محبوبم
کاش به ما یاد میدادند
به جای چسبکاری شیشهیخانههای مان
نام تو را روی آنها حک کنیم
تا قلبهایمان باور کند
زورِ نام تو از تمام انفجار ها بیشتر است!
درست مثل همین تصویر که
تمام مغازه اسیب دیده اما
درب شیشه ای و آیهی سر در آن
سالم است!
باباسیدمهدی
به راستی
مگر نه اینکه زمین به یمن وجود تو پابرجاست
پس
چرا
کسی
نام تو را
بر سر در خانهاش حک نمیکند! (:
ما
جنگ زده نه
بلکه
راه گم کرده ایم
همین !
#تنها_تویی_راه_نجات (:
" />
#ف_عبدی @HamSayeh_Com
کاش به ما یاد میدادند
به جای چسبکاری شیشهیخانههای مان
نام تو را روی آنها حک کنیم
تا قلبهایمان باور کند
زورِ نام تو از تمام انفجار ها بیشتر است!
درست مثل همین تصویر که
تمام مغازه اسیب دیده اما
درب شیشه ای و آیهی سر در آن
سالم است!
باباسیدمهدی
به راستی
مگر نه اینکه زمین به یمن وجود تو پابرجاست
پس
چرا
کسی
نام تو را
بر سر در خانهاش حک نمیکند! (:
ما
جنگ زده نه
بلکه
راه گم کرده ایم
همین !
#تنها_تویی_راه_نجات (:
۱۷:۴۵
همه ما در زندگی لحظات مختلفی را تجربه می کنیم:
شادی
خنده
ناامیدی
درد
انزجار
عشق
غم
بعضی وقت ها اما همه لحظه نمی دانم است.
لحظه ناتوانی ؛
لحظه ای که پی می بریم دستانمان خالی خالی خالی است ...
لحظه ای که آنقدر درد ها و غم ها و فشار های دنیا زیاد می شود، که دیگر نمی دانیم به کجا پناه ببریم ....
دیگر آنقدددرررررر خسته ایم که توان و تاب دنبال پناه امن گشتن را نداریم.
آنقدر سردرگم که فکر می کنیم هر راهی را انتخاب کنیم آخرش بیراهه است....
و قلب هایمان را در احاطه ی تاریکی و ناامیدی می یابیم:
قلب های فشرده
قلب های خسته
قلب های مرده
اما.....
نه!
نه!
نه!
مگر ما بابای مهربان نداریم
بابایی که قلب های مان را زنده می کند
بابایی که محی القلوب است
بابایی که آغوش گرم و مهربانش برای ما تا همیشه و ابد باز است
بابایی که امید است، پناه است، غوث است.
نه طردمان می کند
نه مارا از خودش می راند
ما تنهایش گذاشتیم
اما او، نه!
او دوستمان دارد
بیشتر از خودمان!
بابای مهربانم
در این نمی دانم های زندگی
تنها تو را داریم
فقط این را میدانیم...
#بابایماهمن
#امامعصرعلیهالسلام @HamSayeh_Com
شادی
خنده
ناامیدی
درد
انزجار
عشق
غم
بعضی وقت ها اما همه لحظه نمی دانم است.
لحظه ناتوانی ؛
لحظه ای که پی می بریم دستانمان خالی خالی خالی است ...
لحظه ای که آنقدر درد ها و غم ها و فشار های دنیا زیاد می شود، که دیگر نمی دانیم به کجا پناه ببریم ....
دیگر آنقدددرررررر خسته ایم که توان و تاب دنبال پناه امن گشتن را نداریم.
آنقدر سردرگم که فکر می کنیم هر راهی را انتخاب کنیم آخرش بیراهه است....
و قلب هایمان را در احاطه ی تاریکی و ناامیدی می یابیم:
قلب های فشرده
قلب های خسته
قلب های مرده
اما.....
نه!
نه!
نه!
مگر ما بابای مهربان نداریم
بابایی که قلب های مان را زنده می کند
بابایی که محی القلوب است
بابایی که آغوش گرم و مهربانش برای ما تا همیشه و ابد باز است
بابایی که امید است، پناه است، غوث است.
نه طردمان می کند
نه مارا از خودش می راند
ما تنهایش گذاشتیم
اما او، نه!
او دوستمان دارد
بیشتر از خودمان!
