سلامت فکریبخشید آقاجان اگر کم ورزش کردم، یا کم کتاب خواندم. شرمندهام که به اندازه شما به ادبیات علاقه نداشتم. یادم بود توصیه کردید به تحصیل، ورزش، تهذیب. برای اینکه یادم نرود اسمش را گذاشته بودم فرمول توت. حلال کن آقاجان. ببخش اگر قدر شما را ندانستیم اما قول میدهیم تلاش کنیم برای رسیدن به ایران قوی.





۱۸:۵۶
روز پنجاهوششم جنگ؛ جمعه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ابتدای اسفند برای دوره فتوپاور ثبتنام کردم. قرار بود ترکیب فتوشاپ و هوش مصنوعی و پاورپوینت باشد. هزینه را میشد در دو قسط داد، قسط اول را دادم. هنوز دوره شروع نشده که جنگ شد. یک بار فروردین و حالا در آغاز اردیبهشت ادمین دوره پیام داده در صورت تمایل قسط بعدی را واریز کنید که خرج فعالیتهای تبیینی خواهد شد. به مجموعه اعتماد دارم اما به این فکر میکنم روزهای آینده چه میشود؟ آیا زنده هستم که بروم سر کلاس و یاد بگیرم؟ هیچوقت تا این اندازه آینده برایم مبهم نبود. صبح بعد از اخبار ساعت ۸، رادیو ایران پویشی داشت به نام صدای ایران. رادیو ایران امروز ۸۶ ساله شد و از رژیم جعلی صهیونیستی قدمت بیشتری دارد. این هم طنز روزگار ماست که عدهای پولدار یهودی برای خودشان کشور جعل کردند. دیشب همه فاز وحدت داشتند، انگار یکی میخواهد ادمین حسابهای مسوولین را بیکار کند. ای کاش این وحدت و حرف واحد زدن، باز هم ادامه داشته باشد. حالا خبر رسیده وزیر خارجه به اسلامآباد و مسکو و مسقط سفر میکند. وضعیت جنگ همچنان مبهم و پیچیده مانده است. جمعه هفته پیش یک شلوار کامل دوختم، سه ساعت وقت گرفت. این هفته میخواستم سر پاچه شلوار را درست کنم، بیشتر از یک ساعت طول کشید، مثل اینکه بخواهی متنی که قبلا نوشتی را ویراستاری کنی. برای جلسه روز شنبه داستان اسکای لارک را خواندم. قصه پسر نوجوانی که از علاقه پدرش به ماشین بیوکش علاقه داشت و نمیخواست بابا به خاطر قرض ماشینش را بفروشد. فکر میکنم به اینکه چه چیزی را بیش از همه دوست دارم؟ هر آدمی به چیزی تعلق خاطر دارد که او را به این دنیا وصل میکند. در ذهنم مرور میکنم؛ خانواده، کتابها، دفترهایم، چرخ خیاطی، خانه و ...شبهای جنگ که صدای جنگنده را میشنیدم، پسرجان را صدا میزدم که کنارم بنشیند، آن لحظه فقط به سلامتی او فکر میکردم. پسرجان دیشب در پویش جانفدا ثبتنام کرد. میپرسد: «مامان واقعا به ما هم اسلحه میدن؟»جوابی نمیدهم. نمیدانم شاید. دعا میکنم جنگ زودتر تمام شود. روزهای سختی بود اما انگار مهربانتر شده بودم. نه فقط من که هر شب به تجمعات میرفتم آدمهای ناشناس زیادی بودند، پرچم ایران در دست، لبخند و نگاه مهربانشان را هدیه میدادند. کاش همیشه یادم بماند فرصت زندگی در این دنیا کم است، کاش این همدلیها مثل خون در رگهای وطن جاری باشد.
راضیه دهبزرگی





۱۹:۰۴
روز پنجاهوهفتم جنگ است؛ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵هنوز در سکوت صحنه نبرد نظامی قرار داریم، اما محاصره دریایی ادامه دارد، شبیه بازی بچههای جر زن. برنامههای حلقه کتاب شروع شده، باید متنی بنویسم و به عنوان حلقه اولی خودم را معرفی کنم. صبح رفتم سراغ خلاصه نویسی کتاب ابزار و اسرار طنزنویسی. نکتههای جالبی داشت مثل استفاده از کلمات انگلیسی که گاهی شخصیت کمهوش داستان اشتباه ادا میکند و همین باعث خنده میشود. برای کلاس عصر استاد قیصری، داستان انتظار را خواندم. در مورد عدهای از مسافران از کشورهای مختلفی بود که به خاطر مه غلیظ پروازشان عقب افتاده و چند روز در سالن فرودگاه کنار هم زندگی میکنند. باز هم آه میکشم که چطور نویسندههای خارجی چنین سوژههایی پیدا میکنند و چقدر راحت مینویسند. استاد هم اشاره کرد: «برای نوشتن داستان دنبال یک اتفاق عجیب نباشید، مهم نگاه شماست. از بیماری و بچهداری و زندگی روزانه هم میشود داستان نوشت» حالا شدهام شبیه شخصیتهای فیلم معنا گرا که میآیند روی بالکن یا از طبقه آخر برج که نمای ۳۶۰ درجه دارد به افق خیره شدهاند. زیر لب ای روزگار میگویم و میروم سراغ ظرفهایی که توی سینک منتظرم هستند. زندگی ادامه دارد. همزمان بشقابهای بلور و لیوانهای دستهدار را آب میکشم و کتاب صوتی گوش میدهم. آبنبات هلدار را تازه شروع کردهام. جریان زندگی دهه ۶۰ را برای خودم مرور میکنم، شاید سوژهای برای نوشتن داستان جدید پیدا کنم.
راضیه دهبزرگی





۱۹:۱۵
بسم الله الرّحمن الرّحیم«در التجاء به صدرنشین سریر رضا حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام»
۱۹:۱۹

پاکت هدیه
برگ سبز
میلاد امام رضا(ع) مبارک.هدیه به روح رهبر شهید صلوات.
برنامهریزی
روز پنجاهوهشتم جنگ است؛ ۶ اردیبهشت ۱۴۰۵.نمیدانم چند روز دیگر زندهام. شاید دوباره جنگ شود، این بار شدیدتر. شاید چیزی تا پایان زندگیام نمانده باشد. فعلا که زندهام به یاد حدیث «حال را دریابید که موجودی است میان دو عدم» تصمیم میگیرم که برای چند روزی که زندهام برنامه ریزی کنم. بعد از صحبتهای استاد جوان در دورهمی مجازی مبنا، لیستی از کارهایی مینویسم که امسال میخواهم انجام بدهم. شاید رویا باشد اما دلم میخواهد ده دوازده داستان کوتاه برای نوجوان بنویسم، چند داستان از دغدغههای معلمانه، دلشورههای مادرانه، کنجکاوی پسرانه، دلبری های دخترانه و داستانهایی از مدرسه، کلاس درس و همینطور زندگی در میانه جنگ. دارم به روش نعیمه کاظمی فکر میکنم. بروم یک دفتر سیمی پیدا کنم و طرحهای داستان و بارشهای فکری را در آن بنویسم.کمکم دارم به تنظیمات قبل برمیگردم. رفتهام سراغ گلستان جناب سعدی. در طاقچه میگردم و یک نسخه که کلمات دشوار را توضیح داده باشد، انتخاب میکنم. حکایت ۱۴ را میخوانم، پادشاهی که در اداره مملکت سستی کرده، حقوق لشکریانش را رعایت نکرده و زمان جنگ، لشکر به دشمن پشت کرد.«چو دارند گنج از سپاهی دریغ، دریغ آیدش دست بردن به تیغ» با این شعر نمیدانم چرا ور سیاسی مغزم فعال میشود. یاد ارتش سوریه میافتم که چطور ترک صحنه نبرد کرد و بشار بیچاره تنها ماند. هرچند خودش هم مقصر بود، مقامات ایرانی بارها تذکر داده بودند به اصلاح برخی امور اما در دولت آن روز سوریه ارادهای برای تغییر رویه وجود نداشت. از ارتش سوریها آنچه از کتابهای خط مقدم و اثریا خوانده بودم، همچنین آدمهای علیهالسلامی نبودند؛ اما اگر بشار اسد کمی گلستان خوانده بود، شاید سرنوشت خودش و ملتش چیز دیگری میشد.
راضیه دهبزرگی





