سلام به همگی ظهرتون بخیر پاکت هدیهای که گذاشته شد بخاطر شروع فعالیت کانال بود.در آینده نزدیکم با بیشتر شدن شما رفیقهای خوب دوباره پاکتهای هدیه قرار میگیره امیدوارم که با کمک شما کانال به رشد و پیشرفت خودش ادامه بده
۸:۰۶
#معرفی_کتاب
۹:۵۸
«من آن پنج قدمِ لعنتیام که میانِ قلبهایشان ایستادهام!»
۹:۵۸
«سلام… من پنج قدم فاصلهام.»
اگر از آن آدمهایی هستی که فکر میکنند عشق یعنی نزدیکی، لمس، دست گرفتن، تکیه کردن، شاید من آمده باشم تا معنای دیگری از عشق را نشانت بدهم.
من در راهروهای سفیدِ بیمارستان نفس میکشم؛ میان صدای دستگاهها، بوی مواد ضدعفونیکننده، و چشمهایی که بیشتر از سنشان خستهاند. دنیای من، دنیای آدمهاییست که برای زنده ماندن میجنگند، آدمهایی که هر نفس برایشان یک پیروزی کوچک است.
در دل من، دختری هست به نام استلا؛ دقیق، منظم، محکم، کسی که یاد گرفته برای زنده ماندن باید همهچیز را تحت کنترل نگه دارد. و پسری هست به نام ویل؛ آزاد، خسته، زخمی، کسی که انگار دیگر از جنگیدن با زندگی کمی دل بریده است.
آنها همدیگر را پیدا میکنند، در جایی که پیدا کردنِ عشق، بیشتر شبیه یک شوخی تلخ است. چون در دنیای من، دوست داشتن همیشه به معنای نزدیک شدن نیست. بعضی وقتها، دوست داشتن یعنی فاصله گرفتن. یعنی دستت را دراز کنی، اما بدانی حق نداری لمس کنی. یعنی کسی را با تمام وجود بخواهی، اما برای حفظ جانش، چند قدم عقبتر بایستی.
من قصهی یک عشق معمولی نیستم. در من، بوسهها به آرزو تبدیل میشوند، آغوشها به حسرت، و فاصله، از یک قانون ساده، به دردناکترین بخش عاشقی بدل میشود.
اما نگذار غمم گولت بزند من فقط دربارهی بیماری و اندوه نیستم. من دربارهی امیدم. دربارهی اینکه حتی وقتی ریهها خستهاند، دل هنوز میتواند بتپد. دربارهی اینکه حتی در محدودترین زندگیها، عشق راه خودش را پیدا میکند؛ آرام، لرزان، اما واقعی.
اگر پا به دنیای من بگذاری، شاید لبخند بزنی، شاید بغض کنی، شاید چند بار نفست را حبس کنی، و شاید آخرِ کار، کمی بیشتر قدرِ نزدیک بودن را بدانی.
من پنج قدم فاصلهام… قصهی دو قلب که نمیتوانند به هم نزدیک شوند، اما با هر تپش، یکدیگر را بیشتر دوست دارند.
اگر جرأت داری، به من نزدیک شو فقط یادت نرود بعضی عشقها، درست از همان فاصلهها عمیقتر میشوند.
اگر از آن آدمهایی هستی که فکر میکنند عشق یعنی نزدیکی، لمس، دست گرفتن، تکیه کردن، شاید من آمده باشم تا معنای دیگری از عشق را نشانت بدهم.
من در راهروهای سفیدِ بیمارستان نفس میکشم؛ میان صدای دستگاهها، بوی مواد ضدعفونیکننده، و چشمهایی که بیشتر از سنشان خستهاند. دنیای من، دنیای آدمهاییست که برای زنده ماندن میجنگند، آدمهایی که هر نفس برایشان یک پیروزی کوچک است.
در دل من، دختری هست به نام استلا؛ دقیق، منظم، محکم، کسی که یاد گرفته برای زنده ماندن باید همهچیز را تحت کنترل نگه دارد. و پسری هست به نام ویل؛ آزاد، خسته، زخمی، کسی که انگار دیگر از جنگیدن با زندگی کمی دل بریده است.
