عکس پروفایل قنـ🍭ــد و پــــند(داستان)ق

قنـ🍭ــد و پــــند(داستان)

۱۸.۸ هزار عضو
#حکایت

می‌گویند روزی برای سلطان محمود غزنوی كبكی را آوردند كه لنگ بود. فروشنده برای فروشش قیمت زياد می‌خواست. سلطان محمود حكمت قيمت زياد كبک لنگ را جويا شد.

فروشنده گفت: «وقتی دام پهن می‌كنيم برای كبک‌ها، اين كبک را نزديک دام‌ها رها می‌كنم. آواز خوش سر می‌دهد و كبک‌های ديگر به سراغش می‌آيند و در اين وقت در دام گرفتار می‌شوند. هر بار كه كبک را برای شكار ببريم، حتما تعدادی زياد كبک گرفتار دام می‌شوند.»

سلطان محمود امر به خريدن كرد و خواستار كبک شد.چون قیمت به فروشنده دادند و كبک به سلطان، سلطان تيغی بر گردن كبک لنگ زد و سرش را جدا كرد.
فروشنده كه ناباوارنه سر قطع شده و تن بی‌جان كبک را می‌ديد، گفت اين كبک را چرا سر بريديد؟

سلطان محمود گفت:
undefinedهر كس ملت و قوم خود را بفریبد و بفروشد ، بايد سرش جدا شودundefined


قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefinedundefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined

۱۱:۰۵

#حکایت

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند :كه یكی از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .

شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌ (( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند )) بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت:(( درست نیست كه ما همه چیزرا نصف كنیم.من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . )) بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت . سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند.

undefinedخوبی هیچوقت در دنیا و آخرت از بین نمی رود... از "خوب" به "بد"رفتن به فاصله لذت پريدن از يک نهر باريک است اما براي برگشتن بايد از اقيانوس گذشت



قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefinedundefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined

۱۱:۰۵

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

#حکایت_ملانصرالدین

یک روز ملانصرالدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را به طرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!
ملانصرالدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد.

مراقب باشيد به هر الاغى جايگاهى بالاتر از شأن او ندهيد...


قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefinedundefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined

۱۷:۱۴

#داستان

روزی مردی مشغول راه رفتن در جنگل بود که به سنگ بزرگی در مسیرش برخورد کرد. پایش به سنگ خورد و تعادلش را از دست داد، اما آسیبی ندید. با ناراحتی زیر لب غر زد و سنگ را کنار زد تا دیگران به آن برخورد نکنند.

چند روز بعد، همان مرد دوباره از همان مسیر عبور کرد. پیرمردی را دید که پایش به سنگی برخورد کرده و زمین خورده است. همان سنگی که چند قدم جلوتر از محل قبلی قرار داشت.

مرد با تعجب پرسید: «چرا این سنگ دوباره اینجاست؟ من که قبلاً آن را کنار زده بودم!»

پیرمرد لبخندی زد و گفت: «تا وقتی سنگ را فقط برای راحتی خودت کنار بزنی، دوباره سر راه دیگران ظاهر می‌شود. ولی اگر آن را از مسیر خارج کنی یا به جای امنی ببری، دیگر مانعی برای کسی نخواهد بود.»


قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefinedundefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined

۱۷:۱۴

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

.
undefinedundefinedچهار نون راهگشا:

undefined اول : نبین
‏۱- عیب مردم را نبین
‏۲- مسائل جزئی در زندگی خانوادگی را نبین
‏۳- کارهای خوب خودت را که برای دیگران انجام می دهی نبین
‏۴- گاهی باید وانمود کنی که ندیدی (اصل تغافل)

undefined دوم: نگو
۱- هرچه شنیدی نگو
‏۲- به کسی که حرفت در او تاثیرندارد نگو
‏۳- سخنی که دلی بیازارد نگو
‏۴- هرسخن راستی را هرجا نگو
‏۵- هرخیری که در حق دیگران کردی نگو
‏۶- راز را نگو حتی به نزدیکترین افراد

🪴 سوم : نشنو
‏۱- هر سخنی ارزش شنیدن ندارد
‏۲- وقتی دو نفر آهسته سخن می گویند سعی کن نشنوی
۳- غیبت را نشنو
‏۴- گاهی وانمود کن که نشنیدی (اصل تغافل)

undefined چهارم : نپرس
‏۱- آنچه را که به تو مربوط نیست نپرس
‏۲- آنچه که شخص از گفتنش شرم دارد نپرس
‏۳- آنچه باعث آزار شخص می شود نپرس
‏۴- آن پرسشی که در آن فایده ای نیست نپرس
‏۵- آنچه که موجب اختلاف و نزاع می شود نپرس.