روز پنجاهوهشتم جنگ است؛ ۶ اردیبهشت ۱۴۰۵.نمیدانم چند روز دیگر زندهام. شاید دوباره جنگ شود، این بار شدیدتر. شاید چیزی تا پایان زندگیام نمانده باشد. فعلا که زندهام به یاد حدیث «حال را دریابید که موجودی است میان دو عدم» تصمیم میگیرم که برای چند روزی که زندهام برنامه ریزی کنم. بعد از صحبتهای استاد جوان در دورهمی مجازی مبنا، لیستی از کارهایی مینویسم که امسال میخواهم انجام بدهم. شاید رویا باشد اما دلم میخواهد ده دوازده داستان کوتاه برای نوجوان بنویسم، چند داستان از دغدغههای معلمانه، دلشورههای مادرانه، کنجکاوی پسرانه، دلبری های دخترانه و داستانهایی از مدرسه، کلاس درس و همینطور زندگی در میانه جنگ. دارم به روش نعیمه کاظمی فکر میکنم. بروم یک دفتر سیمی پیدا کنم و طرحهای داستان و بارشهای فکری را در آن بنویسم.کمکم دارم به تنظیمات قبل برمیگردم. رفتهام سراغ گلستان جناب سعدی. در طاقچه میگردم و یک نسخه که کلمات دشوار را توضیح داده باشد، انتخاب میکنم. حکایت ۱۴ را میخوانم، پادشاهی که در اداره مملکت سستی کرده، حقوق لشکریانش را رعایت نکرده و زمان جنگ، لشکر به دشمن پشت کرد.«چو دارند گنج از سپاهی دریغ، دریغ آیدش دست بردن به تیغ» با این شعر نمیدانم چرا ور سیاسی مغزم فعال میشود. یاد ارتش سوریه میافتم که چطور ترک صحنه نبرد کرد و بشار بیچاره تنها ماند. هرچند خودش هم مقصر بود، مقامات ایرانی بارها تذکر داده بودند به اصلاح برخی امور اما در دولت آن روز سوریه ارادهای برای تغییر رویه وجود نداشت. از ارتش سوریها آنچه از کتابهای خط مقدم و اثریا خوانده بودم، همچنین آدمهای علیهالسلامی نبودند؛ اما اگر بشار اسد کمی گلستان خوانده بود، شاید سرنوشت خودش و ملتش چیز دیگری میشد.
۲۰:۰۶
محدودیتها
روز پنجاهونهم جنگ است؛ دوشنبه ۷اردیبهشت ۱۴۰۵.با هر دردسری بود، ۲-۳ ساعت وقت خالی کردم تا مقرری کتاب ابزار و اسرار طنزنویسی را انجام بدهم. یادم رفته بود، این قدر ناراحت بودم که از خجالت سراغ کارگروه طنز نمیرفتم. کلیپ جشن دهه کرامت مدرسه هم باقی مانده، نمیدانم با محدودیتهای ایتا چطور کلیپ بسازم. هفت هشت تا عکس انتخاب میکنم. با نسخه جدید نرمافزار تدوین کشمکش دارم، این یکی که واترمارک ندارد، موقع چیدمان عکس و متن و موسیقی، پیشنمایش نمیدهد. تا خروجی نهایی نگیرم معلوم نیست ترکیب فایلها چطور است. به هر دردسری بود از جشن روز دختر کلیپ آماده کردم. عصر ساعت ۵/۵ جلسه باشگاه مبنا و معرفی برنامههای جدید کارگروهها بود. همه برنامهها جذاب و وسوسه برانگیز بود، کاش سه چهار تا مغز داشتم و میشد همزمان در کارگاههای استاد قیصری و حجازی و ایرانمهر و خانم جهاناحمدی شرکت کنم. حیف شد باید قبول کنم این جسم مادی محدودیت زمان و مکان و انتخاب دارد و این جیب و کارت هم محدودیت نقدینگی. قیمت کتاب که با آسانسور که نه با ماهوارهبر سایوز رفته فضا، فعلا با طاقچهجان میسازم. خدا را شکر کتابهای منتخب جشنواره اُ هنری و کتابهای حلقه پانزدهم کتاب را دارد. برای کلاس روایت حتما باید فکری به حال جیب و کتابخانهام کنم.
راضیه دهبزرگی





روز پنجاهونهم جنگ است؛ دوشنبه ۷اردیبهشت ۱۴۰۵.با هر دردسری بود، ۲-۳ ساعت وقت خالی کردم تا مقرری کتاب ابزار و اسرار طنزنویسی را انجام بدهم. یادم رفته بود، این قدر ناراحت بودم که از خجالت سراغ کارگروه طنز نمیرفتم. کلیپ جشن دهه کرامت مدرسه هم باقی مانده، نمیدانم با محدودیتهای ایتا چطور کلیپ بسازم. هفت هشت تا عکس انتخاب میکنم. با نسخه جدید نرمافزار تدوین کشمکش دارم، این یکی که واترمارک ندارد، موقع چیدمان عکس و متن و موسیقی، پیشنمایش نمیدهد. تا خروجی نهایی نگیرم معلوم نیست ترکیب فایلها چطور است. به هر دردسری بود از جشن روز دختر کلیپ آماده کردم. عصر ساعت ۵/۵ جلسه باشگاه مبنا و معرفی برنامههای جدید کارگروهها بود. همه برنامهها جذاب و وسوسه برانگیز بود، کاش سه چهار تا مغز داشتم و میشد همزمان در کارگاههای استاد قیصری و حجازی و ایرانمهر و خانم جهاناحمدی شرکت کنم. حیف شد باید قبول کنم این جسم مادی محدودیت زمان و مکان و انتخاب دارد و این جیب و کارت هم محدودیت نقدینگی. قیمت کتاب که با آسانسور که نه با ماهوارهبر سایوز رفته فضا، فعلا با طاقچهجان میسازم. خدا را شکر کتابهای منتخب جشنواره اُ هنری و کتابهای حلقه پانزدهم کتاب را دارد. برای کلاس روایت حتما باید فکری به حال جیب و کتابخانهام کنم.
۲۰:۰۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
لحظه آخر
روز شصتم جنگ؛ سهشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ است.شصت روز پیش جمعه ۸ اسفند، حداکثر نگرانیام، نهایت مشغله ذهنیام این بود افطار و سحر چی درست کنم؟ فردا پسرجان ورزش دارد، برایش ماکارونی درست کنم؟ امتحان ریاضیاش چه میشود؟ برای کلاس استاد قیصری چه طرح داستانی بنویسم؟ همین! ۹ اسفند جنگ شروع شد، روز اول که هنوز خبر شهادت رهبر منتشر نشده بود، از شدت عمل نیروهای نظامی و حمله همزمان به هفت کشور تعجب کرده بودم. جسارت نیروهای نظامی ایول الله داشت. اما همه چیز از سحر ۱۰ اسفند طور دیگری شد. نمیگویم زندگیام به هم ریخت، شدم مثل ماهی کوچولوی تنگ بلور که روز سیزده به در افتاده توی دریاچه وسط پارک. نه فقط من که همه ما مردم ایران که سالها در پناه علمداری آقا با آرامش زندگی کرده بودیم، خود را وسط میدان دیدیم اما بدون حضور آقا. یادآوری صحبتهایش، خندههایش، تاکید همیشگی بر حضور در صحنه، شرکت در انتخابات، حمایت از ایران قوی و ... مثل یک فیلم با دور تند از جلوی چشمم میگذشت. مثل دختربچهای که به پشتگرمی آقاجان بیخیال بود و سرگرم بازی زندگی، دلخوشیاش کتابخواندن و نوشتن بود از گل و پروانه و طبیعت. جنگ از سر رسید و غفلتهایم ته کشید. آدم دیگری شدم که دیدهام فاصله مرگ و زندگی صدای پرواز جنگنده است و رها شدن بمب و صدای گرومپ و دیگر هیچ.شاید دو سه ماه دیگر دوباره روزنگار این شصت روز را بخوانم و بخندم که چقدر ترسیده بودم یا ناامید. اما نوشتم که یادگار بماند. همه ما فرعونی کوچک در درون داریم که گاهی خدا را فراموش میکند، غرق نعمت میشود و طغیان میکند که «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَيَطْغَىٰ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَىٰ»جنگ، بمب، خون همه اینها فرصتی است که من انسان فراموشکار بدانم مرگ از رگ گردن نزدیکتر است. هیچ آدمی نمیداند چقدر وقت دارد، شاید یک ساعت، یک روز، یک ماه، یک یا ده سال دیگر. حیف است بمیریم و شهید نشویم مثل آقا که نتیجه زحمت هفتاد سال را صبح ۹ اسفند گرفت. شاید لحظه آخر شنیده باشد؛ بیا به نزد خدا ای نفس مطمئنه. من هم زیر لب میخوانم:«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ»
راضیه دهبزرگی