آنها همدیگر را پیدا میکنند، در جایی که پیدا کردنِ عشق، بیشتر شبیه یک شوخی تلخ است. چون در دنیای من، دوست داشتن همیشه به معنای نزدیک شدن نیست. بعضی وقتها، دوست داشتن یعنی فاصله گرفتن. یعنی دستت را دراز کنی، اما بدانی حق نداری لمس کنی. یعنی کسی را با تمام وجود بخواهی، اما برای حفظ جانش، چند قدم عقبتر بایستی.
من قصهی یک عشق معمولی نیستم. در من، بوسهها به آرزو تبدیل میشوند، آغوشها به حسرت، و فاصله، از یک قانون ساده، به دردناکترین بخش عاشقی بدل میشود.
اما نگذار غمم گولت بزند من فقط دربارهی بیماری و اندوه نیستم. من دربارهی امیدم. دربارهی اینکه حتی وقتی ریهها خستهاند، دل هنوز میتواند بتپد. دربارهی اینکه حتی در محدودترین زندگیها، عشق راه خودش را پیدا میکند؛ آرام، لرزان، اما واقعی.
اگر پا به دنیای من بگذاری، شاید لبخند بزنی، شاید بغض کنی، شاید چند بار نفست را حبس کنی، و شاید آخرِ کار، کمی بیشتر قدرِ نزدیک بودن را بدانی.
من پنج قدم فاصلهام… قصهی دو قلب که نمیتوانند به هم نزدیک شوند، اما با هر تپش، یکدیگر را بیشتر دوست دارند.
اگر جرأت داری، به من نزدیک شو فقط یادت نرود بعضی عشقها، درست از همان فاصلهها عمیقتر میشوند.
۹:۵۹
آنا کارنیا نوشته لئو تولستوی همه خانوادههای شاد شبیه به هم هستند. ولی تک تک خانوادههای ناراضی ناراحتیهای منحصربهفردی دارند.
۱۰:۳۱
بازارسال شده از بنر تبلیغات | رایگان
دنبال پیجای گمشده هستی؟
خسته نشدی اینقد تو گوگل دنبال محصول گشتی؟
بیا همشونو اینجا پیدا میکنی
ble.ir/join/DmVExfhFNcble.ir/join/DmVExfhFNc
ما تلاش میکنیم به صورت رایگان فضایی برای معرفی، تبلیغ و رشد دوباره کسب و کارها فراهم کنیم
خسته نشدی اینقد تو گوگل دنبال محصول گشتی؟
بیا همشونو اینجا پیدا میکنی
ble.ir/join/DmVExfhFNcble.ir/join/DmVExfhFNc
ما تلاش میکنیم به صورت رایگان فضایی برای معرفی، تبلیغ و رشد دوباره کسب و کارها فراهم کنیم
۱۸:۰۱
اگر بخواهید چیزی پیدا کنید هیچ چیز مثل جستجو کردن نیست، اگر بگردید معمولا چیزی پیدا می کنید اما همیشه آن چیزی که دنبالش بوده اید نیست.کتاب هابیت – جی.آر.آر تالکین
۲۰:۵۲
سلام به همه مردم سرزمین خاکستری
۲۱:۱۷
اگر معرفی کتابی رو دوست داشتین خوشحال میشم که در گروههای دیگه به اشتراک بزارین
۲۱:۱۸
تا دوستان بیشتری بتونن با این کتابها آشنا بشن
۲۱:۱۸
داستان کوتاهی از خودم که یک سال پیش در کتاب مشترک مجله چوک به چاپ رسید
۱۶:۱۷
۱۶:۱۷
#معرفی_کتاب
۷:۰۵
بعضی آدمها آنقدر معمولی به نظر میرسند که هیچکس بهشان شک نمیکند…
۷:۰۶
ژانر: معمایی، جنایی، کمی روانشناختی
۷:۰۸
«من اینجا بودم… خیلی قبلتر از اینکه جنازه پیدا بشه.» نه، اسمم مهم نیست. آدمهایی مثل من اسم ندارن؛ یا اگه هم داشته باشن، لازم نیست تو بدونی. هتل قشنگه، نه؟ لوسترها برق میزنن، کف زمین برق میزنه، لبخندها هم برق میزنن… ولی یه چیزی توش لق میزنه. یه سکوت اضافه. یه نگاه که یه ثانیه بیشتر طول میکشه. یه اتاقی که انگار هیچوقت واقعاً خالی نیست. من اونجام. دقیقاً همونجایی که هیچکس نگاه نمیکنه.