#اَلَّلهُم‌عجِّل‌‌لِوَلیِڪَ‌‌الفرَج


قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefinedundefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined

۱۷:۲۱

#حکایت_پندآموز

زنبوری موری را دید که به هزار حیله دانه به خانه میکشید و در آن رنج بسیار می دید و حرصی تمام میزد.

او را گفت:
ای مور این چه رنج است که بر خود نهاده ای و این چه بار است که اختیار کرده ای؟! بیا تا مطعم و مشرب (آب و غذا) من ببین، که هر طعام که لذیذتر است، تا من از آن نخورم، به پادشاهان نرسد، آنجا که خواهم نشینم و آنجا که خواهم خورم... این بگفت و به سوی دکان قصابی پر زد و بر روی پاره ای گوشت نشست...

قصاب کارد در دست داشت و فی الحال بزد و زنبور را به دو پاره کرد و بر زمین افتاد...
مور بیامد و پای او بگرفت و بکشید.

زنبور گفت: مرا به کجا میبری؟
مور گفت: هر که به حرص به جائی نشیند که خود خواهد، به جاییش کشند که نخواهد...

و اگر عاقل یک نظر در این سخن تامل کند، از موعظه واعظان بی نیاز گردد



قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefinedundefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined

۱۷:۲۱

بازارسال شده از امام حــــســــــ😇ـــــنۍ ام
thumbnail
undefined جشن میلاد کریم اهل‌بیت، امام حسن مجتبی علیه‌السلام undefined
به مناسبت فرارسیدن سالروز ولادت با سعادت امام حسن مجتبی علیه‌السلام، بر آن هستیم به تأسی از سیره کریمانه آن حضرت، کمک‌های نقدی شما عزیزان را جمع‌آوری کرده و در قالب بسته‌های معیشتی به دست نیازمندان برسانیم.
بیایید در این روزهای مبارک، دل‌های نیازمندان را شاد کنیم و در این کار خیر سهیم باشیم.
undefined شماره کارت جهت واریز کمک‌های نقدی:۶۰۳۷۹۹۸۲۱۷۰۵۰۳۳۴به نام: کریمیوابسته به #تیم_فاطمیون
مهلت واریز: تا روز میلاد امام حسن مجتبی علیه السلامدرصورت تمایل فیش واریزی را به آیدی زیر ارسال کنید : ‎@hobolhosein314
از همراهی و حمایت شما بزرگواران صمیمانه سپاسگزاریم.التماس دعا undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۲۲:۲۵

undefined کسی که این‌ها را‌ بخواند، مطمئن
باشد که هیچ اتفاقی برایش نمی‌افتد

undefined<img style=" />undefinedیکی از اذکاری که آیت‌الله
عبدالکریم حق شناس رضوان الله
علیه در زمان جنگ و بمباران به
مردم توصیه می‌کرد، خواندن
«آیت‌الکرسی» تا «فيها خالِدون» به
اضافه پنج آیه اول سوره
«مؤمن» (غافر) بود.

می‌فرمود:«کسی که این‌ها را
بخواند، مطمئن باشد که هیچ
اتفاقی برایش نمی‌افتد».

یادم هست همان زمان یک‌بار از
ایشان پرسیدم:اگر این طور باشد
پس تقدیر خداوند چه می‌شود؟
ایشان نگاه خاصی به من کرد و
فرمود:اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد،
طرف (شخص) یادش می‌رود
بخواند.

undefinedپنج آیه اول سوره غافر

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم حم ﴿١﴾ تَنْزِیلُ
الْکِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ ﴿٢﴾ غَافِرِ
الذَّنْبِ وَقَابِلِ التَّوْبِ شَدِیدِ الْعِقَابِ ذِی
الطَّوْلِ لا إِلَهَ إِلا هُوَ إِلَیْهِ الْمَصِیرُ ﴿٣﴾ مَا
یُجَادِلُ فِی آیَاتِ اللَّهِ إِلا الَّذِینَ کَفَرُوا فَلا
یَغْرُرْکَ تَقَلُّبُهُمْ فِی الْبِلادِ ﴿٤﴾ کَذَّبَتْ
قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَالأحْزَابُ مِنْ بَعْدِهِمْ
وَهَمَّتْ کُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِیَأْخُذُوهُ وَجَادَلُوا
بِالْبَاطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ فَأَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ
کَانَ عِقَابِ ﴿٥)

