جناب مولانا میگوید شما بهصورت هشیاری داروی هر درد هستید. پس چرا از دردسرِ این آدم و آن آدم به ذهن فرار میکنید و فضا را میبندید؟ وقتی فضا بسته میشود و ما منقبض میشویم و هیجاناتی از قبیل خشم بر ما غالب میشود، ما آن خاصیت دارو بودن را از دست میدهیم. پس ما که دارو هستیم، به درد تبدیل میشویم. آدمی که دارو بودن یا زندگی را در درون خودش تجربه میکند، دیگران را بهصورت زندگی شناسایی میکند و آنها هم دارو بودن خودشان را تجربه میکنند.
تو چگونه دارویی هر درد راکز صُداعِ این و آن بگریختی؟(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
صُداع: زحمت، دردِسر، سردرد









یادمان باشد خداوند که ما هم از آن جنس هستیم هر لحظه میخواهد خاصیت فضاگشایی را در ما تمرین کند، میخواهد منبسط بشود، ولی ذهن با انقباض، ما را به حالت بقا میکشد و از تغییر میترساند. صبر دارویی است که پردهٔ همانیدگیها را که سبب غلط دیدن ما میشود میسوزاند و سینه یا فضای درون را برای ما باز میکند.
پردههایِ دیده را دارویِ صبرهم بسوزد هم بسازد شرحِ صدر(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۱)
شرحِ صدر: باز کردنِ سینه، فضاگشایی









تمام شد آقای شهبازی.
آقای شهبازی: خیلیخیلی خوب، خیلیخیلی خوب! آفرین!
خانم فرزانه: متشکرم.
[خداحافظی آقای شهبازی و خانم فرزانه]
1054*3-23-2
تو چگونه دارویی هر درد راکز صُداعِ این و آن بگریختی؟(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
صُداع: زحمت، دردِسر، سردرد
یادمان باشد خداوند که ما هم از آن جنس هستیم هر لحظه میخواهد خاصیت فضاگشایی را در ما تمرین کند، میخواهد منبسط بشود، ولی ذهن با انقباض، ما را به حالت بقا میکشد و از تغییر میترساند. صبر دارویی است که پردهٔ همانیدگیها را که سبب غلط دیدن ما میشود میسوزاند و سینه یا فضای درون را برای ما باز میکند.
پردههایِ دیده را دارویِ صبرهم بسوزد هم بسازد شرحِ صدر(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۱)
شرحِ صدر: باز کردنِ سینه، فضاگشایی
تمام شد آقای شهبازی.
آقای شهبازی: خیلیخیلی خوب، خیلیخیلی خوب! آفرین!
خانم فرزانه: متشکرم.
[خداحافظی آقای شهبازی و خانم فرزانه]
1054*3-23-2
۸:۱۹
۲۴- خانم پروین از اصفهان
[سلام و احوالپرسی آقای شهبازی و خانم پروین]
خانم پروین: با اجازهتان.
عاقبت از عاشقان بگریختیوز مَصاف ای پهلوان، بگریختی(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
مَصاف: جنگ، میدان جنگ









چند بیت از غزل ۱۷۸۸ که جناب مولانا ایرادهای ما در اتلاف انرژی را بیان میکند، خطاب به تمام منهای ذهنی که با باز کردن پروندههای جدیدِ رنجش و خشم و ترس و حسادت و انتقامجویی، از بزرگان و از تبدیل فرار میکنند.
فرصت زندگی در این جهان برای رسیدن به فلسفهٔ خلقت است و تکرارنشدنی است. پس تا کی با ترسِ دوری از فرمها و عدمِ توکل به زندگی با بیارزش دیدنِ خود و اطرافیان، با پایه قرار دادن سببسازی، با اتلاف انرژی، با کارافزایی، با فکرِ هویتدار کردن، قضاوت و مقاومت، تصور اینکه خداوند کارگر ما است، فرار از حضور بزرگان، با مقایسه، با حس به ثمر نرسیدن و عدم رضایت و تندتند فکر کردن، با تصور اینکه اگر جریان فکر پشت فکر بایستد من میمیرم، کار کوتاه را دراز میکنم. قبل از اينکه با مرگ، تسلیم و خاموش شویم همین الآن از این اسبابِ لقا استفاده کن.
تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنوننَک کش کشانت می برند انّا اِلیه راجِعون
بر کن قبا و پیرهن، تسلیم شو اندر کفنبیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خون
کو آن فضولیهای تو، کو آن ملولیهای توکو آن نغولیهای تو، در فعل و مکر ای ذوفنون
هرگز شبی تا روز تو در توبه و در سوز تونابوده مهراندوز تو از خالق ریبالمنون
امروز ضربتها خوری وز رفته حسرتها خوریزان اعتقاد سرسری زان دین سست بیسکون
زان سست بودن در وفا بیگانه بودن با خدازان ماجرا با انبیا کاین چون بود ای خواجه چون(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۷۸۸)
ممنونم استاد.
آقای شهبازی: خیلی خیلی خوب، آفرین!
خانم پروین: ممنون. با تشکر از برنامهٔ عالیتان استاد.
[خداحافظی آقای شهبازی و خانم پروین]
1054*3-24-1
[سلام و احوالپرسی آقای شهبازی و خانم پروین]
خانم پروین: با اجازهتان.
عاقبت از عاشقان بگریختیوز مَصاف ای پهلوان، بگریختی(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
مَصاف: جنگ، میدان جنگ
چند بیت از غزل ۱۷۸۸ که جناب مولانا ایرادهای ما در اتلاف انرژی را بیان میکند، خطاب به تمام منهای ذهنی که با باز کردن پروندههای جدیدِ رنجش و خشم و ترس و حسادت و انتقامجویی، از بزرگان و از تبدیل فرار میکنند.
فرصت زندگی در این جهان برای رسیدن به فلسفهٔ خلقت است و تکرارنشدنی است. پس تا کی با ترسِ دوری از فرمها و عدمِ توکل به زندگی با بیارزش دیدنِ خود و اطرافیان، با پایه قرار دادن سببسازی، با اتلاف انرژی، با کارافزایی، با فکرِ هویتدار کردن، قضاوت و مقاومت، تصور اینکه خداوند کارگر ما است، فرار از حضور بزرگان، با مقایسه، با حس به ثمر نرسیدن و عدم رضایت و تندتند فکر کردن، با تصور اینکه اگر جریان فکر پشت فکر بایستد من میمیرم، کار کوتاه را دراز میکنم. قبل از اينکه با مرگ، تسلیم و خاموش شویم همین الآن از این اسبابِ لقا استفاده کن.
تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنوننَک کش کشانت می برند انّا اِلیه راجِعون
بر کن قبا و پیرهن، تسلیم شو اندر کفنبیرون شو از باغ و چمن ساکن شو اندر خاک و خون
کو آن فضولیهای تو، کو آن ملولیهای توکو آن نغولیهای تو، در فعل و مکر ای ذوفنون
هرگز شبی تا روز تو در توبه و در سوز تونابوده مهراندوز تو از خالق ریبالمنون
امروز ضربتها خوری وز رفته حسرتها خوریزان اعتقاد سرسری زان دین سست بیسکون
زان سست بودن در وفا بیگانه بودن با خدازان ماجرا با انبیا کاین چون بود ای خواجه چون(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۷۸۸)
ممنونم استاد.
آقای شهبازی: خیلی خیلی خوب، آفرین!
خانم پروین: ممنون. با تشکر از برنامهٔ عالیتان استاد.
[خداحافظی آقای شهبازی و خانم پروین]
1054*3-24-1
۸:۲۱
۲۵- خانمها پریسا و پروانه از کانادا با سخنان آقای شهبازی
[سلام و احوالپرسی آقای شهبازی و خانم پریسا]
خانم پریسا: در غزل شمارۀ ۲۹۰۴ که شما در برنامۀ ۱۰۵۴ تفسیر فرمودید، مولانا یک صحنۀ تمامعیار از یک میدان مبارزه را ترسیم کرده بود.