مالی رو دیدی؟ همون خدمتکار مرتب و قانونمند. همونی که فکر میکنه اگه همهچیز سر جاش باشه، دنیا هم سر جاشه. اون دنیا رو ساده میبینه… و همین، کار رو برای من راحتتر میکنه. اون روز که جسد پیدا شد، همه شوکه شده بودن. همه دویده بودن، حرف میزدن، حدس میزدن. فقط یه نفر آروم بود.
من.
مرگ برای بقیه یه فاجعهست. برای من؟ فقط یه مرحله از نقشه. قشنگترین بخش ماجرا اینه که همه دنبال مقصر میگردن، ولی هیچکس به سایهها شک نمیکنه. هیچکس به کسی که خیلی عادی به نظر میاد شک نمیکنه. هیچکس به کسی که زیادی ساکته، زیادی معمولیه، زیادی… بیحاشیهست. تو هم احتمالاً وقتی کتاب رو بخونی، فکر میکنی فهمیدی کیه. فکر میکنی سرنخها رو گرفتی. ولی یادت باشه سرنخها هم میتونن دستکاری بشن. من فقط یه چیز رو خوب بلدم: جابهجا کردن حقیقت. نه زیاد، نه واضح. فقط یه ذره. اونقدر که یه آدم بیگناه گیر بیفته و یه آدم گناهکار، آروم از کنارش رد شه. اگه قراره وارد این داستان بشی، حواست جمع باشه. چون من همیشه همونجاییام که فکرش رو نمیکنی.
و باور کن… از اینکه تماشا میکنم چطور گم میشی، لذت میبرم.
مالی رو دیدی؟ همون خدمتکار مرتب و قانونمند. همونی که فکر میکنه اگه همهچیز سر جاش باشه، دنیا هم سر جاشه. اون دنیا رو ساده میبینه… و همین، کار رو برای من راحتتر میکنه. اون روز که جسد پیدا شد، همه شوکه شده بودن. همه دویده بودن، حرف میزدن، حدس میزدن. فقط یه نفر آروم بود.
من.
مرگ برای بقیه یه فاجعهست. برای من؟ فقط یه مرحله از نقشه. قشنگترین بخش ماجرا اینه که همه دنبال مقصر میگردن، ولی هیچکس به سایهها شک نمیکنه. هیچکس به کسی که خیلی عادی به نظر میاد شک نمیکنه. هیچکس به کسی که زیادی ساکته، زیادی معمولیه، زیادی… بیحاشیهست. تو هم احتمالاً وقتی کتاب رو بخونی، فکر میکنی فهمیدی کیه. فکر میکنی سرنخها رو گرفتی. ولی یادت باشه سرنخها هم میتونن دستکاری بشن. من فقط یه چیز رو خوب بلدم: جابهجا کردن حقیقت. نه زیاد، نه واضح. فقط یه ذره. اونقدر که یه آدم بیگناه گیر بیفته و یه آدم گناهکار، آروم از کنارش رد شه. اگه قراره وارد این داستان بشی، حواست جمع باشه. چون من همیشه همونجاییام که فکرش رو نمیکنی.
و باور کن… از اینکه تماشا میکنم چطور گم میشی، لذت میبرم.
۷:۰۹
بازارسال شده از تکست گراف ✨گرافی متن های ناب مناسب استوری و کانال های شما
«تکست گراف
۲۰:۱۱
بازارسال شده از بکگراند✨پس زمینه✨ والپیپر✨مرجع بیش از ده هزار تصویر متنوع
لینک عضویت
۲۰:۱۱