بله | کانال 𝓗𝓪𝓻𝓻𝔂 𝓹𝓸𝓽𝓽𝓮𝓻
عکس پروفایل 𝓗𝓪𝓻𝓻𝔂 𝓹𝓸𝓽𝓽𝓮𝓻

𝓗𝓪𝓻𝓻𝔂 𝓹𝓸𝓽𝓽𝓮𝓻

۳۱۶ عضو
thumbnail
پارت پنجاهundefinedundefined
زندگی آینه ای 🫠
نیمه دوم داستان و جنگ_سیمین و لی لی
از زبان لی لی
وقتی به کلبه رسیدیم روی مبل کنار بخاری نشستم تا کمی گرم شوم و منتظر هری و... ماندیم تا وقتی که آنها رسیدند و شروع کردیم درباره کار هایی که کردیم و حرف زدن در آخر و کلی بحث و قرار شد هر گروه هوکراکس خودش را نابود کند تا یک قدم به مرگ نزدیک شود من کمی غذا پختم تا باهم بخوریم و بعد کمی کتاب خواندم سیمین هم روی زمین نشسته بود و کنار شومینه داشت کتاب میخواند من از آماندا پرسیدم این کلبه کیست و جواب داد:ایم کلبه نسل به نسل در این بیابان برای امنیت خاندان ما ساخته شده و حال به مت رسیده و در آخر هم بعد نیم ساعت من و سیمین با دراکو و هرماینی به غار برگشتیم تا راه اصلی نابود کردن هوکراکس را بفهمیم غار تاریک بود و دیگر کریستالی نبود تا بدرخشد ما این دفعه به سمت چپ غار رفتیم با رنگ سبزی نوشته شده بود:لی لی،سیمین به سمت چپ نروید نابود کنین،نابود! ما ترسیده بودیم ولی به راهمان ادامه دادیم سپس یک کریستال بزرگ آبی جلویمان طاهر شد رویش نوشته شده بود:من را بسوزان و جام را درونم بنداز تا باهم بسوزیم.......سریع به مرکز غار برگشتیم چون می‌دانستم هرماینی هم متوجه این موضوع شده بود.هرماینی رسید و باهم گفتیم:جاهایمان نباید عوض شود دویدیم و دوباره به سمت راست برگشتیم و آرام نشستیم من و سیمین دستان هم را گرفتیم و به سیمین گفتم با من تکرار کن قرار بود به اسپانیایی بگوییم:بشکن و برو روح ها نباید در جام بمانند پس بلند گفتیم:Romper y marcharse, las almas no deben quedarse en el collar. اما...

۱۷:۴۹

thumbnail
میمundefinedundefined

۱۷:۵۲

thumbnail
ژاپنی اخهundefinedundefined

۱۷:۵۳

سلاممم از مدرسه اومدممم مشاقمم نوشتم خوش اومدینundefined

۱۶:۳۲

thumbnail
پارت پنجاه و یکundefinedundefined
زندگی آینه ای 🫠
نیمه دوم داستان و جنگ_هری و جسیکا
از زبان جسیکا
وقتی رسیدیم چند ساعت خوابیدم وقتی بیدار شدم کنار بخاری نشستم و چند صفحه کتاب خواندم و بعد شنلم را پوشیدم و با هری به جنگل رفتیم دوباره به زیرزمینی که نگینی را در آن کشتیم برگشتیم و جسد نگینی روی زمین افتاده بود اما من توجه نکردم و به دنبال سرنخی برای نابود کردن هوکراکس بودیم به زبان لاتین روی دیوار ها نوشته شده بود:از اینجا نروید اما نیش را بپزید و بخورید.به هری نگاهی انداختم و گفتم:در کوله پشتی ات چی داری؟_یک دیگ کوچک،آب و...دیگ را روی چوب های سوخته گذاشتم و کمی آب را جوشانده و درونش کمی نمک ریختیم هری برای ساخت معجون همیشه آماده بود البته اینکه پدر او اسنیپ است فرقی ایجاد نمی‌کند نیش مار نرم شد آن را له کردیم و بعد همه چیز از بین رفت اما موقع برگشتناز زبان هریوقتی برمیگشتیم جیغ جسیکا همجا را گرفت نگینی سمت جسیکا رفته بود و داشت پای او را قطع میکرد سریع شمشیرم را در آوردم و سر نگینی را قطع کردم و دوباره تمام نیش هایش را از بین بردم و کشان کشان جسیکا را به خانه رساندم.

۱۶:۳۲

thumbnail
در خانه انجام ندهیدundefined

۱۶:۳۳

thumbnail
...