این میدان جنگ و مبارزه، میدان جنگ بیرونی نیست بلکه جنگ مقدس هشیاری خدایی ما است با منذهنی و ارباب او ابلیس. این همان جنگ مقدسی است که شاهنامۀ فردوسی بر آن بنا شدهاست. جنگ رستم با دیو سفید دردها و جنگهایی که پهلوانان اسطورهای ما در همین شاهنامه انجام میدادند تا دیو درون را بکشند. این جنگ هر لحظه در درون ما برقرار است.
موسی و فرعون در هستیِ توستباید این دو خصم را در خویش جُست(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۵۳)
موسایی که از جنس نور است، به نبرد با فرعونی میرود که از جنس تاریکی است. مولانا میفرماید این نورِ موسی، نورِ هشیاریِ حضور نقدِ تو است، همین الآن میتوانی این نور را در خودت بالا بیاوری. اما ذکر موسی، حرف زدن در مورد موسی و خداییت درون را باید رها کنی چراکه حجاب و پوشش میشود. بهجای آن به نور حضور زنده شو.
ذکرِ موسی بهرِ روپوش است، لیکنورِ موسی نقدِ توست ای مردِ نیک(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۵۲)
در همین جنگ مقدسِ نور درون ما با منذهنی و دیو که مولانا آن را در غزل ۲۹۰۴ بهزیبایی ترسیم میکند، مولانا از موارد مختلفی صحبت میکند. مولانا از پهلوانانی صحبت میکند که پهلوان واقعی نیستند. پهلوانپنبه هستند، تا میدان جنگ مبارزه با نفس را میبینند فرار میکنند.
عاقبت از عاشقان بگریختیوز مَصاف ای پهلوان، بگریختی(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
مَصاف: جنگ، میدان جنگ









در مقابل، عاشقانی نیز هستند مثل مولانا که میایستند، روی در روی تیرانداز نگاه میکنند، نمیترسند، فرار نمیکنند.
کی ببینی چشمِ تیرانداز راچون ز تیرِ خرکمان بگریختی؟(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
خرکمان: کمان بزرگ و قوی









این غزل شیرانی مثل مولانا را در برابر روباه منذهنی قرار میدهد. روباهی که اول ادعای شیری میکند و جلو میرود اما وسط کار بهخاطر آن خاصیت روباهیتش برمیگردد و فرار میکند.
سویِ شیران حمله بردی همچو شیرهمچو روبه از میان بگریختی(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
در این میدان هر کس جا بزند و از جان یا زندگی فرار کند مرده و مردهصفت است.
مُردهرنگی و نداری زندگیمرده باشی، چون ز جان بگریختی(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
مُردهرنگ: مُردهصفت، تُهی از اوصاف مردم زنده









در این جنگ مقدس درون، انبیا و کسانی مثل مولانا که پیام آوردند رهبری را به دست دارند و بقیه باید از آنها پیروی کنند. اما این وسط تهدیدهای منذهنیِ خَس هم هست. اگر پیروی از مولانا میکنیم نباید از تهدیدهای خسان بترسیم و میدان مبارزه با نفس را نباید رها کنیم.
پسرَویِّ انبیا چون میکنیچون ز تهدیدِ خسان بگریختی؟(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
پسرَوی: دنبالهروی، پیروی









در این میدان، زخم تیغ و تیر هم هست. باید محکم ایستاد و جا نزد. درد هشیارانه را باید با جان و دل پذیرفت.
زخمِ تیغ و تیر چون خواهی کشیدچون تو از زخمِ زبان بگریختی؟(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
در این جنگ مقدس یک سری دارند دارو میدهند و زخم مجروحان را شفا میدهند. آنها طبیبان عشقی همچون مولانا هستند.
