بله | کانال مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
عکس پروفایل مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودکم

مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک

۱.۴ هزار عضو
عکس پروفایل مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودکم
۱.۴ هزار عضو

مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک

فرصت هم‌افزایی، به‌اشتراک گذاری ایده‌ها و تجربیات حوزه هیأت و کودک
مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
undefined . مجموعه داستانی "قاصدک و قرن پر ماجرا" undefined<img style=" />undefinedنویسنده: معصومه مرادی undefinedقسمت اول: مسافر کوچه‌های مشهد undefinedقسمت دوم: وقتی نان ها قایم شدند! undefinedقسمت سوم: پادشاه ترسو undefinedقسمت چهارم: کیف پارچه‌ای و مکتب خانه‌ی کوچک undefinedقسمت پنجم: عطرِ قصه‌های مامان undefinedقسمت ششم: راز ده سال در پنج سال undefinedقسمت هفتم: عینک جادویی و کاکلی undefinedقسمت هشتم: مهمان شجاع مدرسه چنارها undefinedقسمت نهم: مسافری با یک کوله‌پشتی از آرزو undefined مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ undefined #مهدا شبکه‌فعالان‌هیأت‌وکودک undefined @heyatkoodak
.#داستان📚 | قاصدک و قرن پرماجرا
undefinedقسمت پنجم: عطرِ قصه‌های مامان
شب‌ها حیاط خانه‌ی آقا سید جواد پر از سکوت بود، چون همه پرنده‌های روی درخت‌ توت هم می‌خواستند به قصه گفتن مامان گوش کنند. درخت توت هر شب شاخه‌هایش را کش می‌داد و به کنار پنجره می آورد تا صدای آرام و زیبای مامان سید علی را هن خودش و هم پرنده‌ها بهتر بشنوند. آن شب مامان داشت قصه یونس در شکم ماهی را تعریف می‌کرد. او با آرامی به بچه‌ها می‌گفت وقتی حرف‌های خدا را قبول داشته باشید و به حرفش گوش کنید هیچ وقت احساس تنهایی نمی‌کنید حتی توی تاریکی شکم یک ماهی خیلی خیلی بزرگ زیر دریا.
مامان سید علی هر شب برای بچه‌ها قرآن می‌خواند و بعدهم قصه تعریف می کرد. قصه نوح و کشتی، موسی و دریا، ابراهیم و آتش و یک عالمه قصه قشنگ دیگر که در قرآن آمده بود. قاصدک هم همراه بچه‌ها یک گوشه اتاق می‌نشست و به قصه‌ها گوش می‌‌داد.آن شب هم مثل همه شب‌های دیگر،‌ بچه‌ها بعد از تمام شدن قصه مامان یکی‌یکی برای خوابیدن آماده شدند. قاصدک هم قل خورد و رفت توی حیاط تا کنار درخت توت بخوابد؛ اما اصلا خوابش نمی‌برد. درخت توت که می‌دید قاصدک نمی‌خوابد گفت:قاصدک قشنگ چرا نمی‌خوابی؟قاصدک نفس عمیقی کشید و گفت: دلم نمی خواست قصه گفتن مامان سید علی تمام شود. درخت توت لبخندی زد و گفت‌: من هم مثل تو دوست دارم تا صبح به قصه گفتن مامان سید علی گوش بدهم. صدای او آنقدر قشنگ است که حتی باد هم پشت پنجره می‌ایستد تا قصه‌های او را گوش کند!مورچه کوچولو که داشت به لانه می‌رفت خودش را قاصدک رساند و با شاخکش به یکی از تارهای قاصدک زد و گفت: من هم قصه‌های مامان سید علی را دوست دارم. دیروز از ملخک هم شنیدم که شب‌ها به این قصه ها گوش می دهد؛ حتی می گفت جیرجیرک که اینقدر عاشق ساز زدن است؛ موقع قصه گفتن مامان سید علی ساکت می‌شود. پس تو تنها نیستی. اما خب الان وقت خواب است. او باید استراحت کند تا بتواند فردا به کارهای خانه برسد. قاصدک با تارهایش مورچه کوچولو را نوازش کرد و گفت راست می‌گویی. من نباید فقط به خودم فکر کنم.همان موقع درخت توت تکان آرامی به شاخه‌هایش داد تا قاصدک بتواند با جریان هوا به کنار پنجره برود و توی اتاق را ببیند و آرام آرام آرام‌طوری که کسی از خواب بیدار نشود گفت: برو کنار پنجره ببین سید علی خوابیده. او در خواب هم دارد لبخند می‌زند. حتماً دارد خواب فرشته‌های قصه‌های مامان را می‌بیند. قاصدک به چهره مهربان و ساده سید علی و خواهر و برادرهایش نگاه کرد. خندید و آرام چشم‌هایش را بست. او فهمیده بود که قصه‌های مهربانِ مامان، مثل یک سپرِ محکم، سیدعلی و همه بچه‌ها را در برابر بداخلاقی‌های دنیا قوی می‌کند.
undefined<img style=" />undefinedنویسنده: معصومه مرادی
#قصه#ایران#رهبر_شهید
undefined مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
undefined #مهداشبکه‌فعالان‌هیأت‌وکودکundefined @heyatkoodak

۹:۳۸