بله | کانال "هم‌سایه"
عکس پروفایل "هم‌سایه""

"هم‌سایه"

۳۲۸ عضو
thumbnail
محبوبم
کاش به ما یاد میدادند
به جای چسب‌کاری شیشه‌ی‌خانه‌های مان
نام تو را روی آنها حک کنیم
تا قلب‌هایمان باور کند
زورِ نام تو از تمام انفجار ها بیشتر است!
درست مثل همین تصویر که
تمام مغازه اسیب دیده اما
درب شیشه ای و آیه‌ی سر در آن
سالم است!
باباسیدمهدی
به راستی
مگر نه اینکه زمین به یمن وجود تو پابرجاست
پس
چرا
کسی
نام تو را
بر سر در خانه‌اش حک نمیکند! (:
ما
جنگ زده نه
بلکه
راه گم کرده ایم
همین !

#تنها_تویی_راه_نجات (:undefined<img style=" />undefined #ف_عبدی @HamSayeh_Com

۱۷:۴۵

همه ما در زندگی لحظات مختلفی را تجربه می کنیم:
شادی
خنده
ناامیدی
درد
انزجار
عشق
غم
بعضی وقت ها اما همه لحظه نمی دانم است.
لحظه ناتوانی ؛
لحظه ای که پی می بریم دستانمان خالی خالی خالی است ...
لحظه ای که آنقدر درد ها و غم ها و فشار های دنیا زیاد می شود، که دیگر نمی دانیم به کجا پناه ببریم ....
دیگر آنقدددرررررر خسته ایم که توان و تاب دنبال پناه امن گشتن را نداریم.
آنقدر سردرگم که فکر می کنیم هر راهی را انتخاب کنیم آخرش بیراهه است....
و قلب هایمان را در احاطه ی تاریکی و ناامیدی می یابیم:
قلب های فشرده
قلب های خسته
قلب های مرده
اما.....
نه!
نه!
نه!
مگر ما بابای مهربان نداریم
بابایی که قلب های مان را زنده می کند
بابایی که محی القلوب است
بابایی که آغوش گرم و مهربانش برای ما تا همیشه و ابد باز است
بابایی که امید است، پناه است، غوث است.
نه طردمان می کند
نه مارا از خودش می راند
ما تنهایش گذاشتیم
اما او، نه!
او دوستمان دارد
بیشتر از خودمان!
بابای مهربانم
در این نمی دانم های زندگی
تنها تو را داریم
فقط این را میدانیم...

#بابای‌ماه‌من undefinedundefined#امام‌عصر‌علیه‌السلام @HamSayeh_Com

۹:۰۷

بازارسال شده از "هم‌سایه"
thumbnail
فرج است راهِ نجاتِ ما...
فرج است راهِ نجاتِ ما...
فرج است راهِ نجاتِ ما...

پ.ن: از هرآنچه به‌غیر تو خسته‌ایم! بابای مهربونم(:
@HamSayeh_Com

۱۴:۱۷

VID_20260304_224813-mc.mp3

۰۲:۱۲-۳.۳۴ مگابایت
فرج است راهِ نجاتِ ما...
فرج است راهِ نجاتِ ما...
فرج است راهِ نجاتِ ما... undefined

پ.ن: از هرآنچه به‌غیر تو خسته‌ایم! بابای مهربونم(:

#صدای_هم‌سایه @HamSayeh_Com

۱۴:۱۸

هر کاری می‌کردم،هیچ چیز حالم را خوب نمی‌کرد، گفتم نامه ات را بخوانم شاید کمی دلم آرام بگیرد؛ هر چه گشتم پیدایش نکردم، اصلا جایی نگذاشته بودم که حالا توقع پیدا شدن آن را داشته باشم! من که دفتر خاطرات نوجوانی ام را که دوستان، همکلاسی‌ها و معلم‌هایم برایم چند خطی به یادگار نوشته بودن را شبیه یک سند شش دانگ ملکی، خوب نگه داشته بودم، پس چه شده که نامه‌ی تو را ندارم!...
گفتم بی‌خیال صداهای بلند درون ذهنم و رفتم سراغ مرورگرها؛ اما به دلیل کندی اینترنت فقط تیتر نامه‌هایت بالا آمد

با کلیک روی ذره بین، انگار نوشته‌های پسِ ذهنم را می‌توانستم به وضوح ببینم. آخرین حرفی که از تو در خاطرم مانده بود، پر رنگ‌تر از همه بود . .‌ .