تو چگونه دارویی هر درد راکز صُداعِ این و آن بگریختی؟(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
صُداع: زحمت، دردِسر، سردرد









در اینجا غنیمت جنگی هم داده میشود. غنیمت جنگیِ این جنگ مقدس حس شادمانی است. اما فقط آن را به کسی میدهند که صبر کند و موقع امتحان فرار نکند.
دستمزدِ شادمانی صبرِ توسترُو که وقتِ امتحان بگریختی(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
و دیگر اینکه در این میدان باید همیشه صبر کرد و ماند. نباید از این میدان جنگ مقدس درونی خود با دیو سیاه درونی گریخت و فرار کرد.
صبر میکن در حصارِ غم کنونچون ز بانگِ پاسبان بگریختی(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
و اما اینکه در نهایت آقای شهبازی، شما چقدر در مورد همین صبر صحبت کردید در برنامۀ ۱۰۵۴، چون بدون صبر نمیشود از عهدۀ دیو منذهنی برآمد. باید صبر کنیم و دامان این بزرگانمان را دودسته بچسبیم. خیلی ممنونم از شما آقای شهبازی.
آقای شهبازی: عالی، عالی پریسا خانم! لطف کردید خداحافظی میکنم.
خانم پریسا: متشکر. ببخشید اجازه دارم گوشی را به مامان هم بدهم؟ یک پیام هم ایشون دارند.
آقای شهبازی: بله، بله حتماً. من هم اجازه بدهید اعلام کنم پس از تلفن پریسا خانم تلفن دیگری دیگر نخواهم گرفت. باید مرخص شوم از حضورتان. بقیه دیگر روی خط نمانند. عذر میخواهم از کسانی که نتوانستند صحبت کنند. بله بفرمایید پریسا خانم.
[خداحافظی آقای شهبازی و خانم پریسا]
1054*3-25-1
[سلام و احوالپرسی آقای شهبازی و خانم پریسا]
خانم پریسا: در غزل شمارۀ ۲۹۰۴ که شما در برنامۀ ۱۰۵۴ تفسیر فرمودید، مولانا یک صحنۀ تمامعیار از یک میدان مبارزه را ترسیم کرده بود.
این میدان جنگ و مبارزه، میدان جنگ بیرونی نیست بلکه جنگ مقدس هشیاری خدایی ما است با منذهنی و ارباب او ابلیس. این همان جنگ مقدسی است که شاهنامۀ فردوسی بر آن بنا شدهاست. جنگ رستم با دیو سفید دردها و جنگهایی که پهلوانان اسطورهای ما در همین شاهنامه انجام میدادند تا دیو درون را بکشند. این جنگ هر لحظه در درون ما برقرار است.
موسی و فرعون در هستیِ توستباید این دو خصم را در خویش جُست(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۵۳)
موسایی که از جنس نور است، به نبرد با فرعونی میرود که از جنس تاریکی است. مولانا میفرماید این نورِ موسی، نورِ هشیاریِ حضور نقدِ تو است، همین الآن میتوانی این نور را در خودت بالا بیاوری. اما ذکر موسی، حرف زدن در مورد موسی و خداییت درون را باید رها کنی چراکه حجاب و پوشش میشود. بهجای آن به نور حضور زنده شو.
ذکرِ موسی بهرِ روپوش است، لیکنورِ موسی نقدِ توست ای مردِ نیک(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۵۲)
در همین جنگ مقدسِ نور درون ما با منذهنی و دیو که مولانا آن را در غزل ۲۹۰۴ بهزیبایی ترسیم میکند، مولانا از موارد مختلفی صحبت میکند. مولانا از پهلوانانی صحبت میکند که پهلوان واقعی نیستند. پهلوانپنبه هستند، تا میدان جنگ مبارزه با نفس را میبینند فرار میکنند.
عاقبت از عاشقان بگریختیوز مَصاف ای پهلوان، بگریختی(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
مَصاف: جنگ، میدان جنگ
در مقابل، عاشقانی نیز هستند مثل مولانا که میایستند، روی در روی تیرانداز نگاه میکنند، نمیترسند، فرار نمیکنند.