روز شصتم جنگ؛ سهشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ است.شصت روز پیش جمعه ۸ اسفند، حداکثر نگرانیام، نهایت مشغله ذهنیام این بود افطار و سحر چی درست کنم؟ فردا پسرجان ورزش دارد، برایش ماکارونی درست کنم؟ امتحان ریاضیاش چه میشود؟ برای کلاس استاد قیصری چه طرح داستانی بنویسم؟ همین! ۹ اسفند جنگ شروع شد، روز اول که هنوز خبر شهادت رهبر منتشر نشده بود، از شدت عمل نیروهای نظامی و حمله همزمان به هفت کشور تعجب کرده بودم. جسارت نیروهای نظامی ایول الله داشت. اما همه چیز از سحر ۱۰ اسفند طور دیگری شد. نمیگویم زندگیام به هم ریخت، شدم مثل ماهی کوچولوی تنگ بلور که روز سیزده به در افتاده توی دریاچه وسط پارک. نه فقط من که همه ما مردم ایران که سالها در پناه علمداری آقا با آرامش زندگی کرده بودیم، خود را وسط میدان دیدیم اما بدون حضور آقا. یادآوری صحبتهایش، خندههایش، تاکید همیشگی بر حضور در صحنه، شرکت در انتخابات، حمایت از ایران قوی و ... مثل یک فیلم با دور تند از جلوی چشمم میگذشت. مثل دختربچهای که به پشتگرمی آقاجان بیخیال بود و سرگرم بازی زندگی، دلخوشیاش کتابخواندن و نوشتن بود از گل و پروانه و طبیعت. جنگ از سر رسید و غفلتهایم ته کشید. آدم دیگری شدم که دیدهام فاصله مرگ و زندگی صدای پرواز جنگنده است و رها شدن بمب و صدای گرومپ و دیگر هیچ.شاید دو سه ماه دیگر دوباره روزنگار این شصت روز را بخوانم و بخندم که چقدر ترسیده بودم یا ناامید. اما نوشتم که یادگار بماند. همه ما فرعونی کوچک در درون داریم که گاهی خدا را فراموش میکند، غرق نعمت میشود و طغیان میکند که «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَيَطْغَىٰ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنَىٰ»جنگ، بمب، خون همه اینها فرصتی است که من انسان فراموشکار بدانم مرگ از رگ گردن نزدیکتر است. هیچ آدمی نمیداند چقدر وقت دارد، شاید یک ساعت، یک روز، یک ماه، یک یا ده سال دیگر. حیف است بمیریم و شهید نشویم مثل آقا که نتیجه زحمت هفتاد سال را صبح ۹ اسفند گرفت. شاید لحظه آخر شنیده باشد؛ بیا به نزد خدا ای نفس مطمئنه. من هم زیر لب میخوانم:«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ»
۱۹:۵۹
فانوس دریایی
روز شصتویکم جنگ است؛ چهارشنبه ۹ اردیبهشت تولد امام رضا(ع)سلام آقا جان. هر صبح ساعت ۸ قبل از اخبار صبحگاهی با نوای اللهم صلی علی علیبنموسیالرضا رو به قبله و دست بر سینه میایستم، چشمهایم را میبندم که مگنتهای گل و میوه روی یخچال حواسم را پرت نکند. خودم را تصور میکنم جلوی پنجره فولاد یا در صحن گوهرشاد، گاهی هم جلوی بابالجواد که ایستادهام و اذن دخول میخوانم. باز هم به تو از دور سلام شدهام. همین سلامهای ساعت ۸ صبح رادیو شده رشته نامرئی توسل هر روزم. جزر و مدهای زندگی گاهی کشتی کوچک دل را به وسط دریای اضطراب میبرد، گاهی به صخره ناامیدی میکوبدت، گاهی هم رها میشوی به سمت ساحل امید. چشمم به فانوس دریایی توسل است که راه گم نکنم.اصلا انتظار عیدی ویژه نداشتم، دلخوش بودم به همان پاکتبازی در صحن باشگاه. البته نکته تربیتی هم دارد، همان تو نیکی میکن و در دجله انداز یا از هر دست بدهی از همان دست میگیری. در مجموع یک پاکت ۵۰ هزارتومانی و سه تا پاکت ۲۰ هزار تومانی عیدی در سه تا گروه دادم، بیشترش را هدیه گرفتم. مهم دید نویسنده است از پاکت های هدیه باشگاه هم میشود درس اخلاق و توحید گرفت...هدیه مخصوص را خانم جاودان زحمت کشید. چشمهام قلبی نشد، پر از اشک شد، اما قلبم پر از حس امید که هنوز هم امام رضا(ع) هوایم را دارد...
https://ble.ir/grean_leaf





روز شصتویکم جنگ است؛ چهارشنبه ۹ اردیبهشت تولد امام رضا(ع)سلام آقا جان. هر صبح ساعت ۸ قبل از اخبار صبحگاهی با نوای اللهم صلی علی علیبنموسیالرضا رو به قبله و دست بر سینه میایستم، چشمهایم را میبندم که مگنتهای گل و میوه روی یخچال حواسم را پرت نکند. خودم را تصور میکنم جلوی پنجره فولاد یا در صحن گوهرشاد، گاهی هم جلوی بابالجواد که ایستادهام و اذن دخول میخوانم. باز هم به تو از دور سلام شدهام. همین سلامهای ساعت ۸ صبح رادیو شده رشته نامرئی توسل هر روزم. جزر و مدهای زندگی گاهی کشتی کوچک دل را به وسط دریای اضطراب میبرد، گاهی به صخره ناامیدی میکوبدت، گاهی هم رها میشوی به سمت ساحل امید. چشمم به فانوس دریایی توسل است که راه گم نکنم.اصلا انتظار عیدی ویژه نداشتم، دلخوش بودم به همان پاکتبازی در صحن باشگاه. البته نکته تربیتی هم دارد، همان تو نیکی میکن و در دجله انداز یا از هر دست بدهی از همان دست میگیری. در مجموع یک پاکت ۵۰ هزارتومانی و سه تا پاکت ۲۰ هزار تومانی عیدی در سه تا گروه دادم، بیشترش را هدیه گرفتم. مهم دید نویسنده است از پاکت های هدیه باشگاه هم میشود درس اخلاق و توحید گرفت...هدیه مخصوص را خانم جاودان زحمت کشید. چشمهام قلبی نشد، پر از اشک شد، اما قلبم پر از حس امید که هنوز هم امام رضا(ع) هوایم را دارد...
۱۹:۵۰
پرچمدار کوچک
روز شصتودوم جنگ است؛ پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵چله روایت نویسی دوم که با بچههای مبنا شرکت کردم، دیروز تمام شد، اما باز هم مینویسم.مثل همه روزهایی که از آغاز جنگ میگذرد، اولین کاری که هر روز انجام میدهم، سر زدن به کانالهای خبری است. خبر جذاب دیشب بخشی از مصاحبه دریادار شهرام ایرانی بود. رجزخوانی کرده برای آمریکاییها که از سلاحی استفاده میکنیم که اگر بفهمید سکته میکنید. شش نفر از سرنشینان کشتی توسکا هم آزاد شدند، همه اینها یعنی به لحظه پاسخ نظامی نیروهای دریایی ایران نزدیک میشویم. زیر لب «لاحول و لا قوة الا بالله» میخوانم مثل همه ۳۹ شبی که صدای جنگنده بود یا غرش موشکها. دفترهام کنار هال چشمک میزنند، دلم نمیآید نگاه پرمهرشان را بیپاسخ بگذارم. قبل از شروع جنگ مشغول دورههای روایت و خوانش بهترین داستانهای دنیا بودم. نکتهها را یادداشت میکردم که شاید فردا روزی به دردم بخورد. از همخوانی و مرور رها و هوشیار بنویسیم فایل هشتم مانده، از کارگاه نثر و زبان بحث سه گانه توصیف، صحنه و روایت. برای هرکدام نیمساعت وقت میگذارم. سری هم به گلستان سعدی میزنم یک صفحه مقرری امروز ادامه حکایت ۱۶ است، میخوانم و رونویسی میکنم. به پیشنهاد خواهرم امشب با ماشین آنها میرویم میدان معلم. ذوقزده میشوم که خدا را شکر حتما چیزهایی برای نوشتن و روایت کردن پیدا خواهم کرد. خواهرزاده شش سالهام به تنهایی جور همه ما را میکشد. روسری گلدارش را لبنانی بسته و گوشه لپش با گیرهای شبیه ترنج محکم کرده بود. هم پرچم میگرداند و هم شعار میدهد: «تنگه رو بازش نکن، ترامپو شادش نکن» نمیدانم بخندم یا بغلش بزنم و ببوسمش. با دو دستش پرچم را میچرخاند. تشر میزند به ما «چقدر میخندین؟ شعار بدین.» جمع شش نفره ما کنار میدان معلم ایستاده و به میدانداری دخترکی شش ساله شعار میدهیم: «ابالفضل علمدار خامنهای نگهدار.»
https://ble.ir/green_leaf