۱۸:۱۶

@maxmadسلام استی فنا چطورینundefined
اینجا مکس داریم و شاید یکم الونundefinedundefinedundefinedundefined
کانال یکی از استی فنا که عالیههundefined

۷:۳۶

عزیزان رمان استرنجر تینگز رو تو این کانال میزارم.undefinedundefined@staranger_thingsآیدیمundefined@maxmadآیدی کانالundefined

۱۶:۵۹

اگه نظر ندین پارت نمیدماundefinedundefined

۱۷:۰۱

thumbnail
پارت پنجاه و دوundefinedundefined
زندگی آینه ای 🫠
نیمه دوم داستان سیمین و لی لی
از زبان لی لی
ورد را بلند خواندیم اما جوابی نگرفتیم برای همین من کریستالی سبز از دیواره غار کندم و دوباره داد زدیم:Romper y marcharse, las almas no deben quedarse en el collar....جام شکست و پودر شد ناله ای بلند شد و گفت:من رفتم شما مرحله اول را گذرانده و بردید اما...صدا قطع شد و کنجکاوی من از همیشه بیشتر اما سپس کریستال های غار همه نابود شدند و کم کم پایین آمدند و روی سر ما ریخت پس و ما دویدیم تا به هرماینی و دراکو برسیم و سمت راست غار کاملا نابود شد...وقتی رسیدیم صورت آنها کبود بود و چشمانشان قرمز پرسیدیم:چه اتفاقی افتاده چه شد اما آنها بیهوش شدند و تا کلبه با پای پیاده آنها را به خود کلبه رساندیم و بعد ساعت ها آنها بلاخره به هوش آمدند اما چیزی نمی‌گفتند....پای جسیکا شکسته بود و هری مدام برای پای او معجون های دارویی درست می‌کرد روز ها گذشت تا ما کمی استراحت کنیم...از زبان سیمیندر این چند روزی که سپری می‌شد هرماینی و دراکو هیچ حرفی نمی‌زدند ولی...

۱۷:۰۱

سلااام مالک هستم بعد یک ماهundefined#هرماینی

۷:۵۷

ℍ𝕒𝕡𝕡𝕪 ℍ𝕒𝕝𝕝𝕠𝕨𝕖𝕖𝕟 ℙ𝕠𝕥𝕥𝕖𝕣 𝕙𝕖𝕒𝕕𝕤
ℍ𝕒𝕝𝕝𝕠𝕨𝕖𝕖𝕟 𝕨𝕒𝕤 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕪 ℍ𝕒𝕣𝕣𝕪'𝕤 𝕡𝕒𝕣𝕖𝕟𝕥𝕤 𝕨𝕖𝕣𝕖 𝕜𝕚𝕝𝕝𝕖𝕕. ℍ𝕒𝕝𝕝𝕠𝕨𝕖𝕖𝕟 𝕨𝕒𝕤 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕪 𝕥𝕙𝕖 ℂ𝕙𝕒𝕞𝕓𝕖𝕣 𝕠𝕗 𝕊𝕖𝕔𝕣𝕖𝕥𝕤 𝕣𝕖𝕠𝕡𝕖𝕟𝕖𝕕. ℍ𝕒𝕝𝕝𝕠𝕨𝕖𝕖𝕟 𝕨𝕒𝕤 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕪 ℍ𝕒𝕣𝕣𝕪'𝕤 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕔𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕦𝕥 𝕠𝕗 𝕥𝕙𝕖 𝕘𝕠𝕓𝕝𝕖𝕥 𝕒𝕤 𝕥𝕙𝕖 𝕔𝕙𝕒𝕞𝕡𝕚𝕠𝕟 𝕠𝕗 𝕥𝕙𝕖 𝕋𝕣𝕚𝕨𝕚𝕫𝕒𝕣𝕕! 𝔸𝕟𝕕 𝕠𝕟 ℍ𝕒𝕝𝕝𝕠𝕨𝕖𝕖𝕟 𝕊𝕚𝕣𝕚𝕦𝕤 𝕖𝕟𝕥𝕖𝕣𝕖𝕕 ℍ𝕠𝕘𝕨𝕒𝕣𝕥𝕤undefinedundefined
#هرماینی