اینکه‌
تو از احوال مان خبر داری و برایمان دعا می‌کنی . . .*

به اینجا که رسیدم، بغضِ تمام حرفهای مانده در گلویم به یکباره ترکید، شبیه بارانی تند وسط یک روز آفتابی، چیزی جز واژه واژه اشک برای گفتن نداشتم.حرفهایم، شبیه تکه قابهای کوچکی از یک پازل بهم ریخته، شبیه برش‌هایی از سکانس‌های پر از وحشتِ تمام حلقه فیلم‌های ترسناک، درون ذهنم به تصویر کشیده شد.
بابا جاناین روزها، همه چیز واقعی است، دیگر فیلم، ادا و بازی نیست!
آدم بدها واقعا بد هستندجنس تیر‌ها واقعی ست و آنچه هدف می‌گیرند مرکز یک سیبل نیست، جان آدمی ست. خون‌ها رنگ نیستند، بوی خون می‌دهند...
بابا ما وسط یک فیلم واقعا ترسناک هستیمنه ترس از تیر و بمب‌هانه ترس از مردن
ترس از نفس کشیدن در دنیایی که حتی به ذهنش خطور نمی‌کند که در پی حلقه مفقوده‌ی آرامش آن بگردد . . .
راه دوری نمی‌روم، از دنیای درون خودم شروع کنم، تو را بابا صدا می‌زنم اما سبک زندگی ام این را نشان نمی‌دهد. من فراموش کردم و حالا حتی یکی از نامه های تو را لابه‌لای دفتر خاطراتم شبیه یک یادگاری ندارم.
من از خودم می‌ترسم، از این فراموشی‌های پر تکرار . . .
میترسمشبیه پیرمردی که آلزایمر گرفته و پشت در مانده، با دستان لرزانش هر کار می‌کند کلید درون قفل در نمی‌چرخد، نه اینکه او توانش را نداشته باشد، نه!...او فراموش کرده که خیلی وقت است از این خانه رفته ... میترسم دیر شودآنقدر دیر که مرگ، مرا در آغوش بگیرد، قبل از اینکه تو را درون خودم پیدا کنم!
بابای مهربانمخوب که از احوالمان خبر داری،دعایمان کن که محتاج دعاهای پدرانه شما هستیم.*
undefined<img style=" />undefined #س_ترابی@HamSayeh_Com

۱۴:۳۱

thumbnail
ای صاحب اختیارِ ما...
ما هر آنچه که
در کاسه داشتیم را باختیم!
همه چیز را...

حال
تو بر ما
خیر بخواه!
خیری از جنسِ خودت!
undefined
@HamSayeh_Com

۱۷:۰۲

چشم انتظار.mp3

۰۳:۵۱-۸.۹ مگابایت
ای صاحب اختیارِ ما...
ما هر آنچه که
در کاسه داشتیم را باختیم!
همه چیز را...

حال
تو بر ما
خیر بخواه!
خیری از جنسِ خودت!
undefined

#صدای_هم‌سایه@HamSayeh_Com

۱۷:۰۳

بازارسال شده از "هم‌سایه"
لطفا با استفاده از دکمه‌ی پیشنهاد مجله undefined در هر پست،
یا استوری و فوروارد کردن مطالب،
در امر پاسداشت یاد و نام امام عصر علیه‌السلام در این بزنگاهِ تاریخی، سهیم باشید.
undefined

| آکادمی‌مهارت‌های هم‌سایه

۲۰:۰۸

بازارسال شده از ما بچه شیعه هستیم
یا صاحب الزّمان حتماً تا الان خبردار شدین که دیشب آتش بس کردیم
خدا رو شکر برای حدود دو هفته یا حداقل تا شروع مجدد درگیری‌ها مزاحمتون نمیشیم، ما برمی گردیم به روال عادی زندگی‌مون، دوباره به بچه ها شعر و آواز گل و بلبل یاد میدیم شما به روال عادی غیبت خودتون برگردین.فعلا تا شروع موشکباران جدیدی یا سیل و زلزله‌ای یا ... با نماز استغاثه و الهی عظم البلاء و ختم‌ها و چله‌ها و التجاهای دسته جمعی مزاحم غیبت شما نخواهیم شد.