روز شصتودوم جنگ است؛ پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵چله روایت نویسی دوم که با بچههای مبنا شرکت کردم، دیروز تمام شد، اما باز هم مینویسم.مثل همه روزهایی که از آغاز جنگ میگذرد، اولین کاری که هر روز انجام میدهم، سر زدن به کانالهای خبری است. خبر جذاب دیشب بخشی از مصاحبه دریادار شهرام ایرانی بود. رجزخوانی کرده برای آمریکاییها که از سلاحی استفاده میکنیم که اگر بفهمید سکته میکنید. شش نفر از سرنشینان کشتی توسکا هم آزاد شدند، همه اینها یعنی به لحظه پاسخ نظامی نیروهای دریایی ایران نزدیک میشویم. زیر لب «لاحول و لا قوة الا بالله» میخوانم مثل همه ۳۹ شبی که صدای جنگنده بود یا غرش موشکها. دفترهام کنار هال چشمک میزنند، دلم نمیآید نگاه پرمهرشان را بیپاسخ بگذارم. قبل از شروع جنگ مشغول دورههای روایت و خوانش بهترین داستانهای دنیا بودم. نکتهها را یادداشت میکردم که شاید فردا روزی به دردم بخورد. از همخوانی و مرور رها و هوشیار بنویسیم فایل هشتم مانده، از کارگاه نثر و زبان بحث سه گانه توصیف، صحنه و روایت. برای هرکدام نیمساعت وقت میگذارم. سری هم به گلستان سعدی میزنم یک صفحه مقرری امروز ادامه حکایت ۱۶ است، میخوانم و رونویسی میکنم. به پیشنهاد خواهرم امشب با ماشین آنها میرویم میدان معلم. ذوقزده میشوم که خدا را شکر حتما چیزهایی برای نوشتن و روایت کردن پیدا خواهم کرد. خواهرزاده شش سالهام به تنهایی جور همه ما را میکشد. روسری گلدارش را لبنانی بسته و گوشه لپش با گیرهای شبیه ترنج محکم کرده بود. هم پرچم میگرداند و هم شعار میدهد: «تنگه رو بازش نکن، ترامپو شادش نکن» نمیدانم بخندم یا بغلش بزنم و ببوسمش. با دو دستش پرچم را میچرخاند. تشر میزند به ما «چقدر میخندین؟ شعار بدین.» جمع شش نفره ما کنار میدان معلم ایستاده و به میدانداری دخترکی شش ساله شعار میدهیم: «ابالفضل علمدار خامنهای نگهدار.»
۱۸:۴۶
ایرانی مجرم
روز شصتوسوم جنگ؛ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵هنوز هم در حالت بیم و امید جنگ و صلح هستیم. دیشب ریز پرندههایی در آسمان تهران پیدا شد و پدافند فعال شده بود. برای امروز باید طرح داستانکی که در مورد مدرسه میناب نوشته بودم، تمام شود. بعد از صبحانه که نگاهی به سر تا پای کابینتها انداختم، تنها چاره دستمال نخی و پیسپیس مخصوص سطوح آشپزخانه بود. در کابینت و شیشه و شعلههای اجاق گاز را تمیز کردم آن هم با فایل گلستان خوانی. از اول گلستان تا حکایت ۱۶ را خوانده بودم، این دفعه فایل صوتی چشمهخوانی را پیدا کردم. همان جمله معروف هر نفس که فرو میرود ممد حیات است و چون بر میآید مفرح ذات. ذهنم درگیر میشود که اگر زمان سعدی زندگی میکردم و میخواستم برای ناهار بپرسم از جناب همسر چی میخوری؟ چه جملاتی باید میگفتم؟ مثلا «الا ای همسرم ای یار جانی، بگو چی بپزم با آب و نانی، قرمه سبزی آشرشته؟ قلیهماهی قرمه کوفته؟» ترجیح میدهم همان سبزی پلو ماهی درست کنم و بیش از این تن جناب سعدی را به حالت لرزش در خانه ابدی به زحمت نیندازم. شاید یک روز نویسنده شوم اما قطعا شاعر نمیشوم. عصر گشتی در شهر زدیم. در میدان احسان اتوبوس زرد بدون سقفی که در خیابان سمیه مورد اصابت قرار گرفت به عنوان هدیه ترامپ به مردم ایران گذاشته بودند. کاش به یادگار بماند که فردا روزی بعضی مدعی نشوند که چرا جنگیدیم؟ چرا مقاومت کردیم؟ برای دشمن، راننده اتوبوس و خانم پرستار، مادر و کودک و دانشآموز فرق نمیکند. ایرانی بودن خودش جرم است که تسلیم و سازش در مرامش نیست.
https://ble.ir/green_leaf





روز شصتوسوم جنگ؛ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵هنوز هم در حالت بیم و امید جنگ و صلح هستیم. دیشب ریز پرندههایی در آسمان تهران پیدا شد و پدافند فعال شده بود. برای امروز باید طرح داستانکی که در مورد مدرسه میناب نوشته بودم، تمام شود. بعد از صبحانه که نگاهی به سر تا پای کابینتها انداختم، تنها چاره دستمال نخی و پیسپیس مخصوص سطوح آشپزخانه بود. در کابینت و شیشه و شعلههای اجاق گاز را تمیز کردم آن هم با فایل گلستان خوانی. از اول گلستان تا حکایت ۱۶ را خوانده بودم، این دفعه فایل صوتی چشمهخوانی را پیدا کردم. همان جمله معروف هر نفس که فرو میرود ممد حیات است و چون بر میآید مفرح ذات. ذهنم درگیر میشود که اگر زمان سعدی زندگی میکردم و میخواستم برای ناهار بپرسم از جناب همسر چی میخوری؟ چه جملاتی باید میگفتم؟ مثلا «الا ای همسرم ای یار جانی، بگو چی بپزم با آب و نانی، قرمه سبزی آشرشته؟ قلیهماهی قرمه کوفته؟» ترجیح میدهم همان سبزی پلو ماهی درست کنم و بیش از این تن جناب سعدی را به حالت لرزش در خانه ابدی به زحمت نیندازم. شاید یک روز نویسنده شوم اما قطعا شاعر نمیشوم. عصر گشتی در شهر زدیم. در میدان احسان اتوبوس زرد بدون سقفی که در خیابان سمیه مورد اصابت قرار گرفت به عنوان هدیه ترامپ به مردم ایران گذاشته بودند. کاش به یادگار بماند که فردا روزی بعضی مدعی نشوند که چرا جنگیدیم؟ چرا مقاومت کردیم؟ برای دشمن، راننده اتوبوس و خانم پرستار، مادر و کودک و دانشآموز فرق نمیکند. ایرانی بودن خودش جرم است که تسلیم و سازش در مرامش نیست.
۱۹:۰۳
طرح ناتمام
روز شصتوچهارم جنگ؛ شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
امروز هم باید قورباغه قورت دهم. بعد از نماز صبح سوره ذاریات میخوانم که خدا به وقت و ذهنم برکت بدهد. با توسل به حضرت زهرا(س) شروع میکنم. شب قبل چهار طرح داستان نوشتم. سه تا را پیش بردم اما هیچکدام چنگی به دل نمیزد. غصهام بود که چطور داستان کوتاهی در مورد میناب دربیاورم. از سکوت صبحگاهی خانه استفاده کردم بعد از رفتن جناب همسر تا بلند شدن پسر جان و هیاهوی شوت توپ در هال و صدای بلند تلویزیون فقط یک ساعت و نیم وقت داشتم. خدا را شکر بالاخره چیزی درآمد که بشود اسمش را داستان گذاشت. نکته جالب امروز پخش گزارش ۱۴ سال قبل برژینسکی بود که اگر آمریکا به ایران حمله کند، دوره افول آمریکا آغاز میشود و یکی از راهکارهای ایران بستن تنگه هرمز خواهد بود. نکته بعدی اعتراف یکی از سیاستمداران آمریکایی بود در مورد رهبر انقلاب که آیتالله دارد قدرتنمایی میکند. از پیام رهبر عزیز در مورد خلیجفارس فهمیدهاند که ایران قصد مقاومت دارد.
آخرین جلسه ترم۴ کلاس استاد قیصری بود. تا ساعت ۳ کنار سینی بزرگی در حال پاک کردن شملیز بودم. زندگی در میانه جنگ ادامه دارد، فصل بهار است خرید باقالی و نخود سبز و خشککردن سبزیجات همچنان ادامه دارد. نیم ساعت قبل از کلاس وقت شد، یک دور داستانهای این جلسه را مرور کنم. باز هم حرص میخورم چقدر این خارجیها راحت مینویسند.
راضیه دهبزرگی
https://ble.ir/green_leaf





