مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
. مجموعه داستانی "قاصدک و قرن پر ماجرا"
" />
نویسنده: معصومه مرادی
قسمت اول: مسافر کوچههای مشهد
قسمت دوم: وقتی نان ها قایم شدند!
قسمت سوم: پادشاه ترسو
قسمت چهارم: کیف پارچهای و مکتب خانهی کوچک
قسمت پنجم: عطرِ قصههای مامان
قسمت ششم: راز ده سال در پنج سال
قسمت هفتم: عینک جادویی و کاکلی
قسمت هشتم: مهمان شجاع مدرسه چنارها
قسمت نهم: مسافری با یک کولهپشتی از آرزو
مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
#مهدا شبکهفعالانهیأتوکودک
@heyatkoodak
.#داستان📚 | قاصدک و قرن پرماجرا
قسمت دوم: وقتی نانها قایم شدند!
خورشید خانم، نورش را روی خانههای مشهد میپاشید. قاصدک لب دیوار خانهی «سیدعلی» نشسته بود و به بازی بچهها نگاه میکرد. با شنیدن صدای شادی بچهها آرامآرام از روی دیوار پرواز کرد و خودش را رساند به لبهی پنجرهی اتاق. این دوسالی که از روز تولد سید علی مهمان خانه سیدجواد بود، یکی از بهترین کارهایش تماشای بازی بچهها بود.سیدعلی با یک مداد شکسته روی حصیری که زیر پایش بود، نقاشی میکشید. قاصدک بالبال زد و رفت روی شست پای سیدعلی. سیدعلی خندید و خواست با دستهای کوچکش او را بگیرد؛ اما قاصدک جستی زد و روی تاقچه نشست.
همان موقع، صدای وحشتناکی از توی کوچه بلند شد: «گوم... گوم... گوم...!»کامیونهای بزرگِ سربازهای خارجی داشتند از کوچه رد میشدند. قاصدک از ترس لرزش شیشهها، خودش را پشت یک لنگه کفش قایم کرد. مدتی بود که سربازهای خارجی وارد ایران شده بودند.مامان برای اینکه حواس بچهها را از سر و صدای زیاد توی کوچه پرت کند سفره را انداخت و پارچهی نان را باز کرد. اما پارچه خالیِ خالی بود. مامان زیر لب گفت: «وای یادم رفته بود نان نداریم. سربازهایِ غریبه، همهی آردها و گندمهای شهر را برای خودشان بردهاند. نانواها امروز تنورشان را روشن نکردند.»
نگاه سیدعلیِ کوچک، از روی نقاشیاش به سفرهی خالی افتاد. او گرسنه بود، اما میدید که مامان چقدر غصه میخورد. قاصدک از روی تاقچه پرواز کرد و آمد رویِ شانهی مامان نشست، انگار میخواست بگوید: «غصه نخور مامان جان!»
بچهها حسابی گرسنه بودند. مامان بلند شد تا یک خوراکی دیگر پیدا کند که سید جواد با عبایِ خاکی از راه رسید. او هم خسته بود و از صبح هرچقدر تلاش کرده بود، نتوانسته بود نان پیدا کند. اصلا توی شهر نانی برای فروختن نبود... قاصدک به قمری کوچکی که زیر ایوان لانه داشت نگاه گرد و با ناراحتی گفت: از دست این سربازهای غریبه. ایرانی ها چه گناهی دارند که شما با هم دعوا دارید؟ هی میگویند جنگجنگ... خب به ما چه که جنگ است. بروید توی کشور خودتان بجنگید. قمری قوقویی کرد و گفت: هرجا می رومهمهش حرف از جنگ است جنگ جهانی جنگجهانی... ببین حتی جوجههای من هم غذا ندارند... قاصدک دوبار سرخورد و رفت روی پای سید علی تا با او بازی کند شاید گرسنگیاش را فراموش کند. همان موقع سید جواد لبخندی زد و پسرش را بغل کرد. او یک تکه نانِ خشکِ کوچک از گوشهی پارچه پیدا کرده بود و با مهربانی آن را به دستِ سیدعلی داد.
سیدعلی به آن تکه نان نگاه کرد. نان سفت بود، اما برای او مثلِ لذیذترین شیرینیِ دنیا جادویی به نظر میآمد. قاصدک دید که سیدعلی چطور با دقتِ زیاد، حتی ریزترین خردههای نان را هم از روی زمین جمع کرد و خورد.