کی ببینی چشمِ تیرانداز راچون ز تیرِ خرکمان بگریختی؟(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
خرکمان: کمان بزرگ و قوی
این غزل شیرانی مثل مولانا را در برابر روباه منذهنی قرار میدهد. روباهی که اول ادعای شیری میکند و جلو میرود اما وسط کار بهخاطر آن خاصیت روباهیتش برمیگردد و فرار میکند.
سویِ شیران حمله بردی همچو شیرهمچو روبه از میان بگریختی(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
در این میدان هر کس جا بزند و از جان یا زندگی فرار کند مرده و مردهصفت است.
مُردهرنگی و نداری زندگیمرده باشی، چون ز جان بگریختی(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
مُردهرنگ: مُردهصفت، تُهی از اوصاف مردم زنده
در این جنگ مقدس درون، انبیا و کسانی مثل مولانا که پیام آوردند رهبری را به دست دارند و بقیه باید از آنها پیروی کنند. اما این وسط تهدیدهای منذهنیِ خَس هم هست. اگر پیروی از مولانا میکنیم نباید از تهدیدهای خسان بترسیم و میدان مبارزه با نفس را نباید رها کنیم.
پسرَویِّ انبیا چون میکنیچون ز تهدیدِ خسان بگریختی؟(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
پسرَوی: دنبالهروی، پیروی
در این میدان، زخم تیغ و تیر هم هست. باید محکم ایستاد و جا نزد. درد هشیارانه را باید با جان و دل پذیرفت.
زخمِ تیغ و تیر چون خواهی کشیدچون تو از زخمِ زبان بگریختی؟(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
در این جنگ مقدس یک سری دارند دارو میدهند و زخم مجروحان را شفا میدهند. آنها طبیبان عشقی همچون مولانا هستند.
تو چگونه دارویی هر درد راکز صُداعِ این و آن بگریختی؟(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
صُداع: زحمت، دردِسر، سردرد
در اینجا غنیمت جنگی هم داده میشود. غنیمت جنگیِ این جنگ مقدس حس شادمانی است. اما فقط آن را به کسی میدهند که صبر کند و موقع امتحان فرار نکند.
دستمزدِ شادمانی صبرِ توسترُو که وقتِ امتحان بگریختی(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
و دیگر اینکه در این میدان باید همیشه صبر کرد و ماند. نباید از این میدان جنگ مقدس درونی خود با دیو سیاه درونی گریخت و فرار کرد.
صبر میکن در حصارِ غم کنونچون ز بانگِ پاسبان بگریختی(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۹۰۴)
و اما اینکه در نهایت آقای شهبازی، شما چقدر در مورد همین صبر صحبت کردید در برنامۀ ۱۰۵۴، چون بدون صبر نمیشود از عهدۀ دیو منذهنی برآمد. باید صبر کنیم و دامان این بزرگانمان را دودسته بچسبیم. خیلی ممنونم از شما آقای شهبازی.
آقای شهبازی: عالی، عالی پریسا خانم! لطف کردید خداحافظی میکنم.
خانم پریسا: متشکر. ببخشید اجازه دارم گوشی را به مامان هم بدهم؟ یک پیام هم ایشون دارند.
آقای شهبازی: بله، بله حتماً. من هم اجازه بدهید اعلام کنم پس از تلفن پریسا خانم تلفن دیگری دیگر نخواهم گرفت. باید مرخص شوم از حضورتان. بقیه دیگر روی خط نمانند. عذر میخواهم از کسانی که نتوانستند صحبت کنند. بله بفرمایید پریسا خانم.
[خداحافظی آقای شهبازی و خانم پریسا]
1054*3-25-1
۸:۲۳
[سلام و احوالپرسی آقای شهبازی و خانم پروانه]
خانم پروانه: یک متنی آماده کردم برگرفته از برنامهٔ ۱۰۴۶ که با اجازۀ شما میخوانم.