بابای مهربانم
در این نمی دانم های زندگی
تنها تو را داریم
فقط این را میدانیم...
#بابایماهمن
۹:۰۷
بازارسال شده از "همسایه"
فرج است راهِ نجاتِ ما...
فرج است راهِ نجاتِ ما...
فرج است راهِ نجاتِ ما...
پ.ن: از هرآنچه بهغیر تو خستهایم! بابای مهربونم(:@HamSayeh_Com
فرج است راهِ نجاتِ ما...
فرج است راهِ نجاتِ ما...
پ.ن: از هرآنچه بهغیر تو خستهایم! بابای مهربونم(:@HamSayeh_Com
۱۴:۱۷
VID_20260304_224813-mc.mp3
۰۲:۱۲-۳.۳۴ مگابایت
فرج است راهِ نجاتِ ما...
فرج است راهِ نجاتِ ما...
فرج است راهِ نجاتِ ما...
پ.ن: از هرآنچه بهغیر تو خستهایم! بابای مهربونم(:
#صدای_همسایه @HamSayeh_Com
فرج است راهِ نجاتِ ما...
فرج است راهِ نجاتِ ما...
پ.ن: از هرآنچه بهغیر تو خستهایم! بابای مهربونم(:
#صدای_همسایه @HamSayeh_Com
۱۴:۱۸
هر کاری میکردم،هیچ چیز حالم را خوب نمیکرد، گفتم نامه ات را بخوانم شاید کمی دلم آرام بگیرد؛ هر چه گشتم پیدایش نکردم، اصلا جایی نگذاشته بودم که حالا توقع پیدا شدن آن را داشته باشم! من که دفتر خاطرات نوجوانی ام را که دوستان، همکلاسیها و معلمهایم برایم چند خطی به یادگار نوشته بودن را شبیه یک سند شش دانگ ملکی، خوب نگه داشته بودم، پس چه شده که نامهی تو را ندارم!...
گفتم بیخیال صداهای بلند درون ذهنم و رفتم سراغ مرورگرها؛ اما به دلیل کندی اینترنت فقط تیتر نامههایت بالا آمد
با کلیک روی ذره بین، انگار نوشتههای پسِ ذهنم را میتوانستم به وضوح ببینم. آخرین حرفی که از تو در خاطرم مانده بود، پر رنگتر از همه بود . . .
اینکه تو از احوال مان خبر داری و برایمان دعا میکنی . . .*
به اینجا که رسیدم، بغضِ تمام حرفهای مانده در گلویم به یکباره ترکید، شبیه بارانی تند وسط یک روز آفتابی، چیزی جز واژه واژه اشک برای گفتن نداشتم.حرفهایم، شبیه تکه قابهای کوچکی از یک پازل بهم ریخته، شبیه برشهایی از سکانسهای پر از وحشتِ تمام حلقه فیلمهای ترسناک، درون ذهنم به تصویر کشیده شد.
بابا جاناین روزها، همه چیز واقعی است، دیگر فیلم، ادا و بازی نیست!
آدم بدها واقعا بد هستندجنس تیرها واقعی ست و آنچه هدف میگیرند مرکز یک سیبل نیست، جان آدمی ست. خونها رنگ نیستند، بوی خون میدهند...
بابا ما وسط یک فیلم واقعا ترسناک هستیمنه ترس از تیر و بمبهانه ترس از مردن
ترس از نفس کشیدن در دنیایی که حتی به ذهنش خطور نمیکند که در پی حلقه مفقودهی آرامش آن بگردد . . .
راه دوری نمیروم، از دنیای درون خودم شروع کنم، تو را بابا صدا میزنم اما سبک زندگی ام این را نشان نمیدهد. من فراموش کردم و حالا حتی یکی از نامه های تو را لابهلای دفتر خاطراتم شبیه یک یادگاری ندارم.
من از خودم میترسم، از این فراموشیهای پر تکرار . . .
میترسمشبیه پیرمردی که آلزایمر گرفته و پشت در مانده، با دستان لرزانش هر کار میکند کلید درون قفل در نمیچرخد، نه اینکه او توانش را نداشته باشد، نه!...او فراموش کرده که خیلی وقت است از این خانه رفته ... میترسم دیر شودآنقدر دیر که مرگ، مرا در آغوش بگیرد، قبل از اینکه تو را درون خودم پیدا کنم!
