مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
. مجموعه داستانی "قاصدک و قرن پر ماجرا"
" />
نویسنده: معصومه مرادی
قسمت اول: مسافر کوچههای مشهد
قسمت دوم: وقتی نان ها قایم شدند!
قسمت سوم: پادشاه ترسو
قسمت چهارم: کیف پارچهای و مکتب خانهی کوچک
قسمت پنجم: عطرِ قصههای مامان
قسمت ششم: راز ده سال در پنج سال
قسمت هفتم: عینک جادویی و کاکلی
قسمت هشتم: مهمان شجاع مدرسه چنارها
قسمت نهم: مسافری با یک کولهپشتی از آرزو
مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
#مهدا شبکهفعالانهیأتوکودک
@heyatkoodak
.#داستان📚| قاصدک و قرن پرماجرا
قسمت نهم: مسافری با یک کولهپشتی از آرزو
صدای کشیده شدن زیپ ساکهای قدیمی، با عطر گرم نان تازه و بوی خوش گلاب، کل خانه را پر کرده بود. قاصدک که از هیجان نمیتوانست یکجا بند شود، خودش را لای چینهای نرم عبای شکلاتی سیدعلی قایم کرد.
سیدعلی با چشمهایی که از خوشحالی برق میزد، به پدرش گفت: «آقاجان! یعنی واقعاً داریم میرویم؟ نجف؟ کربلا؟»پدر دستی به سر سیدعلی کشید و گفت: «بله پسرم! راهیِ خانهی خدا هستیم؛ اما راه مکه، از میان نخلستانهای سبز عراق میگذرد.»
قاصدک کوچولو، آرام از روی شانه سیدعلی پر زد و از درخت توت، کوکوخانم، کاکلی و بقیه دوستانش خداحافظی کرد. بالهای پنبهایاش را تکانی داد و قول داد که زود برگردد و قصهی این سفر دور و دراز را برایشان تعریف کند.
روزها گذشت و گذشت...، زمان سپری شد تا مسافران به یک شهر تازه رسیدند.آفتاب ملایم و زرد صبحگاهی روی یک گنبد طلایی قشنگ میتابید. قاصدک دید که سیدعلی آرام و قرار ندارد و مدام با لبخند به گنبد نگاه میکند. با خودش فکر کرد: «حتماً به عراق رسیدیم!»آرام پرید و روی آجرهای آفتابخوردهی دیوار یک خانه نشست. گربه کوچولوی پشمالویی زیر آفتاب لم داده بود و برای خودش «میو... میوووویی» کشدار میکرد. قاصدک پرسید: — «سلام گربه جان! اینجا عراق است؟ آن گنبد طلاییِ درخشان، حرم کیست؟»
گربه چشمهای ملوسش را باز کرد، خندید و گفت: «نه قاصدک کوچولو! مثل اینکه مسافری و راه را گم کردهای! اینجا شهر قم است. آن گنبد طلایی هم حرم حضرت معصومه (س) است. حالا بگو بدانم تو از کجا میآیی؟»قاصدک با افتخار گفت: «من از مشهد میآیم؛ از شهرِ گنبدهای طلا!»چشمهای گربه برقی زد و گفت: «مشهد؟ پس خوش آمدی! این خانم مهربان، خواهرِ امام رضای خودتان است. خوش آمدی مهمان عزیز، خوش آمدی!»
قاصدک که حالا فهمیده بود چرا سیدعلی اینقدر بیتاب و خوشحال است، پر زد و دوباره روی دوش او نشست.آن چند روز که در قم بودند، قاصدک میدید سیدعلی هر روز صبحِ زود، بعد از زیارت، دواندوان به سمتی میرود که پر از روحانی است. نام آنجا «مدرسه فیضیه» بود.
یک روز که قاصدک همراه سیدعلی به حیاط مدرسه رفته بود، از درخت کاجِ بلندی که وسط حیاط بود، پرسید:— «درخت زیبا! اینجا چه خبر است؟ چرا اینقدر روحانی و طلبه اینجا زیاد است؟»
درخت کاج با برگهای سوزنی و تُردش، بالهای قاصدک را کمی قلقلک داد و با صدای آرام گفت: «اینجا خانهی درس است. استادهای بزرگی اینجا هستند و طلبهها از همهجای ایران میآیند تا از آنها یاد بگیرند چطور آدمهای بهتری باشند.»قاصدک گفت: «آها! پس برای همین است که سیدعلی ما هر روز میآید اینجا؟»کاج جواب داد: «بله! اینجا استادی دارد به نام "سید روحالله". او چنان با ابهت و شیرین حرف میزند که همه برای شنیدن صدایش صف میکشند.»
قاصدک گفت: «ما مسافر عراق هستیم، اما حتماً درس این استاد خیلی مهم است که سیدعلی حتی یک لحظه را هم از دست نمیدهد. البته کاج زیبا... سیدعلیِ ما خودش هم خیلی درسخوان و زرنگ است!»درخت کاج با خوشحالی تکانی خورد و گفت: «چه خوب! از دیدن یک طلبه جوان و پرتلاش مثل او خوشحالم.»