سیدعلی لابلای صدای تانکهای غریبه، یک درس بزرگ یاد گرفت: اینکه نان خیلی عزیز است و نباید حتی یک ذرهاش را هم دور ریخت؛ مخصوصاً وقتی دشمنها میخواهند شکم بچهها را گرسنه نگه دارند.
" />
نویسنده: معصومه مرادی
#رهبر_شهید #قصه#ایران
مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
#مهداشبکهفعالانهیأتوکودک
@heyatkoodak
خورشید خانم، نورش را روی خانههای مشهد میپاشید. قاصدک لب دیوار خانهی «سیدعلی» نشسته بود و به بازی بچهها نگاه میکرد. با شنیدن صدای شادی بچهها آرامآرام از روی دیوار پرواز کرد و خودش را رساند به لبهی پنجرهی اتاق. این دوسالی که از روز تولد سید علی مهمان خانه سیدجواد بود، یکی از بهترین کارهایش تماشای بازی بچهها بود.سیدعلی با یک مداد شکسته روی حصیری که زیر پایش بود، نقاشی میکشید. قاصدک بالبال زد و رفت روی شست پای سیدعلی. سیدعلی خندید و خواست با دستهای کوچکش او را بگیرد؛ اما قاصدک جستی زد و روی تاقچه نشست.
همان موقع، صدای وحشتناکی از توی کوچه بلند شد: «گوم... گوم... گوم...!»کامیونهای بزرگِ سربازهای خارجی داشتند از کوچه رد میشدند. قاصدک از ترس لرزش شیشهها، خودش را پشت یک لنگه کفش قایم کرد. مدتی بود که سربازهای خارجی وارد ایران شده بودند.مامان برای اینکه حواس بچهها را از سر و صدای زیاد توی کوچه پرت کند سفره را انداخت و پارچهی نان را باز کرد. اما پارچه خالیِ خالی بود. مامان زیر لب گفت: «وای یادم رفته بود نان نداریم. سربازهایِ غریبه، همهی آردها و گندمهای شهر را برای خودشان بردهاند. نانواها امروز تنورشان را روشن نکردند.»
نگاه سیدعلیِ کوچک، از روی نقاشیاش به سفرهی خالی افتاد. او گرسنه بود، اما میدید که مامان چقدر غصه میخورد. قاصدک از روی تاقچه پرواز کرد و آمد رویِ شانهی مامان نشست، انگار میخواست بگوید: «غصه نخور مامان جان!»
بچهها حسابی گرسنه بودند. مامان بلند شد تا یک خوراکی دیگر پیدا کند که سید جواد با عبایِ خاکی از راه رسید. او هم خسته بود و از صبح هرچقدر تلاش کرده بود، نتوانسته بود نان پیدا کند. اصلا توی شهر نانی برای فروختن نبود... قاصدک به قمری کوچکی که زیر ایوان لانه داشت نگاه گرد و با ناراحتی گفت: از دست این سربازهای غریبه. ایرانی ها چه گناهی دارند که شما با هم دعوا دارید؟ هی میگویند جنگجنگ... خب به ما چه که جنگ است. بروید توی کشور خودتان بجنگید. قمری قوقویی کرد و گفت: هرجا می رومهمهش حرف از جنگ است جنگ جهانی جنگجهانی... ببین حتی جوجههای من هم غذا ندارند... قاصدک دوبار سرخورد و رفت روی پای سید علی تا با او بازی کند شاید گرسنگیاش را فراموش کند. همان موقع سید جواد لبخندی زد و پسرش را بغل کرد. او یک تکه نانِ خشکِ کوچک از گوشهی پارچه پیدا کرده بود و با مهربانی آن را به دستِ سیدعلی داد.
سیدعلی به آن تکه نان نگاه کرد. نان سفت بود، اما برای او مثلِ لذیذترین شیرینیِ دنیا جادویی به نظر میآمد. قاصدک دید که سیدعلی چطور با دقتِ زیاد، حتی ریزترین خردههای نان را هم از روی زمین جمع کرد و خورد.
سیدعلی لابلای صدای تانکهای غریبه، یک درس بزرگ یاد گرفت: اینکه نان خیلی عزیز است و نباید حتی یک ذرهاش را هم دور ریخت؛ مخصوصاً وقتی دشمنها میخواهند شکم بچهها را گرسنه نگه دارند.
#رهبر_شهید #قصه#ایران
۱۳:۳۱