بابای مهربانمخوب که از احوالمان خبر داری،دعایمان کن که محتاج دعاهای پدرانه شما هستیم.*
" />
#س_ترابی@HamSayeh_Com
گفتم بیخیال صداهای بلند درون ذهنم و رفتم سراغ مرورگرها؛ اما به دلیل کندی اینترنت فقط تیتر نامههایت بالا آمد
با کلیک روی ذره بین، انگار نوشتههای پسِ ذهنم را میتوانستم به وضوح ببینم. آخرین حرفی که از تو در خاطرم مانده بود، پر رنگتر از همه بود . . .
اینکه تو از احوال مان خبر داری و برایمان دعا میکنی . . .*
به اینجا که رسیدم، بغضِ تمام حرفهای مانده در گلویم به یکباره ترکید، شبیه بارانی تند وسط یک روز آفتابی، چیزی جز واژه واژه اشک برای گفتن نداشتم.حرفهایم، شبیه تکه قابهای کوچکی از یک پازل بهم ریخته، شبیه برشهایی از سکانسهای پر از وحشتِ تمام حلقه فیلمهای ترسناک، درون ذهنم به تصویر کشیده شد.
بابا جاناین روزها، همه چیز واقعی است، دیگر فیلم، ادا و بازی نیست!
آدم بدها واقعا بد هستندجنس تیرها واقعی ست و آنچه هدف میگیرند مرکز یک سیبل نیست، جان آدمی ست. خونها رنگ نیستند، بوی خون میدهند...
بابا ما وسط یک فیلم واقعا ترسناک هستیمنه ترس از تیر و بمبهانه ترس از مردن
ترس از نفس کشیدن در دنیایی که حتی به ذهنش خطور نمیکند که در پی حلقه مفقودهی آرامش آن بگردد . . .
راه دوری نمیروم، از دنیای درون خودم شروع کنم، تو را بابا صدا میزنم اما سبک زندگی ام این را نشان نمیدهد. من فراموش کردم و حالا حتی یکی از نامه های تو را لابهلای دفتر خاطراتم شبیه یک یادگاری ندارم.
من از خودم میترسم، از این فراموشیهای پر تکرار . . .
میترسمشبیه پیرمردی که آلزایمر گرفته و پشت در مانده، با دستان لرزانش هر کار میکند کلید درون قفل در نمیچرخد، نه اینکه او توانش را نداشته باشد، نه!...او فراموش کرده که خیلی وقت است از این خانه رفته ... میترسم دیر شودآنقدر دیر که مرگ، مرا در آغوش بگیرد، قبل از اینکه تو را درون خودم پیدا کنم!
بابای مهربانمخوب که از احوالمان خبر داری،دعایمان کن که محتاج دعاهای پدرانه شما هستیم.*
۱۴:۳۱
ای صاحب اختیارِ ما...
ما هر آنچه که
در کاسه داشتیم را باختیم!
همه چیز را...
حال
تو بر ما
خیر بخواه!
خیری از جنسِ خودت!
@HamSayeh_Com
ما هر آنچه که
در کاسه داشتیم را باختیم!
همه چیز را...
حال
تو بر ما
خیر بخواه!
خیری از جنسِ خودت!
۱۷:۰۲
چشم انتظار.mp3
۰۳:۵۱-۸.۹ مگابایت
ای صاحب اختیارِ ما...
ما هر آنچه که
در کاسه داشتیم را باختیم!
همه چیز را...
حال
تو بر ما
خیر بخواه!
خیری از جنسِ خودت!
#صدای_همسایه@HamSayeh_Com
ما هر آنچه که
در کاسه داشتیم را باختیم!
همه چیز را...
حال
تو بر ما
خیر بخواه!
خیری از جنسِ خودت!
#صدای_همسایه@HamSayeh_Com
۱۷:۰۳
بازارسال شده از "همسایه"
لطفا با استفاده از دکمهی پیشنهاد مجله
در هر پست،
یا استوری و فوروارد کردن مطالب،
در امر پاسداشت یاد و نام امام عصر علیهالسلام در این بزنگاهِ تاریخی، سهیم باشید.
| آکادمیمهارتهای همسایه
یا استوری و فوروارد کردن مطالب،
در امر پاسداشت یاد و نام امام عصر علیهالسلام در این بزنگاهِ تاریخی، سهیم باشید.