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌↶【به ما بپیوندید 】↷

قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefinedundefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined

۱۳:۳۰

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

تلنگر

undefined از پیرمرد دانایی پرسیدند:
تا بهشت چقدر
راه است؟
گفت یک قدم.
گفتند:چطور؟
گفت: یک پایتان را
که روے نفس شیطانی
بگذارید پایِ
دیگرتان در بهشت است



قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefinedundefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined

۲:۱۳

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefinedحکایتی بسیار زیبا و خواندنی



ادیسون در سنین پیری پس از کشف چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد . این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند آزمایشگاه پدرش در آتش می شوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموران فقط جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان ها است.
آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود.
پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند ولذا از بیدار کردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند.
چسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند وپسر را دید و با صدای بلند وسرشار از شادی گفت :
پسر تو اینجایی می بینی چقدر زیباست .!
رنگ آمیزی شعله ها را می بینی ؟
حیرت آور است !
من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است !
وای ! خدای من خیلی زیباست !
کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت.
نظر تو چیه پسرم ؟
پسر حیران و گیج جواب داد :
پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی ؟ چطور می توانی ؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای ؟
پدر گفت : پسرم از دست من وتو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند.در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد.
در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا فکر می کنیم.الان موقع این کار نیست.به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت !
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع نمودundefined


قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefinedundefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined

۲:۱۳

بازارسال شده از لبّیـــڪ یا مهـــدۍ (عـج)✊
بسم‌الله الرحمن الرحیم
مهمان ویژه حضرت صاحب الزمان عج الله تعالی فرجه الشریف هستیدundefined

undefinedاعمال ویژه خسوف که بدلیل اهمیت تاریخی ایام پیش رو در تعیین سرنوشت مان مهم است.

undefined ماه گرفتگی ۱۲ اسفند هر چند فقط نیم‌سایه رویت می‌شود (نماز آیات ها فوق‌العاده مهم برای پیروزی و گشایش در ایران)

ساعت بوقت ایران :
undefinedشروع گرفتگی جزیی: ۱۲:۱۷:۵۳
undefined بازه گرفتگی کامل : ۱۴:۳۴_۱۵:۳۴
undefinedاوج گرفتگی : ۱۵:۰۳
undefinedزمان اتمام خسوف :۱۷:۵۳

undefinedآنهایی که برای عاقبت خود و‌ ایران دل نگرانی دارند بدانند این‌ واقعه غم انگیز در بین یک کسوف و خسوف رخ داده است. این برای منجم زنگ خطر است.

undefined برای رفع نحوست در تعیین سرنوشت مان علاوه بر ختم صلوات ها، باید برای نماز آیات ها بسیار دقت و همت شود.

هر نماز آیات با هر روشی بلد هستید را در کل این مدت باید بخوانید. (بيشترين تاثیر گرفتگی و مدت رویت در آمریکا استundefined)

undefinedاعمال خسوف:
undefinedنماز آیات هر چه بیشتر و هر چه نزدیک اوج بهترundefined
undefined قرائت سوره های با ذکر مرگ و قیامت
undefined افرادیکه معذوریت دارند آیات حصار و دفع بلا و استغفار و لعن قاتلان خانم حضرت فاطمه زهرا را باید مداومت کنند.

undefinedآنهایی که دلشان برای عاقبت ایران و‌نظام می سوزد را آگاه بفرمائید. چرا که مهم ترین انتخاب های مملکت در این ایام دارد صورت می‌گیرد .

undefinedما هر آنچه شرط بلاغ بود گفتیم... خواه پند گیر یا ملال .
السلام علیکم و‌رحمت الله و برکاته


undefinedیا صاحب‌َالزّمان أغثني یا صاحب الزمان ادرکنی
🩸یابنَ فاطمة الزّهرا بحق پهلوی شکسته مادرت نگذار در حق شهدا خیانت شود.
undefined یا صاحب الزمان الامان الامان
undefinedیا صاحب الزمان یابن فاطمة الزّهرا بحق خون شش ماهه علی اصغر مملکت را در مسیر فرج استوار بفرمائید.undefined