روز شصتوچهارم جنگ؛ شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
امروز هم باید قورباغه قورت دهم. بعد از نماز صبح سوره ذاریات میخوانم که خدا به وقت و ذهنم برکت بدهد. با توسل به حضرت زهرا(س) شروع میکنم. شب قبل چهار طرح داستان نوشتم. سه تا را پیش بردم اما هیچکدام چنگی به دل نمیزد. غصهام بود که چطور داستان کوتاهی در مورد میناب دربیاورم. از سکوت صبحگاهی خانه استفاده کردم بعد از رفتن جناب همسر تا بلند شدن پسر جان و هیاهوی شوت توپ در هال و صدای بلند تلویزیون فقط یک ساعت و نیم وقت داشتم. خدا را شکر بالاخره چیزی درآمد که بشود اسمش را داستان گذاشت. نکته جالب امروز پخش گزارش ۱۴ سال قبل برژینسکی بود که اگر آمریکا به ایران حمله کند، دوره افول آمریکا آغاز میشود و یکی از راهکارهای ایران بستن تنگه هرمز خواهد بود. نکته بعدی اعتراف یکی از سیاستمداران آمریکایی بود در مورد رهبر انقلاب که آیتالله دارد قدرتنمایی میکند. از پیام رهبر عزیز در مورد خلیجفارس فهمیدهاند که ایران قصد مقاومت دارد.
آخرین جلسه ترم۴ کلاس استاد قیصری بود. تا ساعت ۳ کنار سینی بزرگی در حال پاک کردن شملیز بودم. زندگی در میانه جنگ ادامه دارد، فصل بهار است خرید باقالی و نخود سبز و خشککردن سبزیجات همچنان ادامه دارد. نیم ساعت قبل از کلاس وقت شد، یک دور داستانهای این جلسه را مرور کنم. باز هم حرص میخورم چقدر این خارجیها راحت مینویسند.
۱۹:۰۳
تعادل
روز شصتوپنجم جنگ؛ یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵هنوز در برزخ نه جنگ، نه صلح هستیم. ترامپ خوشش میآید ادای دزدهای دریایی را دربیاورد. راست میگویند از کوزه همان برون تراود که در اوست. دارند به شغل قدیمیشان برمیگردند، دزدهای دریایی کت و شلواری شدند. یکشنبهها صبح حلقه اندیشه مطهر میروم برای همخوانی کتاب همرزمان حسین(ع). در فصل هشت برخورد ائمه علیهمالسلام را با علمای درباری را میخوانم.بعد از جلسه میروم سوپری کنار مسجد برای مامان چی بخورم پسرجان چیزی بخرم. بیسکوییت کرمدار هم گرانتر شده هم زیادی شیرین است. دور کیکهای کاکویی هم خط میکشم. به اندازه کافی ورجهوورجه دارد، حوصله فعالیت بیشترش را ندارم آن هم در طبقه دوم.دو سه بسته ویفر و بیسکوییت ساده میخرم. بعد از ناهار زنگ ریاضی پسرجان است. دنبال کشف زاویه مورد سوال و محیط و مساحت نیمدایرههای در هم میرویم.ساعت ۳ جلسه روایت از خیابان بود با تدریس خانم کاشانیپور، مهندس شهرسازی که حالا مامان نویسنده است. خاطرهای از جنگ ۱۲ روزه تعریف کرد. با روشن کردن چراغ آشپزخانه انگار داشت از خیابان از محلهشان که خلوت و تاریک بود، محافظت میکرد. بعد از نماز ظهر و عصر نماز یکشنبههای ماه ذیقعده را میخوانم. دعای آخرش «یا عزیز و یا غفار» را دوست دارم. خدایی که قدرت مطلق شکست ناپذیر اما بخشایشگر و توبه پذیر. دوگانههای بیم و امیدساز مثل ورزش ذهن است، فکر میکنم چطور خدایی را بخوانم که از طرفی قدرتنمایی میکند که شکست ناپذیر مطلق اما مهربان است و آغوش باز میکند برای بنده پشیمان که بیا میبخشمت. زیادی فلسفی شدم برای ایجاد تعادل به کارگروه طنز سر زدم، و نیم ساعتی متنهای طنز در مورد روز معلم را خواندم.از خلاصه نویسی کتاب ابزار و اسرار طنزنویسی، فصل دو تمام شد، فصل سه هنوز باقی مانده است.
https://ble.ir/green_leaf





روز شصتوپنجم جنگ؛ یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵هنوز در برزخ نه جنگ، نه صلح هستیم. ترامپ خوشش میآید ادای دزدهای دریایی را دربیاورد. راست میگویند از کوزه همان برون تراود که در اوست. دارند به شغل قدیمیشان برمیگردند، دزدهای دریایی کت و شلواری شدند. یکشنبهها صبح حلقه اندیشه مطهر میروم برای همخوانی کتاب همرزمان حسین(ع). در فصل هشت برخورد ائمه علیهمالسلام را با علمای درباری را میخوانم.بعد از جلسه میروم سوپری کنار مسجد برای مامان چی بخورم پسرجان چیزی بخرم. بیسکوییت کرمدار هم گرانتر شده هم زیادی شیرین است. دور کیکهای کاکویی هم خط میکشم. به اندازه کافی ورجهوورجه دارد، حوصله فعالیت بیشترش را ندارم آن هم در طبقه دوم.دو سه بسته ویفر و بیسکوییت ساده میخرم. بعد از ناهار زنگ ریاضی پسرجان است. دنبال کشف زاویه مورد سوال و محیط و مساحت نیمدایرههای در هم میرویم.ساعت ۳ جلسه روایت از خیابان بود با تدریس خانم کاشانیپور، مهندس شهرسازی که حالا مامان نویسنده است. خاطرهای از جنگ ۱۲ روزه تعریف کرد. با روشن کردن چراغ آشپزخانه انگار داشت از خیابان از محلهشان که خلوت و تاریک بود، محافظت میکرد. بعد از نماز ظهر و عصر نماز یکشنبههای ماه ذیقعده را میخوانم. دعای آخرش «یا عزیز و یا غفار» را دوست دارم. خدایی که قدرت مطلق شکست ناپذیر اما بخشایشگر و توبه پذیر. دوگانههای بیم و امیدساز مثل ورزش ذهن است، فکر میکنم چطور خدایی را بخوانم که از طرفی قدرتنمایی میکند که شکست ناپذیر مطلق اما مهربان است و آغوش باز میکند برای بنده پشیمان که بیا میبخشمت. زیادی فلسفی شدم برای ایجاد تعادل به کارگروه طنز سر زدم، و نیم ساعتی متنهای طنز در مورد روز معلم را خواندم.از خلاصه نویسی کتاب ابزار و اسرار طنزنویسی، فصل دو تمام شد، فصل سه هنوز باقی مانده است.
۲۰:۱۴
دیدار خورشید
روز شصتوششم جنگ است؛ دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵.برای امروز خاطرهای شیرین دارم. ۷ صبح روز ۱۴ اردیبهشت سال ۱۳۸۷ سر میدان ابوالکلام آزاد بابا پیادهمان کرد. رفتیم سمت ورزشگاه حافظیه. قرار بود میزبان خورشید باشیم. آدمهای زرنگتر از ما از فرودگاه صف استقبال را شروع کرده بودند. با گلهای رز قرمز و صورتی کف خیابان خط گل کشیده بودند. انتهای زیرگذر زند با گلهای محمدی ماشین را گلباران کردند که محافظها جا خوردند و فکر کردند باران میبارد. از هفت صبح منتظر بودم تا حدود یازده. سهم من از دیدار خورشید شاید ۱۰ دقیقه بود. تا جایی که میشد لابهلای جمعیت آرامآرام جلو میرفتم رسیدم وسط زمین چمن. آفتاب روی صورتش افتاده بود. صداهای دیگر را نمیشنیدم، انگار تمام وجودم شده بود چشم. زل زده بودم به جایگاه. استاندار و شهردار و نماینده مجلس را نمیدیدم. ته جایگاه توی سایه بودند اما آقا جلوی جایگاه ایستاده بود. خورشید چهرهاش زیر نور آفتاب نورانیتر شده بود. حالا شصت و شش روز است خورشید وجود آقا از میان ما رفته است. داغ غمش آن قدر سنگین بود که دل بیقرارمان سیام و چهلم نمیشناسد.
راضیه دهبزرگی