| آکادمیمهارتهای همسایه
۲۰:۰۸
بازارسال شده از ما بچه شیعه هستیم
یا صاحب الزّمان حتماً تا الان خبردار شدین که دیشب آتش بس کردیم
خدا رو شکر برای حدود دو هفته یا حداقل تا شروع مجدد درگیریها مزاحمتون نمیشیم، ما برمی گردیم به روال عادی زندگیمون، دوباره به بچه ها شعر و آواز گل و بلبل یاد میدیم شما به روال عادی غیبت خودتون برگردین.فعلا تا شروع موشکباران جدیدی یا سیل و زلزلهای یا ... با نماز استغاثه و الهی عظم البلاء و ختمها و چلهها و التجاهای دسته جمعی مزاحم غیبت شما نخواهیم شد.
خدا رو شکر برای حدود دو هفته یا حداقل تا شروع مجدد درگیریها مزاحمتون نمیشیم، ما برمی گردیم به روال عادی زندگیمون، دوباره به بچه ها شعر و آواز گل و بلبل یاد میدیم شما به روال عادی غیبت خودتون برگردین.فعلا تا شروع موشکباران جدیدی یا سیل و زلزلهای یا ... با نماز استغاثه و الهی عظم البلاء و ختمها و چلهها و التجاهای دسته جمعی مزاحم غیبت شما نخواهیم شد.
۲۱:۰۳
سلام!
سلامی از دل سرد روز های بی تو!
روزهایی ک به هر دری میزنیم تا مرهمی برای زخم های عمیقمان یابیم...
دلتنگیم سخت دلتنگ...
اما دلتنگی هایمان آنقدر غیرقابل تحمل شده که
بعضی از ما حتی منکر بودنتان میشویم....
مگر از این دردناکتر هم میشود ؟
منکرِ بودن کسی که اگر نباشد ما هم نخواهیم بود؛
اصلا بودنمان معنایی ندارد...
حتی اگر خودمان را فراموش کردیم نگذار تو را گم کنیم که
بدون شما در این دنیای بیمحابا سخت گرفتار میشوم....
دستانمان را بگیر!
محکم...
محکمتر...
#بابایماهمن
#امامعصرعلیهالسلام
" />
#ز_تفتی@HamSayeh_Com
سلامی از دل سرد روز های بی تو!
روزهایی ک به هر دری میزنیم تا مرهمی برای زخم های عمیقمان یابیم...
دلتنگیم سخت دلتنگ...
اما دلتنگی هایمان آنقدر غیرقابل تحمل شده که
بعضی از ما حتی منکر بودنتان میشویم....
مگر از این دردناکتر هم میشود ؟
منکرِ بودن کسی که اگر نباشد ما هم نخواهیم بود؛
اصلا بودنمان معنایی ندارد...
حتی اگر خودمان را فراموش کردیم نگذار تو را گم کنیم که
بدون شما در این دنیای بیمحابا سخت گرفتار میشوم....
دستانمان را بگیر!
محکم...
محکمتر...
#بابایماهمن
۱۹:۳۴
هیچ کس،
منتظرتر از
مادربزرگِ
کنجِ
آسایشگاه نیست!
پیرزنی که جمعه به جمعه،
سهم میوههایِ طولِ هفتهاش را
درمیآوَرَد از یخچال،
میچینَد توی بشقاب؛
به امید دیدارِ کسانی که شاید
هیچوقت،
به ملاقاتش
نیایَند!
با این حساب،
من
هیچوقت،
تاکید میکنم
هیچوقت،
منتظرت
نبودهام...
" />
#ز_پارسا @HamSayeh_Com
منتظرتر از
مادربزرگِ
کنجِ
آسایشگاه نیست!
پیرزنی که جمعه به جمعه،
سهم میوههایِ طولِ هفتهاش را
درمیآوَرَد از یخچال،
میچینَد توی بشقاب؛
به امید دیدارِ کسانی که شاید
هیچوقت،
به ملاقاتش
نیایَند!
با این حساب،
من
هیچوقت،
تاکید میکنم
هیچوقت،
منتظرت
نبودهام...
۱۵:۲۰
به قول سهراب سپهری:
«شب میشکافد،
لبخند میشکفد،
زمین بیدار میشود.
صبح از سفال آسمان میتراود»
و آن روز دور نیست!
حالا بگذار شب لج کند
و هر چه میخواهد کش بیاید،
بلاخره تو میآیی و نور دورت میگردد؛
آن روز دور نیست...
