بوده که من را پودر نمی‌کند، اما از شما چه پنهان، من هر چه صدای انفجار می‌شنوم به من مربوط است و قلبم را می‌لرزاند.
متن کامل این تجربه‌نگاری را اینجا بخوانیدundefinedundefinedhttps://kheiriran.ir/0001Mw
undefined"خیر ایران"، آماده دریافت و نشر روایت‌های شما از امید و همدلی مردم ایران در روزهای جنگ است. ارسال از طریق:https://ble.ir/festival_kheir
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت

۱۶:۴۷

بازارسال شده از پایگاه خبری‌ تحلیلی خیر ایران
thumbnail
undefined امید با تشدید روی میم
خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۱۴/ نیلوفر بختیاری
درست همان لحظه‌ای که بعد از صدای وحشتناک انفجار و لرزیدن خانه، از طبقهٔ چهارم سراسیمه دویدیم به سمت در؛ و همسایهٔ طبقهٔ منفی یک با یک لیوان آب و جملهٔ «چیزی نیست، نگران نباشید» آراممان کرد، ما از جنگ به دوستی فرار کردیم.

متن کامل این تجربه‌نگاری را اینجا بخوانیدundefinedundefinedhttps://kheiriran.ir/0001Mz
undefined"خیر ایران"، آماده دریافت و نشر روایت‌های شما از امید و همدلی مردم ایران در روزهای جنگ است. ارسال از طریق:https://ble.ir/festival_kheir
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت

۷:۳۰

بازارسال شده از پایگاه خبری‌ تحلیلی خیر ایران
thumbnail
undefined به شیرینی سمنو
خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۱۵/ مریم صفدری
هیچ‌کدام رویش را نداشتند. آخر سر مجبور شدند سنگ‌کاغذقیچی کنند. قرعه به‌نام لیلا و زهرا افتاد. روسری‌ها را زیر چادر مرتب کردند. ظرف سمنو را دست گرفتند و وارد مغازه شدند: سلام، خسته نباشید. ما دانشجوهای دانشگاه شریف هستیم. خواستیم ازتون تشکر کنیم که در این شرایط چراغ مغازه رو روشن نگه داشتید و به مردم خدمت می‌کنید. ظرف سمنو را روی میز گذاشتند و رفتند.
 مغازه‌دار جوان دستی به موهای ژل‌زده‌اش کشید. قبل از خوردن سمنو کامش شیرین بود.

undefined"خیر ایران"، آماده دریافت و نشر روایت‌های شما از امید و همدلی مردم ایران در روزهای جنگ است. ارسال از طریق:https://ble.ir/festival_kheir
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت

۱۸:۳۰

بازارسال شده از پایگاه خبری‌ تحلیلی خیر ایران
thumbnail
undefined امید؛ مثل نسیم سَبُک یزد
خِیرنگاری در جنگ/ روایت ارسالی ۱۶/ آرزو
رحمتی

صدای جنگنده‌ها، مثل سایه‌ای دوردست روی ذهن شهر سنگینی می‌کند. یزد آرام است، اما قلب آدم‌ها با هر خبر از بمباران شهرهای دیگر می‌تپد. بادگیرها بی‌صدا به آسمان نگاه می‌کنند و شنیده‌اند، صدای ترس در دل کوچه‌های خشک و خاکی پیچیده است.اما در همان کوچه‌ها، چراغ کوچکی روشن می‌شود؛ یک مادر که برای فرزندش نان گرم می‌آورد، یک کودک که با صدای خنده‌اش صدای جنگ را موقتاً کنار می‌زند، یک پیرمرد که نفس‌هایش را می‌شمارد و آرام می‌شود، به یاد می‌آورد که هنوز جای امنی هست، حتی وقتی دنیا پر از صداهای وحشت است و شاید همین فاصله، همین فاصلهٔ بین ترس و زندگی، به آدم یاد می‌دهد که امید گاهی مثل نسیم سبک یزد می‌آید، نمی‌تواند صدای جنگنده‌ها را خاموش کند، اما می‌تواند قلبی را آرام کند، لحظه‌ای که فقط هست و نفس می‌کشد و به زندگی، به زنده بودن، لبخند می‌زند... .
undefined"خیر ایران"، آماده دریافت و نشر روایت‌های شما از امید و همدلی مردم ایران در روزهای جنگ است. ارسال از طریق:
https://ble.ir/festival_kheir
#خيرنگاری_در_جنگ#راوی_خیر#جنگ_نوشت

۱۷:۵۵