آقای شهبازی: بله بله، خواهش میکنم. بفرمایید.
خانم پروانه: مرسی.
گُستاخ مکن تو ناکَسان رادر چشم، مَیار این خَسان را
دَرزی دزدی چو یافت فرصت،کم آرَد جامهٔ رَسان را
ایشان را دار حلقه بر درهم نیز نهاَند لایق، آن را(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)
خَس: فرومایه و پستدَرزی: خیّاطرَسان: رسنده، رساننده، جامهٔ رَسان یعنی لباسی که به اندازه و مناسب، دوخته شده باشد.









هر موجودی که از جنس جسم است، بهطور یقین میتواند ناکس و گستاخ باشد. اگر چنانچه با چشم عدمبین نگاه کنم، خواهم دید که در چه جای خطرناکی، یعنی ذهن، و در معرض الگوهای خطرناکی هستم.
مثلاً زمانی که درد و غم به سراغم میآید و میخواهم آن را با منذهنی حل کنم، آنگاه زندگی را نمیبینم. به این فکر میافتم چگونه مشکلاتم را حل کنم. مطمئناً کسی هست که بگوید من دردت را درمان میکنم غافل از اینکه او خودش دُرد است.
گفت: دردَت چینَم، او خود دُرد بودمات بود، ار چه به ظاهر بُرد بود(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۱۰)
دُرد: ناخالصیها و موادِ تهنشینشدهٔ مایعات بهویژه شراب









تنها خداوند و زندگی هستند که دردها و رنجهای برگرفته از منذهنی را التیام میبخشند. لازم است تا میتوانم خودم را در معرض زندگی قرار دهم زیرا خداوند همهچیز را بهخوبی رهبری میکند.
به غیر از خداوند و زندگی هر چیز دیگری را که گستاخانه به مرکز خودم بیاورم، جزو ناکسان خواهم بود. و هر زمان که بهعنوان امتداد زندگی فضاگشایی کنم، دراینصورت آنها را گستاخ نمیکنم. اگر چیزی به مرکزم بیاید، باعث گستاخی زیادی میشود و هرگاه منذهنی را لا میکنم، کسِ حقیقی میشوم.
غَفْلَت و گستاخیِ این مُجرِماناز وُفورِ عفوِ توست ای عَفوْلان(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۵)
عَفوْلان: محل عفو و بخشش









دایماً غفلت ز گستاخی دَمَدکه بَرَد تعظیم از دیده رَمَد(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۶)
رَمَد: دردِ چشم









غَفْلت و نِسیانِ بَدآموختهز آتشِ تعظیم گردد سوخته(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۷)
فِطنت: زیرکی و هوشیاریسَهو: خطانِسیان: فراموشی









دل اصلیِ ما همانا هشیاری درون ما است که مولانا بر آن تأکید میکنند و این دل باید با خداوند باشد و نه با همانیدگیها. منتهای اختیار این است که کسی یا چیزی را گستاخ نکنم. چون در غیر این صورت زندگیِ من را بهراحتی میدزد. اگر جزو خسان باشم، باد زندگی که همانا اتفاقات هستند بهراحتی من را به من را جابهجا میکنند و دیگر اختیاری از خود ندارم. پس باید خیلی مراقب باشم حوادث روزگار من را بههم نریزد و بر رویم اثر نگذارد.
وامانده از این زمانه باشیکِی بینی اصلِ این زمان را؟!(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)
بنابراین نباید گستاخان و خسان را به مرکزم راه بدهم، و حرفهای مردم که منذهنی دارند را مانند حلقه بر در گذاشته و اهمیتی ندهم.
ایشان را دار حلقه بر درهم نیز نهاَند لایق، آن را(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)
این اختیار را خداوند دادهاست که حواسم روی خودم باشد و بدانم که جز عشق خداوند و خلوت عشق او کس دیگری درمانگر دردهایم نخواهد بود.