#أین_صاحبنا@HamSayeh_Com
«شب میشکافد،
لبخند میشکفد،
زمین بیدار میشود.
صبح از سفال آسمان میتراود»
و آن روز دور نیست!
حالا بگذار شب لج کند
و هر چه میخواهد کش بیاید،
بلاخره تو میآیی و نور دورت میگردد؛
آن روز دور نیست...
#أین_صاحبنا@HamSayeh_Com
۲۰:۴۰
بازارسال شده از "همسایه"
همسایهها سلام!
شما بزرگواران هم میتوانید نویسندهی همسایه باشید و یا در دیگر قسمتهای تولید محتوا مشارکت کنید.
همچنین میتوانید محتوای مدنظر خود را از طریق پشتیبانِ همسایهها ارسال کنید
@Hamsayeh_support 
شما بزرگواران هم میتوانید نویسندهی همسایه باشید و یا در دیگر قسمتهای تولید محتوا مشارکت کنید.
همچنین میتوانید محتوای مدنظر خود را از طریق پشتیبانِ همسایهها ارسال کنید
۱۱:۴۴
کاش
عطرِ پیراهنات را باد،
با خودش میآورد...
یعقوبِ نگاهِمان،
یوسفِ کنعانیات را
کم دارد...
" />
#ز_پارسا @HamSayeh_Com
عطرِ پیراهنات را باد،
با خودش میآورد...
یعقوبِ نگاهِمان،
یوسفِ کنعانیات را
کم دارد...
۷:۵۱
گفت:
آدمی را دارید که
وقتی از زندگی خسته شدید،
شما را دوباره به زندگی برگرداند؟
و من از شما برایشان گفتم #ایهاالعزیز ...
@HamSayeh_Com
آدمی را دارید که
وقتی از زندگی خسته شدید،
شما را دوباره به زندگی برگرداند؟
و من از شما برایشان گفتم #ایهاالعزیز ...
۱۶:۵۰
دیوار توبه.pdf
۱۵۷.۳۳ کیلوبایت
آکادمی همسایه به مناسبت سالروزشهادت امام صادق علیهالسلاممنتشر میکند:داستان کوتاه "دیوار توبه"
" />
به قلم خانم نرگس کلاهی
#داستانهمسایه@HamSayeh_Com
#داستانهمسایه@HamSayeh_Com
۱۸:۴۶
🩵بسم الله🩵
اهل نوشتن روزمرگی یا ثبت لحظات مهم هستید ؟از آن دسته آدم ها که دوبار زندگی میکنند...یک بار ، شبیه مابقی افراد ، یک مرتبه هم به وقت مرور خاطرات!
اصلا بسوزد پدر خاطرات جماعت ! عجیب قدرتمندند! گاهی ضربان قلبت را تا هزارررر بالا میبرند... گاهی هم چنان آرام بخش عمل میکنند که تا چند ساعت ، در این دنیا سِیر نمیکنی!
بعضی وقت ها دعوت نامه میفرستند برای لبخند!که سلانه سلانه بیاید و گوشه لبت جلوس کند!
گاهی هم قدم و چشمشان ، شوررر و بد یُمن است ! تا چند کاسه اشک از چشمانت ، به غنیمت نبرند ، آرام نمینشینند!
ولی امان از دسته ی اخر ؛ جججنس این خاطرات ، اصلا متفاوت است ! یک دفعه به خودت می آیی و میبینی از درون قلبت صدای حفاری می آید ! داغ میکنی ! صدای نفسهایت را میشنوی ! دست و پا میزنی ! التمااااس میکنی که بس است ! توان ادامه ندارم ! ولی از بد ماجرا ، این مدل خاطرات ، تا کز کردنت را به چشم نبینند ، قصد رفتن نمیکنند!
مثلا نمونه اش میشود یک مرد ! با سنِ حدود ۶۴ یا ۶۵ سال ! ریش سفید ، آبرو دار و صاحب اهل و عیال ! از شُیوخ به نامِ شهر! کرور کرور و فوج فوج شاگرد پای کلاس درسش ، زانو میزند ! یک شب ، نامرد مردمان شهر ، تصمیم گرفتند ، به فرمایش جدش عمل نکنند! رد بال فرشته را بر در ببینند! ولی برای ورود ، نه اجازه بگیرند نه در بکوبند! از دیوار بالا میروند! حاکم امر کرده بیاوریدش! بدون نعلین ! بدون عمامه ! بدون احترام! حاکم امر کرده ، شما سواره باشید و او پیاده ! طناب ببندید به دستش ! مانند علی ! بیاوریدش ، مانند علی ! بی ادب صدایش بزنید ! همان طور که علی را بی ادب خطاب کردند ! اگر با صورت بر زمین افتاد چه بهتر! مزد دستتان بیشتر میشود ، اگر مجبور شود ، با پای ناتوان و برهنه به دنبال تان بدود !