undefinedاللهم بارک لمولانا صاحب الزمان عج الله تعالی فرجه الشریف

undefinedنشر حداکثری این پیامundefined


#اللهم_عجل_لولیک_الفرج_و_فرجنا_به
      
                     undefinedundefinedundefinedundefinedundefined

undefinedلـبـیـک یـامـهدۍ(عج)undefined

─┅─┅─═ঊঈundefinedঊঈ═─
@labbayk_ya_mahdi_aj
─═ঊঈundefinedঊঈ═─┅─┅─
#نشـرپـیام‌صـدقه‌جـاریه‌است💯

undefined #ظهور #امام_زمان(عج) #صلوات #دعای_فرج

۹:۱۰

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

undefinedغلامِ دریا‌ندیده #حکایت

undefinedپادشاهی با غلامی در کشتی نشسته بود. این غلام تا آن زمان هرگز دریا را ندیده بود و با کشتی سفر نکرده بود. همین که کشتی به حرکت درآمد و امواج تلاطم کردند، غلام از ترس جان، لرزه بر اندامش افتاد و شروع کرد به گریه و زاری و فریاد.

undefinedهرچه او را دلداری دادند، آرام نمی‌گرفت. گریه‌های او آسایش پادشاه را به هم زده بود و هیچ‌کس نمی‌دانست چطور او را ساکت کند.

undefinedدر آن کشتی حکیمی حضور داشت. حکیم به پادشاه گفت: «اگر فرمان دهی، من او را خاموش کنم.» پادشاه گفت: «این کار را بکن».

undefinedحکیم دستور داد غلام را به دریا انداختند! غلام بیچاره چند بار در آب غوطه‌ خورد و دست و پا زد. وقتی کاملاً خیس شد و طعم غرق‌شدن را چشید، حکیم گفت او را از موهایش گرفتند و به کشتی بازگرداندند.

undefinedغلام همین که پایش به کشتی رسید، رفت در گوشه‌ای ساکت و آرام نشست و دیگر هیچ نگفت!

undefinedپادشاه تعجب کرد و از حکیم پرسید: «در این چه حکمتی بود که تا پیش از این آرام نمی‌گرفت و اکنون چنین ساکت شد؟»

undefinedحکیم پاسخ داد: «اول، رنجِ غرق‌شدن را نچشیده بود و قدرِ سلامتِ کشتی را نمی‌دانست. قدرِ عافیت، کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.»


قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefinedundefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined

۱۵:۴۷

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

undefined مرحوم علامه طهرانی به بعضی از بستگان موقع بمباران و موشک باران شهرها توصیه می‌فرمودند:

undefined هفت مرتبه «یا حفیظ»
undefined و بعد از آن نیز یک مرتبه:
«فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً وَ هُوَ
أَرْحَمُ الرَّاحِمِين‌» بگویند.



قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefinedundefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined

۱۵:۴۸

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

undefinedداستانی از یک آیهundefined

undefined میگن «فُضَیل بن عَیاض» که از راهزنان معروف بوده، به خونه مردم هم رحم نمیکرده، و برای دزدی از دیوارِ مردم بالا می‌رفته.

یه شب روی دیوارِ خونه‌ای که برای دزدی از اون بالا رفته بوده، می‌شنوه که صاحب خونه داره قرآن میخونه و اتفاقاً این آیه رو میخونه:undefined

undefined أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللهِ؟! (حدید/۱۶)

undefined ﺁﻳﺎ ﻭﻗﺖ ﺁﻥ ﻧﺮﺳﻴﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﻟﻬﺎﻯ ﻣﺆﻣﻨﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺫﻛﺮ ﺧﺪﺍ ﻭ ﺁﻧﭽﻪ ﺍﺯ ﺣﻖ ﻧﺎﺯﻝ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ، #خاشع ﮔﺮﺩﺩ؟!


undefinedundefined فُضَیل همونجا روی دیوار، تحتِ تاثیرِ این آیه قرار می‌گیره...

هی با خودش میگه:
undefined آیا وقتش نشده که این دل #خاشع بشه؟!
undefined آیا وقتش نشده که این دل یادِ #خدا بکنه؟!

بدنش می‌لرزه و با خودش میگه:
undefined چرا الان وقتشه...

همونجا یه #توبه واقعی میکنه،undefined از کارهای زشتش دست میکشه، و از شاگردانِ امامِ صادق (ع) میشه.

undefined سفینه‌البحار، ج۲، ص۳۶۹.


برای تکون خوردنِ دلِ ما، و یه #توبه جانانه، همین یه آیه کافیه.undefined

واقعاً با خودمون فکر کنیم:
undefined کی نوبت ما میشه؟؟!!undefined
undefined کی وقتش میشه؟؟!!undefined
undefined آیا وقتش نشده که یه #توبه مردونه بکنیم؟؟!!
undefined شاید فردا دیر باشه.