قاصدک پر زد و پشت پنجرهی کلاس نشست و آرام چسبید به شیشه. از آنجا دید که سیدعلی چطور با ادب و احترام، گوشهی کلاس نشسته، دفترچهاش را باز کرده و با دقت به حرفهای استادی که پیشانی بلند و نگاهی مهربان داشت، گوش میدهد. قاصدک با خودش گفت: «چه دنیای بزرگی! چقدر چیزهای خوب برای یاد گرفتن وجود دارد...»
" />
نویسنده: معصومه مرادی
#قصه #رهبر_شهید#ایران
مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
#مهداشبکهفعالانهیأتوکودک
@heyatkoodak
صدای کشیده شدن زیپ ساکهای قدیمی، با عطر گرم نان تازه و بوی خوش گلاب، کل خانه را پر کرده بود. قاصدک که از هیجان نمیتوانست یکجا بند شود، خودش را لای چینهای نرم عبای شکلاتی سیدعلی قایم کرد.
سیدعلی با چشمهایی که از خوشحالی برق میزد، به پدرش گفت: «آقاجان! یعنی واقعاً داریم میرویم؟ نجف؟ کربلا؟»پدر دستی به سر سیدعلی کشید و گفت: «بله پسرم! راهیِ خانهی خدا هستیم؛ اما راه مکه، از میان نخلستانهای سبز عراق میگذرد.»
قاصدک کوچولو، آرام از روی شانه سیدعلی پر زد و از درخت توت، کوکوخانم، کاکلی و بقیه دوستانش خداحافظی کرد. بالهای پنبهایاش را تکانی داد و قول داد که زود برگردد و قصهی این سفر دور و دراز را برایشان تعریف کند.
روزها گذشت و گذشت...، زمان سپری شد تا مسافران به یک شهر تازه رسیدند.آفتاب ملایم و زرد صبحگاهی روی یک گنبد طلایی قشنگ میتابید. قاصدک دید که سیدعلی آرام و قرار ندارد و مدام با لبخند به گنبد نگاه میکند. با خودش فکر کرد: «حتماً به عراق رسیدیم!»آرام پرید و روی آجرهای آفتابخوردهی دیوار یک خانه نشست. گربه کوچولوی پشمالویی زیر آفتاب لم داده بود و برای خودش «میو... میوووویی» کشدار میکرد. قاصدک پرسید: — «سلام گربه جان! اینجا عراق است؟ آن گنبد طلاییِ درخشان، حرم کیست؟»
گربه چشمهای ملوسش را باز کرد، خندید و گفت: «نه قاصدک کوچولو! مثل اینکه مسافری و راه را گم کردهای! اینجا شهر قم است. آن گنبد طلایی هم حرم حضرت معصومه (س) است. حالا بگو بدانم تو از کجا میآیی؟»قاصدک با افتخار گفت: «من از مشهد میآیم؛ از شهرِ گنبدهای طلا!»چشمهای گربه برقی زد و گفت: «مشهد؟ پس خوش آمدی! این خانم مهربان، خواهرِ امام رضای خودتان است. خوش آمدی مهمان عزیز، خوش آمدی!»
قاصدک که حالا فهمیده بود چرا سیدعلی اینقدر بیتاب و خوشحال است، پر زد و دوباره روی دوش او نشست.آن چند روز که در قم بودند، قاصدک میدید سیدعلی هر روز صبحِ زود، بعد از زیارت، دواندوان به سمتی میرود که پر از روحانی است. نام آنجا «مدرسه فیضیه» بود.
یک روز که قاصدک همراه سیدعلی به حیاط مدرسه رفته بود، از درخت کاجِ بلندی که وسط حیاط بود، پرسید:— «درخت زیبا! اینجا چه خبر است؟ چرا اینقدر روحانی و طلبه اینجا زیاد است؟»
درخت کاج با برگهای سوزنی و تُردش، بالهای قاصدک را کمی قلقلک داد و با صدای آرام گفت: «اینجا خانهی درس است. استادهای بزرگی اینجا هستند و طلبهها از همهجای ایران میآیند تا از آنها یاد بگیرند چطور آدمهای بهتری باشند.»قاصدک گفت: «آها! پس برای همین است که سیدعلی ما هر روز میآید اینجا؟»کاج جواب داد: «بله! اینجا استادی دارد به نام "سید روحالله". او چنان با ابهت و شیرین حرف میزند که همه برای شنیدن صدایش صف میکشند.»
قاصدک گفت: «ما مسافر عراق هستیم، اما حتماً درس این استاد خیلی مهم است که سیدعلی حتی یک لحظه را هم از دست نمیدهد. البته کاج زیبا... سیدعلیِ ما خودش هم خیلی درسخوان و زرنگ است!»درخت کاج با خوشحالی تکانی خورد و گفت: «چه خوب! از دیدن یک طلبه جوان و پرتلاش مثل او خوشحالم.»
قاصدک پر زد و پشت پنجرهی کلاس نشست و آرام چسبید به شیشه. از آنجا دید که سیدعلی چطور با ادب و احترام، گوشهی کلاس نشسته، دفترچهاش را باز کرده و با دقت به حرفهای استادی که پیشانی بلند و نگاهی مهربان داشت، گوش میدهد. قاصدک با خودش گفت: «چه دنیای بزرگی! چقدر چیزهای خوب برای یاد گرفتن وجود دارد...»
#قصه #رهبر_شهید#ایران
۱۰:۱۱