هیسسس !
باشد ! ساکت میشوم ! دیگر ادامه نمیدهم ! به جایش سری میزنم به خاطرات ذهن این پیرمردِ مهربان ! راستی نامش جعفر است ! لقب و کنیه اش ، صادق و اباعبدالله ! پدر بندگان خداست ! پدر است و اینگونه کشان کشان به دربار میبرَندش؟؟؟ مگر در قرآنی که به ظاهر قبول داشتند ، نفرموده بود "و بالوالدین احسانا" ؟
رهایش کنید ! قول دادم فقققط خاطره بگویم !گمان میکنم ذهن جناب جعفر ، به وقت افتادن ، هزار جاااا رفته !
مثلا کنار یک دختر ! سه ساله است و خوابیده ! از خستگی! آخر میدانید ،محبت های "زجر" خسته کننده است ! عاطفه اش نشانه دارد وَ البته تازیانه ! گاهی ردش می افتد روی صورت ! البته شاید خواب دخترک دلیل دیگری هم داشته باشد ، مثلا میخوابد تا بابا حسینش را مجددا ببیند ! ولی از بد ماجرا ،خواب ندیده ، از روی مرکب می افتد ، میدانید که افتادن با دستان بسته ، با افتادن معمولی فرق دارد !؟
جناب جعفر می افتد و یاد رقیه میکند!جناب جعفر با صووورت می افتد و دلش میرود حوالی فرات ! آنجا که عمو هست ! پناه هست !! عباسِ ام البنین هست! همو که وقتی از عالم و ادم سیر میشوید و دلتان مردن میخواهد، سراسیمه می آید ! باب الحوائج میشود و نجاتتان میدهد!
به اینجای خاطره که میرسم ، گیج میشوم ! مگر دستگیر نا امیدان و زمین گیر ها را ، زمین میزنند ؟! یعنی نمیفهمیدند؛ اگر تیر در چشم باشد و دست در بدن نباشد ، زمین خوردن متفاوت میشود!؟؟
بعد از فرات نوبت میرسد به خاطره ی کسی که ناموس علی ست و همه دارایی اش حسین ! نوامیس امیرالمؤمنین ، آفتاب ندیده اند ! یعنی حتی آفتاب هم افتخار دیدن سایه شان را ندارد! آن وقت تصور کنید ! زینت علی باشد ! چادر بر سر ! دنبال محبوبش بدود به سمت گودال ! او بدود ! شمر بدود ! شمر با خنجر بدود ! خنجری که تیز نیست ! خنجری که آزار میدهد حنجر را ! زینبِ رسول الله میدود و عبا میپیچد به پای مبارکش ! من زنم ! میفهمم که وقتی یک زن می افتد ،آن هم جلوی چشمان حرامیان ، فرق داردد!
آخرین خاطره ی ابو عبدالله ، بوی مادر میدهد!بچه دارید !؟ اگر بله ،میدانید وقتی بار زنی از جنس شیشه باشد ، نباید هول کند ، نباید گریه کند ! نباید پدر از دست بدهد! نباید سرش داد بکشند ! نباید دست به سیاه و سفید بزند ! چه برسد به اینکه دست به آتش ببرد ! مسمار داغ نصیبش شود ! سرفه کند ! یا در را نگه دارد ! با یک زن معمولی هم نباید چنین کنند ! چه برسد فاطمه باشد ! جگر گوشه ی پیغمبر ! فاطمه نباید زمین بخورد ! نباید درب چوبی ...!نهههه نترسید ! ادامه نمیدهم ! طاقت ندارم ! فکر میکنم جناب جعفر هم طاقت نداشت ! شاید وقتی زمین خورد و به این خاطره رسید! چشمانش را از شدت غم رو هم فشار داد ! آه کشید و فرمود وااا اُماه !!!!کاش این اتفاقات افسانه بود و تبدیل به خاطره نمیشد! کاش افتادنی در کار نبود!