جز خلوتِ عشق نیست درمانرنجِ باریکِ اندُهان را(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)
خیلی متشکرم آقای شهبازی.
آقای شهبازی: خیلی خیلی خوب! عالی، عالی! آفرین!
خانم پروانه: ممنونم از وقتی که در اختیار من گذاشتید. خیلی ممنونم.
آقای شهبازی: خواهش میکنم.
[خداحافظی آقای شهبازی و خانم پروانه]
خب برنامه در همینجا به پایان رسید که تعداد زیادی از شما نتوانستید صحبت کنید. از صبر و شکیبایی شما ممنونم. انشاءالله در جلسات آینده تشریف بیاورید صحبت کنید.
با تشکر از شما که به این برنامه توجه فرمودید و با تشکر از همکاران اتاق فرمان با شما تا برنامۀ آینده خداحافظی میکنم. خدا نگهدار.
1054*3-25-2
خانم پروانه: یک متنی آماده کردم برگرفته از برنامهٔ ۱۰۴۶ که با اجازۀ شما میخوانم.
آقای شهبازی: بله بله، خواهش میکنم. بفرمایید.
خانم پروانه: مرسی.
گُستاخ مکن تو ناکَسان رادر چشم، مَیار این خَسان را
دَرزی دزدی چو یافت فرصت،کم آرَد جامهٔ رَسان را
ایشان را دار حلقه بر درهم نیز نهاَند لایق، آن را(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)
خَس: فرومایه و پستدَرزی: خیّاطرَسان: رسنده، رساننده، جامهٔ رَسان یعنی لباسی که به اندازه و مناسب، دوخته شده باشد.
هر موجودی که از جنس جسم است، بهطور یقین میتواند ناکس و گستاخ باشد. اگر چنانچه با چشم عدمبین نگاه کنم، خواهم دید که در چه جای خطرناکی، یعنی ذهن، و در معرض الگوهای خطرناکی هستم.
مثلاً زمانی که درد و غم به سراغم میآید و میخواهم آن را با منذهنی حل کنم، آنگاه زندگی را نمیبینم. به این فکر میافتم چگونه مشکلاتم را حل کنم. مطمئناً کسی هست که بگوید من دردت را درمان میکنم غافل از اینکه او خودش دُرد است.
گفت: دردَت چینَم، او خود دُرد بودمات بود، ار چه به ظاهر بُرد بود(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۱۰)
دُرد: ناخالصیها و موادِ تهنشینشدهٔ مایعات بهویژه شراب
تنها خداوند و زندگی هستند که دردها و رنجهای برگرفته از منذهنی را التیام میبخشند. لازم است تا میتوانم خودم را در معرض زندگی قرار دهم زیرا خداوند همهچیز را بهخوبی رهبری میکند.
به غیر از خداوند و زندگی هر چیز دیگری را که گستاخانه به مرکز خودم بیاورم، جزو ناکسان خواهم بود. و هر زمان که بهعنوان امتداد زندگی فضاگشایی کنم، دراینصورت آنها را گستاخ نمیکنم. اگر چیزی به مرکزم بیاید، باعث گستاخی زیادی میشود و هرگاه منذهنی را لا میکنم، کسِ حقیقی میشوم.
غَفْلَت و گستاخیِ این مُجرِماناز وُفورِ عفوِ توست ای عَفوْلان(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۵)
عَفوْلان: محل عفو و بخشش
دایماً غفلت ز گستاخی دَمَدکه بَرَد تعظیم از دیده رَمَد(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۶)
رَمَد: دردِ چشم
غَفْلت و نِسیانِ بَدآموختهز آتشِ تعظیم گردد سوخته(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۷)
فِطنت: زیرکی و هوشیاریسَهو: خطانِسیان: فراموشی
دل اصلیِ ما همانا هشیاری درون ما است که مولانا بر آن تأکید میکنند و این دل باید با خداوند باشد و نه با همانیدگیها. منتهای اختیار این است که کسی یا چیزی را گستاخ نکنم. چون در غیر این صورت زندگیِ من را بهراحتی میدزد. اگر جزو خسان باشم، باد زندگی که همانا اتفاقات هستند بهراحتی من را به من را جابهجا میکنند و دیگر اختیاری از خود ندارم. پس باید خیلی مراقب باشم حوادث روزگار من را بههم نریزد و بر رویم اثر نگذارد.