۱۲:۵۰

بعد قرن ها پارت جدیدundefined

۱۴:۴۹

thumbnail
پارت پنجاه و سهundefinedundefined
زندگی آینه ای🫠
از زبان آلیس
مجبور شدم دوباره با ران به جنگل بروم و باز او را تحمل کنم. روی تمام برگ های درختان به زبان پارسی نوشته شده بود:یکی گر بمیرد باز بهترست.من امروز به سمت پدرم برگشته و دیگر میروم و پیش این آدم ها نمی‌مانم.ران سریع تاج رینوینکلاو را برداشت و شکست و باعث شد پدرم به مرگ نزدیک شد اما من در سکوت ماندم و چیزی نگفتم. صدای شکستن تاج مثل رعد در گوشم پیچید. برگ‌ها لرزیدند و نوشته‌هایشان محو شدند، انگار جنگل هم از این خیانت به لرزه افتاده باشد. پدرم با چشمانی نیمه‌باز به من نگاه کرد، نگاهش پر از التماس و ناگفته‌ها بود.
ران نفس‌نفس می‌زد، انگار خودش هم از کاری که کرده بود ترسیده باشد. اما من هنوز در سکوت بودم. سکوتی که مثل دیواری بین ما کشیده شده بود.
قدم‌هایم را عقب برداشتم. حس کردم دیگر جایی در میان این آدم‌ها ندارم. صدای قلبم بلندتر از هر فریادی بود.
«اگر زندگی آینه است، پس چرا تصویر من همیشه شکسته است؟» این جمله در ذهنم تکرار می‌شد. نور سردی از میان شاخه‌ها تابید. انگار جنگل می‌خواست راهی نشانم دهد. راهی به سوی سرنوشت تازه‌ای که دیگر به ران و تاج و حتی گریفیندور ربطی نداشت.

۱۴:۴۹

پارت بعدی رو الان میزارم ولی خیلی راز آلودهundefinedundefined

۱۴:۵۰

thumbnail
پارت پنجاه و چهارundefinedundefined
زندگی آینه‌ای 🫠
از زبان جسیکا
با هری تصمیم گرفتم به دنبال آلیس و ران برویم چون آلیس مشکوک بود.من فقط چند قدم عقب‌تر ایستاده بودم، اما انگار از دنیای آلیس جدا بودم. نگاهش به تاج شکسته دوخته شده بود، و من... من فقط می‌خواستم بفهمم چرا سکوت کرد. ران با آن نگاه بی‌قرارش، مثل کسی که خودش هم نمی‌داند چه کرده، کنار تاج ایستاده بود. پدر آلیس روی زمین افتاده بود، و من حس کردم چیزی در این جنگل تغییر کرده. برگ‌ها دیگر نمی‌نوشتند. فقط آبی می‌درخشیدند، مثل اشک‌هایی که نمی‌ریختند. من جلو نرفتم. فقط نگاه کردم. آلیس تاج را برداشت، دست‌هایش لرزیدند، اما چشمانش محکم بودند. در آن لحظه، فهمیدم آلیس دیگر آن دختر ساکت نیست. او چیزی را درون خودش بیدار کرده بود. و من؟ من فقط امیدوار بودم این بیداری، ما را نجات دهد... نه نابود کند.

۱۴:۵۶

سلاااااامundefined️🫶#مالک

۱۶:۲۲

thumbnail
پارت پنجاه و پنج undefinedundefinedزندگی آینه‌ای 🫠 از زبان هرماینی: شومینه‌ی کلبه آرام می‌سوخت و شعله‌هایش مثل نفس‌های خسته‌ی زمین بالا می‌رفتند. گردنبند دیگر وجود نداشت، ما خودمان آن را نابود کرده بودیم. اما هر بار که به شعله‌ها نگاه می‌کردم، حس می‌کردم سایه‌ی آن هنوز درون ماست. آهسته گفتم: «گردنبند رفت… ولی چرا هنوز این سکوت و سنگینی روی ماست؟ انگار چیزی از آن در وجودمان جا مانده.» دست‌هایم را روی زانو گذاشتم و ادامه دادم: «شاید نابودی جسم کافی نبود. شاید حقیقتی که درونش زندانی بود، حالا درون ما آزاد شده.»از زبان دراکو: به آتش خیره شدم. شعله‌ها در چشمم مثل سایه‌های سبز می‌رقصیدند. با صدای گرفته گفتم: «هرماینی، وقتی گردنبند شکست، من حس کردم بخشی از خشمم آزاد شد. نه اینکه از بین بره… انگار به من چسبید.» نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: «این اشیاء مثل آینه‌اند. نابودشان می‌کنی، اما تصویرشان درونت باقی می‌مونه. حالا باید بفهمیم چطور با این تصویر زندگی کنیم.» از زبان هرماینی: به دراکو نگاه کردم، چشمانش هنوز سرخ بود. آهسته گفتم: «پس مرحله‌ی دوم همین‌جاست… نه در غار، نه در کریستال، بلکه درون ما.» شعله‌ها ناگهان بلند شدند، صدای ترکیدن هیزم در کلبه پیچید، و من مطمئن شدم که نابودی گردنبند تازه آغاز ماجراست…

۱۶:۲۳