روز شصتوششم جنگ است؛ دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵.برای امروز خاطرهای شیرین دارم. ۷ صبح روز ۱۴ اردیبهشت سال ۱۳۸۷ سر میدان ابوالکلام آزاد بابا پیادهمان کرد. رفتیم سمت ورزشگاه حافظیه. قرار بود میزبان خورشید باشیم. آدمهای زرنگتر از ما از فرودگاه صف استقبال را شروع کرده بودند. با گلهای رز قرمز و صورتی کف خیابان خط گل کشیده بودند. انتهای زیرگذر زند با گلهای محمدی ماشین را گلباران کردند که محافظها جا خوردند و فکر کردند باران میبارد. از هفت صبح منتظر بودم تا حدود یازده. سهم من از دیدار خورشید شاید ۱۰ دقیقه بود. تا جایی که میشد لابهلای جمعیت آرامآرام جلو میرفتم رسیدم وسط زمین چمن. آفتاب روی صورتش افتاده بود. صداهای دیگر را نمیشنیدم، انگار تمام وجودم شده بود چشم. زل زده بودم به جایگاه. استاندار و شهردار و نماینده مجلس را نمیدیدم. ته جایگاه توی سایه بودند اما آقا جلوی جایگاه ایستاده بود. خورشید چهرهاش زیر نور آفتاب نورانیتر شده بود. حالا شصت و شش روز است خورشید وجود آقا از میان ما رفته است. داغ غمش آن قدر سنگین بود که دل بیقرارمان سیام و چهلم نمیشناسد.
۲۰:۱۳
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
خانم معلم
روز شصتوهفتم جنگ است؛ سهشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
بعد از صبحانه رفتم سراغ طراحی پوستر ثبت نام مدرسه. کوله پشتی صورتی و بادبادک و چهارتا مداد رنگی گذاشتهام دو طرف کادر که متنها و لوگوی مدرسه وسط بیفتد. ساعت ۱۰ قرار بود بروم مسجد برای حلقه سرگروهها. در سال جدید هنوز جلسهای برای هماندیشی برگزار نشده بود. در مورد لزوم استفاده از سخنرانیها و کتابهای رهبر شهید و ترویج اندیشههای ایشان صحبت کردیم. کتابهای طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن و همرزمان حسین(ع) را برایشان معرفی کردم. پیشنهاد دادم از مطالب بیانیه گام دوم هم در حلقهها استفاده کنیم، که مثل نقشه راه انقلاب برای چهل سال دوم است. سر راه برگشت به خانه، دیدم در پارک محلهای معلم کلاس اول دبستان روبروی مسجد، با بچهها ریاضی و فارسی تمرین میکرد. انگار معلم که باشی فرق نمیکند کلاس درست در مدرسه باشد یا پارک سر خیابان یا شبستان مسجد. مهم این است که انجام وظیفه کنی. دلم می خواست جلوتر بروم سوژه خوبی برای روایت بود، اما نشد.
https://ble.ir/green_leaf
روز شصتوهفتم جنگ است؛ سهشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
بعد از صبحانه رفتم سراغ طراحی پوستر ثبت نام مدرسه. کوله پشتی صورتی و بادبادک و چهارتا مداد رنگی گذاشتهام دو طرف کادر که متنها و لوگوی مدرسه وسط بیفتد. ساعت ۱۰ قرار بود بروم مسجد برای حلقه سرگروهها. در سال جدید هنوز جلسهای برای هماندیشی برگزار نشده بود. در مورد لزوم استفاده از سخنرانیها و کتابهای رهبر شهید و ترویج اندیشههای ایشان صحبت کردیم. کتابهای طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن و همرزمان حسین(ع) را برایشان معرفی کردم. پیشنهاد دادم از مطالب بیانیه گام دوم هم در حلقهها استفاده کنیم، که مثل نقشه راه انقلاب برای چهل سال دوم است. سر راه برگشت به خانه، دیدم در پارک محلهای معلم کلاس اول دبستان روبروی مسجد، با بچهها ریاضی و فارسی تمرین میکرد. انگار معلم که باشی فرق نمیکند کلاس درست در مدرسه باشد یا پارک سر خیابان یا شبستان مسجد. مهم این است که انجام وظیفه کنی. دلم می خواست جلوتر بروم سوژه خوبی برای روایت بود، اما نشد.
۲۰:۲۸
سوپر تلفنی دریایی
روز شصتوهشتم جنگ؛ چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵داستان کوتاهی که در مورد مدرسه میناب نوشته بودم، امروز فرستادم برای نقد. دوستانی که نقد کردند بعضی لطف داشتند، بعضی هم با غلتک از روی داستان و نویسنده رد شدند. اول با «بسم الله» و «یا خدا الان چی میشه؟» گروه را باز کردم. طاقت شنیدن هر چیزی را داشتم. در نهایت میگفتند داستان ضعیف است، کلیشه شده یا ارکان داستانی در نیامده است. اما فکر نمیکردم یک روز استاد ارسنجانی از داستانم تعریف کند. ذوقزده شدم. خدا را شکر این دفعه داستانم از زبان کودک خوب درآمده بود. البته که مدیون همان دعای بعد از نماز صبح روز شنبه هستم. پیش از ظهر رفتیم بانک. پسرجان با لبولوچه آویزان برگشت خانه. کم مانده بود گریه کند. نق میزند: «چقدر ما بچهها بدبختیم. آخه چرا برای همه چی باید تا ۱۸ سالگی صبر کنیم»ناراحت است که چرا نمیشود کارت بانکی به اسم خودش صادر شود یا حساب بلند مدت برایش باز کنند. گاهی فکر میکنم مگر فاصله زمانی من و او چقدر است؟ زمانی که به سن او بودم، شاید حداکثر خواستهام رفتن به کتابخانه یا خریدن کیف و کتاب و لوازم تحریر فانتزی بود. البته که آن زمان هنوز کارت بانکی و همراه بانک هم نبود. بگذریم. مقرری روز پنجم خسی در میقات را خواندهام. رسیدم به همان جمله طلایی.«سپیده دمید و دیدم که تنها خسی است و به میقات آمده است و نه کسی و به میعاد. دیدم که وقت ابدیت است، یعنی اقیانوس زمان و میقات در هر لحظهای و هرجا و تنها با خویش.»باید به احترام جناب جلال بایستم. زیبا بود و خواندنی. معلوم است خیلی اهل فکر بوده و الخ.نمایش بازیهای ترامپ هنوز هم ادامه دارد. دیروز که ادعا داشتند راه جدیدی کشف کردند و تنگه هرمز باز خواهد شد. نیمه شب حدود ساعت یک، پهپاد MQ9 شان که برای شناسایی آمده بود ساقط شد. روبیو هم مصاحبه کرده که ای داد ای بیداد کجاست سازمان ملل که ملوان کشتیهای معطل شده در خلیج فارس از کرسنگی و تشنگی دارند میمیرند و مثلا ژست انسان دوستانه گرفت. از آنجا که ما ایرانیها مهربان و مهماننوازیم، اگر من جنوب بودم سوپر تلفنی دریایی راه میانداختم که ملوانان هر کشتی چیزی لازم داشتند سفارش بدهند با قایقهای تندرو برایشان ارسال شود. شب در اخبار ساعت هشت یک نمونهاش را دیدم. مردی حدود پنجاه ساله، دور چشمش شیارهایی افتاده بود با صورت آفتاب سوخته. سوار بر یک قایق نزدیک قایقهای خارجی میرفت و سفارش میگرفت یا تحویل میداد. نمیدانم چرا یاد کتاب اسلام و مقتضیات زمان شهید مطهری میافتم. شاید برای اینکه نیاز به خوراک و پوشاک همگانی است، نیاز به آرامش و امنیت همه مکانی و همه زمانی است. عزت و ذلت، ترس یا شجاعت در وجود همه آدمها هست، مهم اینکه چطور نشانش بدهی. رهبر عزیز گفته بودند تنگه هرمز با مدیریت جدید اداره خواهد شد، خبر جالب معرفی آدرس ایمیل بود که نیروی دریایی سپاه شرایط عبور از تنگه را اعلام خواهد کرد.نمیدانم تا یک ماه آینده چه میشود؟ دو سه طرح نصفه کاره دارم و یک پروژه ناتمام. کاش تا قبل از دور جدید کارگاههای آموزشی مبنا، کارهای نیمهکارهام به سامان برسد.
https://ble.ir/green_leaf