۲۱:۰۳

سلام!
سلامی از دل سرد روز های بی تو!
روزهایی ک به هر دری میزنیم تا مرهمی برای زخم های عمیقمان یابیم...
دلتنگیم سخت دلتنگ...
اما دلتنگی هایمان آنقدر غیرقابل تحمل شده که
بعضی از ما حتی منکر بودنتان می‌شویم....undefined
مگر از این دردناک‌تر هم میشود ؟
منکرِ بودن کسی که اگر نباشد ما هم نخواهیم بود؛
اصلا بودنمان معنایی ندارد...
حتی اگر خودمان را فراموش کردیم نگذار تو را گم کنیم که
بدون شما در این دنیای بی‌محابا سخت گرفتار می‌شوم....
دستانمان را بگیر!
محکم...
محکم‌تر...

#بابای‌ماه‌من undefinedundefined#امام‌عصر‌علیه‌السلام undefined<img style=" />undefined #ز_تفتی@HamSayeh_Com

۱۹:۳۴

هیچ کس،
منتظرتر از
مادربزرگِ
کنجِ
آسایشگاه نیست!

پیرزنی که جمعه به جمعه،
سهم میوه‌هایِ طولِ هفته‌اش را
درمی‌آوَرَد از یخچال،
می‌چینَد توی بشقاب؛
به امید دیدارِ کسانی که شاید
هیچ‌وقت،
به ملاقاتش
نیایَند!

با این حساب،
من
هیچ‌وقت،
تاکید می‌کنم
هیچ‌وقت،
منتظرت
نبوده‌ام...
undefined

undefined<img style=" />undefined#ز_پارسا @HamSayeh_Com

۱۵:۲۰

به قول سهراب سپهری:
«شب می‌شکافد،
لبخند می‌شکفد،
زمین بیدار می‌شود.
صبح از سفال آسمان می‌تراود»

و آن روز دور نیست!
حالا بگذار شب لج کند
و هر چه می‌خواهد کش بیاید،
بلاخره تو می‌آیی و نور دورت می‌گردد؛
آن روز دور نیست...
undefined

#أین_صاحبنا@HamSayeh_Com

۲۰:۴۰

بازارسال شده از "هم‌سایه"
هم‌سایه‌ها سلام!
شما بزرگواران هم می‌توانید نویسنده‌ی هم‌سایه باشید و یا در دیگر قسمت‌های تولید محتوا مشارکت کنید.
همچنین می‌توانید محتوای مدنظر خود را از طریق پشتیبانِ هم‌سایه‌ها ارسال کنید
undefined undefined @Hamsayeh_support undefined

۱۱:۴۴

کاش
عطرِ پیراهن‌ات را باد،
با خودش می‌آورد...

یعقوبِ نگاهِ‌مان،
یوسفِ کنعانی‌ات را
کم دارد...

undefined<img style=" />undefined #ز_پارسا @HamSayeh_Com

۷:۵۱

گفت:
آدمی را دارید که
وقتی از زندگی خسته شدید،‌
شما را دوباره به زندگی برگرداند؟
و من از شما برایشان گفتم #ایهاالعزیز ...
undefined
@HamSayeh_Com

۱۶:۵۰

دیوار توبه.pdf

۱۵۷.۳۳ کیلوبایت

آکادمی هم‌سایه به مناسبت سال‌روزشهادت امام صادق علیه‌السلاممنتشر می‌کند:داستان کوتاه "دیوار توبه"undefined<img style=" />undefined به قلم خانم نرگس کلاهی
#داستان‌هم‌سایه@HamSayeh_Com