راستی ! این ها ، خاطرات صاحب الزمانِ ما هم هست؟
یاعلی !
" />
#ع_کاشانی@HamSayeh_Com
اهل نوشتن روزمرگی یا ثبت لحظات مهم هستید ؟از آن دسته آدم ها که دوبار زندگی میکنند...یک بار ، شبیه مابقی افراد ، یک مرتبه هم به وقت مرور خاطرات!
اصلا بسوزد پدر خاطرات جماعت ! عجیب قدرتمندند! گاهی ضربان قلبت را تا هزارررر بالا میبرند... گاهی هم چنان آرام بخش عمل میکنند که تا چند ساعت ، در این دنیا سِیر نمیکنی!
بعضی وقت ها دعوت نامه میفرستند برای لبخند!که سلانه سلانه بیاید و گوشه لبت جلوس کند!
گاهی هم قدم و چشمشان ، شوررر و بد یُمن است ! تا چند کاسه اشک از چشمانت ، به غنیمت نبرند ، آرام نمینشینند!
ولی امان از دسته ی اخر ؛ جججنس این خاطرات ، اصلا متفاوت است ! یک دفعه به خودت می آیی و میبینی از درون قلبت صدای حفاری می آید ! داغ میکنی ! صدای نفسهایت را میشنوی ! دست و پا میزنی ! التمااااس میکنی که بس است ! توان ادامه ندارم ! ولی از بد ماجرا ، این مدل خاطرات ، تا کز کردنت را به چشم نبینند ، قصد رفتن نمیکنند!
مثلا نمونه اش میشود یک مرد ! با سنِ حدود ۶۴ یا ۶۵ سال ! ریش سفید ، آبرو دار و صاحب اهل و عیال ! از شُیوخ به نامِ شهر! کرور کرور و فوج فوج شاگرد پای کلاس درسش ، زانو میزند ! یک شب ، نامرد مردمان شهر ، تصمیم گرفتند ، به فرمایش جدش عمل نکنند! رد بال فرشته را بر در ببینند! ولی برای ورود ، نه اجازه بگیرند نه در بکوبند! از دیوار بالا میروند! حاکم امر کرده بیاوریدش! بدون نعلین ! بدون عمامه ! بدون احترام! حاکم امر کرده ، شما سواره باشید و او پیاده ! طناب ببندید به دستش ! مانند علی ! بیاوریدش ، مانند علی ! بی ادب صدایش بزنید ! همان طور که علی را بی ادب خطاب کردند ! اگر با صورت بر زمین افتاد چه بهتر! مزد دستتان بیشتر میشود ، اگر مجبور شود ، با پای ناتوان و برهنه به دنبال تان بدود !
هیسسس !
باشد ! ساکت میشوم ! دیگر ادامه نمیدهم ! به جایش سری میزنم به خاطرات ذهن این پیرمردِ مهربان ! راستی نامش جعفر است ! لقب و کنیه اش ، صادق و اباعبدالله ! پدر بندگان خداست ! پدر است و اینگونه کشان کشان به دربار میبرَندش؟؟؟ مگر در قرآنی که به ظاهر قبول داشتند ، نفرموده بود "و بالوالدین احسانا" ؟
رهایش کنید ! قول دادم فقققط خاطره بگویم !گمان میکنم ذهن جناب جعفر ، به وقت افتادن ، هزار جاااا رفته !
مثلا کنار یک دختر ! سه ساله است و خوابیده ! از خستگی! آخر میدانید ،محبت های "زجر" خسته کننده است ! عاطفه اش نشانه دارد وَ البته تازیانه ! گاهی ردش می افتد روی صورت ! البته شاید خواب دخترک دلیل دیگری هم داشته باشد ، مثلا میخوابد تا بابا حسینش را مجددا ببیند ! ولی از بد ماجرا ،خواب ندیده ، از روی مرکب می افتد ، میدانید که افتادن با دستان بسته ، با افتادن معمولی فرق دارد !؟
جناب جعفر می افتد و یاد رقیه میکند!جناب جعفر با صووورت می افتد و دلش میرود حوالی فرات ! آنجا که عمو هست ! پناه هست !! عباسِ ام البنین هست! همو که وقتی از عالم و ادم سیر میشوید و دلتان مردن میخواهد، سراسیمه می آید ! باب الحوائج میشود و نجاتتان میدهد!