روز شصتوهشتم جنگ؛ چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵داستان کوتاهی که در مورد مدرسه میناب نوشته بودم، امروز فرستادم برای نقد. دوستانی که نقد کردند بعضی لطف داشتند، بعضی هم با غلتک از روی داستان و نویسنده رد شدند. اول با «بسم الله» و «یا خدا الان چی میشه؟» گروه را باز کردم. طاقت شنیدن هر چیزی را داشتم. در نهایت میگفتند داستان ضعیف است، کلیشه شده یا ارکان داستانی در نیامده است. اما فکر نمیکردم یک روز استاد ارسنجانی از داستانم تعریف کند. ذوقزده شدم. خدا را شکر این دفعه داستانم از زبان کودک خوب درآمده بود. البته که مدیون همان دعای بعد از نماز صبح روز شنبه هستم. پیش از ظهر رفتیم بانک. پسرجان با لبولوچه آویزان برگشت خانه. کم مانده بود گریه کند. نق میزند: «چقدر ما بچهها بدبختیم. آخه چرا برای همه چی باید تا ۱۸ سالگی صبر کنیم»ناراحت است که چرا نمیشود کارت بانکی به اسم خودش صادر شود یا حساب بلند مدت برایش باز کنند. گاهی فکر میکنم مگر فاصله زمانی من و او چقدر است؟ زمانی که به سن او بودم، شاید حداکثر خواستهام رفتن به کتابخانه یا خریدن کیف و کتاب و لوازم تحریر فانتزی بود. البته که آن زمان هنوز کارت بانکی و همراه بانک هم نبود. بگذریم. مقرری روز پنجم خسی در میقات را خواندهام. رسیدم به همان جمله طلایی.«سپیده دمید و دیدم که تنها خسی است و به میقات آمده است و نه کسی و به میعاد. دیدم که وقت ابدیت است، یعنی اقیانوس زمان و میقات در هر لحظهای و هرجا و تنها با خویش.»باید به احترام جناب جلال بایستم. زیبا بود و خواندنی. معلوم است خیلی اهل فکر بوده و الخ.نمایش بازیهای ترامپ هنوز هم ادامه دارد. دیروز که ادعا داشتند راه جدیدی کشف کردند و تنگه هرمز باز خواهد شد. نیمه شب حدود ساعت یک، پهپاد MQ9 شان که برای شناسایی آمده بود ساقط شد. روبیو هم مصاحبه کرده که ای داد ای بیداد کجاست سازمان ملل که ملوان کشتیهای معطل شده در خلیج فارس از کرسنگی و تشنگی دارند میمیرند و مثلا ژست انسان دوستانه گرفت. از آنجا که ما ایرانیها مهربان و مهماننوازیم، اگر من جنوب بودم سوپر تلفنی دریایی راه میانداختم که ملوانان هر کشتی چیزی لازم داشتند سفارش بدهند با قایقهای تندرو برایشان ارسال شود. شب در اخبار ساعت هشت یک نمونهاش را دیدم. مردی حدود پنجاه ساله، دور چشمش شیارهایی افتاده بود با صورت آفتاب سوخته. سوار بر یک قایق نزدیک قایقهای خارجی میرفت و سفارش میگرفت یا تحویل میداد. نمیدانم چرا یاد کتاب اسلام و مقتضیات زمان شهید مطهری میافتم. شاید برای اینکه نیاز به خوراک و پوشاک همگانی است، نیاز به آرامش و امنیت همه مکانی و همه زمانی است. عزت و ذلت، ترس یا شجاعت در وجود همه آدمها هست، مهم اینکه چطور نشانش بدهی. رهبر عزیز گفته بودند تنگه هرمز با مدیریت جدید اداره خواهد شد، خبر جالب معرفی آدرس ایمیل بود که نیروی دریایی سپاه شرایط عبور از تنگه را اعلام خواهد کرد.نمیدانم تا یک ماه آینده چه میشود؟ دو سه طرح نصفه کاره دارم و یک پروژه ناتمام. کاش تا قبل از دور جدید کارگاههای آموزشی مبنا، کارهای نیمهکارهام به سامان برسد.
۱۹:۲۹
نفت شیرین
روز شصتونهم جنگ است؛ ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵.نمایش آمریکاییها تمام شد و کشتیهای سرگردان در خلیج فارس، فریب نقشه هالیوودی ترامپ را نخوردند. خبری در یک خبرگزاری خواندم در مورد کیفیت نفت ایران و آمریکا و روسیه و ونزوئلا. از نظر کیفیت و پالایش راحتتر و سود بیشتر ابتدا نفت آمریکا و بعد ایران را معرفی کرده بود که سبکتر هستند و نفت شیرین اند. نفت ونزوئلا از همه سنگینتر و قیرمانند و به اصطلاح نفت ترش است. همین نکته جایگزین کردن نوع نفت در پالایشگاههای دنیا را سخت میکند. مثلا کشوری که از ایران یا بقیه کشورهای حاشیه خلیج فارس که نفت شیرین و سبک دارند، نفت میخرد، برایش صرف نمیکند نفت روسیه یا ونزوئلا را جایگزین کند، که هم پالایش سختتر وطولانیتری دارد و هم سود کمتر. انگار مینیمال نویسی قلم جلال به من سرایت کرده، بیخیال. خیلی کار دارم. رفتم سراغ جزوههایی که در مورد فرم و تکنیک داستانهای روز دنیا نوشتهام. دوباره مرور میکنم داستانهای شخصیتمحور، موقعیتمحور یا حادثه محور. افرادی که برای کمپ مدام به میناب رفته بودند، حالا در راه بازگشت به خانهاند. قسمت نشد بروم و البته هرطور حساب کردم امکانپذیر هم نبود. امیدوارم روزی بتوانم از این غم بزرگ و البته جنایت وحشتناک بنویسم. به قول استاد قیصری برای هر داستانی بررسی کنید تبار این داستان چیست؟ نویسندگان روز دنیا در این مورد چطور داستان نوشتهاند؟ بین قفسه کتابها میگردم و نقشههایت را بسوزان را پیدا میکنم. داستان اول را میخوانم؛ آن چیز در جنگل. داستان در مورد دو دختربچه است که به خاطر جنگ از شهر خودشان میروند به کلبهای کنار جنگل و در قطار باهم دوست میشوند. هنوز به آخر داستان نرسیدهام. امیدوارم نکتههای خوبی داشته باشد. آخر متن بودم که خبر فوری را دیدم. جنگندههای مثلا اماراتی احتمالا آمریکایی،به اسکله بهمن در قشم و مناطقی در بندرعباس حمله کردند. انگار اماراتیها دلشان خانهتکانی و شخمزدن برای کشت بهاره میخواهد. مجبورمان میکنند دوباره پرچم بگردانیم و در خیابان بخوانیم:«بزن که خوب میزنی»
راضیه دهبزرگی