۱۸:۴۶

🩵بسم الله🩵
اهل نوشتن روزمرگی یا ثبت لحظات مهم هستید ؟از آن دسته آدم ها که دوبار زندگی می‌کنند...یک بار ، شبیه مابقی افراد ، یک مرتبه هم به وقت مرور خاطرات!
اصلا بسوزد پدر خاطرات جماعت ! عجیب قدرتمندند! گاهی ضربان قلبت را تا هزارررر بالا می‌برند... گاهی هم چنان آرام بخش عمل می‌کنند که تا چند ساعت ، در این دنیا سِیر نمیکنی!
بعضی وقت ها دعوت نامه می‌فرستند برای لبخند!که سلانه سلانه بیاید و گوشه لبت جلوس کند!
گاهی هم قدم و چشمشان ، شوررر و بد یُمن است ! تا چند کاسه اشک از چشمانت ، به غنیمت نبرند ، آرام نمی‌نشینند!
ولی امان از دسته ی اخر ؛ جججنس این خاطرات ، اصلا متفاوت است ! یک دفعه به خودت می آیی و میبینی از درون قلبت صدای حفاری می آید ! داغ میکنی ! صدای نفسهایت را میشنوی ! دست و پا میزنی ! التمااااس میکنی که بس است ! توان ادامه ندارم ! ولی از بد ماجرا ، این مدل خاطرات ، تا کز کردنت را به چشم نبینند ، قصد رفتن نمی‌کنند!
مثلا نمونه اش می‌شود یک مرد ! با سنِ حدود ۶۴ یا ۶۵ سال ! ریش سفید ، آبرو دار و صاحب اهل و عیال ! از شُیوخ به نامِ شهر! کرور کرور و فوج فوج شاگرد پای کلاس درسش ، زانو می‌زند ! یک شب ، نامرد مردمان شهر ، تصمیم گرفتند ، به فرمایش جدش عمل نکنند! رد بال فرشته را بر در ببینند! ولی برای ورود ، نه اجازه بگیرند نه در بکوبند! از دیوار بالا می‌روند! حاکم امر کرده بیاوریدش! بدون نعلین ! بدون عمامه ! بدون احترام! حاکم امر کرده ، شما سواره باشید و او پیاده ! طناب ببندید به دستش ! مانند علی ! بیاوریدش ، مانند علی ! بی ادب صدایش بزنید ! همان طور که علی را بی ادب خطاب کردند ! اگر با صورت بر زمین افتاد چه بهتر! مزد دستتان بیشتر می‌شود ، اگر مجبور شود ، با پای ناتوان و برهنه به دنبال تان بدود !
هیسسس !
باشد ! ساکت میشوم ! دیگر ادامه نمیدهم ! به جایش سری میزنم به خاطرات ذهن این پیرمردِ مهربان ! راستی نامش جعفر است ! لقب و کنیه اش ، صادق و اباعبدالله ! پدر بندگان خداست ! پدر است و اینگونه کشان کشان به دربار میبرَندش؟؟؟ مگر در قرآنی که به ظاهر قبول داشتند ، نفرموده بود "و بالوالدین احسانا" ؟
رهایش کنید ! قول دادم فقققط خاطره بگویم !گمان میکنم ذهن جناب جعفر ، به وقت افتادن ، هزار جاااا رفته !
مثلا کنار یک دختر ! سه ساله است و خوابیده ! از خستگی! آخر میدانید ،محبت های "زجر" خسته کننده است ! عاطفه اش نشانه دارد وَ البته تازیانه ! گاهی ردش می افتد روی صورت ! البته شاید خواب دخترک دلیل دیگری هم داشته باشد ، مثلا میخوابد تا بابا حسینش را مجددا ببیند ! ولی از بد ماجرا ،خواب ندیده ، از روی مرکب می افتد ، میدانید که افتادن با دستان بسته ، با افتادن معمولی فرق دارد !؟
جناب جعفر می افتد و یاد رقیه می‌کند!جناب جعفر با صووورت می افتد و دلش می‌رود حوالی فرات ! آنجا که عمو هست ! پناه هست !! عباسِ ام البنین هست! همو که وقتی از عالم و ادم سیر میشوید و دلتان مردن می‌خواهد، سراسیمه می آید ! باب الحوائج میشود و نجاتتان می‌دهد!
به اینجای خاطره که میرسم ، گیج میشوم ! مگر دستگیر نا امیدان و زمین گیر ها را ، زمین می‌زنند ؟! یعنی نمی‌فهمیدند؛ اگر تیر در چشم باشد و دست در بدن نباشد ، زمین خوردن متفاوت می‌شود!؟؟
بعد از فرات نوبت می‌رسد به خاطره ی کسی که ناموس علی ست و همه دارایی اش حسین ! نوامیس امیرالمؤمنین ، آفتاب ندیده اند ! یعنی حتی آفتاب هم افتخار دیدن سایه شان را ندارد! آن وقت تصور کنید ! زینت علی باشد ! چادر بر سر ! دنبال محبوبش بدود به سمت گودال ! او بدود ! شمر بدود ! شمر با خنجر بدود ! خنجری که تیز نیست ! خنجری که آزار میدهد حنجر را ! زینبِ رسول الله میدود و عبا می‌پیچد به پای مبارکش ! من زنم ! میفهمم که وقتی یک زن می افتد ،آن هم جلوی چشمان حرامیان ، فرق داردد!
آخرین خاطره ی ابو عبدالله ، بوی مادر می‌دهد!بچه دارید !؟ اگر بله ،میدانید وقتی بار زنی از جنس شیشه باشد ، نباید هول کند ، نباید گریه کند ! نباید پدر از دست بدهد! نباید سرش داد بکشند ! نباید دست به سیاه و سفید بزند ! چه برسد به اینکه دست به آتش ببرد ! مسمار داغ نصیبش شود ! سرفه کند ! یا در را نگه دارد ! با یک زن معمولی هم نباید چنین کنند ! چه برسد فاطمه باشد ! جگر گوشه ی پیغمبر ! فاطمه نباید زمین بخورد ! نباید درب چوبی ...!نهههه نترسید ! ادامه نمیدهم ! طاقت ندارم ! فکر میکنم جناب جعفر هم طاقت نداشت ! شاید وقتی زمین خورد و به این خاطره رسید! چشمانش را از شدت غم رو هم فشار داد ! آه کشید و فرمود وااا اُماه !!!!کاش این اتفاقات افسانه بود و تبدیل به خاطره نمیشد! کاش افتادنی در کار نبود!
راستی ! این ها ، خاطرات صاحب الزمانِ ما هم هست؟
یاعلی !
undefined<img style=" />undefined #ع_کاشانی@HamSayeh_Com