وامانده از این زمانه باشیکِی بینی اصلِ این زمان را؟!(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)
بنابراین نباید گستاخان و خسان را به مرکزم راه بدهم، و حرفهای مردم که منذهنی دارند را مانند حلقه بر در گذاشته و اهمیتی ندهم.
ایشان را دار حلقه بر درهم نیز نهاَند لایق، آن را(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)
این اختیار را خداوند دادهاست که حواسم روی خودم باشد و بدانم که جز عشق خداوند و خلوت عشق او کس دیگری درمانگر دردهایم نخواهد بود.
جز خلوتِ عشق نیست درمانرنجِ باریکِ اندُهان را(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)
خیلی متشکرم آقای شهبازی.
آقای شهبازی: خیلی خیلی خوب! عالی، عالی! آفرین!
خانم پروانه: ممنونم از وقتی که در اختیار من گذاشتید. خیلی ممنونم.
آقای شهبازی: خواهش میکنم.
[خداحافظی آقای شهبازی و خانم پروانه]
خب برنامه در همینجا به پایان رسید که تعداد زیادی از شما نتوانستید صحبت کنید. از صبر و شکیبایی شما ممنونم. انشاءالله در جلسات آینده تشریف بیاورید صحبت کنید.
با تشکر از شما که به این برنامه توجه فرمودید و با تشکر از همکاران اتاق فرمان با شما تا برنامۀ آینده خداحافظی میکنم. خدا نگهدار.
1054*3-25-2
۸:۲۴
۸:۲۴
TelTextProgram1054-3.docx
۵۲۵.۶۵ کیلوبایت
۱۰:۰۵
TelTextProgram1054-3.pdf
۵.۷۹ مگابایت
۱۰:۱۰
TelTextProgram1054-3-BW.pdf
۵.۷۱ مگابایت
۲۱:۴۳
۲۱:۵۸
1055-0(1).mp3
۰۴:۴۴-۳.۲۶ مگابایت
۱- خانم بیننده با سخنان آقای شهبازی
۲۰:۵۸
1055-0(2).mp3
۰۳:۱۰-۲.۱۸ مگابایت
۲- کودک عشق و مادرشان از کرج
۲۰:۵۸
1055-0(3).mp3
۰۳:۴۹-۲.۶۳ مگابایت
۳- خانم زهره از بوشهر با سخنان آقای شهبازی
۲۰:۵۸
1055-0(4).mp3
۰۳:۰۳-۲.۱۱ مگابایت
۴- خانم مریم از اصفهان
۲۰:۵۹
1055-0(5).mp3
۰۵:۰۱-۳.۴۵ مگابایت
۵- آقای بیننده از خرمآباد
۲۰:۵۹
1055-0(6).mp3
۰۶:۴۴-۴.۶۳ مگابایت
۶- خانم فاطمه از کرج
۲۰:۵۹
1055-0(7).mp3
۱۲:۰۰-۸.۲۴ مگابایت
۷- خانمها آیلین و محدثه از امارات
۲۱:۰۰
1055-0(8).mp3
۰۳:۲۹-۲.۴ مگابایت
۸- خانم پریوش از کرمانشاه
۲۱:۰۰
1055-0(9).mp3
۰۲:۴۰-۱.۸۳ مگابایت
۹- آقای بیننده از اتریش
۲۱:۰۰
1055-0(10).mp3
۰۴:۴۰-۳.۲۱ مگابایت
۱۰- خانم مریم از همدان
۲۱:۰۰
1055-0(11).mp3
۰۲:۳۹-۱.۸۳ مگابایت
۱۱- خانم رباب از تهران
۲۱:۰۱