گفتم که پیر میشوم و توبه میکنم
هفتاد هم گذشت و، وعده هشتاد میکنم

undefinedبرای دیگران هم ارسال کنید

قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefinedundefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined

۱۵:۱۸

بازارسال شده از امام حــــســــــ😇ـــــنۍ ام
thumbnail


undefined عرض سلام، احترام و قبولی طاعات و عبادات خدمت همه بزرگواران، طبق اعلام قبلی قصد داشتیم برای میلاد #امام‌حسن جانمون بسته های معیشتی بین نیازمندان توزیع کنیم، که با شرایط بوجود اومده در کشور و همچنین کمبود هزینه، موفق به این کار نشدیم ، تا الان فقط چندنفر واریز کردن که از لطف و محبتشون نهایت قدردانی رو داریم undefined
از بقیه بزرگواران خواهشمندیم در حد توان مبلغی رو واریز کنن که توی این روزای پایانی ماه رمضان بتونیم چندتا خانواده نیازمند رو خوشحال کنیم . یه یاعلی بگید... ( اگر هزینه لازم جمع بشه بسته معیشتی و اگر خیر هزینه جمع شده رو بصورت عذای نذری درست میکنیم و به دست نیازمندان میرسونیم) به امید رضایت حق و پیروزی ایران عزیزمون undefinedundefinedundefinedundefined

#شماره کارت جهت واریز:
۶۰۳۷۹۹۸۲۱۷۰۵۰۳۳۴ به نام کریمی
لطفا فیش واریزی رو به این آیدی بفرستین undefined
‎@hobolhosein314

#همدلی #ماه_رمضان
#انتقام_سخت
#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل

۱۱:۵۴

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
#داستان_آموزنده

undefinedنسوختن انگشت در ديگ حريره

اءنس بن مالك حكايت كند:
روزى حجّاج بن يوسف ثقفى مرا نزد خويش احضار كرد و درباره جريان به هم زدن و مخلوط كردن غذاى داخل ديگ به وسيله دست ، كه توسّط حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها انجام گرفته بود، سؤ ال كرد.
گفتم : روزى عايشه به حضور فاطمه زهراء عليها السلام وارد شد و ديد كه آن حضرت مشغول پختن حريره براى دو فرزندش حسن و حسين عليهما السلام مى باشد.

و مقدارى آرد و شير و روغن داخل ديگ ريخته بود و آن را روى اجاقى كه آتش زير آن شعله ور بود قرار داده ؛ و با انگشت خود، حريره داخل ديگ را در حالى كه مى جوشيد و غُل غُل مى كرد، به هم مى زد و مخلوط مى نمود.
عايشه با ديدن چنين صحنه اى بُهت زده گشت و با حيرت و تعجّب ، از منزل دختر پيامبر خدا صلّلى اللّه عليه و آله خارج شده و به سوى منزل پدرش ، ابوبكر حركت كرد.
و چون به منزل پدرش وارد شد، گفت : اى پدر! هم اكنون جريان عجيبى را از فاطمه زهراء مشاهده كردم ، كه مرا به حيرت و تعجّب واداشته است .
او را ديدم در حالى كه ديگ حريره ، روى اجاق آتش مى جوشيد، با انگشت خويش آن ها را به هم مى زد و مخلوط مى نمود.

ابوبكر گفت : اى دخترم ! اين موضوع را مخفى و كتمان دار، مبادا كسى متوجّه شود، كه اين امر بسيار مهمّ و عظيم است .
ولى همين كه پيامبر اسلام صلّلى اللّه عليه و آله از اين جريان آگاه شد، بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى ، فرمود:
مردم از ديدن صحنه جريان ديگ و آتش تعجّب مى كنند و آن را جريانى عظيم و غير قابل قبول مى پندارند.

و سپس افزود: سوگند به آن كسى كه مرا به رسالت مبعوث كرده و به نبوّت خويش بر انگيخته است ، بايد بدانيد كه خداوند متعال آتش و حرارت آن را بر جسد فاطمه و بر خون و مو و تمام اجزاء بدنش حرام گردانيده است .
همانا فاطمه و شيعيانش (پيروان واقعى در عمل و گفتار) از حرارت آتش در اءمان خواهند بود، و بلكه آتش و خورشيد و ماه و ستارگان و كوه ها، همه و همه در طاعت فاطمه و نسل او يعنى ؛ اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام مى باشند.
و همچنين جنّيان در ركاب آخرين فرزندش ، امام زمان عليه السلام با مخالفان و ظالمان مى جنگند.

