بله | کانال مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
عکس پروفایل مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودکم

مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک

۱.۴ هزار عضو
عکس پروفایل مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودکم
۱.۴ هزار عضو

مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک

فرصت هم‌افزایی، به‌اشتراک گذاری ایده‌ها و تجربیات حوزه هیأت و کودک
مهدا | شبکه فعالان هیأت و کودک
undefined . #داستانundefined | نمایش صوتی گلی و کتاب قصه undefinedموضوع : "کنترل ترس کودکان در جنگ undefinedصداپیشگان: ترنم بنی اسدی (کتاب قصه/ راوی) هلیا حیدری (گلی) undefinedطراح: زهرا داودی #صوت #قصه #پادکست #مقاومت #جنگ undefined مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ undefined #مهدا شبکه‌فعالان‌هیأت‌وکودک undefined @heyatkoodak
.#نمایشنامه_صوتی undefined
undefinedموضوع : "کنترل ترس کودکان در جنگ مناسب قصه گویی"
undefinedشخصیت ها :راوی گلی کتاب قصه
راوی : سلام به روی ماه شما گل های ناز و عزیزم ، بچه های خوب من یک قصه کوچولو موچولو آوردم براتون از یک دختر خانومی بنام گلی کوچولو ، که یک روز تو آشپزخونه نشسته بود و منتظر آماده شدن صبحونه بود بین خودمون باشه بچه ها گلی کوچولو یکم شکمو هم بود دوست داشت یک صبحونه مفصل بخوره ، البته همه بچه ها باید صبحونه رو کامل بخورند چون کمک می کنه قوی بشن و باهوش ،، گلی کوچولو که داشت صبحونه میخورد یک هو یک صدایی شبیه به ترکیدن یک بادکنک بزرگ بغل گوشش شنید و خیلی ترسید و از ترسش مثل فشفشه دوید و رفت تو اتاق کنار تختش نشست اونجا بود که مادر مهربون گلی اومد کنارش ،بغلش کرد روی ماهش رو بوسید و بهش گفت باید قوی و شجاع باشه یک صدایی که یکم بلندتر از ترکیدن بادکنک بود نباید گلی شجاع ما رو بترسونه مامانی که کلی آرومش کرد یک کتاب قصه رو آورد و گذاشت کنار تخت گلی و بهش گفت این کتاب قشنگ رو بخون تا حالت خوب بشه و رفت،، گلی شروع کرد به گریه کردن ،، اشک های قشنگش می‌ریخت ، سر میخورد و میومد پایین که یک دفعه با شنیدن یک صدایی گریه هاش بند اومد کتاب قصه : آهای گلی کوچولو گلی کوچولو: چیه کیه ؟؟،،، کی بود منو صدا کرد کتاب قصه : منم عزیزم کتاب قصه ای که تازه گرفتیشگلی کوچولو: کتاب قصه چی میخوای مگه نمیبینی حالم بده کتاب قصه: چرا می بینم بخاطر همین اومدم سراغ تو ، آخه ما کارمون اینه که حال بد و خوب کنیم گلی کوچولو: من ترسیدم تو خبرها رو نشنیدی ؟!!کتاب قصه : آره یک چیزهایی شنیدم من مثل تو کمی ترسیدم ولی بهتره حواسمون رو به چیزهای خوب پرت کنیم گلی کوچولو: مثلا چی ؟؟؟ کتاب قصه: مثلا اگر با من دوست بشی و قصه های منو بخونی قول میدم حالت خیلی خوب بشه گلی کوچولو: راست میگی؟؟؟! کتاب قصه : آره عزیزم تو کجا میتونی یک دوست خوب مثل من پیدا کنی ، من تو دلم کلی قصه های شیرین و خوندنی دارم گلی کوچولو : چقدر خوب کتاب قصه : اگر با من دوست بشی قول میدم بهت خوش بگذره گلی : باشه امیدوارم قولت قول باشه روای : بله بچه های مهربون و عزیز من گلی کوچولو کتاب قصه ها رو باز کرد و شروع کرد به خوندن انقدر از کتاب قصه ها خوشش اومده بود که نفهمید کی شب شده و آروم آروم خوابش برد امیدوارم گلی کوچولوی ناز ما خوابهای خوب خوب ببینه و هیچوقت از هیچی نترسه بچه های گلم من بازم میام پیشتون فعلا خدای مهربون مراقب شما کوچولو های ناز باشه خدا نگهدار
#قصه#قصه_گویی#ترس_کودکان#جنگ#مرگ_بر_اسرائیل#امام_شهید
undefined مشاهده کوله محتوایی کودک | ویژه جنگ
undefined #مهداشبکه‌فعالان‌هیأت‌وکودکundefined @heyatkoodak

۸:۳۵