اواخر اسفند بود. آفتاب کمکم گرم شده بود و توی کوچهی باریک، بچهها بازی میکردن. یکدفعه از ته کوچه صدای «دینگ دینگ، دینگ دینگ» بلند شد. بچهها ساکت شدن و نگاه کردن. یه مرد شاد با لباس قرمز روشن، یه کلاه کوچیک بامزه و یه دایرهزنگی تو دستش، با خنده اومد توی کوچه. همینطور که راه میرفت، میخوند: «عید اومد و بهار اومد خنده بیار، خنده بیار»
یکی از بچهها پرسید: – آقا! شما کی هستین؟ مرد خندید، یه چرخ کوچولو زد و گفت: – من دوسته قدیمیِ عید نوروزم، اسمم حاجی فیروزه. هر سال وقتی بهار نزدیک میشه، لباس قرمز میپوشم، ساز میزنم و تو کوچهها راه میرم تا به همه خبر بدم: «عید داره میرسه!» یکی دیگه از بچهها گفت: – یعنی کارتون چیه؟ حاجی فیروز گفت: – کار من اینه که مردم رو یادِ شادی بندازم؛ بگم وقتِ قهر نیست، وقتِ مهربونی و لبخنده. با آواز و خنده میگم: «بهار اومد و عید اومد دلها همه خندون بشه» همهی بچهها شروع کردن باهاش خوندن و دست زدن. کوچه پر شد از صدای خنده و دینگدینگِ دایرهزنگی. وقتی حاجی فیروز خواست بره، رو به بچهها گفت: – یادتون باشه؛ هر وقت کسی رو خوشحال میکنین، یه کم مثل من میشین؛ شما هم میتونین حاجی فیروز کوچولو باشین. و همینطور که دوباره آواز میخوند، آروم از کوچهی شادِ بچهها رد شد.
─┅┅─═इई
۹:۱۷