و در آن هنگام ، زمين تمام بركات و گنجينه ها و مخازنش را تسليم مهدى موعود عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف خواهد نمود.

پس واى به حال كسى كه در فضائل ومناقب بى شمار فاطمه شكّ كند، خداوند لعنت كند آن كسانى را كه به هر عنوانى ، كينه و دشمنى شوهرش ، علىّ بن ابى طالب را در دل دارند و امامت او و ديگر فرزندانش را نپذيرند و انكار كنند.

ودر پايان افزود: بدانيد و آگاه باشيد كه فاطمه عليها السلام در صحراى محشر بيش از ديگران شفاعت مى نمايد و شفاعتش پذيرفته و مقبول درگاه خداوند متعال قرار خواهد گرفت .

undefinedالثّاقب فى المناقب : ص 293، ح 250.

.

.

undefinedاز انچه بر دیگران گذشت‌‌، درست زیستن را بیاموزیم'

قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefinedundefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined

۱۶:۲۹

undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedداستان آموزندهundefined.
امام سجاد علیه السلام مى‌فرماید:

مردى با خانواده خود سوار كشتى شد، و در دریا به حركت آمد، كشتى شكست، و از سرنشینان آن جز همسر آن مرد كسى نجات نیافت. زن بر تخته پاره‌اى قرار گرفت، و موج دریا وى را به یكى از جزیره‌هاى میان آب برد. در آن جزیره مرد راهزنى زندگى مى‌كرد كه هر عمل حرامى را مرتكب شده بود، و به هر فعل قبیحى دامن آلوده داشت، ناگهان آن زن را بالاى سر خود دیده به او گفت: آدمى زادى یا پرى؟ زن گفت: آدمم، دیگر سخنى نگفت، برخاست و قصد كرد ...که عمل حرامی را با زن انجام دهد. زن به خود لرزید، راهزن سبب را پرسید، با دست اشاره كرد از خدا مى‌ترسم، راهزن گفت: تاكنون چنین عملى مرتكب شده‌اى، زن پاسخ داد به عزّتش سوگند نه. مرد راهزن گفت: با این كه تو مرتكب چنین خلافى نشده‌اى از خدا مى‌ترسى در حالى كه من این كار را به زور به تو تحمیل مى‌كنم، به خدا قسم من براى ترس از حقّ سزاوارتر از توام !

عابد به جوان راهزن گفت: به خاطر ترسى كه از خدا به دل راه دادى تمام گناهانت بخشیده شد، باید بنگرى كه در آینده نسبت به خداوند چگونه خواهى بود.
راهزن پس از این جرقّه بیدار كننده برخاست و در حالى كه همّتى به جز توبه نداشت به نزد خاندان خود روان شد، در راه به عابدی برخورد و به عنوان رفیق راه با او همراه گشت، آفتاب هر دوى آنان را آزار داد، عابد به راهزن جوان گفت: دعا كن تا خدا به وسیله ابرى بر ما سایه افكند، وگرنه آفتاب هر دوى ما را از پاى خواهد انداخت!

جوان گفت: من در پیشگاه خدا براى خود حسنه‌اى نمى‌بینم، تا جرات كرده از حضرتش طلب عنایت كنیم. عابد گفت پس من دعا مى‌كنم تو آمین بگو. جوان پذیرفت، عابد دعا كرد، جوان آمین گفت، ابرى بر آنان سایه انداخت، در سایه آن بسیارى از راه را رفتند، تا به جایى رسیدند كه باید از هم جدا مى‌شدند، بناگاه ابر بالاى سر جوان به حركت آمد، عابد گفت: تو از من بهترى، زیرا دعا به خاطر تو به اجابت رسید، داستانت را به من بگو، جوان برخورد خود را با آن زن تعریف کرد، عابد به او گفت: به خاطر ترسى كه از خدا به دل راه دادى تمام گناهانت بخشیده شد، باید بنگرى كه در آینده نسبت به خداوند چگونه خواهى بود.
قنـundefinedــد و پــــــند     

undefined͜͡❥ [ble.ir/join/MDRmMDFhOT]•undefinedundefined


لایـــundefinedــڪ فراموش نشهundefined
undefinedundefinedخوشت اومدفورواردڪنundefined

۱۶:۳۰