۱۱:۳۹

thumbnail
تو فقط یه کاری کن من مورد توجهت باشم...undefined

گفته بودم چو بیایی، غم دل باتو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی!

#امام‌عصر‌علیه‌السلام @HamSayeh_Com

۱۷:۳۱

ای طناب وصل ما تا فهم حق
این تو و این ما و جان بی‌رمق
گرچه ما آلوده‌‌ی نفس و رَهیم
زنده با مهر توییم بعد از شفق
undefined

پ.ن:اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ حِینَ تُصْبِحُ وَ تُمْسِيسلام بر تو زمانی كه صبح و شام می‌كنی! undefined
#امام‌عصر‌علیه‌السلامundefined<img style=" />undefined #ز_مجتهد@HamSayeh_Com

۲:۳۰

باید از رویِ بامِ شب
پَر کشیــــد!...

از انتظارِ خواب مانده،
پُشتِ پلکِ صبح!...

ای آسمـــانِ من!

در مرکزی ترین نقطه یِ آبیِ بیکرانِ نگاهت...

وا کن پَرِ مرا!...

یا ایهاالعزیـــز
undefined

#بابای‌ماه‌من undefinedundefined#امام‌عصر‌علیه‌السلام undefined<img style=" />undefined #س_ترابی@HamSayeh_Com

۱۸:۱۸