روز شصتونهم جنگ است؛ ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵.نمایش آمریکاییها تمام شد و کشتیهای سرگردان در خلیج فارس، فریب نقشه هالیوودی ترامپ را نخوردند. خبری در یک خبرگزاری خواندم در مورد کیفیت نفت ایران و آمریکا و روسیه و ونزوئلا. از نظر کیفیت و پالایش راحتتر و سود بیشتر ابتدا نفت آمریکا و بعد ایران را معرفی کرده بود که سبکتر هستند و نفت شیرین اند. نفت ونزوئلا از همه سنگینتر و قیرمانند و به اصطلاح نفت ترش است. همین نکته جایگزین کردن نوع نفت در پالایشگاههای دنیا را سخت میکند. مثلا کشوری که از ایران یا بقیه کشورهای حاشیه خلیج فارس که نفت شیرین و سبک دارند، نفت میخرد، برایش صرف نمیکند نفت روسیه یا ونزوئلا را جایگزین کند، که هم پالایش سختتر وطولانیتری دارد و هم سود کمتر. انگار مینیمال نویسی قلم جلال به من سرایت کرده، بیخیال. خیلی کار دارم. رفتم سراغ جزوههایی که در مورد فرم و تکنیک داستانهای روز دنیا نوشتهام. دوباره مرور میکنم داستانهای شخصیتمحور، موقعیتمحور یا حادثه محور. افرادی که برای کمپ مدام به میناب رفته بودند، حالا در راه بازگشت به خانهاند. قسمت نشد بروم و البته هرطور حساب کردم امکانپذیر هم نبود. امیدوارم روزی بتوانم از این غم بزرگ و البته جنایت وحشتناک بنویسم. به قول استاد قیصری برای هر داستانی بررسی کنید تبار این داستان چیست؟ نویسندگان روز دنیا در این مورد چطور داستان نوشتهاند؟ بین قفسه کتابها میگردم و نقشههایت را بسوزان را پیدا میکنم. داستان اول را میخوانم؛ آن چیز در جنگل. داستان در مورد دو دختربچه است که به خاطر جنگ از شهر خودشان میروند به کلبهای کنار جنگل و در قطار باهم دوست میشوند. هنوز به آخر داستان نرسیدهام. امیدوارم نکتههای خوبی داشته باشد. آخر متن بودم که خبر فوری را دیدم. جنگندههای مثلا اماراتی احتمالا آمریکایی،به اسکله بهمن در قشم و مناطقی در بندرعباس حمله کردند. انگار اماراتیها دلشان خانهتکانی و شخمزدن برای کشت بهاره میخواهد. مجبورمان میکنند دوباره پرچم بگردانیم و در خیابان بخوانیم:«بزن که خوب میزنی»
۱۹:۰۱
قلم جلال
روز هفتادم جنگ است؛ جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵.دیشب آخرین لحظاتی که داشتم روزنگار را میفرستادم، درگیری در تنگه هرمز بین نیروهای ایرانی و ناوشکنهای آمریکایی شروع شد. عصر به یک نفتکش ایرانی حمله شده بود. بعد از پرواز جنگندهها و چند اصابت به نقاطی در میناب و قشم و بندرعباس، دلاوران ایرانی هم با پهپاد و موشک کروز وبالستیک درس خوبی به متجاوز دادند. دلم برای ترامپ بیچاره میسوزد. پیشبینیهایش در مورد مردم ایران غلط از آب درآمد. فکر کرده بود، مردم ایران هم مثل بعضی عربهای حاشیه خلیج فارس اند که با کوچکترین تهدیدی قالب تهی میکنند. این روزها قدرت ایران در کنترل تنگه هرمز باید تثبیت شود. امروز صبح روی طرحی که برای مدام حسین(ع) نوشتم فکر کردم. راستش نقش امامرضایش پررنگتر بود تا امام حسین(ع). البته که طرح خوبی بود و من هم دارم داستانهای کودکانه و تو در تو را تمرین میکنم و جای خوشحالی هست که به خشکی قلم مبتلا نشدم و به خودم امیدوار شدم و الخ. این هم از همنشینی با قلم جناب جلال است در خسی در میقات. ابتدا نمیدانستم چرا مرحوم در استفاده از افعال صرفهجویی میکند، با پیشروی در مطالعه متوجه شدم شاید علت کمبود وقت بوده، شاید هم کلافگی از شلوغی و گرما و یا همان عادت مینیمال نویسی. پرچم ایرانی را که دستهاش شکسته بود، چروک شده، اتویش کردم. بابا چوب دیگری برایش پیدا کرد. برای ناهار دمپخت عدس و هویج درست کردم. حوصله سالاد نداشتم، پیشنهاد دادم با ماست میخورید یا ترشی؟ که خدا را شکر گفتند ماست و دغدغه دو سه روز شیر نخوردن و کمبود کلسیم پسرجان هم حل شد. برای آشنایی با نسبت من و امام حسین(ع) روایتهای مجموعه رستخیز را میخوانم. روایت عبدیپور شیرین بود و کمی عجیب. از روایت حبیبه جعفریان خوشم نیامد. خودم دو سه صفحه نوشتم اما فکر میکنم بیشتر خاطره شده آن هم پر سوز و گداز. خاطرات تلخ سال ۶۵ برایش زنده میشد، شبیه یک دوربین فیلمبرداری که جوانی با لباس سبز و اورکت کرهای، میکروفون به دست بالای تویوتای خاکی ایستاده و میخواند: «گلی گم کردهام میجویم او را، به هر گل میرسم میبویم او را... » یاد تشییع جنازه میافتم. همین حالا هم یادآوریاش اشکم را در میآورد. بیخیال زندگی ادامه دارد. دختر کوچک تنهای سال ۶۵ که از غصه دوری از بابا مریض شد، حالا خودش مادر است، هر روز زنگ میزنم که صدایش را بشنوم اما هنوز غبطه میخورم به همه روزهای کودکیام که بابا یا نبود یا فقط بابای من نبود.... اینم الخ.
راضیه دهبزرگی






روز هفتادم جنگ است؛ جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵.دیشب آخرین لحظاتی که داشتم روزنگار را میفرستادم، درگیری در تنگه هرمز بین نیروهای ایرانی و ناوشکنهای آمریکایی شروع شد. عصر به یک نفتکش ایرانی حمله شده بود. بعد از پرواز جنگندهها و چند اصابت به نقاطی در میناب و قشم و بندرعباس، دلاوران ایرانی هم با پهپاد و موشک کروز وبالستیک درس خوبی به متجاوز دادند. دلم برای ترامپ بیچاره میسوزد. پیشبینیهایش در مورد مردم ایران غلط از آب درآمد. فکر کرده بود، مردم ایران هم مثل بعضی عربهای حاشیه خلیج فارس اند که با کوچکترین تهدیدی قالب تهی میکنند. این روزها قدرت ایران در کنترل تنگه هرمز باید تثبیت شود. امروز صبح روی طرحی که برای مدام حسین(ع) نوشتم فکر کردم. راستش نقش امامرضایش پررنگتر بود تا امام حسین(ع). البته که طرح خوبی بود و من هم دارم داستانهای کودکانه و تو در تو را تمرین میکنم و جای خوشحالی هست که به خشکی قلم مبتلا نشدم و به خودم امیدوار شدم و الخ. این هم از همنشینی با قلم جناب جلال است در خسی در میقات. ابتدا نمیدانستم چرا مرحوم در استفاده از افعال صرفهجویی میکند، با پیشروی در مطالعه متوجه شدم شاید علت کمبود وقت بوده، شاید هم کلافگی از شلوغی و گرما و یا همان عادت مینیمال نویسی. پرچم ایرانی را که دستهاش شکسته بود، چروک شده، اتویش کردم. بابا چوب دیگری برایش پیدا کرد. برای ناهار دمپخت عدس و هویج درست کردم. حوصله سالاد نداشتم، پیشنهاد دادم با ماست میخورید یا ترشی؟ که خدا را شکر گفتند ماست و دغدغه دو سه روز شیر نخوردن و کمبود کلسیم پسرجان هم حل شد. برای آشنایی با نسبت من و امام حسین(ع) روایتهای مجموعه رستخیز را میخوانم. روایت عبدیپور شیرین بود و کمی عجیب. از روایت حبیبه جعفریان خوشم نیامد. خودم دو سه صفحه نوشتم اما فکر میکنم بیشتر خاطره شده آن هم پر سوز و گداز. خاطرات تلخ سال ۶۵ برایش زنده میشد، شبیه یک دوربین فیلمبرداری که جوانی با لباس سبز و اورکت کرهای، میکروفون به دست بالای تویوتای خاکی ایستاده و میخواند: «گلی گم کردهام میجویم او را، به هر گل میرسم میبویم او را... » یاد تشییع جنازه میافتم. همین حالا هم یادآوریاش اشکم را در میآورد. بیخیال زندگی ادامه دارد. دختر کوچک تنهای سال ۶۵ که از غصه دوری از بابا مریض شد، حالا خودش مادر است، هر روز زنگ میزنم که صدایش را بشنوم اما هنوز غبطه میخورم به همه روزهای کودکیام که بابا یا نبود یا فقط بابای من نبود.... اینم الخ.
۱۸:۳۹