به اینجای خاطره که میرسم ، گیج میشوم ! مگر دستگیر نا امیدان و زمین گیر ها را ، زمین میزنند ؟! یعنی نمیفهمیدند؛ اگر تیر در چشم باشد و دست در بدن نباشد ، زمین خوردن متفاوت میشود!؟؟
بعد از فرات نوبت میرسد به خاطره ی کسی که ناموس علی ست و همه دارایی اش حسین ! نوامیس امیرالمؤمنین ، آفتاب ندیده اند ! یعنی حتی آفتاب هم افتخار دیدن سایه شان را ندارد! آن وقت تصور کنید ! زینت علی باشد ! چادر بر سر ! دنبال محبوبش بدود به سمت گودال ! او بدود ! شمر بدود ! شمر با خنجر بدود ! خنجری که تیز نیست ! خنجری که آزار میدهد حنجر را ! زینبِ رسول الله میدود و عبا میپیچد به پای مبارکش ! من زنم ! میفهمم که وقتی یک زن می افتد ،آن هم جلوی چشمان حرامیان ، فرق داردد!
آخرین خاطره ی ابو عبدالله ، بوی مادر میدهد!بچه دارید !؟ اگر بله ،میدانید وقتی بار زنی از جنس شیشه باشد ، نباید هول کند ، نباید گریه کند ! نباید پدر از دست بدهد! نباید سرش داد بکشند ! نباید دست به سیاه و سفید بزند ! چه برسد به اینکه دست به آتش ببرد ! مسمار داغ نصیبش شود ! سرفه کند ! یا در را نگه دارد ! با یک زن معمولی هم نباید چنین کنند ! چه برسد فاطمه باشد ! جگر گوشه ی پیغمبر ! فاطمه نباید زمین بخورد ! نباید درب چوبی ...!نهههه نترسید ! ادامه نمیدهم ! طاقت ندارم ! فکر میکنم جناب جعفر هم طاقت نداشت ! شاید وقتی زمین خورد و به این خاطره رسید! چشمانش را از شدت غم رو هم فشار داد ! آه کشید و فرمود وااا اُماه !!!!کاش این اتفاقات افسانه بود و تبدیل به خاطره نمیشد! کاش افتادنی در کار نبود!
راستی ! این ها ، خاطرات صاحب الزمانِ ما هم هست؟
یاعلی !
۱۱:۳۹
تو فقط یه کاری کن من مورد توجهت باشم...
گفته بودم چو بیایی، غم دل باتو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی!
#امامعصرعلیهالسلام @HamSayeh_Com
گفته بودم چو بیایی، غم دل باتو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی!
#امامعصرعلیهالسلام @HamSayeh_Com
۱۷:۳۱
ای طناب وصل ما تا فهم حق
این تو و این ما و جان بیرمق
گرچه ما آلودهی نفس و رَهیم
زنده با مهر توییم بعد از شفق
پ.ن:اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ حِینَ تُصْبِحُ وَ تُمْسِيسلام بر تو زمانی كه صبح و شام میكنی!
#امامعصرعلیهالسلام
" />
#ز_مجتهد@HamSayeh_Com
این تو و این ما و جان بیرمق
گرچه ما آلودهی نفس و رَهیم
زنده با مهر توییم بعد از شفق
پ.ن:اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ حِینَ تُصْبِحُ وَ تُمْسِيسلام بر تو زمانی كه صبح و شام میكنی!
#امامعصرعلیهالسلام
۲:۳۰
باید از رویِ بامِ شب
پَر کشیــــد!...
از انتظارِ خواب مانده،
پُشتِ پلکِ صبح!...
ای آسمـــانِ من!
در مرکزی ترین نقطه یِ آبیِ بیکرانِ نگاهت...
وا کن پَرِ مرا!...
یا ایهاالعزیـــز
#بابایماهمن
#امامعصرعلیهالسلام
" />
#س_ترابی@HamSayeh_Com
پَر کشیــــد!...
از انتظارِ خواب مانده،
پُشتِ پلکِ صبح!...
ای آسمـــانِ من!
در مرکزی ترین نقطه یِ آبیِ بیکرانِ نگاهت...
وا کن پَرِ مرا!...
یا ایهاالعزیـــز
#بابایماهمن
۱۸:۱۸