شبها با هم می رفتیم گشت بسیج، جواد مسئول گشت بود. مثلا طرف عرق خورده بود و ما او را گرفته بودیم. جواد مشروبها را خالی می کرد و می رفت. می گفت : «من حق اینکه مشروب ها را خالی کنم دارم، ولی اینکه بزنم لهشان کنم ؛ نه.» با آنها حرف می زد. مچشان را می گرفت و این مچ گرفتن می شد دست گرفتن. خوب است چند تا از این اراذل و اوباش افتاده باشند و زار زار گریه کنند؟ همین الان هستند بعضی از این اراذل که شب ها می آیند سر مزار جواد. چند تا از این افراد را بیاورم که گفتند جواد آن روز چک زد زیر گوشمان و ما آدم شدیم؟برگرفته از کتاب «بی برادر»
محل جانبازی: آبادانمزار شهید: بهشت زهرا | قطعه ۴۵
#جانباز_شهید_علی_حبیبی#بهشت_زهرا#قطعه_۴۵#شهدای_انگه_رود#شهید#شهدا#شهادت
@fostat_hussain
۶:۴۷